چپتر 316: من چاپلوس شدم
0محقق سپیدپوش در حالی که امپراتور رزمیمیگی سومون درست جلویش سبز شده بود، سرشدلیلی رو چرخاند و به من نگاه کرد.
«رهبر فرقه.»
«بنال.»
با خودم فکر کردم این مرتیکه درست قبلهیچکسِ از دوئل داره چه چرت و پرتی میبافه،کردن اما کلمات غیرمنتظرهای از دهن محقق سپیدپوش بیرون اومد.
«یه هنرلحنی رزمی جدیدواج خلق کردم.»
«خب که چی؟»
«میخوام تماشا کنیقطعاً و یه اسملحنی مناسب روش بذاری.»
یعنی این یاروی ازدلیلی خود راضی حتی عرضه ندارهبینام رو کارای خودش اسم بذاره؟
مهم این بود کهواج بندازمشون به جون هم،میخوای برای همین بیدرنگ قبول کردم.
«حله.»
برام جالب بود بدونم اینتمامعیار بشر تو طول زندگیش اصلاًداری چه افکاری تو اون کلهپوکش میگذره.
انگار ترکیبی از غرور و عقده خودنماییواقعاً بود و بعضی وقتا جوری به نظر میرسیددارم که انگار جلو اینهمه آدم پاک رد داده.
یعنی ذات یه هنرمند اینجوریه؟
در هر صورت، نشون دادن همچین غرورهمین و پررویی بیشرمانهای جلو یه حریف گردنکلفتبشر مثل امپراتور رزمی، قطعاً یه دیوونهبازی تمامعیار بود.
حتی امپراتور رزمی سوموندیوونهبازی هم با لحنی هاجواج و واج به حرف اومد.
«داری میگی میخوای یهدلیلی هنر رزمی جدید روهیچکسِ روی من امتحان کنی؟»
محقق سپیدپوش نگاهیهاج به امپراتور رزمیداری سومون انداخت و گفت:
«دلیلی دارهبذاره که اینبندازمشون کار رو نکنم؟»
«تو واقعاً یه هیچکسِ بینام ولحنی نشان عجیبی هستی. بسیار خب، اجازهمیخوای دارم تماشا کردن رو شروع کنم؟»
«باید همانداخت همین کاردلیلی رو بکنی. ولی...»
محقق سپیدپوش نیمی از صورتش رو بامیگی اون بادبزن تاشوش پوشوند و جوری کهدلیلی انگار داره اعلان جنگ میده، اعلام کرد:
«نهایت تلاشت رو بکن.»
حتماً بدجور به تریج قباش برخورده بود، چون قیافهحرف امپراتور رزمی سومون تو یه چشم به هم زدندلیلی از حالت هاج و واج به خشم مطلق تغییر کرد.
بعد از اون، دیگه فاتحه تمام آداب وهیچکسِ رسوم خونده شد و با هجوم همزمان اونکردن دو نفر به سمت همدیگه، دوئل شروع شد.
امپراتور رزمی دستش روواج تاب داد و محققمیخوای سپیدپوش بادبزن تاشوش رو.
هوای اطراف تو یه لحظه تغییر کرد،همین انگار که یه طوفان فشرده با هم برخوردطول کرده و به همه جهات پخش شده باشه.
روز گرمی نبود،قطعاً اما موج چیلحنی هوا رو داغ کرد.
مردی که اونقدر جیگر داشت تا به امپراتور رزمی بگه نهایت تلاشش رو بکنه،اجازه با چرخوندن بادبزن تاشوش به سرعت حرکت میکرد، در حالی که امپراتور رزمی کهجنگ تا حدودی آشفته به نظر میرسید، انگار بیشتر روی حمله تمرکز کرده بود تا دفاع.
تو این نمایشِ نسبتاً پایاپای، کاملاً مشخص بود که مهارت سبکی محققانداخت سپیدپوش بهطور ویژهای برجسته است، در حالی که امپراتور رزمی سومون بااجازه یه موضعگیری محکم حرکت میکرد و بیشتر از هنرهای کف دست بهره میبرد.
چون هر دو نفر خیلی سریعبرای بودن، اون بادبزن تاشوی فوقالعاده سفید،جالب بیشتر از هر چیزی به چشم میاومد.
اون بادبزن تاشو نیروی کف دست امپراتور رزمی سومون روداری دفع میکرد، مسیر دستهاش رو تغییر میداد و بعضی وقتانکنم بسته میشد تا ضربهای به بدن امپراتور رزمی وارد کنه.
از اون بادبزن مثل یه قلممو،نکنم یه سپر، یه قلم موی قاضیهستی و یه شمشیر پهن استفاده میشد.
طولی نکشید که محقق سپیدپوش با آزادی تمام جوری حرکتامتحان میکرد که انگار میخواست از کل فضای پهناور میدان مبارزهنشان استفاده کنه، در حالی که امپراتور رزمی سومون بیامان دنبالش میکرد.
کی فکرش رو میکردبندازمشون تو یه تعقیب و گریزقبول همچین ظرافتی هم پیدا بشه.
با جاخالی دادنهای مداوم محقق سپیدپوش از حملاتواج امپراتور رزمی، در حالی که به نظر میرسید هرگفت لحظه ممکنه گیر بیفته، تماشاچیها تو سکوت فرو رفتن.
تازه دوزاریشون افتاده بود کهکار هنرهای رزمی این هیچکسِ بینامنشان و نشان واقعاً یه چیز استثناییه.
فقط من اینجوری فکر میکردم؟
کمکم این دوئلمهم داشت شبیه یه نقاشیهمین متحرک و یکپارچه میشد.
در هر صورت، به عنوان یه تماشاچی، نمیتونستمواج فریبها و معانی عمیقِ این فرمهای رزمی که باگفت سرعت برق و باد رد میشدن رو درک کنم.
فقط میتونستمانداخت نتیجه نیتهاشوندلیلی رو ببینم.
شاید به همین خاطر بود که محقق سپیدپوش کمکم شبیه یه نقاش شد کهدلیلی بادبزن تاشوش رو مثل یه قلممو تو دست گرفته بود، و امپراتور رزمی سومون همباید مثل مردی تو یه نقاشی به نظر میرسید که داره دنبال یه پروانه سفید میدوه.
هر دوشون سریع بودن،بندازمشون اما اون زیبایی هنری نقاشیقبول هنوز یه چیزی کم داشت.
دلیل اینکه اون بادبزن تاشو شبیه قلممو بهواج نظر میرسید این بود که هر از گاهی،انداخت چیِ محقق سپیدپوش از نوک اون جریان پیدا میکرد.
پروانههای خاکستری، پروانههایگفت سفید و پروانههای خاکستریواقعاً تیره به پرواز درمیاومدن.
از همه اینا گذشته، محقق سپیدپوشداری بهطور مداوم از حرکات قدمهای الهی ابرگفت نردبان به عنوان رقص پاش استفاده میکرد...
حتی با وجود اینکه یه طرفه توسطهمین امپراتور رزمی تحت تعقیب بود، داشت نمایشی بهطول پا میکرد که اصلاً ضعیف به نظر نمیرسید.
«هر دوشون فوقالعادهن.»
یهو برام سوال شد که آیا کس دیگهای هم اینجا هست کههستی دوئل محقق سپیدپوش رو مثل یه اثر هنری درک کنه یا نه،بادبزن برای همین یه نگاهی به اطراف انداختم، اما بعید به نظر میرسید.
یعنی من تنها کسیامواج که میتونم روی هنرمیخوای رزمی این یارو اسم بذارم؟
کمکم داشت برام سخت میشدجون که تشخیص بدم این مرتیکه دارهبرام میجنگه یا داره هنر خلق میکنه.
هر چی نباشه، این همون آدمی بود که وقتی منداری داشتم با فرقه شیطانی میجنگیدم، یه میز پهن کرده بودنکنم و داشت تراژدی آسمان درخشان خورشید و ماه رو نقاشی میکرد.
نقاشی براش یه سرگرمیدلیلی بود و رقص بادبزنهیچکسِ هم یه سرگرمی دیگه.
نفوذ به اتحاد موریمواج برای تماشا کردن هممیخوای یه جور تفریح بود.
اون دیوانگیِ امتحانمهم کردنِ یه هنر رزمیهمین تازهخلقشده روی امپراتور رزمی.
همهچیز تو هنرهای رزمیاشدیوونهبازی عجین شده بود؛ این بشرحرف قطعاً یه آدم معمولی نبود.
با این تفاسیر، اصلاً عجیبکار نبود که محقق سپیدپوش ازمنشان بخواد برای هنر رزمیاش اسم بذارم.
تو این موریم درندشت، من تنها کسیمیگی بودم که تا حدودی میفهمیدم تو اوندلیلی کلهی عجیب و غریب محقق سپیدپوش چی میگذره.
«الکی بهش نجیبزاده شیطانی نمیگفتن.»
راستش رو بخواید، استاندارد قدرت رزمیلحنی که تو موریم با لقب امپراتورمیخوای نمادین میشد، تا حدودی تثبیت شده بود.
همونطور که شیطان شبح گفته بود، اونا پایینتر از یه خداعجیبی یا یه قدیس بودن، اما اساتیدی بودن که به قلمرویی رسیدهنیمی بودن که بقیه رزمیکارها به این راحتیها نمیتونستن بهش نزدیک بشن.
به همین خاطر بود؟
این رویارویی، از یه زاویهجون دید جدید، یه دوئل بینحله امپراتور رزمی و امپراتور شرور بود.
معلوم بود کهقطعاً قراره بدجور خشنلحنی و خونین بشه.
البته حالا که خودش رو به دنیاواقعاً نشون داده بود، بعید بود لقب امپراتوراجازه شرور از زندگی قبلیاش، به محقق سپیدپوش بچسبه.
با اینکه هیچ شرارتی در برابر امپراتور رزمیمیخوای سومون از خودش نشون نمیداد، اما داشت رفتارنکنم امپراتورانهاش رو همینجا وسط اتحاد موریم ثابت میکرد.
تازه اون موقع، در حالی که داشتم از رقص بادبزنی که روی بومبدونم خالی میدان مبارزه در حال شکلگیری بود لذت میبردم، با تاخیر دوزاریم افتادخودنمایی که این یه هنر رزمیه که از قدمهای الهی ابر نردبان مشتق شده.
با خودم فکر کرده بودم حرکات محققهاج سپیدپوش بهطور مداوم غیرمتعارفه، و نگو همشامتحان به خاطر قدمهای الهی ابر نردبان بود.
حس میکردم یه رقصدلیلی بادبزن به قدمهای الهیهیچکسِ ابر نردبان اضافه شده.
قدمهای الهی ابر نردبان در اصل یهمیگی هنر رزمی سطح بالا برای حرکت سریع وکار سبک از طریق کنترل آزادانه وزن بدن بود.
اما محقق سپیدپوش داشت ازجون اصول باطنی قدمهای الهی ابر نردبانبرام با بادبزن تاشوش هم استفاده میکرد.
یعنی این روشی بود که بدنشلحنی رو سبک کنه و با استفادهمیخوای از بادبزن مسیرش رو تغییر بده؟
امپراتور رزمی سومون هر چقدرکار هم که نابغه بود، پیشبینینشان این حرکت براش مکافات بود.
بنابراین، محقق سپیدپوش فقط با یه تاب دادنِ بادبزن تاشو تو دست راستش، میتونست تو یهنکنم چشم به هم زدن یه مسافت کوتاه رو طی کنه تا یه ضربه کف دست چپنیمی وارد کنه، و با پیشبینی حملات امپراتور رزمی سومون از طریق بادِ بادبزنش، از اونا جاخالی میداد.
تو گیر و دار اینجون مبارزه، هنرهای انگشت بهطور متناوب ازبرام دست چپ محقق سپیدپوش فوران میکرد.
امپراتور رزمی سومون بهطور غریزی سرش روهاج کج کرد و یه دسته از موهاشامتحان بریده شد و تو هوا پخش شد.
همهمهی تماشاچیها بالاگفت گرفت و بعدشنکنم کمکم فروکش کرد.
با این حال، امپراتورواج رزمی سومون آدمی نبود کهروی به این کشکیها شکست بخوره.
دیدن اینکه چطور یه هنر رزمی که تابیدرنگ حالا تو عمرش ندیده بود رو در لحظهزندگیش آنالیز و خنثی میکرد هم واقعاً کفبرکننده بود.
قطعاً فقطمثل من اینطوریدیوونهبازی فکر نمیکردم.
اصلاً هیچ رزمیکاری تودلیلی کل عمرش همچین دوئل تماشاییایبینام رو به چشم دیده بود؟
با قاطعیتلحنی میتونستم بگم کهحرف نه، ندیده بودن.
دلیل اینکه ملت اینقدر میخکوب شده بودن احتمالاًبیدرنگ به خاطر این انتظار پنهان بود که پروانهزندگیش سفید بالاخره به چنگ امپراتور رزمی سومون میافته.
این احتمالاًمثل دیدگاه بیشتردیوونهبازی تماشاچیها بود، ولی...
من فرق داشتم.
من نیتهای شوم محقق سپیدپوش رو میدونستم، و وقتی کهامتحان واقعاً نیروی کف دست رد و بدل کرده بودیم، با وجودعجیبی اینکه یه حمله غافلگیرانه بود، من به عقب رانده شده بودم.
اون موقع، هنرهای انگشت محققجون سپیدپوش نورهای سفید، خاکستری و خاکستریبرام تیره از خودش ساطع کرده بود.
همون موقع داشت با اون رقص بادبزنش بعد از اینکه ازم اسممیخوای خواست، یه نمایش دیوانهوار راه مینداخت، اما اگه حملات امپراتور رزمی شدیدتر میشد،عجیبی هنرهای رزمیای که از قبل توشون استاد بود، قطعاً خودشون رو نشون میدادن.
اگه اینانداخت اتفاق میافتاد،دلیلی کی میبرد؟
نتیجه غیرقابل پیشبینیهاج بود، ولی من یهمیگی چیز رو خوب میدونستم.
«مبادله آخربذاره با نیروی کفجون دست انجام میشه.»
در حال حاضر، امپراتور رزمی سومون داشت باواج دنبال کردن هزارتوی پرپیچ و خمی که رقصانداخت بادبزن ساخته بود، مستقیم میرفت تو تله محقق سپیدپوش.
حسی که به کسی کهکار دنبال یه پروانه مغرور میکنهنشان مسلط میشه، چیزی جز خشم نیست.
و کسی که با عجله توداری یه هزارتو میدوه، دیر یا زودانداخت با یه دیوار غیرمنتظره برخورد میکنه.
اگه اینم یه بازی روانیجون حسابشده بود، پس محقق سپیدپوشحله تو این زمینه برتری داشت.
وقتی بالاخرهمثل با جونکندن ازتمامعیار هزارتو بیرون میاومد...
محقق سپیدپوش دم در خروجیکار با یه کادوی غافلگیرکننده از سهعجیبی جریانِ هنرهای انگشت ازش استقبال میکرد.
در اون صورت...
این حقه مکارانه محقق سپیدپوش بود؛ یه رقص بادبزنقبول برای طلسم کردن با یه پروانه، و یه تصویرافکاری باشکوه که با بادبزنی به عنوان قلممو کشیده میشد.
با پررویی تمامقطعاً از من اسم هنرهاج رزمی جدیدش رو پرسید.
و با موذیگری، رقصدلیلی بادبزنِ تازه یادگرفتهاش رو جلویبینام امپراتور رزمی سومون اجرا کرد.
و وقتی امپراتورهاج رزمی سومونِ خشمگین، یهمیگی ضربه قدرتمند وارد میکرد...
اگه ضدحملهای آماده کردهبندازمشون بود که میتونست اونبیدرنگ ضربه رو در هم بشکنه...
پس اون مرتیکهقطعاً واقعاً یه نابغهلحنی عقدهایِ هنر بود.
راستی، این مهارتی که داشتم از امپراتور رزمی سومون میدیدم، حدعجیبی نهایی واقعیش بود؟ به یه دلیلی، به نظر میرسید قدرتش اول توصورتش چارچوب یه دوئل، و بعد دوباره تو نقاشیِ محقق سپیدپوش گیر افتاده.
حتی اگه سعی میکرد ازحرف این چارچوب خلاص بشه، بازم نمیتونستنگاهی از یه ضربه کشنده استفاده کنه.
هر چی نباشه،مهم این یه دوئلِبرای جناح راستین بود.
امپراتور رزمی سومون حتماً حس کرده بود یه جای کارداری میلنگه، چون کل بدنش تو جریانی از چی غرق شد وواقعاً شروع کرد به ایجاد متغیرهایی تا از اون نقاشی بیرون بپره.
انگار داشتانداخت سعی میکرد ازکار هزارتو فرار کنه.
محقق سپیدپوشلحنی حتی سریعتر ازحرف قبل فرار کرد.
راستش رو بخواین، اونقدر سریع بود کههمین فقط با یه قدم از قدمهای الهی ابرطول نردبان میتونست نصف زمین مبارزه رو طی کنه.
حتی شیطان شهوت هم که تحتلحنی تأثیر مهارت سبکی محقق سپیدپوش قرار گرفتهروی بود، با تحسین نفسش رو بیرون داد.
«عجب سرعتی داره.»
دنبال رفیقی گشتم که شاید همون چیزیمیگی رو که من میدیدم دیده باشه، امادلیلی به این راحتیها کسی رو پیدا نکردم.
با این حال، تونستمبندازمشون قیافه جدی ایم سو-بکبیدرنگ رو موقع تماشا کردن ببینم.
تو همون لحظه، امپراتور رزمیتمامعیار سومون که داشت محقق سپیدپوش رومیگی تعقیب میکرد، دهنش رو باز کرد.
«تا کی قراره...»
تو این وضعیت داشت حرف میزد؟ یه تصمیم تو کسری از ثانیه بود،گفت اما به محض اینکه حرف زد، امپراتور رزمی سومون کف دست راستش روکردن تو چی صاعقه پوشوند، انگار که از قبل داشت یه ضدحمله رو آماده میکرد.
تق!
با هنر ده مرحلهای صاعقه سفید فرق داشت، اما وقتی نور آبی بین پنج انگشتش ردانداخت و بدل شد، محقق سپیدپوش که یهو انگار با قدمهای الهی ابر نردبان هجوم آورده بود، توباید یه تبادلِ نیروی کف دستِ کاملاً عادلانه و مردونه، کف دستش رو به کف دست اون کوبید.
بوووم!
انتظار داشتم که یه نیروی کف دست معمولی نباشه، و به محضانداخت اینکه ضرباتشون به هم خورد، هر دو مرد تلوتلوخوران عقب رفتن، انگاراجازه که خودشون رو از تو یه نقاشی پاره کرده و بیرون کشیده باشن.
«ها؟»
طبق تخمین من...
امپراتور رزمی سومون حتماًدلیلی یکی از تکنیکهای نهاییشهیچکسِ رو آزاد کرده بود.
و محقق سپیدپوش مکار همحرف حتماً تمام توانش رو گذاشته بودنگاهی تا مسابقه رو کلاً تموم کنه.
امپراتور رزمی سومون یه نگاهجون به دست خودش انداخت وحله بعد به محقق سپیدپوش خیره شد.
«...»
سکوتی حاکم شد کهدلیلی قضاوت در مورد اینکههیچکسِ کی برده رو غیرممکن میکرد.
با این حال، به نظرحرف میرسید یه جور تبادل ذهنی اتفاقنگاهی افتاده، چون هیچکدومشون حمله دیگهای نکردن.
انگار زمانِ بررسیمهم و تحلیل از همینهمین الان شروع شده بود.
ناگهان، صورت امپراتور رزمی سومونتمامعیار مثل گچ سفید شد وداری بعد کمکم به قرمزی زد.
انگار دو نوع نیروی کف دست توواقعاً بدنش نفوذ کرده بود و داشت بااجازه انرژی درونی خودش در برابرشون مقاومت میکرد.
محقق سپیدپوش کاملاً صحیحواج و سالم و با یهروی پوزخند رو لبش ایستاده بود.
«امپراتور رزمی، حالت خوبه؟بندازمشون در برابر کف دست درهمشکنندهقبول آشوب حسابی خوب دووم آوردی.»
امپراتور رزمی سومون، با قیافهتمامعیار کسی که چندان هم تحت تأثیرمیگی قرار نگرفته، از محقق سپیدپوش پرسید:
«هنر رزمی عجیبیه. نیروی کف دست بهواقعاً صورت موجهای روی هم افتاده و با تاخیردارم زمانی وارد شد. نگو که فقط منتظرم موندی؟»
محقق سپیدپوش سر تکون داد.
«الان دقیقاً چندمهم تا نفس برات زمانهمین خریدم؟ جوابم رو بده.»
امپراتور رزمی سومون آهدیوونهبازی بلندی کشید و باواج لحن تلخی جواب داد:
«دو تا...»
پس در حالی که محقق سپیدپوش منتظر موندهمیخوای بود، امپراتور رزمی سومون حدود دو تا نفسنکنم عمیق کشیده بود تا جراحات داخلیش رو درمان کنه.
این یه نکتهمهم خیلی عجیب برای یههمین دوئلِ جناح راستین بود.
اگه محقق سپیدپوش بدون صبر کردن برای اون دوحرف تا نفس حمله کرده بود، نه تنها ورق برمیگشت،دلیلی بلکه ممکن بود امپراتور رزمی سومون خون بالا بیاره.
دلیل این موضوع تو عمقِ نیروی کفواقعاً دست و انرژی درونیای بود که تازهاجازه با هم رد و بدل کرده بودن.
بنابراین، اینکه الان شکست روحرف قبول میکرد یا نه، بهامتحان رفتار امپراتور رزمی سومون بستگی داشت.
یهو محقق سپیدپوش کهبندازمشون منتظر جواب امپراتور رزمیبیدرنگ سومون بود، از من پرسید:
«رهبر فرقه، بهقطعاً اسمی برای اینلحنی هنر رزمی فکر کردی؟»
هیچوقت فکرانداخت نمیکردم همچین لحظهکار سختی پیش بیاد.
محقق سپیدپوش با چنان قیافهحرف جدیای بهم خیره شده بود کهنگاهی نمیتونستم از جواب دادن طفره برم.
«خیلی سخته...»
محقق سپیدپوشمثل برای گرفتندیوونهبازی جواب اصرار کرد:
«با این حال،گفت هر چی بهنکنم ذهنت میرسه بگو.»
«اسمی یادم نمیاد،هاج ولی یه برداشتیداری از این دوئل دارم.»
«چی هست؟»
بعد از مرتبقطعاً کردن افکارم، برداشتم ازهاج دوئل رو براش خوندم:
«نقاشی در جامههایگفت سپید، با بادبزنینکنم در دست رقصید.»
«بادبزن، آغشتهلحنی به خون، بدلحرف به قلممویی شد.»
«اما با وجود نمایش چنینجون مهارت بینظیری، حتی یک قطره خونبرام هم جامههای سپیدش را لکهدار نکرد.»
«در خفا،مثل او نقاشدیوونهبازی سپیدپوش است.»
«و چون برگفت جهان آشکار شود، اوواقعاً امپراتور رزمی سپیدپوش است.»
«حتی پروانهای کههاج در نقاشی جستوخیز میکرد،میگی گویی با زندگی میرقصید.»
«هرچند امپراتوربذاره رزمی سومونبندازمشون به تعقیبش پرداخت.»
«اما امپراتور رزمی دردیوونهبازی جامه سپید، به همانواج اندازه اثیری و دستنیافتنی بود.»
بعد از اینکه این چرت و پرتهاواقعاً رو سر هم کردم و تحویلش دادم،اجازه محقق سپیدپوش با دقت بهم خیره شد.
«...»
اصلاً نمیتونستم حالتمهم چهرهاش رو بخونم، نمیفهمیدمهمین تو سرش چی میگذره.
اما در میان جمعیتدیوونهبازی ساکتشده، محقق سپیدپوش باواج قیافهای جدی بهم گفت:
«...ممنونم.»
یعنی بهش آرامش داد؟
کاملاً یهویی ازم تشکر کرد.
برای محقق سپیدپوش که فارغ از نتیجه، یهواج دوئل باشکوه رو با امپراتور رزمی سومون بهانداخت پایان رسونده بود، با مشت ادای احترام کردم.
«حرفش رو نزن...»
یه میخ دیگه همواج برای محقق سپیدپوش، که شخصیتروی مهمی تو موریم بود، کوبیدم:
«نمیدونم قراره نقاشی بشی که قلمموش رو تو خون فروحله میبره یا امپراتور رزمیای که جامههای سپیدش رو بدون لکه نگهمیگذره میداره، اما حالا کل موریم از عظمت محقق سپیدپوش خبردار شده.»
به چشمهای محقق سپیدپوشدیوونهبازی نگاه کردم و احساساتواج صادقانهام رو بهش منتقل کردم:
«بهت تبریک میگم.»
شاید فکر کنید کارم تموم شد، اما امپراتورمیخوای رزمی سومون رو که هنوز وقار یه استادنکنم جناح راستین رو از دست نداده بود، فراموش نکردم.
به اونبذاره هم ادایبندازمشون احترام کردم.
«ارشد سومون، از اینکه دیدم چطور با خونسردی در برابرداری چنین هنر رزمی بینظیری که تا به حال تو ایننکنم دنیا دیده نشده مقابله کردی، این جوانتر درسهای زیادی یاد گرفت.»
تبدیل شدهانداخت بودم بهدلیلی یه پاچهخوارِ تمامعیار.
«هاا...»
در حالی که داشتم سعی میکردم اینهمین مردهای گنده رو آروم و راضی کنم، باطول خودم فکر کردم اصلاً دارم چه غلطی میکنم...
اما با دیدن امپراتور رزمی سومون کههاج با قیافهای نسبتاً راضی ریشش رو نوازشامتحان میکرد، احساسات خودم حسابی پیچیده شده بود.
به هر حال، من تو موریم به عنوانهیچکسِ یه دیوونه گستاخ شناخته میشدم، برای همین آدمهای خیلیشروع کمی تا حالا ازم تعریف و تمجید شنیده بودن.
برام جای سوال بود کهحرف آیا تعریف شنیدن از آدمیامتحان مثل من واقعاً اونقدر لذتبخش بود؟
قیافه امپراتور رزمی سومون هم بعدبرای از تموم شدن دوئل، به طرزجالب قابلتوجهی بازتر و روشنتر شده بود.