چپتر 10: ببین چقدر مرد با ملاحظهای هستم؟
0جو یی-گیول طوری که انگار داشت یه راز مگو رو بهم میگفت، دهن باز کرد: «رئیس گروهکاملاً خرگوش سیاه عضو گروهیه که بهشون میگن دوازده ژنرال الهی. آدمای کمی رتبه دقیق اون رو بینشون میدونن.میکنی تازه، میگن یه استاد دیوونه هم بالای سر این دوازده ژنرال الهی هست که همهشون رو کنترل میکنه.»
جو یی-گیول داشت دربارهاژدهای چیزایی ور میزد که مندستی بهتر از هر کسی میدونستمشون.
زد روی سینهش و گفت: «درمیگفتن افتادن با من یعنی پا گذاشتن تویموش یه دنیای ترسناک که هیچی ازش نمیدونی...»
خنجر اژدهای ابر رو فرودیگه کردم توی همون دستی که جومیگفتن یی-گیول داشت باهاش میکوبید به سینهش.
چلپ!
«کوک...!»
خنجر اژدهای ابر دستشبودم رو سوراخ کرد وزیردستای مستقیم رفت توی سینهش.
با یه لحن کاملاًمیشد تخت، آخرین مکالمهم روهمونی با جو یی-گیول ادامه دادم.
«خیلی زر میزنی. الانفرو باید التماس کنی زنده بمونی،میکوبید ولی هنوز داری تهدید میکنی؟»
حتی تو اون وضعیت،اژدهای جو یی-گیول با چشمایهمون ناباور بهم زل زده بود.
وقتی خنجر اژدهای ابربودم رو کشیدم بیرون، جو یی-گیولداشتن افتاد توی استخر خون خودش.
گرومپ...!
خون از روی میز به همه طرف پاشیدباهاش و من خیلی خونسرد، حقیقتی رو که بهزودی فاشکاملاً میشد به جو یی-گیول که دیگه مرده بود، گفتم.
«توی اون دنیایخنجر ترسناک، من همونی بودمکردم که بهش میگفتن دیوونهترین.»
رو کردم بههمونی زیردستای جو یی-گیولمیگفتن که داشتن قبر میکندن:
«هوی، موش کورها! دیگه نکنید.»
زیردستها که طبیعتاً فکر کردنکردم دستور از طرف جو یی-گیوله، دستکوک از کار کشیدن و جواب دادن:
«اطاعت میشه.»
«بیاید توگفتم و اینجابودم رو تمیز کنید.»
همینکه سه مرد بامیشد لباسهای رزمی سیاه واردهمونی شدن، قیافهشون درجا عوض شد.
«ها...»
«چی-!»
طبیعی بود تعجب کنن، چونبهش بهجای جسد صاحب مسافرخونه، باقبر جسد جو یی-گیول روبرو شده بودن.
به هر سهتاشون نگاه کردمدیگه و گفتم: «چتونه تعجب کردید؟ شمشیرمیگفتن کشید و مثل یه احمق مرد.»
یکیشون سعی کرد شمشیرفرو بکشه، ولی بغلدستیش جلوش رومیکوبید گرفت، انگار میخواست بگه نکن.
حرکت بهجایی بود، چون هنرهایابر رزمی جو یی-گیول خیلی سرترباهاش از این سه تا بود.
به اونی که میخواست شمشیر بکشه گفتم:دیوونهترین «چرا وسط کار بیخیال شدی؟ مرد بایدکورها کاری که شروع کرده رو تموم کنه.»
«چیزی نیست قربان.فاش فقط یه واکنشمرده غریزی و یهویی بود.»
«تو قویتر از جو یی-گیولی؟»
«نه قربان.»
«اگه قویتر بودی که الان جو یی-گیولدیوونهترین داشت قبر میکند. فکر کردی چرا شماهاکورها داشتید بیل میزدید، مرتیکه؟ خودتو جمع کن.»
«چشم قربان.»
«ماسکتون رو بردارید.ابر ببینم کسی روهمون میشناسم یا نه.»
وقتی سه مرد ماسکهاشوناژدهای رو برداشتن، صورتهای خیسهمون از عرقشون معلوم شد.
همهشون برام غریبه بودن،بودم جوجههایی که حتی بیستزیردستای سالشون هم نشده بود.
«دور و برفاش استان ایلیانگ ندیدمتون.مرده مال باند خرگوش سیاهاید؟»
«نه، ما مال باند خرگوشکردم سیاه نیستیم. هرکدوممون مال یه شهریم.کوک توی عمارت شکوفه گلابی کار میکنیم.»
«که اینطور؟»
اینکه نمیشناختمشونگفتم معنیش این بودبهش که بهزودی میمیرن.
«که اینطور؟ پس مردای معمولی هستید که تو عمارت شکوفه گلابی کار میکنن... پس جو یی-گیول امروزهوی بهتون دستور داده یه جسد رو چال کنید و شما مردای معمولی و بیمخ هم مثل موشبیاید کور داشتید میکندید. حالا شما سه تا همینجا میمیرید، یا مرده رو خاک میکنید و برمیگردید شهر خودتون؟»
یکیشون زودتر از بقیهفرو جواب داد: «اگه بذاریدباهاش زنده بمونیم، برمیگردیم شهر خودمون.»
«من دلایلی دارم که نمیتونمابر برگردم خونه، ولی دیگه پامباهاش رو توی عمارت شکوفه گلابی نمیذارم.»
«اگه بهم رحمهمونی کنید، منم دیگهمیگفتن طرف اونجا پیدام نمیشه.»
سرم رو تکون دادم.
«کلک مردهاژدهای رو بکنید وکردم همهتون، گم شید.»
وقتی با اشارهخنجر بهشون گفتم برن، یکیشونکردم یه سوال عجیب پرسید.
«ببخشید، ولی شما کی هستید؟»
یه لحظهبهزودی به نیتمیشد سوالش فکر کردم.
«چی داری میگی؟ من کیام؟»
«بله.»
«من صاحب مسافرخونه زاهام.»
«فکر نکنم.»
انگار فکر میکرد یهفرو صاحب مسافرخونه محاله بتونهباهاش جو یی-گیول رو بکشه.
به اونی که داشت چرت و پرت میگفتهمون دستور دادم خون روی میز و زمین رو پاکرفت کنه و به دوتای دیگه گفتم جسد رو ببرن.
پسر جوون خودش یه دستمال پیدا کرد،دیوونهترین یه سطل خالی آورد و شروع کرد بهنکنید پاک کردن خون، و مدام دستمال رو میچلوند.
از اونی که داشت خوندیگه رو از دستمال میچلوند پرسیدم: «اینمیگفتن روزا برادر کوچیکه خاندان جو کجاست؟»
«اخیراً ندیدمش.»
«میدونی کارنمیدونی برادر کوچیکهاژدهای خاندان جو چیه؟»
اونی که داشتهمونی زمین رو پاک میکرددیوونهترین ایستاد و نگاهم کرد.
«بله، میدونم.»
«بگو.»
«میره جاهای دوردست و دخترای جوون یاکردم فقیر رو میدزده. تا اونا رو بهعنوان گیسنگسوراخ بفروشه، یا شایدم رامشون کنه؟ بههرحال، کارش اینه.»
«چه حرومزادهای.»
مرد یه بارفاش آب دهنش رومرده قورت داد و گفت:
«منم قراره بمیرم؟»
«یه روزی میمیری. اگهاژدهای اونقدر عمر کنی کههمون به یکی مثل من بربخوری.»
«امروز چی؟»
«امروز نه.»
«ممنونم. از اینابر به بعد، بهعنوان برادردستی بزرگم بهتون خدمت میکنم.»
«من احمقایی مثلخنجر تو رو بهعنوانفرو برادرم قبول نمیکنم.»
جدی میگفتم.
برای اینکه برادر قسمخورده من بشی، بایدگفتم توی یه چیزی خاص باشی، حالا چهداشتن هنرهای رزمی باشه چه هر چیز دیگهای.
«ببخشید.»
«برای چی؟»
«برای اینکه احمقم.»
جوابش باعثبهزودی شد بیدلیلمیشد بزنم زیر خنده.
چون قیافهشاژدهای اصلاً عوضفرو نشده بود.
«آه، یهویی اومد.»
یکم خندیدم و بعدبودم به پسر جوون گفتم:زیردستای «اگه تمیزکاریت تموم شد، گمشو.»
«میشه بپرسم، توی آشپزخونه کمکدیگه نمیخواید؟ اگه برنگردم عمارت شکوفهبهش گلابی، راهی برای نون درآوردن ندارم.»
برای جوونای اینجا،ابر نون درآوردن همیشههمون بزرگترین مشکل بود.
سرم رونمیدونی کج کردم وابر پرسیدم: «آشپزیت خوبه؟»
«بله.»
«بلدی نودل کلهمرغ درست کنی؟»
«مگه نودلاژدهای کلهمرغ پایهیفرو پایهها نیست؟»
«هوم.»
یهو تبدیل شدم بهبودم کسی که حتی اصولزیردستای اولیه رو هم بلد نیست.
آشپز لازمبهزودی داشتم، ولیمیشد الان نه.
«لازم دارم، ولی الانفرو نه. اگه اینجا بمونی،باهاش خاندان جو میگیرتت و میکشنت.»
«چرا؟»
با لحنی جدی و قیافهای حقبهجانب گفتم: «اینزیردستای سرنوشت توئه. شما سه نفر با هم تبانیزیردستها کردید تا جو یی-گیول رو چال کنید، مگه نه؟»
«چی؟»
«حالا میخوای چه غلطی کنی؟»
«ولی...»
«جو ایل-سوم آدم خیلی خطرناکیه. رحم ودیوونهترین مروت حالیش نیست. احتمالاً حتی اگه بری توینکنید مستراح فرقه شیطانی هم قایم بشی، پیدات میکنه.»
تازه آن موقعفاش بود که رنگ ازگفتم رخسار پسر جوان پرید.
«ما فقط قبر رو کندیم.»
«آهان، اوننمیدونی قبر در واقعابر برای خودتون بود.»
«اینطوری نیست کههمونی جو یی-گیول بهمیگفتن دست ما مرده باشه.»
«فکر کردی زندگی توی موریم به همین کشکیه؟ وقتی یه رئیس میمیره وزیردستای نوچههاش هیچ کاری جز خاک کردنش نمیکنن، انگار دارن حکم اعدام خودشون روگیوله امضا میکنن. یالا، اگه نمیخوای بمیری دوستات رو بردار و بزن به چاک.»
«اونا رفیقای من نیستن. راستی، اگههمون اون یاروها برن عمارت شکوفه گلابیدستش و لوت بدن چی کار میکنی؟»
به سلاحهاینمیدونی روی میزاژدهای اشاره کردم.
«اینا به نظرت چی میان؟»
«یه شمشیر وفاش یه شلاق. یهمرده داس خونی هم هست.»
«و معنیش چیه؟»
«نمیدونم.»
«معنیش اینهگفتم که تدارکاتبودم جنگ کامله، حرومزاده.»
پسر جوان بالاخرهفاش جوری نگاهم کرد کهگفتم انگار یه دیوونه زنجیریام.
«به هر حال.»
«بله.»
«اگه شما سه تا هم حس انتقامجوییتون گل کرد و نتونستید یه جاموش بند بشید، با آدمای خاندان جو برگردید اینجا. اون وقت میتونیم نبرد مرگ واطاعت زندگیمون رو داشته باشیم. اون موقع، چهره واقعی و بیرحم موریم رو نشونت میدم.»
آشپز مشتاق جواب داد: «مندیگه اون نبرد رو بیخیال میشم.بهش راستی داداش، معرفیم دیر شد.»
«خفه شو و گم شو.»
«چشم.»
با اینکه بهش گفته بودم گم شو، آشپززیردستای مشتاق وسایل نظافت رو جمع و جور کردزیردستها و گذاشت سر جاش، بعد جلوی مسافرخونه تعظیم کرد.
«دفعه بعد، یهفاش کاسه نودل کلهمرغمرده محشر براتون درست میکنم.»
«چرا اول یهابر فکری به حالهمون زندگی دربوداغون خودت نمیکنی؟»
«آه، متوجهنمیدونی شدم. پس،اژدهای خوب استراحت کنید.»
آشپز مشتاقگفتم شروع کرد بهبهش دویدن سمت تاریکی.
...
...
لحظهای بعد، وقتی اون آدمایی کهفرو جو یی-گیول رو خاک کرده بودن همکوک غیبشون زد، مسافرخونه زاها دوباره ساکت شد.
همچین شبی جونهمونی میده واسه یهمیگفتن کاسه نودل کلهمرغ.
«تچ...»
یهو به تاریکی بیرونفرو مسافرخونه نگاه کردم وباهاش گفتم: «موشی چیزی هستی؟»
از دل تاریکی، یه موش با چشمبندکردم روی یکی از چشماش اومد بیرون ودستش جواب داد: «حالا میخوای چه غلطی کنی؟»
به چشمبندگفتم چا سونگ-تهبودم نگاه کردم.
«مگه نگفتی چشمت سالمه؟»
چا سونگ-تهاژدهای به چشمبندشفرو اشاره کرد.
«این واسه جنگ روانیه.»
«واسه قشنگی نیست؟»
«بخشی از استراتژیمه. گزارش دادم که یکی از چشمام آسیب دیده، بعد جیم شدم سمتقبر جایی که پزشک بود تا اوضاع رو رصد کنم. اگه این کار رو نکرده بودم،جواب الان منم داشتم اینجا زمین رو میکندم. من انقدر تیز و به درد بخورم. میفهمی؟»
«عالیه.»
«ممنون. آدم واسه زنده موندن باید هر کاریهمون بکنه. به هر حال، الان میخوای چی کار کنی؟رفت همینجوری میزنی به جو ایل-سوم؟ یا اینجا منتظر میمونی؟»
«مگه پیامم واضح نرسید؟»
«چه پیامی؟ حتماً اشتباه شنیدم.»
«فکر کنم گفتم اگه بیانکردم زیر دستم بهشون رحم میکنم، ولیکوک جو یی-گیول با شمشیر پیداش شد.»
«آره، همین کارو کرد.»
«حتی خیلی جوانمردانه نوچههاش رو مجبور کرد قبرزیردستای خودشو بکنن. نتیجهش هم که میبینی این شد.زیردستها خب، فکر میکنی جو ایل-سوم قراره فرقی داشته باشه؟»
«مگه جو ایل-سوم مکارترینشون نیست؟ ببین چطور کارهای کثیف رو میسپره به برادر کوچیکه و شمشیر زدن رو به دومی. اون از اون تیپکردن آدماست که تا بوی خطر به دماغش بخوره، میره تو سوراخ موش و به باند خرگوش سیاه راپورت میده. تو حیلهگری، توی استان ایلیانگتعجب لنگه نداره. الکی نیست که سه تا فاحشهخونه رو میچرخونه و تو ناز و نعمت زندگی میکنه. پلیدترین آدم استان ایلیانگ همین جو ایل-سومه.»
«سونگ-ته.»
«بله.»
به خیابون تاریک نگاه کردمبهش و گفتم: «برو یه کمقبر گوشت ترش و شیرین بخر.»
«چرا؟»
«مشروب دارم، ولی مزه ندارم.»
«یهویی؟ داشتیمنمیدونی در مورد جوابر ایل-سوم حرف میزدیما...»
«اونو مرده فرض کن.»
«ولی هنوز زندهست که.»
«وقتی بیفته رو دنده لج من، دیگه جنازهست. چرامیکوبید جو ایل-سوم باید فرق داشته باشه؟ اگه ولش کنم،تخت فقط گند میزنه به استان ایلیانگ. باید کشته بشه.»
اون از اون مدل آدماییابر بود که برادر کوچیکش رو قاچاقچیمیکوبید انسان کرد و دومیه رو قاتل.
برنامه داشتم همینجوری بکشمش.
در درازمدت، اینا از اون قماشیمرده بودن که کل استان ایلیانگ رودیوونهترین دو دستی تقدیم باند خرگوش سیاه میکردن.
چا سونگ-ته با قیافهای که توش «وات دِباهاش فاز» موج میزد پرسید: «راستی، واقعاً هیچ کوفتی توکاملاً مسافرخونه نیست؟ چه مسافرخونهی مسخرهای. من میرم، پول بده.»
سرم رو تکون دادم.
«هیچی ندارم.»
چا سونگ-ته با قیافهمیشد ناراضی سرش رو برگردوندهمونی و یه آه کوتاه کشید.
«آخه مسافرخونهاژدهای زاها چیفرو داره پس؟»
«هیچی. هر چی مخلفاتاژدهای مونده بود رو ریختمهمون تو بیبیمباپ و همشو لمبوندم.»
«قبلاً به نودل کلهمرغش معروف بود. چیدیوونهترین شد که انقدر به فلاکت افتاد؟ عجب سقوطنکنید غمانگیزی. گوشت ترش و شیرین و دیگه چی؟»
یه نیشبهزودی و کنایهایمیشد تو صداش بود.
هر چی نباشه، مردی که زمانیهمون مدیر عمارت شکوفه آلو بوده، قطعاًدستش حال نمیکنه پادوی یه صاحب مسافرخونه بشه.
به نشونه احترام به چا سونگ-ته، جواب دادم: «گوشت ترش ومیکوبید شیرین واسه من کافیه. بقیهش رو هر چی دوست داری بخرمکالمهم و یادت نره زیاد بگیری که فردا هم بتونیم تهموندهشو بخوریم.»
میبینید چقدرگفتم آدم بابودم ملاحظهای هستم؟
«زیاد میخرم.»
لحظهای که دیدم چافرو سونگ-ته داره غرغرکنان دورباهاش میشه، با لحن یخی گفتم:
«سونگ-ته.»
«چیه؟»
«داری قدم میزنی؟فاش پیادهروی میکنی؟ سینهمرده خیز میری؟ یا لاکپشتی؟»
«اه، لعنتی!»
چا سونگ-ته فحششخنجر رو خورد وفرو دوید یه سمت دیگه.
«مرتیکه حرومزاده.»
صورت چابهزودی سونگ-ته قرمزمیشد شده بود.
عمراً فکرش رو هم نمیکردکردم که آخرش کارش به پادوییچلپ واسه یه صاحب مسافرخونه بکشه.
داد زدم سمتخنجر سایهای که داشتفرو تو تاریکی محو میشد.
«... داری لیلی میکنی؟»
از دل تاریکی، یهمیشد فحش نصفه و نیمه سکوتبودم رو شکست: «اه، لعنت بهت.»