چپتر 465: حلقه
0همگرایی... سرنوشتِ محتوم... ممکنه اتاقِ ۷، وواسین سانسون وگیر خونوادهاش باشن؟ همینطور که این افکار در ذهنِ لومیانباشد میچرخید، بیدرنگ نشانِ سیاه روی شانهٔ راستش را فعال کرد.
پیمایش دنیای ارواح!
او و ژنا ناپدید شدند و به سوی ورودیِ مسافرخانهٔهفت خروسِ زرین رفتند. لومیان هرگز در عالمِ نقاشی قدم بهشیشههای بلوارِ بازار نگذاشته بود، پس مختصاتِ عالمِ ارواحِ آنجا را نداشت.
عالمِ ارواح در قلمروی نقاشی همچنان از لایههای متراکمِ رنگها و بیشمار پیکرهای شفافموقتاً و عجیب تشکیل شده بود. با این حال، هفت نورِ درخشان و خالص درمحتاطانه «بالا» نسبتاً تار به نظر میرسیدند، گویی با شیشههای شبکهدارِ بسیاری جدا شده بودند.
لومیان با هدایتِ نیروی روحیاش، مختصاتِحلقه متناظر در ورودیِ مسافرخانهٔ خروسِ زرین رازنِ مشخص کرد و به آنجا تلپورت کرد.
آنها بهسرعت عالمِ ارواحهرجومرج را ترک کردند ومتر خود را در خیابان یافتند.
اما چیزی که لومیان پیشِ رویشانعجیب دید، ساختمانِ خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳ بود،خالص دقیقاً همان جایی که لحظاتی پیش بودند.
آنها از خیابان خارج نشده و به خیابانِنشد هرجومرج نرفته بودند؛ تنها هفت هشت متر ازکنار یک سوی جاده به سوی دیگر جابهجا شده بودند.
ساکن حلقه... من و ژنا همین الانش تو حلقه گیر افتادیم؟ لومیان سرزنِ چرخاند و از دیدنِ زنِ زیبایی که گمان میرفت اتاقِ ۷ مهمانخانه باشد،موقتاً غافلگیر نشد؛ زن تنها چند متر دورتر در همان سوی خیابان ایستاده بود.
لومیان باخارج صدایی بمهرجومرج پرسید: «وواسین سانسون؟»
او موقتاً فکرِ تلپورت را کنارعجیب گذاشت، چرا که تلاشِ قبلیشان برای فرارخالص از خیابانِ روپوشسفیدها بیفایده ثابت شده بود.
همزمان با حرف زدنِ لومیان، ژنا محتاطانه آینهاینشد بیرون آورد و آماده شد تا با استفادهکنار از جادوی سیاه دور بزند و حملهای ترتیب دهد.
او حس کرد که در چنین لحظهٔ پرتنش و حساسی، سؤالِچرخاند سیِل بهجای آغازِ رشتهای از حملات، شاید تلاشی برای پرت کردنِ حواسِایستاده دشمن و ایجادِ فرصتی برای او باشد تا ضربهای مهلک وارد کند.
هرچند لومیان گفته بود وواسین سانسون یک ساکن حلقه از ردهٔ ۴ مسیرِ ناگزیری است، قدیسی با یک عطیه، یک نیمهخدایزیبایی راستین، ژنا باور داشت که با وجودِ شانسِ کم، باید تلاششان را بکنند. خب که چی اگه نسبت به فرابشرانِ ردهٔبیفایده پایین تا ردهٔ میانی تو جنبههای مختلف دچارِ دگرگونیِ کیفی شده بود، طوری که حتی یه گروهِ کوچیک هم حریفش نمیشد؟
با شنیدنِ سؤالِ لومیان، زنِشفاف زیبا با پیراهنِ سفید لبخندیهفت گذرا و سرد بر لب آورد.
«انگار خوب خبر دارید...»
پیش از آنکه «او» بتواندساکن جملهاش را تمام کند، لومیان گامیچرخاند به جلو برداشت و هارومف کرد.
دو پرتوِ نورِ سفید از سوراخهایتنها بینیاش بیرون جهید و بر زن کهحلقه گمان میرفت اتاقِ ۷ باشد، فرود آمد.
هرچند قدرتِ طلسم هارومف پس از ارتقایش به ردهٔ ۶ افزایشنورِ یافته بود، اما باور نداشت که روی یک قدیس واقعاً کارسازبسیاری باشد. در بهترین حالت، شاید باعث میشد زن کمی تلوتلو بخورد.
لومیان بهجای پوشیدنِ دستکشهای بوکس فلوگ برای هدف گرفتنِ اثرهای منفیِ مختلفِ یک پیمانکار، این روش راگذاشت برگزید. او بهعنوانِ یک توطئهگر، با تیزبینی متوجهِ جزئیاتی حیاتی شد: او و ژنا در «حلقه» گیرجادوی افتاده بودند، اما وواسین سانسون اتاقِ ۷ را ترک نکرده بود. او درونِ بدنِ زنِ زیبا مانده بود.
این موضوعجاده آشکارا مانعِجابهجا عملکردش میشد.
بنابراین، یا غرور را بهعنوانِ اثرِتنها جانبیِ منفیِ تواناییِ پیمانش داشت، یا بهحلقه دلیلی نمیتوانست اتاقِ مهمانخانه را ترک کند.
لومیان با در نظر گرفتنِ فرضیهٔ قبلیاش مبنی برحال اینکه عالمِ نقاشی و وضعیتِ مهمانخانه بخشی از یکمیرسیدند آیین بودند، بیشتر متمایل بود احتمالِ دوم را باور کند.
در این صورت، حتی اگهمهمانخانه طلسم هارومفِ من نتونه روت اثرایستاده بذاره، نمیتونه روی اتاقت اثر کنه؟
مدلهای انسانی که توسط مسیرِ نقاشحلقه تباه شده و با نقشونگارهای خاصی تزئینزنِ شده بودند، معادلِ هیولاهای ردهٔ میانی بودند!
با فرود آمدنِ دو پرتوِنرفته نورِ سفید، زنِ زیبا بادیگر پیراهنِ سفید از هوش رفت.
تقریباً همزمان، دیدِ لومیانپیکرهای و ژنا تار شدشده و کمی احساسِ سرگیجه کردند.
وقتی به خود آمدند، دیدند دوباره در خروجیِنشد خیابانِ روپوشسفیدها، پلاکِ ۳ هستند و زنِ زیباکنار با پیراهنِ سفیدِ یقهگردنبندی بهطورِ مورب روبهرویشان قرار دارد.
لبهای زن به خندهجابهجا باز شد، اما جملهٔالانش قبلیاش را تکرار نکرد.
ساکن حلقه!
لومیان فهمید که او و ژنا واقعاً درشده یک چرخه گیر افتادهاند و حملهٔ موفقیتآمیز بهتار اتاقِ ۷ باعثِ راهاندازیِ دوبارهٔ چرخه شده است.
علاوه بر این، او تأیید کرد که وواسین سانسون و خانوادهاش تا زمانی که چیزی به پایان نرسد، نمیتوانند اتاقِ ۷ را ترکبیفایده کنند. آنها تنها از طریقِ موانع میتوانستند بر دنیای بیرون اثر بگذارند. وگرنه، در را باز میکردند و با تمامِ قوا به مقابله باآغازِ لومیان میآمدند. آنها در پیِ این بودند که هدفی را که یک فرشته در بدنش مهروموم شده بود، به کارآمدترین شکلِ ممکن مهار کنند!
حتی اگه وواسین سانسون اثرِ منفیِحلقه غرور رو داشت، غیرممکن بود هردیدنِ سه تا بچهاش هم همینطور باشن!
لومیان بیدرنگ آگاهیاش را در کفِتنها دستِ راستش فرو برد و چندساکن جای زخمِ قرمزِ روشن نمایان شد.
هالهای فوقالعاده جنونآمیز، خشن وشفاف پرغرور به آسمان برخاست، گوییهفت میخواست بر زمین چیره شود.
آلیستا تودور!
لومیان نشانِجاده امپراتور خونجابهجا را فعال کرد.
هرچند این کار تأثیرِ واقعی در عالمِ مادی نداشت، امادیگر باعث شد اطرافیانش ترسِ خفیفی حس کنند و به لرزه بیفتند.زیبایی با این حال، واکنشِ عالمِ نقاشی فراتر از انتظاراتِ لومیان بود.
آسمان ناگهان سرخِ تیره شد و خورشیدِتشکیل روبهغروب که به چپ و راست تاببالا میخورد، گویی رنگی آهنین به خود گرفت.
خیابانِ روپوشسفیدها و سراسرِمیرفت جهان چنان لرزید کهنشد گویی زلزلهای رخ داده است.
تصویرِ دستفروشان و رهگذرانِ خیابان،ساکن و همینطور ساکنان و جانورانِ دوچرخاند طرفِ آن، تار و درهمپیچیده شد.
زنِ زیبای اتاقِ ۷ مهمانخانه جاتنها خورد. بیاختیار به لرزه افتاد وساکن میخواست خودش را محکم در آغوش بگیرد.
نیرویی نامرئی که نیمی ازشفاف خیابانِ روپوشسفیدها را در بر گرفتهنورِ بود، همچون شیشهای شفاف پدیدار شد.
ناگهان خرد شدگمان و ترکهای بیشماریباشد روی آن نقش بست.
لومیان با دیدنِ این صحنه، شانهٔحلقه ژنا را گرفت و نشانِ سیاهدیدنِ روی شانهٔ راستش را دوباره فعال کرد.
این بار بهسرعت از عالمِ ارواحِتنها محلی گذشتند و به ورودیِ مسافرخانهٔساکن خروسِ زرین رسیدند. به حلقه برنگشتند.
عالمِ نقاشی میانِ واقعیت و خیال قرار داشت و به هالهٔ افرادِدرخشان ردهبالا بسیار حساس بود، چنانکه تأثیرش را به شکلِ مادی درمیآورد. در همانهدایتِ حال که افکارِ لومیان در سرش میچرخید، صدای غرمبِ دوری به گوشش رسید.
صدا اززیبایی سمتِ بلوارِمیرفت بازار میآمد!
لومیان و ژنا نگاهی به همحلقه انداختند و همزمان یک نام دردیدنِ ذهنشان نقش بست: تالارِ رقصِ نسیم!
اتفاقی برای اوننشده سیاهچالهٔ مربوط بهتنها تالارِ رقصِ نسیم افتاده؟
این تغییر بهخاطرِ هالهٔ امپراتور خون آلیستا تودور بود، یاهفت آیین رسماً شروع شده و خبر از یه فاجعه میداد؟شیشههای افکارِ لومیان در هم میپیچید و همزمان بهسوی بلوارِ بازار میدوید.
واکنشِ ژنا نیز بهمیرفت همان اندازه سریع بود وچند دقیقاً همان تصمیم را گرفت.
...
اعماقِ زمین، درونِ غاریهرجومرج پنهان که از دیدِمتر دنیای بیرون کاملاً مخفی بود.
دیوارهای سنگیِ آنجا با دقت دستکاری شده وشده دو ستونِ عمودی و چندین تیرِ افقی داشتندتار که روی هرکدام شکافهایی طولی به چشم میخورد.
برای هرکس که با نقشهٔ تریر آشنایی داشت، این ساختارها دقیقاًایستاده با بخشی از بلوارِ بازار مطابقت میکرد. هر دیوارِ سنگی معادلِ یکبیفایده خیابانِ فرعی بود و هر شکافِ عمودی یک کوچه را نشان میداد.
روی هر دیوارِ سنگی نقاشیهای رنگروغنِ زندهای نقش بسته بود که ساختمانهایی با سبکهایزیبایی معماریِ متنوع، چراغهای گازِ آهنیِ تیره، رهگذرانی در لباسِ منشیها، دستفروشانی با بساطِ کالاهایکنار گوناگون و منظرههایی از قابِ پنجرهها را با رنگهایی زنده و طبیعی به تصویر میکشید.
این صحنهها تقریباًنشده با خیابانهای واقعیِتنها متناظرشان مو نمیزدند.
روی دیوارِ سنگیِ شرقیِ بلوارِ بازار، سه مرد با پیراهنهای سفیدنورِ و جلیقههای دکمهباز، با ابزارهای نقاشیِ دیواری در حالِ کشیدنِ یکبسیاری درِ پیچیده و سرخرنگ در نقطهٔ متناظر با تالارِ رقصِ نسیم بودند.
تنشان پوشیده از رنگ بود و درغافلگیر چشمانشان نوعی بیتفاوتیِ عجیب دیده میشد؛ گوییموقتاً بهجای دیوارِ سنگی، به قلمرویی دوردست خیره شدهاند.
هر بار که میخواستند درِ سرخرنگ را روی دیوارِ سنگی کامل کنند،دیدنِ همین که یکپنجمِ آن کشیده میشد، به طرزی رازآلود ناپدید میشد. آنصدایی سه نقاش چارهای نداشتند جز اینکه تلاشِ بیهودهشان را از سر بگیرند.
ناگهان معدن به نرمی لرزید و ترکهای بسیارمتر ریزی که با چشمِ غیرمسلح بهسختی دیده میشدند،گیر روی دیوارِ سنگیِ پوشیده از نقاشیها پدیدار شد.
نقاشِ زن با کلاهِ بِرهٔ آبی و نقاشِشده مرد با شلوارِ سرخ، سر بلند کردند وتار به تصویرِ بلوارِ بازار روی دیوارِ سنگی چشم دوختند.
لحظهای بعد، دستانشانگمان را روی دیوارِ سنگیغافلگیر گذاشتند و ناپدید شدند.
دو پیکر درونِ نقاشیِ رنگروغنِ عظیم ظاهر شدند. یکی زنیافتادیم با کلاهِ بِرهٔ آبی بود و دیگری مردی با شلوارِ سرخ.چند هر دو پیراهنِ سفید و جلیقهٔ کرمرنگِ دکمهباز به تن داشتند.
نقاشِ سوم، مردی حدوداً بیستساله، بیرون ماند. اومتر شلواری سیاه و منگولهدار به تن داشت، موهای قهوهایاشافتادیم آشفته بود و کمی تهریش دورِ دهانش دیده میشد.
حالتِ بیتفاوت و غایبِ چشمانِشفاف خرماییرنگش محو شد و باهفت احتیاط به بررسیِ اطرافش پرداخت.
نقاشِ جوان با دیدنِ اینکه لرزشهای معدن فقط به همان محدوده ختم شده و ناهنجاریِ نقاشی فراترگذاشت نرفته است، آهِ آسودگی کشید. نگاهش را دوباره به جای خالیِ تالارِ رقصِ نسیم دوخت؛ ظاهراً در ایندور فکر بود که روشش را عوض کند یا منتظرِ فرصتی مناسب بماند تا دوباره دست به کار شود.
درست در همان لحظه، ناگهانساکن دستی اسکلتی از میانِ دیوارِافتادیم سنگی و زمین بیرون آمد.
دست رنگی زردرنگ و بافتی خشکیده داشتهشت و سطحش از زنگارِ آهن پوشیده شدههمین بود که ظاهری باستانی به آن میبخشید.
دستِ اسکلتی بهمحضِ پدیدار شدن، مچِعجیب پای نقاشِ جوان را چنگ زددرخشان تا او را به اعماقِ زمین بکشد.
...
اواخرِ شب، محلهدیگر کلیسای جامع یادبود،حلقه خیابانِ فوارهها، پلاکِ ۱۱.
خوابِ فرانکا عجیب بود؛ صحنههایی غریبتنها و رنگارنگ که به هم بافتهساکن شده و روایتی بیمعنا ساخته بودند.
ناگهان از خواببیشمار پرید و بیاختیارعجیب به کنارش نگاه کرد.
هرچند پردههای ضخیم جلوی نورِ ماهِ خونین را گرفته و اتاقایستاده در تاریکی فرو رفته بود، اما این تاریکی مانع نشد تا جایبیفایده خالیِ زیرِ پتوی مخملیِ کنارش را نبیند؛ گاردنر مارتن غیبش زده بود.
مردمکهای فرانکا ازدیگر آمیزهٔ تعجب وحلقه شک گشاد شد.
غیبشدنِ گاردنر مارتن شوکهاش نکرده بود؛ از اومتر هیچ کاری بعید نبود. چیزی که غافلگیرش کرد،گیر این بود که اصلاً متوجهِ رفتنش نشده بود.
دیوبانوها حواسِ روحیِ قدرتمندی داشتند. محال بود کسی که کنارشان خوابیده، بدونِدرخشان اینکه بفهمند از تخت بیرون بخزد و برود. فرانکا تازه زمانی بهبودند خودش آمده بود که افتِ دما را در سمتِ دیگرِ تخت حس کرد!
فرانکا بهسرعت از تختمیرفت پایین آمد، لباس پوشید وچند درِ اتاقخواب را باز کرد.
راهرو در تاریکی فروجابهجا رفته بود و سکوتیالانش وهمآور در فضا موج میزد.