چپتر 292: غذا خوردن پس از رسیدن به روشنبینی
0بهخاطر تجربهی زندگی قبلی وپشت فرصتهای بادآوردهی این زندگی، چشمم براینقاط دیدن جزئیات حسابی تیز شده بود.
هر بار که با چنین چشمیحمله به فرمانده نیروی ویژه نگاه میکردم،کور حرکات گذرای او تأثیر عمیقی رویم میگذاشت.
دلیلش این بود که مردانی که با ایمحمله سو-بک درگیر میشدند، طوری روی زمین میافتادند که انگارعلاوه بچههایی هستند که پایشان گیر کرده و سکندری خوردهاند.
به نظر میرسید ایم سو-بک دقیقاً میدانداست در آن کسری از ثانیه به کجاچون ضربه بزند تا حریفش را به پرواز درآورد.
شنیدنش آسان به نظر میرسد، اماحمله این چیزی نیست که بتوانی هر بارپوشش که شمشیر میزنی با موفقیت اجرایش کنی.
با این حال، دشمنان اغلب در حالی که هنوز سلاحهایشاناشغال را محکم چسبیده بودند به هوا پرتاب میشدند و گاهی سلاحهایشانکاربلدترند مثل چوب غذاخوری بیهوده خرد میشد و خون به اطراف میپاشید.
تماشای هرایستاده بارهی این صحنهکسی واقعاً کیف میداد.
اما از آنجایی که این هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو متعلق به رهبرکند اتحاد بود، همان هنری که حتی شیطان شمشیر هم در مقابله با آنکاربلدترند به دردسر افتاده بود، این سطح از قدرت کاملاً طبیعی به نظر میرسید.
در هر صورت،کسی هنر شمشیر عجیبحمله و غریبی بود.
ایم سو-بک در نوک پیکانِ آرایشِ نفوذی ایستادهکند بود و به نظر میرسید غیرممکن است کسیظاهر بتواند از پشت سر به او حمله غافلگیرانهای کند.
چون نیروی ویژه، پشت سرکسی رهبر اتحاد را اشغال کرده وچون نقاط کور او را پوشش میدادند.
علاوه بر این، در ظاهر ماجرا،غیرممکن اعضای اتحاد طوری میجنگیدند که انگارغافلگیرانهای از خودِ رهبر اتحاد هم کاربلدترند.
زمانی هم کهکسی او با شیطان شمشیرغافلگیرانهای مبارزه میکرد، همینطور بود.
هنر شمشیر بزرگ شش جنگجوی ایم سو-بک،غافلگیرانهای چنان صیقلخورده و ساده بود که هیچمیدادند زرق و برقی در آن دیده نمیشد.
چقدر باید حرکاتش سادهاست باشد که زیردستانش استادترحمله از او به نظر برسند؟
ایم سو-بک با شمشیرش در خط مقدم،است نیروهای مکتب قانونگرایی را میشکافت و اعضایچون نیروی ویژه برای تمام کردن کار هجوم میآوردند.
این یک حمله مشترک بودپشت که انگار بیش از دهاشغال سال برای هماهنگیاش تمرین کرده بودند.
عجیب بود که نیروهای مکتب قانونگرایی که توسط محقق جوینده جان آورده شده بودند،میدادند با بسیاری از اساتید ناشناس اما متنوع مخلوط شده بودند، ولی ایم سو-بک به طورساده خاص فقط اساتید را نشانه میرفت و پیشروی میکرد و آنها را بیرحمانه سلاخی مینمود.
اسم این حس را چیکسی باید میگذاشتم؟ شاید حسِ اطمینانِ بعدچون از پر کردن شکم با دندهکباب.
در همان لحظه، اعضای نیروی ویژه ازاست جمله دان هیوک-سان پشت سرم قرار گرفتند واشغال با صدایی که فقط من بشنوم زمزمه کردند.
«رهبر فرقه، ما پشتیبانیتون میکنیم.»
درست مثل فرمانده نیروی ویژه،پشت من هم نیروهای کمکی برای محافظتنقاط از پشتم به دست آورده بودم.
تعدادشان زیاد نبود، اما هرگز فکربتواند نمیکردم دو نفر پشتیبان در پشتاشغال سر بتوانند چنین کمک بزرگی باشند.
من هم آرایش نفوذی ایمایستاده سو-بک را که با چشمپشت حفظ کرده بودم، کپی کردم.
حالا که فکرش رابتواند میکنم، شمشیر سنگین دوکگوکند برای چنین مواقعی عالی است.
فکر کنم بالاخرهکسی الان حالِ دلِحمله شیطان شمشیر را میفهمم.
نمیدانم شکستی که آن زمان در ویلایپشت کوهستانی جریان یشم متحمل شد، در تمامکور این مدت روی اعصابش بوده یا نه.
با دیدن اینکه ایم سو-بکایستاده چقدر شاهکار میجنگد، درست مثلپشت شیطان شمشیر، خونم به جوش آمد.
وقتیهایی هست که حتی وسطپشت دعوا هم به فکر فرو میرومنقاط و الان یکی از همان وقتهاست.
با قاطی شدن اتحاد موریم درحمله میدان نبرد، آسمان درخشان خورشید و ماهپوشش تکنیک نهاییای بود که نمیتوانستم انتخابش کنم.
سعی کردم مثل ایم سو-بک با شمشیر چوبیام که باکند چی مرغ چوبی ترکیب شده بود، میدان نبرد را بشکافم،اعضای اما هر دشمنی که جلویم سبز میشد یک استاد بود.
«لعنتی...»
تازه بعد از کشتن سه چهار نفرشان فهمیدمکند که محقق جوینده جانِ عقدهای، این اساتید راظاهر از همهجا جارو کرده و اینجا ریخته است.
بعد از اینکه ترتیب پنج شش نفر راکند دادم، هفتمین نفری که دیدم مردی بود که قیافهاشماجرا آنقدر معمولی بود که حوصله آدم را سر میبرد.
به محض اینکهغیرممکن چشمش به چشممبتواند افتاد، لبخند ریزی زد.
«پس اونپیکانِ رهبر فرقهنفوذی هائوی معروف تویی.»
شمشیر مرداست را دفع کردمپشت و جواب دادم.
«تو دیگه کدوم خری هستی؟»
یاروی معمولی برای لحظهای دستپاچه شد،بتواند اما خیلی زود هنر شمشیر بیرحمانهای رانقاط اجرا کرد و سرعتش را بالا برد.
سرعتی بود که حتینفوذی در برابر قصابی که قبلاًبتواند کشته بودم هم کم نمیآورد.
حتی در حالی کهبتواند شمشیرش را دفع میکردم،کند به نظرم مسخره میآمد.
مُدها در موریم تمایلبتواند به تکرار دارند، یعنی اینچون روزها شمشیر سریع مُد شده؟
همانطور که تکتک ضربات این مرتیکه راپشت دفع میکردم و حتی ضدحمله میزدم، بالاخرهکور کمی احساسات در چهرهی یاروی معمولی نمایان شد.
«شایعات دروغ نبودن.»
اغلب آدمهایی پیدا میشوند که دوستحمله دارند وسط دعوا وراجی کنند وکور این یکی هم لنگه همانها بود.
ولی خب،است من همبتواند دست کمی نداشتم.
«چی داریایستاده واسه خودت زرزرکسی میکنی، مرتیکه احمق؟»
وقتی شمشیرهای درگیرمان انگار که چسبغیرممکن خورده باشند به هم قفل شدند،غافلگیرانهای با کف دست چپم محکم کوبیدم.
تراق!
در همان لحظه، دان هیوک-سان که ازغافلگیرانهای پشت سرم بیرون پریده بود، گردن مردمیدادند معمولی را برید و به جلو حرکت کرد.
مو به تنم سیخ شد.
آنها واقعاً افرادی بودند کهایستاده بیرحمانه آموزش دیده بودند، بنابراین قانونحمله دوئلهای تنبهتن موریم شامل حالشان نمیشد.
از این زاویه که نگاه میکردم، کسانیغافلگیرانهای که شبیهترین سبک مبارزه به فرقه شیطانیمیدادند را داشتند، همین اهالی اتحاد موریم بودند.
کنجکاو بودم که آیابتواند در مسیر تلاش برای پیروزی،چون شبیه هم شدهاند یا نه.
مرد معمولی درست قبل ازکسی مردن قیافهای متعجب به خودکند گرفت و بعد نقش زمین شد.
شاید چون فکر میکرد حرکاتم بهغیرممکن اندازه یک نفس کند شده، عضو اتحادیکند که از پشتم پشتیبانی میکرد تشویقم کرد.
«رهبر فرقه، باید تمرکز کنید.»
در حالی که فکر میکردم کیست که دارد اینقدر خودمانی با من حرف میزند،میدادند نگاهی انداختم و یک استاد پیر موریم را دیدم که سه چهار سالی ازصیقلخورده رهبر اتحاد ایم سو-بک پیرتر به نظر میرسید و داشت با جنگجویان مکتب قانونگرایی میجنگید.
درست همان موقع، صدایی آشناکسی که لحنش پر از انواعکند و اقسام احساسات بود، صدایم زد.
«رهبر فرقه هائو.»
محقق جوینده جان که فاصله را در یک چشمچون به هم زدن کم کرده بود، شمشیرش را کهاعضای در طوفانی از باد پیچیده شده بود، تاب داد.
دنگ!
لحظهای که شمشیر محقق جویندهکسی جان را دفاع کردم، حسکند کردم مچم از درد فریاد میکشد.
به زور قدرت را درایستاده مشتم جمع کردم و باپشت محقق جوینده جان درگیر شدم.
محقق جوینده جان پوزخند زد.
«که اتحاد موریمکسی رو هم باحمله خودت آوردی، حرومزادهی مکار.»
با خنده ردش کردم.
من آنها را نیاورده بودم.
تازه، به نظر میرسیدبتواند خبر ندارد که خودِکند رهبر اتحاد هم دارد میجنگد.
چون قصدی برای قرض گرفتنپشت اعتبار رهبر اتحاد نداشتم، دهانم رانقاط بستم و شمشیرم را تاب دادم.
اگر مچ من تیر میکشید،کسی کف دست سوراخشدهی محقق جویندهکند جان هم باید حسابی زجرآور میبود.
مبارزه، مثلپیکانِ زندگی، مجموعهاینفوذی از دردهاست.
محقق جوینده جان حریفی نبود که بتوانم فقط با چی مرغ چوبیکور از پسش بربیایم، پس چی شعله را به شمشیر چوبیام سرازیر کردم وهمینطور نیروی کف دست هنر بیقلب سایه ماه را با دست چپم آزاد کردم.
وقتی من وکسی محقق جوینده جانحمله با هم درگیر شدیم...
اطرافیانمان، چه دوستغیرممکن و چه دشمن،بتواند کمی عقب کشیدند.
از شمشیر محقق جوینده جان،ایستاده باد شمشیری تیغمانند با مسیریپشت نامشخص مدام به بیرون پرتاب میشد.
از آنجایی که منبتواند هم داشتم چی سردکند پخش میکردم، کاریاش نمیشد کرد.
بعد از رد و بدل کردنحمله حدود ده حرکت در یک لحظه، دیدمپوشش که بخشی از لباسهایم پاره شده است.
از زخم مهلک قسر در رفتهبتواند بودم، اما نتوانستم جلوی تکهپاره شدناشغال لباسهایم توسط باد شمشیر را بگیرم.
وسط شمشیر زدن، پرسیدم.
«رفیق چواست میونگ، سادوبتواند رو ندیدی؟»
نفسم به شمارهکسی افتاده بود، برای همینغافلگیرانهای نمیتوانستم طولانی حرف بزنم.
محقق جوینده جان در حالیکسی که شمشیرش را برای کشتنکند من تاب میداد جواب داد.
«ندیدم.»
«نظرت چیهاست برنده، سادوبتواند رو هم بکشه؟»
«چرا؟»
برای لحظهای نتوانستم جواباست بدهم چون مشغول دفع کردنغافلگیرانهای شمشیر محقق جوینده جان بودم.
در آن گردباد، جرقههایینفوذی که ایجاد میکردیم شعلهور میشدندبتواند و بلافاصله از هم میپاشیدند.
وقتی شمشیر چوبیام را در چی صاعقه هنر ده مرحلهایاشغال صاعقه سفید پیچیدم، محقق جوینده جان که از صدای بلندخودِ ترق و تروق نگران شده بود، به حالت دفاعی رفت.
تازه آناست موقع فرصت حرفپشت زدن پیدا کردم.
«حتماً پوسترایستاده جایزه مناست رو دیدی.»
«دیدم.»
«اگه قراره با یهبتواند یتیم اونجوری رفتار کنی، پسچون قانون به چه دردی میخوره؟»
قیافه محقق جویندهکسی جان تلخ شدحمله و جوابم را داد.
«... باشه.ایستاده پیداش میکنماست و میکشمش.»
در حالی که شمشیرنفوذی محقق جوینده جان راکسی دفع میکردم لبخند زدم.
«خوبه. همینه رفیق.»
«راه مناست با توبتواند فرق داره.»
«میتونی ازم متنفر باشی و منو بکشی، ولی...» بعد ازکند اینکه با شمشیر چوبیام که در چی شعله پیچیده شدهاعضای بود ضربهای مورب به پایین زدم، گفتم: «قانون باید عادلانه باشه.»
دهانمان راپیکانِ بسته بودیمنفوذی و میجنگیدیم.
وقتی بیخیال حرفکسی زدن شدیم، ضرباتمانحمله سنگینتر و خطرناکتر شد.
محقق جوینده جان ناگهان موجی ازحمله چی را از تمام بدنش آزاد کرد،پوشش انگار که چیزی را رها کرده باشد.
حالت چهرهاشایستاده حتی قاتلتراست از قبل شد.
چون حس کرده بود اوضاع دورغیرممکن و بر به نفعش نیست، رویکردش اینکند بود که سریع کلک مبارزه را بکند.
اگر بخواهم هنر شمشیر چو میونگحمله را توصیف کنم، باید بگویم درکور حمله و دفاع بهطرز وسواسی متعادل بود.
شبیه یک شاگرد بااستعداد به نظرحمله میرسید که از اصول پایه سختکور تمرین کرده تا به سطح خاصی برسد.
تازه، همانطور که از محققها برمیآید، لابدپشت یک هنر رزمی را یاد گرفته بودکور که گلچینی از همه جور هنر شمشیرزنی بود.
چارهای نداشتم جزآرایشِ اینکه تمام هنرهای شمشیرزنیاست مختلفم را رو کنم.
هنر شمشیر شکوفه آلوی من بهشکل مسخرهای راحت دفع شد، و ازکور شمشیر سنگین نهایی برتر، که مدتی بود از آن استفاده نکرده بودم،میکرد بیشتر از فرم شمشیر کوتاه استفاده کردم که چی را فشرده میکند.
تازه آن موقع بود که دوباره فهمیدم همکند شمشیر سنگین نهایی برتر و هم شمشیر سنگین دوکگو،ماجرا هر دو اصل باطنی «سنگینی» را در خود دارند.
پس حالا داشتم با فرم شمشیر کوتاه، چی راغافلگیرانهای فشرده میکردم تا شمشیر چوبیام را سنگین کنم، وظاهر بعد با اصل باطنی شمشیر سنگین دوکگو حمله میکردم.
با این حال، فشارنفوذی آوردن یا عقب راندنکسی محقق جوینده جان غیرممکن بود.
دلیلش این بود که او همحمله انرژی درونی و تجربه کافی برایکور تحمل تمام این حملات را داشت.
با این وضعیت، حس میکردم حتی بعد از اینکه تمام دزداننقاط دریایی رودخانه و نیروهای مکتب قانونگرایی توسط شیطان شمشیر و ایمزمانی سو-بک نابود شوند، من هنوز دارم با محقق جوینده جان میجنگم.
اگر راهی نیست.
خودم یکیپیکانِ میسازم ونفوذی جواب میدهم.
از لحظهای کهکسی محقق جوینده جان تصمیمغافلگیرانهای گرفت سادو را بکشد.
احتمال استفادهاش ازکسی هنر الهی مهحمله بنفش از بین رفت.
ولی نمیتوانستم همینطوری بگذارم کشته شوم، پس فرم شمشیرغافلگیرانهای کوتاه را، که چی را درون شمشیر فشرده میکند، بهماجرا عنوان هنر شمشیر بزرگ شش جنگجوی رهبر اتحاد تفسیر کردم.
تقلید، مادرِپیکانِ خلق هنرهاینفوذی رزمی است.
شایدم نباشد.
هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو که من کشف کرده بودم و با شیطان شمشیر راجععلاوه به آن حرف زده بودیم، موردی بود که در آن، مدت زمان طولانی تزریق چی بهزرق یک شمشیر بلند بیارزش برای جلوگیری از شکستنش، تبدیل به یک تکنیک نهایی واحد شده بود.
به زبان خودم، این هنر شمشیرزنیِبتواند یک رزمیکار فقیر بود که پولاشغال خرید یک شمشیر خوب را نداشت.
وقتی صحبت از بیپولی باشد، من یک گدایکسی آسوپاسم که هیچجای موریم لنگه ندارم، پس تقلید ازکور هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو برایم خیلی سخت نبود.
من فرم شمشیر کوتاه را بارها و بارها درون شمشیراشغال چوبیام تزریق کردم، با حرکات تیز فشارش دادم و فشردهاشخودِ کردم، و بعد چیِ پیچیده شده دور تیغه را حفظ کردم.
پس، این شش جنگجو نبود،پشت بلکه یک تکنیک نهایی دراشغال حد حدوداً سه جنگجو بود.
چرا باایستاده اینهمه زحمت اینکسی را آماده کردم؟
خودم هم نمیدانم.
ولی یک هدفی دارم.
حتی بهاست نقطه برخوردبتواند هم فکر کردهام.
مثل همیشه جنگیدم و هر وقت فرصتی پیشحمله میآمد تا شمشیرها را محکم به هم بکوبیم، ضربهعلاوه سه جنگجو را توی شمشیر محقق جوینده جان میچپاندم.
مچ دستپیکانِ خودم حس میکردمایستاده الانه که بشکند.
ولی صورت محققکسی جوینده جان همحمله وقتی دفاع میکرد، میلرزید.
عجب، کیاست میدانست شمشیر سنگینپشت همچین جذابیتی دارد؟
به نظر میآید مُد روز تویبتواند موریم شمشیر سریع باشد، ولی مناشغال برعکس، کاملاً عاشق جذابیت شمشیر سنگین شدهام.
اگر کسی بتواند شمشیر سریعایستاده و شمشیر سنگین را ترکیب کند،حمله تبدیل به قهرمان شمشیرِ دوران نمیشود؟
مگر یک یارویی به اسم کنفوسیوسحمله چرت و پرت نمیگفت که «اگرکور صبح به "راه" برسی، میتوانی شب بمیری»؟
برداشت من این استبتواند که اگر صبح به حقیقتچون برسی، اشکالی ندارد شب بمیری.
شمشیرزن فرق دارد.
اگر صبح شمشیرآرایشِ را درک کنی، میتوانیاست شب شام هم بخوری.
توی آن لحظه فهمیدم.
زندگی با شامکسی فقط نصیب یکحمله شمشیرزن روشنضمیر میشود.
زیادهروی کردم؟ حملات محقق جوینده جان، مثلپشت گردباد، آنقدر تماشایی بود که موقع دفاعکور کردن، یک باد سرد توی ذهنم وزید.
خوششانسی این بود که نورافکنایستاده درخشان اتحاد موریم هنوز منپشت را در بر گرفته بود.
وقتی به فرم شمشیربتواند کوتاه عادت کردم، ضربه سهچون جنگجو را دوباره تفسیر کردم.
در حالی کهکسی اصل باطنی سه جنگجوغافلگیرانهای را به یاد میآوردم...
با شمشیر اول،غیرممکن چی مرغ چوبی راپشت تزریق و ذخیره کردم.
با شمشیر دوم، شمشیر چوایستاده میونگ را دفع کردم وپشت چی شعله را توش ریختم.
با فشرده شدن دو نوع چی، چی صاعقه ازچون هنر ده مرحلهای صاعقه سفید را با نیت خرداعضای کردن شمشیر چو میونگ که وحشیانه نزدیک میشد، تزریق کردم.
صدای هیولایی و وحشتناکی،بتواند که تا حالا نشنیده بودم،چون از برخورد شمشیرها بلند شد.
توی آن لحظه، با یککسی صدای تق، خون از پشت دستِچون شمشیرِ محقق جوینده جان بیرون زد.
همان لحظه، مهر دست بزرگایستاده مرغ شعلهور را به سمتپشت صورت محقق جوینده جان رها کردم.
درست قبل از اینکه نیروی کف دستِغافلگیرانهای سرخرنگ پخش بشود، کف دست چپ محققمیدادند جوینده جان رسید تا جلوی شعلهها را بگیرد.
کوآآآآآآنگ!
دستی که شمشیر را گرفته بودبتواند و دستی که نیروی کف دستاشغال را بیرون میریخت، در هم گره خوردند.
محقق جوینده جان دقیقاًنفوذی با همان حالت من جواببتواند داد، چشمانش گرد شده بود.
فقط یک لحظه زودگذر بود، ولی حسغافلگیرانهای کردم انگار من و محقق جوینده جانمیدادند خیلی وقت است داریم به هم نگاه میکنیم.
توی آناست لحظه، هر دوپشت همزمان لبخند زدیم.
صرفاً به این خاطراست بود که داشتیم تمام تلاشمانغافلگیرانهای را برای زنده ماندن میکردیم.
محقق جویندهپیکانِ جان بهنفوذی من گفت:
«توی همین مدتکسی کوتاه باز همحمله رشد کردی، رهبر فرقه.»
سرم را کمی تکان دادم.
«برای زنده ماندن،غیرممکن چارهای نداری جزبتواند اینکه قویتر بشوی.»
دستهای قفلشدهمان بیاختیار میلرزید.
شاید نزدیکترین کسانکسی به من، بعدحمله از دوستانم، دشمنانم باشند.
تازه بعد از برخورد کف دستها و رقابت درچون انرژی درونی بود که فهمیدم جوهره مطالعات رزمی چواعضای میونگ، تسلط بر شمشیر بر پایه انرژی درونی خالص بود.
با شمشیرهایمان هم مقاومت میکردیم.
وقتی پایین را نگاه کردم،ایستاده دیدم خون هنوز دارد از پشتحمله دست محقق جوینده جان فواره میزند.
زخمی که قبلاً ایجاد کرده بودم،حمله قبل از اینکه کامل خوب بشود، برپوشش اثر ضربه سه جنگجو باز شده بود.
با این وجود،کسی محقق جوینده جانحمله محکم ایستادگی میکرد.
هیچ توجهی به اطرافمان نداشتیم.
اگر زیردستهای چو میونگ حمله میکردند، اتحاداست موریم وارد عمل میشد، و اتحاد موریم تویاشغال وضعیت برعکس، به همچین عمل بزدلانهای تن نمیداد.
به لطف همین، میتوانستیمبتواند با تمام توان رزمیمان، کاملچون و بدون مزاحمت رقابت کنیم.
چشمهای محقق جوینده جان و قلبحمله خود من میدانست که این مبارزهای استپوشش که هرکی بمیرد، هیچ حسرتی باقی نمیماند.
محقق جوینده جان حتیاست در حالی که دندانحمله قروچه میکرد، لبخند میزد.
وقتی خون زیادی از دست میرود، انرژی آدم هم کم میشود؟حمله شاید چون با قدرت تحلیلرفتهاش بیش از حد از انرژی درونی استفادهاعضای کرده بود، حالا خون از دهان محقق جوینده جانِ خندان جاری بود.
این پیروزی من است.
ولی چرا قلبمکسی نمیتواند از همچینحمله پیروزیای خوشحال باشد؟
همینجوری دلی، بدون انتظار خاصی،کسی از محقق جوینده جان که داشتچون همه چیزش را میگذاشت وسط پرسیدم:
«... رفیق،پیکانِ میخواهی دوبارهنفوذی زندگی کنی؟»
محقق جوینده جان قبلبتواند از جواب دادن، یککند خنده آرام و خفه کرد.
«بیا دیگراست به همدیگربتواند توهین نکنیم.»
نگاه محقق جوینده جاناست را جواب دادم وحمله سرم را تکان دادم.
«حق با توئه.»
میتوانستم محقق جوینده جانبتواند را بکشم، ولی نمیتوانستمکند غرورش را خرد کنم.
محقق جوینده جان را که بخاطر خونریزی داشتکند تلوتلو میخورد عقب راندم و به او اینظاهر فرصت را دادم که آخرین حرکتش را اجرا کند.
قلب خودم هم نمیفهمم.
میخواستم تکنیک نهاییآرایشِ محقق جوینده جانغیرممکن را دریافت کنم.
محقق جوینده جان که عقب رفتهحمله بود، شمشیر بلند شدهاش را توی یکپوشش گردباد خاکستری پیچید و عمودی فرود آورد.
همزمان، با شمشیر چوبیام که تا نهایت حد ممکن بااشغال هنر ده مرحلهای صاعقه سفید پر شده بود، فرم شمشیرخودِ آذرخش را اجرا کردم که قبلاً کلاً بیخیالش شده بودم.
میگویند چیِایستاده شمشیر تبدیل بهکسی طوفان تندری میشود.
آخه منپیکانِ چطور ممکنه بتوانمایستاده همچین کاری کنم؟
ولی الان، میتوانستم.
صاعقهای که از شمشیر چوبیامپشت بیرون زد، داشت گردباد محققاشغال جوینده جان را تکهپاره میکرد.