---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 372: کاری نکن مواد داخل کوفته بیرون بزنه. • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 372: کاری نکن مواد داخل کوفته بیرون بزنه.

0

برای یه لقمه غذا خوردن،‌گرسنه​ با برادر ارشدم راه افتادیم‌برگشت​ و رسیدیم به برکه عقاب سفید.

بعد از اینکه چند باری دست‌پخت من رو تو همون مسافرخونه‌ای که بالا‌گوش‌تون​ کشیده بودیم خورد، قیافه برادر ارشدم یه‌جوری شده بود که انگار کلاً از‌این‌همه​ زندگی قطع امید کرده. واسه همین تصمیم گرفتم ببرمش بیرون یه چیزی کوفت کنیم.

راستش رو بخواید، اینجا اصلاً فاصله‌ای نبود‌باشی​ که آدم بخواد فقط برای یه وعده‌می‌کرد​ غذا با خیال راحت تا این‌جا بکوبه بیاد.

ولی خب، منم این مسیر رو‌باشه​ جایگزین تمرین مهارت سبکی کردم که‌تمام​ در هر صورت باید انجامش می‌دادم.

به عبارت دیگه، داشتم سعی می‌کردم ایده‌آل‌ترین روش تمرینی رو تکرار کنم تا‌می‌کرد​ از گرسنگی تلف نشم. انجام دادن این کار هر روز صبح یا ظهر، حسابی‌تمام​ عضلاتم رو رو فرم می‌آورد، ولی از اون طرف داشت پدرم رو هم درمی‌آورد.

بی‌خیال، زندگی‌متنفر​ کلاً یعنی‌چون​ رنج کشیدن.

دویدن آدم رو گرسنه‌تر می‌کنه‌وقتی​ و وقتی هم که گرسنه‌می‌چسبه​ باشی، غذا خیلی بیشتر می‌چسبه.

تو مسیر برگشت هم که به‌باشه​ هضم غذا کمک می‌کرد؛ پس در کل‌دنبالم​ یه چرخه کاملاً مثبت و مفید بود.

در هر صورت، برادر ارشدم باید بدجوری از‌بیشتر​ دست‌پختم متنفر شده باشه، چون بدون حتی یه‌مثبت​ کلمه غر زدن، تمام راه رو دنبالم راه افتاد.

این رو آویزه گوش‌تون کنید.

غذای بد‌دویدن​ یه همچین‌می‌کنه​ چیز ترسناکیه.

اون‌قدر ترسناک که مردی با لقب‌باشه​ شیطان شمشیر رو مجبور می‌کنه فقط واسه‌دنبالم​ یه لقمه غذا، این‌همه راه رو بدوه.

یعنی نودل‌هایی که من‌وقتی​ می‌پزم، از کل نیروهای‌بیشتر​ فرقه شیطانی هم وحشتناک‌ترن.

«...چی بخوریم؟»

شیطان شمشیر نگاهم کرد.

«هر چی خودت‌بدجوری​ دوست داری سفارش بده.‌چون​ هر چیزی باشه خوبه.»

ظاهراً تا وقتی که من آشپزی‌باشی​ نمی‌کردم، هر چیزی براش قابل‌تحمل بود.‌کمک​ البته برای خود منم همین‌طور بود.

همراه با برادر ارشدم، آروم‌بدون​ تو خیابون‌های برکه عقاب سفید قدم‌افتاد​ می‌زدیم و اطراف رو برانداز می‌کردیم.

من و برادر ارشد‌می‌کنه​ تو انتخاب غذاخوری سلیقه‌مون‌خیلی​ بدجوری به هم شبیهه.

اول از همه، دور جاهایی‌متنفر​ که از شدت شلوغی جای‌کلمه​ سوزن انداختن نیست رو خط می‌کشیم.

از اون طرف، پامون‌وقتی​ رو تو جاهایی که پرنده‌می‌چسبه​ هم توش پر نمی‌زنه نمی‌ذاریم.

چون نُه بار از ده بار،‌حتی​ یه یارویی عین خودم تو آشپزخونه‌شون‌آویزه​ نشسته که گند می‌زنه به غذا.

یه غذاخوری با تعداد‌می‌کنه​ مشتری‌های متوسط، یا یه جای‌بیشتر​ قدیمی و خاکی خیلی بهتره.

یه غذاخوری دنج و خلوت پیدا‌باشه​ کردیم، نشستیم، غذامون رو سفارش دادیم‌تمام​ و بعد به تماشای خیابون مشغول شدیم.

شمشیر چوبی و شمشیر‌وقتی​ نور رو کنار هم‌بیشتر​ به میز تکیه دادم.

در حالی که منتظر آماده شدن‌حتی​ غذا بودیم، یه صندلی خالی کشیدم‌آویزه​ جلوم و پاهام رو انداختم روش.

من و برادر ارشد، بدون اینکه حرف خاصی بین‌مون رد‌می‌چسبه​ و بدل بشه، فقط به رهگذرها و تاجرها زل زده بودیم‌متنفر​ و این آسمون معمولی و زندگی روزمره کسالت‌بار رو تماشا می‌کردیم.

تا وقتی که‌بدجوری​ غذا رو آوردن،‌باشه​ همین‌طور تو سکوت موندیم.

وقتی ظرف‌های غذا‌می‌کنه​ رو چیدن روی‌باشی​ میز، برادر ارشدم پرسید.

«یه کم زیاد سفارش ندادی؟»

«خب اضافه‌اش رو می‌ذاریم بمونه. این روزها که‌خیلی​ کلاً روزی یه وعده بیشتر نمی‌خوریم. بذار تا‌کاملاً​ جایی که جا داریم خِرخِره‌مون رو پر کنیم.»

در حالی که داشتیم اون همه غذای‌چون​ جورواجور رو می‌بلعیدیم، برادر ارشدم با چاپستیکش به‌آویزه​ ظرف گوشت خوک ترش و شیرین اشاره کرد.

«چرا این‌قدر‌گرسنه‌تر​ با این‌وقتی​ یکی حال می‌کنی؟»

نگاهی به شیطان شمشیر انداختم.

«چون تو‌دویدن​ مسافرخونه‌مون از‌می‌کنه​ اینا نداشتیم.»

«همم.»

شیطان شمشیر‌گرسنه‌تر​ سرش رو‌وقتی​ تکون داد.

همون‌طور که می‌جویدم، دلیل مسخره و پیش‌پاافتاده‌ای‌کلمه​ که باعث شد عاشق گوشت خوک ترش‌کنید​ و شیرین بشم رو براش تعریف کردم.

«گیر آوردنش سخت بود. یه روز رفتم موادش رو خریدم و تصمیم گرفتم خودم درستش کنم. اون‌قدرها هم که فکر می‌کردم کار شاخی نبود. خیلی شیک تو‌زدن​ بشقاب کشیدمش، یه بطری کوچیک مشروب دوکانگ هم گذاشتم بغلش. یکی‌ش رو با چاپستیک برداشتم، یه گاز زدم و همون‌جا بود که با خودم گفتم... گوشت خوک ترش‌کرد​ و شیرین رو فقط باید از بیرون خرید. همون‌جا قسم خوردم که دیگه هیچ‌وقت خودم درستش نکنم. و خب، من تو پایبند موندن به قسم‌هام خیلی آدم معتقدی‌ام.»

شیطان شمشیر با‌بدجوری​ چاپستیکش یه تیکه‌باشه​ از گوشت خوک برداشت.

«درست کردنش این‌قدر سخته؟»

«احتمالاً مشکل از بی‌عرضگی منه.»

شیطان شمشیر همون‌طور‌گرسنه‌تر​ که داشت گوشت‌گرسنه​ خوک رو می‌جوید، گفت:

«خیلی شیرینه،‌مفید​ فکر نکنم بتونم‌متنفر​ زیاد ازش بخورم.»

مشروب دوکانگی که صاحب‌مسافرخونه‌وقتی​ آورده بود رو برداشتم‌بیشتر​ و تو یه فنجون ریختم.

«باید با شیرینی‌اش کنار بیای.»

برادر ارشدم مشروب دوکانگ‌می‌کنه​ رو سر کشید، تو دهنش‌بیشتر​ چرخوند و بعد قورتش داد.

«تو فرقه، خودت که می‌دونی. اگه یه اتفاقی مثل مسموم کردن غذا از داخل بیفته، تمام آدم‌های تو آشپزخونه و کل‌ترسناکیه​ خاندان‌شون تا سه نسل از دم تیغ می‌گذرن. تازه یه عده آدم مخصوص هم هستن که قبل از سرو کردن، غذا‌داری​ رو می‌چشن و یه عده دیگه هم بعد از سرو دوباره می‌چشنش. فکر می‌کنی این مسخره‌بازی‌ها جلوی مسمومیت‌های غذایی رو گرفت؟»

سرم رو تکون دادم.

«احتمالاً باز‌متنفر​ هم از این‌بدون​ اتفاق‌ها می‌افتاد، نه؟»

«دقیقاً. ولی خب، قانون همون قانون بود، واسه همین اون سه نسل نمی‌تونستن از قتل‌عام خاندان‌شون قسر در برن. بعد از اینکه شدم‌چون​ فرستاده چپ، چند تا خدمتکار بهم دادن که یکی‌شون از همه کم‌سن‌وسال‌تر بود. بعداً تازه فهمیدم که حتی یه بار هم اسمش رو‌بدوه​ نپرسیده بودم. یه روز غیبش زد، واسه همین از بقیه پرس‌وجو کردم. همون‌هایی که همیشه مثل بلبل جواب می‌دادن، یهو به تِته‌پِته افتادن.»

همون‌طور که داشتم‌بدجوری​ براش مشروب می‌ریختم،‌باشه​ به داستانش گوش می‌دادم.

«وقتی دوباره ازشون پرسیدم، بهم گفتن‌باشی​ که بعد از چشیدن غذایی که‌کمک​ قرار بوده من بخورم، افتاده و مرده.»

«همم.»

«یعنی مرگش‌دویدن​ رو مخفی‌می‌کنه​ کرده بودن؟»

شیطان شمشیر ادامه داد:

«آره. تازه اون موقع بود که قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، همه خدمتکارها ریختن سرم‌مثبت​ و به پام افتادن. فقط با یه کلمه از دهن من، تمام خدمتکارها به درک واصل‌کنید​ می‌شدن، یا اگه قضیه بیخ پیدا می‌کرد، تمام کسایی که غذا رو پخته بودن قتل‌عام می‌شدن.»

«تو چی‌کار کردی؟»

برادر ارشدم‌دویدن​ با خونسردی‌می‌کنه​ جواب داد:

«بی‌خیالش شدم.»

«بعید می‌دونم‌گرسنه‌تر​ کار راحتی‌وقتی​ بوده باشه.»

«نبود.»

«پیداشون کردی؟ یا‌گرسنه‌تر​ شخم زدن گذشته‌گرسنه​ خیلی برات سخت بود؟»

شیطان شمشیر‌مفید​ سرش رو‌دست‌پختم​ تکون داد.

«نتونستم. اگه می‌خواستم ته و توی قضیه رو‌بیشتر​ دربیارم، دیگه فقط خدمتکارهام نبودن که می‌مردن، بلکه‌مثبت​ کل آدم‌های تو آشپزخونه هم به فنا می‌رفتن.»

«پس قضیه این‌طوری بوده. با‌بدون​ این حساب خدمتکارها دلایل زیادی‌دنبالم​ واسه خفه خون گرفتن داشتن.»

برادر ارشدم همون‌طور که‌می‌کنه​ غذا می‌خورد، با نگاهی‌خیلی​ خالی به ظرف‌ها خیره شد.

«...یه روز، وسط غذا خوردن یاد اون خدمتکار مرده افتادم. برام عجیب بود که چرا حتی یه بار هم اسمش رو نپرسیده بودم. عجیب بود که اون به جای من سقط شد. می‌خواستم اگه خانواده‌ای داره بهشون برسم، ولی هیچ‌کس‌خودت​ و کاری نداشت. فقط بعد از خوردن اون زهر، خیلی بی‌معنی و مفت مرد. یه حدس‌هایی می‌زدم. کار احتمالاً زیر سر خانواده، برادر یا شاگرد یکی از همون احمق‌هایی بود که سر جایگاه فرستاده چپ باهاشون دوئل مرگ و زندگی کرده‌نمی‌زنه​ بودم. مشکل اینجا بود که تعداد مظنون‌ها بیش از حد زیاد بود. مرگ یه خدمتکار بی‌نام و نشون... اصلاً همه‌چی از کجا شروع شد؟ هر چی بیشتر می‌رفتم تو عمق قضیه، نه تهش معلوم بود و نه می‌شد به نتیجه‌ای رسید.»

به قیافه‌گرسنه‌تر​ برادر ارشدم‌وقتی​ نگاه کردم.

برادر ارشدم گفت:

«وقتی می‌خوای دنبال دلیل بگردی، آخرش می‌رسی به همون آدم‌هایی که خودت کشتی‌شون. تازه اونجا بود که فهمیدم وقتی کسی رو می‌کشی، یه‌جوری یه‌روزی به خودت برمی‌گرده.‌زدن​ حتی اگه این کار رو فقط برای زنده موندن کرده باشی. تمام آدم‌هایی که من و رهبر فرقه کشته بودیم، از خانواده‌ها یا جناح‌های همون کسایی بودن که‌کرد​ سر جایگاه رهبر فرقه باهاش رقابت می‌کردن. واسه همین فهمیدم که سوءقصد به جون من و رهبر فرقه، به همون اندازه طبیعیه که جریان آب تو رودخونه طبیعیه.»

«باید یه چرخه بی‌پایان باشه.»

«فکر می‌کردم همه تو فرقه از من یا رهبر فرقه مثل سگ می‌ترسن، ولی آدمیزاد واقعاً این‌طوری نیست. همون لحظه‌ای که یه نفر تصمیم می‌گیره قید جون خودش رو بزنه، حتی رهبر فرقه هم براش تبدیل می‌شه به یه‌مردی​ آدم معمولی. تو مسیر شیطانی، پر از آدم‌هاییه که خیلی وقت پیش قید زندگیشون رو زدن. خود رهبر فرقه هم وقتی تازه رسیده بود اون بالا، یه بند درگیر سوءقصدهای مختلف بود. حتی یه بار یه قاتل از ناکجاآباد‌انتخاب​ پیداش شد، رهبر فرقه رو به مبارزه طلبید و به دستش هم کشته شد، بدون اینکه حتی یه نفر بفهمه اون مرتیکه اصلاً کی بود. ولی مهارتش اون‌قدر بالا بود که جرئت کرده بود رهبر فرقه رو به چالش بکشه.»

«با دیدن این‌جور‌باشه​ چیزها، چه فکری‌حتی​ با خودت کردی؟»

«فهمیدم که حتی اگه برسی به اون بالا بالاها، بازم نمی‌تونی زندگیت رو هر سمتی که‌کاملاً​ دلت می‌خواد هدایت کنی. فقط می‌افتی تو یه مسیر بی‌پایان از کشتن و کشته شدن، و‌گوش‌تون​ برای اینکه بتونی بری جلو، مجبوری فقط به کشتن ادامه بدی. تا همون روزی که بمیری.»

سرم رو تکون دادم‌دست‌پختم​ و همراه با برادر‌بدون​ ارشد به خوردن ادامه دادم.

غذا دیگه مثل قبل راحت از‌باشی​ گلوم پایین نمی‌رفت، ولی به هر‌کمک​ حال به زور تپوندمش تو حلقم.

نصف غذا دست‌نخورده موند.

بعد از اینکه صاحب‌مسافرخونه ظرف‌ها‌وقتی​ رو جمع کرد، دوباره پاهام رو‌برگشت​ انداختم روی صندلی و لم دادم.

نگاهم افتاد به اون‌دست‌پختم​ پیرمردی که داشت آبنبات‌شکری می‌فروخت،‌حتی​ و از برادر ارشدم پرسیدم.

«فرقه خیلی پولداره؟»

«شدیداً پولداره.»

«چرا این‌قدر پولدار؟»

«چون فرقه یه خاندان از پیش‌ساخته‌شده نبود، و‌بدون​ هر کسی که از بیرون می‌خواد بهش ملحق‌گوش‌تون​ بشه، باید نصف ثروتش رو دو دستی تقدیم کنه.»

«نصفش رو؟ واقعاً چه دلیلی‌گرسنه​ داره یه نفر این‌همه پول رو‌هضم​ بریزه دور تا بتونه عضو بشه؟»

«خاندان‌هایی هستن که مجبورن این کار رو بکنن. مقر قدیمی، کنترل یه مسیر تجاری خاص با مناطق‌چیز​ غربی رو تو دستش داره. برای یه صنف تجاری، پیوستن به فرقه و استفاده از اون مسیر، می‌تونه‌نگاهم​ ثروت عظیمی براشون به همراه بیاره که اصلاً با اون نصف ثروتی که اول کار دادن، قابل‌قیاس نیست.»

«پس خاندان‌هایی هم هستن‌می‌کنه​ که از این راه‌خیلی​ حسابی جیب‌شون رو پر کردن؟»

«چندتایی پیدا می‌شن. تازه اونا‌متنفر​ بین خودشون هم اتحاد تشکیل‌کلمه​ می‌دن تا دامنه‌شون رو گسترش بدن.»

«مثلاً کدوما؟»

«معروف‌ترین‌شون خانواده وی‌باشه​ میونگ‌چون و گروه‌حتی​ تجاری جاده ابریشم هستن.»

«واقعاً لازمه با فرقه شیطانی‌وقتی​ دست به یکی کنن و‌می‌چسبه​ این‌قدر روی این مسیر پافشاری کنن؟»

برادر ارشدم سر تکون داد.

«کارهای خیلی بیشتری از دستشون برمیاد. تو مناطق غربی، خیلیا هستن که به خاطر دینشون تحت تعقیب و آزارن. اونا کمکشون‌باشه​ می‌کنن به دشت‌های مرکزی مهاجرت کنن و تو کار تجارت برده هم دست دارن. حتی اگه اقلام ممنوعه بیارن، هیچ تحریمی‌شمشیر​ در کار نیست و اگه مشکلی پیش بیاد، مقر قدیمی وارد عمل می‌شه و با زور بازو قضیه رو فیصله می‌ده.»

«یعنی ممکنه خانواده مادری ارباب‌زاده اول از همون‌زدن​ جناح باشن؟ اگه رهبر فرقه اول با اونا‌همچین​ دست به یکی کرده باشه، لابد خانواده خرپولی‌ان.»

«بعید نیست.»

«اونایی که دیوونه هنرهای رزمی‌ان، اونایی که دیوونه پولن رو کنترل می‌کنن، و‌دنبالم​ وقتی اون پول‌پرست‌ها دوباره هنرهای رزمی یاد بگیرن، این خودش می‌شه یه مسیر‌شیطان​ شیطانیِ قدرتمند دیگه. به هر حال، نابود کردن کامل فرقه شیطانی تقریباً غیرممکنه.»

«چی باعث‌گرسنه‌تر​ شد این‌وقتی​ حرف رو بزنی؟»

«تاجرها ذاتاً هر چی پولشون بیشتر می‌شه، محتاط‌تر و آب‌زیرکاه‌تر می‌شن. اگه مسیر شیطانی پس زده بشه، اونا تو جلد‌ترسناک​ تاجر فرو می‌رن، و اگه مسیر شیطانی قدرت بگیره، یه رویه دوگانه نشون می‌دن و خودشون رو وصله فرقه می‌کنن.‌سفارش​ از اونجایی که برای پول درآوردن دست به هر کثافتی می‌زنن، حتماً تو مسیر تجارت هم یه مسیر شیطانی پیدا می‌شه.»

نگاهم با نگاه پیرمردی که‌وقتی​ تو خیابون نشسته بود گره‌می‌چسبه​ خورد و از برادر ارشدم پرسیدم.

«برادر ارشد،‌مفید​ نظرت با یه‌متنفر​ تیکه آب‌نبات چیه؟»

«من چیزای شیرین نمی‌خورم.»

«حالا انگار هر روز می‌خوری.»

رفتم پیش پیرمرد،‌گرسنه‌تر​ یه کم آب‌نبات‌گرسنه​ خریدم و برگشتم.

ریختمشون روی میز، یه تیکه تافی‌باشه​ گرد که به یه چوب چسبیده‌تمام​ بود برداشتم و چپوندم تو دهنم.

برادر ارشدم بینشون گشت‌وقتی​ و کوچیک‌ترینشون رو برداشت‌بیشتر​ و گذاشت تو دهنش.

نگاهم رو‌متنفر​ دوختم به پیرمرد‌بدون​ و گفتم: «شیرینه.»

به برادر ارشدم نگاه‌می‌کنه​ کردم: «نگران نیستی تو‌خیلی​ آب‌نباتا سم ریخته باشن؟»

برادر ارشدم‌مفید​ داشت به‌دست‌پختم​ پیرمرد نگاه می‌کرد.

پیرمرد با دستپاچگی به‌وقتی​ برادر ارشدم لبخند زد و‌می‌چسبه​ یه بار سر تکون داد.

بعدش برادر ارشدم هم یه بار‌حتی​ سر تکون داد: «سمی در کار‌آویزه​ نیست. خب طبیعی هم هست، ولی...»

یکی از کارگرهای مسافرخونه رو‌وقتی​ که داشت رد می‌شد صدا‌می‌چسبه​ زدم و به آب‌نبات‌ها اشاره کردم.

طرف به آب‌نبات‌ها نگاه‌دست‌پختم​ کرد، بعد به یکیشون‌بدون​ اشاره کرد و گفت: «ممنون.»

یه لحظه بعد، شاید چون مشتری تو‌خیلی​ دست و بالش نبود، همون دور و بر‌کاملاً​ نشست و با ما زل زد به خیابون.

برادر ارشدم در‌باشه​ حالی که آب‌نبات‌حتی​ رو می‌جوید، گفت: «اخیراً.»

«بله.»

«دفعاتی که به مرگ فکر می‌کنم کمتر‌چون​ شده. با این وضعیت ذهنی، نمی‌تونم بفهمم‌افتاد​ نسبت به قبل قوی‌تر شدم یا ضعیف‌تر.»

خندیدم و جواب دادم:‌وقتی​ «این دیگه چه چرت‌بیشتر​ و پرتیه؟ مگه افسردگی داری؟»

برادر ارشدم هم‌باشه​ خندید و گفت:‌حتی​ «حق با توئه.»

برادر ارشدم یه صندلی‌می‌کنه​ خالی گذاشت جلوش و‌خیلی​ جفت پاهاش رو انداخت روش.

مردهایی که هیچ غلتی‌دست‌پختم​ برای کردن ندارن و‌بدون​ عین خیالشونم نیست؛ این ماییم.

«هر وقت به مرگ فکر‌گرسنه​ کردی، یاد اون نودل‌هایی بیفت که‌هضم​ من پختم. جهنم واقعی همون بود.»

بالاخره برادر‌متنفر​ ارشدم زد‌چون​ زیر خنده.

منم در حالی‌گرسنه‌تر​ که آب‌نباتم رو‌گرسنه​ می‌مکیدم، باهاش خندیدم.

کارگر مسافرخونه که کنارمون بود‌متنفر​ لبخندی زد و پرید وسط‌کلمه​ حرفمون: «...پس دست‌پختت باید افتضاح باشه.»

نگاهی بهش‌گرسنه‌تر​ انداختم و جواب‌گرسنه​ دادم: «خفه‌خون بگیر.»

«چشم، قربان.»

«تا حالا امتحانش کردی؟»

«نه.»

«این دور‌گرسنه‌تر​ و بر کجا‌گرسنه​ کوفته‌های خوبی داره؟»

کارگر به‌متنفر​ یه کوچه اون‌طرف‌بدون​ خیابون اشاره کرد.

«اگه بری داخلش، یه مغازه کوفته‌فروشی هست. اگه‌خیلی​ یه پولی برای انعام بدی، می‌تونم همین الان برم‌مثبت​ برات بخرم. به هر حال مشتری‌ای در کار نیست.»

«این کار رو می‌کنی؟»

«آره.»

کیسه پولم رو درآوردم و گفتم: «پس به اندازه خودت، صاحب‌کارت‌افتاد​ و سرآشپز بخر. مال ما رو هم یه جوری بپیچ که بردنش‌شیطان​ راحت باشه. حواست باشه وقتی داری می‌دوی، مواد داخل کوفته‌ها بیرون نریزه.»

«فهمیدم.»

پسره پول رو‌بدجوری​ گرفت و راه‌باشه​ افتاد سمت کوفته‌فروشی.

برادر ارشدم در حالی که‌گرسنه​ یه تیکه آب‌نبات دیگه برمی‌داشت، زیر‌هضم​ لب گفت: «این لعنتی بدجور اعتیادآوره.»

«داداش، دندونات می‌پوسه. دیگه نخور.»

برادر ارشدم یه‌گرسنه‌تر​ تیکه تافی گرد برداشت‌باشی​ و انداخت تو دهنش.

یه لحظه بعد، پسره در حالی‌باشه​ که تو هر دستش یه بسته‌تمام​ کوفته بود، از کوچه پیداش شد.

رو به پسره که‌وقتی​ داشت می‌دوید گفتم: «هوی،‌بیشتر​ چرا این‌قدر کوفته خریدی؟»

«مرتیکه، تو‌متنفر​ پسر صاحب همون‌بدون​ کوفته‌فروشی هستی، نه؟»

«نه بابا، نیستم.‌گرسنه‌تر​ خودت پول زیادی‌گرسنه​ دادی، منم زیاد خریدم.»

«بازم خیلی زیاده.»

پسره یه بسته رو گذاشت‌گرسنه​ روی میز، اون یکی رو‌برگشت​ برد تو آشپزخونه و بعد برگشت.

«حسابی می‌خورمشون.»

«بزن تو رگ.»

درست همون موقع، یه پیرزن قوزکرده از‌چون​ کوچه بیرون اومد و در حالی که‌افتاد​ انگار داشت با خودش حرف می‌زد، داد کشید.

«دونگ سوپ، بقیه‌اش...‌می‌کنه​ بقیه پول، باید‌باشی​ بقیه پول رو بگیری.»

پسره رو به پیرزن‌چون​ که داشت از خیابون‌زدن​ رد می‌شد، داد زد.

«هی، ننه. که گفتم‌می‌کنه​ پیش خودت نگه‌دار. چرا‌خیلی​ تا اینجا کشوندیش آوردی؟»

پیرزن در جوابش فریاد زد.

«بقیه پول از قیمت کوفته‌ها‌گرسنه​ بیشتره، بچه جون. مگه پیک بودی؟‌هضم​ بقیه پول رو بهش پس بده.»

پیرزن پول خردها رو‌چون​ داد دست پسره و‌زدن​ بعد به من نگاه کرد.

«تو فرستادیش دنبال کوفته؟»

سرم رو تکون دادم: «آره.»

«چرا این‌قدر بهش پول دادی؟»

«مادرجان.»

«بله.»

«تا حالا‌مفید​ کلمه 'ولخرجی'‌دست‌پختم​ به گوشت خورده؟»

«شنیدم.»

«من همون‌متنفر​ جوونیم که پولاش‌بدون​ رو می‌ریزه دور.»

پیرزن دستاش رو‌گرسنه‌تر​ به هم کوبید و‌باشی​ با صدای بلند خندید.

پیرزن سرزنده‌ای بود.

به دونگ‌گرسنه‌تر​ سوپ گفتم: «پول‌گرسنه​ رو بهش برگردون.»

دونگ سوپ بقیه‌باشه​ پول رو دوباره‌حتی​ داد دست پیرزن.

پیرزن در حالی که پول‌ها‌وقتی​ رو محکم چسبیده بود، دستش‌می‌چسبه​ رو کمی بالا آورد: «چه بادآورده‌ای.»

«بیا بریم.»

دونگ سوپ زیر بازوی‌وقتی​ پیرزن رو گرفت و‌بیشتر​ با هم برگشتن سمت مغازه.

اون دو‌متنفر​ تا مدام به‌بدون​ هم غر می‌زدن.

«بهت گفتم پیش خودت نگه‌دار. چرا تا اینجا‌خیلی​ دویدی آخه؟ اگه با این کار به کمرت‌کاملاً​ فشار بیاد، پول داروت بیشتر از این حرفا می‌شه.»

آب‌نباتم رو مکیدم و گفتم.

«برام سواله این پولا اصلاً از کدوم گوری اومده. از اونجایی که دست باند‌چرخه​ خرگوش سیاه بود، شاید پولی باشه که راکشاسای بزرگ جمع کرده. یا شاید هم پولی‌افتاد​ باشه که اتحاد جنگل سبز قله جنوبی تلنبار کرده. هیچ ایده‌ای ندارم ریشه‌اش از کجاست.»

ناگهان، من و‌باشه​ برادر ارشدم به‌حتی​ کوچه خیره شدیم.

دونگ سوپ در حالی که‌وقتی​ یه لگد نثار ماتحتش شده‌می‌چسبه​ بود، به بیرون پرتاب شد.

بعد دو تا لات و‌متنفر​ لوت پیداشون شد و پس‌گردنی‌کلمه​ محکمی به دونگ سوپ زدن.

«وقتی ما‌گرسنه‌تر​ رو می‌بینی باید‌گرسنه​ سلام کنی. حروم‌زاده.»

اراذل و اوباش‌باشه​ محلی بودن که حسابی‌کلمه​ به خودشون رسیده بودن.

انگار که با هم هماهنگ کرده باشیم،‌باشی​ نگاهم با نگاه برادر ارشدم گره خورد‌می‌کرد​ و بعد رو به اوباش داد زدم.

«هوی... هوی با شمام!»

وقتی دوباره‌گرسنه‌تر​ داد زدم، اوباش‌گرسنه​ بهم نگاه کردن.

با نگاهی به داخل کوچه، چهره‌هاشون‌حتی​ کمی تو هم رفت و سه‌آویزه​ چهار نفر دیگه هم اومدن بیرون.

بعد پنج شیش نفرشون‌می‌کنه​ دور هم جمع شدن‌خیلی​ و رو به من گفتن.

«چیه...؟»

«چه مرگته!»

در مجموع شیش نفر از اونا جلوی من و برادر ارشدم‌افتاد​ ایستاده بودن و واسه ما قیافه می‌گرفتن، اما وقتی چشمشون به‌لقب​ شمشیر چوبی و شمشیر نور افتاد، جو تو یه چشم‌به‌هم‌زدن عوض شد.

جالب‌تر از همه اینکه، بعضی‌هاشون‌وقتی​ با دیدن برادر ارشدم حتی‌می‌چسبه​ نمی‌تونستن دهنشون رو باز کنن.

نگاهی به‌مفید​ اراذل محلی‌دست‌پختم​ انداختم و گفتم.

«چرا می‌زنینش،‌گرسنه‌تر​ کثافتا؟ خیلی‌وقتی​ عجله دارین بمیرین؟»

هر شیش نفرشون با‌چون​ قیافه‌هایی دستپاچه گونه‌هاشون رو‌زدن​ خاروندن یا از نگاهم دزدیدن.

لباس‌ها، سن و سال، قیافه‌های‌وقتی​ شرور و جو حاکم رو‌می‌چسبه​ برانداز کردم و بعد گفتم.

«قیافه تک‌تکتون‌مفید​ رو سپردم‌دست‌پختم​ به ذهنم.»

«...»

«من برادر بزرگتر مونگ رانگ‌بدون​ هستم، پس فقط صبر کنین.‌دنبالم​ می‌رم آمار همه‌تون رو بهش می‌دم.»

بالاخره یکی از‌گرسنه‌تر​ مردا با قیافه‌ای‌گرسنه​ شوکه بهم نگاه کرد.

«بله؟»

«گفتم من‌گرسنه‌تر​ داداش بزرگتر‌وقتی​ مونگ رانگ هستم.»

هر شیش‌متنفر​ نفرشون یهو مثل‌بدون​ میخ سیخ ایستادن.

«آه، معذرت می‌خوام. قربان. نشناختمتون.»

«شرمنده‌ام.»

«ببخشید، قربان.»

عجیب بود که تو این محله،‌حتی​ اسم مونگ رانگ از حضور برادر‌آویزه​ ارشدم هم ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.

از اونجایی که روزهاش رو به پرسه زدن تو محله، کتک زدن‌هضم​ مردا و مخ‌زنی هر زنی که می‌دید می‌گذروند، مونگ رانگِ برکه عقاب‌بدون​ سفید حتماً بدنامی‌ای در حد ده استاد بزرگ دشت‌های مرکزی پیدا کرده بود.

به دونگ سوپ اشاره کردم.

«دونگ سوپ برادر کوچیکتریه که مونگ رانگ‌خیلی​ هواشو داره. ازش عذرخواهی کنین. قبل از‌چرخه​ اینکه اون حروم‌زاده‌ی گندزن رو بکشونم اینجا.»

بعد از تماشای‌باشه​ عذرخواهی اون اوباش رقت‌انگیز‌کلمه​ از دونگ سوپ، گفتم.

«گمشین.»

«چشم.»

بعد از اینکه اون‌وقتی​ بی‌مصرف‌ها جیم شدن، نگاهم با‌می‌چسبه​ نگاه برادر ارشدم گره خورد.

اونم قیافه‌اش‌متنفر​ بدجور مات‌چون​ و مبهوت بود.

«بدنامی شاگردت‌دویدن​ واسه خودش‌می‌کنه​ عالمی داره، نه؟»

«واقعاً همین‌طوره.»

همراه با برادر‌می‌کنه​ ارشدم، از ته‌باشی​ دل زدیم زیر خنده.

ناولها | novelha.net