چپتر 98: پریِ بهار
0گروهی از مردانِ جوان آوا راکجاست در میان گرفتند و آوازخوان وخندید رقصان به بیرونِ خانهٔ لومیان رسیدند.
گیومِ کوچک از خانوادهٔ بریمحال با گامهای بلند به سمتِ درنخوابیده رفت و محکم به آن کوبید.
او دوستِ لومیان، ریموند و آوا بود. موهای قهوهایِسوی فرفری و ککومکهای نمایانی داشت و چشمانِ آبیاش کوچکترکجاست از حدِ معمول به نظر میرسید، گویی همیشه نیمهباز بودند.
با صدایسرشار قیژژ!، اورور پیشِمیدرخشید رویشان ظاهر شد.
موهای بلوندش را بسته بود و پیراهنی رسمی با یقهای روشننمیکنه و حاشیههای چیندار به تن داشت. اورور سرشار از انرژی بودحالت و چهرهاش میدرخشید؛ محال بود کسی بفهمد شبِ گذشته خوب نخوابیده است.
آوا که تاجِ غاری بافته ازکسی شاخههای درخت و گلها بر سراست داشت، قدمی به جلو برداشت و خواند:
«من پریِ بهارم،
با چهرهایسرشار شیرین وچهرهاش آوازی شادمانه،
...
بیایید وانرژی بخوانید، بیاییدمیدرخشید و برقصید،
چون این تنها راهی است،
برای رسیدنسرشار به برداشتیچهرهاش که ماندگار باشد...»
اورور در سکوت گوش داد، برگکجاست را گرفت و کوزهٔ سفالیِ کوچکیخندید حاویِ چربیِ حیوانی به آوا داد.
مردانِ جوانانرژی هورا کشیدند: «برداشتِمحال پربار! برداشتِ پربار!»
وقتی همراهانِ پریِ بهار به سوی مکانِ بعدی راهسوی افتادند، گیومِ کوچک عمداً عقب ماند و از اورور پرسید:روزه «لومیان کجاست؟ دو روزه ندیدمش. تو جشنِ بهار شرکت نمیکنه؟»
اورور خندیدسرشار و جوابچهرهاش داد: «مریضه.»
گیومِ کوچک کمیعقب جا خورد: «مریض؟کجاست اونم مریض میشه؟»
در ذهنِ او، لومیان همیشه سرشار از انرژیشبِ بود. در بدترین حالت، از شوخیِ بیمزهای کهشاخههای خراب از آب درآمده بود، جراحاتِ جزئی برمیداشت.
اورور به شوخی جواب داد:پربار «اگه هیچوقت مریض نشه نگرانمکانِ میشم. همهٔ آدما مریض میشن.»
همانطور که همراهانِ پریِ بهارمیدرخشید دورتر میشدند، گیومِ کوچک باگذشته شتاب برای اورور دست تکان داد.
«به لومیانعمداً بگو بعدِ جشنِپرسید بهار میام دیدنش!»
اورور سر تکان داد و به گیومِ کوچکشبِ چشم دوخت که با سرعت به سمتِ همراهانیشاخههای که جلوی ساختمانِ بعدی توقف کرده بودند میدوید.
لومیان سرش راکشیدند از کنارِ خواهرشوقتی بیرون آورد: «چطور بود؟»
اورور لحظهای فکر کرد ومیدرخشید گفت: «هنوز عادیان، ولی برام سؤالهخوب که آخرِ جشن قراره چی بشه.»
لومیان صحنهٔ خونینِ گردنزدنِ آوا در پایانِ جشن و حالوهوای عجیبی را که جوانان راکمی بیقرار کرده بود، به یاد آورد. آنها یا هنگامِ بدرقهٔ پریِ بهار دیوانه شده بودند،شوخی یا در اثرِ فروپاشیِ ذهنی و جسمی روی زمین افتاده بودند. هیچکس در امان نمانده بود.
در سکوت، به آوا که جلوی خانهٔ همسایه آوازگذشته میخواند و گیومِ کوچک و همراهانش که او راگلها در میان گرفته بودند، نگاهی انداخت. آرام نگاهش را گرفت.
رایان، لیا و والانتن نیزپربار به طبقهٔ اول رسیدند ومکانِ از پنجره به بیرون نگاه کردند.
پس از آنکه همراهانِ پریِ بهار ازکسی آنجا رفتند، رایان با صدایی بم گفت:تاجِ «از الان به بعد باید خیلی مراقب باشیم.»
اورور سرعمداً تکان دادماند و گفت: «آره.»
پیش از پایانِ جشن،میدرخشید بهسرعت ناهار آماده کردندشبِ و شکمشان را سیر کردند.
تلنگ! تلنگ! تلنگ! ساعتدیواریِبرداشتِ کلاسیکِ طبقهٔ اول زنگ خوردسوی و ظهر را اعلام کرد.
لومیان و بقیه که اتاقِمیدرخشید غذاخوری را مرتب کرده بودند،گذشته نگاههای پرتنشی به هم انداختند.
اگر جشنِ بهارعقب بیدردسر پیش میرفت، تاروزه الان تمام شده بود.
و اگر آیینِ بدرقهٔ پریِمحال بهار کامل میشد، چه کسیخوب میدانست کوردو به چه روزی میافتد؟
در ساختمانِ نیمهزیرزمینیشان، لومیان برایپربار دیدنِ وضعیتِ بیرونِ پنجره بایدمکانِ سرش را کمی بالا میگرفت.
آسمان لاجوردیِ درخشانی بود پر از ابرهای سفید.بفهمد خورشید بهروشنی میتابید و از ابرهای تیره، مهبافته یا نورِ کمسویی که تصور کرده بود، خبری نبود.
لیا دورِ اجاق قدم میزد و زنگولههایروزه نقرهایِ کوچک روی روبند و چکمههایش بیوقفه جرینگجرینگکمی میکردند. صدایش نه آزاردهنده بود و نه آرامبخش.
با دیدنِ اورور که به او نگاه میکرد،شبِ توضیح داد: «ما همین الان هم تو خطریم،شاخههای اونم یه خطرِ طولانیمدت، ولی فعلاً میشه مهارش کرد.»
اورور تأییدهورا کرد وبرداشتِ دیگر چیزی نپرسید.
از سوی دیگر، رایان آهی کشیدمحال و گفت: «عالی میشه اگه تانخوابیده شبِ دوازدهم همیشه تو همین سطح بمونه.»
اورور پلک زد؛ خجالت میکشید بهکجاست این شوالیهٔ سپیدهدم از ذهنِ جمعیِخندید ماشین بگوید که نفوسِ بد نزند.
با اینکه دلِ لومیانمیدرخشید سنگین بود، اما لبخندی زدگذشته و به رایان جواب داد:
«تو منطقهٔ داریژِ ما یه ضربالمثل هست کهبهار میگه: "خوب و بد همه محتومه." هر چقدرماند هم نگران باشیم، نمیتونیم اتفاقاتِ بعدی رو عوض کنیم.»
چیزی که نگفت این بود: تنهامحال کاری که از دستشان برمیآمد، جمع کردنِاست شجاعت برای روبهرو شدن با آن بود.
در گفتگوی مقطعیِ پس از آن، هر پنج نفرشان در برابرِنمیکنه هرگونه ناهنجاری گوشبهزنگ بودند. با این حال، چه آبوهوا و چهحالت پرندگان، همهچیز چنان عادی بود که تنها ترسِ بیشتری در دلشان میانداخت.
پس از حدود سی دقیقه،محال به خود که آمدند، همزمانخوب به در خیره شده بودند.
صدای قدمهایی نزدیک شد.
کمی بعد، زنگِ درِ خانهٔمیدرخشید اورور به صدا درآمد وگذشته صدایش در طبقهٔ اول پیچید.
لومیان نگاهی با خواهرش ردوبدل کرد،کجاست با احتیاط به در نزدیک شدخندید و از چشمی به بیرون نگاه کرد.
مردی که زنگچهرهاش را زده بود،کسی همسایهشان، لویی بدو بود.
لومیان در را کمیبرداشتِ باز کرد و بابهار لبخند پرسید: «چه خبره؟»
لویی بدو موهای مشکی و چشمانِ آبی داشت. در دههٔگذشته چهلِ زندگیاش بود و در جوانی هنگامِ برداشتِ گندم درقدمی مزارع آسیب دیده بود. در دستِ چپش تنها سه انگشت داشت.
او که کتی آبیخاکستری و شلواری تیره بهندیدمش تن داشت، با کمرویی گفت: «باید اجاقتون رو قرضمریض بگیرم. جشنِ بهاره. باید برای بچهها نونِ تازه بپزیم.»
در همان حال که حرف میزد،کسی کیسهٔ آرد را بلند کرد واست به کیسهٔ زغالِ نامرغوبِ کنارش تنه زد.
لومیان پیش ازکشیدند اینکه به اورور نگاههمراهانِ کند، لحظهای درنگ کرد.
اورور سر تکان داد ومیدرخشید اشاره کرد که لویی بیدوگذشته را به داخل راه دهد.
او از قبل با صدایی آهسته با رایان و دیگرانشرکت در این باره بحث کرده بود و قصد داشت تغییراتِ روستاییانیبدترین را که در جشنِ بهار شرکت کرده بودند، از نزدیک ببیند.
لومیان کنار رفت و با نیشخندی سر بهشبِ سرِ لویی بیدو گذاشت: «فقط نون میپزید؟ فکرشاخههای میکردم برای بچههاتون یه کم بیکن درست میکنید.»
لویی بیدو با احتیاط جوابپربار داد: «اگه امسال برداشتِ خوبی داشتهبعدی باشیم، بیکنِ فراوونی هم گیرمون میاد.»
چشمانش لبریز ازانرژی انتظار بود، گویی ازکسی برداشتی پربار اطمینان داشت.
لویی بیدو پس از ورودپرسید به اورور سلام کرد، به طرفِنمیکنه اجاق رفت و مشغولِ کار شد.
هر چه لومیان و همراهانشمحال بیشتر او را زیر نظرخوب میگرفتند، بیشتر به نظرشان عجیب میآمد.
لویی بیدو حتی نگاهیبرداشتِ به رایان، لیا وبهار والانتن نینداخت، انگار نامرئی بودند!
مثلِ کسی بود که از قبل به هیولا تبدیل شده و تمامِ تلاشش راتاجِ میکرد تا عادی جلوه کند. با این حال، تا زمانی که با چیزی فراتر ازشادمانه خاطراتِ اولیهشان روبهرو میشدند، ناهنجاریهای آشکاری از خود نشان میدادند یا آن را نادیده میگرفتند.
لومیان فوراً بهعقب یادِ معاونِ کشیش،کجاست میشل گاریگ افتاد.
در ابتدا حالش خوب به نظر میرسید، اما اخیراً تنها چیزینخوابیده که از او باقی مانده بود، فعالیتهای روزمرهاش یعنی خوردن، خوابیدن وپریِ ترغیبِ دیگران به نیایش بود. او هر چیزِ دیگری را نادیده میگرفت!
زیرِ نگاهِ دقیقِ سه غریبه، لوییوقتی بیدو بهشکلی مکانیکی نانش را پخت وافتادند گهگاه با لومیان و اورور همکلام میشد.
بسیار عادی بود،انرژی اما در عینمحال حال بسیار غیرعادی.
پس از آنکه لویی بیدو باکجاست نانِ پختهشده رفت، اورور با لبخندیخندید تلخ به رایان و دیگران نگاه کرد.
«همهٔ اونایی که تومیدرخشید جشنِ بهار شرکت کردنشبِ باید همینطور شده باشن.»
لیا با لحنی صادقانهبرداشتِ گفت: «انگار دارن ذرهذرهبهار با یه هیولا جایگزین میشن.»
دیگر لبخندیسرشار زورکی برچهرهاش لب نداشت.
لومیان که ازعقب قبل خونسردیاش را بهروزه دست آورده بود، پرسید:
«اگه بخوایم، چطورچهرهاش میتونیم همچین آدمیکسی رو نجات بدیم؟»
والانتن با آهی جواب داد: «تنها چیزی که به ذهنم میرسهبعدی تطهیره. اما اگه ناهنجاری از قبل بهشدت با انسانها ادغام شده باشه،نمیکنه نتیجهٔ نهایی ممکنه این باشه که هر دو با هم تطهیر بشن.»
در همان لحظه،انرژی دو روستاییِ دیگرمحال از کنارِ پنجره گذشتند.
یکی از آنها مشتریِ همیشگیِ میخانهٔ کهنهروزه و پییر گیوم بود، همان کسی که درکمی چرخهٔ قبلی آبسنتِ رایان را تلکه کرده بود.
او با خوشحالی با همراهشمحال گپ میزد و ظاهراً دربارهٔخوب هیجانِ جشنِ بهار بحث میکردند.
وقتی از جلوی درِ خانهٔ لومیان گذشتند، همزمانبهار سرشان را چرخاندند تا به داخلِ خانه نگاهماند کنند و حالتِ چهرهشان بهشکلی مورمورکننده عبوس بود.
پس از یک لحظه، نگاهشان رامحال گرفتند و با لبخندهایی که برنخوابیده لب داشتند، به گفتوگویشان ادامه دادند.
اگر لومیان و همراهانش هر بار کهروزه کسی از آنجا میگذشت بیرون را نمیپاییدند،مریضه متوجهِ تغییرِ گذرا در چهرهٔ آنها نمیشدند.
هرچه صدای خنده درمیدرخشید بیرون بلندتر میشد، آنهاشبِ بیشتر احساسِ خفگی میکردند.
سکوت بر گفتوگویشان حاکم شد.
سرانجام دو روستایی رفتند و اورور آهی کشید و گفت: «اینخوب فقط جایگزین شدنِ ذرهذره با هیولاها نیست. فکر میکنم کلِ دهکده، بهخواند جز ما، پر از هیولاهایی شده که پوستِ انسان به تن دارن.»
این همون جشنِعقب بهارِ کامله؟ لومیان بیاختیارروزه با خودش زمزمه کرد.
رایان با لحنی جدیمیدرخشید هشدار داد: «هر روزشبِ سختتر میشه. همگی، طاقت بیارید.»
از ظهر تا شب، آنها برای مقابله با حملهٔ روستاییانِ جهشیافتهبعدی به خانه کشیک دادند، اما به جز رهگذرانی که گهگاه باشرکت چهرهای عبوس یا سرد به داخل خیره میشدند، هیچ اتفاقی نیفتاد.
این وضعیت بارِانرژی سنگینی بر دوشِ اورورکسی و دیگران گذاشته بود.
رایان نگاهی به اتاق انداخت وکجاست با ملایمت گفت: «هنوز چند روز تاجواب شبِ دوازدهم باقی مونده. اینقدر مضطرب نباشید.
«بعد از شام، به دو گروهکسی تقسیم میشیم و بهنوبت استراحت میکنیم.است باید وضعیتِ روانیِ خوبی رو حفظ کنیم.»
با حضورِ چنین فرابشرِ باتجربهپربار و خونسردی، هم اورور ومکانِ هم لومیان احساسِ آرامشِ بیشتری میکردند.
نیمهشب، اورور و لومیان، لیامیدرخشید و دیگران را بیدار کردند وخوب سپس به اتاقِ خوابِ خود برگشتند.
لومیان نگاهی بهعقب در انداخت وکجاست صدایش را پایین آورد:
«اون بانوی مرموز پیداش نشده.محال فردا فرصتی پیدا کنم برم بیروننخوابیده و نگاهی به میخانهٔ کهنه بندازم؟»
اورور مخالفت کرد: «الان ممکنهپربار همهٔ اهالیِ دهکده هیولا شدهمکانِ باشن. اگه بری بیرون خیلی خطرناکه.»
لحظهای تأمل کرد و گفت: «بیا یکمکسی دیگه صبر کنیم. اگه فردا صبح بانویتاجِ مرموز پیداش نشد، بعدازظهر باهات میام میخانهٔ کهنه.»
لومیان پیش ازعقب آنکه سر تکانکجاست دهد، لحظهای درنگ کرد.
او قصد داشت فردا صبح با خواهرش در این بارهخوب بحث کند که آیا باید از رایان و دیگران کمکجلو بخواهند یا نه. آن پنج نفر میتوانستند با هم اقدام کنند.
...
در اتاقِ خوابی که پرمیدرخشید از مِهِ خاکستریِ کمرنگی بود،گذشته لومیان چشمانش را باز کرد.
او نشست و بدنش راپرسید وارسی کرد و متوجه شد کهنمیکنه جراحاتِ شدیدش کاملاً بهبود یافته است.
درست در همان لحظه کهمحال میخواست از این موضوع شگفتزده شود،نخوابیده ناگهان صدای زنگِ در را شنید.
کسی داره زنگِ در رو میزنه؟ این فکر بهطورِ غریزیمکانِ از ذهنِ لومیان گذشت. او طبقِ عادت آماده شد تاندیدمش به طبقهٔ اول برود و ببیند چه کسی آمده است.
تازه یک قدمانرژی برداشته بود کهمحال تمامِ بدنش خشک شد.
اینجا ویرانههای رؤیا بود!
چطور ممکنانرژی بود کسیمیدرخشید به دیدنش بیاید؟