چپتر 410: یک هفتهٔ فراغت
0میدانِ اعدامِ بارانی، لومیاننمایش تماشا کرد که شعلههایگذاشت سرخ رفتهرفته پیشِ چشمانش
فروکش کردند. دید که مخاطیبوووم نیمهشفاف و بیرنگ از جنازهخاکستریسفید بیرون تراوید. این ماده به
دورِ «من یکی رو میشناسم»احتمالاً که سوخته و ترکخورده بود حلقهخیره زد، و تلاش کرد از طریق
حدقههای خالیِ چشم به سرشباقیمانده نفوذ کند و با عضویدرون از بدنش در هم آمیزد.
کلاغهای آتشینِ سرخ پیرامونِ لومیانخیره شکل گرفتند و پیش ازکوچکی آنکه لجن به مقصدش برسد،
از میانِحبابهای چشمهای خونیرنگِبسیار باقیمانده یورش بردند.
بوووم!
سرِ «من یکی رو میشناسم»احتمالاً از درون منفجر شد وهمانطور کلوئیدی خاکستریسفید را به همهجا
پاشید.
مخاطِ شفاف و بیرنگ مادهٔخیره پیونددهندهاش را از دست دادهکوچکی بود. به همین دلیل تنها
توانست بهطورِ مستقل متراکمبسیار شود و در نهایتنورِ کلوئیدی چسبناک شکل داد.
این کلوئید زیرِ تیرکِنمایش اعدام افتاد. از دور شبیهروی به آینهای تثبیتنشده بود که
میتوانست همهچیزباقیمانده را دربردند اطرافش بازتاب دهد.
لومیان قدمزنان جلو رفت وباقیمانده در میانِ هوای سوزان ودرون شعلههایی که در اطرافش جریان
داشتند، کلوئیدِ بیرنگویژگیِ را که احتمالاًبرداشت ویژگیِ فرابشریِ هیپنوتیزمکننده بود
برداشت.
همانطور که به آن خیرهحبابهای شده بود، حبابهای شفافِ بسیارحبابها کوچکی را در اعماقِ کلوئید
دید. حبابها نورِ خورشیدنمایش را از زوایای مختلفگذاشت میگرفتند و میشکستند و رنگینکمانی
از رنگهاباقیمانده را بهبردند نمایش میگذاشتند.
لومیان پس از آنکه ویژگیِباقیمانده فرابشری را در جیب گذاشت، رویمنفجر پاشنه چرخید و از تیرک دور
شد.
پشتِ سرش، شعلههای باقیماندهبسیار به یورشِ بیامانِ خودنورِ ادامه دادند و جنازهٔ سوخته
را بلعیدند.
با سوسوزدنِ نور، قامتِبردند لومیان از میدانِ اعدامِمنفجر جامعِ روآ ناپدید شد.
...
در آپارتمانِ ۶۰۱، پلاکِهمانطور ۳ در خیابانِ بلوزشفافِ بلانش، واقع در محلهٔ بازار.
لومیان که با گوشوارهٔ دروغحبابهای به شکلِ اصلیاش برگشته بود،حبابها شقیقههایش را مالید و رو
به فرانکا کرد.
«کارش تموم شد. برایکلوئیدِ آدمی مثلِ اون، مردنهیپنوتیزمکننده روی تیرکِ اعدام کاملاً برازندهست.»
«متأسفانه اون به سرورِ آسمانیهیپنوتیزمکننده باور داره. حتی اگه هیچحبابهای کاری هم نکنه، بازم یه
تهدیدِ پنهانه—یه بمبِ ساعتی.همانطور وگرنه زنده میذاشتمش، هرچندشفافِ بدونِ لوبِ پیشانی و با
چشمایی کهحبابهای تا ابدبسیار کور شدن.»
فرانکا آهِ آسودگیرنگها کشید و گفت:فرابشری «خیالم راحت شد.»
در حقیقت، تهدلش کمیکلوئیدِ افسوس میخورد. اگر به خاطرِبرداشت جنونی نبود که در گذشته
گریبانگیرِ «من یکی روخونیرنگِ میشناسم» شده بود، وبوووم همچنین ایمانش به سرورِ آسمانیِ
برکاتِ زمین و آسمان کههیپنوتیزمکننده گمان میرفت عاملِ تناسخشان باشد،حبابهای شاید تلاش میکرد روحش را
احضار کند. آنگاه میتوانستهمانطور دربارهٔ فرمولِ معجونِ مسیرِشفافِ تماشاگر، از ردهٔ ۹ تا
ردهٔ ۶ یا حتی ردهٔ ۵اعماقِ از او بپرسد. اما پس ازمیگرفتند تأملِ فراوان، تصمیم گرفت این نقشهٔ
پرخطر را رها کند.
نگاهِ لومیانباقیمانده به درِ بازِبوووم اتاقِ مهمان چرخید.
«ژنا کجاست؟»
فرانکا با طعنه بههمانطور لومیان گفت: «رفته تئاترِ لانهکبوترِبسیار قدیمی. خیلی بیشتر از تو
برای هضمِ معجونش تلاش میکنه.»
لومیان متفکرانه جواب داد:نمایش «بعد از اینکه شعلههای درونمروی رو برای مبارزه و اجرای
اعدام بیرون ریختم، معجونِبردند آتشافروزم به مقدارِ زیادی هضمکلوئیدی شده. با این سرعت، اگه
بتونم یه اصلِ ایفای نقشِاحتمالاً جدید بیرون بکشم، ظرفِ دوهمانطور ماهِ آینده کاملاً هضم میشه.»
روی این موضوع توقف نکردهیپنوتیزمکننده و ادامه داد: «قصد دارمحبابهای ویژگیِ فرابشریِ "من یکی رو
میشناسم" رو با خانمِهمانطور شعبدهباز شریک بشم. بدونِ حمایتِبسیار اون و انجمنِ تاروت، ممکن
بود هدف رو گمبسیار کنیم یا موقعِ حملهٔ اولمونخورشید مهارمون رو از دست بدیم.»
فرانکا بیدرنگ جواب داد:نمایش «مشکلی نیست. ویژگیهای فرابشریِگذاشت این پیروانِ خدای پلید
از دستِ افرادِ ردهبالابردند در رفته. من که خودمکلوئیدی جرئت نمیکنم نگهشون دارم. اصلاً
نیازی نیست به فکرِ جبراناحتمالاً برای من باشی. رسیدگی بههمانطور "من یکی رو میشناسم" یکی از
مأموریتهای انجمنِمیانِ تحقیقاتیِ عنترهایخونیرنگِ دمکوتاه هم هست.»
لومیان تعارف تکهپاره نکرد.همانطور تماشا کرد که فرانکاشفافِ به اتاقخواب برگشت و پیراهنی
سفید با تزئیناتِ توری وکوچکی شلواری بژ و چسبان پوشید؛زوایای ظاهراً آماده میشد که بیرون
برود.
لومیان باباقیمانده لحنی عادیبردند پرسید: «کجا میری؟»
فرانکا با کمی دلخوری جوابباقیمانده داد: «این اواخر درگیرِ انواعدرون و اقسام دردسرهایی بودم که
تو به پا کردی وهیپنوتیزمکننده یه لحظه هم برای خودم وقتشفافِ نداشتم. حالا که بالاخره همهچیز آروم
شده، حقمه که یه استراحتیخیره بکنم، مگه نه؟ پیشنهاد میکنمکوچکی چند روزِ آینده رو بچهٔ
خوبی باشی!»
دیوبانوی لذت چکمههایش را پوشید،میگذاشتند در را باز کرد وپاشنه رفت. لومیان بیاختیار لبخند زد.
پس از آنکه در بهاحتمالاً هم کوبیده شد، لومیان که درخیره ابتدا قصد داشت به مسافرخانهٔ خروسِ
زرین برگردد و برای خانمِباقیمانده شعبدهباز نامه بنویسد، قلم ودرون کاغذی از روی میزِ نزدیکش
برداشت. تمامِ اطلاعاتی رافرابشریِ که «من یکی رو میشناسم»شده به او داده بود، موبهمو
یادداشت کرد.
سپس کاغذ را تمیزشده تا زد و ویژگیِ فرابشریِاعماقِ هیپنوتیزمکنندهٔ «من یکی رو میشناسم»
را روی آن گذاشت.
نامهرسانِ «عروسکی» راداشتند احضار کرد وویژگیِ با حوصله منتظر ماند.
طولی نکشید که نامهرسانِفرابشریِ عروسکی با کلوئیدِ نیمهشفافخیره و تکهکاغذی مربعی و تاشده
برگشت.
پاسخِ خانمِهمانطور شعبدهباز ازشده این قرار بود:
«این مأموریتِ مشترکِ انجمنِ تاروت است. نیازی به پاداش نیست. برای خودت
نگهش دار. فسادی را که میشد برطرف کرد، پاک کردهام.
ما منابعِ مختلفی را بسیج خواهیم کرد تا از مخفیگاهِ پنج عضوِ باقیماندهٔ دروغِ
آوریل باخبر شویم، اما در حالِ حاضر هیچ سرنخِ محکمی نداریم. شوخیهایی که در
اطلاعات آمده، خیلی وقت است که در جریاناند.»
لومیان در سکوت نامه رامیگذاشتند خواند. سپس گذاشت شعلههای سرخ،پاشنه کاغذ را در دستش بسوزانند.
دلش میخواست مستقیم بهکلوئیدِ استانِ گایا در فیناپاتر وبرداشت بالامِ غربی در قارهٔ جنوبی
تلهپورت کند تا شخصاً اعضایباقیمانده مشکوکِ دروغِ آوریل مانند بارددرون را شکار کند. با این
حال میدانست بیفایده است.فرابشریِ بدونِ اطلاعات یا سرنخِ کافی،شده این کار مثلِ گشتن دنبالِ
سوزن در انبارِ کاه بود.
مگه میتونست هرخیره بار به شانسِ اونبسیار پسرِ بستنیخور تکیه کنه؟
الان تنها کاری که ازبوووم دستم برمیاد اینه که منتظرخاکستریسفید بمونم تا انجمنِ تاروت سرنخهای
مفیدی پیدا کنه... تنها کسیاحتمالاً که تو این لحظه میتونمهمانطور ردشو بزنم، ناشرِ اون کتابِ
زیرزمینی، یعنی «وقایعنگاریِچشمهای مخفیانهٔ امپراتور روزل»ـه.یورش کاش با نویسندهٔ واقعی،
یعنی بارد، ملاقات کردهفرابشریِ بودن... لومیان ترکیبی از ناامیدیشده و آسودگی را احساس کرد.
قصد داشت در موردِبسیار ویژگیِ فرابشریِ هیپنوتیزمکننده عجلهنورِ نکند. در حینِ جستوجو
برای یافتنِ صنعتگری مناسب،شده منتظر ماند تا آنتونیکوچکی رید دربارهٔ بیوهٔ ژنرال فیلیپ
تحقیق کند.
اگر روانپزشک به نتیجهایکلوئیدِ میرسید و موفق میشدهیپنوتیزمکننده مشکلاتِ روانیاش را درمان کند،
لومیان بدش نمیآمد ویژگیِخونیرنگِ فرابشریِ هیپنوتیزمکننده را به اوسرِ بفروشد و پولش را با
فرانکا نصف کند.
اگر پیش از آنبسیار صنعتگری مناسب مییافت، شیءِ رازآلودیخورشید را که میساخت بهعنوانِ منبعی
مشترک تعیین میکرد تا فرانکا،حبابهای ژنا و بقیه هرطور کهحبابها صلاح میدانستند از آن استفاده
کنند.
لومیان پس از قرارکلوئیدِ دادنِ ویژگیِ فرابشریِ هیپنوتیزمکنندههیپنوتیزمکننده در جیبی مخفی، نفسش را
بیرون داد وچشمهای به پشتیِ صندلیِیورش ناهارخوریاش تکیه زد.
تازه آن موقع بودهمانطور که صدای قاروقورِ شکمش رابسیار شنید و متوجهِ گرسنگیاش شد.
از ساعتِ ۶ صبح کهحبابهای بیدار شده بود، غرق در بازجویی،نورِ اعدام و نامهنگاری بود و صبحانه
را کاملاًرنگینکمانی از یادنمایش برده بود.
راستش رو بخوای، منوکلوئیدِ اینجا تنها گذاشتن؛ انگار منبرداشت اینجا زندگی میکنم... لومیان این
را زیرِ لب زمزمه کرد.باقیمانده سپس برخاست و به آشپزخانهٔدرون آپارتمان رفت تا ببیند چه موادی
در دسترس است.
با نگاهیحبابهای به اطراف، چندکوچکی سیبزمینی پیدا کرد.
لومیان لحظهای جا خورد، امامیگذاشتند بهسرعت آستینهایش را بالا زدپاشنه و پیشبندی را که همان
نزدیکی آویزان بود برداشت.بردند با دستانی ماهر سیبزمینیها راکلوئیدی پوست کند، شست و به
نوارهای باریکجریان و نازککلوئیدِ خرد کرد.
پس از آن، اجاق راهیپنوتیزمکننده روشن کرد، ماهیتابه را گرمحبابهای کرد، روغن ریخت و سیبزمینیهای
خردشده را تفتبرداشت داد. سپس غذاشده را چاشنی زد.
وقتی غذا آماده شد، دوحبابهای تکه نان را برشته کردحبابها و یک لیوان شیر ریخت.
پشتِ میزِ ناهارخوری نشست،بردند سیبزمینیهای برشته را بینِ تکههایکلوئیدی نان گذاشت و با لذت
خورد وجریان هر از گاهیاحتمالاً جرعهای شیر نوشید.
بیرون از پنجره، نمنمِفرابشریِ باران قطع شده بودخیره و خورشید بهروشنی میدرخشید.
...
لومیان در طولِ هفتهٔ بعد،میگذاشتند بیشترین بهره را از وقتشپاشنه برد. با حوصله منتظر ماند تا
آسیبهای روانیِ ناشی از دوبوووم نبردِ گذشتهاش بهبود یابد وخاکستریسفید از این فرصت برای ایفای
نقش بهعنوانِ آتشافروزداشتند و هضمِ تدریجیِویژگیِ معجون استفاده کرد.
در میانِ این فرایند،فرابشریِ توانست دربارهٔ فعالیتهای اخیرش وشده کشفِ سازمانِ خدای پلید به
آقای کا گزارش دهد.
اعضای باندِ ساوآخیره در تالارِ رقصِ بریزبسیار شگفتزده بودند. رئیسشان بهطورِ
غیرمنتظرهای پنج شش روزِ پیاپیمیگذاشتند ظاهر شده بود و هرپاشنه بار برای مدتی طولانی مانده بود.
در مقایسه با تجربیاتِ قبلیشانبوووم از در دسترس نبودنِ او،خاکستریسفید گویی بدلی برای خودش پیدا
کرده بود.
شارلی نیز به همان اندازههیپنوتیزمکننده حیرتکرده بود. سیل هر شبحبابهای به کافهٔ زیرزمین میرفت تا
بنوشد و مردم را دستخیره بیندازد و مسخره کند؛ رفتاری کهاعماقِ شارلی را به هدفِ اصلیِ این
حضورِ غیرعادی تبدیل کرده بود.
درست در زمانی که فرانکامیگذاشتند قصد داشت دوباره به کافهپاشنه خانهٔ سرخِ تروکادرو برود تا
مخفیانه به براونز سورون یادآوریبوووم کند که بررسیِ وضعیتِ اوخاکستریسفید را از یاد نبرد، جمجمهٔ
نقرهٔ خالصِ هلا اخطاریهایکلوئیدِ دربارهٔ یک گردهماییِ ویژههیپنوتیزمکننده به آپارتمانِ ۶۰۱ در خیابانِ
بلوز بلانشِ ۳ وخونیرنگِ خانهٔ امنِ متروکهٔ لومیانبوووم در همان خیابان فرستاد.
مدتی میشد که لومیان بهخیره خانهٔ امن سر نزده بود.کوچکی اگر فرانکا با دریافتِ نامه
دربارهاش سؤالحبابهای نمیکرد، شاید اصلاًکوچکی متوجهِ آن نمیشد.
بسیاری از اعضای انجمنِنمایش تحقیقاتیِ عنترهای دمکوتاه نیزگذاشت به روشی مشابه عمل
میکردند. آنها مکانهایی رابردند برای دریافت و ارسالِ نامهکلوئیدی تعیین کرده بودند، اما در
واقع آنجا زندگی نمیکردند.کلوئیدِ تنها هرازگاهی به آنجا سربرداشت میزدند تا هلا متوجه نشود،
و ازاحتمالاً این جزئیاتِ کوچکهیپنوتیزمکننده احساسِ راحتی میکردند.
لومیان به خانهٔ امنِ متروکهکوچکی در خیابانِ بلوز بلانش رسید ومختلف با دقت نامه را باز کرد.
محتوای آن چنین بود:
«ماگل:
گردهماییِ ویژهای برای ساعتِ ۱۰ امشب برنامهریزی شده است. باید دربارهٔ موضوعی
بسیار مهم که به امنیتِ همه مربوط میشود، بحث کنیم.»
...
شبهنگام، درست سه دقیقهنمایش مانده به ساعتِ ده، لومیانروی در محدودهٔ خانهٔ امن در
خیابانِ بلبل، وردی رابردند که به نیروهای پنهانسازیمنفجر آغشته بود زمزمه کرد.
رفتهرفته حس کرد در خوابیباقیمانده عمیق فرو میرود؛ حسی شبیهدرون به اینکه بدنش با پاککنی
عظیم دراحتمالاً حالِ پاکفرابشریِ شدن است.
پس از مدتی نامعلوم، ناگهانکوچکی به هوش آمد و خودزوایای را ایستاده در میانِ قصری باستانی
یافت کههمانطور در مهِ شهریحبابهای پوشانده شده بود.
بیش از صد نفر ازبوووم اعضای انجمنِ تحقیقاتیِ عنترهای دمکوتاهخاکستریسفید از قبل جمع شده بودند و
پیکرشان هنوزجریان در حالِکلوئیدِ شکلگیری بود.
لومیان که اکنون با استفادههیپنوتیزمکننده از دروغ به شکلِ اورورحبابهای درآمده بود، با پوشیدنِ ردای
سیاه و نیمنقابِ جادوگر، ازخیره میانِ چیزی که شبیه بهکوچکی محلِ برگزاریِ یک مجلسِ رقصِ
بالماسکه بود عبورشفافِ کرد و بهاعماقِ گروهِ آکادمی نزدیک شد.
نگاهی به اطراف انداخت،نمایش اما عضوی را که باروی نامِ پتیگرو شناخته میشد، ندید.
پروفسور که نقابِ پروانهایِکلوئیدِ سیاه، پیراهنِ پاپیوندار و پالتویبرداشت تیره و بلندی به تن
داشت، در کنارِچشمهای مردی لاغراندام ایستاده بودبردند که پوشهٔ اسنادِ مانیلای
زردِمتمایلبهقهوهای سرش را پوشانده بود.
او شوهرش، دانشیار بود.
پروفسور با کنجکاوی بهنمایش لومیان نگریست و پرسید: «میدونیروی چه خبره؟ چرا این گردهماییِ
ویژه رو تشکیل دادن؟»
لومیان در نقشِچشمهای «ماگل» اورور پوزخندیورش زد و آهی کشید.
«چون خائنهایی میونمون هستن.»
پروفسور و سایرِ اعضایشده گروهِ آکادمی این کلمهکوچکی را تکرار کردند: «خائنها...»
در آن لحظه، گندالف، رئیسِبوووم نیمهغول که ردایی ساده وخاکستریسفید کلاهدار به تن داشت، و
نایبرئیس هلا، که همچونکلوئیدِ بیوهای سیاهپوش با چهرهای پنهانبرداشت در زیرِ تور ظاهر شده
بود، بهسوی تختِ سنگیِخونیرنگِ عظیمی که در اعماقِبوووم قصرِ باستانی قرار داشت رفتند.