چپتر 401: رؤیاگرد
0از زمانی که لوکی مهارش را از دست داده و بیآنکه کاملاً مرده باشد فروریخته بود، لومیان مراقب بود که مبادا اعضای هستهٔ گروه دروغ آوریلزمانِ او را لو بدهند و خودش را برای حملاتِ غافلگیرانهٔ احتمالیِ فرابشرانِ رسمی آماده نگه داشته بود. هر چه باشد، لوکی میدانست که او لومیان لیاحساساتِ است، یکی از سردستههای باندِ ساوآ که تالارِ رقصِ نسیم را اداره میکند. او حتی میدانست که لومیان هالهٔ امپراتور خون آلیستا تودور را با خود دارد.
در نهایت، فرابشرانِ رسمی فقط به ادارهٔ پلیسِ محلهٔ بازارمعنا رفتند تا دربارهٔ ناهنجاریِ آن شب پرسوجو کنند و ببینندکارِ آیا سیِل دوبوآ، سردستهٔ توانای باند، چیزی میداند یا نه.
این موضوع لومیان را متقاعد کرد که گروه دروغ آوریل هنوز چشمشان بهمورد اوست. آنها تمایلی نداشتند هدفشان را به مقامات تحویل دهند یا او رابخواند از محلهٔ بازار بیرون برانند، جایی که دیگر نمیتوانستند زیر نظرش داشته باشند.
باید در نظر داشت عروسکی که فرشتهای در آن مهروموم شده بود، بیشکباند شیئی بود که میتوانست قدرتِ لوکی را دچارِ دگرگونیِ چشمگیری کند. از دست دادنِمقامات لومیان به این معنا بود که او تقریباً هرگز نمیتوانست نمونهٔ دیگری پیدا کند.
گذشته از این، شاید ترمیبوروسمورد به کارِ مقام آسمانی بهشتکردنِ و زمین برای برکات میآمد.
اعضای هستهٔ گروه دروغ آوریل در این مورد کاملاً رُک بودند. آنها حتی زحمتِ پنهاندیگری کردنِ تمسخر و کینهشان را به خود ندادند. باور داشتند لومیان میتواند دستشان را بخواندزحمتِ و انتظار داشتند تحریک شود و در نهایت تصمیم بگیرد در محلهٔ بازار منتظر بماند.
زمانِ اقدام کاملاً به خودشانترمیبوروس بستگی داشت. تا وقتی لومیانزمین کمک داشت، بیگدار به آب نمیزدند.
ژنا خشم و خصومتی را که زیرِ ظاهرِ خونسرد و کلماتِسردستهٔ آرامِ لومیان نهفته بود، حس کرد. دیگر سعی نکرد متقاعدش کنداوست و فقط زیر لب گفت: «امیدوارم این شرورها به سزای اعمالشون برسن.»
احساساتِ لومیان در تلاطم بود ورُک باعث شد آثارِ بهجامانده از مهارکینهشان از دست دادنش دوباره سر برآورد.
نفسِ عمیقی کشید، دستِ راستشدچارِ را بالا آورد و شقیقههایش راتقریباً مالید تا از کوبشِ سرش بکاهد.
ژنا باپیدا نگرانیِ آشکاریشاید پرسید: «چی شده؟»
لومیان کوتاه جواب داد: «آسیبِ روانیِکنند مبارزه با لوکی یکی دو هفتهتوانای طول میکشه تا کاملاً خوب بشه.»
چشمانِ ژنا چرخید و پیشنهادمورد داد: «میخوای سرت رو ماساژ بدم؟تمسخر فرانکا یادم داده. خیلی توش ماهرم.
«خجالت نکش. هرمیتوانست چی باشه مادگرگونیِ با هم دوستیم!»
جملهٔ آخرش با لحنی بازیگوشانه کمرنگکارِ شد؛ تلاشی برای پرت کردنِ حواسِ لومیانمورد و تسکینِ وضعیتِ احساسیاش با لحنی شوخطبعانه.
لومیان پوزخند زد.
«چرا هر از گاهیمیآمد اینو میگی؟ "فرانکا اینوزحمتِ گفت، فرانکا اونو یادم داد."»
ژنا شروع کرد: «مگهقدرتِ تو خودت بیشترِ وقتا...» امادادنِ ناگهان حرفش را قطع کرد.
در ابتدا قصد داشت بگوید: «مگهکارِ تو خودت بیشترِ وقتا نمیگی: "خواهرممیآمد اینو گفت، خواهرم اونو یادم داد."»
لومیان ساکت شد و ژنا هم همینطور. پس از چند ثانیه، وقتی دیدباند لومیان مخالفتی نمیکند، ژنا دستهٔ صندلی را رها کرد و پشتِ سرش رفت.هدفشان دست دراز کرد و شروع به ماساژ دادنِ شقیقهها و دو طرفِ سرش کرد.
بدنِ لومیان منقبض شد.
ژنا با شیطنت سربهقدرتِ سرش گذاشت: «تا حالاکند با هیچ دختری صمیمی نشدی؟»
لومیان پوزخند زد. «بهعنوانِ یه شکارچی، غریزهام میگه هر کسی روبرکات که جرئت میکنه به سرم دست بزنه پرت کنم اونور یاباور یه گلولهٔ آتشینِ گنده نثارش کنم. خیلی زور زدم تا کُبابت نکنم.»
ژنا که هم خندهاش گرفتهپرسوجو بود و هم کلافه شدهدوبوآ بود، فشارِ دستانش را بیشتر کرد.
«معجونِ تحریککننده کلاًبرکات الگوهای زبانی ورُک گفتاریت رو عوض کرده؟»
لومیان رُکوراست جوابمیتوانست داد: «هی، چرادگرگونیِ اینقدر قلمبهسلمبه حرف میزنی؟»
همانطور که این دو با هم شوخی میکردند،آسمانی بدنِ لومیان رفتهرفته آرام گرفت. پس از چند دقیقه،پنهان به مبل تکیه داد و چشمانش را نیمهباز گذاشت.
در حالی که از ماساژِ ژنا لذت میبرد و سردردش تسکین مییافت، بهطورِ طبیعیچیزی حرفِ «شوخیهای» لوکی، من کسی را میشناسم، و دیگر اعضای هستهٔ گروه دروغ آوریلتحویل را پیش کشید. خشمِ ژنا شعلهور شد و ناخودآگاه فشارِ دستانش را بیشتر کرد.
لومیان بازمین کمی ناراحتیِمیآمد جسمی گفت: «آرومتر.»
یک قاتل قدرتِ قابلتوجهی داشت.
ژنا که هنوزگذشته عصبانی بود، فشارِکارِ دستانش را کم کرد.
«توی تمامِ اجراهام تا حالا با همچینببینند آدمای پست و عوضیای برخورد نکرده بودم.چیزی حقشونه هر چی درد و رنجه بکشن!
«لعنتی، چرازمین من هنوزمیآمد یه ساحره نشدم؟»
چشمانِ لومیان همچنان بسته بود کهدگرگونیِ پرسید: «هضمِ معجونِ محرک چطور پیشهرگز میره؟ اصولِ ایفای نقش رو درک کردی؟»
توجهِ ژنا جلب شد. در حالی که به مالیدنِ سرِ او ادامه میداد، فکر کرد و گفت: «در حالِ حاضر دو نکتهٔ کلیدی وجودمیتواند داره. اول اینکه، تحریک یه وسیلهست، نه هدف. دوم، جوهرهٔ تحریک در درکِ هستهٔ ماجرا و شرایطِ آدمای درگیرشه، نه در استفاده از تواناییها.کلماتِ علاوه بر این، به یه نتیجهای رسیدم. تحریک ناگزیر پیامدهایی به همراه داره؛ فقط بستگی داره که بخوای چه کسی با اون پیامدها روبهرو بشه.»
لومیان تحسین کرد:دربارهٔ «بد نیست.» کهکنند البته اتفاقِ نادری بود.
ژنا که پشتِ سرش ایستاده بود، چانهاش را متواضعانه بالا برد و گفت: «من هر روز فرصتهایی برای تمرین پیدا میکنم، مخصوصاًتصمیم بینِ بازیگرای تئاتر و شاگردهای جاهایی مثلِ تئاترِ کبوترخانهٔ قدیمی، که درگیری توشون زیاده. تحریکِ یه نفر مجبورم میکنه در نظر بگیرمنکرد که میخوام چه کسی سود ببره و چه کسی درس بگیره یا ضرر کنه. این باعث شد بفهمم که تحریک فقط یه ابزاره.»
رفتارِ لومیان بهطرزِ محسوسی نرمتر شد و اجازهکند داد افکارش پرسه بزنند. بیتفاوت پرسید: «فکر میکنیپیدا کجا بتونم فرصتی برای ایفای نقشِ آتشافروز پیدا کنم؟»
دستانِ ژنا به حرکتِ آرامبخشِ خود ادامه داد. فکری کردزمین و جواب داد: «تریر نظمِ نسبتاً پایهای داره. فقط میتونی رویندادند مسائلِ کوچیک اقدام کنی؛ نمیتونی اونجا یه نمایشِ بزرگ راه بندازی...
«ولی شاید موقعِ تعقیبِ اون خلافکاراکنند فرصتی پیش بیاد. وقتی قبلاً بهشتوانای اشاره کردی، دلم میخواست آتیششون بزنم!»
ناگهان فکری بهبرکات ذهنِ لومیان رسید،رُک هرچند کاملاً روشن نبود.
در آن لحظه، صدایقدرتِ قدمهایی از پلهها به گوشدادنِ رسید که رفتهرفته بلندتر میشد.
ژنا سرِ لومیان راشاید رها کرد و باآسمانی لبخندی به در نزدیک شد.
«فرانکا برگشته.»
...
در خیابانهای پرهیاهوی تریر، چهبسادچارِ شب آرامشی نداشت، اما شهروندانِمعنا آن مناطق همچنان به خواب میرفتند.
در رؤیای یک نفر، او میدیدکارِ که فرزندانش پس از خوردنِ نانِمیآمد خونِ انسان رفتهرفته بهتر و سالمتر میشوند.
ناگهان، یک سگِ گلدن رتریورپرسوجو که کولهپشتیِ کوچکی به همراهدوبوآ داشت، در رؤیا پدیدار شد.
سگِ گلدن رتریور در حاشیهٔ رؤیا نشستبودند و صحنههای مهآلود را هدایت کرد تا خاطراتِداشتند پنهان در اعماقِ ناخودآگاهِ رؤیابین را آشکار کند.
این خاطره، هیجانِ شکافتنِ جمعیت و هجوم بردن به سوی جسدِ زندانیِ اعدامی با نانی درپیدا دست بود. تردیدی بود که پس از باور به شفابخش بودنِ نانِ خونِ انسان به سراغشان آمدهتمسخر بود. آمیزهای از شادی و شک بود که هنگامِ اولین بار شنیدنِ این شایعه حس کرده بودند...
گلدن رتریور شبحی از کسی را دید که دربهشت ابتدا رؤیابین را از شایعاتِ نانِ خون باخبر کرده بود.تمسخر معلوم شد همسایهای است که در خانهٔ بغلی زندگی میکند.
و به این ترتیب، گلدن رتریور رؤیاها را یکیسیِل پس از دیگری پیمود و خاطراتِ ناخودآگاهِ مربوطه رامتقاعد فعال کرد تا به دنبالِ منشأ شایعاتِ نانِ خون بگردد.
پس از صدها رؤیا،میآمد گلدن رتریور متوجهِ دوزحمتِ رؤیا با تناقضهای آشکار شد.
یکی متعلق به پدری بود که باور داشت رازِ نانِ خونِ انسان را از جادوگری که تصادفاً دیدهشاید بود به دست آورده و از آن برای درمانِ بیماریِ دخترش استفاده کرده است. رؤیای دیگر متعلق به فرزندشداشتند بود که ناگهان بیمار شده و به همان سرعت بهبود یافته بود، گویی نانِ خونِ انسان اکسیری معجزهآسا بود.
گلدن رتریور پدر راشاید هدایت کرد تا جادوگرآسمانی را در رؤیایش تجسم کند.
چهرهای بسیاررفتند عادی وناهنجاریِ بیاهمیت داشت.
صحنههای رؤیا بهسرعت سوسو زدندمورد و با بازگشتِ خاطرات، تصویرِکردنِ جادوگر شروع به تغییر کرد.
وقتی برخوردِ اولیهشان آشکار شد،دچارِ گلدن رتریور جادوگری را دید کهتقریباً چهرهاش با قبل کاملاً متفاوت بود!
سپس، چهره بهسرعت تغییر کرد و درمقام نهایت به همان تصویری تبدیل شد کهرُک رؤیابین معمولاً از جادوگر در ذهن داشت.
گلدن رتریور تفسیرِدربارهٔ خودش را ازکنند این ماجرا داشت.
هیپنوتیزمِ جادوگر تنها در برخوردِ رودررو میتوانست کاملاً مؤثر باشد و به رؤیابینندادند اجازه میداد اولین برداشتش از او را حفظ کند. تنها در آن زمانزمانِ بود که تحتِ تأثیرِ هیپنوتیزم قرار میگرفتند و تصویرِ درونِ حافظهشان تغییر میکرد.
نیازی به تکرارِ فرایندِ بیدار کردنِ ناخودآگاهچشمگیری درونِ رؤیا نبود. تصویرِ اصلیِ جادوگر بهطورِنمونهٔ طبیعی در ذهنِ گلدن رتریور نقش بست.
او موهای کوتاه و قهوهای داشت که به نسبتِ سهزمین به هفت فرق باز شده بود، چشمانی کتانرنگ و چهرهای لاغرندادند و ککمکی. عینکی با فریمِ طلایی روی پلِ بینیاش قرار داشت...
گلدن رتریور با خروج از رؤیا، توجهش را بهسیِل خانمِ شعبدهباز معطوف کرد که ناگهان کنارش ظاهر شدهمتقاعد بود. او با صدایی انسانی اعلام کرد: «به نتیجه رسیدم.»
خانمِ شعبدهباز که بلوز و پیراهنی بلند وزحمتِ قهوهای به تن داشت، آهی کشید و با اشتیاقدستشان گفت: «اطلاعات رو به من بدید تا تأییدش کنم.»
گلدن رتریورشیئی ساکت ماند ودچارِ چشمانش تیره شد.
پس از چند ثانیه، خانمِ شعبدهبازکارِ چند قدم به جلو برداشت و باعثمورد شد نورِ ستارگان در اطرافش پدیدار شود.
این نور شبیهِدربارهٔ بازتابِ کیهانِ بیکرانکنند بر روی زمین بود.
ستارگانِ درخشان وبرکات متراکم بهسرعت چرخیدند وبودند مکاشفهای را رقم زدند.
وقتی تفسیرِ خانمِ شعبدهباز تمام شد،دگرگونیِ درِ وهمآلودی را که در تاریکیهرگز پنهان بود باز کرد و ناپدید شد.
در کمتر از ده ثانیه، دوباره ظاهرمقام شد و به گلدن رتریور گفت: «توی خیابونیبودند که نتایجِ ستارهبینی نشون میده، هیچ هدفی نیست.»
گلدن رتریور بارِدربارهٔ دیگر با صداییکنند زنانه پرسید: «گمراهمون کردن؟»
خانمِ شعبدهباز سر تکان دادمورد و پوزخند زد: «ولی این ثابتتمسخر میکنه چیزی که دیدی هدفِ واقعیه.»
همین که حرفش تمام شد،دچارِ خانمِ عدالت، ملبس به پیراهنی سفیدتقریباً با حاشیههای سبز، بهسرعت تجسم یافت.
شعبدهباز باپیدا گیجی پرسید:شاید «کجا رفتی؟»
خانمِ عدالت با صدایی ملایم جواب داد: «رفتم تا توی رؤیای اونایی که دنبالِ نانِمیداند خونِ انسان هستن، یه نشونه بکارم. بهشون خبر دادم که شرکتِ داروسازیِ ابله آخرِ این هفتهبرانند توی محلهٔ کلیسای جامعِ یادبود یه مشاورهٔ داوطلبانه برگزار میکنه و درمان و داروی رایگان میده.»
شعبدهباز از روی کنجکاویمیآمد پرسید: «کِی میخوای مشاورهٔزحمتِ داوطلبانه رو برگزار کنی؟»
خانمِ عدالت لبخند زد.
«فردا. خودم حامیِ مالیش میشم.»
...
ساعتِ ۶زمین صبح، مسافرخانهٔ خروسِمورد زرین، اتاقِ ۲۰۷.
لومیان بهطورِ طبیعی ازقدرتِ خواب بیدار شد و خودشدادنِ را برای روز آماده کرد.
پیش از آنکه بتواند دربارهٔ صبحانهکارِ تصمیم بگیرد، متوجه شد پیکِ «عروسکی»میآمد ظاهر شده و نامهای آورده است.
لومیان با گیجیدربارهٔ نامه را بازکنند کرد و پرترهای دید.
کنارِ پرتره، دستخطِ خانمِ شعبدهباز به چشم میخورد: «این بایدکردنِ چهرهٔ "من کسی را میشناسم" باشه. ما تمامِ دارندگانِ کارت تویشود تریر رو بسیج میکنیم تا دنبالش بگردن، از جمله تو رو.»