چپتر 37: فصل ۳۷
0لومیان لحظهای مکث کرد و بعد گفت: «پساورور بدن، ذهن و روان به عطیهدهنده نزدیک میشن، چوننیازی قدرتِ اون عطیه نشانِ مربوط به خودش رو داره؟»
او این نتیجه را ازآموزشِ ویژگیهای فرابشریِ بهجامانده از قدیمیترینغرغر و صاحبانِ پیشین گرفته بود.
هرچند این عطیه قدرتِ خالص بود و هیچباید ویژگیِ فرابشریای در خود نداشت، اما احتمالاً بهداده تمامِ خصلتهای عجیبِ صاحبِ پیشین آلوده شده بود.
بانو کارتهای تاروت رابراشون در دست نگه داشت ومتفکرانه بهنشانهٔ تأیید سر تکان داد.
«تواناییِ منطقیت تحسینبرانگیزه. بایدتواناییِ از اورور تشکر کنی کهتشکر آموزشِ پایهٔ کافی بهت داده.»
لومیان در دلتشکر غرغر کرد: نیازیپایهٔ به یادآوریِ شما نیست...
بانو ادامه داد: «حتی اگه عطیهدهنده نخواد روی عطیهگیرنده تأثیر بذاره، سخته که جلوی نزدیک شدنِ طرفِغرغر مقابل رو از نظرِ جسمی، ذهنی و روانی به خودش بگیره. دلیلش اینه که اگه قدرتِ اعطاشدهمقابل ارادهٔ عطیهدهنده رو در خودش نداشته باشه، کنترلش برای عطیهگیرنده خیلی سخت میشه و بهسرعت از بین میره.
«بنابراین، برکتِ خدایانِ رسمیبراشون در این زمینه اساساً موقتیمتفکرانه و تا حدِ مشخصی محدوده.»
و خدایانِ پلید براشون مهم نیست چه بلایی سرِ عطیهگیرنده میاد؟ لومیان متفکرانه سر تکان داد ونیازی با کنجکاوی پرسید: «فرابشران، منظورم اینه که، آیا آدمایی که ویژگیهای فرابشری دارن بازم میتونن عطیه بگیرن؟نظرِ آیا این دو تا با هم تضاد پیدا میکنن و باعث میشن مهارشون رو از دست بدن؟»
بانو لبخند زد و سرآموزشِ تکان داد: «شاید کمی تضادغرغر پیش بیاد، اما نه خیلی.
«بهش فکر کن. قدرتِ عطیه بدنت رو تغییر میده تا با بدنِ عطیهدهنده همخوان بشه، اما بدنِ تو از قبل با ویژگیهای فرابشریت سازگار شده. پس تا وقتی که تعادلِ جدیدی پیدا کنی، تضاد وجود خواهد داشت.ذهنی با این حال، این تضاد روی ذهن یا روانت تأثیری نمیذاره، در نتیجه مهارِ خودت رو از دست نمیدی، مگه اینکه در آستانهٔ فروپاشی باشی. تنها مشکل اینه که شاید مجبور بشی به دیدنِ چشمِ سوم و دستِآیا چهارمی که روی بدنت سبز میشه عادت کنی. البته، پیششرطش اینه که قدرتِ اعطاشده به تو مدتِ زیادی دوام بیاره. ردهٔ مربوطهش هم باید خیلی بالا باشه. در غیرِ این صورت، میشه از تغییراتِ کوچیکِ بدنت چشمپوشی کرد.»
لومیان این اطلاعاتپلید را با پاسخیبلایی کوتاه تأیید کرد.
پرسید: «اگه عطیه ازتواناییِ همون مسیر یا یهاورور مسیرِ همسایه باشه چی؟»
بانو سر تکان داد.
«هیچ تضادی ایجاد نمیکنه.»
سپس خندید.
«اما معنیش اینداد نیست که تغییراتِ فیزیکیباید در کار نخواهد بود.»
این یعنی چی؟ لومیان گیج شدهپایهٔ بود و میخواست توضیح بخواهد کهیادآوریِ بانو با خندهای حرفش را قطع کرد.
«فکر میکردم بعد از فهمیدنِ ماجرای ساکنانِ حلقه، بیشتر به چرخهٔکنی زمانی علاقه نشون بدی. عجیبه که داری به این دانشی توجه میکنیحتی که شاید در آینده به دردت نخوره. این اصلاً شبیهِ تو نیست!»
لومیان لبخندیمحدوده از سرِبراشون خودتحقیری زد.
گفت: «میخواستم بپرسم میتونید تو شکستنِ چرخهٔ زمانی کمکمون کنید یا نه. اما بعدش حرفِ قبلیتون یادم اومد. گفتید بهای حلِادامه این مشکل، نابودیِ کاملِ کوردوئه. همه میمیرن. اگه میخواستم به نتیجهٔ بهتری برسم، فقط میتونستم به خودم تکیه کنم. اون موقع نفهمیدم،نداشته اما الان میتونم دلیلش رو حدس بزنم. اگه بخواید چرخه رو بشکنید و ساکنِ حلقه هم نباشید، تنها راه نابود کردنِ همهچیزه؟»
بانو بهنشانهٔاورور تأیید سرکنی تکان داد.
«درسته.»
لومیان گیج شدپلید و پرسید: «پس چراسرِ قبلاً اینو روشن نکردید؟»
اینطوری نیستتکان که گفتنشتواناییِ باعثِ نابودی بشه!
یا اینکه اینتشکر بانو عادت داشتپایهٔ همهچیز رو نصفهونیمه بگه؟
بانو بیدرنگ خندید.
«اگه بهت میگفتم کلِبراشون دهکده تو یه چرخهٔ زمانیمتفکرانه گیر افتاده، حرفمو باور میکردی؟»
لومیان لحظهای به اینتواناییِ موضوع فکر کرد واورور جواب داد: «احتمالاً نه...»
باور کردنِ چنینتشکر داستانِ مضحکی بدونِ تجربهٔکافی دستاولِ آن دشوار بود.
بانو لبخند زد و گفت: «برایمنطقیت همین روشنش نکردم. نمیخواستم وقتِ زیادیآموزشِ رو صرفِ توضیح دادنش به تو بکنم.»
«...» لومیان لحظهای ساکت شد و بعد، از فرصتمتفکرانه استفاده کرد و پرسید: «میدونید کلیدِ شکستنِ این چرخهبازم چیه؟ باید تلاشم رو روی چه مسیری متمرکز کنم؟»
بانو سر تکان داد.
«غیببینی دربارهٔاورور بعضی مسائلکنی اینجا خیلی خطرناکه.»
لومیان گیج شد: «ها؟»
زن تنها توانست اضافه کند: «اگه کلیدش رو میدونستم، بهت میگفتم.پرسید هرچی زودتر اینو حل کنم، زودتر میتونم به این سفر پایانپیدا بدم.» آهی کشید. «کِی میتونم یه تعطیلاتِ بدونِ کار داشته باشم...»
کار؟ لومیان نتوانست هیچ الهامی از بانویباید مرموز بگیرد، پس کاوشگرانه پرسید: «اگه کشیشبهت کشته نشه، زمان از تکرار شدن دست برمیداره؟»
بانو با دقت جواب داد: «نه. نقاطِ محرکِبهت زیادی تو این چرخه وجود داره، از جمله رسیدنِاگه زمان به شبِ دوازدهم. بقیهش رو میتونی خودت بفهمی.»
شبِ دوازدهم... هنوز زمانِ زیادی برای بررسی هست... لومیان لحظهای فکر کردآموزشِ و گفت: «چون ویژگیِ خاصِ بدنم رو فعال کردم، میتونم هر باراگه که چرخه تکرار میشه، خاطرات و ویژگیهای فرابشریم رو حفظ کنم، درسته؟»
با دیدنِ سر تکان دادنِ بانو، باز هم پرسید: «پسکنجکاوی تا وقتی که زندهم و به بررسی ادامه میدم، دیربگیرن یا زود میتونم کلیدِ پایان دادن به همهچیز رو پیدا کنم؟»
این کاربردی از همان «روشِمنطقیت بررسیِ همهجانبه» بود که اورورکنی به آن اشاره کرده بود.
«در تئوری، درسته.» چشمانِ پرحسوحالِ زن که لومیانِ گیج نمیتوانست دلیلش را بفهمد، دوبارهنیست نمایان شد. «اما باید فهمیده باشی که فقط کوردو و مناطقِ اطرافش تو چرخهٔ زمانیجسمی هستن. زمان تو دنیای بیرون داره عادی میگذره و تاریخش با تاریخِ کوردو کاملاً متفاوته.»
«اون سه بازرس برای شرحِ وضعیتشون وتحسینبرانگیزه دهکده تلگرافهایی میفرستن و مقامات بهمحضِ اینکه اونابهت به تاریخ اشاره کنن، متوجهِ ناهنجاریِ اینجا میشن.
«حتی اگه بازرسها نتونن قبل از شروعِ دوبارهٔ چرخه تلگرافی بفرستنپرسید یا به تاریخ اشاره نکنن، با گذشتِ زمان مقامات به مشکل پیمیکنن میبرن. فکر میکنی برای حلِ مشکلِ چرخهٔ زمانیِ کوردو چه کار میکنن؟»
لومیان لحظهای ساکت ماند ومنطقیت بعد جواب داد: «مستقیماً نابودشکنی میکنن، درست مثلِ انتخابِ جایگزینِ شما.»
بانو با احساساتی آمیخته سر تکان داد و گفت: «این کار میتونه بهطورِ مؤثری جلوی گسترشِ ناهنجاریاگه و اثر گذاشتنش روی بقیه رو بگیره. اگه در آینده فرصت کردی به دریای سونیا بری، میتونی دربارهٔاعطاشده بندرِ بنسی بپرسی. اونجا رو کلیسای توفانها بهخاطرِ نوعی فساد نابود کرد. هیچکس جونِ سالم به در نبرد.»
لومیان عزمی تازه در خودتواناییِ احساس کرد تا نقطهٔ کلیدیِتشکر چرخه را بهتنهایی پیدا کند.
پوزخندی به خودشپلید زد و گفت: «انگارسرِ وقتِ زیادی برام نمونده.»
میدانست که تنها سه یا چهار چرخهٔباید دیگر فرصت دارد و نمیتواند هر باربهت چرخه را تا شبِ دوازدهم کش بدهد.
بانو برخاست و با آرامشآموزشِ گفت: «دستکم تو هنوز یهغرغر شانس داری. خیلیا همونم ندارن.»
......
لومیان پس از خروج از میخانهٔ کهنه، در جاده ایستاد و به معدود رهگذرانآیا و خانههای اطرافش نگاه کرد. در دهکدهٔ کوردو همهچیز در ظاهر عادی به نظر میرسید.پیش روستاییان همان احساساتی را داشتند که مردمِ همهجا داشتند: شادی و خشم، میل و اشتیاق.
با این حال، در پسِ این ظاهرِ آرام و پرهیاهو، این دهکدهپایهٔ وحشتی تصورناپذیر را پنهان کرده بود. همهٔ آدمهای اینجا در چرخهای گرفتارنخواد شده بودند و همان چند روز را بارها و بارها زندگی میکردند.
بهجز چند نفر مثلِ کشیش گیوم بنه، چوپانبهت پییر بری، پونس بنه و آوا لیزیه، لومیانحتی موقتاً نمیتوانست تشخیص دهد چه کسی بیگناه است.
حتی صددرصد مطمئن نبود کهتواناییِ ریموند گرِگ، که معمولاً کمی کندذهنکنی و بیریا بود، مشکلی نداشته باشد.
شاید قدرتِ فرابشریِ کشیش بر رفتارِ عجیبِسرِ پسرها در پایانِ جشنِ بهار تأثیر گذاشتهآیا بود، نه اینکه از قبل مشکلی داشته باشند.
برای لحظهای احساس کرد کوردو مانندِ جنگلی بکراورور و پر از خطرهای پنهان است. نمیتوانست تشخیصغرغر دهد چه کسی طعمه است و چه کسی شکارچی.
احتیاط و صبر برای زندهماندن در چنینکافی محیطی از همهچیز مهمتر بود. توانایی، شجاعت، خردادامه و تجربه باید در درجاتِ بعدی قرار میگرفتند.
این وضعیت تا حدودی شبیهِتواناییِ روزهای آوارگیاش بود، اما درتشکر عینِ حال تفاوتی آشکار داشت.
با ظهورِ این افکار،براشون احساس کرد معجونِ شکارچیمیاد نشانههایی از هضمشدن نشان میدهد.
این اولینتکان قدم ازتواناییِ روشِ ایفای نقشه؟
خیلی سریعه. فکر میکردمکنی یکی دو ماه طولبهت بکشه تا شروع بشه.
از احتمالِتأیید هضمِ معجونِداد شکارچی هیجانزده شد.
میتونم معجونِ شکارچیپلید رو تو یکیبلایی دو چرخه هضم کنم؟
با کمکِ شکار در ویرانههای رؤیا، شاید میتوانستاورور بهسرعت به ردهٔ ۸: تحریککننده برسد و شانسشغرغر را برای حلِ مشکلِ چرخهٔ زمانی افزایش دهد.
لومیان در حالی که به جلوپایهٔ قدم برمیداشت، در فکر فرو رفت.یادآوریِ خیلی زود به میدانِ دهکده رسید.
نقشهٔ فعلیاش این بود که با کشیشتحسینبرانگیزه «گپ بزند» تا او را برای یافتنِکافی ناهنجاریها محک بزند و سرنخهایی به دست آورد.
وقتی به اطراف نگاهبراشون کرد، پیکری را دیدمیاد که بهسمتِ کلیسای جامع میرفت.
پیکر پالتویی بلند و قهوهایتیره با کلاه به تن داشت،کنی طنابی دورِ کمرش بسته بود و یک جفت کفشِ چرمیِنیست نرم و نونوار به پا داشت. او چوپان پییر بری بود.
خودشه... لومیان بهسرعت بهکنی پییر نزدیک شد وبهت عمداً پرسید: «پییر، چرا برگشتی؟»
موهای سیاه و فرفریِ پییرتواناییِ چرب بود و مدتها بودتشکر که صورتش را نتراشیده بود.
او با خوشحالی جواب داد: «مگه جشنِسرِ بهار نزدیک نیست؟ سالهاست که توش شرکت نکردم.آدمایی امسال هر طور شده نمیتونم از دستش بدم...»
چشمانِ آبیاش پر از لبخندی ملایم بودباید و کاملاً با آن چوپانی که پیشتربهت لومیان را وحشتزده کرده بود، فرق داشت.
آها، جوابش تو یه جای دیگه و با یه سؤالکنندهٔ دیگه، کمی با چرخهٔ قبلیادامه فرق داره. با اینکه اصلِ ماجرا عوض نمیشه، بعضی کلمهها فرق میکنن... لومیان با دقتذهنی گوش داد و پیش از آنکه بپرسد، به کفشهای نوی پییر نگاه کرد: «پولدار شدی؟»
«نه خیلی. فقط میتونم بگم رئیسِ فعلیمتحسینبرانگیزه آدمِ بدی نیست. چیزای زیادی بهم داده. امشببهت نوشیدنی مهمونِ من.» خوشحالیِ پییر کاملاً آشکار بود.
لومیان موافقت کرد: «باشه.»براشون و به کلیسای جامع اشارهمتفکرانه کرد. «میخوای بری نیایش کنی؟»
پییر آهی کشید و گفت:منطقیت «آره، خیلی وقته تو کلیسایکنی جامع به درگاهِ خدا نیایش نکردم.»
گرچه این جمله چندان مهم به نظرکافی نمیرسید، اما لومیان هرچه بیشتر گوش میداد،نیست بیشتر حس میکرد که جای کار میلنگد.
چوپانها کاملاً از سکونتگاههای انسانی دور نبودند. دهکدههای متعددی در دشتها و مراتعپایهٔ پراکنده بودند. شاید علفزارهای کوهستانی متروک بودند، اما چوپانها گهگاه برای تأمینِ آذوقهروی از کوه پایین میآمدند. چطور ممکن بود نتواند یک کلیسای جامع پیدا کند؟
البته، اگر پییر بری به فیناپوتر یا لنبرگ رفته بود، پیدا کردنِ کلیسای جامعِ خورشیدِآدمایی فروزانِ ابدی تلاشی بیثمر بود. با این حال، لومیان نمیتوانست این حس را از خودبیاد دور کند که در هر کلمهای که از دهانِ پییر بری خارج میشود، چیزی اشتباه است.
در عوض، پییرداد بری پرسید: «تو همباید داری میری کلیسای جامع؟»
لومیان سر تکان داد و جوابپایهٔ داد: «نه، فکر میکردم آدمایی باشن کهشما تو میدان گپ بزنن، اما خالی بود.»
سپس دستش را تکان داد.
«من میرم خونه.»
پییر بری هم دستشتواناییِ را تکان داد واورور جواب داد: «امشب میبینمت.»
لومیان پس از تماشای چوپانآموزشِ که بهسمتِ کلیسای جامع میرفت،غرغر راهش را بهسمتِ دهکده کج کرد.
تصمیم گرفت از گپزدن باتواناییِ کشیش منصرف شود. مقصدِ بعدیاشتشکر مشخص بود: خانهٔ چوپان پییر بری!