چپتر 217: در زندان قدیمی
0«رهبر فرقه، میخوایعجله قدمهای الهی ابر نردباناختصاصیت رو بهت یاد بدم؟»
«مگه گدام؟»
ذات آدمیزاد همینه دیگه؛ وقتیاینقدر چیزی رو دو دستی بهت تعارفبقیه میکنن، اصلاً دلت نمیخواد یادش بگیری.
شونه به شونهی محققداری سپیدپوش راه میرفتم وبقیه گفتم: «نیازی بهش ندارم.»
چیزی که واقعاً میخواستم بگم این بود کهبقیه «مگه من شاگردتم؟» اما اون سؤال «مگه گدام؟»میشن ناخودآگاه جاش رو گرفت و از دهنم پرید بیرون.
با رد کردنعجله پیشنهادش، محقق سپیدپوشرزمی حسابی گیج شد.
«چرا؟»
«محقق، چرا اینقدر عجله داری هنر رزمی اختصاصیت رو بهنکنه بقیه یاد بدی؟ نکنه اونقدر زیاد یاد گرفتی که حسمیگذره نمیکنی حروم میشن؟ واقعاً نمیتونم بفهمم تو اون کلهات چی میگذره.»
محقق سپیدپوشاینقدر خنده آرومی کردهنر و گفت: «هوهو.»
نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم و گفتم: «چرا؟ که بعد ازاونقدر اینکه بهم یاد دادی، راحت بتونی من رو بکشی؟ من همینآرومی الانش هم سرم با تمرین هنرهای رزمی که بلدم حسابی شلوغه.»
«درسته که شاگردهای زیادی مثلاینقدر قصاب دارم، ولی تو رواختصاصیت آدمی در اون سطح نمیبینم.»
«با ایناینقدر حال، بازمداری بهش نیازی ندارم.»
محقق سپیدپوش سرش رو کجهنر کرد و جواب داد: «آخه چرا؟اونقدر سعی کن دلیلت رو توضیح بدی.»
«مسخرهست. برای اینم باید دلیل بیارم؟ قدمهای الهی ابر نردبان اصلاً با خلق و خوی منمیشن جور در نمیاد. جدا از این حقیقت که کار آسونی نیست، من بیشتر به درد اینراحت میخورم که پرجنبوجوش حرکت کنم، انگار که میخوام زمین رو با هر دو پام خرد کنم.»
«که اینطور؟»
«مهم نیست اگه یکم کندتر باشم. با این حال، نمیتونمنکنه منکر این بشم که اگه مهارت سبکیم پیشرفت کنه، بهمیگذره خاطر اینه که قدمهای الهی ابر نردبانت رو به چشم دیدم.»
«داری میگیاینقدر تا حدودی تحتهنر تأثیر قرار گرفتی؟»
«یاد گرفتم کهعجله مهارتهای سبکی نیاز بهاختصاصیت تغییر وزن بدن دارن.»
محقق سپیدپوش سر تکون داد.
«خوبه. این بار یه کمهنر بیشتر بدویم؟ تا الان دیگهنکنه باید غذات هضم شده باشه.»
این مردک روانی لابدداری تا الان منتظر بودهبقیه که رشته فرنگیهام هضم بشن.
هنوزم نمیتونستماینقدر از نیتشداری سر در بیارم.
هر چی باشه، منچرا همین الانش هم توهنر مسابقه مهارت سبکی باخته بودم.
راستش رو بخواید، زیاد برامهنر مهم نبود که تو چیزینکنه مثل مهارتهای سبکی ببرم یا ببازم.
من داشتم باعجله خود محقق رقابت میکردم،اختصاصیت نه با مهارت سبکی.
«بزن بریم.»
محقق سپیدپوش دوباره راه افتاد و انگارداری که قصد داشت مسابقه رو به یه ماراتنزیاد طولانی تبدیل کنه، از کوهها و رودها گذشت.
تا به خودم بیام، سپیده زدهرزمی بود و ما از درهها، کوهها، صخرهها،گرفتی مردابها و حتی بیابونها عبور کرده بودیم.
روی زمین مسطح، از محققهنر سپیدپوش کندتر بودم، اما تونکنه زمینهای ناهموار، فاصله بینمون زیاد نمیشد.
با این حال، محقق سپیدپوش بهرزمی جز در موارد خاص، هرگز فرم قدمهایگرفتی الهی ابر نردبانش رو به هم نمیزد.
این مرتیکهحسابی به طرزچرا دیوانهواری خوب میدوید.
اگه یه استاد معمولی میخواست تعقیبش کنه، چی و خونشنکنه زیر و رو میشد و همونجا میمرد، اما من انرژیمیگذره درونیم رو کنترل میکردم و با حفظ آرامش تنفسم، دنبالش میرفتم.
از محقق کندتر بودم، اماهنر اصلاً قصد نداشتم به خاطرنکنه کمبود انرژی درونی عقب بمونم.
مهم نبود محقق چقدرداری فوقالعادهست، من تو سطحی نبودمبدی که همچین اتفاقی برام بیفته.
با این دویدنهای جنونآمیز و با تمام سرعت، کمکم داشتماختصاصیت نسبت به کاری که میکردم احساس ترحمانگیزی پیدا میکردم ونمیتونم برای یه لحظه، حتی نمیتونستم دلیل دویدنم رو به یاد بیارم.
اما خودم رو تصور کردم که دارماختصاصیت به نمایندگی از زیردستان و شرورهایی کهنمیکنی جلوی مسافرخانه هزار مایلی جمع شده بودن میدوم.
هویت این مردعجله هم محقق سپیدپوش بوداختصاصیت و هم نجیبزاده شیطانی.
اما این حقیقت که او هنوزرزمی به امپراتور شرور تبدیل نشده بود،زیاد انگیزهام رو برای دویدن بیشتر میکرد.
نمیتونستم پیشبینی کنم که همچین دویدنی چطور قرارههنر آینده رو تغییر بده، اما در حال حاضر،گرفتی دویدن بهترین کاری بود که از دستم برمیومد.
برای همیناینقدر به دویدنداری ادامه دادم.
این مردک مدت طولانی بدون هیچرزمی استراحتی میدوید، اما منم لجبازتر از اینگرفتی حرفها بودم و بهش نگفتم که وایسه.
درست وقتی کهعجله کلاً حساب زمان ازاختصاصیت دستم در رفته بود...
محقق سپیدپوش متوقفگیج شد و بهعجله روبهرو خیره موند.
صخرهای با ارتفاعیعجله سرگیجهآور جلومون سررزمی به فلک کشیده بود.
به محض اینکه از نزدیک دیدمش، بااختصاصیت خودم فکر کردم که حالا میفهمم قدمهاینمیکنی الهی ابر نردبان چطور به وجود اومده.
برای اینکه بشه از این مکانرزمی به سرعت بالا رفت، چارهای جززیاد تسلط روی قدمهای الهی ابر نردبان نبود.
از قرار معلوم، اینجا هموناینقدر مقصدی بود که محقق سپیدپوشاختصاصیت من رو بهش آورده بود.
محقق سپیدپوشاینقدر نگاهم کرد.داری «میتونی دنبالم بیای؟»
با چهرهایاینقدر بیتفاوت سرداری تکون دادم.
صخره اونقدر بلند بود که بارزمی چشم نمیشد اندازهاش رو تخمین زد وگرفتی بخش بالاییش تو ابرها پنهان شده بود.
محقق سپیدپوش به هوا پریداینقدر و با استفاده از قدمهای الهیبقیه ابر نردبان از صخره بالا رفت.
زیر لب فحشی دادم،داری بعد عقب رفتم وبقیه با تمام توانم پریدم.
خوشبختانه، پلههایی روی صخرهداری تراشیده شده بود کهبقیه از پایین متوجهشون نشده بودم.
بهتره بگم،اینقدر اونا ردداری پا بودن.
یا شاید هم با انرژیاینقدر درونی کسانی که قبلاً از اینجابقیه بالا رفته بودن، کنده شده بودن.
در هر صورت، یهداری لغزش کوچیک به معنی سقوطبدی از ارتفاع هزار فوتی بود.
در نهایت، من هم فرم قدمهای الهیاختصاصیت ابر نردبان رو به خودم گرفتم ونمیکنی دنبال محقق سپیدپوش از صخره شیبدار بالا رفتم.
تو یه نقطهای، هیکل محققهنر سپیدپوش تو ابرها ناپدید شد، امااونقدر صداش رو از همون نزدیکیها شنیدم.
«بیا تو.»
در حالی که حس میکردم رونهام دارناختصاصیت از هم میپاشن، به بالا پریدم و واردحروم چیزی شدم که شبیه یه مخفیگاه غارمانند بود.
آخه کی تو این دنیا میتونست همچین مخفیگاهی رو پیدا کنه؟اونقدر حتی اگه موریم محقق سپیدپوش رو امپراتور شرور صدا میزدن و اسمشکرد رو تو لیست قتل میذاشتن، شانس پیدا کردن این مردک صفر بود.
هر چی باشه،عجله بیشتر استادها حتی نمیتونستناختصاصیت تا اینجا بالا بیان.
محقق سپیدپوشحسابی دیگه توچرا دید نبود.
هر چی بیشترعجله تو غار پیشرزمی میرفتم، فضا بازتر میشد.
یهو حس عجیبیعجله بهم دست دادرزمی و ناخودآگاه آهی کشیدم.
فضای عجیب غارعجله برام آشنا بود، انگاراختصاصیت که قبلاً اینجا بودم.
همونطور که جلو میرفتم،چرا متوقف شدم و بههنر دیوار غار نگاه کردم.
نقاشیهای دیواریاینقدر روش کشیدهداری شده بود.
کاملاً مشخص بود که باستانی هستن واختصاصیت نمیتونستم بفهمم چی رو به تصویر میکشن،نمیکنی برای همین آروم قدم برداشتم و بررسیشون کردم.
نقاشیهای مشابه اماعجله متفاوت، دیوارهای غاررزمی رو پر کرده بودن.
چند لحظه بعد، راهروچرا تموم شد و یههنر فضای بزرگ جلوم باز شد.
از اینجا به بعد، بههنر جای نقاشیهای دیواری، تابلوهای نقاشینکنه مثل تزئینات همهجا چیده شده بودن.
تازه اون موقع بود کههنر فهمیدم نقاشیهای دیواری و تابلوهای تزئینیاونقدر یه چیز رو به تصویر میکشن.
نقاشیها بیشتر صحنههایی از قتلعام رو نشوناختصاصیت میدادن، همراه با محققهایی با جامههای سفیدنمیکنی که تو گودالها زنده به گور میشدن.
بعضیهاشون با سرهای بریده تو گودالها میافتادن و یهرزمی نقاشی دیگه سربازهایی رو نشون میداد که با نیزه بهمیشن محققهایی که سعی داشتن از گودال بالا بیان، ضربه میزدن.
در حالی که دستهام روهنر پشتم گره کرده بودم، بهنکنه خیره شدن به نقاشیها ادامه دادم.
حالا که از نزدیکتر نگاه میکردم،رزمی متوجه شدم تو نقاط مختلف نقاشیهازیاد یه چیزی در حال سوختن بود.
با کنار همعجله گذاشتن چیزهایی کهرزمی از نقاط مختلف میدیدم...
چیزهایی کهحسابی داشتن تو آتیشاینقدر میسوختن، کتاب بودن.
تازه اون موقع دوزاریم افتاد کهرزمی این نقاشیهای دیواری و تابلوها دارن چهگرفتی اتفاقی رو پشت سر هم نشون میدن.
«کتابسوزان و زندهبهگور کردن محققان.»
قضیه کتابسوزان و زندهبهگور کردن محققان، دقیقاً همون چیزیبدی بود که از اسمش پیداست؛ یه اتفاق که توش کتابهاکلهات رو میسوزوندن و محققها رو زنده زنده میکردن زیر خاک.
کلی شایعه و چرتوپرت قاطی این ماجراداری شده بود، ولی توصیفاتی که از محققهااونقدر میشد، همهشون تقریباً یه چیز رو میگفتن.
حرف مشترک همه این بودهنر که سربازها چاله میکندن و محققهااونقدر رو زنده زنده میفرستادن تو گور.
واسه همین بود که تو نقاشیهای دیواری،اختصاصیت نیزهها و تیغها مثل بارون روی سرنمیکنی محققهایی که میخواستن از چالهها فرار کنن، میبارید.
محقق سپیدپوش که معلوم نبود کِی لباسهاش روبقیه عوض کرده، پیداش شد و در حالی که دستهاشنمیتونم رو پشتش گره کرده بود، به نقاشیها نگاهی انداخت.
«از ماجرای کتابسوزانگیج و زندهبهگور کردنعجله محققان خبر داری؟»
«تهتوش رو میدونم.»
محقق سپیدپوشاینقدر به یکی ازهنر نقاشیها اشاره کرد.
«اون رو ببین. اون زمان، کسایی که بهشون میگفتن محققان کنفوسیوس، شاگردها یا معلمها، کتابها رو تو خونههاشون یا مخفیگاهها قایم میکردن. دیوارها رو میکندن تانگاهی کتابها رو توش جا بدن، یا زیر خاک دفنشون میکردن... اگه لو میرفتن، خیلی عادی بود که برای پیدا کردن اون کتابها، کل خونه محقق روحال به آتیش بکشن. وقتی اینجور اتفاقها از حد گذشت، به نظر میرسه حتی کسایی که تاریخ رو مینوشتن هم خسته شدن، چون جزئیاتش رو ثبت نکردن.»
با شنیدن حرفهای محقق سپیدپوش، دوباره به نقاشیهاهنر نگاه کردم و دیدم خیلیهاشون دارن آدمهایی روگرفتی نشون میدن که در حال قایم کردن کتابها هستن.
تو بعضی از نقاشیهاداری حتی دستگاههای مکانیکی برای نگهداریبدی کتابها هم کشیده شده بود.
بعضیهاشون هم جوری کشیده شدههنر بودن که انگار داشتن کتابچههاینکنه مخفی هنرهای رزمی رو قایم میکردن.
«هوم.»
ناخودآگاه دوبارهحسابی نگاهم افتادچرا به محقق سپیدپوش.
این یارو دیگه چه جور جونوری بود؟ اصلاً بهش نمیخورد کسیاونقدر باشه که همینجوری از زیر بوته سبز شده باشه، بلکه بیشترآرومی شبیه وارثی بود که یه کینه باستانی رو به ارث برده.
محقق سپیدپوش بهم خیره شدهنر و پرسید: «مردم فکر میکنننکنه فقط کتابهای محققان کنفوسیوس سوزونده شده.»
«مگه غیر از این بود؟»
«اگه بخوام دقیق بگم، کتابهای صد مکتب فکری بود که سوزونده شد. "صد مکتب" یعنیزیاد مکاتب فکری مختلفی وجود داشتن. چیزی که دنیا میشناسه فقط مکتبهای تائوئیست، مکتب موهیست، کنفوسیوس وبعد مکتب قانونگراییه، ولی اینکه میگن بیشتر از صد تا از این مکتبها وجود داشته، یعنی چی؟»
یه حسی بهم میگفتداری میدونم محقق سپیدپوش دارهبقیه سعی میکنه چه زری بزنه.
«به نظر میرسه بین صد مکتب فکری، فرقههایبقیه موریم هم بودن. حتماً اون زمان مرز بینمیشن هنرهای رزمی و علم و دانش خیلی مشخص نبوده.»
محقق سپیدپوش لبخند زد.
«دقیقاً. اون اربابگیج پیرِ اژدهای بیشاخ روداری که کشتی یادت میاد؟»
این مرتیکه چقدر دربارهمداری آمار درآورده بود؟ آهیبقیه کشیدم و جواب دادم: «یادمه.»
«وقتی میکشتیشاینقدر میدونستی ازداری نوادگان کدوم فرقهست؟»
«از چیزی که تونستمداری حدس بزنم، به نظربقیه میرسید از نوادگان گویگوزی باشه.»
محقق سپیدپوش سر تکون داد.
«پس میدونستی. گویگوزی هم عضوهنر مکتب دیپلماسی بود که زیرمجموعهنکنه صد مکتب فکری محسوب میشد.»
محقق سپیدپوش یهو زد زیر خنده،رزمی بعد رفت یه سمتی و طنابیزیاد رو که از دیوار آویزون بود کشید.
با یه صدای غرشمانند، نقاشیهاییهنر که دیوارهای غار بزرگ رونکنه پوشونده بودن، همزمان رفتن بالا.
با یهحسابی قیافه خونسرد بهاینقدر اطراف نگاه کردم.
قفسههایی پر از کتاب،داری دورتادور غار رو کیپبقیه تا کیپ پر کرده بودن.
همهجا فقط کتاب بود.
تو یه چشمبههمزدن،عجله بوی خاص کتابهایرزمی قدیمی زد زیر دماغم.
محقق سپیدپوش دوباره با یه چیزی ور رفت ورزمی یه دستگاه مکانیکی تکون خورد که باعث شد یکیحروم از دیوارها بچرخه و یه میز تحریر بیاد بیرون.
به نظر میرسید میز بههنر اون روی دیوار وصل بودهنکنه و با چرخیدنش پیداش شده.
نگاهم رو بینعجله اونهمه کتاب بیشمار چرخوندماختصاصیت که اصلاً نمیشد شمردشون.
یعنی ممکنه اینجا تمام کتابهای صد مکتب فکری رو که میگفتن اون زمانگرفتی سوزونده شدن، نگه داشته باشن؟ یا با شناختی که از ذات محقق سپیدپوشنگاهی داشتم، فقط کتابهای مربوط به هنرهای رزمیِ صد مکتب فکری رو جمع کرده بود؟
محقق سپیدپوش با دستش اشارهایاینقدر کرد، انگار داشت دعوتم میکرداختصاصیت که راحت همهجا رو بگردم.
«رهبر فرقه،اینقدر راحت باش وهنر همهجا رو ببین.»
اگه این یه جور حمله روانی ازاختصاصیت طرف محقق سپیدپوش بود، پس داشتم بدون اینکهحروم فرصت یه ضدحمله درستوحسابی داشته باشم، کتک میخوردم.
اونقدر از دیدن این حجم از کتاباختصاصیت و این صحنه عجیب کپ کرده بودمنمیکنی که داشتم عقلم رو از دست میدادم.
نگاهم رو بین کتابها چرخوندم وعجله از محقق سپیدپوش پرسیدم: «... پس،بدی اینجا همون کتابخانه زندان سه لذته؟»
«کتابخانه زندان سه لذت؟ اون فقط یهاختصاصیت چرتوپرت بود که برای اتحاد موریم سرنمیکنی هم کردم، پس اصلاً بهش محل نذار.»
اگه فقط یه چیزی از خودش درآورده بود،بقیه یعنی حتی اگه اتحاد موریم هم خودشون رومیشن جر میدادن تا چیزی بفهمن، به هیچ جا نمیرسیدن.
همونطور که داشتم به کتابها نگاه میکردم،اختصاصیت اتفاقی سرم رو چرخوندم و دیدم محقق سپیدپوشحروم پشت میز نشسته و داره یه چیزی مینویسه.
«چه حرومزاده روانیایه.»
من رو تا اینجاداری کشونده بود، فقط برای اینکهبدی یهو غرق کار خودش بشه.
چون نمیتونستم عنوان کتابهاداری رو بخونم، رفتم سمت دیواربدی و با دقت بررسیشون کردم.
واقعاً بر اساس صد مکتب فکری دستهبندی شدهبقیه بودن، اسم یه شخص ناشناس اون بالا نوشتهمیشن شده بود و کتابها زیرش مرتب شده بودن.
همونطور که قدم میزدمچرا و عنوانها و دستهبندیهای بالارزمی رو میخوندم، یهو خشکم زد.
اون بالا، اسم گویگوزی نوشته شده بوداختصاصیت و زیرش عنوانهایی بود که به نظرنمیکنی میرسید دارن دستگاههای مکانیکی رو توضیح میدن.
مشکل اینجااینقدر بود که همهشونهنر کتابهای کاغذی بودن.
تا جایی که من میدونستم، تو دوراناختصاصیت کتابسوزان و زندهبهگور کردن محققان، نوشتهها رونمیکنی روی طومارهای بامبو یا تختههای چوبی نگه میداشتن.
وقتی به محقق سپیدپوش که داشت پشتداری میزش یه چیزی مینوشت نگاه کردم، انگار ذهنمزیاد رو خوند و گفت: «... همهشون رونویسی شدن.»
به محقق سپیدپوشعجله که مشغول کاررزمی بود نگاه کردم.
اسم «کتابخانهاینقدر زندان» الکی روشهنر گذاشته نشده بود.
اگه کسی تو همچین خرابشدهای گیر میافتاد و مجبور بودنکنه بیوقفه کلمات رو از روی طومارهای بامبو تو کتابها رونویسیمیگذره کنه، پس اینجا هیچ فرقی با یه زندانِ نویسندگی نداشت.
به اینجای کار که رسیدم،اینقدر برام کاملاً طبیعی بود کهاختصاصیت محقق سپیدپوش رد داده باشه.
سوال این بودعجله که این مرتیکهرزمی دقیقاً چقدر قاطی داشت؟
وقتی دوباره داشتم به کتابها نگاه میکردم، یه لحظهبدی سر جام میخکوب شدم و به اسمی که یکیبفهمم از دستهبندیها رو به خودش اختصاص داده بود، زل زدم.
گی سونگ-جا.
این حس رو چطورچرا باید توصیف میکردم؟ هیچهنر راهی برای بیانش نداشتم.
نگاهم رو پایین آوردم وهنر عناوین کتابهای تو دستهبندی گینکنه سونگ-جا رو از نظر گذروندم.
اونجا، دوبارهاینقدر به یهداری اسم آشنا برخوردم.
هنر لاکپشت طلایی رها.
نگاهم رو از کتابها گرفتم وعجله تو سکوت به محقق سپیدپوش کهبدی داشت یه چیزی مینوشت خیره شدم.
«...»
محقق سپیدپوش هم قلمموش روهنر متوقف کرد و داشت ازنکنه گوشه چشم بهم نگاه میکرد.
نمیدونم چرا، ولیعجله حس کردم داره یواشکیاختصاصیت قیافهم رو دید میزنه.