---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها 2 : حلقه اجتناب‌ناپذیری

چپتر 389: خدای مظنون • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 389: خدای مظنون

0

در غارِ‌نیست​ معدنِ سنگِ‌خندهٔ​ متروکه‌ای زیرِ تریر.

هلا جان دادنِ کرم‌های شفاف‌مراقبِ​ و کج‌ومعوج را نظاره کرد، اما‌روانی​ متوجهِ پیدایشِ هیچ ویژگیِ فرابشری‌ای نشد.

توجهش را به لومیان و فرانکا معطوف کرد که در خوابِ عمیقی‌خندهٔ​ بودند. وقتی مطمئن شد به لطفِ شب و رؤیاهایشان مهارشان را دوباره به‌احساسِ​ دست آورده‌اند و تنفسشان منظم شده است، به خوابِ اجباریِ آن‌ها پایان داد.

دو ثانیه بعد، چشمانِ‌داده​ لومیان باز شد و با‌وانمود​ چالاکیِ پلنگ از جا پرید.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن، سه‌خندهٔ​ شعلهٔ سرخ احضار کرد‌منو​ که غار را روشن کرد.

در حالی که با هوشیاری مراقبِ اطرافش بود، فرانکا‌آسیب‌های​ که هنوز از آسیب‌های شدیدِ روانی بهبود می‌یافت، سرش را‌برخاست​ مالید و با ترسی در چشمانش به‌آرامی از جا برخاست.

سپس هلا را در آن پیراهنِ مشکیِ متمایزش که‌پنهان​ شبیه لباسِ بیوه‌ها بود و آن کلاهِ آشنای نقاب‌دار‌آرامش​ دید. بی‌اختیار گفت: «مادام هلا، شما اینجا چی‌کار می‌کنید؟»

همان لحظه پشیمانی به جانش‌اگر​ افتاد. ناخواسته عضویتش را در جمعیتِ‌فقط​ پژوهشیِ بابون‌های فرفری لو داده بود.

اگر حرفی نزده بود، می‌توانست‌خشکی​ وانمود کند فقط یکی از دوستانِ‌جواب​ سیِل است و تیغهٔ پنهان نیست.

هلا پرسید: «تیغهٔ پنهان؟»

فرانکا خندهٔ خشکی سر داد.

«بله، چطور منو شناختید؟»

هلا با آرامش‌پرسید​ جواب داد: «تو تنها‌چطور​ دیوبانوی جمعیتِ پژوهشی هستی.»

فرانکا بیشتر احساسِ خجالت کرد و با لحنی مضحک‌آسیب‌های​ جواب داد: «من از روی لباس و رفتارتون شما‌به‌آرامی​ رو شناختم. شما تو گردهمایی‌ها هیچ‌وقت چهره‌تون رو نشون نمی‌دادید.»

با آشنایی دادنِ آن دو به یکدیگر،‌سیِل​ هوشیاریِ لومیان آشکارا کمتر شد. با حضورِ‌بله​ مادام هلا، احساس می‌کرد امنیتش تضمین شده است.

سپس متوجهِ دو عروسک شد که بی‌جان‌نزده​ روی زمین افتاده بودند و حوضچه‌ای از‌سیِل​ گوشتِ پر از کرم‌های نیمه‌شفاف احاطه‌شان کرده بود.

لومیان به آن‌پرسید​ تودهٔ عجیب و ترسناک‌چطور​ اشاره کرد: «اون لوکیه؟»

هلا نگاهی به آن انداخت.

«بله.»

لومیان لحظه‌ای‌بابون‌های​ ساکت شد و‌اگر​ بعد پرسید: «مرده؟»

هلا آرام سر تکان داد و گفت:‌چطور​ «به خاطرِ مهار از دست دادنِ خودش‌پژوهشی​ از پا دراومد، اما مرگش کامل نیست.»

فرانکا با گیجی پرسید: «ها؟»

نگاه کن چطور قیمه‌قیمه‌فقط​ شده. داره ازش کرم‌تیغهٔ​ می‌زنه بیرون، اونوقت کاملاً نمرده؟

او از قبل فهمیده بود چرا مادام هلا آنجا پیدایش شده‌فقط​ است. سیِلِ عوضی حتماً دوباره او را طعمه کرده و نامه‌ای‌چطور​ برای مادام هلا نوشته بود تا بیاید و گندکاری را جمع کند!

هلا به لومیان نگاه کرد و با سردی گفت: «دیوبانوهای رده‌بالا تنها کسایی نیستن که می‌تونن زنده بشن؛ غیب‌بین‌های رده‌بالا‌مضحک​ هم می‌تونن این کار رو بکنن. لوکی احتمالاً خدای پلیدی رو تو این قلمرو می‌پرسته. این موضوع در ترکیب با بی‌همتا‌بی‌جان​ بودنش، باعث می‌شه بتونه موقعِ مرگ بدنش رو رها کنه و تو یه مکانِ ازپیش‌آماده‌شده، با ویژگی‌های دست‌نخورده‌اش دوباره زنده بشه.

«متأسفانه من اینو پیش‌بینی نکرده بودم. اگه از‌هنوز​ قبل برای پنهان‌سازیِ راستین نیایش کرده بودم، نمی‌تونست‌ترسی​ دوباره زنده بشه و ویژگی‌های فرابشری‌اش رو جا می‌ذاشت.»

زن با آرامش کوتاهی‌هایش را‌یکی​ بازگو کرد، هیچ بهانه‌ای نیاورد‌نیست​ و هیچ کلافگی‌ای نشان نداد.

چشمانِ لومیان روی آن تودهٔ عجیبِ‌حرفی​ گوشتِ پر از کرم‌های مرده خیره ماند‌دوستانِ​ و لبخندی آرام روی صورتش نقش بست.

گوشه‌های لبش بالا رفت و گفت: «اصلاً هم‌منو​ بد نیست. اگه این‌طوری به پایانِ راهش می‌رسید،‌بیشتر​ ناامید می‌شدم. مگه می‌شه خودم با دستای خودم نکشمش؟»

همان‌طور که لومیان حرف می‌زد،‌مراقبِ​ اشتیاقی سوزان برای قدرت‌های فرابشریِ‌شدیدِ​ رده‌بالا در وجودش شعله‌ور شد.

لوکی بی‌انکار نیرومند بود. حتی وقتی او و فرانکا نیروهایشان را یکی کرده بودند، لوکی تا یک‌قدمیِ‌شناختید​ تبدیل کردنِ لومیان به عروسک پیش رفته بود. با این حال، هلا که گمان می‌رفت به ردهٔ‌هیچ‌وقت​ ۴ ارتقا یافته باشد، در کمتر از ده ثانیه بی‌هیچ زحمتی او را از پا درآورده بود.

لومیان می‌دانست آزاد کردنِ هالهٔ امپراتورِ خون بی‌شک توجهِ فرابشرانِ رسمیِ محلهٔ بازار را جلب می‌کند و چه‌بسا آن‌ها را وامی‌دارد‌بله​ از قدیسانِ کلیساها کمک بخواهند. بنابراین، هلا پس از پیدا کردنِ او، باید در عرضِ ده ثانیه لوکی را مغلوب می‌کرد‌چهره‌تون​ و او را جای دیگری می‌برد. در غیرِ این صورت، احتمالِ گیر افتادن به دستِ قدیسان و فرشتگانِ تریر بسیار بالا بود.

یک نیمه‌خدا این‌گونه بود!

لومیان مشتاقانه چشم‌انتظار بود تا در دو سه ماهِ آینده اصولِ بیشتری از روشِ ایفای نقشِ آتش‌افروز را جمع‌بندی‌برخاست​ کرده و معجون را هضم کند. هدفش این بود که برای ارتقا به ردهٔ دسیسه‌گر تلاش کند. او نقشه‌هایش را‌لحظه​ برای انتقام از لوکی و دیگران، ریشه‌کن کردنِ کافران و تشنگیِ سیری‌ناپذیرش را برای قدرت‌های رازآلود و رده‌بالا مرور کرد.

هلا با دیدنِ اینکه لومیان هیچ پشیمانی یا ناامیدی‌ای‌پنهان​ ندارد و در عوض روحیهٔ جنگندگیِ تزلزل‌ناپذیری جای آن‌آرامش​ را گرفته است، به نشانهٔ تأیید آرام سر تکان داد.

نگاهِ لومیان‌بابون‌های​ روی جنازهٔ‌داده​ لوکی خیره ماند.

«اون کدوم‌نیست​ خدای پلید‌خندهٔ​ رو می‌پرسته؟»

با این سؤال دلِ‌هوشیاری​ فرانکا ریخت. رو به‌هنوز​ هلا کرد و پرسید: «نکنه…»

دیوبانوی لذت مکثِ کوتاهی کرد‌یکی​ و بعد زبانش را به زبانِ‌پرسید​ پیچیده‌ای تغییر داد که لومیان نمی‌فهمید.

«سرورِ جاودانِ…»

هلا ناگهان‌نیست​ حرفش را‌خندهٔ​ قطع کرد.

«یادت رفته‌روشن​ که منم اون‌مراقبِ​ زبون رو نمی‌فهمم؟»

«اوه…» فرانکا‌وانمود​ بی‌اختیار به‌فقط​ پیشانی‌اش کوبید.

عجب مغزِ خری دارم!

هلا ادامه داد: «به فیساکیِ باستان یا اینتیسی‌منو​ حرف بزن. ضمناً یادت باشه، بعدِ هر سطر‌بیشتر​ مکث کن و یه چیزِ دیگه بهم بگو.»

فرانکا به‌سرعت دستوراتش را تأیید کرد،‌اطرافش​ افکارش را سروسامان داد و شروع کرد‌می‌یافت​ به حرف زدن به زبانِ فیساکیِ باستان.

«سرورِ جاودانِ‌وانمود​ برکتِ آسمان‌فقط​ و زمین…»

هلا بارِ دیگر حرفش را‌اگر​ قطع کرد و بحثِ کوتاهی‌کند​ دربارهٔ حملهٔ لوکی به راه انداخت.

فرانکا ادامه داد:‌پرسید​ «سرورِ آسمانیِ برکتِ‌بله​ آسمان و زمین...»

لومیان که با دقت گوش‌مراقبِ​ می‌داد، کم‌کم هدفِ مادام هلا‌شدیدِ​ از این درخواست را فهمید.

این کار احتیاطی بود تا فرانکا‌دوستانِ​ نامِ مقدسِ کاملِ خدای پلید را‌خندهٔ​ نخواند و توجهِ ناخواسته‌ای را جلب نکند.

فرانکا سطرِ سوم را تکرار کرد و شقیقه‌هایش را مالید: «فرمانروای والامقامِ برکتِ آسمان و زمین... وقتی شنیدم لوکی‌خندهٔ​ این رو می‌خونه، حس کردم به یه دنیای دیگه منتقل شدم. همه‌چیز تو مه پوشیده شده بود و نمی‌تونستم‌رفتارتون​ چیزی رو واضح تشخیص بدم. افکارم به‌شدت کند شده بود. مبهم یادمه که باید یه عبارتِ دیگه هم باشه.»

هلا با افزوده‌ای از خودش به‌بله​ زبانِ فیساکیِ باستان به میانِ حرفش‌تنها​ آمد: «تیانزونِ. برکتِ. آسمان و زمین.»

این بار، او حتی‌هوشیاری​ در همین سطرِ ساده‌هنوز​ دو بار مکث کرد.

لومیان نتوانست گیجی‌اش را‌فقط​ پنهان کند: «این اسم‌تیغهٔ​ سبکِ خیلی عجیبی داره.»

با نامِ مقدسِ ایزدانی مثلِ آقای ابله، خورشیدِ فروزانِ ابدی‌کند​ و دیگرانی که می‌شناخت، تفاوتِ چشمگیری داشت. قالب و واژگانش‌خشکی​ این حس را می‌داد که متعلق به تمدنِ کاملاً متفاوتی است.

فرانکا در‌نیست​ حالی که فکر‌خشکی​ می‌کرد، اخم کرد.

«حالا که‌روشن​ گفتی، یه‌هوشیاری​ چیزی یادم اومد.»

لومیان پرسید: «چی؟»

فرانکا خواست چیزی‌فرفری​ بگوید، اما ناگهان‌حرفی​ دهانش را بست.

با لبخندی‌نیست​ خجالت‌زده به‌خندهٔ​ هلا نگاه کرد.

«اشکالی نداره که به سیِل کمک‌اطرافش​ کردم تا برای تحقیق دربارهٔ گروهِ‌بهبود​ دروغ آوریل به جمعیتِ پژوهشی نفوذ کنه؟»

هلا با آرامش‌کند​ جواب داد: «اون‌دوستانِ​ تأییدِ من رو داشت.»

فرانکا لبخندِ‌بابون‌های​ «مطیعانه»اش را‌داده​ حفظ کرد.

«پس، اشکالی نداره‌پرسید​ که رازِ مهاجرتمون رو‌چطور​ هم به سیِل گفتم؟»

هلا پیش از آنکه جواب دهد، چند لحظه‌هنوز​ ساکت ماند: «الان دیگه فرقی هم می‌کنه که اشکال‌چشمانش​ داشته باشه یا نه؟ می‌خوای جفتتون رو پنهان کنم؟»

فرانکا ناگهان فهمید که این وضعیت شاید کاملاً هم بد نباشد و با شتاب توضیح داد: «ببین، گروهِ دروغ‌جواب​ آوریل تو مرگِ مشنگ مظنونن و موقعِ تحقیق درباره‌شون هیچ راهی جز فاش کردنِ رازمون نبود. برای همین به‌آشنایی​ سیِل گفتم. تازه، سیِل واقعاً کمکمون کرده تا سرنخ‌هایی دربارهٔ مهاجرت و امکانِ برگشتن به دنیای خودمون پیدا کنیم!»

حالتی به خود گرفت‌داده​ که انگار همین حالا هم‌وانمود​ اشتباهش را جبران کرده است.

هلا برای‌نیست​ اولین بار بی‌مقدمه‌خشکی​ پرسید: «چه سرنخ‌هایی؟»

فرانکا نفسش را بیرون داد و گفت:‌بود​ «یه کم پیچیده‌ست. بذار اول بگم اون‌سرش​ نام‌های مقدس من رو یادِ چی انداخت.

«ما با هم در ارتباط بودیم و سعی می‌کردیم تو کارایی که هر کدوممون قبلِ مهاجرت انجام دادیم، نقاطِ مشترک و شباهت‌هایی پیدا‌هستی​ کنیم تا دلیلش رو بفهمیم. بعضیا گوشی‌های مرموزی گرفتن، بعضیا واردِ معابدِ باستانیِ متروکه تو کوهستان شدن و بعضیا هم داشتن فرهنگِ عامه رو‌تضمین​ مطالعه می‌کردن. اما من نمی‌تونم دقیقاً بگم چه کاری کردم که به این ختم شد. نه اینکه یادم نیادا، ولی کارای خیلی زیادی کرده‌م.

«همون‌طور که همه‌تون می‌دونید، من از چیزای جدید خوشم میاد. گوشی‌های جدید می‌خرم، بازی‌های جدید می‌کنم،‌پنهان​ رستوران‌های جدید رو امتحان می‌کنم و حتی برای همایش‌های بزرگ لباس درست می‌کنم و کاسپلی می‌کنم.‌احساسِ​ قبلِ مهاجرت تو فعالیت‌های خیلی زیادی شرکت داشتم، برای همین سخته که بگم کدومشون باعثِ مهاجرت شده.

«با این حال، وقتی نامِ مقدسی رو که لوکی خوند شنیدم، یادم اومد که تو‌هستی​ اون شبِ خاص، یه بازیِ ویدئوییِ جدید به اسمِ ‹حملهٔ وحشت› بازی کرده بودم. تو اون‌یکدیگر​ بازی یه هیولای مخفی بود که به چیزی به اسمِ ‹تیانزونِ آسمان و زمین› ایمان داشت.»

با اینکه لومیان مفهومِ «بازیِ‌مراقبِ​ ویدئویی» را نمی‌فهمید، اما اصلِ‌شدیدِ​ توضیحِ فرانکا را درک کرد.

به نظر می‌رسید مهاجرتِ او به‌دوستانِ​ این دنیا با تیانزونِ برکتِ آسمان‌خندهٔ​ و زمین که لوکی می‌پرستید، ارتباط دارد!

هلا در حالی که موهای بلوندِ روشنش به‌طورِ طبیعی روی شانه‌هایش ریخته بود، با دقت گوش داد و پیش از‌خشکی​ آنکه حرف بزند، لحظه‌ای به فکر فرو رفت: «من خاطراتِ مشابهی ندارم. همون‌طور که قبلاً گفتم، قبلِ مهاجرت داشتم کتاب‌های‌گردهمایی‌ها​ اسطوره‌شناسیِ حاشیه‌ای رو می‌خوندم. یه ایزد بود که تو فریب و شیطنت مهارت داشت و شباهتِ عجیبی به لوکی داشت...»

چشمانِ فرانکا از روی‌خندهٔ​ بینش برقی زد و‌منو​ فرضیه‌ای را مطرح کرد.

«ممکنه لوکی با خوندنِ اون چهار سطر نامِ مقدس مهاجرت کرده باشه؟‌بهبود​ و وقتی به این دنیا رسیده، کارای اون موقعش رو به یاد آورده‌لباسِ​ و سعی کرده بازسازیشون کنه تا با اون خدای پلید ارتباط برقرار کنه؟

«آره، وقتی دربارهٔ این‌جور چیزا حرف‌دوستانِ​ می‌زد، مبهم حرف می‌زد. اعضای گروهِ‌خندهٔ​ دروغ آوریل هم تجربهٔ مشابهی داشتن...

«ممکنه همهٔ ما رو تیانزونِ برکتِ آسمان‌نزده​ و زمین به اینجا آورده باشه؟ یا‌سیِل​ وی ما رو به این دنیا احضار کرده؟

«وی به‌شدت مشکوکه!»

هلا لحظه‌ای به این‌هوشیاری​ موضوع فکر کرد و‌هنوز​ آرام سر تکان داد.

«تو گردهماییِ بعدی‌مون، می‌تونیم دوباره به‌دوستانِ​ این موضوع بپردازیم و با تمرکزِ‌خندهٔ​ بیشتری با بقیه ارتباط برقرار کنیم.»

فرانکا جا خورد.

«اعضای گروهِ‌نیست​ دروغ آوریل‌خندهٔ​ بازم شرکت می‌کنن؟»

هلا با آرامش جواب داد: «اونایی که مشکل‌سازن احتمالاً نمیان. حتی اگه‌بهبود​ الان با عجله یه گردهمایی ترتیب بدیم، باید به تک‌تکشون خبر بدیم. همین‌لباسِ​ مدت زمان برای اینکه لوکی زنده بشه و به همدستاش هشدار بده کافیه.»

لومیان ابرو بالا انداخت.

«چرا باید به تک‌تکِ آدما خبر داد؟ فقط گروهِ دروغ آوریل رو‌یکی​ به یه جلسهٔ اضطراری دعوت کنید. اونا که نمی‌دونن بقیه هم میان‌شناختید​ یا نه. خبر دادن به یه دوجین از اونا که خیلی طول نمی‌کشه.»

ناولها | novelha.net