چپتر 387: اون رهبر فرقهست؟
0هر چیوایساده سر راهم بودمیتونستم رو سلاخی کردم.
تو حالت عادی، اول قیافههاشون رو برانداز میکردم،چطور دو کلمه باهاشون اختلاط میکردم و حتی بهشونپیچیده یه شانس برای فرار میدادم، ولی این دفعه نه.
چون اینبدم حرومزادهها دستهجمعیپیاده بهم شبیخون زدن.
همونطور که داشتم تیکهپارهشون میکردم، تازهشاید یادم اومد که از همون اولش همشده هیچوقت از این شمشیرزنهای ولگرد خوشم نمیاومد.
این شمشیرزنهای ولگرد از اون مفتخورهایی بودن کهکنم هیچوقت دست به سیاه و سفید نمیزدن ونیست مثل زالو به خاندانهای قدرتمند میچسبیدن تا فرصتشون برسه.
میخوردن، میخوابیدننیست و تازه کلینبود هم تحویلشون میگرفتن.
شاید به همین خاطرپیاده بود که مهارتهاشون حسابیخیلی دندونگیر و خطرناک شده بود.
زنجیری که تو یه انرژی سفید و مهآلود پوشیده شده بود، جلوی چشمام شلاق خورد.انرژی یه استاد بود که از بادبزن فولادی و قلم موی قاضی استفاده میکرد، و حتیاونایی اونایی که سلاحهای عجیب و غریب و ناشناخته داشتن هم انرژی درونی به شدت بالایی داشتن.
تو گذشته، این یه مبارزه نفسگیر میشد،سطحمون ولی حالا که روبهروی این شمشیرزنهای ولگرد وایسادهدشمنا بودم، قشنگ میتونستم اختلاف سطحمون رو حس کنم.
معلومه کهنیست سطح منسخت بالاتر بود.
با اینکه میدونستم مهارتهایپیاده دشمنا بد نیست، ولیخیلی مبارزه اصلاً سخت نبود.
دلیلش این بود که لحظه بهشاید لحظه میدونستم چطور واکنش نشون بدمخطرناک و چه حملاتی رو پیاده کنم.
وقتی تصمیمگیری پیچیدهبودم میشد، خیلی راحتاختلاف با سرعتم لهشون میکردم.
قبل از اینکه حتیسخت بخوام فکر کنم، میکشتمچطور و میرفتم سراغ بعدی.
یه نفر دیگه همپیاده اونجا بود که سطحش بهراحت وضوح از اونا بالاتر بود.
حرکات برادر ارشدکلی بزرگ آزادانهتر ازشاید همیشه به نظر میرسید.
فقط حرکات کنترلشده و دقیقمیتونستم برای کشتن، یکی پس ازسطح دیگری و با ظرافت اجرا میشدن.
یه سلاح مخفی که به سمت برادر ارشد بزرگ هدفگیری شده بود، هوا رو شکافت وپیچیده تو پیشونی یه شمشیرزن دیگه فرو رفت. یه خنجر هم که گردن من رو نشونه رفتهوضوح بود، از کنارم رد شد و مستقیم تو تخم چشم یه شمشیرزن دیگه جا خوش کرد.
ما دو تا توسط یه لشکر محاصره شدهخیلی بودیم، ولی جوری میجنگیدیم که انگار داشتیم این محاصرهسراغ تنگ رو با خودمون به اینور و اونور میکشیدیم.
انگار توری که ماتحویلشون رو گیر انداخته بود،خاطر داشت با ما کشیده میشد.
به هر حال، وقتی دیدن بااختلاف پرتاب سلاحهای مخفی دارن رفقای خودشون رومیدونستم نفله میکنن، کمکم بیخیال پرتاب کردن شدن.
به لطفنیست همین قضیه، مبارزهنبود برامون راحتتر شد.
یه لحظه بعد، شمشیرزنهای ولگرد یکم فاصلهشون روخیلی بیشتر کردن و در حالی که آرایش دفاعیشون روسراغ حفظ کرده بودن، شروع کردن به نفس تازه کردن.
انگار دوزاریشون افتادهکلی بود که استراتژیشونشاید اصلاً جواب نمیده.
به اونایی که محاصره رو تشکیل داده بودنکنم چشمغره رفتم و بعد شمشیرم رو تو بدننیست تکتک جنازههایی که اون اطراف افتاده بودن فرو کردم.
پوک! پوک! پوک! پوک! پوک!
دوباره افتادهها رو چک کردم، چون همیشهپیچیده این احتمال هست که یه حرومزادهای خودش رومیکشتم به موشمردگی زده باشه تا یهو شبیخون بزنه.
نگاهی به اطراف انداختم تا ببینمشاید بعد از مرگ پادشاه پاگودا، کیخطرناک جاش رو به عنوان رهبر گرفته.
ولی پیدا کردنشبودم راحت نبود، چوناختلاف همه خفهخون گرفته بودن.
به سرم زداصلاً که شاید اصلاًدلیلش رهبری در کار نباشه.
اینا یه مشت شمشیرزن ولگرد بودن که فقطخیلی واسه پول دور هم جمع شده بودن، نهمیرفتم یه سازمان با سلسلهمراتب مشخص، پس منطقی بود.
از پشتم،میخوابیدن برادر ارشدتحویلشون بزرگ پرسید:
«...چرا داری باهاشون مدارا میکنی؟»
«باید انرژیم رو نگه دارم. ممکنهدلیلش همین که اینا رو لت وحملاتی پار کردم، یه استاد دیگه پیداش بشه.»
«فهمیدم.»
دلیلی که به نظر برادر ارشد بزرگ میرسیدخاطر دارم مدارا میکنم این بود که داشتم هنرهای شعله،پوشیده چی صاعقه و هنرهای یخ خودم رو ذخیره میکردم.
ولی الان،وایساده فقط چرخوندن شمشیرممیتونستم براشون کافی بود.
از اونجایی که این احمقهانبود آرایش دفاعیشون رو به همنشون نزدن، دوباره بهشون حمله کردم.
مسیر حرکتم به سمت جایی بودتصمیمگیری که شمشیرزنهایی که همون اول با هنربخوام یخ منجمدشون کرده بودم، سیخ وایساده بودن.
اونا با هنر یخ ضربه خورده بودنهمین ولی هنوز نفس میکشیدن، اما به دست بقیهانرژی شمشیرزنهایی که دنبالم میکردن، همونطور ایستاده جون دادن.
تازه اون موقعبودم بود که چند تاسطحمون از شمشیرزنها داد زدن:
«مراقب باشید!»
چون تعدادشون خیلی زیاد بود، به دو دسته تقسیمراحت شده بودن: یه عده که کاملاً بیرحم بودن وبعدی یه عده که سعی میکردن رفقای خودشون رو نکشن.
این تازهمیخوابیدن شروع درگیریتحویلشون داخلیشون بود.
از قصد از بینقشنگ آدمهای یخزده لایی میکشیدم تامعلومه باعث بشم همدیگه رو بکشن.
از اونجایی که هدفشون از همون اوللحظه هم سست بود، کاملاً مشخص بود کهوقتی بعداً سر این کشتهها به جون هم میفتن.
شمشیر تککُش رو غلاف کردم و بعد باخیلی استفاده از جذب یشم بهشتی، شمشیر بزرگ تغییرشکلیافتهایمیرفتم رو که رو زمین افتاده بود، کشیدم تو دستم.
تک!
تککُش این مزیت روقشنگ داشت که حس میکردیکنم تقریباً هیچ وزنی نداره.
اما شمشیر بزرگاصلاً تغییرشکلیافته حتی تودلیلش دستای منم سنگین بود.
هر چی سنگینترحملاتی باشه، له کردن یهپیچیده گله آدم باهاش راحتتره.
تازه، تیغه پهنش باعث میشدمیگرفتن بدون استفاده از انرژی درونی،حسابی راحت بشه باهاش دفاع کرد.
علاوه بر این، چون سلاحی بود که در برابر تیغه شمشیر نوراینکه محکم مقاومت کرده بود، وقتی با ترکیب هنرهای درونی و بیرونی میچرخوندمش، حتیبدم اونایی که حمله رو خوب دفاع میکردن هم نمیتونستن تعادلشون رو حفظ کنن.
اون حوالی، برادر ارشد بزرگ دردلیلش حالی که فاصلهاش رو باهام حفظحملاتی کرده بود، شمشیر نور رو میچرخوند.
منم با شمشیر بزرگپیاده تغییرشکلیافته تو دستم، هنرخیلی شمشیر سنگین رو پیاده کردم.
با هنرهای بیرونی تابش میدادم، وقتی مسیرش منحرف میشد و نیاز به تنظیمشده داشت انرژی درونی بهش اضافه میکردم، و وقتی نیاز به یه ضربه کاری بود،قاضی هم هنرهای بیرونی و هم درونی رو تو یه نقطه متمرکز میکردم و میکوبیدم.
حس هروایساده ضربه حسابیقشنگ ارضاکننده بود.
چون داشتم سلاحهااصلاً و بدنها رودلیلش همزمان به پرواز درمیآوردم.
هر بار که صدای خرد شدنی میومد، شمشیرزنهای ولگردی کهسرعتم سلاحهای کج و کوله دستشون بود، یا تو زمین فرو میرفتناونجا و ایستاده میمردن، یا افقی پرتاب میشدن و میخوردن به رفقاشون.
با وزن سنگین شمشیر بزرگ تغییرشکلیافته که باخاطر هنرهای درونی و بیرونی من ترکیب شده بود، دشمنایپوشیده زیادی نمیتونستن حتی یه ضربه رو هم دفاع کنن.
بعد از مدتها،بودم دوباره دست بهاختلاف یه قتلعام بیرحمانه زدم.
دلیل ایننیست قتلعام روسخت فراموش نکرده بودم.
چه از مسیر شیطانی باشن چه از مسیر راستین، ریختنسرعتم سر کسی که تازه یه دوئل تنبهتن رو تموم کرده،دیگه دقیقاً همون کاریه که رزمیکارایی که ازشون متنفرم انجام میدن.
موریمی که منکلی توش ایستادم، نیازیشاید به اینجور آشغالها نداره.
اگه همون شیطان دیوانه بودم که قطعاً میکشتمشون، و حالاسطح هم که مثلاً این خوی شیطانی یا هر کوفت دیگهایدلیلش رو کنار گذاشتم، بازم کشتن این زبالهها کار درستی بود.
البته، تونیست اون روزای قدیمنبود مسافرخانهداریام نمیتونستم بکشمشون...
ولی الان، در حالی که دارم تبدیل بهخیلی شماره یکِ مسافرخانهدارهای کل تاریخ میشم، بدون هیچ زحمتیسراغ همهشون رو تا حد مرگ کتک زدم و کشتم.
البته، منمیخوابیدن تنها آدم بیرحممیگرفتن این میدون نبودم.
برادر ارشد بزرگ همقشنگ با یه نیروی وحشتناک، شمشیرزنهایمعلومه ولگرد رو به آسمون میفرستاد.
انگار برادر ارشد بزرگ یه جور بیداریلحظه رو تجربه کرده بود، چون جریان تکنیکهایوقتی شمشیر سنگینش خیلی روونتر از قبل شده بود.
او فقط ضرباتش رو با زورِ بازو رگبار نمیکرد،راحت بلکه فقط مناسبترین حملات رو به هم وصل میکرد؛بعدی همونطور که پادشاه پاگودا رو مجبور به دفاع کرده بود.
این یعنی سطحکلی شمشیرزنیاش یه مرحلهشاید بالاتر رفته بود.
از اونجایی که پادشاه پاگودا رهبر گروهسطحمون شمشیرزنها بود، برای بقیهشون غیرممکن بود کهمهارتهای بتونن از پس حملات برادر ارشد بزرگ بربیان.
تو یه چشم به هم زدن، بعد از اینکه پنجاه شصت نفرشون به طرزوقتی فجیعی سقط شدن، انگار با گوشت و پوستشون بدنامی فرستاده چپ سابق و مسافرخانهدارنفر سابق رو حس کردن، چون تعداد اونایی که پا به فرار میذاشتن کمکم بیشتر شد.
راستش رو بخواید، فرار کردنوقتی نیروهای مسیر شیطانی منظرهای نیستسرعتم که بشه به این راحتیها دید.
ولی اگه هویتشون نه اعضای فرقه،شاید بلکه یه مشت شمشیرزن ولگرد باشه،خطرناک دیگه دیدن این صحنه غیرقابلهضم نیست.
چون اونا آدمهایی بودنقشنگ که فقط به خاطر پولمعلومه دور هم جمع شده بودن.
یعنی زبالههایی بودن که از هموندلیلش اول هیچ دلیلی نداشتن تا جونشونحملاتی رو برای یه خاندان دیگه فدا کنن.
پول میتونه واقعاً ترسناک باشه، ولیتصمیمگیری وقتی پای جون در میون باشه، میتونهبخوام تا این حد پوچ و بیارزش بشه.
من و برادر ارشد بزرگ اونایی رو که بهمهارتهاشون خاطر پول جمع شده بودن تا حد مرگ کتکجلوی زدیم و در نهایت، یه عدهشون رو فراری دادیم.
وقتی یه طعمبودم خفیف فلز رواختلاف تو دهنم حس کردم...
تنها کسی کهاصلاً اون نزدیکی ایستاده بود،لحظه برادر ارشد بزرگ بود.
هیچ اثری از ارباب ببر طلاییتصمیمگیری و ارباب اژدهای نقرهای نبود، برایقبل همین از برادر ارشد بزرگ پرسیدم:
«رهبران بخش هم فرار میکنن؟»
برادر ارشدوایساده بزرگ سرشقشنگ رو تکون داد.
«خیلی کم پیش میاد.»
برادر ارشد بزرگ یهو برگشتوقتی تا چک کنه ببینه هفت قاتللهشون یوننان هم فرار کردن یا نه.
میدونستم دستپخت خودم در حد زبالهست، ولی وقتیخاطر دیدم برادر ارشد بزرگ حتی تو این هیرمهآلود و ویر هم پیگیر وضعیت سرآشپزهاست، منم کف کردم.
با این حال، هفت قاتلمیتونستم که نزدیک دیوار موضع گرفتهسطح بودن، انگار اصلاً قصد فرار نداشتن.
نکنه فکر میکردن چونسخت ارباب دههزار شیطان جراحت درونیواکنش داره، نمیتونن زیاد دور بشن؟
با نگاه کردن به قیافههایوقتی هفت قاتل یوننان، فهمیدم کهسرعتم اونا اصلاً نمیتونستن فرار کنن.
اونا به من و برادرمیگرفتن ارشد بزرگ نگاه نمیکردن، بلکه داشتندندونگیر به پشت سر ما زل میزدن.
«...»
وقتی برگشتم، دیدم بعضیسخت از شمشیرزنهای فراری دارن توسطواکنش یه عده سیاهپوش کشته میشن.
اونا داشتن شمشیرزنها رو میکشتن،وقتی ولی تو همون نگاه اولسرعتم غیرممکن بود بفهمم خودیان یا دشمن.
اوضاع یهو دیدنیتر شده بود.
از سمت برکه عقاب سفید،میتونستم مردی که داشت یه گاریسطح رو میکشید به چشم میخورد.
این مرد یه کلاه حصیری سرش بودلحظه که حسابی کشیده بودتش پایین، برای همینوقتی نمیتونستم تشخیص بدم دوست بود یا دشمن.
از سمت شمال غربیپیاده و جنوب غربی، تعدادخیلی سیاهپوشها کمکم داشت بیشتر میشد.
بیشتر شمشیرزنهایی که بهتحویلشون این سمت فرار میکردند، بهمهارتهاشون دست همون سیاهپوشها کشته میشدند.
من و برادر ارشد برگشتیم دم درسطحمون مسافرخانه زاها و با مردی روبهرو شدیممهارتهای که با پشتکار داشت یه گاری رو میکشید.
مرد گاریچی دماصلاً در ایستاد و کلاهلحظه حصیریاش رو داد بالا.
دونگ-ریانگ از مکتب موهیستپیاده ضربهای به بشکه شراب تویراحت گاری زد و بهمون گفت:
«بفرمایید، گلویی تازهکلی کنید. همینطوری داشتمشاید از اینجا رد میشدم.»
من ووایساده برادر ارشدقشنگ رفتیم سمت دونگ-ریانگ.
نمیدونم چرا، ولی برخوردسخت برادر ارشد با بقیه خیلیواکنش خوشایندتر از قبل شده بود.
برادر ارشدبدم اول بهپیاده حرف اومد:
«رزمیکار دونگ.»
«بله.»
«باز چطوری ایناصلاً همه راه رودلیلش تا اینجا کوبیدی اومدی؟»
دونگ-ریانگ در حالیحملاتی که بشکه شراب روپیچیده میآورد بیرون، جواب داد:
«دیدم این مبارزهای نیست که هنرهای رزمی من توش به کار بیاد. ازشده همون اول داشتم اوضاع رو زیر نظر میگرفتم و با خودم گفتم یکمموی جیره خشک براتون بیارم، ولی محیط خیلی باز بود و نمیشد مخفیانه نزدیک شد.»
دونگ-ریانگ با دقت جیرهقشنگ خشک و یه بشکهکنم شراب از گاری بیرون آورد.
«ما بیشتر حواسمون به تحرکات سمت شرقه،لحظه میگن چندتا کالسکه که معمولاً کمتر دیده میشن،تصمیمگیری تو جاهای مختلف در حال حرکت رؤیت شدن.»
چشمم به یه چیزیپیاده روی گاری افتاد کهخیلی با کاه پوشونده شده بود.
تا اومدم بهشکلی دست بزنم، دونگ-ریانگشاید دستش رو آورد جلو.
«آه، لطفاًوایساده به اونقشنگ دست نزنید.»
«این دیگه چیه؟»
دونگ-ریانگ نگاهم کرد.
«اگه آتیش بگیره، منفجر میشه.»
«همم.»
«وقتی چندنیست نفر محاصرهت کنن،نبود چاره دیگهای نمیمونه.»
دونگ-ریانگ لبخندی زد وپیاده به نوبت به صورت منراحت و برادر ارشد نگاه کرد.
«به هر حال، حسابیتحویلشون بخورید و بنوشید. منخاطر دیگه برمیگردم سر کارم.»
دونگ-ریانگ نگاهی به هفتقشنگ قاتل یوننان انداخت وکنم به بشکه شراب اشاره کرد.
«زیاد آوردم، هفتاصلاً قاتل یوننان همدلیلش میتونن باهاتون بنوشن. بفرمایید.»
«مراقب خودت باش.»
دونگ-ریانگ گاری خالی روتحویلشون گرفت و دوباره راهخاطر افتاد سمت جنوب شرقی.
گاری خالی بود، اما در واقعاختلاف یه گاری انفجاری بود که اگهاینکه آتیش میگرفت همهچیز رو به فنا میداد.
مردی بود که هم تانبود حدودی بامزه بود و هم ترسناک،بدم همین باعث میشد تماشاش جالب باشه.
در همین حین، سیاهپوشهاپیاده تو افق صف کشیدهخیلی و موضع گرفته بودند.
طبیعتاً از برادر ارشد پرسیدم:
«اون یابوها دیگه کین؟»
برادر ارشد جواب داد:
«تیم پیشاهنگ جنگل سیاه.پیاده از اعضای تالار داخلیانخیلی که زیاد آفتابی نمیشن.»
«رهبر فرقه هم اومده؟»
«باید همینوایساده دور وقشنگ بر باشه.»
«چرا یهونیست افتادن به جوننبود شمشیرزنها و کشتنشون؟»
«اگه رهبر تیم پیشاهنگ دستور کشتار بده، بدون هیچ دلیل خاصی میکشن.قبل از اون قماش آدمان که اگه حس کنن کسی داره فرار میکنه، حتیحرکات به متحدین یا اعضای تالار خارجی هم رحم نمیکنن و کارشون رو میسازن.»
سرم رو تکون دادم.
«تالار داخلیوایساده بیشتر شبیهقشنگ فرقه شیطانیه.»
با وجود شراب و جیره خشک که جلوچطور چشمم بود، من اون آدمی نبودم که دوباره شمشیرخیلی بکشم و مثل گاو برم تو دل تیم پیشاهنگ.
اول به هفت قاتل یوننان گفتمتصمیمگیری شراب و جیرهها رو ببرن داخل،قبل بعدش با برادر ارشد رفتیم تو مسافرخانه.
شاید چون من و برادر ارشدشاید بدجوری وحشیبازی درآورده بودیم، این بار هفتشده قاتل یوننان اصلاً تو چشمهامون نگاه نمیکردند.
همون اول کار زیاد اشتهامیتونستم نداشتم، برای همین با یهسطح ملاقه دستهبلند یکم شراب کشیدم.
برادر ارشد یه قلپسخت خورد و بعدش باچطور خیال راحت زد زیر خنده.
انگار خندهاش از سر تعجبوقتی بود، مثل اینکه شراب خنکترسرعتم از چیزی بود که فکر میکرد.
منم با ملاقهکلی یکم کشیدم وشاید یه قلپ خوردم.
شراب جوری خنک بودقشنگ که انگار مستقیم ازکنم چشمه کوهستان کشیده بودنش.
همونطور که من و برادر ارشد داشتیملحظه شراب میخوردیم، ارباب دههزار شیطان که رویوقتی سکوی چوبی لم داده بود، به حرف اومد:
«هوی، چطوری میتونی شرابی که یه غریبه بهت دادهراحت رو همینطوری هورت بکشی؟ اونم بدون اینکه چکش کنیبعدی ببینی سمیه یا نه. یه رزمیکار باید محتاط باشه.»
سرم رو تکونکلی دادم و بهشاید ارباب دههزار شیطان گفتم:
«تو یکی که اصلاً کوفت هم نخور. بقیهکنم اون شش قاتل، بیاید یه پیک بزنید. راستی، تواصلاً که اینقدر محتاطی، چطور اینطوری از من کتک خوردی؟»
شش قاتل اومدناصلاً جلو و شرابدلیلش کشیدن تا بخورن.
برادر ارشد رفت سمتپیاده سکوی چوبی، نشست وخیلی به شش قاتل دستور داد:
«وقتی خوردنتون تموم شد، میزها رو مرتبهمین کنید. انگار قراره بهزودی مهمون برامون بیاد،زنجیری نمیشه روی یه سکوی چوبی ازشون استقبال کنیم.»
یکیشون از من پرسید:
«میزها رو چطوری بچینیم؟»
«چطوری بچینید یعنی چهپیاده صیغهایه؟ اینجا مسافرخانهست، پسخیلی مثل مسافرخانه بچینید دیگه.»
«همم، فهمیدم.»
دو تا ظرف غذای پیچیده تواختلاف برگ بامبو برداشتم و با برادراینکه ارشد روی سکو مشغول خوردن شدم.
برادر ارشد وسطاصلاً خوردن جیرهها، یهو یهلحظه خنده توخالی سر داد.
وقتی ازشبدم پرسیدم به چیوقتی میخنده، هیچی نگفت.
در هر صورت، قیافهاشتحویلشون شبیه ژنرالی بود کهخاطر از یه لشکرکشی برگشته.
بعد از اینکه جیرهها رو تا ته تمیزکنم کردم، تا اومدم یکم شراب بخورم، یه مرد آشنااصلاً دم در مسافرخانه زاها سبز شد و نگاهمون کرد.
تجدید دیدار اونقدر گیجکنندهسخت بود که برای یهچطور لحظه زبونم بند اومد.
شاگرد ارشدبدم هو اول سرشوقتی رو خم کرد.
«رهبر فرقه، وکلی ارشد. خیلی وقتشاید میشه. من یونگ-میونگ هستم.»
لباسش با اون موقعیقشنگ که تو قصر شبکنم خونین دیدمش فرق میکرد.
یونگ-میونگ دمنیست در ازمسخت اجازه خواست:
«اجازه هست بیام تو؟»
سرم رو تکون دادم.
«بیا تو.»
تا جایی که یادمه، رهبرنبود فرقه به ارشد هو گفته بودبدم که یونگ-میونگ رو با خودش میبره.
اگه این اتفاق افتادهپیاده بود، پس الان به عنوانراحت فرستاده رهبر فرقه اومده بود.
اگه فقط در حد حرفمیگرفتن باقی مونده بود، پس حتماًحسابی خبری از ارشد هو آورده بود.
من هیچوایساده کینهای از یونگ-میونگمیتونستم به دل نداشتم.
اما موضوع هر چی که بود،دلیلش قطعاً خبر بدی به حساب میاومد،حملاتی برای همین حس خوبی بهش نداشتم.
یونگ-میونگ تازه دو قدمپیاده برداشته بود که برادرخیلی ارشد به حرف اومد:
«یونگ-میونگ.»
یونگ-میونگ ایستاد و جواب داد:
«بله، ارشد.»
برادر ارشد بهحملاتی یونگ-میونگ نگاه کرد وپیچیده با لحنی آروم گفت:
«نیت قتلمیخوابیدن تو وجودتتحویلشون خیلی غلیظه.»
«اینطوره؟»
یونگ-میونگ دو قدم رفتسخت عقب و همون جاییچطور که اول بود ایستاد.
برادر ارشد پرسید:
«اول کارتمیخوابیدن رو بگو، بعدمیگرفتن میتونی بیای تو.»
یونگ-میونگ باوایساده قیافهای آشفتهقشنگ جواب داد:
«رهبر فرقه دستور دادهسخت شمشیر تککُش رو پسچطور بگیرم، برای همین اومدم.»
این باربدم همه زلپیاده زدن به من.
سرم رومیخوابیدن کج کردمتحویلشون و جواب دادم:
«چطوری میخوایوایساده تککُش روقشنگ پس بگیری؟»
یونگ-میونگ جواب داد:
«نمیدونم. دستوربدم گرفتم، پسپیاده باید اجراش کنم.»
یه لحظه بهکلی حالت چهره وشاید چشمهای یونگ-میونگ خیره شدم.
این فکر از سرمقشنگ گذشت که شاید رهبرکنم فرقه تهدیدش کرده باشه.
چون تو زندگی قبلیم، قصرنبود شب خونین توسط فرقه شیطانینشون با خاک یکسان شده بود.
وقتی به برادر ارشدپیاده نگاه کردم، دیدم نگاهشخیلی روی یونگ-میونگ قفل شده.
انگار آماده بود تاتحویلشون به محض تکون خوردنخاطر یونگ-میونگ، شمشیرش رو بکشه.
بعد ازوایساده کلی فکر کردن،میتونستم به یونگ-میونگ گفتم:
«میگی همینطورینیست تککُش روسخت بهت پس بدم؟»
یونگ-میونگ برای یه لحظه کوتاه چشمهاشتصمیمگیری رو بست، صورتش کمی در هم رفتبخوام و بعد دوباره چشمهاش رو باز کرد.
«رهبر فرقه.»
«بله.»
«...اگه به همین راحتیسخت پسش بگیرم، رهبر فرقهچطور بهم میگه دوباره برش گردونم.»
«ها...»
منم بدجوریمیخوابیدن مات وتحویلشون مبهوت مونده بودم.
«آخه این مرتیکهبودم چه مرگشه؟ رهبراختلاف فرقه دقیقاً چی گفت؟»
یونگ-میونگ گفت:
«مجبورم کرد بین دو تا گزینه یکی رو انتخاب کنم: اینکه برم و قصر شبمیکشتم خونین رو توبیخ کنم، یا اینکه تککُش رو پس بگیرم. روش پس گرفتنش هم قطعاً ایننظر نیست که فقط دستی تحویلش بگیرم. من تو جایگاهی نیستم که به رهبر فرقه توهین کنم.»
«یعنی داری میگیکلی یکی از ما، منهمین یا تو، باید بمیره؟»
یونگ-میونگ جواب داد:
«انگار میخواد ببینه کی میراث حقیقی ارشد هو رو درستنشون به ارث برده. تککُش از همون اول شمشیری بود کهلهشون به بزرگترین قاتل تعلق داشت. درست همونطور که برای استادمون بود.»
نیتم رو به یونگ-میونگ رسوندم:
«بزرگترین قاتل این دوران منم.»
این بار،وایساده یونگ-میونگ درجاقشنگ جواب داد:
«برای همین اومدم تا بهتنبود چالش بدم. اگه بد مبارزه کنم،بدم کل قصر شب خونین نابود میشه.»
«آخه اینم شد رهبر فرقه؟»
«بله.»
با یه موجبودم از عصبانیت، بهاختلاف برادر ارشد نگاه کردم.
برادر ارشدنیست آهی کشید ونبود به یونگ-میونگ گفت:
«این شرابی رو یهپیاده دوست تو موریم آورده. هیچراحت سمی هم توش نیست. مینوشی؟»
یونگ-میونگ مختصرمیخوابیدن و مفیدتحویلشون جواب داد:
«بله.»
برادر ارشد به بشکه شراب اشاره کرد. یونگ-میونگچطور رفت جلو، با ملاقه یکم شراب کشید وپیچیده ریخت رو صورتش، طوری که نصف صورتش خیس شد.
از یونگ-میونگبدم که شراب رووقتی خورده بود، پرسیدم:
«کی قراره ازکلی بازیچه بودن دستشاید رهبر فرقه خلاص بشیم؟»
یونگ-میونگ در حالیبودم که دهنش رواختلاف پاک میکرد، جواب داد:
«رهبر فرقه، شمااصلاً بازیچه دست رهبردلیلش فرقه شیطانی نیستید.»
«چرا نیستم؟»
یونگ-میونگ نگاهم کرد.
«چون تووایساده مدام داریقشنگ در برابرش میجنگی.»