چپتر 358: چه کسی جرئت دارد بترسد؟
0رسیدن به برکه عقاب سفید با پایبخوابم پیاده حسابی وقت میبرد، اما با استفادهطبقه از مهارت سبکی، سهسوته میشد به آنجا رسید.
مهارت سبکی منعجیب هم دقیقاً به همینخوابم اندازه سریع شده بود.
اگر دلم را به دریا میزدم و مثل یکخودم دیوونه زنجیری میدویدم، آنقدر سرعت داشتم که از یکمیپریدم کالسکه یا حتی یک اسب جنگی معروف هم جلو بزنم.
این اصلاً طبیعی نبود.
حالا دیگر احتمالاً رتبهامعجیب در مهارت سبکیِ کل موریم،نمیبرد جزو ده نفر اول بود.
با کمال تعجب، دلیلسعی رسیدنم به این سطح، بهشنواییام خاطر رانش رایحه تاریک بود.
من محدودیتهای بدنمشنواییام را با رانش رایحهطبقه تاریک محک زده بودم.
اینکه آیا میتوانم رانش رایحه تاریک را پشتسرهم اجرامفهوم کنم، انرژی درونیام با چه سرعتی تخلیه میشود، و بعدسقف از آن بدنم باید چه فشار وحشتناکی را تحمل کند...
در تمام مسیر برگشت، داشتمسعی روی ترکیب هنرهای رزمیِ تازهخلقشدهامشنواییام و واکنش بدنم مطالعه میکردم.
وقتی آنقدر میدویدم که انرژی درونیام دیگر نمیتوانست خودششنواییام را کامل بازیابی کند، عمداً از یک کوه دورافتاده بالاتازه میرفتم تا قبل از پایین آمدن، گردش چی انجام دهم.
دلیلش این بودشنواییام که من ذاتاًصدای آدم شکاکی بودم.
عجیب بود، اما وقتیصدای سعی میکردم در مسافرخانههامعنی بخوابم، تمام شب خوابم نمیبرد.
شنواییام آنقدر تیز شده بود کهمسافرخانهها گاهی از صدای پای طبقه بالاگاهی برای خودم معنی و مفهوم میتراشیدم.
تازه چشمهایم گرم میشد که با صدای قدمهایینمیبرد در راهرو از جا میپریدم، یا صدای برخورد بارانمفهوم به سقف را با صدای پاهای درهموبرهم اشتباه میگرفتم.
آیا هرچه هنرهای رزمیتیز آدم عمیقتر میشود، از خطرخودم انحراف چی در امان میماند؟
فهمیدم کهتیز اصلاً ازصدای این خبرها نیست.
چون وقتی حواس پنجگانه تقویتشدهات بامسافرخانهها شکاکیت ترکیب شود، حتی داشتن یک خوابصدای راحت شبانه هم به مکافات تبدیل میشود.
البته، دلیل اصلی تمامسعی اینها، اطمینان از ایننمیبرد بود که قاتلها دنبالم افتادهاند.
آیا اصلاً میتوانستم آدمی باشم که زندگی عادی داشته باشد و بین مردم معمولیچشمهایم وول بخورد؟ خیلی وقتها در این فکر غرق میشدم که بزنم به دل یکعمیقتر کوهستان عمیق که دست هیچکس به من نرسد و بقیه عمرم را همانجا بگذرانم.
انگار اجداد بنیانگذار درصدای گذشته، بیدلیل فرقههایشان رامعنی در کوهستانها تأسیس نکرده بودند.
اولاً، انرژی کوهستان کلاًعجیب فرق دارد و برای گردشنمیبرد چی خیلی به درد میخورد.
اگر یک منطقه صاف ومسافرخانهها وسیع برای فرقه پیدا کنی، دفعگاهی کردن شبیخونها هم خیلی راحتتر میشود.
این یعنی برای داشتنتیز یک خواب راحت شبانه،برای باید کلی تدارکات میدیدی.
با کمال تعجب، با اینکه هنرهای رزمیامخودم به سطح بالاتری رسیده بود، داشتم دورقدمهایی نوع دیگری از انحراف چی پرسه میزدم.
انگار هیچچیز در این دنیاسعی مفتی نبود؛ اتفاقات خوب وشنواییام بد به نوبت سراغم میآمدند.
حالا که فکرش را میکنم، وقتی با اساتیدی مثل شیطان بهشتی یاصدای محقق سپیدپوش بودم، میتوانستم مثل یک خرس قطبی تخت بخوابم، و وقتی چهاربرخورد شرور بزرگ به نوبت نگهبانی میدادند هم بدون هیچ نگرانیای به خواب میرفتم.
برای همین استشنواییام که اینقدر باصدای شرورها خوب میسازم؟
حالم داشت کمکم بدترصدای میشد، برای همین درمعنی سریعترین زمان ممکن برگشتم.
هرچه به برکه عقاب سفید نزدیکترمسافرخانهها میشدم، کمتر میخوابیدم، طوری که چشمهایمگاهی میسوخت و انگار تویشان شن ریخته بودند.
با این فکر که این آخرین وعده غذاییام قبل ازتیز رسیدن به برکه عقاب سفید است، وارد یک مسافرخانه خلوت شدمگرم و بهمحض اینکه غذایم را سفارش دادم، روی صندلیام چرت زدم.
«زندگی واقعاً عذابآوره.»
حالا دیگر وقتی چشمهایمصدای را میبستم، ارواحی رامعنی میدیدم که دنبالم کردهاند.
حتی دچار این توهم میشدمسعی که قاتلهای ضعیفتر از خودم،شنواییام شجاعانه تلاش میکنند بهم شبیخون بزنند.
وقتی با صدای قدمهای صاحبمسافرخانهها مسافرخانه چشمهایم را باز کردم، یکگاهی کاسه رشتهفرنگی ساده روی میز بود.
از همان قیافهاششنواییام داد میزد که اینطبقه رشتهفرنگی هیچ مزهای ندارد.
«واقعاً اینتیز رو برای خوردنطبقه آدمیزاد درست کرده؟»
رشتهفرنگی آنقدر افتضاح بهعجیب نظر میرسید که حتیخوابم اشتهایم هم کور شد.
همینطور که با چاپستیکهایم در کاسه سیخونک میزدم و همشتیز میزدم، فضای داخل مسافرخانه تاریک شد و یک نفر کهچشمهایم راه در ورودی را بسته بود، به من زل زد.
«...»
نمیتوانستم صورتش را ببینم، اما شمشیر بلندخودم سیاهوقرمزی که از کمرش آویزان بود، نور خورشیدراهرو را منعکس میکرد و کاملاً به چشم میآمد.
آنقدر خسته بودم که اگر پلکهایم روی هم میافتادنمیبرد اصلاً جای تعجب نداشت، اما لحظهای که دیدم آن مردمیتراشیدم با خیال راحت به سمتم میآید، خواب از سرم پرید.
فرستاده راست روشنایی کهسعی ناگهان پیدایش شده بود، روبهرویمشنواییام نشست و به حرف آمد.
«کجا داشتی اینقدرشنواییام با عجله پرسهصدای میزدی، رهبر فرقه هائو؟»
در حالی که بدون هیچ حرفیبرای به او زل زده بودم، فرستادهچشمهایم راست روشنایی به صاحب مسافرخانه نگاه کرد.
«یکی از همین.»
«چشم.»
فرستاده راستنمیبرد روشنایی بهتیز من نگاه کرد.
«خیلی جاخورده بهگاهی نظر میرسی. بخور. بایدخودم شکمت رو سیر کنی.»
حضور فرستاده راستشکاکی روشنایی باعث شدمسافرخانهها اشتهایم کاملاً کور شود.
در حالی کهعجیب چاپستیکهایم را دربخوابم دست داشتم، پرسیدم.
«...محاصرهام کردی؟»
فرستاده راست جوابی بهصدای سوالم نداد و فقط حرفیمفهوم را زد که خودش میخواست.
«انتظار داشتم به برکه عقاب سفیدمسافرخانهها برگردی، ولی نمیدونستم کِی. اگه اشتهاگاهی نداری، میل داری یه نوشیدنی بخوری؟»
چرا وقتی اینقدر خسته ومسافرخانهها داغون بودم، باید سر وتیز کله همچین استاد قدرتمندی پیدا میشد؟
طبیعتاً اصلاًنمیبرد حوصله مشروبتیز خوردن نداشتم.
برکه عقاب سفید جایی بود کهبرای فرقهها، سالنهای رزمی و خانوادههای زیادیچشمهایم از جناح متعارف در آن حضور داشتند.
پیدا شدن سر و کلهسعی فرستاده راست روشنایی در اینشنواییام نزدیکی، حرکت خیلی جسورانهای بود.
با این حال، با در نظربخوابم گرفتن قدرت رزمیاش، خیلی هم عجیبصدای نبود که آزادانه برای خودش پرسه بزند.
هر چه نباشد، او استادی بودصدای که حتی محقق سپیدپوش هم نمیتوانستمیتراشیدم به این راحتیها با او روبهرو شود.
فرستاده راستتیز روشنایی بهصدای من نگاه کرد.
«رهبر فرقه،آدم خیلی خستهعجیب به نظر میرسی.»
سرم را تکان دادم.
«خستهام.»
«چرا؟ خوب نخوابیدی؟»
«نکنه تمام این مدت زیردستانتسعی دنبالم بودن؟ نمیدونم چرا، ولیشنواییام این اواخر برای خوابیدن مشکل داشتم.»
فرستاده راست روشنایی لبخندی زد.
«ما دنبالتنمیبرد میگشتیم، پستیز احتمالش هست.»
سپس، صاحب مسافرخانه نزدیکصدای شد و یک کاسه رشتهفرنگیمفهوم جلوی فرستاده راست روشنایی گذاشت.
«بفرمایید، اینم رشتهفرنگی شما.»
فرستاده راست روشنایی دستش را درازبخوابم کرد، چاپستیکهایش را برداشت و درست جلویطبقه چشمهایم شروع کرد به هورت کشیدن رشتهفرنگیها.
تماشای مردی که قیافهاش طوری بود که انگار اصلاًخودم لب به غذا نمیزند، آن هم در حالی کهمیپریدم داشت به این شکل عادی غذا میخورد، کمی عجیب بود.
به خاطر خوابآلودگیام بود؟
رشتهفرنگیهای او ازشکاکی مال من خوشمزهترمسافرخانهها به نظر میرسید.
من به خاطر فشار روانیِ حضور فرستاده راستنمیبرد روشنایی حتی نمیتوانستم رشتهفرنگیهایم را بخورم، اما اینمعنی حرومزاده داشت با یه خیال راحت غذا کوفت میکرد.
یک موج ناگهانی از لجبازی باعثصدای شد به فکر خوردن رشتهفرنگیهای خودم بیفتم،تازه اما بهزور توانستم خودم را کنترل کنم.
فرستاده راست روشنایی در حالیطبقه که رشتهفرنگیاش را میخورد، ازمیتراشیدم صاحب مسافرخانه مشروب سفارش داد.
هیچ قصدی برای فرار کردنسعی نداشتم، اما الان اصلاً توشنواییام حس و حال دعوا هم نبودم.
فقط به فرستاده راست روشناییمسافرخانهها خیره شدم، مردی که ملاقات حضوریگاهی با او کار بسیار سختی بود.
صدای صاحب مسافرخانهشنواییام را شنیدم که پشتطبقه سرم منتظر ایستاده بود.
«...خوش اومدین.»
با نگاه به ورودی مسافرخانه،سعی از دیدن مردی که درشنواییام زندگی قبلیام دیده بودم، جا خوردم.
حتی اسمششکاکی را همسعی به یاد داشتم.
احتمالاً همان مردیشنواییام بود که هونگصدای موکهان نام داشت.
او یکی از زیردستان فرستاده راست روشناییخودم و همان مردی بود که وقتی واردقدمهایی فرقه شدم، با خونسردی راهنماییام کرده بود.
هونگ موکهان در فاصله کوتاهیسعی از ما نشست و بهمحضشنواییام دیدنم، سرش را کمی تکان داد.
«رهبر فرقه.»
فرستاده راست روشنایی بدونتیز اینکه حتی به هونگبرای موکهان نگاه کند، گفت.
«اگه گشنهته،تیز یه چیزیصدای برای خوردن بگیر.»
هونگ موکهان جواب داد.
«من خوبم.»
با چاپستیکهایمنمیبرد به کاسهتیز رشتهفرنگیام ضربه زدم.
«حداقل میخوای این رو بخوری؟»
هونگ موکهان نگاهمشکاکی کرد، لبخندی زدمسافرخانهها و جواب داد.
«نه، ممنون.»
از فرستاده راست روشنایی پرسیدم.
«مگه نگفتی محاصرهام نکردی؟»
«من هیچوقت همچین حرفی نزدم.»
«نکنه اشتباه شنیدم؟ راستی، نمیشه بعدبخوابم از اینکه نیروی پشتیبانیام رو از برکهطبقه عقاب سفید صدا زدم، با هم بجنگیم؟»
فرستاده راست روشنایی یک فنجان ازصدای مشروبی که صاحب مسافرخانه آورده بودمیتراشیدم را پر کرد و جواب داد.
«نمیتونم همچین اجازهای بهت بدم.»
همین که گفت «اجازه»،عجیب یعنی چهار شرور بزرگخوابم هنوز زنده و سالم بودند.
راستش را بخواهید، بعید بود کهبخوابم نیروهای فرستاده راست روشنایی بتوانند بهتنهاییصدای به برکه عقاب سفید حمله کنند.
این کار باعثشنواییام یک دردسر وصدای فاجعه بزرگ میشد.
چون کارتیز دیگری از دستمطبقه برنمیآمد، آهی کشیدم.
«این دیگه خیلی مکافاته.»
فرستاده راستشکاکی روشنایی نگاهمسعی کرد و گفت.
«منم تو وضعیت سختی قرار دارم. اگه فرار کنی، اول همه کساییمیتراشیدم که تو این مسافرخانه کار میکنن رو میکشم. به نظر میرسه ازاشتباه مرگ آدمهای بیگناه خوشت نمیاد، پس فقط خودت تنهایی فرار نمیکنی، مگه نه؟»
«خوب من رو میشناسی؟»
«این چیزیه که زیردستانمعجیب با چند تا پرسوجویخوابم ساده میتونن راحت بفهمن.»
به صاحبشکاکی مسافرخانه اشارهسعی کردم و گفتم:
«برای منمنمیبرد یه کمتیز مشروب بیار.»
«چشم.»
«اگه بریآدم بیرون ممکنه بمیری،سعی پس همینجا بمون.»
«مفهومه.»
بهمحض شنیدن جوابش، فهمیدم اینگاهی صاحب مسافرخانه هم یکی ازمعنی زیردستهای فرستاده راست نور تابانه.
لحنش زیادی آروم بود.
چنان جاآدم خوردم کهعجیب زبونم بند اومد.
به فرستادهشکاکی راست نورسعی تابان نگاه کردم...
فرستاده راستنمیبرد پوزخندی زدتیز و گفت:
«مچم روتیز گرفتی؟ جوابشصدای زیادی خونسردانه بود.»
«فرستاده راست.»
«بگو.»
«اگه الان درگیر بشیم،تیز همه زیردستهات نفله میشن.برای با این قضیه مشکلی نداری؟»
فرستاده راستتیز نور تابان سرشطبقه رو تکون داد.
«این جوابی نبود که ازت انتظار داشتم. به نظر میرسه حتی رهبر بزرگ فرقه هائو همخودم دستپاچه شده. بین اعضای فرقهای که تا حالا کشتی، کدومشون از مرگ میترسیدن؟ اگه حتی یکیشون توهرچه مواجهه با مرگ برای جونش التماس کرده باشه، اونوقت مقصر منم. ولی احتمالاً همچین کسی بینشون نبوده.»
سرم رو تکون دادم.
«راست میگی. نبودن. پستیز دلیل این دستدست کردنت چیه؟خودم چرا همون اول حمله نکردی؟»
فرستاده راست نور تابانصدای بدون توجه به حرفم،معنی از هونگ موکهان پرسید:
«همه رسیدن؟»
هونگ موکهان جواب داد:
«مهارت سبکی رهبر فرقهتیز اونقدر استثنائیه که مجبوربرای شدیم خیلی پراکنده بشیم.»
فرستاده راستتیز نور تابان سرشطبقه رو تکون داد.
«همونطور که شنیدی، محاصره شدی.»
«خب، پسشکاکی الان قرارهسعی بزنبزن راه بندازیم؟»
فرستاده راست نور تابانتیز کمی اخم کرد وبرای به هونگ موکهان گفت:
«به نظر میرسه اربابان بزرگطبقه رسیدن. یه لحظه نگهشون دار. بایدتازه با رهبر فرقه خصوصی صحبت کنم.»
«مفهومه.»
همونطور که رفتنعجیب هونگ موکهان روبخوابم تماشا میکردم، پرسیدم:
«اربابان بزرگنمیبرد هم اینجان؟تیز ارباب بزرگ یانگ؟»
فرستاده راستتیز نور تابان سرشطبقه رو تکون داد.
«یه اربابآدم بزرگ دیگهعجیب هم اومده.»
ارباب بزرگ یانگعجیب بهتنهایی احتمالاً میتونستبخوابم سه شبانهروز یکسره بجنگه.
اگه یه اربابشنواییام بزرگ دیگه هم اینجاطبقه بود، نیروی قابلتوجهی میشدن.
طبیعتاً هیچ ایدهایگاهی نداشتم اون یکیبرای کی میتونه باشه.
یعنی قرارهآدم همینجا اینجوریعجیب نفله بشم؟
فرستاده راست نور تابان گفت:
«رهبر فرقه،نمیبرد باید باهاتتیز چیکار کنم؟»
با اینکه جونم تو خطر جدیبرای بود، ولی من آدمیم که وقتی پایگرم مشاوره دادن وسط باشه، حسابی مهربون میشم.
«دردت چیه؟آدم همهچیز روعجیب برام بریز بیرون.»
فرستاده راستشکاکی نور تابانسعی با لبخند گفت:
«زنده کشوندنتنمیبرد پیش رهبر فرقهگاهی کار راحتی نیست.»
«وایسا ببینم، یعنیگاهی ممکنه جنازهم روبرای تا اونجا بکشونی؟»
فرستاده راستآدم نور تابان سرشسعی رو تکون داد.
«تقریباً یه همچین چیزی. ما همین الانش هم چندشنواییام تا فرصت رو از دست دادیم. چهار پادشاه بهشتیمیتراشیدم و اشباح شکست خوردن و مرد سیاهپوش هم گند زد.»
«همم.»
«رهبر فرقه آدم صبوریه،صدای ولی احتمالاً انتظار نداشتمعنی زیردستهاش اینطوری گند بزنن.»
«خب که چی؟»
«قصد ندارم اینجا راحت بکشمت. اگه نتونم زندهدستگیرت کنم،شنواییام بههرحال مجبورم بکشمت، اما حیفه کار آدمی مثل تو فقطتازه با یه مرگ ساده تموم بشه. قصد دارم جذبت کنم.»
«پس داری میگی اگه قرارهگاهی در هر صورت بمیرم، خودتمعنی میخوای من رو جذب کنی؟»
فرستاده راستتیز نور تابانصدای بهم نگاه کرد.
«اگه این اتفاق بیفته، خشم رهبر فرقه که تا الان از اشتباهاتگاهی گذشتهم چشمپوشی کرده، ممکنه دامن خودم رو بگیره. فکر میکنی بعد ازراهرو جذب یه بدن یین-یانگِ نسبتاً کامل، واقعاً میتونم از سه فاجعه پیشی بگیرم؟»
آدم نسبتاً صادقی بود.
پس این حرومزاده داشت مثلگاهی یه مرغ که تو حیاطمعنی خلوتش بزرگ کرده بهم نگاه میکرد.
«من چه میدونم.»
فرستاده راستآدم نور تابان سرشسعی رو تکون داد.
«دقیقاً گیر کارم همینجاست. زنده گرفتنتبخوابم سخته، اما کشتنت هم حیفه. اگه جذبتطبقه کنم، نافرمانی محسوب میشه. باید چیکار کنم؟»
«واو...»
معنی پشتتیز این منطقصدای عجیبوغریب این بود.
«نتیجهگیری اینه که میخوایعجیب بدون مقاومت و باخوابم پای خودم بیام به فرقه؟»
فرستاده راستشکاکی نور تابانسعی زد زیر خنده.
«هاهاها.»
کاملاً یه پوزخند تمسخرآمیز بود.
حالا که فکرش رو میکنم،سعی من رو محاصره کرده بودشنواییام و داشت حسابی دستم مینداخت.
با دیدن خندهعجیب فرستاده راست نوربخوابم تابان، منم خندهام گرفت.
«الکی نیستنمیبرد که شدیتیز فرستاده راست.»
اون واقعاً مردی بودصدای که یه زمانی همترازمعنی برادر ارشد بزرگم وایساده بود.
فرستاده راست نور تابان گفت:
«به اربابانشکاکی بزرگ بگوسعی بیان تو.»
با اینکه کار به اینجاگاهی کشیده بود، هنوز کنجکاو بودممعنی بدونم اون یکی ارباب بزرگ کیه.
زیر لب باگاهی خودم زمزمه کردم وخودم منتظر ارباب بزرگ موندم:
«کی میتونه باشه؟ بیصبرانه منتظرشم.»
اول، ارباب بزرگ یانگسعی پیداش شد و بانمیبرد چهرهای بشاش بهم نگاه کرد.
«رهبر فرقهنمیبرد هائو، خیلیتیز وقته همو ندیدیم.»
به یهتیز صندلی خالیصدای اشاره کردم.
«بیا بشین.»
بعد، ورودی دوباره مسدود شدمسافرخانهها و در کمال تعجب، یه مردگاهی جوون ظاهر شد و اومد تو.
قیافهش طوری بود کهتیز انگار خیلی وقته نخندیده، عضلاتخودم صورتش خشک و سفت بود.
اینکه همچینتیز جوونی یهصدای ارباب بزرگ باشه...
کاملاً مشخص بود کیه.
به اربابشکاکی بزرگ تازهوارد نگاهمسافرخانهها کردم و گفتم:
«تو پسرنمیبرد ارشدی یاتیز پسر دوم؟»
برای یه لحظه فکر کردم الان یه چکمعنی میخوابونه تو گوشم، اما ارباب بزرگ در سکوتمیپریدم حرکت کرد، کنارم نشست و بهم خیره شد.
چیدمان بینقصی بود.
روبهروم فرستاده راست نور تابان، سمتبخوابم راستم ارباب بزرگ یانگ و سمتصدای چپم پسر رهبر فرقه نشسته بود.
صاحب مسافرخانه ازشنواییام همون اول زیردست فرستادهطبقه راست نور تابان بود.
بیرون همتیز یه محاصره گستردهطبقه تکمیل شده بود.
زیردستهای ارباب بزرگ یانگعجیب هم احتمالاً اونجا قاطیخوابم زیردستهای پسر رهبر فرقه بودن.
ارباب بزرگ یانگعجیب به فرستاده راستبخوابم نور تابان گفت:
«اون دستور داد زندهدستگیرش کنی.»
فرستاده راستتیز نور تابان سرشطبقه رو تکون داد.
«داریم مذاکره میکنیم.»
این بار،شکاکی پسر رهبرسعی فرقه جواب داد:
«کدوم مذاکره؟»
اول چند بار باصدای دستم روی میز ضربه زدممفهوم تا توجهشون رو جلب کنم.
از اونجایی که یه چیزایی دستگیرم شده بود، ازنمیبرد نظر استراتژیک بهتر به نظر میرسید که اول فساد فرستادهمیتراشیدم راست نور تابان رو به پسر رهبر فرقه گزارش بدم.
«ارباب بزرگ، اول باید یه چیزیبخوابم بهت بگم. این القاب گیجکنندهست، پسصدای بهم بگو پسر دومی یا پسر ارشد.»
ارباب بزرگنمیبرد یانگ بهجاشتیز جواب داد:
«ایشون پسر دوم هستن.»
سرم رو تکون دادم و با نیتبخوابم آدمفروشی، به ترتیب کلماتم فکر کردم وطبقه بعدش خیلی منظم شروع کردم به چغلی کردن.
«فرستاده راست نور تابان.»
«...»
«اون مرد سیاهپوش رو جذب کرد، همون شاگرد اشباح که برای بزرگ کردنش اینقدر زحمت کشیدید. به همین راحتی. فرستاده راستدرهموبرهم یه هنر شیطانی یاد گرفته که بهش اجازه میده انرژی درونی یا هر کوفت دیگهای رو جذب کنه، و جلوی چشمایراحت خودم مرد سیاهپوش رو صحیح و سالم با خودش برد، اما اینکه الان میگه شکست خورده، قضیه رو کاملاً روشن میکنه.»
بعد از اینکه حرفم تموم شد، ارباببخوابم بزرگ یانگ چونش رو خاروند و پسرطبقه دوم رهبر فرقه شیطانی بهم نگاه کرد.
حالت چهره فرستادهعجیب راست نور تابانبخوابم هم هیچ تغییری نکرد.
ارباب بزرگ یانگ بهم گفت:
«خب که چی؟گاهی رهبر فرقه، انتظاربرای داری ما چیکار کنیم؟»
پسر دوم رهبرشکاکی فرقه شیطانی هممسافرخانهها واکنش خاصی نشون نداد.
«عجب آدمفروشی هستی. اگه فرستادهمسافرخانهها راست اون رو جذب کرده،تیز حتماً دلایل خودش رو داشته.»
ارباب بزرگ یانگشنواییام به فرستاده راستصدای نور تابان گفت:
«جذبش کردی؟»
وقتی فرستاده راست نورعجیب تابان سرش رو تکونخوابم داد، ارباب بزرگ یانگ گفت:
«تبریک میگم.»
فرستاده راست نورشنواییام تابان با لحنیصدای آروم جواب داد:
«اختیار دارید.»
دیگه حتی نمیتونستم آه بکشم.
چشمام هنوز میسوخت، خوابم میاومد،مسافرخانهها همهچیز روی اعصابم بود وتیز هیچ راهحل هوشمندانهای هم نداشتم.
فرستاده راست نور تابانتیز طوری باهام حرف زدبرای که انگار میخواست قانعم کنه:
«رهبر فرقه، تو زندگی وقتهایی هست که هیچمعنی شانسی برای پیروزی نداری. بهت یه داروی خوابآورمیپریدم میدم تا راحت بخوابی، پس بیا بیسروصدا راه بیفتیم.»
دستم روآدم آوردم جلوعجیب و گفتم:
«یه لحظهشکاکی وایسا، قبلسعی از اون.»
دستم رو بردم داخلتیز ردام، خنجر موهیست رو بیرونخودم کشیدم و کوبیدمش روی میز.
تق!
فرستاده راست نور تابان، ارباب بزرگ یانگبخوابم و پسر دوم، همگی به خنجری کهطبقه تو میز فرو رفته بود خیره شدن.
فرستاده راستشکاکی نور تابانسعی ازم پرسید:
«معنی این کار چیه؟»
به خنجر موهیست کهصدای تو میز گیر کردهمعنی بود نگاه کردم و گفتم:
«تو محله ما، وقتیعجیب پیشنهاد یه دوئل مرگخوابم و زندگی رو میدیم...»
«...»
به فرستادهنمیبرد راست نورتیز تابان نگاه کردم.
«اینطوری شروعش میکنیم.»