---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 69: چپتر 69: شکستِ امروز؟ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 69: چپتر 69: شکستِ امروز؟

0

نگاهم رو دوختم به اون‌یکی​ عوضی‌هایی که زانو زده بودن‌چرا​ و رو به زیردستام گفتم.

«از الان به بعد،‌بزرگ​ ما هم اعضای جامعه‌داره​ ابر و باران هستیم.»

«بله؟»

«اول از همه با عوض کردن لباس‌هامون شروع می‌کنیم. لباس جنازه‌ها رو دربیارید و‌رفتن​ بپوشید، اگه کافی نبود، لباس اونایی که بدجور زخمی شدن رو هم بکنید. برید‌بزرگ​ تو و چند دست دیگه هم پیدا کنید، ولی همه باید لباساشون رو عوض کنن.»

برای دوکگو‌خاص​ سنگ یه استثنای‌یکی​ خاص قائل شدم.

«تو یکی‌برادر​ نیازی نیست لباست‌بهتر​ رو عوض کنی.»

«چرا؟»

«ریخت و قیافه‌ت زیادی تابلوئه. لباس عوض کردن‌گون​ دردت رو دوا نمی‌کنه. تو با زیردستای مستقیم خودت‌مشغول​ همینجا بمون و گندکاری‌ها رو جمع و جور کن.»

وقتی این رو به دوکگو‌یکی​ سنگ گفتم، بقیه زیردستام تازه دوزاری‌شون‌ریخت​ افتاد که تو سرم چی می‌گذره.

نقشه‌م این بود که خودمون رو جای سربازای‌داره​ شکست‌خورده‌ی جامعه ابر و باران جا بزنیم و‌بزنه​ بی‌درنگ به ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ شبیخون بزنیم.

البته، این مرتیکه‌هایی که جلوم‌نیست​ زانو زده بودن قراره گوشت‌قیافه‌ت​ دم توپ و خط‌شکنمون باشن.

خیلی خلاصه‌گوشت​ برای سو‌خط‌شکنمون​ گون-پیونگ توضیح دادم.

«گون-پیونگ، این یعنی‌قائل​ با سم به‌نیازی​ جنگ سم رفتن.»

«متوجهم.»

در حالی که بقیه‌نیازی​ مشغول عوض کردن لباس‌هاشون بودن،‌ریخت​ هونگ شین رو صدا زدم.

«خواهر رزمی کوچکتر هونگ.»

«بله، برادر ارشد بزرگ.»

«یه زن بهتر از هر‌بهتر​ کسی از دل یه زن‌میشه​ دیگه خبر داره، مگه نه؟»

«میشه این‌طور گفت.»

«اون دوکگو سنگِ روانی ممکنه بزنه یکی رو بکشه. پس تو هم همینجا بمون‌رفتن​ و حواست به آدمایی که به عنوان اسیر آوردن اینجا باشه. هر کی مشکوک‌بزرگ​ می‌زد رو می‌تونی بکشی، ولی نیازی نیست با آدمای ضعیف تا این حد تند بری.»

«متوجهم.»

«برنامه‌م اینه که زنایی که اینجا زجر کشیدن‌داره​ رو یا بفرستم استان ایلیانگ یا آزادشون کنم،‌بزنه​ پس خودت یه جوری راست و ریسش کن.»

هونگ شین سر تکون داد.

«چشم.»

تازه اون موقع بود که‌یکی​ دوباره رفتم سراغ اسرا تا‌چرا​ آموزش روانی‌شون رو شروع کنم.

«شما حروم‌زاده‌ها هم لنگه‌ی چا‌بهتر​ سونگ-ته هستید، فقط به درد‌میشه​ حروم کردن اکسیژن و غذا می‌خورید...»

«...»

«فقط به خاطر اینکه عضو جامعه ابر و باران هستید، باید همه‌تون رو سلاخی کنم، ولی از‌مشغول​ اونجایی که آدم دودلی هستم، می‌خوام براتون مثل یه پرتوی نور باشم. هر کی می‌خواد بمیره دستش رو‌این‌طور​ ببره بالا. یا می‌تونید همینجا زبونتون رو گاز بگیرید و ریق رحمت رو سر بکشید. جلوتون رو نمی‌گیرم.»

«...»

«کسی نیست؟ از الان به بعد،‌کسی​ هر نره‌خری که درست جواب نده، می‌فرستمش‌سنگِ​ پیش استاد سو تا عبرت بقیه بشه.»

اسرا یک‌صدا جواب دادن.

«کسی نیست.»

انگشتم رو‌خاص​ سمت اسرا‌شدم​ گرفتم و گفتم.

«حالا، شما و من قراره دست به دست هم بدیم و ارباب پیرِ اژدهای‌روانی​ بی‌شاخ رو بفرستیم جهنم. شما همون آشغالایی هستید که زنای بیچاره رو آوردید اینجا، لختشون‌آدمای​ کردید، نشستید تماشاشون کردید و بعدش هم فروختینشون یه جای دیگه. درست میگم یا غلط؟»

«درست میگید.»

یهو خونم به جوش‌خط‌شکنمون​ اومد و نیش خرگوش‌گون​ سیاه رو کشیدم بیرون.

«بی‌خیال. همین الان همه‌ی‌شدم​ این حروم‌زاده‌ها رو می‌کشم‌لباست​ و خودم هم میرم جهنم...»

ببر سفید که‌ارشد​ نمی‌دونم کِی پیداش شده‌خبر​ بود، جلوم رو گرفت.

«برادر ارشد‌شدم​ بزرگ، لطفاً‌نیازی​ آروم باشید.»

«ولم کن.‌گوشت​ من باید برم‌باشن​ به جهنم سوزان.»

«می‌تونید بعد از اینکه نقش گوشت دم توپ رو بازی کردن، حسابشون رو‌زیادی​ برسید. آدمایی مثل اینا خیلی زیادن. ولی حالا که استاد سو مرده، لطفاً‌وقتی​ یه راه جدید برای زندگی کردن جلوشون بذارید. همون کاری که برای ما کردید.»

نگاهی به ببر سفید‌بزرگ​ انداختم که بعد از مدت‌ها‌مگه​ داشت این‌قدر طولانی حرف می‌زد.

با خودم فکر کردم از اونجایی که ببر سفید هم‌قیافه‌ت​ زیر دست راکشاسای بزرگ انواع و اقسام بدبختی‌ها رو کشیده،‌بمون​ احتمالاً تا حدودی می‌تونه احساسات این اسرا رو درک کنه.

آهی کشیدم و‌توپ​ به زور شمشیرم‌خیلی​ رو برگردوندم تو غلافش.

«جهنم سوزان‌خاص​ جای خوبی‌شدم​ نیست، مگه نه؟»

ببر سفید‌برادر​ با چهره‌ای‌بزرگ​ خونسرد گفت.

«دقیقاً همین‌طوره. برادر ارشد بزرگ،‌نیست​ از این به بعد من‌قیافه‌ت​ شخصاً روی این آدما نظارت می‌کنم.»

به هر حال، حالا که ببر‌خیلی​ سفید گفت مسئولیتشون رو گردن می‌گیره،‌یعنی​ حرفای مویونگ بک اومد تو ذهنم.

یادم اومد که می‌گفت تنهایی‌یکی​ آدم نکشم، بلکه با زیردستام‌چرا​ بکشم، هرچند جزئیاتش دقیق یادم نمی‌اومد.

«پس خودت‌برادر​ خوب حواست‌بزرگ​ بهشون باشه.»

«ممنونم. برادر‌شدم​ ارشد بزرگ،‌نیازی​ لطفاً ادامه بدید.»

«کجا بودم؟»

«به این آدما گفتید‌شدم​ آشغال. و قبلش هم گفتید‌کنی​ که لنگه‌ی چا سونگ-ته هستن.»

«آها، درسته.‌برادر​ به هر‌بزرگ​ حال، شما آشغالا...»

ببر سفید با‌یکی​ لحنی سرد رو‌لباست​ به اسرا گفت.

«جواب بدید.»

«بله!»

با انگشتم پل‌ارشد​ بینی‌م رو خاروندم و‌خبر​ وظیفه‌شون رو بهشون گفتم.

«کار شما فقط بازیگریه. منظورم این نیست که با آدمای من یکی بشید و بهشون حمله کنید. ما قراره موقتاً بشیم‌گندکاری‌ها​ اعضای جامعه ابر و باران. هدف شما اینه که اعلام کنید استاد سو مرده و بدون خونریزی وارد اون ویلای کوهستانی‌اژدهای​ بشید که ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخِ منحرف برای خودش تزئین کرده. می‌فهمید چی میگم؟ از الان به بعد، ما سربازای شکست‌خورده‌ایم.»

ببر سفید پرید وسط حرفم.

«برادر ارشد بزرگ، نقشه‌شدم​ رو فهمیدم. خودم دستورات‌لباست​ دقیق رو بهشون میدم.»

«عالیه.»

این همون چیزیه‌یکی​ که فرمانده کل‌لباست​ بودن رو راحت می‌کنه.

دست‌هام رو پشتم گره کردم و‌خیلی​ از روی بیکاری همون اطراف پرسه‌یعنی​ زدم و سو گون-پیونگ رو صدا زدم.

«گون-پیونگ.»

«بله، رهبر فرقه.»

«به اون زیردستای خوبمون تو باند خرگوش سیاه که این‌قیافه‌ت​ همه راه رو تا اینجا دوییدن و زحمت کشیدن، پیشنهاد بده‌گندکاری‌ها​ یه استراحتی بکنن. حتماً از دوییدن خسته شدن. باید استراحت کنن.»

«چشم.»

«اگه دنبالمون بیان، موقع مبارزه ضعیف‌تر میشیم.‌نیست​ آخه چطور ممکنه با بیشتر شدن تعدادمون،‌تابلوئه​ قدرتمون کمتر بشه؟ این دیگه چه وضعیت تخمی‌ایه؟»

«متوجهم.»

تا این لحظه، مدیران ارشد در حالی که‌چرا​ اون اطراف راه می‌رفتن، هر از گاهی پوزخند‌زیردستای​ می‌زدن، انگار به دلیلی این قضیه براشون خنده‌دار بود.

به نظر می‌رسید بعد از دستگیر‌خیلی​ کردن استاد سو تو یه زمان رکوردشکن،‌جنگ​ درکشون از شخصیت من عمیق‌تر شده بود.

در حالی که زیردستانم‌شدم​ برای راند دومِ امروز آماده‌کنی​ می‌شدن، من سوت‌زنان قدم می‌زدم.

چیز خاصی نبود که بخوام‌بهتر​ توش دخالت کنم، برای همین‌میشه​ یکم حوصلم سر رفته بود.

کمی بعد، رهبر تیمِ قلعه بادبزن سیاه که‌چرا​ چهره‌ش داشت برام آشنا می‌شد، اومد سمتم و‌زیردستای​ یونیفرم جامعه ابر و باران رو سمتم دراز کرد.

«رهبر فرقه،‌گوشت​ لطفاً لباستون‌خط‌شکنمون​ رو عوض کنید.»

نگاهی بهش انداختم؛‌قائل​ قسمت سینه‌ش پاره و‌نیست​ غرق در خون بود.

«یه تمیزترش رو برام بیار. کجای‌کسی​ من شبیه آدمیه که از ناحیه سینه‌سنگِ​ زخمی شده؟ من که حالم کاملاً خوبه.»

«فهمیدم.»

«توله سگ.»

«چرا فحش‌خاص​ میدی؟ من فقط‌یکی​ اومدم کمک کنم.»

رهبر تیم در حالی که‌بهتر​ می‌رفت تا یه لباس دیگه‌میشه​ پیدا کنه، زیر لب غرغر کرد.

حالا که فکرش رو می‌کنم، این همون‌کنی​ یارویی بود که تو قلعه بادبزن سیاه‌دوا​ به طرز خنده‌داری بی‌شعور و بی‌ملاحظه بود.

نوچی کردم‌گوشت​ و زیر‌خط‌شکنمون​ لب گفتم.

«یه جوری‌خاص​ زنده می‌مونه. واقعاً‌یکی​ هم زنده می‌مونه...»

کمی بعد، پس از پوشیدن یه دست لباس‌داره​ درست و حسابی، در حالی که داشتم ماهی‌ها‌بزنه​ رو تماشا می‌کردم، گزارش‌های زیردستام به گوشم رسید.

«برادر ارشد بزرگ، ما آماده‌ایم.»

«رهبر فرقه، بریم.»

بعد از یه خداحافظی کوتاه‌یکی​ با ماهی‌هایی که تازه باهاشون‌چرا​ تجدید دیدار کرده بودم، برگشتم.

«بریم.»

همون‌طور که به سمت‌نیازی​ دروازه اصلی جامعه ابر‌چرا​ و باران می‌رفتم، گفتم.

«بعداً به اون ماهی‌ها غذا بدید. دارن از گشنگی تلف‌توضیح​ میشن. ما این همه سگ‌دو می‌زنیم فقط برای اینکه یه‌شین​ لقمه نون بخوریم و زنده بمونیم. درست نیست اونا گشنه بمونن.»

سو گون-پیونگ‌خاص​ با لحنی‌شدم​ یکنواخت جواب داد.

«فهمیدم.»

یعنی ببر سفید‌توپ​ بازیگر درستی رو‌خیلی​ انتخاب کرده بود؟

یکی از اسرا که داوطلب این نقش مهم شده‌کنی​ بود، تلوتلوخوران و با قدم‌هایی لرزان، به آرومی به سمت‌مستقیم​ دروازه اصلی ویلای کوهستانی ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ حرکت می‌کرد.

من به همراه بقیه‌بزرگ​ زیردستام، از فاصله‌ای نسبتاً دور‌مگه​ این نمایش رو تماشا می‌کردیم.

اون اسیر داشت یه‌نیازی​ اجرای واقعاً طبیعی از چاقو‌ریخت​ خوردن رو به نمایش می‌ذاشت.

لباس‌ها، طرز‌گوشت​ ایستادن و حرکاتش‌باشن​ همگی بی‌نقص بودن.

اما بعد، یهو جلوی‌شدم​ دروازه ارباب پیرِ اژدهای‌لباست​ بی‌شاخ نقش بر زمین شد.

«...»

لحظه‌ای به‌شدم​ ببر سفید خیره‌نیست​ شدم و پرسیدم.

«این دیگه‌گوشت​ یه ذره‌خط‌شکنمون​ زیاده‌روی نیست؟»

ببر سفید با‌قائل​ چهره‌ای جدی سرش‌نیازی​ رو تکون داد.

«این یه نقشه از‌بزرگ​ پیش تعیین‌شده بود. این‌داره​ یارو هم واقعاً چاقو خورده.»

قیافه ببر سفید‌یکی​ چنان جدی بود‌لباست​ که نتونستم حرفی بزنم.

وقتی دوباره سرم رو چرخوندم، مردی‌خیلی​ که افتاده بود داشت با جون و‌جنگ​ دل تقلا می‌کرد که دوباره بلند شه.

«عجب اجرای پرشوری.»

اراده انسان‌برادر​ برای بقا عجب‌بهتر​ جنبه‌های شگفت‌انگیزی داره.

زندانیِ بازیگر ما که حتی بدون تماشاچی‌کنی​ هم داشت از جون مایه می‌ذاشت، با قدم‌هایی‌نمی‌کنه​ لرزان جلو رفت و درِ ویلا رو کوبید.

تق... تق... تق.

کمی بعد، یه پیرمرد اومد بیرون‌نیازی​ و زیر بازوی عضوِ در حال‌قیافه‌ت​ مرگِ جامعه ابر و باران رو گرفت.

نمی‌تونستم بشنوم‌برادر​ دارن چی‌بزرگ​ به هم میگن.

کمی بعد، بقیه بازیگرهایی که‌نیست​ هماهنگ کرده بودیم هم غرق در‌زیادی​ خون و له‌له‌زنان از راه رسیدن.

این یکی‌ها حداقل‌توپ​ هنوز جونی تو‌خیلی​ صداشون مونده بود.

«یه جنگ تمام‌عیار با باند خرگوش‌نیازی​ سیاه درگرفته. ما اومدیم تا از‌قیافه‌ت​ ارشد نوگون درخواست نیروی کمکی کنیم.»

«بیاید تو.»

یه زندانی دیگه کلاً حرف قبلی‌لباست​ رو نادیده گرفت و با التماس‌تابلوئه​ به زیردستِ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ گفت:

«تو رو خدا‌توپ​ یه کم آب‌خیلی​ به من بده.»

...

در حالی که تماشا‌بزرگ​ می‌کردم، لب‌هام رو غنچه‌داره​ کردم و آروم زمزمه کردم:

«فیلم‌نامه خوبی بود.»

گوشه‌های لب ببر‌توپ​ سفید که کنارم‌خیلی​ بود، کمی بالا رفت.

«برادر ارشد‌خاص​ بزرگ، ما هم‌یکی​ کم‌کم راه بیفتیم؟»

به اون دسته از آدم‌هایی‌بهتر​ که واقعاً عضو جامعه ابر و‌این‌طور​ باران بودن، یه هشدار نهایی دادم:

«هر کی خیلی عجله داره بمیره، می‌تونه بره داخل و‌قیافه‌ت​ طرفِ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ رو بگیره. منم از این‌بمون​ فرصت استفاده می‌کنم تا نسل همه‌تون رو منقرض کنم. بریم.»

اول خودم بلند‌توپ​ شدم و بعد‌خیلی​ دستم رو بردم بالا.

«یه لحظه صبر کنید.»

اخم‌هام رو تو‌ارشد​ هم کشیدم و‌کسی​ با دقت گوش دادم.

اگه خبر حمله به جامعه ابر و‌کنی​ باران به گوششون رسیده بود، الان باید‌دوا​ ویلا روی هوا می‌رفت و غلغله می‌شد.

ولی حتی بعد از ورود‌باشن​ سه تا آدمِ زخمی، ویلا‌توضیح​ تو سکوت مطلق فرو رفته بود.

در حالی که گوش‌هام رو به‌نیازی​ سمت ویلا تیز کرده بودم، نگاهی‌قیافه‌ت​ به چهره‌های چهار ژنرال الهی انداختم.

البته الان‌برادر​ دیگه نقاب‌هاشون‌بزرگ​ رو درآورده بودن.

بعد به ترتیب سو‌نیازی​ گون-پیونگ و مدیرهای ارشد باند‌ریخت​ خرگوش سیاه رو برانداز کردم.

«...»

در نهایت، نگاهی‌قائل​ به زندانی‌های جامعه‌نیازی​ ابر و باران انداختم.

به نظر نمی‌رسید کسی حمله رو لو داده باشه‌مگه​ یا بهمون خیانت کرده باشه، اما بنا به دلایلی‌حواست​ حس می‌کردم که شبیخونمون از همین الان شکست خورده.

اتفاقاتی که تو موریم‌نیازی​ میفته همیشه قرار نیست‌چرا​ طبق برنامه پیش بره.

من به گند‌توپ​ زدن و شکست‌خیلی​ خوردن عادت دارم.

و این‌خاص​ موضوعِ چندان‌شدم​ عجیبی هم نبود.

احتمال اول این بود که یکی از جاسوس‌های جامعه ابر و‌این‌طور​ باران متوجه تغییر اوضاع شده، ما رو تعقیب کرده و بعد مسیرش‌اینجا​ رو کج کرده تا اول به ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ گزارش بده.

احتمال دوم این بود که جاسوسِ‌لباست​ خودِ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ از‌تابلوئه​ قبل قضیه رو بو کشیده باشه.

تو هر دو حالت، ویلای کوهستانیِ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ‌توضیح​ تو سکوت فرو رفته بود و حتی دروازه اصلی که‌شین​ زندانی‌ها ازش رفته بودن تو هم چهارطاق باز مونده بود.

انگار که ژوگه لیانگ‌شدم​ با دروازه‌های باز منتظر‌لباست​ ساما یی نشسته باشه.

نوچ‌نوچ کردم.

«انگار دستمون رو شده.»

ببر سفید نظرش رو گفت:

«بیاید همین‌طوری بریزیم‌قائل​ تو و کار‌نیازی​ رو تموم کنیم.»

«نه. به نظر میاد‌بزرگ​ یه استاد پیر موریم‌داره​ رو دست‌کم گرفته بودم.»

یهو نسبت به این ارباب پیرِ‌لباست​ اژدهای بی‌شاخ کنجکاو شدم و تنهایی‌تابلوئه​ به سمت ویلای کوهستانی راه افتادم.

«رهبر فرقه؟»

«برادر ارشد بزرگ.»

دستم رو تکون دادم.

«همه‌تون همین‌جا منتظر بمونید.»

«منتظر بمونیم؟»

«آره، منتظر بمونید.»

جلوی دروازه اصلی، یهو از‌بهتر​ پوشیدن لباس فرم جامعه ابر‌میشه​ و باران احساس خجالت کردم.

اینکه دقیقاً چرا‌یکی​ خجالت کشیدم رو‌لباست​ نمی‌تونستم توضیح بدم.

بالاتنه‌اش رو درآوردم و پرت‌باشن​ کردم یه گوشه، و فقط همون‌دادم​ ردای بلند رو تنم نگه داشتم.

وقتی رفتم داخل، همون‌طور‌شدم​ که انتظار می‌رفت، تو‌لباست​ ویلا پرنده پر نمی‌زد.

ویلای نسبتاً بزرگی بود،‌بزرگ​ برای همین مدتی تو‌داره​ یه مسیر کوچیک قدم زدم.

تو یه باغ بزرگ، یه میز‌لباست​ تک‌وتنها قرار داشت و ارباب پیرِ‌تابلوئه​ اژدهای بی‌شاخ همون‌جا تنهایی نشسته بود.

همین‌طور که نزدیک‌توپ​ می‌شدم، ارباب پیرِ اژدهای‌خلاصه​ بی‌شاخ به حرف اومد:

«خوش اومدی. یعنی‌قائل​ آتش‌بَسِ ما به‌نیازی​ همین زودی تموم شد؟»

همین‌طور که‌برادر​ می‌رفتم جلو، نگاهی‌بهتر​ به اطراف انداختم.

«همه جا رو پاکسازی کردی؟»

ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ‌خط‌شکنمون​ یه قلپ از چاییش‌گون​ خورد و سر تکون داد.

«همون‌طور که می‌بینی، همه جا رو خالی کردم. فقط اون خدمتکار پیری که در‌تابلوئه​ رو باز کرد رو نگه داشته بودم که اونم همین الان از در پشتی‌بقیه​ فرستادم رفت. اون هنرهای رزمی بلد نیست، پس نیازی نیست دنبالش بیفتی و بکشیش.»

«زیردست‌هات چی؟»

«اونایی که جایی برای رفتن داشتن رو راهی‌چرا​ کردم. اونایی هم که نداشتن، بهشون یه پولی‌زیردستای​ دادم. دیروز و امروز با همه‌شون خداحافظی کردیم.»

بدون اینکه زیاد‌توپ​ به میز نزدیک‌خیلی​ بشم، جواب دادم:

«خیلی سریع دوزاریت میفته، نه؟»

ارباب پیرِ‌برادر​ اژدهای بی‌شاخ نگاهم‌بهتر​ کرد و خندید.

«چند سالته؟»

«به تو چه.»

«ببینم، بین من و تو باید یه چهل سالی اختلاف سنی‌ریخت​ باشه. منم تو سن و سال تو قدم به موریم گذاشتم،‌بمون​ پس حتماً چهل سال بیشتر از تو تو این موریم تجربه دارم.»

«تجربه که مثل انرژی‌بزرگ​ درونی نیست که همین‌طوری‌داره​ قشنگ رو هم جمع بشه.»

«حرفت درسته. بشین.»

اگه بهم بگه‌توپ​ بشین، من از اون‌خلاصه​ آدم‌هایی‌ام که عمراً نمی‌شینم.

همون‌طور که سر‌قائل​ پا وایساده بودم، ارباب‌نیست​ پیرِ اژدهای بی‌شاخ پرسید:

«حتی اون‌قدر وقت آزاد‌بزرگ​ نداری که بیای و‌داره​ یه فنجون چای باهام بخوری؟»

«من ذاتاً‌شدم​ آدمی‌ام که هیچ‌نیست​ وقتِ آزادی ندارم.»

البته، من از اون دسته‌باشن​ آدم‌ها هم نیستم که بخوام با‌دادم​ یکی مثل اون بشینم چای بخورم.

فقط به نظرم‌قائل​ مسخره می‌اومد و لبخند‌نیست​ رو لبم نگه داشتم.

ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ گفت:

«تو به‌شدم​ شدت آدم‌نیازی​ شکاکی هستی.»

«پیرمرد، چی تو‌توپ​ آستینت قایم کردی؟ حوصلم‌خلاصه​ سر رفته، بنال ببینم.»

ارباب پیرِ‌خاص​ اژدهای بی‌شاخ با‌یکی​ لحنی آروم گفت:

«یه مرد موریم به جز هنرهای رزمی چی‌داره​ می‌تونه آماده کنه؟ هنرهای رزمی چیزیه که باید یه‌بکشه​ عمر یادش بگیری، پس منم چیز جدیدی آماده نکردم.»

«انگار می‌دونستی‌شدم​ چطوری قراره‌نیازی​ بیام سراغت.»

ارباب پیرِ‌گوشت​ اژدهای بی‌شاخ‌خط‌شکنمون​ نگاهم کرد.

«تو؟ شنیدم راکشاسای بزرگ رو تو یه مبارزه تن‌به‌تن کشتی. تو موریم آدم‌هایی مثل تو رو زیاد دیدم. حرکاتت،‌مستقیم​ طرز حرف زدنت. همون لحظه‌ای که دیدمت، عمق وجودت رو خوندم و شخصیتت رو فهمیدم. در نهایت، مگه این‌سربازای​ یه مبارزه بین من و تو نیست؟ نیازی نیست خون زیردست‌هامون ریخته بشه. برای همین بود که تنهایی منتظرت نشستم.»

«پس با‌برادر​ راکشاسای بزرگ‌بزرگ​ رفیق بودی...»

همین‌طور که ارباب پیرِ اژدهای‌نیست​ بی‌شاخ به حرف‌هام گوش می‌داد،‌قیافه‌ت​ دستش رو برد سمت فنجون چاییش.

به محض اینکه حس کردم یه جای‌خلاصه​ کارِ این حرکت و نیتش می‌لنگه، با پای‌متوجهم​ چپم به زمین فشار آوردم و پریدم عقب.

تقریباً هم‌زمان، ارباب پیرِ‌شدم​ اژدهای بی‌شاخ آروم فنجون چای‌کنی​ رو به پایین فشار داد.

با صدای تیکِ یه مکانیسم پنهان، نقطه‌ای‌خبر​ که تا همین چند لحظه پیش روش‌روانی​ وایساده بودم، بدون هیچ اثری غیب شد.

فقط جایی که من بودم نبود؛‌لباست​ کل محوطه اطراف اون میز گرد،‌تابلوئه​ به شکل یه دایره خالی شده بود.

فقط قطر همین گودال‌خط‌شکنمون​ به نظر می‌رسید بین‌گون​ ۱۸ تا ۲۱ متر باشه.

من خودم آدم باتجربه‌ای هستم، ولی این‌نیست​ اولین باری بود که تله‌ای می‌دیدم که‌تابلوئه​ توش یهو کل باغ این‌طوری فرو بریزه پایین.

بعد از اینکه با استفاده از هنر‌خبر​ جهش تک‌گام روی زمین سُر خوردم و‌روانی​ فرار کردم، به پایینِ این گودال نگاهی انداختم.

عمیق و‌شدم​ تاریک بود و‌نیست​ نمی‌تونستم درست ببینم.

دقیقاً مثل قلب‌توپ​ سیاه و کثیفِ‌خیلی​ ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ.

رو کردم به ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ،‌نیست​ که حالا طوری به نظر می‌رسید که‌تابلوئه​ انگار روی یه ستون دایره‌ای نشسته، و گفتم:

«پیرمرد، قضیه به همین‌جا ختم نمیشه، نه؟ صندلی و میز هم حتماً تله‌ست؛ چاییه‌روانی​ هم که صددرصد زهرآلوده، اون پایینم لابد یه گودال آتیشه که تهش یه جنگل‌بکشی​ تیغ‌ها کار گذاشتی. من یه‌کم بی‌تجربه‌ام، پس بی‌زحمت از قبل یه ندایی بهم بده.»

ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ در حالی که‌کنی​ لب‌هاش رو محکم به هم فشار می‌داد،‌دوا​ بلند شد و با غضب بهم خیره شد.

«...»

با یه لحن بی‌تفاوت گفتم:

«غافلگیرم کردی، حروم‌زاده.»

ناولها | novelha.net