چپتر 166: غیرعادی
0لومیان همیشه بر این باور بود که مستأجر نیز، مانند شارلی، در رؤیاهایش مسحورِ سوزانا ماتیس شده است. نیروی حیاتش رفتهرفته تحلیل رفته بود تاپرترهٔ اینکه در اتاق با مرگی ناگهانی روبهرو شد. مسیو ایو، صاحبِ هتل، مخفیانه جسدِ بیجان را به گوشهای خلوت در تریرِ زیرزمینی منتقل کرده بود.فرابشرانی اصلاً انتظار نداشت که مستأجر به منحرفی با قدرتهای فرابشری تبدیل شود. او اکنون در بازارِ محلهٔ نجیبزاده پرسه میزد و زنانِ جذاب را شکار میکرد.
لومیان یقین داشت که تواناییهای تازهیافتهٔ هدسی از عطیهای سرچشمه میگیرد که بهجنبههایی خاطرِ نبودِ ویژگیهای فرابشری پس از مرگ به او اعطا شده بود. روشنفاجعه بود که این قدرتها از همان منبعِ سوزانا ماتیس و مسیو ایو نشئت میگرفتند.
در واقع، دیری نپایید که پس از نصب شدنِ پرترهٔ سوزانا ماتیس، اتفاقی خارقالعاده برای هدسی رخ دادهمیشدند بود. او به پیروِ معتقدِ درختِ مادرِ هوس تبدیل شده و در عرضِ چند ماهِ کوتاه دو تا سهتقریباً عطیه دریافت کرده بود. در نتیجه، قدرتِ چشمگیری به دست آورده و بر فنونِ رازآلودِ گوناگونی مسلط شده بود.
برای فرابشرانی که با نوشیدنِ معجون پیشرفت میکردند،تحتتأثیرِ چنین سرعتی تصورناپذیر بود، مگر اینکه درکِ عمیقیخاص میداشتند و در ردهٔ بسیار پایینی قرار میگرفتند.
با این حال، عطیههای هدسی جنبهٔ تاریکی هم داشت. دریافتکننده تحتتأثیرِ آن قدرت قرار میگرفتقدرتها و رفتهرفته از خودِ واقعیاش فاصله میگرفت. آنها در جنبههایی خاص بهشدت افراطی میشدند، اغلب دستمعتقدِ به کارهایی میزدند که به چشمِ آدمهای عادی غیرمنطقی مینمود و فاجعه را به جان میخریدند.
هم خساستِ مسیو ایو ودریافتکننده هم شهوتِ سیریناپذیرِ هدسی برایواقعیاش زنان در این دسته جای میگرفت.
لومیان گمان میکرد که تقریباً همهٔ عطیهها تا حدودی پیامدهایخودِ مشابهی دارند. با گذشتِ زمان، آنها دریافتکننده را ناگزیر بهکارهایی اعطاکننده نزدیکتر میکردند و جهشهای متناسبی را در او پدید میآوردند.
دلیلِ اینکه لومیان از قدرتهای رقصنده و راهبِ گدا بیتأثیر مانده بود این بود که آنها مستقیماً از موجودِ پنهانی به نامِ ناگزیری سرچشمه نمیگرفتند، بلکهغیرمنطقی از فسادِ درونِ بدنش میآمدند که از فیلترِ مهروموم گذشته بود. علاوه بر این، لومیان در چنین مسائلی همیشه موضعی هوشیارانه داشت. او نهتنها از تغییرِپدید سبک و شیوهٔ زندگیاش برای بهرهبرداری از ویژگیهای رقصنده و راهبِ گدا بهمنظورِ کنترلِ بیشتر بر قدرتش خودداری میکرد، بلکه گاهی حتی برخلافِ تأثیرشان عمل میکرد.
افزون بر این، لومیان پیش از دریافتِ عطیهٔ مربوطه،خاطرِ در رده ارتقا مییافت و هضمِ اولیهای انجام میداد.نشئت او میخواست توازنِ قدرت را در بدنش حفظ کند.
لومیان سرش را پایین آورددریافتکننده و با صدایی خفه در گوشِفاصله ژنا زمزمه کرد: «چطور اینو فهمیدی؟»
ژنا همانطور که با ریتمِ موسیقی تاب میخورد، لبهایش را غنچه کرد و جواب داد: «کاملاً معلومه کهمیشدند اون منحرف بدونِ زنا نمیتونه سر کنه. دزدیدنِ هرروزهٔ یه زن و کشوندنش به زیرزمین اصلاً عملی نیست، وگرنهتقریباً خیلی وقت پیش دستگیر میشد. لعنت بهش، حتماً چند تا قربانی داشته. اون سگای سیاهِ بیعرضه اصلاً متوجه میشن؟»
«پس معمولاً چطور مشکلش رو حل میکنه؟ واضحه که فقط با اتکا بهفاصله خودش نمیتونه هوسهاش رو ارضا کنه. واسه همین از فرانکا کمک گرفتم و ازمینمود رقصندهها و دخترای خیابونیِ باندِ ساوآ پرسوجو کردم. خیلی زود هم به جواب رسیدم.»
«چطور اون منحرف که حقشه یه خرسرچشمه ترتیبش رو بده، اینقدر توانِ مردونه داره؟روشن میتونه روزی چند بار کارش رو بکنه!»
«چرا نمیره سراغِ اونتاریکی پیرزنهای پولدار؟ اینطوری هرمیگرفت دو طرف راضی میشن!»
ژنا با حسی از غرورتاریکی تحقیقاتش را بازگو کرد وخودِ هوشش را به رخ کشید.
او تمامِ بعدازظهر درگیرِ شوخیِجنبهٔ قبلیِ لومیان بود که باعثمیگرفت شده بود احمق به نظر برسد.
پیش از پذیرشِ باورهای درختِ مادرِ هوس و دریافتِ عطیه، هدسی مشتریِ دائمِ خیابانِ مورای، خیابانِهمان بردا و خیابانِ بلبل بود. اما پس از دریافتِ عطیه، ذهنش غرق در افکارِ مربوط بهدرختِ زنان شد... لومیان چارهای نداشت جز اینکه اعتراف کند ژنا گهگاه هوشی از خود نشان میدهد.
با در نظر گرفتنِ ایندریافتکننده موضوع، لومیان تصمیم گرفت اطلاعاتیواقعیاش را با او در میان بگذارد.
«اون هوسِحال غیرعادی حتماً نتیجهٔتاریکی تأثیرِ قدرتهای فرابشریشه.»
«قدرتهای فرابشری...»قرار ژنا نگاهیعطیههای به لومیان انداخت.
انتظار داشت لومیان تظاهر به بیخبری کند، درست مثلِ کاری کهویژگیهای در تریرِ زیرزمینی کردند؛ جایی که هیچکدام از طرفین آشکارا بهنپایید قدرتهای فرابشریِ هدسی اشارهای نکردند. در کمالِ تعجب، لومیان رُکوراست حرف زد.
پس از مکثی کوتاه، ژنا کهتحتتأثیرِ تنگاتنگِ لومیان میرقصید، با گیجی زمزمه کرد:جنبههایی «چرا قدرتهای فرابشری اونو اینقدر منحرف میکنه؟»
این با قدرتهای فرابشریای که او میشناختتحتتأثیرِ تفاوت داشت؛ قدرتهایی که پیش از مهارجنبههایی از دست دادن، نهایتاً تأثیری جزئی داشتند.
لومیان بارِ دیگرحال پوزخند زد. «اینتاریکی یه قدرتِ فرابشریِ غیرعادیه.»
ژنا دوباره ازتواناییهای کوره دررفت: «فکرعطیهای میکنی خودم نمیفهمم غیرعادیه؟»
لومیان خندید.
«در موردِ اینکه چرا غیرعادیه، برگرددریافتکننده و از فرانکا بپرس. اگه فرانکافاصله هم نمیدونست، بگو از سرکرده بپرسه.»
او این اطلاعات را با ژنا در میان گذاشتقدرت چون نگران بود که شاید مسائلِ مربوط به مسیوافراطی ایو، سوزانا ماتیس، هدسی و دیگران ابعادِ بیشتری داشته باشد.
اگر فرابشرانِ رسمی در کشفِ حقیقت ناکامسرچشمه میماندند، تنها امیدش به انگشتِ آقای کِیروشن و فرابشرانِ مرتبط با باندِ ساوآ بود.
ژنا پوفی کرد و بیخیالِدریافتکننده موضوع شد. او دوباره حواسشواقعیاش را به رقصیدن با لومیان داد.
با نزدیک شدنِ موسیقی بهتاریکی پایانش، ناگهان دست دراز کردخودِ و به سینهٔ لومیان دست کشید.
ژنا نیشخند زد: «هاها، هیکلِ قشنگیتاریکی داری!» سپس عقب کشید و بهسمتِ سکویفاصله چوبیِ نیممتری در جلوی پیستِ رقص رفت.
انگار بالاخره انتقامِ اتفاقاتِتازهیافتهٔ زیرزمین را گرفته بود.میگیرد سرشار از شادمانی بود.
لومیان پوزخندی زد و پیستِدریافتکننده رقص را ترک کرد و بارِفاصله دیگر لیوانِ آبجوی چاودارش را برداشت.
همانطور که به موسیقی گوش میسپرد، بدنش راقدرت آرام تکان میداد و در تمامِ این مدتبهشدت اوضاعِ درونِ تالارِ آسیاب را زیرِ نظر داشت.
وقتی لومیان محوطه را بررسی میکرد، توجهش به گروهی از خلافکاران جلب شدفاصله که نزدیکِ صحنه جمع شده بودند. آنها لباسهای درهموبرهمی به تن داشتند وغیرمنطقی مردی تنومند را احاطه کرده بودند که قدش به حدودِ ۱.۹ متر میرسید.
آن مردِ هیکلدار شباهتِ عجیبی به سایمونِ غول داشت. پیراهنِ مشکی و لباسِاعطا رسمیاش عضلاتِ برجستهاش را به رخ میکشید، اما شلوارِ برزنتیِ آبیِ تیره واتفاقی چکمههای چرمیِ مشکیِ بدونِ بندش نامتناسب به نظر میرسیدند و ترکیبِ عجیبی ساخته بودند.
موهای قهوهایِ ژولیده و چشمانِ قهوهای با کمی فاصله ازواقعیاش هم داشت و اجزای معمولیِ چهرهاش با خطِ فکِ زاویهداریمیزدند تکمیل میشد. دستها و پاهایش از یک آدمِ عادی بلندتر بود.
آیت چکش... لومیان نگاهش راتاریکی برگرداند. شک داشت که اینخودِ مرد یکی از اهدافش باشد.
در تریر آدمهای زیادیعطیههای پیدا نمیشدند که قدشانتحتتأثیرِ به نزدیکِ ۱.۹ متر برسد.
لومیان نگران نبود که آیت چکش و زیردستانش او را از این فاصله بشناسند. تالارِ رقص تاریک بود و تنهاواقع درخششِ ملایمِ چراغهای گازِ دیواری و لوسترِ بالای سر، نورِ کافی برای رقص و گفتگوهای محتاطانه فراهم میکرد. مگر اینکهدریافت کسی از نزدیک با لومیان آشنا بود یا تازه او را دیده بود، در غیرِ این صورت نمیتوانست او را بشناسد.
بهعلاوه، لومیان برای تغییرِ قیافه احتیاطتحتتأثیرِ کرده بود. انتظار هم نداشت ژناآنها در نگاهِ اول او را بشناسد.
وقتی ژنا خواندنِ آهنگی دیگر را تمامتحتتأثیرِ کرد، آیت چکش زیردستانش را از پیستِجنبههایی رقص بیرون برد و به طبقهٔ دوم رفت.
لومیان به مشاهداتش ادامه میدادجنبهٔ که ناگهان چهرهای آشنا رامیگرفت دید که واردِ تالار شد.
او موسیو ایو، صاحبِ مسافرخانهٔهدسی خروسِ زرین بود و لباسهایش برویژگیهای اثرِ شستشو کمی رنگورو رفته بود.
حالتِ مضطرب و نگرانشتاریکی آشکار بود و چشمانِ آبیاشخودِ محیط را از نظر میگذراند.
داره دنبالِ هدسی میگرده؟ اون منحرف بعد از اینکه عصر رفتواقعیاش دیگه برنگشت. لابد شک کردن بلایی سرش اومده، واسه همین دارنچشمِ تالارهای رقص رو زیرورو میکنن تا از دخترای خیابونی سرنخی پیدا کنن؟
لومیان متفکرانه نگاهش را گرفتجنبهٔ و دوباره توجهش را بهمیگرفت رقصندههای روی پیست معطوف کرد.
بر اساسِ ویژگیهایی که پیکرِ روحِ هدسی نشان داده بود، لومیان حس کرداعطا که موسیو ایو در مقایسه بسیار ضعیفتر است. او احتمالاً قدرتِ عطیهٔ ردهٔاتفاقی ۹ را داشت که روی طمع و شاید عناصری از اشتها متمرکز بود.
اما هدسی احتمالاً در سطحِ ردهٔ ۸ بود و شانسِ کمی داشت که ردهٔ ۷ باشد. لومیان بیشتراغلب به همان ردهٔ ۸ تمایل داشت، چون معدود افرادِ ردهٔ ۷ که پیش از این با آنها روبهروتقریباً شده بود، دشمنانی سرسخت بودند که حتی با آمادگی و تلهگذاری هم بهسختی میشد بر آنها غلبه کرد.
البته اگر لومیان با دقت او را نپاییدهقدرت بود و نمیفهمید که هدسی تواناییِ برانگیختنِ هوسهایبهشدت دیگران را دارد، چهبسا بهسرعت از پا درمیآمد.
در آن محیط، بدونِ حضورِ ژنا، لومیان باید به قدرتِ خودش تکیه میکرد تا در برابرِخاص آن تأثیر مقاومت کند و وجودِ دشمن را کاملاً از یاد نبرد. با وجودِ دیوای خودنما،شهوتِ مهارِ خودش برایش دشوار بود. مجبور شده بود برای بیدار کردنِ حواسش به درد متوسل شود.
لومیان از گوشهٔ چشم دید که موسیو ایو با رقصندههایی کهویژگیهای پارهوقت دخترِ خیابانی بودند سرِ صحبت را باز کرده است. نحوهٔ دعوانصب کردنشان با او، با چهرههایی پر از تحقیر، برای لومیان سرگرمکننده بود.
داره وانمود میکنه سرِتاریکی قیمت چونه میزنه تا دربارهٔخودِ جای هدسی اطلاعات جمع کنه؟
آخرشم چون خیلی خسیسه و همیشهدریافتکننده قیمتِ طرف رو نصف یا بیشترفاصله کم میکنه، اونا هم بهش فحش میدن؟
هههه، شارلی نگران بود موسیو ایو که یه پیرمردِ زنمرده است، حاضر نشه واسه یهجنبههایی روسپیِ مجوزدار پول خرج کنه و خطرِ مریضی رو به جون بخره. انگار زیادی فکر وخساستِ خیال میکرده. موسیو ایو حتی دلش نمیاد واسه یه دخترِ خیابونیِ بیمجوز هم پول خرج کنه!
اثراتِ منفیِداشت یه عطیهتازهیافتهٔ واقعاً قویه...
هوم، اگه تو اون گروه زنهایی باشن که عطیههایی مثلِ هدسی داشته باشن و تو همون سطح باشن، بایدکارهایی تو حالتِ گرسنگی و تشنگیِ دائمی باشن. موسیو ایو دیگه نیازی نداشت بره دنبالِ یه دخترِ خیابونیِ دیگه. هههه، فقطحدودی آخرش از مرد بودنِ خودش متنفر میشد. در حالی که هوسهاش بهزور بیدار میشدن، تا مرزِ خشکیده شدن پیش میرفت.
بهترین پوشش واسهعطیههای اون زنها همدریافتکننده رقصندهها و دخترای خیابونین؟
یه جای کار میلنگه. اگه واقعاً همچین زنهایی بودن، هدسی دیگه نیازی نداشت بیاد بیرون و بهبهشدت بقیه آسیب بزنه... نکنه همهٔ کسایی که تو این سطحن یا ارتقا پیدا کردن یا مردن و جایگزینیدسته هم ندارن؟ یا شایدم تعدادِ مردا و زنا با هم نمیخونه؟ نکنه هدسی همون کسیه که طرد شده؟
وقتی لومیان در این افکارهدسی غوطهور بود، گروهِ موسیقی آهنگِنبودِ رقصِ شادِ دیگری را شروع کرد.
ژنا پس از پایانِ آهنگش، بارِ دیگر ازمیگرفت روی صحنهٔ چوبیِ نیمقد پایین پرید و به لومیانمیشدند نزدیک شد تا او را به رقص دعوت کند.
این کار هوعطیههای کردنِ جمعیتِ اطرافدریافتکننده را به دنبال داشت.
لومیان که میدانست ژنا حرفِ دیگریتاریکی برای گفتن دارد، عمداً طوری حرکتواقعیاش کرد که مسخرهکنندگان را تحریک کند.
قدم به پیستِ رقص گذاشت،هدسی به ژنا نزدیکتر شد ونبودِ شروع به تکان دادنِ کمرش کرد.
ژنا با لبخند به او نگاه کردقدرت و پرسید: «چی باعث شده یه گانگسترِخاص باندِ ساوآ مثلِ تو بیاد تالارِ آسیاب؟»
لومیان نوچنوچ کرد و خندید.
«فکر نمیکنی ازت خوشمعطیههای میاد؟ معلومه که اومدم تاقدرت آواز خوندنت رو گوش بدم.»
ژنا پوزخند زد.
«هدفت آیت چکشه، مگهتاریکی نه؟ میخوای بلایی رو کهخودِ سرِ مارگو آوردی تکرار کنی؟»
لومیان باحال لحنی طعنهآمیز تحسینشتاریکی کرد: «خیلی باهوشی.»
ژنا با اطمینان پوزخندعطیههای زد: «میتونم کمکت کنمتحتتأثیرِ و اطلاعاتِ مهمی بهت بدم.»
لومیان بیتفاوتیاش را پنهانتازهیافتهٔ کرد و متفکرانه پرسید:میگیرد «در عوض چی میخوای؟»
ژنا پوزخندی زدجنبهٔ و ناسزا گفت: «داریقدرت منو دستکم میگیری لعنتی؟
«با اینکه امروز عصر ازت تشکر نکردم، اما یادم نمیره که نجاتم دادی.آنها از قضا، من با همهٔ تالارهای رقصِ محلهٔ بازار آشنام. تازه، همین الان بعدفاجعه از اجرا دربارهٔ یه سری مسائل با آیت گپ زدم. باید بتونم کمکت کنم.»
بدون اینکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند، دندانهایش را به هم فشرد و ادامه داد: «چکش تو داخلیترین اتاقِ طبقهٔمیشدند دوم، سمتِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین مستقره. ده تا اوباش کنارشن. چهار تا دمِ در مستقرن—دو تا داخل و دوتقریباً تا بیرون. دو تا کنارِ پنجره، دو تا نزدیکِ مبل، و دو تا هم همیشه پشتِ سرشن. همهشون هم مسلحن.
«امنیت قبلاً اینقدر سفتوسخت نبود وعطیهای اینقدر آدم هم اونجا نبودن. همهشمرگ به خاطرِ کاریه که با مارگو کردی.
«اون اتاق یه دستشوییِ متصل داره کهقدرت الان خالیه. اگه پنجرهش کاملاً باز بشه، بهزوربهشدت میتونه یه نفر رو از خودش رد کنه.
«از لولهٔ تهویهٔ آشپزخونهٔ تالارِ رقص، میتونی بری طبقهٔ دوم و نگهبانای مستقرآنها تو پلهها رو دور بزنی. بعدش واردِ اتاقِ بغلی میشی و از لبهٔمینمود پنجره میپری روی طاقچهٔ باریکِ بیرونِ دستشویی. واسه اینکه موفق بشی مهارتِ زیادی میخواد.»