چپتر 90: نامرئی شدن
0واقعاً فرقی نمیکنه کجا بخوابم، در هر حال اینجا بیدار میشم. لومیانروبهرو از تخت پایین پرید و نگاهی به خنجرِ تصاحبکنندهٔ سرنوشت در کنارش انداخت.خود نه، عطاردِ سقوطکرده. در میانِ مِهِ خاکستریِ کمرنگ، قدمزنان به سمتِ پنجره رفت.
دستانش را روی میزبازتاب گذاشت و نگاهش رانداشت به «قله»ی خونرنگ دوخت.
در نوکِ کوه، مه غلیظاگه و لایهلایه بود و غولِروبهرو سهسر و ششبازو را کاملاً میپوشاند.
دفعهٔ قبل فقط با یه نگاه نزدیک بود مهارم روپشتِ از دست بدم. واقعاً نمیدونم اگه در آینده مجبور بشمچون باهاش روبهرو بشم باید چهکار کنم... لومیان با کلافگی آه کشید.
زیاد در این احساسات غرق نشد واگه خیلی زود خود را بیرون کشید، زیراچهکار هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت.
لومیان در اتاقِ خوابش خود را در رقصی جنونآمیز پیچوتاب دادنقرهایِ و تپشی روحی و درهمریخته از خود ساطع کرد. با ترکیبِ اینچون تپش و نیروهای برانگیختهٔ طبیعت، خود را در جهتی نامشخص «مخابره» کرد.
طولی نکشید که نزدیک شدنِ موجوداتی را حس کردباهاش و پیکرهای نیمهشفافِ هیولای دهانباز، هیولای تفنگدار و هیولایاحساسات بیپوست را دید که در شیشهٔ پنجرهاش بازتاب یافته بودند.
لومیان عجلهای نداشت. در ادامهٔ رقصش،ادامهٔ خنجرِ نقرهایِ آیینی را بیرون کشیدچپش و به پشتِ دستِ چپش ضربه زد.
قطرهای خون بهسرعت بیرون زد ونمیدونم با هدایتِ نیروی روحیاش و نیروهایروبهرو طبیعت، چون مهرهای روی پوستش دلمه بست.
آن سه موجود جابهجا شدند، امابودند جرئت نکردند واردِ خانهٔ لومیان شوندآیینی یا خود را به او بچسبانند.
لومیان چرخید، دستِبدم چپش را بالا بردمجبور و فریاد زد: «من!»
این فریاد به زبانِعجلهای هرمسِ باستانی، باعث شدنقرهایِ اتاق لرزشی خفیف بکند.
لومیان با استفاده از خنجرِ آیینیاش، قطرهٔ خون رامجبور برداشت و آن را به سمتِ هیولای دهانباز گرفتزیاد و گفت: «به تو فرمان میدم! بیا درونِ من!»
باز هم بهپنجرهاش زبانِ هرمسِ باستانی.بودند تندبادی نامحسوس وزید.
پیکرِ نیمهشفافِ هیولای دهانباز بهوضوحاگه لرزید، گویی موجودی نامرئی اوروبهرو را گرفته و بهشدت تکان میداد.
درست وقتی لومیان رقصش را تمام کرد و با خود پنداشتدستِ اثری نخواهد داشت، هیولای دهانباز به داخلِ خانه هجوم آورد وپوستش روی خنجرِ نقرهایِ آیینی فرود آمد و قطرهٔ خون را بلعید.
سپس در حالی که ازبدم طریقِ خنجرِ نقرهای به درونِ بدنِباهاش لومیان نقب میزد، بهشدت تشنج کرد.
لومیان بیاختیار نفسش برید و ذهنش غرقعجلهای در این افکار شد: خیلی گرسنهمه، خیلیدستِ گرسنهمه، مُردم از گرسنگی، مُردم از گرسنگی.
شتابان برگشت و به آینهٔ قدیِ روی کمدش خیره شد. دیدباید که چهرهاش رنگپریده و متمایل به آبیِ لاجوردی شده است. دهانش بهشکلیخود وحشیانه باز مانده بود و بیشتر به جنازه میمانست تا انسانی زنده.
موفق شدم... لومیان در حالی کهادامهٔ گویی به غریبهای نگاه میکرد، با دیدنِضربه تصویرش در آینه غرق در شادی شد.
حسِ غریبی داشت.
در برابرِ گرسنگیِ شدیدش مقاومتیافته کرد و کوشید هیولای دهانباز رانقرهایِ که تسخیرش کرده بود، حس کند.
انگار مغزی اضافی به دست آورده بود. بخشِ اعظمِ آنروبهرو لبریز از گرسنگی، تشنگی به خون، جنون و چیزهایی از اینخیلی دست بود. بهطور غریزی تمایل داشت از ویژگیهای آن بهره ببرد.
لومیان میتوانست با استفاده از اراده و نیروینقرهایِ روحیاش، یکی از آن غرایز را تشدید کند. اینهدایتِ کار معادلِ بهکارگیریِ ویژگیها یا تواناییهای هیولای دهانباز بود.
لومیان بیدرنگنزدیک نامرئی شدندست را برگزید.
در یک چشمبههمزدن،پنجرهاش تصویرش از آینهٔبودند قدی محو شد.
همهچیز، از بدنش گرفتهنمیدونم تا لباسها و خنجرِبشم نقرهایِ آیینی ناپدید شده بود.
لومیان چند قدم به جلو وادامهٔ عقب برداشت، اما نتوانست هیچ ردیچپش از خود در آینه یا شیشه ببیند.
البته ردِنزدیک پا و بویشبدم همچنان باقی بود.
لومیان خنجرِ نقرهای را که اورور به اونداشت داده بود در جیب گذاشت، بازوانش را بالاضربه برد و چند بار به هوا مشت زد.
با هر مشتی که هوا راآینده میشکافت، آینهٔ قدی خالی میماند، تاچهکار اینکه لومیان مشتی به سطحِ آن کوبید.
بهمحضِ اینکه بندِ انگشتانش با آینه برخورد کرد،نقرهایِ طرحِ بدنش پدیدار شد. چهرهاش رنگپریده و متمایلبهسرعت به آبی بود و چشمانش برقی خطرناک داشت.
باورنکردنیه... هر کاری کنم، نامرئی بودنم سر جاشه، اما نمیتونم غیرفعالش کنم. با این حال، تا وقتی به آینه حمله کنم، نامرئینشد بودنم از بین میره... فکر میکردم همونطور که اورور میگفت این یه نامرئی شدنِ نوریه، اما ظاهراً نتیجهٔ علومِ غریبه است... حملهساطع به یه چیزی باهاش پیوند برقرار میکنه و باعث میشه از «نگاهش» نامرئی بمونم؟ لومیان مشتِ راستش را روی آینه نگه داشت.
پس از بررسیِ اثرات و محدودیتهای نامرئی شدن، گرسنگیِ سیریناپذیریرقصش بر او چیره شد. با قدمهای سنگین از پلهها پایینهدایتِ رفت، به زیرزمین رسید و دو تکه استیک پیدا کرد.
اگر عقلش بهبدم جا نبود، دندانهایش رامجبور در گوشتِ تیره فرومیکرد.
لومیان موادِ اولیه را رها کرد و پنیری راآیینی که ذخیره کرده بود برداشت، چرا که فهمید بدونِنیروی روشن کردنِ آتش باید استیک را نیمپز سرخ کند.
برایش مهم نبود تمیز است یانمیدونم لذیذ. همچون روحی که از گرسنگیروبهرو مرده باشد، غذا را در دهانش میچپاند.
پس از خوردنِ چندبازتاب تکه پنیر، لومیان سرانجامنداشت گرسنگیِ شدیدش را فرو نشاند.
ظاهراً این نقطه ضعفِ هیولای دهانبازه... با جدیت ارزیابی کرد. خوشبختانه هنوز میتونم بدنم رو کنترلزیاد کنم و عقلم رو از دست ندادم... اون موجود تشنهٔ انتقامه اما ترسِ خیلی بزرگتری بهشداشت غلبه کرده... اگه الان به زبانِ هرمسِ باستانی بگم «برو»، سریعتر از هر چیزی فرار میکنه...
تا الان، لومیان مطمئن شده بود که تسخیرِ هیولایآیینی دهانباز عوارضِ جانبیِ پذیرفتنی دارد. نامرئی شدن به سلاحینیروی قدرتمند برای کاوش و نبرد در ویرانههای رؤیا تبدیل میشد.
حس میکرد با وجودِدست عطاردِ سقوطکرده، توانِ رزمیاش بیشمجبور از دو برابر شده است.
لومیان به سمتِ میزِ غذاخورییافته برگشت، صندلیای بیرون کشید و نشستنقرهایِ تا باحوصله منتظرِ پایانِ تسخیر بماند.
طولی نکشیددست که نیروینمیدونم روحیاش تقریباً تهکشید.
به خودش فشار نیاورد.عجلهای برخاست و چند حرکتِنقرهایِ ظاهراً دیوانهوار انجام داد.
همان رقص برای جذبِ هیولاهابدم بود. هدفش این بود که موجودِباهاش تسخیرکننده را وادار به خروج کند.
بیآنکه لومیان به زبانِ هرمسِ باستانی فرمانی بدهد، پیکرِ تاررقصش و نیمهشفافِ هیولای دهانباز بیرون پرید و بیآنکه به پشتِهدایتِ سرش نگاهی بیندازد، از پنجرهٔ شیشهایِ طبقهٔ اول ناپدید شد.
لومیان بیاختیار با لحنی خودتحقیرانهاگه گفت: «اینقدر تند ندو. جوری رفتارباید میکنی انگار بوی چاهِ مستراح میدم.»
میدانست با توجه به نیروی روحیاش میتواندرقصش تسخیر را حدودِ سه دقیقه حفظ کند.قطرهای بهمحضِ نامرئی شدن، سرعتِ مصرفش دو برابر میشد.
البته این در شرایطِ عادی بود. در مواقعِ خطر میتوانست به خودش فشارباید بیاورد تا بیشتر دوام بیاورد، اما این کار خطرِ از دست دادنِ مهارشبیرون را به همراه داشت که بهتر بود تا جای ممکن از آن دوری کند.
با اینکه هیولای دهانباز رفته بود، لومیان هنوزنداشت بهشدت احساسِ گرسنگی میکرد. اجاق را روشن کردضربه و استیک را تا حدِ مغزپخت سرخ کرد.
سپس کارد و چنگالش را برداشت، بهسرعت آنبشم را برید، به چنگال کشید و در دهانش گذاشت.این حس کرد آبِ حبسشده در گوشت بسیار لذیذ است.
لومیان در کمتر از دهنداشت دقیقه دو استیک را بلعیدپشتِ و گرسنگیاش را برطرف کرد.
با نگاه به بشقابِ خالی آهینمیدونم کشید و گفت: «سه دقیقه تسخیرروبهرو حداقل دو ساعت زمان برای بازیابی میخواد...»
این فقط به معنای رفعِیافته گرسنگی نبود، بلکه بازیابیِ نیرویرقصش روحی را هم شامل میشد.
لومیان میدانست وضعیتِ فعلیاش برای کاوش مناسب نیست.بشم آرد، شکر و چیزهای دیگر را پیدا کرد واین با استفاده از فرِ خانه مشغولِ پختنِ بیسکویت شد.
این بیسکویتها همراه باعجلهای پنیر، منبعِ اصلیِ سوختِنقرهایِ او در ویرانهها میشدند.
اگر وقتِ بیشتری داشت، گوشتِ خشکشده هم تهیهآینده میکرد—غذایی که چوپانها اغلب با خود میبردند. بهعنوانِکلافگی یکی از اهالیِ کوردو، طرزِ تهیهشان را بلد بود.
لومیان در حینِ اینبازتاب کار، به برنامههایش براینداشت ویرانههای رؤیا فکر میکرد.
اول دورِ دیوارِ شهرنمیدونم میگردم. بعد اون جانورِبشم شعلهور رو شکار میکنم...
فقط با بالا بردنِ قدرتمنداشت میتونم بهتر کاوش کنم وپشتِ رازهای این رؤیا رو بشکافم...
قدرتِ هیولای شعلهور دستکم در حدِ ردهٔ ۷ بود و احتمالِ زیادی وجود داشت که از مسیرِ شکارچی باشد. تواناییهای متنوعش لومیاننشد را کاملاً در هم میکوبید. او قصد نداشت به این زودیها با آن یارو دربیفتد و امیدوار بود اول شکاری ضعیفتر وساطع در حدِ یک تحریککننده پیدا کند. اما حالا، به دست آوردنِ عطاردِ سقوطکرده و قابلیتِ نامرئی شدن، تا حدودی به او امید میداد.
وقتی نیروی روحیاش تا حدِ زیادی بازیابی شد،نداشت لومیان بیسکویتهای پختهشده و پنیرهای ورقهشده را درضربه کیسهای پارچهای گذاشت و آن را به کمرش بست.
سپس بااحتیاط دستِ چپش را باآینده لایههایی از باندِ سفید بست و خنجرِکنم پلیدِ معروف به عطاردِ سقوطکرده را برداشت.
لومیان تفنگِ ساچمهای و تبرش راادامهٔ برداشت و با دیگر وسایلِ موردنیازشچپش بهسوی درِ طبقهٔ اول گام برداشت.
ناگهان احساس کرد شکارچیِدست تا دندان مسلحی است کهمجبور برای شکاری خطرناک آماده میشود.
افکارِ زیادیشیشهٔ در ذهنشبازتاب جان گرفت.
اولین حرکتم اینه که ردِ هیولای شعلهور روبشم بگیرم. بعد با استفاده از نامرئی شدن یواشکی بهشاین نزدیک میشم و با عطاردِ سقوطکرده بهش ضربه میزنم.
قبلش یه هیولای ضعیف رو شکار میکنمرقصش و سرنوشتِ شومش رو میدزدم. بعد اونقطرهای سرنوشت رو با سرنوشتِ هیولای شعلهور مبادله میکنم.
نمیتونم وقتی تسخیر شدم رقصِ قربانی رو انجام بدم و نشانِ خارِ سیاه رو نیمهفعال کنم. وگرنه هیولایزیاد دهانباز فوراً از بدنم فرار میکنه. پس چطور بعد از زخمی کردنِ هیولای شعلهور از دستش فرار کنمخوابش و منتظر بمونم تا مبادلهٔ سرنوشت تموم بشه؟ از روی ردپاهام بهراحتی پیدام میکنه. نامرئی شدن بهتنهایی کافی نیست...
لومیان هنوز برای بخشِ آخریافته فکری نکرده بود. این موضوعرقصش به اطلاعاتِ اولیه بستگی داشت.
وقتی در را باز کرد وآینده به دلِ طبیعتِ وحشی پا گذاشت،چهکار احساسِ عجیبی به او دست داد.
اگه بتونم هیولای شعلهورعجلهای رو با موفقیت شکار کنم،آیینی معجونِ شکارچیام کاملاً هضم میشه.
...
در منطقهای که پیشتر با هیولای شعلهور روبهرو شده بود، لومیاننقرهایِ خنجرِ سیاهِ قلعیاش را در دستِ چپ گرفت. با دقت بهروحیاش دنبالِ هرگونه ردی گشت و برای حملاتِ ناگهانی کاملاً هوشیار بود.
پس از حدود دهنمیدونم دقیقه پرسه زدنِ محتاطانه، سرانجامباهاش نشانههایی از هیولای شعلهور یافت.
در گوشهٔ خانهای فروریخته، روی سنگیادامهٔ که با سنگهای اطرافش فرق داشت،چپش ردِ سوختگیهای سیاهی به چشم میخورد.
هر جا یکی باشد، دومی هم هست.اگه لومیان بهسرعت موقعیتِ هیولای شعلهور را ردیابیچهکار کرد و آهسته و بااحتیاط ردش را گرفت.
وقتی نشانهها تازهترپنجرهاش شدند، ایستاد وبودند شروع به رقصیدن کرد.