---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 436: مسافرخانه‌ای که در شعله‌ها غرق شده بود، ناپدید شد. • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 436: مسافرخانه‌ای که در شعله‌ها غرق شده بود، ناپدید شد.

0

شاید آدم حتماً‌استفاده​ باید گرسنگی بکشه تا‌استثنائیه​ بتونه تصمیم درستی بگیره.

معاون رهبر انجمن سونگ گیونگ با ارباب انجمن‌برداشتم​ مرگ و زندگی خداحافظی کرد، بعد برگشت سر‌استفاده​ جای اولش و تو حالت لوتوس کامل نشست.

من هم کنار اون کچل‌های‌جمع​ خسته و گرسنه، نیروهای انجمن‌انداختم​ مرگ و زندگی رو تماشا کردم.

«بین این همه اسم، گذاشتن انجمن مرگ و زندگی. چقدر مسخره. خب، حالا باید چه غلطی‌ولی​ بکنم؟ همه‌شون رو بکشم؟ یا مثل ژنرال‌های دوران باستان با ارباب انجمن مرگ و زندگی تن‌به‌تن‌بده​ دوئل کنم و همین امروز کار رو تموم کنم؟ مرشد اعظم ایالت یانِ دانا چه نظری داره؟»

مرشد اعظم ایالت‌استفاده​ یان جواب داد:‌اون‌قدر​ «دوئل تن‌به‌تن بهتره.»

«واقعاً؟ ولی عمراً ارباب انجمن مرگ و زندگی قبول کنه. اگه همچین آدمی بود، همون لحظه‌ای که رسید‌رزمی​ یه راهی پیدا می‌کرد تا همه‌تون رو نجات بده. ولی چیزی که سمتمون پرواز کرد، تیر بود. تازه‌احساس​ قرار بود اون کسی باشه که بیشتر از همه به معاون رهبر انجمن اعتماد داره. این پاداش اون وفاداریه؟»

پوست زیر‌شیطانی​ چشم‌های سونگ‌گوشه​ گیونگ لرزید.

شمشیرهای ملکه شیطانی و مهمان مرگ و‌یانِ​ زندگی رو که یه گوشه جمع کرده‌بهتره​ بودم برداشتم و غلاف‌هاشون رو انداختم زمین.

«الان برمی‌گردم. تو روزی مثل امروز، باید‌استثنائیه​ از جفت‌شمشیر استفاده کنم. هنرهای رزمی من‌آخه​ اون‌قدر استثنائیه که باید خودم رو محدود کنم.»

پادشاه اون-پیونگ پرسید: «چرا آخه؟»

«ببینی خودت می‌فهمی.»

راستش رو بخواید، من‌مرشد​ مردی‌ام که از نداشتن‌دانا​ رقیب احساس تنهایی می‌کنه.

البته، حتی با‌استفاده​ داشتن رقیب هم‌اون‌قدر​ بازم آدم تنهایی‌ام.

برای محافظت از این کچل‌هایی که هنوز آدم‌برداشتم​ نشده بودن، جفت‌شمشیرها رو محکم چسبیدم و به‌استفاده​ سمت نیروهای انجمن مرگ و زندگی راه افتادم.

اینم از‌شیطانی​ زندگی یه‌گوشه​ سپر انسانی.

کمان‌هایی که سونگ گیونگ رو نشونه‌ایالت​ گرفته بودن چند برابر شدن و‌جواب​ تیرها رو به هوا شلیک کردن.

بعضی وقت‌ها وقتی به آب زلال‌اون‌قدر​ دریا نگاه می‌کنی، می‌تونی ماهی‌های کوچیکی رو‌چرا​ ببینی که دسته‌جمعی و منظم حرکت می‌کنن.

تیرهایی که رو‌مهمان​ سرم می‌باریدن دقیقاً‌کرده​ همین شکلی بودن.

یه دسته‌شیطانی​ ماهی کوچیک‌گوشه​ و سیاه.

جفت‌شمشیرهام رو ضربدری روی هم‌اعظم​ گذاشتم و با یه موج سفید‌یان​ آمیخته به هنر یخ، دفعشون کردم.

صدای برخورد و کوبیده شدن پشت‌اون‌قدر​ سر هم بلند شد و خیلی زود‌چرا​ اطرافم به یه میدان نبرد تبدیل شد.

یکی که فهمیده بود تیرها نمی‌تونن جلوی قدم‌برداشتم​ زدن من رو بگیرن، دستوری داد و نیروهای انجمن‌هنرهای​ مرگ و زندگی به تکاپو افتادن و هجوم آوردن.

در کل نیروی شجاعی بودن.

حقیقت اینه که من حتی بعد‌ایالت​ از مباحثه شمشیر کوه هوا هم‌جواب​ به قوی‌تر شدن ادامه داده بودم.

اما اینکه چقدر قوی‌تر شدم و‌اون‌قدر​ نتایج مراقبه‌هام چی بوده رو فقط با‌چرا​ روبرو شدن با یه دشمن می‌شد فهمید.

خودم هم کنجکاو بودم بدونم‌جمع​ شمشیری که تو قلمروی فراتر‌انداختم​ از هنرهای شمشیرزنی قرار داره، چه‌جوریه.

همون‌طور که جفت‌شمشیرها رو می‌چرخوندم،‌جمع​ هر چرتی که به ذهنم‌انداختم​ می‌رسید رو زیر لب زمزمه می‌کردم.

«دیگه نیازی به هنرهای شمشیرزنی‌اعظم​ ندارم. همون‌طوری که شمشیر رو‌داره​ می‌چرخونم، خودش یه هنر شمشیره.»

اون‌ها سریع حرکت می‌کردن‌هنرهای​ و شتابشون پر از اون‌محدود​ روحیه خاص جناح غیرمتعارف بود.

یه دست رو‌مهمان​ نصفه قطع کردم،‌کرده​ یه زانو رو بریدم.

یه چشم رو درآوردم،‌گوشه​ پریدم تو هوا و‌برداشتم​ سلاح‌های مختلف رو دفع کردم.

روی پشت اسب‌ها دویدم‌مرشد​ و همون‌طور که می‌رفتم،‌دانا​ آدم‌ها رو زمین می‌زدم.

تو لحظه‌ای که حالم از رزمی‌کارهای‌اون‌قدر​ موریم به هم خورد، با زمزمه کردن‌چرا​ یه آهنگ، نیت قتلم رو آروم کردم.

همین‌طور که برای یه لحظه با سرعتی‌بودم​ حرکت کردم که انگار داشتم محدودیت‌هام رو‌روزی​ می‌شکستم، فواره‌های خون از همه‌جا فوران کرد.

یهو سرم رو چرخوندم‌گوشه​ و دیدم راهب دیوانه هم‌غلاف‌هاشون​ داره مبارزه رو تماشا می‌کنه.

فکر کنم تماشای‌تموم​ دعوا خیلی سرگرم‌کننده‌تر‌ایالت​ از تماشای دریاست.

اما برای‌جفت‌شمشیر​ من، اصلاً‌هنرهای​ مبارزه جالبی نبود.

یعنی زندگی‌شیطانی​ من تو موریم‌جمع​ این‌طوری تموم می‌شه؟

نکنه به خاطر این بود که موریم تبدیل به جایی بدون‌زمین​ رقیب شده بود؟ تمام مدتی که شمشیرم رو می‌چرخوندم، حس می‌کردم‌محدود​ قلبم داره مثل قلب یه رهبر فرقه سرد و بی‌روح می‌شه.

ولی من مثل‌تموم​ یه رهبر فرقه، شماره‌یانِ​ یک زیر آسمان نیستم.

نصف افکارم‌جفت‌شمشیر​ روی یه زمزمه‌ی‌رزمی​ من‌درآوردی متمرکز بود.

جفت‌شمشیرها رو می‌چرخوندم و چرت‌وپرت‌ها و حرف‌های بی‌ربطی رو قاطی‌انداختم​ می‌کردم که می‌تونست یه آهنگ، یه شعر، یا غرغرهای یه صاحب‌خودم​ مسافرخانه باشه که داره حیاط جلویی رو با جارو تمیز می‌کنه.

بعضی وقت‌ها‌شیطانی​ شمشیرها همون‌طور که‌جمع​ می‌خواستم حرکت می‌کردن.

وقت‌های دیگه، شمشیرها حتی‌مرشد​ قبل از اینکه اراده‌دانا​ کنم خودشون حرکت می‌کردن.

همون‌طور که تیکه‌تیکه‌شون‌استفاده​ می‌کردم، یه فکری‌اون‌قدر​ به ذهنم رسید.

من الان خیلی‌مهمان​ کارآمدتر از هر‌کرده​ هنر شمشیرزنی حرکت می‌کنم.

نفس کشیدن، جاگیری پاها، مسیر‌جمع​ حرکت شمشیر... همه تو یه‌انداختم​ ضربه واحد ذوب شده بودن.

به یقین رسیدم.

من دیگه‌جفت‌شمشیر​ نیازی به‌هنرهای​ هنرهای شمشیرزنی نداشتم.

هنرهای کف‌شیطانی​ دست هم‌گوشه​ بی‌معنی بودن.

حالا دیگه خودِ‌مهمان​ دست من، همون‌کرده​ هنر کف دست بود.

با هجوم سیلابی از سلاح‌های مخفی‌ایالت​ که جاخالی دادن ازشون سخت بود،‌جواب​ شمشیرهام رو بالا آوردم تا دفعشون کنم.

سلاح‌های مخفی‌جفت‌شمشیر​ تغییر مسیر دادن‌رزمی​ و پراکنده شدن.

با این سبک مبارزه،‌گوشه​ فهمیدم که حتی به‌برداشتم​ تکنیک‌های نهایی هم نیازی ندارم.

الان حتی یه سیلی تو‌جمع​ گوش کسی زدن هم یه تکنیک‌زمین​ نهایی برای کشتن درجا محسوب می‌شه.

این فکر به ذهنم خطور کرد که‌یانِ​ نه نیازی هست جار بزنم من شماره یک‌واقعاً​ زیر آسمانم، نه نیازی هست که مخفیش کنم.

چون به هر حال‌هنرهای​ اون‌هایی که می‌تونن حقیقت‌خودم​ رو ببینن خیلی کمن.

شرورها و قاتل‌ها، جناح غیرمتعارف و جناح شیطانی،‌برداشتم​ انرژی درونی عمیق و هنرهای الهی برجسته... همه‌شون‌استفاده​ در برابر شمشیرزنی این صاحب مسافرخانه بی‌معنی شده بودن.

یه چرخش سرسری شمشیر باعث می‌شد مثل برگ‌های پاییزی بریزن‌انداختم​ رو زمین، یه چرخش درست‌وحسابی کارشون رو با یه ضربه‌استثنائیه​ تموم می‌کرد، و اگه واقعاً دلم می‌خواست، کلاً نابود می‌شدن.

«...فرم‌ها، هنرهای شمشیرزنی و تکنیک‌های نهایی رو فراموش کردم. اگه‌داره​ شمشیر دستم باشه می‌برم، اگه سنگ دستم باشه پرت می‌کنم،‌اگه​ حتی یه سیلی هم می‌کشه. مبارزه کردن چقدر بیهوده شده.»

یه تور سیاه از هوا‌رزمی​ سمتم پرتاب شد، پس به‌پادشاه​ شکل یه صلیب تیکه‌تیکه‌اش کردم.

جفت‌شمشیرها رو به دو طرف دراز کردم، بعد‌برداشتم​ پریدم بالا و چرخیدم و هنر یخ ماه‌استفاده​ رو به زوال رو تو تمام اطرافم آزاد کردم.

حالا که بهش فکر می‌کنم... چه ده‌هزار تا‌برداشتم​ دشمن بیاد چه بیست‌هزار تا محاصره‌ام کنن، الان‌استفاده​ دیگه می‌تونم فقط خودم باشم و زندگی کنم.

چقدر مسیر طولانی و‌مرشد​ پرپیچ‌وخمی رو طی کردم‌دانا​ تا فقط بتونم خودم باشم؟

با باد شمشیر که دور‌رزمی​ جفت‌شمشیرهام پیچیده شده بود، سعی‌پادشاه​ کردم رو به جلو هجوم ببرم.

با اضافه کردن قدم‌های‌گوشه​ الهی ابر نردبان به حرکتم،‌غلاف‌هاشون​ تبدیل به یه تندباد شدم.

اسب‌ها و آدم‌ها به‌گوشه​ هر طرف پرتاب شدن‌برداشتم​ و یه مسیر باز شد.

حالا که مسیر باز شده بود،‌ایالت​ حتی اون‌هایی که نفس تازه کرده‌جواب​ بودن هم جرئت نمی‌کردن بهم حمله کنن.

به اون مردهای‌استفاده​ گیج و مبهوت‌اون‌قدر​ نگاه کردم و گفتم:

«صاحب مسافرخانه زاها که تو‌جمع​ شعله‌های آتیش ناپدید شد، حالا‌انداختم​ شده ارباب مسافرخانه خدای هنرهای رزمی.»

مسافرخانه زاها که تو‌گوشه​ قلبم باقی مونده بود، تو‌غلاف‌هاشون​ شعله‌ها غرق و ناپدید شد.

به جاش، مسافرخانه‌ای بنا‌مرشد​ کردم که یه خدای‌دانا​ هنرهای رزمی پرورش داد.

از روی گارد سلطنتی که از ارباب انجمن مرگ و زندگی محافظت می‌کردن‌چرا​ پریدم، تکنیک نهایی یه نفر رو که تو دوران رهبری باند خرگوش سیاه‌البته​ برام دردسرساز می‌شد بی‌دردسر خنثی کردم و رسیدم جلوی ارباب انجمن مرگ و زندگی.

«رهبر انجمن، حالت چطوره؟»

ارباب انجمن مرگ و زندگی‌جمع​ که سوار بزرگ‌ترین اسب سیاه بود،‌زمین​ با چشم‌های گشادشده بهم خیره شد.

«...»

در سمت چپ و راستش، محافظان چپ و راست که جامه‌های‌پیونگ​ بلند سیاه پوشیده بودن و فقط چشم‌هاشون معلوم بود، منتظر دستور‌رقیب​ بودن، اما ارباب انجمن مرگ و زندگی اصلاً دهنش رو باز نکرد.

به ارباب انجمن مرگ و‌جمع​ زندگی چشم‌غره رفتم و بعد‌انداختم​ کاملاً بی‌دفاع پشتم رو بهش کردم.

«تو همین‌جا‌شیطانی​ یه لحظه‌گوشه​ صبر کن.»

سربازهایی که یواشکی دنبالم اومده‌اعظم​ بودن، با قیافه‌های مختلف دور‌داره​ هم جمع شدن و نفس‌نفس می‌زدن.

با شمشیرم‌جفت‌شمشیر​ به سمت‌هنرهای​ راست اشاره کردم.

«اول سمت راست. تا سه که بشمرم، چی شمشیر‌غلاف‌هاشون​ به سمت بالاتنه‌تون پرواز می‌کنه. اگه می‌خواید زنده بمونید، زانو‌اون‌قدر​ بزنید یا صاف دراز بکشید رو زمین. یک، دو، سه.»

همین‌طور که یه ضربه سرسری زدم بدون‌بودم​ اینکه حتی چی شمشیر تولید کنم، کل‌روزی​ جناح راست ارتش با عجله زانو زدن.

دریای سیاه آدم‌ها‌تموم​ مثل یه موج‌ایالت​ به تلاطم افتاد.

این منظره‌جفت‌شمشیر​ خیلی بهتر از‌رزمی​ منظره خسته‌کننده اقیانوسه.

سرم رو تکون‌مهمان​ دادم و بعد به‌بودم​ سمت چپ نگاه کردم.

«خوبه. شماها‌شیطانی​ هم همین‌طور.‌گوشه​ یک، دو، سه.»

همون‌طور که انتظار می‌رفت، این بار بدون‌یانِ​ اینکه حتی فکر کنم چه هنر رزمی‌ای‌بهتره​ هست، یه موج هلالی‌شکل از چی شمشیر فرستادم.

شوااااااااک!

در حالی که اکثریت با دستپاچگی زانو زدن،‌برداشتم​ چند نفر یه شمشیر بزرگ غول‌پیکر رو عمودی‌استفاده​ بالا نگه داشتن تا چی شمشیر رو دفع کنن.

نتیجه‌اش چی شد.

پوک!

شمشیر بزرگ و بالاتنه‌اش خیلی تمیز از‌استثنائیه​ وسط دو نیم شدن و اون یارو افتاد‌ببینی​ زمین و یه عالمه خون به همه‌جا پاشید.

«چقدر مسخره.»

به هر حال، جناح‌های چپ و راست‌بودم​ نیروهای انجمن مرگ و زندگی با هم‌روزی​ متحد شده بودن و همه‌شون زانو زده بودن.

توجهم رو دوباره‌تموم​ دادم به ارباب‌ایالت​ انجمن مرگ و زندگی.

«رهبر انجمن، همون‌طور که دیدی، مقاومت و فرار هیچ معنی‌ای‌پادشاه​ نداره. محافظان چپ و راستت هم همین‌طور. دلیل اینکه مرشد اعظم‌نداشتن​ ایالت یان کچل شد اینه که من این‌قدر ترسناک و غیرقابل‌توقفم.»

ارباب انجمن مرگ و‌گوشه​ زندگی پرسید: «تو دیگه‌برداشتم​ تو این دنیا کی هستی؟»

«شماره یک زیر آسمان از غرب. بیشتریا حتی وقتی بهشون می‌گم هم باور نمی‌کنن. آره، خودمم.‌استفاده​ مردی که انتقام گرفتن ازش هیچ فایده‌ای نداره، مردی که نه بدهی و کینه‌ای داره، نه خانواده‌ای.‌مردی‌ام​ من خیلی وقت پیش از سطح یه رزمی‌کار موریم فراتر رفتم. بازم نیازه بیشتر بهت نشون بدم؟»

ارباب جامعه مرگ و‌مرشد​ زندگی جواب داد: «نیازی‌دانا​ نیست. باید چه کار کنم؟»

با دیدن اینکه هنوز از اون اسب کوفتی‌اش‌خودم​ پیاده نشده بود، کاملاً مشخص بود که هنوز ذره‌ای‌می‌فهمی​ از اون غرور و تکبر مسخره‌اش رو کنار نذاشته.

«یعنی چی که می‌خوای‌گوشه​ چه کار کنی؟ گمشو‌برداشتم​ پایین و زانو بزن.»

همون لحظه، محافظان چپ و‌جمع​ راستش دستشون رو بردن سمت شمشیرهای‌زمین​ بلندی که به کمر بسته بودن.

با دیدن این حرکت، بی‌درنگ‌اعظم​ جفت شمشیرهام رو تو هاله‌ای‌داره​ از چی صاعقه سفید غرق کردم.

وزززززززز!

ارباب جامعه مرگ و زندگی‌جمع​ گفت: «تکون نخورید. این کار‌انداختم​ فقط به قیمت جونتون تموم میشه.»

ارباب جامعه مرگ و زندگی از اسبش‌بودم​ پیاده شد و با قیافه‌ای که انگار بدجوری‌جفت‌شمشیر​ شوکه شده بود، قدم‌زنان اومد و جلوم ایستاد.

یعنی به خاطر‌تموم​ این بود که‌ایالت​ خیلی آدم مغروری بود؟

حتی تو این هیر و ویر هم قیافه‌اش جوری بود‌پادشاه​ که انگار داشت با خودش دودوتا چهارتا می‌کرد که زانو‌مردی‌ام​ بزنه، یا اینکه بجنگه و ریق رحمت رو سر بکشه.

نگاهم رو چرخوندم سمت‌گوشه​ محافظان چپ و راستِ‌برداشتم​ ارباب جامعه مرگ و زندگی.

اونا هم جوری گارد گرفته بودن که‌بودم​ انگار اگه رهبرشون حمله می‌کرد، آماده بودن تا‌جفت‌شمشیر​ یه مبارزه سه به یک رو راه بندازن.

یعنی زندگی تو جناح غیرمتعارف‌اعظم​ همچین مغزیشون کرده بود که‌داره​ دیگه ترسی از عزرائیل نداشتن؟

اگه این‌طوره، پس‌استفاده​ همون بهتر که‌اون‌قدر​ بفرستمشون سینه قبرستون.

جفت شمشیرهام رو تو هوا تاب دادم. چی صاعقه با غرش‌زمین​ وحشتناکی از چپ و راستِ ارباب جامعه شلیک شد و در‌محدود​ دم، بدن محافظان چپ و راست رو از وسط دو نیم کرد.

ارباب جامعه مرگ و زندگی که بدجوری‌بودم​ جا خورده بود، یه لحظه از جا پرید‌جفت‌شمشیر​ و با چشم‌های از حدقه‌درآمده بهم خیره شد.

یه شمشیر بلند معمولی رو که حالا‌یانِ​ دیگه خبری از صاعقه توش نبود، گذاشتم زیر‌واقعاً​ چونه ارباب جامعه مرگ و زندگی و پرسیدم.

«رهبر جامعه، دیگه کارِت تمومه. یه نگاه به مرشد اعظم‌پادشاه​ ایالت یان یا اون ملکه شیطانی بنداز. اونا هم احتمالاً دلشون‌نداشتن​ نمی‌خواست کچل بشن. تو هم همین حس رو داری، مگه نه؟»

«...»

با دقت صورت و‌گوشه​ چشم‌های ارباب جامعه مرگ‌برداشتم​ و زندگی رو برانداز کردم.

ردپای یه زندگی به‌مرشد​ شدت بی‌رحمانه و سرد تو‌نظری​ تک‌تک اجزای صورتش موج می‌زد.

«جونِ بی‌ارزشت رو می‌سپرم دست زیردستانت که اون پشت زانو زدن. اگه اونا بخوان که‌ببینی​ جون سالم به در ببری، کچلت می‌کنم و می‌فرستمت تو یه معبد درب‌وداغون. اما اگه‌تنهایی‌ام​ یک‌صدا فریاد بزنن که باید بمیری، می‌فرستمت همون جهنمی که محافظان چپ و راستت رفتن.»

تازه اون موقع بود که ارباب جامعه مرگ‌برداشتم​ و زندگی با قیافه‌ای پر از التماس و اضطراب،‌هنرهای​ سرش رو چرخوند تا به برده‌های زانوزده‌اش نگاه کنه.

رو کردم به ارباب جامعه مرگ و زندگی و گفتم: «این بهترین پایان برای کسیه‌جفت‌شمشیر​ که کل عمرش رو با دستور دادن به زیردست‌هاش گذرونده. آهای اعضای جامعه مرگ و زندگی!‌راستش​ حالا شما سرنوشت رهبرتون رو تعیین می‌کنید. اگه خفه خون بگیرید، یعنی می‌خواید بکشمش. یک... دو.»

«صبر کن!»

«سه... هان؟»

معنی این سکوتِ‌مهمان​ مرگبار و عجیب‌وغریب‌کرده​ دیگه چی بود؟

منی که سرنوشت رهبر جامعه رو‌کرده​ انداخته بودم گردن زیردست‌هاش، بیشتر از‌الان​ همه جا خوردم و برگشتم عقب.

با اینکه همه اون حروم‌زاده‌ها دهن‌ایالت​ داشتن، حتی یه نفرشون هم برای‌جواب​ نجات جون رهبر جامعه التماس نکرد.

«چقدر مسخره‌جفت‌شمشیر​ و خنده‌دار. یعنی‌رزمی​ واقعاً خواسته‌تون همینه؟»

همون موقع از پشت سرم،‌جمع​ ارباب جامعه مرگ و زندگی‌انداختم​ شمشیرِ مرگبارش رو بیرون کشید.

برای من، حرکتش اون‌قدر کند‌جمع​ و حلزونی بود که انگار‌انداختم​ زمان از حرکت ایستاده بود.

چرخیدم و فقط‌تموم​ با یه ضربه‌ایالت​ کار رو تموم کردم.

شوآآآک!

ارباب جامعه مرگ و زندگی حتی فرصت نکرد‌برداشتم​ شمشیرش رو کامل از غلاف بیرون بکشه و چی‌هنرهای​ شمشیر من، بدنش رو از وسط دو شقه کرد.

از قیافه‌ها و اون خفه‌خون گرفتنِ زیردست‌هاش،‌بودم​ راحت می‌شد فهمید که این ارباب جامعه مرگ‌جفت‌شمشیر​ و زندگی تو ژجیانگ چه دیکتاتورِ عوضی‌ای بوده.

«ظالم جماعت‌کار​ باید بره‌مرشد​ سینه قبرستون.»

می‌تونستم اون کله‌های براق رو‌رزمی​ ببینم که از فاصله نه‌چندان دوری‌پیونگ​ داشتن این صحنه رو تماشا می‌کردن.

این‌جوری که بهشون نگاه‌گوشه​ می‌کردم، انگار به یه‌برداشتم​ دریای نور خیره شده بودم.

با یکیشون چشم تو‌گوشه​ چشم شدم و بی‌درنگ‌برداشتم​ اسمش رو صدا زدم.

«معاون رهبر جامعه سونگ گیونگ.»

پس این‌جفت‌شمشیر​ مرتیکه هنوز‌هنرهای​ زنده بود؟

سونگ گیونگ که حتی اگه سه روز هم‌برداشتم​ گشنگی می‌کشید بازم می‌تونست یه تیرِ در حال پرواز‌هنرهای​ رو رو هوا بقاپه، با لحنی مؤدبانه جواب داد.

«امر بفرمایید.»

«بیا اینجا ببینم.»

با تلوتلو خوردنِ سونگ‌هنرهای​ گیونگ به سمتم، تصمیم گرفتم‌محدود​ اول یه زهرچشمی ازش بگیرم.

«قانون برای تو هم همونه. اگه‌کرده​ زیردست‌هات نخوان که جون سالم به در‌برمی‌گردم​ ببری، می‌فرستمت ورِ دلِ همون رهبر جامعه‌ت.»

سونگ گیونگ که داشت با قدم‌هایی خسته‌بودم​ و سنگین نزدیک می‌شد، با رنگی که عین‌جفت‌شمشیر​ گچ دیوار پریده بود، سر جاش خشکش زد.

با لحنی‌کار​ یخ‌زده به‌مرشد​ سونگ گیونگ گفتم.

«برای همینه که می‌گن تو طول‌اون‌قدر​ زندگیت باید آدم بهتری می‌بودی. سونگ گیونگ،‌چرا​ واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی قسر در بری؟»

با این نگاهی که‌گوشه​ من بهش دوخته بودم، آخه‌غلاف‌هاشون​ کدوم گوری می‌تونست فرار کنه؟

یه مرد خسته و گرسنه که نور‌بودم​ تند آفتاب از کله کچلش منعکس می‌شد، با‌جفت‌شمشیر​ سر و وضعی داغون و ژولیده جلو اومد.

از همه بدتر این بود که‌ایالت​ در میان نگاه‌های خیره زیردست‌هاش از‌جواب​ دو طرف مسیر، لنگ‌لنگان قدم برمی‌داشت.

به محض اینکه بهم رسید،‌رزمی​ انگار که باتریش تموم شده‌پادشاه​ باشه، تلپ افتاد رو زمین.

«اومدم.»

با نوک شمشیرم به‌گوشه​ جنازه ارباب جامعه مرگ‌برداشتم​ و زندگی اشاره کردم.

«نمی‌دونم چند لحظه دیگه قراره به همین روز بیفتی یا نه. این بار، خودت مستقیم از‌ولی​ زیردست‌هات بپرس. بپرس که قراره بیشتر عمر کنی، یا اینکه همین‌جا به رهبر جامعه‌ت ملحق بشی‌بده​ و بمیری. همون کسایی که با دستورات تو جونشون رو کف دستشون می‌ذاشتن، قراره برات تصمیم بگیرن.»

نگاهم رو بین‌استفاده​ اعضای جامعه مرگ‌اون‌قدر​ و زندگی چرخوندم.

«معاون رهبر جامعه، سونگ‌گوشه​ گیونگ می‌خواد حرف بزنه.‌برداشتم​ گوشاتون رو وا کنید.»

قبل از اینکه کلمه‌ای‌گوشه​ از دهنش خارج بشه، لب‌های‌غلاف‌هاشون​ سونگ گیونگ به لرزه افتاد.

«من، معاون رهبر جامعه، سونگ گیونگ هستم. هر تصمیمی‌نظری​ که بگیرید رو با جون و دل قبول می‌کنم. اما‌کنه​ قبل از اون، لطفاً هویت واقعی ارباب رو بهم بگید.»

سونگ گیونگ سرش‌استفاده​ رو بالا آورد‌اون‌قدر​ و بهم نگاه کرد.

سرم رو یکم‌مهمان​ آوردم پایین و‌کرده​ تو گوشش زمزمه کردم.

«هویت واقعی من اینه که...»

«...»

«من واقعاً شماره یک زیر آسمانم. ای حروم‌زاده احمق، حتی‌پادشاه​ وقتی حقیقت رو بهت می‌گم هم باورت نمیشه. آخه تو چقدر‌نداشتن​ باید صاحب‌مسافرخونه‌ها رو آدم حساب نکرده باشی که این‌جوری زندگی می‌کنی؟»

سونگ گیونگ که انگار‌گوشه​ می‌خواست برای خودش وقت‌برداشتم​ بخره، با دستپاچگی گفت.

«مسئله این نیست، خودتون‌گوشه​ با صراحت گفتید که وقتی‌غلاف‌هاشون​ صاحب‌مسافرخونه بودید، زیاد کتک می‌خوردید...»

با غیظ به‌تموم​ سونگ گیونگ خیره‌ایالت​ شدم و جواب دادم.

«اون خودم بودم دیگه. چون اون‌قدر‌اون‌قدر​ کتک خوردم تا قوی شدم. آخه آدم‌چرا​ چطور می‌تونه بدون کتک خوردن قوی بشه؟»

نگاهم رو دوختم‌مهمان​ به نیروهای جامعه مرگ‌بودم​ و زندگی و پرسیدم.

«تصمیمتون رو گرفتید یا نه؟ اگه اینم‌بودم​ یه دیکتاتور عوضیه، می‌فرستمش اون دنیا. اما‌روزی​ اگه مافوق درست‌وحسابی‌ای بوده، جونش رو می‌بخشم.»

انسان‌ها همیشه یه روی موذی و‌ایالت​ آب‌زیرکاه دارن؛ همون موقع از بین‌جواب​ جمعیت، یه نفر درخواستی ازم کرد.

«ما می‌خوایم موقع‌استفاده​ تصمیم‌گیری، قیافه معاون‌اون‌قدر​ رهبر جامعه رو ببینیم.»

«کدوم حروم‌زاده‌ای‌شیطانی​ این زر‌گوشه​ رو زد؟»

رو کردم‌شیطانی​ به سونگ‌گوشه​ گیونگ و گفتم.

«برگرد و جلوی زیردست‌هات زانو بزن. می‌گن قبل‌دانا​ از اینکه تصمیم بگیرن، می‌خوان قیافه نحست رو‌ولی​ ببینن. می‌بینی راضی نگه داشتن زیردست‌ها چقدر سخته؟»

سونگ گیونگ‌جفت‌شمشیر​ چرخید و‌هنرهای​ زانو زد.

نگاه‌های خیره زیردست‌هاش مثل‌گوشه​ سلاح‌های مخفی، صورت سونگ‌برداشتم​ گیونگ رو سوراخ‌سوراخ می‌کرد.

تو اون فضای عجیب‌گوشه​ و خفقان‌آور، برای چند‌برداشتم​ لحظه سکوت سنگینی حاکم شد.

یه لحظه‌کار​ بعد، بالاخره یکی‌اعظم​ به حرف اومد.

«معاون رهبر جامعه، ما خوب می‌دونیم‌اون‌قدر​ که چقدر زور زدی تا جلوی دستورات‌چرا​ غیرمنطقی و احمقانه رهبر جامعه رو بگیری.»

این الان حکم اعدامش بود؟‌جمع​ یا داشتن التماس می‌کردن که‌انداختم​ زنده بمونه؟ از روی کنجکاوی پرسیدم.

«فقط همین؟»

با حرف زدنِ اون یه‌اعظم​ نفر، یخ بقیه هم آب شد‌یان​ و شروع کردن به حرف زدن.

«اونم به اندازه خود رهبر جامعه‌اون‌قدر​ آدم سرد و بی‌رحمیه، ولی حداقل‌پرسید​ سعی می‌کرد به قوانین پایبند باشه.»

«حداقل از اون آدم‌هایی نبود‌جمع​ که پاچه‌خواری کنه. با مهارت‌انداختم​ و عرضه خودش کشید بالا.»

«هیچ‌وقت دردسر الکی درست نمی‌کرد.»

بعد از اون حرف‌های زیادی زده‌ایالت​ شد، اما حتی یه زیردست هم پیدا‌داد​ نشد که بگه سونگ گیونگ باید بمیره.

اگه این‌طوره، پس‌استفاده​ من نبودم که‌اون‌قدر​ جونش رو نجات دادم.

با دست راستم، کله‌گوشه​ کچلِ سونگ گیونگ رو‌برداشتم​ که زانو زده بود، چسبیدم.

«سونگ گیونگ.»

«امر کنید.»

کله کچل سونگ گیونگ‌هنرهای​ رو با دستم چرخوندم‌خودم​ و زل زدم تو چشم‌هاش.

«زیردست‌هات جونت‌شیطانی​ رو خریدن،‌گوشه​ اما من نه.»

«ولی شما همین الان...»

«اگه جونت رو ببخشم، آخه به چه دردی‌دانا​ می‌خوری؟ ای زباله بی‌مصرفِ جناح غیرمتعارف! فقط یه‌ولی​ دلیل برام بیار که چرا باید زنده بمونی.»

البته یه کاری برای این مرتیکه‌اون‌قدر​ در نظر داشتم، ولی کنجکاو بودم‌پرسید​ ببینم خودش جواب رو می‌دونه یا نه.

همون‌طور که منتظر بودم سونگ گیونگ دهن‌بودم​ باز کنه، چی سرد رو تو دستی‌روزی​ که کله کچلش رو چسبیده بود، جریان دادم.

سونگ گیونگ بی‌درنگ‌مهمان​ دهنش رو باز کرد‌بودم​ و به حرف اومد.

«اگه از جونم بگذرید، جامعه‌اعظم​ مرگ و زندگی رو از‌داره​ بیخ و بن منحل می‌کنم.»

«یعنی چی از بیخ و‌رزمی​ بن منحل می‌کنی؟ پس تکلیف اون‌پیونگ​ همه پول و دارایی چی میشه؟»

«اموالی که باید پس داده بشن رو به صاحبانشون برمی‌گردونم. بقیه‌ش رو هم بین اون زیردست‌هایی که می‌خوان یه زندگی عادی و شرافتمندانه‌پادشاه​ داشته باشن، تقسیم می‌کنم. با اون چیزی هم که ته‌ش می‌مونه یه معبد می‌سازم یا... اصلاً هر اتفاقی هم که بیفته، حتی یه سکه‌هنوز​ هم بالا نمی‌کشم و همه‌ش رو خرج کارهای خیر می‌کنم. یا اینکه... اصلاً هر دستوری که ارباب بفرمایند رو مو به مو اجرا می‌کنم.»

سونگ گیونگ از شدت‌گوشه​ سرمای هنر یخ، چهره‌اش تو‌غلاف‌هاشون​ هم رفت و اخم کرد.

همون‌طور که دستم رو کله کچل و‌یانِ​ براقش بود، غریزه انسانی کار خودش رو‌بهتره​ کرد و یه چک محکم خوابوندم پسِ کله‌اش.

سونگ گیونگ با تعجب سرش رو بالا آورد و‌محدود​ نگاهم کرد. از اونجایی که حرف خاصی برای گفتن نداشتم،‌بخواید​ هر چرت و پرتی که به ذهنم رسید رو پروندم.

«گشنه‌ته؟»

«بله.»

«پس اول می‌ریم یه چیزی‌اعظم​ می‌خوریم، بعدش در مورد این‌داره​ انحلال و این‌جور چرت‌وپرت‌ها حرف می‌زنیم.»

سونگ گیونگ که بدجوری اخم‌هاش رفته بود تو هم،‌محدود​ تلپ افتاد رو زمین، دو دستی کله‌اش رو چسبید‌راستش​ و از شدت درد و استیصال زد زیر گریه.

یعنی از اینکه‌مهمان​ زنده مونده بود،‌کرده​ این‌قدر ذوق‌مرگ شده بود؟

یا از اینکه‌مهمان​ کچل شده بود،‌کرده​ داشت غصه می‌خورد؟

شایدم از اینکه قرار بود‌اعظم​ به زودی یه لقمه نون‌داره​ کوفت کنه، اشک شوق می‌ریخت؟

یا شاید از اینکه جلوی زیردست‌هاش‌اون‌قدر​ این‌طوری تحقیر و سکه یه پول‌پرسید​ شده بود، داشت از حرص می‌ترکید؟

نکنه از اینکه نمی‌تونست هویت‌جمع​ واقعی من رو هضم کنه،‌انداختم​ این‌قدر به هم ریخته بود؟

والا منم نمی‌تونستم دقیقاً‌گوشه​ بفهمم تو دلِ این‌برداشتم​ سونگ گیونگِ بدبخت چی می‌گذره.

اما سونگ گیونگ که دیگه مویی تو سرش‌دانا​ نمونده بود تا از حرص بکَنَدش، صورتش رو چسبوند‌عمراً​ به خاک و تا مدت‌ها همون‌طور زارزار گریه کرد.

به هر حال، اصلاً حوصله شنیدن‌اون‌قدر​ عرعر کردنش رو نداشتم، برای همین‌پرسید​ یه لگد محکم خوابوندم تو ماتحتش.

«عر زدنت رو‌مهمان​ تموم کن و‌کرده​ پاشو راه بیفت.»

ناولها | novelha.net