چپتر 370: بدرقه
0جیغی مورمورکننده و لبریز از وحشتتلاش در اتاقِ نشیمن پیچید و قلبِ همهٔخلق مهمانان را از ترس به تپش انداخت.
نقاش مولن به این موضوع بسیار حساسبیسروصدا بود. او با چهرهٔ رنگپریده و بیجانشکند نگاهی نگران با کنت پوفر ردوبدل کرد.
«چه اتفاقی افتاد؟»
کنت پوفر اخمانگار کرد، از این آشفتگیِحفظ ناگهانی گیج شده بود.
با شنیدنِ سؤالِ مولن، حواسشمیبلعید را جمع کرد و باباسنت خونسردی به همه اطمینان داد:
«به نظر میرسه اتفاقی افتاده. به یکی از خدمتکارهاایستاده میگم بره جزئیات رو بفهمه. نگران نباشید، گردهماییِ ماگفت رو به هم نمیزنه. مگه ممکنه چه اتفاقی بیفته؟»
با این حرف، کنت پوفر به پیشخدمتِ شخصیاشگوشهای که بیسروصدا در گوشهای از اتاقِ نشیمن ایستادهمهمانانِ بود، اشاره کرد تا منبعِ جیغ را بررسی کند.
سپس رو به مهمانانِمیبلعید حاضر کرد و گفت:چرخاند «لطفاً، بیاید ادامه بدیم.»
همانطور که حرف میزد،انگار عضوِ خاندانِ سورون نگاهشحفظ را به لومیان دوخت.
از زمانِ اهدای شمشهای طلا، او امپراتور لومیان را از نزدیک زیرِ نظر داشت وسپس هر حرکت و حالتِ ظریفش را تحلیل میکرد. مصمم بود رازِ اینکه چگونه لومیان برشِدوخت پای پادشاهِ دارای سکهٔ طلا را انتخاب کرده بود و نه او را، کشف کند.
لومیان در برابرِ جنونی که انگار داشتبیسروصدا او را میبلعید، تلاش کرد خونسردیاش را حفظسپس کند و نگاهش را به نقاش مولن چرخاند.
«با باسنتجنونی یه اثرِمیبلعید هنری خلق کن.»
لومیان در نقشِ شاهِ شیطنتِ کوردو، مجموعهای از وظایف درباسنت چنته داشت تا به هر یک از شرکتکنندگان در بازیچنته محول کند و مطمئن شود هیچکدام مأموریتشان را فراموش نمیکنند.
با این حال، نگرانیِ اصلیِ لومیانشخصیاش این شیطنتهای بازیگوشانه نبود، بلکه حضورِ بدخواهیبررسی بود که روی مبلها سایه انداخته بود.
این موجودِ شوم حتی پس از ناکامی در نفوذ بهاشاره لومیان، از بین نمیرفت. در هوا شناور بود و هالهایبیاید بیصبر، تشنه به خون و تحریکپذیر از خود ساطع میکرد.
لومیان گمان میکرد بینِمیبلعید جیغِ پیشین و این گردابِباسنت ذهنیِ شوم ارتباطی وجود دارد.
نقاشِ خوشقیافه اما رنگپریده و خسته، مولن، در سکوتیچرخاند گیجومنگ ایستاده بود و با این درخواستِ عجیب دستوپنجهمجموعهای نرم میکرد. نقاشی با باسن قلمرویی کاملاً ناشناخته بود.
رماننویس آنوری و دیگران که مأموریتهای خود را بهراحتی پذیرفته بودند، نهتنهاجیغ با اشتیاق تشویق میکردند، بلکه خدمتکاران را صدا زدند تا رنگ و کاغذِعضوِ نقاشی بیاورند. آنها حتی با شل کردنِ کمربندِ مولن به او «کمک» کردند.
مولن که راهِ فراری نداشت، با بیمیلی پشتش راایستاده به رنگ آغشته کرد و چند مهرِ ناشیانه رویگفت کاغذِ نقاشی زد. نتیجه شبیه خطخطیهای خامِ کودکی بود.
با دیدنِ اینانگار منظره، فکری به ذهنِحفظ رماننویس آنوری خطور کرد.
«چرا قابش نمیکنیم و برایمیبلعید منتقدانِ هنری نمیفرستیم؟ بیاید واکنشِ اونااثرِ رو به همچین اثرِ بیهمتایی ببینیم.»
«امضای نقاشی کلمهٔبیفته "امپراتور"ـه. برای عنوان...شخصیاش راستی، مولن، پیشنهادی داری؟»
مولن در حالی که از جمعیت دوری میکرد،گوشهای خودش را تمیز کرد و پیش از پاسخمهمانانِ دادن لحظهای درنگ کرد: «بیاید اسمش رو بذاریم "کافه".»
کورنل، سردبیرِ لوانگار پتی تریرین، باخونسردیاش کنجکاوی پرسید: «نمادِ چیه؟»
مولن دستمالِ آغشته به رنگ و کاغذِ نرم راچرخاند دور انداخت، شلوارش را بالا کشید و سر تکان داد.وظایف «نمادِ هیچچیز نیست. این نقاشی از همون اول بیمعنی بود.»
در حینِ گفتگوی آنها، پیشخدمتِ کنتشخصیاش پوفر به اتاقِ نشیمن بازگشت وجیغ چیزی در گوشِ میزبان زمزمه کرد.
لومیان که تحتِ تأثیرِ هالهٔ ناآرامِ جنونِ امپراتور خونایستاده بود، با وجودِ تمامِ تلاشش بهسختی توانست کلمات راگفت تشخیص دهد و تنها تکههایی از آنها را شنید.
«گمشده... آسیب... خطر...»
چهرهٔ کنت پوفر تاریکانگار شد و رگهای ازحفظ جدیت در آن خزید.
او نامحسوس سر تکان داد و در حالیگوشهای که ظاهرِ بیتفاوتش را حفظ کرده بود، بهمهمانانِ پیشخدمتش اشاره کرد تا به جای قبلیاش برگردد.
لومیان با مشاهدهٔ واکنشِ کنت پوفر،شخصیاش به مغزش فشار آورد و بهدنبالِجیغ راهی برای دفعِ روحِ بدخواه گشت.
نمیتونم صبر کنم تا همه مأموریتهاشون رو تموم کنن، مگهاثرِ نه؟ نه، یه قدمِ حیاتی کمه. آخرِ بازیِ قبلیِ پای پادشاه،بازی کنت پوفر برشِ پایی رو که سهمِ ورموندا سورون بود، خورد...
با این فکر، لومیان نگاهش را به پیشکشِ دستنخوردهایچرخاند که در بشقاب مانده بود، دوخت. به جلو خممجموعهای شد، دستِ راستش را دراز کرد و آن را برداشت.
کنت پوفرممکنه هیچ شکی بهپیشخدمتِ این موضوع نداشت.
از دیدگاهِ او،بیفته اگر لومیان پیشکششخصیاش را برنمیداشت، مشکوک بود!
تقریباً در همان لحظه، موجودِ دیوانهوار کهحفظ انرژیِ منفی ساطع میکرد، واکنشی شدید نشانشاهِ داد و درست بالای سرِ لومیان قرار گرفت.
امواجی از احساساتِ منفی از خود ساطعخونسردیاش میکرد، گویی انسانِ گستاخی را که جرئتنقشِ کرده بود از پیشکشش سهم ببرد، نفرین میکرد.
لومیان خشم، نفرت وحرف میلی سیریناپذیر برای پارهپارهگوشهای کردنِ روحش را حس کرد.
با این حال،بیفته او بیتفاوت ماندشخصیاش و حتی لبخند زد.
این واکنش تأییدانگار میکرد که انتخابِخونسردیاش درستی کرده است!
اگر روحِ آشفته به تصاحبِ پیشکش توسطِ او چنینچرخاند واکنشِ شدیدی نشان نمیداد، لومیان هیچ ایدهای نداشت که چگونهوظایف آن را از پرسه زدن بالای سرِ همه دور کند.
این تضمینی برای موفقیت نبود و چهبسا خطراتی در پی داشت،منبعِ اما بهتر از آن بود که شرکتکنندگانِ بازیِ پای پادشاه هربدیم لحظه آشفتهتر و تشنهبهخونتر شوند و در نهایت به جانِ هم بیفتند.
وقتی زمانش میرسید، لومیان همچنان میتوانستشخصیاش «تلپورت» کند و برود. در موردِ دیگران،بررسی بهجز کنت پوفر، شانسِ بقایشان اندک بود.
طبیعتاً او نمیتوانست پیشبینی کند که آیا پس از خوردنِاثرِ پیشکش، تغییراتِ پیشبینینشده یا تهدیدهای جدیدی رخ میدهد یا نه،شرکتکنندگان اما در این وضعیتِ وخیم، این کار بهتر از هیچ بود.
برای شرکتکنندگانِ بازیِ پای پادشاه، مداخلهٔ لومیان تنهاحفظ امیدشان بود. بدونِ اقداماتِ او، مرگشان حتمی بود.شیطنتِ با این کار، دستکم شانسی برای مبارزه وجود داشت.
لومیان پای پادشاهِ پیشکششده راپیشخدمتِ به لبهایش نزدیک کرد واشاره گازِ بزرگی به آن زد.
روحِ دیوانهوارممکنه خشمگینتر وحرف خشنتر شد.
دیگر بالای سرِ دیگران شناور نبود، بلکه درست بالای سرِ لومیان ماند. گاهی به نظرشیطنتِ میرسید آماده است تا بر سرش فرود بیاید و گاهی تلاش میکرد هدفش را پارهپاره کند.اصلیِ با این حال، هالهٔ آلیستا تودور مانعش میشد و بهطورِ غریزی از تجاوزِ بیشتر خودداری میکرد.
صدای جیغِ دیگری طنین انداخت.
از جایی در قصرِ قویِپیشخدمتِ سرخ میآمد—و متعلق به شخصِاشاره دیگری غیر از نفرِ قبلی بود.
چند لحظه پیشبیفته صدای مرد بود، امابیسروصدا حالا صدای زن بود.
پلکهای کنتجنونی پوفر پریدمیبلعید و لبخند زد.
«به نظر میرسه خدمتکاری که مسئولِتلاش تمیز کردنِ خرابکاریِ قبلی بوده، حتماًهنری با صحنههای نسبتاً ترسناکی روبهرو شده.»
ارنست یانگِ منتقدِ ادبیحرف و دیگر مهمانان بهراحتیگوشهای این توضیح را پذیرفتند.
آنها بهعنوانِ مهمان، اجازه نداشتند در امورِ داخلیِ قصر سرک بکشند. علاوه بر این،کند رفتهرفته چنان غرقِ بازیِ پایِ شاه شده بودند که کمی هیجانزده، بیقرار و درگیرنگاهش به نظر میرسیدند و همین باعث میشد حواسشان از دیگر اتفاقاتِ داخلِ قصر پرت شود.
لومیان از قربانیِ پایِ شاه لذت بردحفظ و خشم و نفرینِ ناملموس را همچون سمفونیِشیطنتِ خوشآهنگی که در گوشش نواخته میشد، مزهمزه کرد.
در مقایسه با هذیانهای هولناکی کهتلاش هر بار هنگامِ دریافتِ عطیه تحمل میکرد،خلق این شبیهِ اجرای زیبای یک ارکستر بود.
روحِ مجنون که نمیتوانست صدایی از خود درآورد وایستاده در هجوم به بدنِ او تردید داشت، تنها میتوانستگفت بهطورِ غیرمستقیم بر احساسات و وضعیتِ روانیاش اثر بگذارد.
در این حین، لومیان در حالی که میدید شرکتکنندگان کاملاًاشاره غرقِ بازی شدهاند و نگاهشان روی آن ثابت مانده است،بیاید توجهش را به تعیینِ مأموریت برای افرادِ مختلف معطوف کرد.
هر از گاهی، جیغِمیبلعید دیگری در هوا میپیچیدچرخاند و لرزه بر اندام میانداخت.
سرانجام، لومیان قربانی را تماممیبلعید کرد و روحِ مجنون که بالایاثرِ سرش شناور بود، ناگهان متوقف شد.
در لحظهٔ بعد،بیفته بهطرزِ رازآلودی ناپدید وبیسروصدا در هوا محو شد.
با اینکه شرکتکنندگانِ بازیِ پایِ شاهشخصیاش همچنان مجذوب به نظر میرسیدند، اما تحریکپذیریبررسی و بیقراریشان بهطورِ چشمگیری کاهش یافته بود.
لومیان آهِ آسودگیِ بیصداییمیبلعید کشید و رو به الروسباسنت که کنارش نشسته بود کرد.
«بذار ببینم چطور توئیست میرقصی.میبلعید اگه مطمئن نیستی چطوریه، ازباسنت یکی بخواه بهت نشون بده.»
برخلافِ رقصِ بیعفتِ کانکان که از قبل پر از مفاهیمِ ضمنیِمنبعِ تحریکآمیز بود، توئیست تا زمانی که رقصِ دونفرهٔ زن و مردبدیم نبود، نسبتاً معصومانه به نظر میرسید. با این حال، ظاهرِ خندهداری داشت.
الروس اطاعت کرد، ازحرف جایش برخاست و با کمیایستاده دستپاچگی سعی کرد توئیست برقصد.
در میانِ خندهٔ حاضران،میبلعید لومیان به تعیینِ مأموریتچرخاند برای شرکتکنندگانِ باقیمانده ادامه داد.
پس از اینکه همهٔ شرکتکنندگان مأموریتهای تعیینشدهشان راحفظ به پایان رساندند، لومیان صاف ایستاد و باشیطنتِ حالتی برترمنشانه آخرین دستورِ خود را صادر کرد.
«آخرین مأموریت:
«هر اتفاقی رو که امروزپیشخدمتِ افتاد مخفی نگه دارید. نباید چیزیمنبعِ از بازیِ امروز به هیچکس بگید.»
الروس و لوران که هنوز در حالوهوایحفظ بازی بودند، یکصدا پاسخ دادند و درشاهِ چهرهشان نهایتِ احترام موج میزد: «بله، اعلیحضرت!»
این اطاعت تا حدی بهخاطرِمیبلعید حضورِ ماندگارِ هالهٔ امپراتور خون بوداثرِ که هنوز به لومیان چسبیده بود.
لومیان با مشاهدهٔ اطاعتِ غریزیِ هرشخصیاش یک از شرکتکنندگان، آهی از سرِجیغ رضایت کشید و لبخندِ گرمی زد.
«بازیِ امروز همینجا تموم میشه.»
کنت پوفر ازانگار جایش برخاست وخونسردیاش با لبخندی اشاره کرد.
«بفرمایید بریم به اتاقِ غذاخوری.»
وقتی از اتاقِ نشیمن به سمتِ اتاقِ غذاخوری میرفتند، باید از تالارِ اصلیِبررسی قصر میگذشتند. لومیان که به حالتِ عادیِ خود بازگشته بود، از گوشهٔ چشمخاندانِ متوجه شد چند پیشخدمت و خدمتکارِ زن در نزدیکیِ راهرو سخت مشغولِ کارند.
آنها داشتند با تیحرف گودالِ کوچکی از مایعیگوشهای قرمزرنگ را تمیز میکردند.
قرمز... پلکهای لومیانانگار پرید و بهسرعتخونسردیاش نگاهش را برگرداند.
پس از شام، مهمانان یکییکی خداحافظی کردند.خونسردیاش لومیان به سراغِ کنت پوفر رفت و باشاهِ لبخندی پنج شمشِ طلای سنگین را بیرون آورد.
کنت پوفر سر تکان داد.
«از اونجا که خودم این بازی رو پیشنهادگوشهای دادم، باید به قوانینش پایبند باشم. یعنی اینقدر منوحاضر دستکم گرفتید که فکر میکنید لنگِ ۳۰ هزار ورلدورم؟»
لومیان با لبخندی پاسخ داد: «این فقطحفظ یه رسمِ ادبه.» او اصرار نکرد وشاهِ بهآرامی شمشهای طلا را به جیبش برگرداند.
طبقِ قرارشان، لومیان ترتیبی داد تا ایرائتای شاعر در کالسکهٔ چهارچرخاثرِ و چهارنفرهاش به او ملحق شود. او به بهانهٔ اینکه پولِبازی نقدِ کمی همراه دارد، تنها ۳ هزار ورلدور به ایرائتا داد.
به نظر نمیرسید ایرائتا اصلاً اهمیتی بدهد.بیسروصدا اسکناسها را در جیبش گذاشت و سرِکند صحبت را دربارهٔ ترجیحاتِ هنریاش باز کرد.
وقتی کالسکه بهبیفته راه افتاد، لومیانشخصیاش پرسید: «کدوم محله میرید؟»
ایرائتا با پوزخندی پاسخ داد: «فقط منو ببرید بهباسنت صومعهٔ قلبِ مقدس. اونجا با یه دوست قرار دارم. شاعرهاییچنته که حامیِ مالی دارن، همیشه دوستایی برای نوشیدن پیدا میکنن.»
صومعهٔ قلبِ مقدس... لومیان کمیمیبلعید سر تکان داد و بهباسنت کالسکهچی همین دستور را داد.
طولی نکشید که کالسکه به صومعهٔ تماشایی رسید. حتیایستاده در تاریکیِ شب نیز نمای طلاییِ ساختمان نورِ زرشکیِگفت ماه را بازتاب میداد و فضایی فراواقعی و رؤیاگونه میآفرید.
لومیان پس از تماشای ورودِ ایرائتا بهبیسروصدا صومعه، به کالسکهچی دستور داد تا بهکند خیابانِ فوارهها در محله کلیسای جامع یادبود برگردد.
در حالی که کالسکه با تقتقخونسردیاش به راهش ادامه میداد و جنگلهاخلق و کشتزارهای حاصلخیز را پشتِ سر میگذاشت،
لومیان ناگهانبرابرِ صدای پرطنینِانگار ترمیبوروس را شنید.
«موجودی خطرناک در تعقیبته؛ از قصرِشخصیاش قویِ سرخ دنبالت بوده. لبریز ازجیغ خصومته و داره برای حمله آماده میشه.»
موجودی خطرناک... لومیان چشمانش را باریکشخصیاش کرد، با آرامش درِ کالسکه راجیغ گشود و بیهیچ زحمتی بیرون پرید.
او رو به کالسکهچی کرد وخونسردیاش با تهماندهٔ اقتدارِ یک امپراتور گفت:خلق «توی شهرکِ نزدیکِ اینجا منتظرم بمون.»
کالسکهچی پیش ازجنونی اطاعت از اینتلاش دستور، لحظهای درنگ کرد.
لومیان در حالی که دور شدن و ناپدید شدنِ کالسکه ومنبعِ کالسکهچی را تماشا میکرد، با آرامش دستکشهای بوکس فلوگ را ازبدیم کیفش درآورد و با دقت دستکشهای سیاهِ آهنی را به دست کرد.
به نظر میرسید جنگلِ مجاور تاریکتر شدهبیسروصدا است و رودی که از میانِ آن میگذشت،سپس رنگِ سرخِ خونین و مورمورکنندهای به خود گرفت.