چپتر 142: اون توضیح طولانی بود چون تو نفهمیدی
0روز بعدجامعه از عرقخوریزندگی با راهزنهای کوهستان.
من سوار اسبنبودن بودم و راهزنهاعجله گاریها رو میروندن.
گاریها پر از گنج، طلازخمی و نقرهای بود که اتحادنکردم قله جنوبی جمع کرده بود.
اگه قرار بود همهسرعت اینا رو ببرم فرقهخوردن هائو، اختلاس حساب میشد.
منم همچین قصدیمیکشیدم نداشتم، چون خودم پولمنکته از پارو بالا میره.
در عوض، اگه این موضوع رو بانکردم استراتژیست گونگسون وول توی شعبه کوهستان ثابتمحض حل و فصل میکردم، میشد تقسیم غنایم جنگی.
ما تمام گنجینهها و ثروتی که رهبر اتحاد یاریول جمعنکردم کرده بود رو بار گاریهایی کردیم که پای قله جنوبیآورده مونده بود و جوری حرکت کردیم انگار داریم محموله اسکورت میبریم.
شده بودیمعجله یه جور «آژانسمتوسطی اسکورت راهزنان کوهستان».
بعد از استخدام راهزنهای بازمانده بهسختتر عنوان نگهبان اسکورت، از قله جنوبیکنی به سمت شعبه کوهستان ثابت راه افتادم.
تا الان، یعنی رهبرواسه اتحاد ایم با اعضای اتحادمتوسطی به قلعه روح چوب رسیده؟
راهی برای دونستنش نداشتم.
به هر حال، رهبر اتحادمتوسطی ایم حتماً اعضای اتحاد رومحض مثل دم دنبال خودش میکشید.
منم یه صفمیکشیدم از آدمای کف جامعهنکته رو دنبال خودم میکشیدم.
زندگی کدوممون سختتر بود؟
نکته مهم این بود کهزخمی با هر موقعیتی صادقانه برخورد کنی،سرعت پس نیازی به مقایسه برتری نبود.
راهزنهای زخمیعجله کم نبودن، واسهمتوسطی همین عجله نکردم.
با سرعت متوسطی حرکت میکردیم، واسه غذا خوردن وایمیستادیم و به محضکنی اینکه غذایی که از قلعه کوهستان آورده بودیم تموم شد، راهزنهایی که قیافشونمیکردیم موجهتر بود رو فرستادم به یه روستا یا بازار تا غذای بیشتری بخرن.
اونجا بود کهنبودن صحنهای رو دیدم کهنکردم تو عمرم ندیده بودم.
راهزنی که باید میرفت غذازخمی بخره قیافهای گرفته بود انگارنکردم با بزرگترین بحران زندگیش روبرو شده.
مگه پول دادننکردم و غذا خریدنمیکردیم انقدر کار ترسناکی بود؟
نه کاملاً خندهدار بود و نه کاملاً غمانگیز، ولیموقعیتی با این حال اون مرد رو که داشت مثلنبودن بید میلرزید فرستادم جایی که مردم عادی زندگی میکردن.
«چرا اینقدر میلرزینبودن مرتیکه؟ یه کتک حسابینکردم میخوای تا آدم شی؟»
راهزنها که مدام عرق پیشونیشونزخمی رو پاک میکردن، آب دهنشوننکردم رو قورت دادن و جواب دادن:
«نه قربان.عجله ما دیگهسرعت داریم میریم.»
وقتی رفتنجامعه غذا بخرن نگاهشونکدوممون کردم و پرسیدم:
«این یاروها، چشونه؟»
جانگ سان جواب داد:
«نمیدونم. شاید بخاطرنکردم اینه که تامیکردیم حالا غذا نخریدن.»
«چیز مهمی نیست که. قرار نیست کهنکته فقط با غذا خریدن جنگ و دعوامقایسه راه بیفته. فقط باید پول رو بدن.»
«بله.»
کمی بعد، راهزنها صحیح وزخمی سالم با غذا برگشتن، انگارنکردم که شاخ غول رو شکسته بودن.
عمداً یه جاینکردم خلوت نشستیم تامیکردیم با راهزنها غذا بخوریم.
راهزنها با ولع غذا میخوردن،کدوممون از طعمش لذت میبردن وصادقانه حتی یه تیکه هم باقی نذاشتن.
یکم بیربط بود، ولیواسه اسم اکثر راهزنها رو فراموشمتوسطی کرده بودم، بجز چند نفر.
از اونجایی که کسایی که اسمشون یادم بودهمین و اونایی که یادم رفته بود قاطی پاتیوایمیستادیم بودن، عمداً هیچکدومشون رو به اسم صدا نزدم.
«شماها باید تو راه لباسهاتون رو عوض کنید. گاریهاوایمیستادیم پر از سکههای نقره استاندارده، پس اگه بازار بزرگیفرستادم دیدیم که لباس میفروخت، میریم اونجا و چند تا میخریم.»
«بله.»
«نمیفهمم چطوری تکتک شماها جوریهمین لباس میپوشید که از صدمیکردیم فرسخی داد میزنه "من راهزن کوهستانم".»
او چونِ نادون جواب داد:
«مگه لباسهامون چشونه؟نکردم ما فکر میکنیم خیلیغذا هم خوب لباس پوشیدیم.»
یه آهجامعه بیاختیار اززندگی دهنم پرید.
«آره ارواح عمت...»
فقط با نگاه کردن به هموننبودن یارو او چون، لباس بالا ومتوسطی پایین تنهش اصلاً به هم نمیخورد.
احتمالاً چون لباسهانکردم رو از آدمایمیکردیم مختلف دزدیده بود.
اگه با اون ریخت و قیافهسختتر تو یه خیابون شلوغ راه میرفت،کنی مردم خود به خود ازش دوری میکردن.
اون شب، با دیدن ذوق کردن اوننکردم مردای عجیب برای خریدن و پوشیدن لباسمحض نو، یه حس سرزنشِ خود بهم دست داد.
به هر حال،برتری از قله جنوبینبودن تا کوهستان ثابت.
بعد از تبدیل کردن راهزنها بهمیکردیم چیزی که کموبیش شبیه آدمیزاد باشه، ظهرآورده روز سوم به نزدیکی کوهستان ثابت رسیدم.
قبل از ورود به شعبه کوهستان ثابت،نکته پیشبینی کرده بودم که راهزنهای همراهم بامقایسه نگاههای تحقیرآمیز روبرو میشن، ولی کاریش نمیشد کرد.
فکرم این بود که اگه یهعجله عمر کار خلاف کردی، باید بتونیخوردن یه مقدار تحقیر رو هم تحمل کنی.
با اون راهزنهانکردم که دنبالم بودن بهغذا شعبه کوهستان ثابت رسیدم.
البته که این مردازندگی رو نیاورده بودم تا بهموقعیتی استراتژیست اتحاد موریم معرفیشون کنم.
ولی قبل از اینکه حتی بتونم وارد شعبه بشم، اعضای اتحاد موریمخوردن و نیروهای متحد شعبه کوهستان ثابت، که راهزنها رو با حمله دشمنبازار اشتباه گرفته بودن، یهو ریختن بیرون و یه وضعیت بنبست ایجاد کردن.
به استراتژیستمقایسه گونگسون وول نگاهزخمی کردم و گفتم:
«استراتژیست گونگسون، منم. رهبر فرقه هائو.میکردیم به نظر میاد همه با عجلهغذایی اومدن بیرون تا به استقبالم بیان.»
گونگسون وولجامعه با قیافهایزندگی دستپاچه جواب داد:
«جریان اینزخمی راهزنهای پشتواسه سرت چیه؟»
«یعنی انقدر تابلوئه؟»
«بله.»
سرم رو برگردوندم تا مردایی روسختتر که موقتاً شغلشون رو از راهزنیکنی به محافظت تغییر داده بودن برانداز کنم.
چطوری میتونستمزخمی اینو بهینهواسه توضیح بدم؟
اول سعی کردمبرتری از اسم رهبرنبودن اتحاد مایه بذارم.
«رهبر اتحادعجله ایم هیچسرعت خبری بهتون نداد؟»
«نه.»
«کار اتحاد قله جنوبی پریروز کلاً تموم شد. زندانیهای زیادی اونجا بودن، واسه همین بعضی از راهزنها با رهبر اتحاد ایم رفتن تا فوراً به قلعه روح چوب حمله کنن. باعمرم این حال، نیروهای زیادی باقی مونده بودن، پس من مراقبشون بودم. بعد از نابود کردن مقر اتحاد قله جنوبی، اموال دزدیای که انبار کرده بودن رو جابجا کردیم. به عبارت دیگه،میکردن من تمام غنایم جنگی حاصل از حمله به اتحاد قله جنوبی رو آوردم. وقتم کمه، واسه همین طولانی توضیح دادم، ولی مطمئنم آدم باهوشی مثل استراتژیست گونگسون همه چی رو گرفت، نه؟»
تازه اون موقع بود کهزخمی قیافه گرفته گونگسون وول یکمنکردم باز شد و سر تکون داد.
«رهبر فرقه، خسته نباشید.»
«حرفش رو هممیکشیدم نزن. اموال دزدیسختتر رو کجا باید ببریم؟»
درست همون موقع، مردی که دیرترعجله از استراتژیست گونگسون از داخل اومده بودوایمیستادیم بیرون، با صدایی نچسب پرید وسط حرفمون:
«فعلاً بذاریدشون همونجا. نباید اولزخمی همشون رو طنابپیچ کنیم ونکردم بعد خودمون کالاها رو جابجا کنیم؟»
چشمام رو ریز کردم ومتوسطی به ساما هاک که خودش رواینکه انداخته بود وسط بحث نگاه کردم.
وقتی بهش چشمغرهمیکشیدم رفتم، ساما هاکسختتر هم متقابلاً چشمغره رفت.
یه نگاه نامهربوننبودن همیشه با یه نگاهنکردم کثافت جواب داده میشه.
«این مردا تحت نظارت منن، پس نیازی به بستنشون نیست. رئیس خاندان ساما، بهت هشدارخوردن میدم، به من دستور نده. مهارتهات که خیلی برجسته به نظر میاد، اخلاقت هم کهبخرن همینقدر باشکوهه، پس چرا نرفتی به قلعه روح چوب حمله کنی؟ واقعاً عجیبه که اینجا موندی.»
ساما هاک درنکردم حالی که نگاهممیکردیم میکرد لبخند زد.
«نیازی نیست تو دربارهزندگی مسائلی که قبلاً بحثمهم و تصمیمگیری شده سوال بپرسی.»
رزمیکارای خاندان ساما دور وهمین بر ساما هاک همین الانش داشتنغذا با چشمای غیردوستانه بهم چشمغره میرفتن.
لبام رومقایسه یه نمهنبود خیس کردم.
آخه من چه غلطی کردم؟
غنایم رو که نبردم فرقه هائو، فقط بهمهم راهزنهای بازمانده گفتم کالاها رو جابجا کنن تا بینزخمی رهبر اتحاد ایمِ زحمتکش و اعضای اتحاد تقسیم بشه.
همین و بس.
یه نگاه به راهزنها انداختم.
خیلیهاشون زخمی بودن و بامتوسطی دیدن نیروهای اتحاد موریم و اساتیداینکه خاندانهای نجیب جلوشون، زهرهترک شده بودن.
تازه، اونا دنبالم اومده بودن چون بهمنکته اعتماد داشتن، ولی حالا که اوضاع عجیب وبرتری غریب شده بود، هیچکدومشون راضی به نظر نمیرسیدن.
به جانگ سان گفتم:
«فعلاً بارهایی که دستتونهنبود رو بذارید زمین. وهمین از گاریها فاصله بگیرید.»
جانگ سان جواب داد:
«بله، رهبر فرقه.»
به محض اینکه حرفمواسه تموم شد، ساما هاکسرعت به ملازماش دستور داد:
«...شماها، برید راهزنهابرتری رو مجبور کنید زانوواسه بزنن. همشون رو ببندید.»
رزمیکارای خاندانعجله ساما یکصداسرعت جواب دادن:
«اطاعت.»
قبل از اینکه رزمیکارای خاندانهمین ساما بتونن بیشتر از دومیکردیم سه قدم بردارن، آمپرم زد بالا.
«وایسید!»
«...»
به رزمیکارانجامعه خاندان سامازندگی چشمغره رفتم.
«اینها مردانی هستن که دیروز تسلیم شدنشون رو همراه بامیکردیم رهبر اتحاد ایم قبول کردیم. فکر کنم بهتون گفتم که منموجهتر اینا رو زیر بال و پر خودم گرفتم. بستنشون لازم نیست.»
یک رزمیکارمقایسه میانسال از خاندانزخمی ساما جواب داد:
«چطور ممکنه رهبرِ بهاصطلاح فرقهی گمنامی مثل فرقه هائو اینقدر بیادب باشه؟ اتحاد موریم و نیروهایقیافشون جناح راستین دستبهدست هم دادن تا دزدان دریایی و کوهستان رو نابود کنن. حقش اینه کهبخره اول دست و پاشون رو ببندیم و بعد اتحاد موریم تصمیم بگیره چطور باهاشون رفتار کنه.»
سرم رو تکون دادم.
«درسته.»
«درسته؟»
«اتحاد موریم باید تصمیم بگیره.متوسطی تو مال خاندان سامایی. پسمحض دهنت رو ببند. استراتژیست گونگسون.»
گونگسون وول جواب داد:
«رهبر فرقه، لطفاً بفرمایید.»
«منظورم درست منتقل نشده. موندن من توی اتحاد جنگل سبز قله جنوبی برای پاکسازی باقیموندهها و به دست گرفتن کنترل، یه ضرورت استراتژیک بود. همونطور که میبینید، تنها موندم. دلیلبخرن اینکه غنایم دزدی اتحاد قله جنوبی رو اینجا آوردم این بود که میخواستم این غنایم به رهبر اتحاد ایم و اعضای زحمتکش اتحاد برسه. اگه غیر از این بود، میدادمبید راهزنا همهش رو ببرن فرقه هائو. کنترل این وضعیت باید دست تو باشه، استراتژیست گونگسون، پس چرا هی داری بین من و خاندان ساما آتیش میسوزونی؟ نمیتونی اوضاع رو جمعوجور کنی؟»
صورت سفید گونگسوننکردم وول درجا مثلمیکردیم لبو سرخ شد.
«آه، رهبر فرقه،میکشیدم لطفاً موضعتون روسختتر یه کم شفافتر کنید.»
«چطوری؟»
«اینایی که با خودتون آوردید زندانیان؟ یا همونطور که گفتیدنکردم جذبشون کردید؟ هر چی که باشه، من به تصمیم شما احترامتموم میذارم. ولی اگه زندانی باشن، درستش اینه که اول بسته بشن.»
تو دلم یهنکردم کم هول شدم، ولیغذا سرم رو تکون دادم.
«آها، فهمیدم. تومیکشیدم این حالت، فعلاًسختتر میبرمشون توی فرقه هائو.»
به محض اینکه حرفم تموم شد، سامانکردم هاک زد زیر خنده و رزمیکارای خاندانمحض ساما هم باهاش همراهی کردن و بلند خندیدن.
«هاهاهاها...»
من وعجله راهزنا وسط مسخرهبازیمتوسطی اونا وایساده بودیم.
ساما هاکجامعه بهم نگاهزندگی کرد و گفت:
«هوی، رهبر فرقه هائو، کدوم فرقهای تو این دنیا راهزنای کوهستان رو جذب میکنه و ازشون کار میکشه؟ یعنی اینقدر کمبود نیرو داری که حتیغذای همچین آدمایی رو به عنوان عضو فرقه قبول میکنی؟ اگه شایعه بشه فرقه هائو راهزنا رو راه داده، ارشدها و جوجههای مختلف جناح راستین چهکاملاً فکری در موردت میکنن؟ من حاضر بودم با وجود سن کمت به عنوان یه رهبر فرقه باهات رفتار کنم... ولی حتی طرز فکرت هم، نچ نچ.»
«دلیلی داره کهبرتری نشه راهزنا رونبودن عضو فرقه کرد؟»
ساما هاک بانکردم قیافهای که انگار براشغذا جالب بود جواب داد:
«رهبر فرقه هائو،میکشیدم واقعاً فکر میکنیسختتر این کار منطقیه؟»
با قیافهای خشک جواب دادم:
«من همینم که هستم.»
«...»
به هر حال، بیشتر کاراییکدوممون که از وقتی وارد موریمصادقانه شدم انجام دادم، هیچ منطقی نداشتن.
بیشتر اعضای فرقه هائو همینجوریاش هم مالنکردم جناح غیرمتعارف بودن، پس از دید من، فرقاینکه زیادی بین جناح غیرمتعارف و راهزنای کوهستان نبود.
اگه همهی اعضای جناح راستین آدمحسابی بودن و همهی اعضاینکردم جناح غیرمتعارف حرومزادههایی بودن که حقشون بود تا حد مرگ کتکتموم بخورن، اونوقت ارادهی دنیا و ارادهی من با هم یکی نمیشد.
چون من همچین فکری نمیکنم.
یادم اومد که هرچند نیت من و رهبر اتحاد ایم سو-بکبرخورد فقط با چند کلمه ساده با هم جور درمیاد، ولی با آدمیسرعت مثل ساما هاک، هر چقدر هم بحث کنیم، هیچوقت به تفاهم نمیرسیم.
ولی از زندگینبودن قبلیم میدونستم کهعجله دنیا همینجوری میچرخه.
اگه دوران شیطان دیوانه تو زندگی قبلیم بود، همین الاننکردم از اسب پیاده میشدم و به ساما هاک حمله میکردم،آورده ولی صبرم زیاد شده و دیدگاهم یه کم بازتر شده.
تصمیم گرفتم تا جایی که میتونممیکردیم تحمل کنم، بیشتر بحث کنم وغذایی بیشتر درگیر بشم، هر چی که بشه.
به رزمیکارایجامعه جناح راستین نگاهکدوممون کردم و گفتم:
«...میتونم ناراحتیتون رو از اینکه زندانیا راهزن هستن درک کنم. همونطور که وقتی رهبرمحض اتحاد ایم برگرده متوجه میشید، من کسی بودم که بیشترین تعداد راهزن رو توی اتحادصحنهای قله جنوبی کشتم. فکر کنم بیشتر از صد نفرشون رو تا حد مرگ زدم، درسته؟»
وقتی به جانگبرتری سان نگاه کردم، باواسه قیافهای عبوس جواب داد:
«بله، درسته.»
«این یعنی من که بیشتر از هر عضو دیگهای از اتحاد موریم کشتار کردم، بیشترین مسئولیت رو هم دارم. من بودم که بهشون پیشنهاد تسلیم دادم و من بودم که گفتم به کسایی که تسلیم بشن فرصت زندگی میدم. بنابراین، برای اینکه سر حرفم بمونم، میبرمشونعمرم توی فرقه هائو و ازشون استفاده میکنم. منظورم از "استفاده" این نیست که مثل زندانی یا برده باهاشون رفتار کنم، بلکه به اونایی که میخوان یه حرفهای یاد بگیرن اجازه میدم یاد بگیرن و به کسایی که مسیری غیر از راهزنی انتخاب کنن یه فرصت میدم. اگهقربان تشخیص بدم هر کدومشون شخصیت درستوحسابی ندارن، خودم تو فرقه هائو با دستای خودم تا حد مرگ میزنمشون. این مردا تا دیروز راهزن بودن. از امروز، متعلق به فرقه هائو هستن، پس جلوی من حرفی از زندانی یا بستنشون نزنید. ارشدها و جوجههای موریم، حرفم رو میفهمید؟»
همونطور کهزخمی انتظار میرفت، ساماهمین هاک اومد جلو.
«اگه من اجازه ندم چیکار میکنی؟ اونا باید خدا رو شکر کنن که فقط به عنوان زندانی باهاشون رفتار میشه.آورده تو یه صف از آشغالایی که باید همینجا و همینلحظه کلهشون قطع بشه رو ردیف کردی و به عنوان اعضایقیافهای فرقه هائو معرفی میکنی؟ استراتژیست گونگسون، فکر میکنی این درسته؟ اینکه فکر کنیم همچین فرقهای متحد جناح راستینه... واقعاً مسخرهست.»
یه لحظه،عجله زدم توسرعت گوش خودم.
چک...!
نصفهنیمه یهزخمی فحشی دادم،واسه بعد قورتش دادم.
«...»
با این حال، خشم فورانمتوسطی کرد، پس یه لحظه چشماممحض رو بستم و دوباره باز کردم.
برای یه لحظه گذرا، تصور کردم که ساما هاک رو گرفتمبرخورد و تیکهتیکهاش کردم، ولی بعد قیافه ناامید ایم سو-بک رو وقتی خبرسرعت رو میشنید تجسم کردم و چارهای نداشتم جز اینکه دوباره تحمل کنم.
سینهم بالا پاییننبودن میشد و بهسختی جلوینکردم عصبانیتم رو گرفته بودم.
یه نفس عمیقبرتری کشیدم و بهنبودن ساما هاک چشمغره رفتم.
«هوی، رئیس خاندان ساما.»
«بگو.»
«شنیدم تو جناح راستین بزرگ ما، یه سنت قشنگ به اسم مسابقه رزمی وجود داره. از اونجایی که من و رئیس خاندان با هم تفاهم نداریم، نظرت چیه با یه مسابقهعمرم حلش کنیم؟ استراتژیست گونگسونِ اتحاد موریم هم میتونه شاهد باشه. به هر حال، چه به عنوان زندانی برده بشن چه من ببرمشون فرقه هائو، واقعیت اینه که رهبر اتحاد ایم و منچرا به قله جنوبی حمله کردیم و یه پیروزی بزرگ به دست آوردیم. بیا یه مبارزه خوب و تمیز داشته باشیم و شر این سروصدا رو یه بار برای همیشه بکنیم. نظرت چیه؟»
به ساما هاکبرتری زل زدم و باواسه چشمام بهش فحش دادم.
«میخوای چه غلطی بکنی، حرومزاده...»
ساما هاک که قیافهاشزندگی مات و مبهوت بود، شونههاشموقعیتی رو انداخت بالا و خندید.
«مگه تو یهنبودن تازهکار موریم نیستی؟ مننکردم رئیس خاندان ساما هستم.»
«خب که چی؟»
«پیشنهاد اینکه با مسابقه تصمیممتوسطی بگیریم... مگه معنیش این نیست کهاینکه تصمیمگیری رو میسپاری به اختیار من؟»
همونطور که ساما هاکزندگی از ته دل میخندید، رزمیکارایموقعیتی خاندان ساما هم باهاش خندیدن.
یه لحظه ساکت موندم.
راستش، خودمممقایسه نمیدونستم کینبود برنده میشه.
مهارت دقیق ساما هاک رو نمیدونستم،میکردیم مردی که اونقدر اعصاب داشت که رهبرآورده اتحاد ایم سو-بک رو به چالش بکشه.
ولی تنهاجامعه فکر ثابتمزندگی هیچوقت عوض نشده.
بردن یا باختن مهم نیست.
چیزی که مهمتره اینه که هرنبودن حرومزادهای رو که ازش خوشم نمیاد،متوسطی یه جوری تا حد مرگ کتک بزنم.
اگه ببرم،عجله قطعاً میزنمسرعت تو صورتش.
و حتیجامعه اگه ببازم، یهکدوممون جوری کتکش میزنم.
چه با گرفتن موهاش باشه چهعجله با گاز گرفتن انگشتاش موقع فنونخوردن گلاویزی، قصد دارم به روش خودم بجنگم.
چون من مردیام کهنبود آدما رو کتک میزنم،همین چه ببرم چه ببازم.
در حقیقت، با اینکه واقعاً مهارتمیکردیم ساما هاک رو نمیدونستم، فکر باختن حتیآورده یه ثانیه هم از ذهنم رد نشد.
از بالای اسب، عمداً ازکدوممون بالا به پایین به ساما هاکبرخورد نگاه کردم و متکبرانه لبخند زدم.
«بیا بجنگیم. رئیس خاندان ساما.»
اون رزمیکار میانسال کهنبود قبلاً برام سخنرانی کردههمین بود پرید وسط حرفمون:
«چرا حرفعجله و عمل یهمتوسطی جوجهی تازهکار اینقدر...»
صدام رو با انرژی درونیکدوممون پر کردم و جوری داد زدمبرخورد که تو کل کوهستان ثابت بپیچه.
«خفه شو!»
«...»
به رزمیکارعجله میانسال چشمغرهسرعت رفتم و گفتم:
«این مسئله بین یهزندگی رئیس خاندان و یهمهم رهبر فرقهست. زیردستها دخالت نکنن.»