---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 225: چاره‌ای جز خندیدن نداشتم • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 225: چاره‌ای جز خندیدن نداشتم

0

«من؟ قهرمان جوانمرد؟ سگ‌بهاری​ هم خنده‌ش می‌گیره. من‌لحن​ هیچ‌رقم قهرمان جوانمرد نیستم.»

به رهبر فرقه گدایان‌گفتم​ نگاه کردم و حرف‌هایی که‌قطعاً​ می‌خواستم بزنم رو قورت دادم.

حس کردم خیلی مسخره‌ست که جلوی کسی‌یارو​ که یکی از «سه فاجعه» محسوب میشه،‌تازه​ بشینم و از احساسات شخصی خودم روضه بخونم.

بدن کُند پرسید: «اوستا،‌قطعاً​ چی در مورد رهبر فرقه‌تازه​ باعث شد همچین حرفی بزنی؟»

«کدوم آدمی که هم زورش و هم تشکیلاتش از رهبر فرقه شیطانی کمتره،‌دارن​ می‌تونه بزنه و این‌همه از زیردستای اونو نفله کنه؟ خبرا واقعاً غیرمنتظره بود.‌گدا​ با خودم گفتم اگه این یارو قهرمان جوانمرد نباشه، قطعاً یه حروم‌زاده دیوونه‌ی زنجیریه.»

«گرفتم چی شد.»

تازه بعد از شنیدن حرف‌های‌اگه​ رهبر فرقه گدایان بود که‌حروم‌زاده​ تونستم دهنم رو باز کنم.

«من قهرمان جوانمرد نیستم.»

منتظر بودم رهبر فرقه‌بهاری​ گدایان یه چیزی بپرونه، ولی‌کلفتی​ خیلی راحت سر تکون داد.

«پس فرض می‌کنیم که نیستی.»

تو اون لحظه، رهبر فرقه‌اگه​ گدایان و بدن کُند به هم‌دیوونه‌ی​ نگاه کردن و زدن زیر خنده.

«هاهاهاها.»

بدن کُند در‌خورشید​ حالی که می‌خندید‌شبیه​ محکم زد روی زانوش.

«هاها. رهبر فرقه هم‌گفتم​ همچین عقل درست و‌نباشه​ حسابی تو کله‌ش نداره‌ها.»

همون موقع در رستوران خورشید بهاری باز‌یارو​ شد و مردی که شبیه یکی از‌تازه​ ارشدهای فرقه گدایان بود با لحن کلفتی گفت:

«رهبر فرقه، بچه‌های‌نباشه​ فرقه هائو دارن‌دیوونه‌ی​ غذا رو ردیف می‌کنن.»

رهبر فرقه‌رستوران​ دستش رو‌بهاری​ تکون داد.

«خبر دارم.‌غیرمنتظره​ برید بزنید‌گفتم​ به بدن.»

«اطاعت.»

با خودم فکر کردم‌قطعاً​ بدن کُند و رهبر‌گرفتم​ فرقه گدایان عجب تفاهمی دارن.

گدا گداست دیگه، ولی‌بهاری​ گدای موریم بودن یه‌لحن​ جنبه‌های لوتی‌گری هم داره.

«رهبر فرقه.»

«بله؟»

«تو چطوری‌یارو​ انقدر خرکی‌قطعاً​ قوی شدی؟»

رهبر فرقه گدایان خندید.

«خیلی رک حرف می‌زنی.»

«فکر کنم همین‌طوره.»

«مجانی که نمی‌تونم بهت بگم.»

رهبر فرقه گدایان پره‌های دماغش رو باد کرد و‌کلفتی​ گفت: «بوی گوشت میاد. بیارش اینجا ببینم. فقط از‌خبر​ روی بوش معلومه کار یه آشپز معمولی نیست. نظرت چیه؟»

بدن کُند هم هوا‌گفتم​ رو بو کشید و گفت:‌قطعاً​ «ادویه‌ش زیاد نیست، دقیقاً اندازه‌ست.»

رفتم تو آشپزخونه‌بود​ ببینم دنده خوک‌این​ مونده یا نه.

خوشبختانه شش‌یارو​ هفت‌تایی مونده بود،‌حروم‌زاده​ انداختمشون تو بشقاب.

با این فکر که گول زدن حس بویایی یه‌کلفتی​ گدا کار حضرت فیله، دنده‌های خوک رو گذاشتم جلوی‌خبر​ اون دو نفر و برگشتم آشپزخونه تا مشروب بیارم.

رهبر فرقه گدایان با‌گفتم​ چشم‌های گرد شده به‌نباشه​ دنده‌های خوک زل زده بود.

«این دیگه چیه؟»

«دنده خوک.»

«می‌دونم دنده‌رستوران​ خوکه، ولی‌بهاری​ اسمی چیزی نداره؟»

«دنده خوک کافیه دیگه. چه نیازی‌این​ به اسم داره؟ اگه خیلی اصرار داری،‌گرفتم​ می‌تونی صداش کنی دنده‌های خوک استان ایلیانگ.»

بدن کُند سر تکون داد.

«درسته. بفرمایید میل کنید، استاد.»

در حالی که رهبر فرقه‌مردی​ گدایان و بدن کُند داشتن دنده‌های‌بچه‌های​ خوک رو می‌خوردن، براشون مشروب ریختم.

راستش رو بخواید، شنیدن داستان اینکه چطور رهبر‌نباشه​ فرقه گدایان، یکی از سه فاجعه، انقدر قوی‌شنیدن​ شده، چیزی نبود که بشه راحت و مستقیم شنید.

اما همین داستان، همون‌طور که‌اگه​ داشت دنده خوک رو سق می‌زد،‌دیوونه‌ی​ از دهن رهبر فرقه سرازیر شد.

«...رهبر فرقه، تو از منم عجیب‌تری.‌دیوونه‌ی​ وقتی هم‌سن من بشی، تو هم قوی‌تونستم​ می‌شی، پس همچین داستان دهن‌پرکنی هم نیست.»

بدن کُند یه تیکه گوشت کند و گفت: «راستش داستان‌گفت​ بزرگیه، مگه نه؟ فقط خیلیا نمی‌دونن. لطفاً بگید رهبر فرقه، خیلی‌بزنید​ وقته منم نشنیدم. این دنده‌های خوک هم غذای معمولی نیستن‌ها، اوستا.»

دست به سینه‌بود​ وایسادم و جفتشون‌این​ رو تماشا کردم.

نمی‌دونم چرا، ولی نمی‌تونستم از شر این‌یارو​ شک خلاص شم که اگه به‌خاطر دنده‌های‌تازه​ خوک نبود، عمراً این داستان رو می‌شنیدم.

فکرش رو بکن، دنده‌های خوک نه‌تنها جون‌زنجیریه​ جانگ دوک-سو رو نجات داد، بلکه باعث شد‌باز​ منم یه تاریخچه مخفی از موریم رو بشنوم.

اگه تو موریم غذایی باشه که‌شبیه​ رتبه‌ش از داروی معنوی بالاتر باشه،‌هائو​ اون چیزی نیست جز دنده خوک.

رهبر فرقه گدایان استخونی که تمیز مکیده بود رو گذاشت زمین‌دیوونه‌ی​ و دنده بعدی رو برداشت و گفت: «خیلی وقت پیش، دچار‌منتظر​ انحراف چی شدم. اون موقع، می‌دونی ضربه کی رو خورده بودم؟»

بدن کُند جواب داد:‌گفتم​ «ضربه "کف دست درهم‌شکننده زندان"ِ‌قطعاً​ شیطان الهی رو خورده بودید.»

«کف دست درهم‌شکننده زندان... کل بدنم درد می‌کرد و یخ‌بعد​ زده بود. تا حالا همچین سرمایی حس نکرده بودم. ولی وقتی‌ولی​ لبه پرتگاه مرگ بودم، ارشد یونگ با گردش چی کمکم کرد.»

رهبر فرقه گدایان استخونی که دیگه‌شبیه​ هیچ گوشتی روش نمونده بود رو‌هائو​ گذاشت تو بشقاب و ادامه داد.

«ارشد یوک، ارشد هونگ و هر هشت ارشد چسبیدن به من. آخرش، به‌خاطر من، همه‌شون توی گردش چی کمک کردن و بعد شاگردهای‌بودم​ ارشدها به اونا چسبیدن. برادرهای رزمی منم ملحق شدن. اساتید فرقه گدایان که خبر رو شنیده بودن و اومده بودن کمک، همه دستشون رو‌درست​ گذاشتن پشت من. نزدیک بود همه‌شون رو به کشتن بدم. ارشدهای رده‌بالا دستشون رو گذاشتن پشت من و بقیه دستشون رو گذاشتن پشت ارشدها.»

بدن کُند که انگار خودش اون‌این​ صحنه رو ندیده بود، سر تکون‌زنجیریه​ داد و گفت: «شنیدم واقعاً باورنکردنی بوده.»

«من که تو وضعیت آشوب بودم و‌زنجیریه​ نمی‌فهمیدم، ولی بهم گفتن در مجموع سی‌دهنم​ و هشت استاد به من وصل شده بودن.»

«درسته.»

«کف دست درهم‌شکننده زندان یه نیروی کف دست ترسناک بود که تا اون موقع تجربه نکرده بودم و کل بدنم داشت سفت می‌شد. درست وقتی حس کردم‌راحت​ نفسم داره قطع میشه، یه رشته گرما حس کردم. اساتید فرقه گدایان داشتن به زور مریدین‌های سفت‌شده منو باز می‌کردن. نمی‌دونم چقدر دووم آوردم. هر بار که‌خورشید​ به هوش می‌اومدم، فقط صداهایی می‌شنیدم که بهم می‌گفتن نفس بکش. یه جایی، پدیده پاکسازی مغز استخوان به زور القا شد و حتی کار به بازسازی بدن کشید.»

رهبر فرقه‌غیرمنتظره​ گدایان به‌گفتم​ من نگاه کرد.

«بعد از اون، سی و هشت استاد فرقه گدایان به‌خاطر من دچار جراحت‌تونستم​ درونی شدن. حتماً به‌خاطر این بوده که هیچ نیرویی برای بهبود خودشون نگه‌می‌کنیم​ نداشته بودن. اون زمان، مقام من فقط رئیس شعبه در حد یه استان بود.»

این یعنی رئیس‌خورشید​ شعبه منطقه‌ای هم‌اندازه‌شبیه​ استان ایلیانگ بود.

بدن کُند که‌بود​ داشت گوش می‌داد‌این​ پرید وسط حرفش.

«باید بقیه‌غیرمنتظره​ داستان رو‌گفتم​ هم بگید.»

رهبر فرقه‌یارو​ گدایان سر‌قطعاً​ تکون داد.

«به لطف ارشدها و برادرهای رزمی‌م، تجربه عجیبی داشتم و هنرهای رزمیم به‌سرعت رشد کرد. در نهایت حتی به سطحی رسیدم که تونستم شخصاً جراحت درونی کسایی که کمکم کرده بودن رو درمان‌لوتی‌گری​ کنم. هر بار که زخمشون رو درمان می‌کردم، لذت زیادی می‌بردم. ولی وقتی سعی می‌کردم کمک کنم خوب بشن، فهمیدم که خودم هم درک کمی از گردش انرژی درونی پیدا نکردم. در واقع،‌نظرت​ بعد از اون، پیش خودم فکر می‌کردم که تو زمینه انرژی درونی هیچ رقیبی تو موریم ندارم. البته بعد از ملاقات با رهبر فرقه شیطانی و شیطان بهشتی، اون فکر کلاً نابود شد.»

داستان رهبر فرقه غافلگیرکننده بود، ولی این حقیقت‌نباشه​ که غرورش توسط دو نفر دیگه از سه‌شنیدن​ فاجعه شکسته شده بود هم جای تعجب داشت.

رهبر فرقه گدایان گفت: «وقتی کسی‌این​ با سرعتی غیرعادی نسبت به بقیه‌زنجیریه​ رشد می‌کنه، همیشه یه داستانی پشتشه.»

کنجکاویم رو به زبون آوردم.

«اون موقع تو فقط یه رئیس شعبه‌ارشدهای​ استانی بودی، چطور شد که با کسی‌غذا​ که لقبش شیطان الهی بود درگیر شدی؟»

«شیطان الهی رو‌بود​ می‌شناسی؟ اون یه استاد‌یارو​ قدیمیه، پس نباید بشناسیش.»

«نمی‌شناسم، ولی لقبش خیلی متکبرانه‌ست...»

رهبر فرقه گدایان خندید.

«ما مردایی نیستیم‌خورشید​ که از لقب‌شبیه​ یا فرقه حریفمون بترسیم.»

«درسته.»

«حتی اون موقع هم، شیطان‌اگه​ الهی خیلی قوی‌تر از من‌حروم‌زاده​ بود. اگه تو بودی چیکار می‌کردی؟»

«شرایط رو‌یارو​ می‌سنجیدم و‌قطعاً​ فرار می‌کردم.»

«اگه یه استاد‌خورشید​ با مهارت سبکی‌شبیه​ فوق‌العاده بود چی؟»

هرچی دلم خواست جواب دادم.

«می‌دویدم سمت‌غیرمنتظره​ رودخونه و‌گفتم​ می‌پریدم تو آب.»

«و اگه اونم شناگر‌قطعاً​ ماهری بود و تو‌گرفتم​ آب قوی بود چی؟»

«می‌دویدم سمت بیابون.»

«و بعدش چی؟»

«اون‌قدر می‌دویدیم‌غیرمنتظره​ تا دوتایی‌گفتم​ از گشنگی بمیریم.»

«هاهاهاها.»

رهبر فرقه گدایان‌خورشید​ و بدن کُند دوباره‌ارشدهای​ هماهنگ با هم خندیدند.

بدن کُند از من پرسید:‌اگه​ «رهبر فرقه از محقق سفیدپوش کندتره.‌دیوونه‌ی​ اگه اون تعقیبت می‌کرد چیکار می‌کردی؟»

«تا جایی که‌بود​ می‌تونستم مقاومت می‌کردم،‌این​ بعدش فرار می‌کردم.»

رو به هر دوشون گفتم: «من این ذهنیت رو دارم‌بعد​ که تا اون سر دنیا فرار کنم، بعد برگردم و‌بپرونه​ خفتش کنم، حتی اگه مجبور بشم توی مستراح کمین کنم.»

رهبر فرقه‌رستوران​ گدایان سر‌بهاری​ تکون داد.

«پس تو این‌جور آدمی هستی. اون زمان، چیِ حقیقی سی و هشت مرد توی بدنم جریان داشت. لابد بعداً با انرژی درونی خودم ترکیب شده. فکر نکنم چیزی باشه که بشه دوبار تکرارش کرد. اگه ازم بخوای دوباره‌خنده​ انجامش بدم، غیرممکنه. به نظر میاد ارشدهای اون زمان، توی اوج ناامیدی برای نجات من، با یه لحظه نبوغ و اراده‌ای شکست‌ناپذیر یه راه حل معجزه‌آسا پیدا کردن. با اینکه چیزی نبود که خودم بخوام، ولی به‌خاطر اون‌تفاهمی​ حادثه، انرژی درونی من عمیق‌تر از بقیه اساتید شد. از اون موقع، سال‌های طولانی تمرین کردم و به چندتا روشن‌بینی دیگه هم رسیدم، ولی در نهایت نتونستم رهبر فرقه شیطانی و شیطان بهشتی رو بکشم. این مایه شرمساریه.»

حرف آخرش، «مایه‌بود​ شرمساری»، من رو‌این​ به خودم آورد.

مهم نبود چه فرصت سرنوشت‌سازی نصیبش‌دیوونه‌ی​ شده، حس کردم ذات و ظرفیت‌حرف‌های​ وجودی‌ش متعلق به یه مرد بزرگه.

کدوم مردی زیر این آسمون می‌تونه بگه‌ارشدهای​ نکشتن دو تا از سه فاجعه مایه‌غذا​ شرمساریه؟ رهبر فرقه گدایان همچین مردی بود.

ساکت به‌غیرمنتظره​ حرف‌های رهبر فرقه‌اگه​ گدایان گوش دادم.

رهبر فرقه ادامه داد:

«اگه این‌طوره، اون دو تا چه داستانی داشتن که این‌قدر قوی شدن؟ محقق‌ها چطور شیطان بهشتی رو خلق کردن؟ و چرا‌ولی​ رهبر فرقه شیطانی این‌قدر قویه؟ می‌تونم از اون دو تا جلو بزنم؟ اونا درباره من چی فکر می‌کنن؟ من دنبال جواب‌درست​ گشتم، تمرین کردم و بدون حتی یه روز استراحت مراقب فرقه گدایان بودم، و تا به خودم اومدم، دیدم کلی زمان گذشته.»

به چروک‌های صورت رهبر‌بهاری​ فرقه گدایان نگاه کردم و‌کلفتی​ پرسیدم: «جواب‌ها رو پیدا کردی؟»

رهبر فرقه‌غیرمنتظره​ گدایان سر‌گفتم​ تکون داد.

«نه. همین نگرانم می‌کنه. بنا به دلایلی، حس می‌کنم رهبر‌حروم‌زاده​ فرقه شیطانی پیداشون کرده. اون مرد برجسته‌ایه. شیطان بهشتی هم همین‌طور.‌کنم​ شاید اونم همراه محقق‌ها پیداشون کرده باشه. اخیراً یکم مضطرب شدم.»

شاید سوال حساسی بود، ولی رک و راست پرسیدم: «منظورت‌بعد​ اینه که با توجه به سرعت پیشرفت هنرهای رزمی از آخرین‌ولی​ نبرد، ممکنه شیطان بهشتی یا رهبر فرقه شیطانی قوی‌تر شده باشن؟»

«نمی‌تونم بدونم. ولی موریم جای عجیبیه. بین خیر و شر فرق نمی‌ذاره. فقط گاهی اوقات به کسایی که دیوانه‌وار تقلا‌برید​ می‌کنن، فرصت‌های سرنوشت‌ساز میده. اگه اون دو تا فاجعه دیگه سخت‌تر از من زندگی کرده باشن، حتماً قوی‌تر شدن. من‌شدی​ زندگی نسبتاً آرومی داشتم و خودنمایی نکردم، ولی دارم شک می‌کنم که آیا این روش درستی برای زندگی بود یا نه.»

«هوم.»

«اسم اون جوونی رو شنیدم که همراه رهبر ایم ضربه زد، اتحاد جنگل سبز رو نابود کرد و بعدش شنیدم که بارها با جناح غیرمتعارف جنگیده. بعد‌راحت​ از اون، شنیدم حتی اعضای فرقه شیطانی رو هم کشته. توی این دوران اخیر، کمتر کسی توی موریم هست که بیشتر از تو زجر کشیده باشه. چه‌خورشید​ شرور باشی چه قهرمان جوانمرد، معنیش اینه که حق قوی شدن رو به دست آوردی. مگه ذات موریم همین نیست؟ واسه همین اومدم ببینم چه جور آدمی هستی.»

رهبر فرقه گدایان لبخند زد.

بدن کُند که همپای من به‌شبیه​ قصه گوش می‌داد، به کاسه استادش‌هائو​ نگاه کرد و گفت: «بیشتر بخور، استاد.»

«باشه.»

«می‌تونم ماجرای اون‌بود​ جنگ دو به‌این​ یک رو تعریف کنم؟»

رهبر فرقه گدایان در حالی‌حروم‌زاده​ که یه تیکه دنده خوک‌بعد​ رو گاز می‌زد، سر تکون داد.

بدن کُند به من نگاه کرد‌شبیه​ و گفت: «میگن از اواسط نبرد،‌هائو​ سه فاجعه مدام دو به یک می‌جنگیدن.»

اخم کردم و‌بود​ پرسیدم: «برادر بدن کُند،‌یارو​ چه دو به یکی؟»

بدن کُند گفت: «شیطان بهشتی‌اگه​ و استاد دست به یکی کردن‌دیوونه‌ی​ تا رهبر فرقه شیطانی رو بکشن.»

«چی؟»

«شکست خوردن. بعدش، شیطان بهشتی و رهبر فرقه شیطانی متحد شدن تا استاد رو بکشن. اونا هم شکست خوردن. بعدتر، رهبر فرقه شیطانی و استاد با هم‌گداست​ شدن تا شیطان بهشتی رو بکشن، ولی حتی اونم شکست خورد. امید ضمنی‌شون این بود که بعد از مرگ یک نفر جنگ تموم بشه، ولی هر سه‌گوشت​ فاجعه شکست خوردن. قبل از اون، مبارزات تن به تن همه مساوی شده بود. فقط وقتی هر سه تاشون به شدت زخمی شدن، راهشون رو جدا کردن.»

توی تمام زندگی‌هام،‌بود​ هیچ‌وقت همچین نبرد ترسناکی‌یارو​ به گوشم نخورده بود.

معنیش این بود که حتی وقتی‌این​ دو تا از سه فاجعه با هم‌گرفتم​ متحد شدن، نتونستن یه نفر رو بکشن.

یعنی هر سه‌نباشه​ تای اون‌ها دیگه رزمی‌کاران‌زنجیریه​ کامل و بی‌نقصی بودن.

تا حدی که حتی وقتی‌مردی​ دو تا رزمی‌کار هم‌سطح حمله‌گفت​ می‌کردن، نمی‌تونستن یکی رو بکشن.

تو این نقطه، معنیش این بود‌این​ که ما با سه فاجعه طرف نیستیم،‌گرفتم​ بلکه با سه تا خدای رزمی طرفیم.

ابهت رهبر فرقه شیطانی که توی‌این​ قصر شب خونین دیده بودم، اون‌زنجیریه​ لحظه برام رنگ و بوی دیگه‌ای گرفت.

جای شکرش باقی بود‌قطعاً​ که یکی از سه‌گرفتم​ فاجعه، رهبر فرقه گدایان بود.

ناخودآگاه آهی کشیدم.

چون به نظر می‌رسید رهبر‌اگه​ فرقه گدایان هنوز نگران و‌حروم‌زاده​ مراقب اون دو تای دیگه است.

بالاخره چشم‌هام باز شد.

«آه، رهبر فرقه.»

«بله؟»

«هیچی.»

رهبر فرقه گدایان با لبخند گفت:‌این​ «بگو. تا الان که صادق بودی.‌زنجیریه​ چه نیازی هست الان حرفت رو بخوری؟»

از جایگاه یک‌نباشه​ کوچکتر، سوالی پرسیدم که‌زنجیریه​ بابت پرسیدنش متاسف بودم.

«...یعنی اگه این دفعه شیطان بهشتی و رهبر‌لحن​ فرقه شیطانی با هم متحد بشن، مطمئن نیستی بتونی‌دستش​ تنهایی از پسشون بربیای؟ این چیزیه که می‌خواستم بپرسم.»

رهبر فرقه گدایان مردی‌گفتم​ به صداقت من بود‌نباشه​ و بلافاصله سر تکون داد.

«درسته. کی ممکنه بتونه جلوی حمله دو تا از سه فاجعه دوام بیاره؟ حتی اگه ازم بخوای دوباره انجامش بدم، حقیقت اینه که بار سنگینیه. واسه‌ولی​ همینه که خودمو وقف تمرین کردم. رهبر فرقه شیطانی و شیطان بهشتی هم لابد نگران بودن که نکنه من با یکی‌شون دست به یکی کنم و‌موقع​ حمله کنیم. هرچقدر هم که بویی از انسانیت نبرده باشن... مگه همه‌مون در برابر مرگ یکسان نیستیم؟ هرچند شاید اونا از شکست بیشتر از مرگ متنفر باشن.»

بالاخره فهمیدم چرا سه فاجعه‌حروم‌زاده​ این‌قدر طولانی توی پس‌زمینه موریم‌بعد​ مونده بودن و خویشتن‌داری می‌کردن.

این آدم‌ها داشتن خودشون رو وقف تمرین‌ارشدهای​ می‌کردن، با این فکر که بتونن اون‌غذا​ دو تا فاجعه دیگه رو تنهایی بکشن.

همون‌طور که‌غیرمنتظره​ رهبر فرقه‌گفتم​ گدایان گفت.

اگه دنیا‌غیرمنتظره​ بین خیر و‌اگه​ شر فرق نمی‌ذاره...

سخت میشه آدم‌هایی‌نباشه​ دیوانه‌تر از اینا‌دیوونه‌ی​ توی موریم پیدا کرد.

منم به‌رستوران​ همون اندازه‌بهاری​ گیج بودم.

مخفیانه این جاه‌طلبی رو داشتم که یه روز رهبر‌قطعاً​ فرقه شیطانی رو تا حد مرگ کتک بزنم، ولی‌تونستم​ حالا که بهش فکر می‌کردم، اگه بدترین سناریو اتفاق می‌افتاد...

معنیش این بود که شاید لحظه‌ای برسه‌یارو​ که مجبور بشم حمله مشترک رهبر فرقه‌تازه​ شیطانی و شیطان بهشتی رو تحمل کنم.

دهنم نیمه‌باز‌یارو​ موند و‌قطعاً​ آه طولانی‌ای کشیدم.

بدن کُند به رهبر فرقه‌مردی​ گفت: «از قیافه رهبر فرقه معلومه‌بچه‌های​ که روح از بدنش جدا شده.»

رهبر فرقه گدایان بلند خندید.

«اینکه به رهبر فرقه جوان‌اگه​ چیزی برای نگرانی دادم، امروز رو‌دیوونه‌ی​ به یه روز ارزشمند تبدیل کرد.»

به محض شنیدن حرف‌های رهبر‌حروم‌زاده​ فرقه گدایان، بدن کُند روی ران‌شنیدن​ پاش کوبید و زد زیر خنده.

به این زوج استاد و‌مردی​ شاگرد نگاه کردم که به درخشانیِ‌بچه‌های​ گداها می‌خندیدن، و خنده توخالی‌ای کردم.

در نهایت، چاره‌ای‌بود​ نداشتم جز اینکه‌این​ فعلاً همراهشون بخندم.

«هاهاهاها...»

«هاهاها...»

«آهاهاهاها!»

ناولها | novelha.net