چپتر 389: خدای مظنون
0در غارِوانمود معدنِ سنگِفقط متروکهای زیرِ تریر.
هلا جان دادنِ کرمهای شفافخشکی و کجومعوج را نظاره کرد، اماجواب متوجهِ پیدایشِ هیچ ویژگیِ فرابشریای نشد.
توجهش را به لومیان و فرانکا معطوف کرد که در خوابِ عمیقیشناختید بودند. وقتی مطمئن شد به لطفِ شب و رؤیاهایشان مهارشان را دوباره بهلباس دست آوردهاند و تنفسشان منظم شده است، به خوابِ اجباریِ آنها پایان داد.
دو ثانیه بعد، چشمانِتنها لومیان باز شد و بااحساسِ چالاکیِ پلنگ از جا پرید.
در یک چشمبههمزدن، سهفقط شعلهٔ سرخ احضار کردتیغهٔ که غار را روشن کرد.
در حالی که با هوشیاری مراقبِ اطرافش بود، فرانکاشناختید که هنوز از آسیبهای شدیدِ روانی بهبود مییافت، سرش رالحنی مالید و با ترسی در چشمانش بهآرامی از جا برخاست.
سپس هلا را در آن پیراهنِ مشکیِ متمایزش کهبله شبیه لباسِ بیوهها بود و آن کلاهِ آشنای نقابدارهستی دید. بیاختیار گفت: «مادام هلا، شما اینجا چیکار میکنید؟»
همان لحظه پشیمانی به جانشدیوبانوی افتاد. ناخواسته عضویتش را در جمعیتِلحنی پژوهشیِ بابونهای فرفری لو داده بود.
اگر حرفی نزده بود، میتوانستیکی وانمود کند فقط یکی از دوستانِپرسید سیِل است و تیغهٔ پنهان نیست.
هلا پرسید: «تیغهٔ پنهان؟»
فرانکا خندهٔ خشکی سر داد.
«بله، چطور منو شناختید؟»
هلا با آرامشکند جواب داد: «تو تنهاسیِل دیوبانوی جمعیتِ پژوهشی هستی.»
فرانکا بیشتر احساسِ خجالت کرد و با لحنی مضحکشناختید جواب داد: «من از روی لباس و رفتارتون شماخجالت رو شناختم. شما تو گردهماییها هیچوقت چهرهتون رو نشون نمیدادید.»
با آشنایی دادنِ آن دو به یکدیگر،خندهٔ هوشیاریِ لومیان آشکارا کمتر شد. با حضورِجواب مادام هلا، احساس میکرد امنیتش تضمین شده است.
سپس متوجهِ دو عروسک شد که بیجانهستی روی زمین افتاده بودند و حوضچهای ازلباس گوشتِ پر از کرمهای نیمهشفاف احاطهشان کرده بود.
لومیان به آنکند تودهٔ عجیب و ترسناکسیِل اشاره کرد: «اون لوکیه؟»
هلا نگاهی به آن انداخت.
«بله.»
لومیان لحظهایآرامش ساکت شد ودیوبانوی بعد پرسید: «مرده؟»
هلا آرام سر تکان داد و گفت:سیِل «به خاطرِ مهار از دست دادنِ خودشبله از پا دراومد، اما مرگش کامل نیست.»
فرانکا با گیجی پرسید: «ها؟»
نگاه کن چطور قیمهقیمهپنهان شده. داره ازش کرمخشکی میزنه بیرون، اونوقت کاملاً نمرده؟
او از قبل فهمیده بود چرا مادام هلا آنجا پیدایش شدهلحنی است. سیِلِ عوضی حتماً دوباره او را طعمه کرده و نامهایآشنایی برای مادام هلا نوشته بود تا بیاید و گندکاری را جمع کند!
هلا به لومیان نگاه کرد و با سردی گفت: «دیوبانوهای ردهبالا تنها کسایی نیستن که میتونن زنده بشن؛ غیببینهای ردهبالاتنها هم میتونن این کار رو بکنن. لوکی احتمالاً خدای پلیدی رو تو این قلمرو میپرسته. این موضوع در ترکیب با بیهمتاآشکارا بودنش، باعث میشه بتونه موقعِ مرگ بدنش رو رها کنه و تو یه مکانِ ازپیشآمادهشده، با ویژگیهای دستنخوردهاش دوباره زنده بشه.
«متأسفانه من اینو پیشبینی نکرده بودم. اگه ازمنو قبل برای پنهانسازیِ راستین نیایش کرده بودم، نمیتونستبیشتر دوباره زنده بشه و ویژگیهای فرابشریاش رو جا میذاشت.»
زن با آرامش کوتاهیهایش رانیست بازگو کرد، هیچ بهانهای نیاوردچطور و هیچ کلافگیای نشان نداد.
چشمانِ لومیان روی آن تودهٔ عجیبِپژوهشی گوشتِ پر از کرمهای مرده خیره ماندروی و لبخندی آرام روی صورتش نقش بست.
گوشههای لبش بالا رفت و گفت: «اصلاً همتیغهٔ بد نیست. اگه اینطوری به پایانِ راهش میرسید،منو ناامید میشدم. مگه میشه خودم با دستای خودم نکشمش؟»
همانطور که لومیان حرف میزد،خشکی اشتیاقی سوزان برای قدرتهای فرابشریِآرامش ردهبالا در وجودش شعلهور شد.
لوکی بیانکار نیرومند بود. حتی وقتی او و فرانکا نیروهایشان را یکی کرده بودند، لوکی تا یکقدمیِپژوهشی تبدیل کردنِ لومیان به عروسک پیش رفته بود. با این حال، هلا که گمان میرفت به ردهٔیکدیگر ۴ ارتقا یافته باشد، در کمتر از ده ثانیه بیهیچ زحمتی او را از پا درآورده بود.
لومیان میدانست آزاد کردنِ هالهٔ امپراتورِ خون بیشک توجهِ فرابشرانِ رسمیِ محلهٔ بازار را جلب میکند و چهبسا آنها را وامیداردنمیدادید از قدیسانِ کلیساها کمک بخواهند. بنابراین، هلا پس از پیدا کردنِ او، باید در عرضِ ده ثانیه لوکی را مغلوب میکردعجیب و او را جای دیگری میبرد. در غیرِ این صورت، احتمالِ گیر افتادن به دستِ قدیسان و فرشتگانِ تریر بسیار بالا بود.
یک نیمهخدا اینگونه بود!
لومیان مشتاقانه چشمانتظار بود تا در دو سه ماهِ آینده اصولِ بیشتری از روشِ ایفای نقشِ آتشافروز را جمعبندیلحنی کرده و معجون را هضم کند. هدفش این بود که برای ارتقا به ردهٔ دسیسهگر تلاش کند. او نقشههایش راتضمین برای انتقام از لوکی و دیگران، ریشهکن کردنِ کافران و تشنگیِ سیریناپذیرش را برای قدرتهای رازآلود و ردهبالا مرور کرد.
هلا با دیدنِ اینکه لومیان هیچ پشیمانی یا ناامیدیایبله ندارد و در عوض روحیهٔ جنگندگیِ تزلزلناپذیری جای آنهستی را گرفته است، به نشانهٔ تأیید آرام سر تکان داد.
نگاهِ لومیانآرامش روی جنازهٔتنها لوکی خیره ماند.
«اون کدوموانمود خدای پلیدفقط رو میپرسته؟»
با این سؤال دلِخندهٔ فرانکا ریخت. رو بهمنو هلا کرد و پرسید: «نکنه…»
دیوبانوی لذت مکثِ کوتاهی کردنیست و بعد زبانش را به زبانِمنو پیچیدهای تغییر داد که لومیان نمیفهمید.
«سرورِ جاودانِ…»
هلا ناگهانوانمود حرفش رافقط قطع کرد.
«یادت رفتهنیست که منم اونخشکی زبون رو نمیفهمم؟»
«اوه…» فرانکاسیِل بیاختیار بهپنهان پیشانیاش کوبید.
عجب مغزِ خری دارم!
هلا ادامه داد: «به فیساکیِ باستان یا اینتیسیتیغهٔ حرف بزن. ضمناً یادت باشه، بعدِ هر سطرمنو مکث کن و یه چیزِ دیگه بهم بگو.»
فرانکا بهسرعت دستوراتش را تأیید کرد،بله افکارش را سروسامان داد و شروع کرددیوبانوی به حرف زدن به زبانِ فیساکیِ باستان.
«سرورِ جاودانِسیِل برکتِ آسمانپنهان و زمین…»
هلا بارِ دیگر حرفش رادیوبانوی قطع کرد و بحثِ کوتاهیخجالت دربارهٔ حملهٔ لوکی به راه انداخت.
فرانکا ادامه داد:کند «سرورِ آسمانیِ برکتِدوستانِ آسمان و زمین...»
لومیان که با دقت گوشخشکی میداد، کمکم هدفِ مادام هلاآرامش از این درخواست را فهمید.
این کار احتیاطی بود تا فرانکاپرسید نامِ مقدسِ کاملِ خدای پلید راشناختید نخواند و توجهِ ناخواستهای را جلب نکند.
فرانکا سطرِ سوم را تکرار کرد و شقیقههایش را مالید: «فرمانروای والامقامِ برکتِ آسمان و زمین... وقتی شنیدم لوکیچهرهتون این رو میخونه، حس کردم به یه دنیای دیگه منتقل شدم. همهچیز تو مه پوشیده شده بود و نمیتونستمنیمهشفاف چیزی رو واضح تشخیص بدم. افکارم بهشدت کند شده بود. مبهم یادمه که باید یه عبارتِ دیگه هم باشه.»
هلا با افزودهای از خودش بهدوستانِ زبانِ فیساکیِ باستان به میانِ حرفشخندهٔ آمد: «تیانزونِ. برکتِ. آسمان و زمین.»
این بار، او حتیخندهٔ در همین سطرِ سادهمنو دو بار مکث کرد.
لومیان نتوانست گیجیاش راپنهان پنهان کند: «این اسمخشکی سبکِ خیلی عجیبی داره.»
با نامِ مقدسِ ایزدانی مثلِ آقای ابله، خورشیدِ فروزانِ ابدیخجالت و دیگرانی که میشناخت، تفاوتِ چشمگیری داشت. قالب و واژگانشنشون این حس را میداد که متعلق به تمدنِ کاملاً متفاوتی است.
فرانکا دروانمود حالی که فکریکی میکرد، اخم کرد.
«حالا کهنیست گفتی، یهخندهٔ چیزی یادم اومد.»
لومیان پرسید: «چی؟»
فرانکا خواست چیزیجواب بگوید، اما ناگهانپژوهشی دهانش را بست.
با لبخندیوانمود خجالتزده بهفقط هلا نگاه کرد.
«اشکالی نداره که به سیِل کمکبله کردم تا برای تحقیق دربارهٔ گروهِتنها دروغ آوریل به جمعیتِ پژوهشی نفوذ کنه؟»
هلا با آرامشتیغهٔ جواب داد: «اونپرسید تأییدِ من رو داشت.»
فرانکا لبخندِآرامش «مطیعانه»اش راتنها حفظ کرد.
«پس، اشکالی ندارهکند که رازِ مهاجرتمون روسیِل هم به سیِل گفتم؟»
هلا پیش از آنکه جواب دهد، چند لحظهمنو ساکت ماند: «الان دیگه فرقی هم میکنه که اشکالاحساسِ داشته باشه یا نه؟ میخوای جفتتون رو پنهان کنم؟»
فرانکا ناگهان فهمید که این وضعیت شاید کاملاً هم بد نباشد و با شتاب توضیح داد: «ببین، گروهِ دروغبیشتر آوریل تو مرگِ مشنگ مظنونن و موقعِ تحقیق دربارهشون هیچ راهی جز فاش کردنِ رازمون نبود. برای همین بهحضورِ سیِل گفتم. تازه، سیِل واقعاً کمکمون کرده تا سرنخهایی دربارهٔ مهاجرت و امکانِ برگشتن به دنیای خودمون پیدا کنیم!»
حالتی به خود گرفتتنها که انگار همین حالا هماحساسِ اشتباهش را جبران کرده است.
هلا برایوانمود اولین بار بیمقدمهیکی پرسید: «چه سرنخهایی؟»
فرانکا نفسش را بیرون داد و گفت:چطور «یه کم پیچیدهست. بذار اول بگم اونپژوهشی نامهای مقدس من رو یادِ چی انداخت.
«ما با هم در ارتباط بودیم و سعی میکردیم تو کارایی که هر کدوممون قبلِ مهاجرت انجام دادیم، نقاطِ مشترک و شباهتهایی پیدامضحک کنیم تا دلیلش رو بفهمیم. بعضیا گوشیهای مرموزی گرفتن، بعضیا واردِ معابدِ باستانیِ متروکه تو کوهستان شدن و بعضیا هم داشتن فرهنگِ عامه روحوضچهای مطالعه میکردن. اما من نمیتونم دقیقاً بگم چه کاری کردم که به این ختم شد. نه اینکه یادم نیادا، ولی کارای خیلی زیادی کردهم.
«همونطور که همهتون میدونید، من از چیزای جدید خوشم میاد. گوشیهای جدید میخرم، بازیهای جدید میکنم،شناختم رستورانهای جدید رو امتحان میکنم و حتی برای همایشهای بزرگ لباس درست میکنم و کاسپلی میکنم.عروسک قبلِ مهاجرت تو فعالیتهای خیلی زیادی شرکت داشتم، برای همین سخته که بگم کدومشون باعثِ مهاجرت شده.
«با این حال، وقتی نامِ مقدسی رو که لوکی خوند شنیدم، یادم اومد که توچطور اون شبِ خاص، یه بازیِ ویدئوییِ جدید به اسمِ ‹حملهٔ وحشت› بازی کرده بودم. تو اونرفتارتون بازی یه هیولای مخفی بود که به چیزی به اسمِ ‹تیانزونِ آسمان و زمین› ایمان داشت.»
با اینکه لومیان مفهومِ «بازیِخشکی ویدئویی» را نمیفهمید، اما اصلِآرامش توضیحِ فرانکا را درک کرد.
به نظر میرسید مهاجرتِ او بهپرسید این دنیا با تیانزونِ برکتِ آسمانشناختید و زمین که لوکی میپرستید، ارتباط دارد!
هلا در حالی که موهای بلوندِ روشنش بهطورِ طبیعی روی شانههایش ریخته بود، با دقت گوش داد و پیش ازنشون آنکه حرف بزند، لحظهای به فکر فرو رفت: «من خاطراتِ مشابهی ندارم. همونطور که قبلاً گفتم، قبلِ مهاجرت داشتم کتابهایکرده اسطورهشناسیِ حاشیهای رو میخوندم. یه ایزد بود که تو فریب و شیطنت مهارت داشت و شباهتِ عجیبی به لوکی داشت...»
چشمانِ فرانکا از رویفقط بینش برقی زد وتیغهٔ فرضیهای را مطرح کرد.
«ممکنه لوکی با خوندنِ اون چهار سطر نامِ مقدس مهاجرت کرده باشه؟تنها و وقتی به این دنیا رسیده، کارای اون موقعش رو به یاد آوردهگردهماییها و سعی کرده بازسازیشون کنه تا با اون خدای پلید ارتباط برقرار کنه؟
«آره، وقتی دربارهٔ اینجور چیزا حرفپرسید میزد، مبهم حرف میزد. اعضای گروهِشناختید دروغ آوریل هم تجربهٔ مشابهی داشتن...
«ممکنه همهٔ ما رو تیانزونِ برکتِ آسمانهستی و زمین به اینجا آورده باشه؟ یالباس وی ما رو به این دنیا احضار کرده؟
«وی بهشدت مشکوکه!»
هلا لحظهای به اینخندهٔ موضوع فکر کرد ومنو آرام سر تکان داد.
«تو گردهماییِ بعدیمون، میتونیم دوباره بهپرسید این موضوع بپردازیم و با تمرکزِشناختید بیشتری با بقیه ارتباط برقرار کنیم.»
فرانکا جا خورد.
«اعضای گروهِوانمود دروغ آوریلفقط بازم شرکت میکنن؟»
هلا با آرامش جواب داد: «اونایی که مشکلسازن احتمالاً نمیان. حتی اگهتنها الان با عجله یه گردهمایی ترتیب بدیم، باید به تکتکشون خبر بدیم. همینگردهماییها مدت زمان برای اینکه لوکی زنده بشه و به همدستاش هشدار بده کافیه.»
لومیان ابرو بالا انداخت.
«چرا باید به تکتکِ آدما خبر داد؟ فقط گروهِ دروغ آوریل رومضحک به یه جلسهٔ اضطراری دعوت کنید. اونا که نمیدونن بقیه هم میانهوشیاریِ یا نه. خبر دادن به یه دوجین از اونا که خیلی طول نمیکشه.»