---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 10: ببین چقدر مرد با ملاحظه‌ای هستم؟ • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 10: ببین چقدر مرد با ملاحظه‌ای هستم؟

0

جو یی-گیول طوری که انگار داشت یه راز مگو رو بهم می‌گفت، دهن باز کرد: «رئیس گروه‌کاملاً​ خرگوش سیاه عضو گروهیه که بهشون میگن دوازده ژنرال الهی. آدمای کمی رتبه دقیق اون رو بین‌شون می‌دونن.‌می‌کنی​ تازه، میگن یه استاد دیوونه هم بالای سر این دوازده ژنرال الهی هست که همه‌شون رو کنترل می‌کنه.»

جو یی-گیول داشت درباره‌اژدهای​ چیزایی ور می‌زد که من‌دستی​ بهتر از هر کسی می‌دونستمشون.

زد روی سینه‌ش و گفت: «در‌می‌گفتن​ افتادن با من یعنی پا گذاشتن توی‌موش​ یه دنیای ترسناک که هیچی ازش نمی‌دونی...»

خنجر اژدهای ابر رو فرو‌دیگه​ کردم توی همون دستی که جو‌می‌گفتن​ یی-گیول داشت باهاش می‌کوبید به سینه‌ش.

چلپ!

«کوک...!»

خنجر اژدهای ابر دستش‌بودم​ رو سوراخ کرد و‌زیردستای​ مستقیم رفت توی سینه‌ش.

با یه لحن کاملاً‌می‌شد​ تخت، آخرین مکالمه‌م رو‌همونی​ با جو یی-گیول ادامه دادم.

«خیلی زر می‌زنی. الان‌فرو​ باید التماس کنی زنده بمونی،‌می‌کوبید​ ولی هنوز داری تهدید می‌کنی؟»

حتی تو اون وضعیت،‌اژدهای​ جو یی-گیول با چشمای‌همون​ ناباور بهم زل زده بود.

وقتی خنجر اژدهای ابر‌بودم​ رو کشیدم بیرون، جو یی-گیول‌داشتن​ افتاد توی استخر خون خودش.

گرومپ...!

خون از روی میز به همه طرف پاشید‌باهاش​ و من خیلی خونسرد، حقیقتی رو که به‌زودی فاش‌کاملاً​ می‌شد به جو یی-گیول که دیگه مرده بود، گفتم.

«توی اون دنیای‌خنجر​ ترسناک، من همونی بودم‌کردم​ که بهش می‌گفتن دیوونه‌ترین.»

رو کردم به‌همونی​ زیردستای جو یی-گیول‌می‌گفتن​ که داشتن قبر می‌کندن:

«هوی، موش کورها! دیگه نکنید.»

زیردست‌ها که طبیعتاً فکر کردن‌کردم​ دستور از طرف جو یی-گیوله، دست‌کوک​ از کار کشیدن و جواب دادن:

«اطاعت میشه.»

«بیاید تو‌گفتم​ و اینجا‌بودم​ رو تمیز کنید.»

همین‌که سه مرد با‌می‌شد​ لباس‌های رزمی سیاه وارد‌همونی​ شدن، قیافه‌شون درجا عوض شد.

«ها...»

«چی-!»

طبیعی بود تعجب کنن، چون‌بهش​ به‌جای جسد صاحب مسافرخونه، با‌قبر​ جسد جو یی-گیول روبرو شده بودن.

به هر سه‌تاشون نگاه کردم‌دیگه​ و گفتم: «چتونه تعجب کردید؟ شمشیر‌می‌گفتن​ کشید و مثل یه احمق مرد.»

یکی‌شون سعی کرد شمشیر‌فرو​ بکشه، ولی بغل‌دستی‌ش جلوش رو‌می‌کوبید​ گرفت، انگار می‌خواست بگه نکن.

حرکت به‌جایی بود، چون هنرهای‌ابر​ رزمی جو یی-گیول خیلی سرتر‌باهاش​ از این سه تا بود.

به اونی که می‌خواست شمشیر بکشه گفتم:‌دیوونه‌ترین​ «چرا وسط کار بیخیال شدی؟ مرد باید‌کورها​ کاری که شروع کرده رو تموم کنه.»

«چیزی نیست قربان.‌فاش​ فقط یه واکنش‌مرده​ غریزی و یهویی بود.»

«تو قوی‌تر از جو یی-گیولی؟»

«نه قربان.»

«اگه قوی‌تر بودی که الان جو یی-گیول‌دیوونه‌ترین​ داشت قبر می‌کند. فکر کردی چرا شماها‌کورها​ داشتید بیل می‌زدید، مرتیکه؟ خودتو جمع کن.»

«چشم قربان.»

«ماسکتون رو بردارید.‌ابر​ ببینم کسی رو‌همون​ می‌شناسم یا نه.»

وقتی سه مرد ماسک‌هاشون‌اژدهای​ رو برداشتن، صورت‌های خیس‌همون​ از عرقشون معلوم شد.

همه‌شون برام غریبه بودن،‌بودم​ جوجه‌هایی که حتی بیست‌زیردستای​ سالشون هم نشده بود.

«دور و بر‌فاش​ استان ایلیانگ ندیدمتون.‌مرده​ مال باند خرگوش سیاه‌اید؟»

«نه، ما مال باند خرگوش‌کردم​ سیاه نیستیم. هرکدوممون مال یه شهریم.‌کوک​ توی عمارت شکوفه گلابی کار می‌کنیم.»

«که این‌طور؟»

اینکه نمی‌شناختمشون‌گفتم​ معنیش این بود‌بهش​ که به‌زودی می‌میرن.

«که این‌طور؟ پس مردای معمولی هستید که تو عمارت شکوفه گلابی کار می‌کنن... پس جو یی-گیول امروز‌هوی​ بهتون دستور داده یه جسد رو چال کنید و شما مردای معمولی و بی‌‌مخ هم مثل موش‌بیاید​ کور داشتید می‌کندید. حالا شما سه تا همین‌جا می‌میرید، یا مرده رو خاک می‌کنید و برمی‌گردید شهر خودتون؟»

یکی‌شون زودتر از بقیه‌فرو​ جواب داد: «اگه بذارید‌باهاش​ زنده بمونیم، برمی‌گردیم شهر خودمون.»

«من دلایلی دارم که نمی‌تونم‌ابر​ برگردم خونه، ولی دیگه پام‌باهاش​ رو توی عمارت شکوفه گلابی نمی‌ذارم.»

«اگه بهم رحم‌همونی​ کنید، منم دیگه‌می‌گفتن​ طرف اونجا پیدام نمیشه.»

سرم رو تکون دادم.

«کلک مرده‌اژدهای​ رو بکنید و‌کردم​ همه‌تون، گم شید.»

وقتی با اشاره‌خنجر​ بهشون گفتم برن، یکی‌شون‌کردم​ یه سوال عجیب پرسید.

«ببخشید، ولی شما کی هستید؟»

یه لحظه‌به‌زودی​ به نیت‌می‌شد​ سوالش فکر کردم.

«چی داری میگی؟ من کی‌ام؟»

«بله.»

«من صاحب مسافرخونه زاهام.»

«فکر نکنم.»

انگار فکر می‌کرد یه‌فرو​ صاحب مسافرخونه محاله بتونه‌باهاش​ جو یی-گیول رو بکشه.

به اونی که داشت چرت و پرت می‌گفت‌همون​ دستور دادم خون روی میز و زمین رو پاک‌رفت​ کنه و به دوتای دیگه گفتم جسد رو ببرن.

پسر جوون خودش یه دستمال پیدا کرد،‌دیوونه‌ترین​ یه سطل خالی آورد و شروع کرد به‌نکنید​ پاک کردن خون، و مدام دستمال رو می‌چلوند.

از اونی که داشت خون‌دیگه​ رو از دستمال می‌چلوند پرسیدم: «این‌می‌گفتن​ روزا برادر کوچیکه خاندان جو کجاست؟»

«اخیراً ندیدمش.»

«می‌دونی کار‌نمی‌دونی​ برادر کوچیکه‌اژدهای​ خاندان جو چیه؟»

اونی که داشت‌همونی​ زمین رو پاک می‌کرد‌دیوونه‌ترین​ ایستاد و نگاهم کرد.

«بله، می‌دونم.»

«بگو.»

«میره جاهای دوردست و دخترای جوون یا‌کردم​ فقیر رو می‌دزده. تا اونا رو به‌عنوان گیسنگ‌سوراخ​ بفروشه، یا شایدم رامشون کنه؟ به‌هرحال، کارش اینه.»

«چه حروم‌زاده‌ای.»

مرد یه بار‌فاش​ آب دهنش رو‌مرده​ قورت داد و گفت:

«منم قراره بمیرم؟»

«یه روزی می‌میری. اگه‌اژدهای​ اونقدر عمر کنی که‌همون​ به یکی مثل من بربخوری.»

«امروز چی؟»

«امروز نه.»

«ممنونم. از این‌ابر​ به بعد، به‌عنوان برادر‌دستی​ بزرگم بهتون خدمت می‌کنم.»

«من احمقایی مثل‌خنجر​ تو رو به‌عنوان‌فرو​ برادرم قبول نمی‌کنم.»

جدی می‌گفتم.

برای اینکه برادر قسم‌خورده من بشی، باید‌گفتم​ توی یه چیزی خاص باشی، حالا چه‌داشتن​ هنرهای رزمی باشه چه هر چیز دیگه‌ای.

«ببخشید.»

«برای چی؟»

«برای اینکه احمقم.»

جوابش باعث‌به‌زودی​ شد بی‌دلیل‌می‌شد​ بزنم زیر خنده.

چون قیافه‌ش‌اژدهای​ اصلاً عوض‌فرو​ نشده بود.

«آه، یهویی اومد.»

یکم خندیدم و بعد‌بودم​ به پسر جوون گفتم:‌زیردستای​ «اگه تمیزکاریت تموم شد، گمشو.»

«میشه بپرسم، توی آشپزخونه کمک‌دیگه​ نمی‌خواید؟ اگه برنگردم عمارت شکوفه‌بهش​ گلابی، راهی برای نون درآوردن ندارم.»

برای جوونای اینجا،‌ابر​ نون درآوردن همیشه‌همون​ بزرگترین مشکل بود.

سرم رو‌نمی‌دونی​ کج کردم و‌ابر​ پرسیدم: «آشپزیت خوبه؟»

«بله.»

«بلدی نودل کله‌مرغ درست کنی؟»

«مگه نودل‌اژدهای​ کله‌مرغ پایه‌ی‌فرو​ پایه‌ها نیست؟»

«هوم.»

یهو تبدیل شدم به‌بودم​ کسی که حتی اصول‌زیردستای​ اولیه رو هم بلد نیست.

آشپز لازم‌به‌زودی​ داشتم، ولی‌می‌شد​ الان نه.

«لازم دارم، ولی الان‌فرو​ نه. اگه اینجا بمونی،‌باهاش​ خاندان جو می‌گیرتت و می‌کشنت.»

«چرا؟»

با لحنی جدی و قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفتم: «این‌زیردستای​ سرنوشت توئه. شما سه نفر با هم تبانی‌زیردست‌ها​ کردید تا جو یی-گیول رو چال کنید، مگه نه؟»

«چی؟»

«حالا می‌خوای چه غلطی کنی؟»

«ولی...»

«جو ایل-سوم آدم خیلی خطرناکیه. رحم و‌دیوونه‌ترین​ مروت حالیش نیست. احتمالاً حتی اگه بری توی‌نکنید​ مستراح فرقه شیطانی هم قایم بشی، پیدات می‌کنه.»

تازه آن موقع‌فاش​ بود که رنگ از‌گفتم​ رخسار پسر جوان پرید.

«ما فقط قبر رو کندیم.»

«آهان، اون‌نمی‌دونی​ قبر در واقع‌ابر​ برای خودتون بود.»

«این‌طوری نیست که‌همونی​ جو یی-گیول به‌می‌گفتن​ دست ما مرده باشه.»

«فکر کردی زندگی توی موریم به همین کشکیه؟ وقتی یه رئیس می‌میره و‌زیردستای​ نوچه‌هاش هیچ کاری جز خاک کردنش نمی‌کنن، انگار دارن حکم اعدام خودشون رو‌گیوله​ امضا می‌کنن. یالا، اگه نمی‌خوای بمیری دوستات رو بردار و بزن به چاک.»

«اونا رفیقای من نیستن. راستی، اگه‌همون​ اون یاروها برن عمارت شکوفه گلابی‌دستش​ و لوت بدن چی کار می‌کنی؟»

به سلاح‌های‌نمی‌دونی​ روی میز‌اژدهای​ اشاره کردم.

«اینا به نظرت چی میان؟»

«یه شمشیر و‌فاش​ یه شلاق. یه‌مرده​ داس خونی هم هست.»

«و معنیش چیه؟»

«نمی‌دونم.»

«معنیش اینه‌گفتم​ که تدارکات‌بودم​ جنگ کامله، حروم‌زاده.»

پسر جوان بالاخره‌فاش​ جوری نگاهم کرد که‌گفتم​ انگار یه دیوونه زنجیری‌ام.

«به هر حال.»

«بله.»

«اگه شما سه تا هم حس انتقام‌جویی‌تون گل کرد و نتونستید یه جا‌موش​ بند بشید، با آدمای خاندان جو برگردید اینجا. اون وقت می‌تونیم نبرد مرگ و‌اطاعت​ زندگی‌مون رو داشته باشیم. اون موقع، چهره واقعی و بی‌رحم موریم رو نشونت میدم.»

آشپز مشتاق جواب داد: «من‌دیگه​ اون نبرد رو بیخیال می‌شم.‌بهش​ راستی داداش، معرفیم دیر شد.»

«خفه شو و گم شو.»

«چشم.»

با اینکه بهش گفته بودم گم شو، آشپز‌زیردستای​ مشتاق وسایل نظافت رو جمع و جور کرد‌زیردست‌ها​ و گذاشت سر جاش، بعد جلوی مسافرخونه تعظیم کرد.

«دفعه بعد، یه‌فاش​ کاسه نودل کله‌مرغ‌مرده​ محشر براتون درست می‌کنم.»

«چرا اول یه‌ابر​ فکری به حال‌همون​ زندگی درب‌وداغون خودت نمی‌کنی؟»

«آه، متوجه‌نمی‌دونی​ شدم. پس،‌اژدهای​ خوب استراحت کنید.»

آشپز مشتاق‌گفتم​ شروع کرد به‌بهش​ دویدن سمت تاریکی.

...

...

لحظه‌ای بعد، وقتی اون آدمایی که‌فرو​ جو یی-گیول رو خاک کرده بودن هم‌کوک​ غیبشون زد، مسافرخونه زاها دوباره ساکت شد.

همچین شبی جون‌همونی​ میده واسه یه‌می‌گفتن​ کاسه نودل کله‌مرغ.

«تچ...»

یهو به تاریکی بیرون‌فرو​ مسافرخونه نگاه کردم و‌باهاش​ گفتم: «موشی چیزی هستی؟»

از دل تاریکی، یه موش با چشم‌بند‌کردم​ روی یکی از چشماش اومد بیرون و‌دستش​ جواب داد: «حالا می‌خوای چه غلطی کنی؟»

به چشم‌بند‌گفتم​ چا سونگ-ته‌بودم​ نگاه کردم.

«مگه نگفتی چشمت سالمه؟»

چا سونگ-ته‌اژدهای​ به چشم‌بندش‌فرو​ اشاره کرد.

«این واسه جنگ روانیه.»

«واسه قشنگی نیست؟»

«بخشی از استراتژیمه. گزارش دادم که یکی از چشمام آسیب دیده، بعد جیم شدم سمت‌قبر​ جایی که پزشک بود تا اوضاع رو رصد کنم. اگه این کار رو نکرده بودم،‌جواب​ الان منم داشتم اینجا زمین رو می‌کندم. من انقدر تیز و به درد بخورم. می‌فهمی؟»

«عالیه.»

«ممنون. آدم واسه زنده موندن باید هر کاری‌همون​ بکنه. به هر حال، الان می‌خوای چی کار کنی؟‌رفت​ همین‌جوری می‌زنی به جو ایل-سوم؟ یا اینجا منتظر می‌مونی؟»

«مگه پیامم واضح نرسید؟»

«چه پیامی؟ حتماً اشتباه شنیدم.»

«فکر کنم گفتم اگه بیان‌کردم​ زیر دستم بهشون رحم می‌کنم، ولی‌کوک​ جو یی-گیول با شمشیر پیداش شد.»

«آره، همین کارو کرد.»

«حتی خیلی جوانمردانه نوچه‌هاش رو مجبور کرد قبر‌زیردستای​ خودشو بکنن. نتیجه‌ش هم که می‌بینی این شد.‌زیردست‌ها​ خب، فکر می‌کنی جو ایل-سوم قراره فرقی داشته باشه؟»

«مگه جو ایل-سوم مکارترینشون نیست؟ ببین چطور کارهای کثیف رو می‌سپره به برادر کوچیکه و شمشیر زدن رو به دومی. اون از اون تیپ‌کردن​ آدماست که تا بوی خطر به دماغش بخوره، میره تو سوراخ موش و به باند خرگوش سیاه راپورت میده. تو حیله‌گری، توی استان ایلیانگ‌تعجب​ لنگه نداره. الکی نیست که سه تا فاحشه‌خونه رو می‌چرخونه و تو ناز و نعمت زندگی می‌کنه. پلیدترین آدم استان ایلیانگ همین جو ایل-سومه.»

«سونگ-ته.»

«بله.»

به خیابون تاریک نگاه کردم‌بهش​ و گفتم: «برو یه کم‌قبر​ گوشت ترش و شیرین بخر.»

«چرا؟»

«مشروب دارم، ولی مزه ندارم.»

«یهویی؟ داشتیم‌نمی‌دونی​ در مورد جو‌ابر​ ایل-سوم حرف می‌زدیما...»

«اونو مرده فرض کن.»

«ولی هنوز زنده‌ست که.»

«وقتی بیفته رو دنده لج من، دیگه جنازه‌ست. چرا‌می‌کوبید​ جو ایل-سوم باید فرق داشته باشه؟ اگه ولش کنم،‌تخت​ فقط گند می‌زنه به استان ایلیانگ. باید کشته بشه.»

اون از اون مدل آدمایی‌ابر​ بود که برادر کوچیکش رو قاچاقچی‌می‌کوبید​ انسان کرد و دومیه رو قاتل.

برنامه داشتم همین‌جوری بکشمش.

در درازمدت، اینا از اون قماشی‌مرده​ بودن که کل استان ایلیانگ رو‌دیوونه‌ترین​ دو دستی تقدیم باند خرگوش سیاه می‌کردن.

چا سونگ-ته با قیافه‌ای که توش «وات دِ‌باهاش​ فاز» موج می‌زد پرسید: «راستی، واقعاً هیچ کوفتی تو‌کاملاً​ مسافرخونه نیست؟ چه مسافرخونه‌ی مسخره‌ای. من میرم، پول بده.»

سرم رو تکون دادم.

«هیچی ندارم.»

چا سونگ-ته با قیافه‌می‌شد​ ناراضی سرش رو برگردوند‌همونی​ و یه آه کوتاه کشید.

«آخه مسافرخونه‌اژدهای​ زاها چی‌فرو​ داره پس؟»

«هیچی. هر چی مخلفات‌اژدهای​ مونده بود رو ریختم‌همون​ تو بیبیم‌باپ و همشو لمبوندم.»

«قبلاً به نودل کله‌مرغش معروف بود. چی‌دیوونه‌ترین​ شد که انقدر به فلاکت افتاد؟ عجب سقوط‌نکنید​ غم‌انگیزی. گوشت ترش و شیرین و دیگه چی؟»

یه نیش‌به‌زودی​ و کنایه‌ای‌می‌شد​ تو صداش بود.

هر چی نباشه، مردی که زمانی‌همون​ مدیر عمارت شکوفه آلو بوده، قطعاً‌دستش​ حال نمی‌کنه پادوی یه صاحب مسافرخونه بشه.

به نشونه احترام به چا سونگ-ته، جواب دادم: «گوشت ترش و‌می‌کوبید​ شیرین واسه من کافیه. بقیه‌ش رو هر چی دوست داری بخر‌مکالمه‌م​ و یادت نره زیاد بگیری که فردا هم بتونیم ته‌مونده‌شو بخوریم.»

می‌بینید چقدر‌گفتم​ آدم با‌بودم​ ملاحظه‌ای هستم؟

«زیاد می‌خرم.»

لحظه‌ای که دیدم چا‌فرو​ سونگ-ته داره غرغرکنان دور‌باهاش​ میشه، با لحن یخی گفتم:

«سونگ-ته.»

«چیه؟»

«داری قدم می‌زنی؟‌فاش​ پیاده‌روی می‌کنی؟ سینه‌مرده​ خیز میری؟ یا لاک‌پشتی؟»

«اه، لعنتی!»

چا سونگ-ته فحشش‌خنجر​ رو خورد و‌فرو​ دوید یه سمت دیگه.

«مرتیکه حروم‌زاده.»

صورت چا‌به‌زودی​ سونگ-ته قرمز‌می‌شد​ شده بود.

عمراً فکرش رو هم نمی‌کرد‌کردم​ که آخرش کارش به پادویی‌چلپ​ واسه یه صاحب مسافرخونه بکشه.

داد زدم سمت‌خنجر​ سایه‌ای که داشت‌فرو​ تو تاریکی محو می‌شد.

«... داری لی‌لی می‌کنی؟»

از دل تاریکی، یه‌می‌شد​ فحش نصفه و نیمه سکوت‌بودم​ رو شکست: «اه، لعنت بهت.»

ناولها | novelha.net