چپتر 159: وحشی
0انگار بختجواب از مسیوبله ایو برگشته بود...
نحوهٔ برخوردش با سرقتِ شبِ گذشته حتماً رازشاستخوانِ را برملا کرده بود، بهویژه در برابرِ فرابشریِ تغییرقیافهدادهایداده که خودش را جای افسرِ پلیس جا زده بود...
آیا آنها بوییرودههای برده و پیشاپیشکفتار تلهای گذاشته بودند؟
چرخدندههای ذهنِ لومیان هر لحظه تندتر میچرخید. سوءظنِایستادنِ فزایندهاش میگفت که تلاشش برای «سرقت» از مسیوبودم ایو، او و حامیانِ نامرئیاش را هوشیار کرده است.
با این حال، نمیتوانست بدونِرودههای کمی کارآگاهی کردن، هیچچیزِ عجیبیاستخوانِ را دربارهٔ صاحبخانه تأیید کند.
لومیان با درکِ اینکه چشمانِ آن پیکر در تئاترِ کبوترخانهٔبذرالبنجِ قدیمی ممکن است رویش باشد، فکرِ «ملاقات» با مسیو ایو راتوافقشان از سر بیرون کرد و شتابان از بلوارِ بازار خارج شد.
احساسِ نیازِ شدیدی برای اجرای طلسم پیشگوییمغزِ سراپایش را فرا گرفت تا بتواند برخیورلدور از رازهایی را که آزارش میدادند، بگشاید.
...
در محدودهٔ محله رصدخانه، نزدیکِ گورستانِ زیرزمینی، لومیان درمغزِ پرتوِ گرمای آتشی سوسوزن، متوجهِ طرزِ ایستادنِ عجیبِ آستا ترالداده شد. پرسید: «تونستی چیزایی رو که خواسته بودم تهیه کنی؟»
آستا با لبخندی واقعی جواب داد: «بله. رودههای سیاهگوش، زبانِبذرالبنجِ کفتار، مغزِ استخوانِ گوزن و کمی بذرالبنجِ خاکستری. همهش میشه ۵توافقشان ورلدور. با پاداشی که قول داده بودید، رویهم میشه ۲۰ ورلدور.»
طبقِ توافقشان، لومیان باید برای هر قلم ۵ ورلدورِ اضافه به اوهمهش میداد. اما آستا با دیدنِ اینکه ارزشِ کلِ اقلام فقط ۵ ورلدورورلدورِ است، وجدانش اجازه نداد قیمتِ کامل را بگیرد، برای همین تخفیف داد.
لومیان اهمیتی نداد.گرمای این قرار وقتِمتوجهِ زیادی برایش میخرید.
طبیعتاً اصراری هم برای پرداختِ پولِسیاهگوش بیشتر نکرد و دستهای اسکناس بهبذرالبنجِ مبلغِ ۲۰ ورلدور به آستا داد.
آن چهار قلم در ظروفِ شیشهایِ ساده، جعبههای چوبیِگوزن کوچک و کیسههای پارچهای قرار داشتند. لومیان پیش ازبودید آنکه آنها را در جیبش بگذارد، یکییکی وارسیشان کرد.
نگاهش دوباره به آستاسیاهگوش ترال افتاد: «چیزِ دیگهایاستخوانِ دربارهٔ هیولای آبزی فهمیدی؟»
آستا سر تکان داد: «بله.»
چهرهاش التماسی برای تأیید داشت.
«برای جمعکردنِ اطلاعاتِ بیشتر دربارهٔ هیولاهای آبزی، حتیاستخوانِ خودم هم به رودِ زیرزمینی رفتم. متأسفانه زمینشقول خیلی لغزنده بود و آخرش بدجور خوردم زمین.»
آستینش را بالا زد وزبانِ جایِ کبودیِ مشخصِ لیز خوردنشبذرالبنجِ را روی ساعدش نشان داد.
پس برای همین بود که طرزِ ایستادنش عجیب به نظر میرسید... اگه از آستا نخواسته بودم دربارهٔ هیولای آبزی اطلاعاتواقعی جمع کنه، از این آسیب در امان میموند؟ ولی من فقط بعد از اینکه پیشبینی کردم قراره اتفاقی براش بیفته،رویهم این کار رو بهش سپردم. اگه حرفم رو پس میگرفتم چی میشد؟ احساسی از ناگزیری لومیان را در بر گرفت.
او نیز مهرهای در بازیِ سرنوشتسیاهگوش بود؛ اعمال و ارادهاش در بختیبذرالبنجِ که حس میکرد تنیده شده بود.
لومیان افکارش رارودههای برید و باکفتار خندهای کوتاه جواب داد:
«بهت که گفتم مراقب باشی.»
یادآوریِ هشدارِ سیِل برایآتشی روزهای آینده ناگهان بهایستادنِ ذهنِ آستا خطور کرد.
به این زودی به حقیقت پیوست؟ یعنی مهارتِ غیببینیشمغزِ واقعاً اینقدر قویه؟ آستا در میانِ حیرتش پرسید: «شماقول غیببینی کردید که من توی این دو روز آسیب میبینم؟»
سیِل مالِ کدوم ردهست؟
نه تنها به نظرسیاهگوش میاد تو مبارزه وارده،استخوانِ بلکه مهارتهای غیببینیش هم فوقالعادهست!
لبخندی گوشهٔ لبِ لومیان نشست.
«غیببینی نیست.»
از توضیحِ بیشتر خودداری کردزبانِ و آستا را با حدسبذرالبنجِ و گمانهای خودش تنها گذاشت.
آستا که انگار متوجهِ منظور شدهکفتار بود، دیگر پافشاری نکرد. در عوض،همهش بحث را به هیولای آبزی برگرداند.
«تونستم شایعات و حدسیات رو کنارِمتوجهِ هم بذارم. به نظر میاد سهپرسید نوع هیولای آبزی توی رودِ زیرزمینی هست:
«اولی شبیهِ یه جسدِ غرقشدهست، بادکرده و بهطرزِ ترسناکی رنگپریده. دومی شبیهِ یه ماهیِ عجیبوغریب و جهشیافتهست که قدش تقریباً اندازهٔرویهم یه آدمه و پوشیده از فلسهای محکمیه که انگار هیچ آسیبی بهشون نمیرسه. سومی هم شباهتِ عجیبی به رشتههای موی سیاهتخفیف داره که روی آب شناورن، ولی یهو دست دراز میکنن و آدمای بیخبرِ روی ساحل رو گیر میندازن و میکشن زیرِ آب.
«با این حال، این هیولاهای آبزی چندان هم ترسناکگوزن نیستن. بیشترِ حملههاشون به آدما با شکست مواجه میشه،بودید برای همین هم داستانها و شایعاتِ زیادی دربارهشون هست.
«موجوداتِ فراریای هستن. گاهی ماهی دو سه بار دیده میشن،بذرالبنجِ گاهی هم کلاً غیبشون میزنه. دیشب خودم رفتم اون پایین،طبقِ ولی بهجز اون لیز خوردنِ بدشانسیام، هیچ اثری ازشون پیدا نکردم.»
لومیان پوزخندی زد و گفت: «بامتوجهِ این سطح از مهارتِ مبارزهت، اگه بهتونستی یکیشون برمیخوردی، شرط نمیبستم که زنده برگردی.»
آستا در جواب فقط توانسترودههای لبخندی خجالتزده بزند و زحمتِ ردگوزن کردنِ حرفش را به خود نداد.
تنها دلیلی که جرئت کردهزبانِ بود به آنجا برود، ضعفِ معروفِخاکستری هیولاهای آبزی و غیببینیِ خودش بود.
لومیان در فکر فرو رفت و اخم کرد. با توجه بهخاکستری سابقهٔ هیولاهای آبزی، هر گروهِ فرابشری از دو کلیسا یا ادارهٔباید ۸ میتوانست بهراحتی ریشهکنشان کند. پس چرا هنوز اینقدر زیاد بودند؟
اگر رودِ زیرزمینی خطرِ بزرگتری را پنهانطرزِ کرده بود، هر بیچارهای که با هیولای آبزیخواسته روبهرو میشد نباید هیچ شانسی برای فرار میداشت.
همانطور که این افکار در ذهنش میچرخید، لومیانکفتار موادی را که آستا ترال تهیه کرده بود برداشتپاداشی و با دقت میانِ دو صخرهٔ نزدیک پنهان کرد.
احتیاط میکرد؛ با خودش فکر کرد که اگراستخوانِ در آینده واردِ نبردی سخت با موجودِ آبزیقول شود، این اقلامِ ظریف ممکن است آسیب ببینند.
پس از آن،رودههای لومیان یک اسکناسِ ۵مغزِ ورلدوری به آستا داد.
«اینم برایپرتوِ اطلاعاتت دربارهٔآتشی هیولاهای آبزی.»
لومیان چراغِ کاربیدیاش را برداشت و بازبانِ دنبال کردنِ راهنماییهای آستا و تابلوهای تونل،همهش مسیرش را به سوی رودِ زیرزمینی آغاز کرد.
چند لحظه تردید کرد، سپس آستاکفتار بهسرعت برخاست، چراغِ کاربیدیِ خودش را برداشتمیشه و با شتاب به دنبالِ لومیان رفت.
با شنیدنِ صدای قدمهایسیاهگوش تند، لومیان چرخید واستخوانِ نگاهِ گیجش روی آستا نشست.
آستا لبخندی زورکی زدآتشی و گفت: «منم باهاتونایستادنِ میام. شاید بتونم کمکی کنم.»
«تو؟» لومیانجواب نتوانست تحقیرِ ناباورانهاشرودههای را پنهان کند.
آستا پیش ازرودههای فاش کردنِ انگیزهٔ واقعیاش،مغزِ گلویش را صاف کرد.
«هیولای آبزی یه موجودِ روحیه. بعیدهکفتار که همهچیزش رو بخواید. مـ-من امیدوارمهمهش چیزایی رو که جا میذارید جمع کنم.»
اگر بخت یاری میکرد و برایمتوجهِ آن قطعات خریداری مییافت، میتوانست پولِ خوبیتونستی به جیب بزند؛ بیش از ۱۰ ورلدور!
لومیان فقط به آستا خیره ماندسیاهگوش و اجازه داد تنش بالا بگیرد، تاخاکستری اینکه سرانجام لبخندی پهن روی لبهایش نشست.
«میتونی دنبالم بیای، اماسیاهگوش انتظار نداشته باش نقشِاستخوانِ محافظت رو بازی کنم.»
تا جایی که میتوانست تشخیص دهد، بختِمغزِ آستا داشت از پایانی خونین فاصله میگرفت وپاداشی در عوض، نویدِ سودِ مالیِ کوچکی را میداد.
در واقع، اگر آستا در این سفر بهایستادنِ رودِ زیرزمینی با او همراه میشد، معنایش این بودتهیه که شکار چهبسا نسبتاً امن و احتمالاً سودآور باشد.
البته لومیان کاملاً مطمئنبله نبود که تصمیمش مسیرِکفتار بختِ آستا را تغییر ندهد.
آستا بیهیچبله دلهرهای جوابسیاهگوش داد: «مشکلی نیست.»
در ذهنش، فقط قرار بود از فاصلهای دور سیِل را تعقیبخاکستری کند. اگر تصادفاً با هیولایی آبزی روبهرو میشدند، بهسادگی فاصلهاش را بیشترقلم میکرد. خطرِ جانی برای خودش در بدترین حالت ناچیز به نظر میرسید.
عزمِ تزلزلناپذیرِ آستا باعثآتشی شد لومیان لحظهای بیشترایستادنِ او را برانداز کند.
وقتی دید بختش تغییری نکرده، نگاهشسیاهگوش را بالا آورد، چراغِ کاربیدیاش رابذرالبنجِ برداشت و دوباره به راه افتاد.
از جهتی، داشتنِ کسیسیاهگوش مثلِ آستا در پشتِاستخوانِ سر مزایای خودش را داشت.
گاهی هنرِ ماهیگیری نیازمندِ طعمه بود. در مواقعِ دیگر،گوزن در رویارویی با هیولایی سهمگین، نیازی نبود از جانور سریعتررویهم دوید. فقط کافی بود از متحدانِ بهاصطلاحِ خود پیشی گرفت!
آن دو به اعماقِ جهانِسوسوزن زیرزمینی رفتند و هر قدمشان باترال نورِ سوسوزنِ چراغهای کاربیدیشان هدایت میشد.
پس از حدودِ ده دقیقه، رطوبتیسیاهگوش فزاینده احاطهشان کرد و لومیان توانستبذرالبنجِ زمزمهٔ ضعیفِ آبِ روان را تشخیص دهد.
چراغش را بالا گرفت و پیشکفتار از آنکه به مسیرِ تاریکِ سمتِهمهش راستش بپیچد، نگاهی به تابلوهای تونل انداخت.
بهزودی، سوسوی آشنای آب کهزبانِ با درخششِ چراغ کجومعوج شدهبذرالبنجِ بود، در پیشِ رو نمایان شد.
لومیان باپرتوِ احتیاط به رودِسوسوزن زیرزمینی نزدیک شد.
پنج تا شش متر عرض داشت و زیرِ گنبدیمغزِ سنگی و طبیعی پوشیده از استالاکتیتها جا خوش کرده بود.داده آب نسبتاً زلال بود و از میانِ شیارهای کندهشده میگذشت.
لومیان در نگاهِ اول،سیاهگوش جز خزههایی پراکنده، هیچاستخوانِ نشانی از حیات ندید.
آستا پیشروی را متوقف کرده بود ومغزِ از فاصلهای امن تماشا میکرد که فرابشرِورلدور خطرناک چطور با دقت حاشیهٔ رود را میگردد.
آن دو فاصلهای بیش ازسوسوزن ده متر را حفظ کرده بودندترال و گاهبهگاه پیش میرفتند و میایستادند.
پانزده دقیقهجواب گذشت و جستوجویرودههای لومیان ثمری نداشت.
نیم ساعتبله گذشت وسیاهگوش اوضاع تغییری نکرد.
وقتی مسیرِ پیشِ روسیاهگوش شروع به باریکشدن کرد، چشمانِگوزن تیزبینِ لومیان متوجهِ ناهنجاریهایی شد.
در کنارِ رود، چندآتشی سنگ پراکنده بودند کهایستادنِ لبههایشان به خاک آغشته بود.
اینجا درگیری شده؟ این فکررودههای در دلِ لومیان نشست و باگوزن احتیاط به آن منطقه نزدیک شد.
روی زمین نشست، چراغِ کاربیدیزبانِ را کناری گذاشت و بابذرالبنجِ دقتی موشکافانه اطراف را بررسی کرد.
خیلی زود، یک جفتسیاهگوش ردِّ پا و نشانههایی ازگوزن کشیدهشدنِ چیزی را پیدا کرد.
با این حال، در جایی که این ردها به آنآستا ختم میشدند، رود شفاف و آرام جریان داشت. بسترِ رودواقعی بهوضوح پیدا بود و هیچ نشانی از خطری در کمین نداشت.
چکه. قطرهٔ تنهایداد مایعی روی پسِسیاهگوش گردنِ لومیان افتاد.
سرد و چسبناک بود.
حسِّ فوریِ خطر لومیانسیاهگوش را فرا گرفت. بیدرنگاستخوانِ سرش را بالا برد.
در فضای غارمانندِ میانِآتشی استالاکتیتها، پیکرِ درخشانِ سفیدایستادنِ و خاکستریرنگی در هم میلولید.
سرش شبیهِ مارِ پیتون بود و بدنش با فلسهایی چون ماهیگوزن میلغزید. از جایی که باید باله میبود، دو بازو و یکطبقِ پای منفرد بیرون زده بود که بهشکلی مورمورکننده شبیهِ انسان بود.
دهانِ هیولا باز بود و ردیفی مرتبمغزِ از دندانهای سفید و درنده را نمایان میکرد.پاداشی از گوشهٔ دهانش مایعی لزج و بدبو میچکید.
در تپشِ بعدیِرودههای قلب، هیولا یورش بردمغزِ و بهسمتِ لومیان پرید.
لومیان که رویگرمای زمین نشسته بود،متوجهِ به عقب غلتید.
همزمان، بدنش چون فنر جمع شدسیاهگوش و پای راستش را با حرکتیبذرالبنجِ سریع و شلاقمانند به بالا پرتاب کرد.
با صدای تَرَقِ رضایتبخشی، لومیان که در آستانهٔ افتادن بود، لگدِخاکستری محکمی به هیولای معلق در هوا زد که نتوانست از ضربهباید جاخالی دهد، و آن را بهسمتِ دیوارِ سنگیِ روبهرو پرت کرد.
تَرَق!
هیولا باپرتوِ نمای سنگیآتشی برخورد کرد.
لومیان دوباره روی پابله ایستاد و با شتابِ وحشیانهٔمغزِ یوزپلنگی بهسمتِ حریفش یورش برد.
وقتی هیولا از روی دیوارزبانِ پایین لغزید، هیکلِ لومیان دربذرالبنجِ چشمانِ زرد و گلآلودش بازتاب یافت.
لومیان دستبله دراز کرد وزبانِ بازویش را گرفت.
هیولا جاخالی نداد، بلکهآتشی کفِ دستش را باز کردعجیبِ تا به استقبالِ حمله برود.
روی هر یک از انگشتانش فلسهایسیاهگوش تیزی روییده بود که با درخششیبذرالبنجِ آبی و تیره بهشکلی شوم برق میزد.
بدونِ هشدار، لومیان آرنجش را چرخاند و مچش راگوزن تکان داد، و مچِ دستِ هیولا را با هر دورویهم دست گرفت تا فلسهای آبی و تهدیدآمیزش را خنثی کند.
سپس پای راستش راسیاهگوش دراز کرد و پایاستخوانِ تنهای هیولا را جارو کرد.
هیولا با داشتنِ تنها یک پا، توانی برای مقاومت نداشت. تنها گزینهاش این بود که از چنگِتهیه لومیان روی مچِ دستش استفاده کند تا خود را به بالا بکشد، در حالی که پای تنهایشمیشه در عقب کشیده میشد و آروارهٔ هیولاییاش پیشتازِ حمله بود، آمادهٔ آنکه تمامِ سرِ لومیان را ببلعد.
در این لحظهٔ حساس، لومیان چنگشسیاهگوش را رها کرد، بدنش را پایینبذرالبنجِ آورد و بهسمتِ دیوارِ سنگی غلتید.
تاپ!
هیولای آبزیبله بهسنگینی پشتِسیاهگوش سرش فرود آمد.
لومیان با حرکتی روان چرخید و پای هیولاایستادنِ را چنگ زد. نیرویش را از مرکزِ بدن متمرکزتهیه کرد و آن را بهسمتِ دیوارِ سنگی تاب داد.
تَرَق!
جمجمهٔ هیولابله بر اثرِسیاهگوش برخورد مچاله شد.
لومیان مکث نکرد. شتابِ تابدادنش را حفظ کرد وگوزن هیولا را به ستون، دیوار و کفِ زمین کوبید،بودید و خونِ سرخِ تیره و مایعِ زردِ کمرنگ همهجا پاشید.
در میانِ صداهای کوبش، گودالهایی روی دیوارِ سنگیایستادنِ شکل گرفت و جمجمهٔ هیولا شروع به متلاشیشدن کردتهیه و محتویاتش در موجی سرخ و هولناک بیرون ریخت.
بیش از ده متر دورتر، آستاسیاهگوش ترال با دهانی باز ایستاده بود وخاکستری کاملاً مسحورِ این منظرهٔ خشن شده بود.
چه وحشیانه!
باورنکردنیه!
تاپ! لومیان بیهیچ تشریفاتیآتشی هیولای آبزیِ مثلهشده وایستادنِ بیجان را روی زمین انداخت.