---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 349: غافلگیر شدم. • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 349: غافلگیر شدم.

0

دیدن یه مرد به‌اصلاً​ این مغروری که غرق خون‌دیدی​ شده بود، حس عجیبی داشت.

راستش رو بخواین، حریفش چون-آک از سه‌هشتاد​ فاجعه بود و از طرفی دوست محقق‌رفیق​ سپیدپوش هم حساب می‌شد، پس کاریش نمی‌شد کرد.

پس یه جورایی می‌شد‌اعجوبه‌ایه​ گفت که محقق سپیدپوش‌بودن​ یه مبارزه عادلانه کرده بود.

هرچند روش‌هاش تو مبارزه هنرهای خارجی‌خونسرد​ خیلی کثیف بود، ولی وقتی جدی می‌جنگید،‌هشتاد​ تازه می‌فهمیدی چه آدم موذی و مارموزیه.

یهو محقق سپیدپوش با اون صورت‌بگیم​ له‌ولورده‌اش کنار چون-آک بلند شد، نگاهی به‌برد​ ما انداخت و یه حرف غیرمنتظره زد.

«من بردم.»

«...چی؟»

با این اعلام پیروزی‌بیا​ عجیب و غریب محقق‌دیدی​ سپیدپوش، یهو مورمورم شد.

یعنی انقدر محکم‌باشه​ کتک خورده بود که‌خونسرد​ کلاً رد داده بود؟

پرسیدم: «فقط با یه نگاه به‌برد​ اون صورت درب‌وداغونت معلومه که باختی،‌نظر​ پس چطوری بردی؟ خیلی دلم می‌خواد بدونم.»

محقق سپیدپوش با‌واقعاً​ یه قیافه بی‌شرمانه‌می‌رسید​ پیروزیش رو توضیح داد.

«همون‌طور که همه‌تون دیدید، وسط‌بگیم​ مبارزه از این انگشت‌ها استفاده‌رکورد​ کردم تا چون-آک رو کور کنم.»

محقق سپیدپوش‌رقت‌انگیز​ دو تا انگشتش‌بیا​ رو آورد بالا.

«...»

«مبارزه فقط به این خاطر طول‌می‌رسید​ کشید که از انرژی درونی استفاده نمی‌کردیم.‌تنفس​ وگرنه پیروزی از قبل مال من بود.»

چون-آک با یه‌اصلاً​ قیافه رقت‌انگیز به‌خونسرد​ محقق سپیدپوش نگاه کرد.

«باشه. اصلاً‌رقت‌انگیز​ بیا بگیم‌اصلاً​ تو بردی.»

محقق سپیدپوش با‌حالا​ یه قیافه خونسرد‌برد​ زیر لب گفت:

«دیدی؟ حالا رکورد شد‌اعجوبه‌ایه​ بیست و یک برد‌بودن​ و هشتاد و دو باخت.»

تو دلم گفتم‌اصلاً​ که این محقق‌خونسرد​ سپیدپوش واقعاً اعجوبه‌ایه.

به نظر می‌رسید چون-آک و محقق‌بگیم​ سپیدپوش واقعاً با هم رفیق بودن، اون‌قدر‌برد​ صمیمی که مثل فضای تنفس همدیگه باشن.

بیست و یک‌حالا​ برد و هشتاد‌برد​ و دو باخت؟

این رکورد برد و‌اعجوبه‌ایه​ باختی که زیر لب گفت،‌اون‌قدر​ خیلی عجیب به نظر می‌رسید.

در هر حال، همین که تونسته بود‌زیر​ بیست و یک بار مقابل کسی مثل‌باخت​ چون-آک برنده بشه، خودش خیلی حرف بود.

البته، برای رسیدن به‌اصلاً​ این رکورد حتماً بردهاش رو‌دیدی​ از همون بچگی‌شون شمرده بود.

لباس‌هایی رو که محقق سپیدپوش‌بیست​ پرت کرده بود یه گوشه برداشتم‌اعجوبه‌ایه​ و رفتم سمت اون دو تا.

«...کلی پولِ زبون‌بسته‌واقعاً​ پای این لباس‌ها دادم،‌رفیق​ حالا قیافه‌شون رو ببین.»

با این فکر که اگه خیلی‌خونسرد​ نزدیک بشم ممکنه از چون-آک کتک‌برد​ بخورم، لباس‌ها رو پرت کردم سمتش.

ردای سفیدی که تو کل مسیرِ دویدن تا اینجا‌دیدی​ حتی یه ذره خاک هم روش ننشسته بود، حالا‌اعجوبه‌ایه​ تیکه‌پاره شده بود، ولی محقق سپیدپوش با دست‌پاچگی تنش کرد.

راستش رو بخواین، وقتی داشتم مبارزه‌شون‌برد​ رو تماشا می‌کردم، تو سرم یه نقشه‌می‌رسید​ کشیده بودم تا چون-آک رو شکست بدم.

اول با هنرهای خارجی بهش حمله‌می‌رسید​ می‌کردم تا جایی که می‌تونم انرژیش رو‌تنفس​ بکشم، بعد شیطان شبح وارد عمل می‌شد.

تا جایی که من می‌دونستم،‌بگیم​ شیطان شبح هم تو همچین‌رکورد​ مبارزه‌ای مثل کنه می‌چسبید و می‌جنگید.

بعد از اینکه شیطان شهوت با اون‌خونسرد​ کثافت‌کاری‌های غیرعادی خودش می‌جنگید، در نهایت شیطان شمشیر‌باخت​ با هنرهای خارجی کار چون-آک رو یکسره می‌کرد.

ولی وقتی بیشتر فکر کردم، دیدم مبارزه‌هشتاد​ با مهارِ انرژی درونی فقط وقتی ممکنه‌رفیق​ که دو طرف به هم اعتماد داشته باشن.

مثل محقق سپیدپوش و چون-آک.

به محض اینکه فهمیدم چون-آک هیچ دلیلی‌زیر​ نداره که انرژی درونی خودش رو جلوی‌باخت​ ما مهار کنه، کلاً قید نقشه رو زدم.

حتی اگه با همچین‌اصلاً​ جنگ فرسایشی‌ای هم می‌بردیم،‌زیر​ هیچ فایده‌ای برامون نداشت.

چون-آک دست‌به‌سینه ایستاد و‌رکورد​ با یه تکون سر بهم‌گفتم​ اشاره کرد که برم جلو.

«رهبر فرقه، بیا اینجا.»

«همم.»

انگار یه ببر داشت‌اصلاً​ به طعمه‌اش می‌گفت بیا جلو‌دیدی​ تا یه گازی ازت بگیرم.

چاره دیگه‌ای نبود، یه‌رکورد​ بار گونه‌ام رو خاروندم و‌گفتم​ رفتم جلو، روبروی چون-آک نشستم.

چون-آک ازم پرسید: «چه خبره؟ عجیبه که با‌بودن​ اون یارو از خانواده بک می‌پری، و عجیب‌تر‌حال​ اینکه اومدی اینجا تا با من مشروب بخوری.»

فعلاً به نظر نمی‌رسید قصد کتک زدنم رو‌دیدی​ داشته باشه، برای همین منم دست‌به‌سینه شدم و‌واقعاً​ جواب دادم: «معلومه که عجیبه. اصلاً وضعیت نرمالی نیست.»

«توضیح بده.»

«همون‌طور که‌دیدی​ می‌دونی، من کلاً‌بیست​ آدم نرمالی نیستم.»

«اینو که می‌دونم.»

«پس جوابت همینجاست دیگه، نه؟ همون‌خونسرد​ دفعه قبل که جنگیدیم، بهت گفتم‌برد​ بیا یه پیک با هم بزنیم.»

«خب؟»

«امروز اومدم تا جوابت رو بشنوم. اگه محقق سپیدپوش راهنماییم‌واقعاً​ نمی‌کرد که عمراً نمی‌تونستم این سوراخ‌موش رو پیدا کنم، مگه‌تنفس​ نه؟ من از کجا باید می‌دونستم تو کجا زندگی می‌کنی؟»

چون-آک نگاهی به چهار شرور بزرگ‌می‌رسید​ انداخت و گفت: «تو رو که‌فضای​ فاکتور بگیریم، این تفاله‌ها دیگه کی‌ان؟»

چشم‌هام گرد شد.

«چطور جرئت‌رقت‌انگیز​ می‌کنی بهشون‌اصلاً​ بگی تفاله؟»

«منظورم اینه که چرا با‌بیست​ این همه نیروی جنگی اومدی؟‌واقعاً​ اینا آدم‌هایی‌ان که تاحالا ندیدمشون.»

این دیگه چه طرز حرف زدن بود؟‌رفیق​ به نظر می‌رسید چون-آک هر چهار شرور بزرگ‌باشن​ رو به عنوان استادهای رزمی قبول کرده بود.

چهار شرور‌باشه​ بزرگ رو‌بیا​ معرفی کردم.

«بذار معرفیشون کنم. برادر ارشد، شیطان شمشیر؛ دومی، استاد یوک-هاپ؛ و کوچیک‌ترینمون، مونگ رانگ. منم سومی‌ام. به خاطر یه سری قضایا داریم با هم سفر می‌کنیم. یه دعوای حسابی با اشباح داشتیم، قبلش هم شماره یک جناح غیرمتعارف رو با هم نفله کردیم. چند تا‌بچگی‌شون​ دوئل هم با استادهای جناح راستین تو اتحاد موریم داشتیم. همون‌جا بود که دوباره با محقق سپیدپوش که امپراتور رزمی سومون رو شکست داده بود، تجدید دیدار کردم. خلاصه یه چیزایی پیش اومد، یه کم داروی معنوی زدیم به بدن، گوشت کباب کردیم و یه‌بدم​ پیک با هم خوردیم. بعد ازش پرسیدم، می‌تونم با ارشد چون یه پیک بزنم؟ محقق سپیدپوش راستش تا لحظه آخر اصلاً دلش نمی‌خواست بیاد، حالا می‌فهمم چرا. اگه قرار باشه هر دفعه این‌طوری کتک بخوره، حتی یه امپراتور رزمی هم از اومدن به اینجا متنفر میشه.»

اصلاً تو این دنیا کسی‌بیست​ پیدا می‌شد که بتونه اتفاقات گذشته‌اعجوبه‌ایه​ رو به این تمیزی خلاصه کنه؟

فقط من.

فقط من می‌تونم‌اصلاً​ قضایا رو این‌قدر‌خونسرد​ قشنگ جمع‌وجور کنم.

نگاهی به‌رقت‌انگیز​ محقق سپیدپوشِ شلخته‌بیا​ و درب‌وداغون انداختم.

«کی فکرش رو می‌کرد امپراتور رزمی که رئیس خانواده‌گفتم​ سومون رو شکست داده، این‌جوری کتک بخوره. دلم برات می‌سوزه.‌فضای​ فقط قیافه‌اش رو ببین. راستش دیدنش خیلی هم حال می‌ده.»

محقق سپیدپوش‌گفتم​ با غیظ‌اعجوبه‌ایه​ بهم خیره شد.

«چی گفتی؟»

منم با‌رقت‌انگیز​ غیظ زل‌اصلاً​ زدم بهش.

«مشکلت چیه؟ آدم‌هایی مثل ما ذاتاً از‌هشتاد​ دیدن صورت له‌ولورده‌ی یه مرد دیگه لذت‌رفیق​ می‌برن. تازه من که کتک نخوردم، تو خوردی.»

«لعنت بهت.»

پس احتمالاً دلیل اینکه امپراتور رزمی سپیدپوش وقتی می‌گفت یه‌رکورد​ جایی برای رفتن داره اون‌قدر قیافه‌اش تو هم بود، این‌رفیق​ بود که از قبل می‌دونست چه بلایی قراره سرش بیاد.

با شنیدن حرف‌هام،‌باشه​ چون-آک نگاهی به‌بگیم​ محقق سپیدپوش انداخت.

«نباید خوشحال باشی‌حالا​ که هنوز این‌برد​ حروم‌زاده رو نکشتم؟»

سرم رو تکون‌واقعاً​ دادم و چون-آک‌می‌رسید​ رو تشویق کردم.

«گل گفتی.»

به جای‌رقت‌انگیز​ محقق سپیدپوش‌اصلاً​ جواب دادم:

«ولی مگه در‌حالا​ مورد امپراتور رزمی‌برد​ هم همین‌طور نیست؟»

چون-آک با‌گفتم​ خشم بهم‌اعجوبه‌ایه​ خیره شد.

«...منظورت چیه؟»

«خودت که می‌دونی، نه؟ لباس‌هایی که معمولاً می‌پوشه سفیده، ولی از تو یه آدم کاملاً سیاه‌دله. شخصیت مارموزی داره، دقیق برنامه‌ریزی می‌کنه و ذاتاً هم خیلی کینه‌ای و پیگیره. اگه‌حال​ واقعاً قصد داشت کسی رو بکشه، خیلی بیشتر از این‌ها آماده می‌شد. احتمالاً هرچی زیردست و استاد می‌تونست جمع می‌کرد، با پول رونین‌ها رو اجیر می‌کرد و از هر ترفند کثیفی‌فکر​ تو کتاب‌ها استفاده می‌کرد تا یه حمله غافلگیرانه راه بندازه. این‌جوری علنی خودش رو نشون نمی‌داد. حتی اگه می‌جنگید، مدت‌ها از دور تماشا می‌کرد تا تو لحظه آخر ضربه‌اش رو بزنه.»

چون-آک با یه‌حالا​ قیافه کمی متعجب‌برد​ بهم نگاه کرد.

«اون یارو از‌واقعاً​ خانواده بک رو‌می‌رسید​ خوب می‌شناسی. درسته.»

چون-آک نگاهی به چهار شرور بزرگ‌خونسرد​ انداخت و گفت: «حالا که فکرش‌برد​ رو می‌کنم، سین گه اینجا نیست.»

به نظر می‌رسید هم‌زمان‌اصلاً​ با حرف زدن ما، عصبانیتش‌دیدی​ یه کم فروکش کرده بود.

بالاخره چون-آک‌دیدی​ هم آدم‌رکورد​ بود دیگه.

تازه اونجا‌گفتم​ بود که یه‌نظر​ نفس راحت کشیدم.

چون-آک به‌باشه​ برادر ارشد‌بیا​ نگاه کرد.

«تو همون فرستاده‌باشه​ چپی هستی که‌بگیم​ با رهبر فرقه جنگید؟»

شیطان شمشیر جواب داد: «خودمم.»

طبیعتاً، برادر ارشد تو‌اعجوبه‌ایه​ حرف زدن با چون-آک‌بودن​ از کلمات محترمانه استفاده نکرد.

چون-آک بدون اینکه‌اصلاً​ به لحنش اهمیتی بده،‌زیر​ برگشت سمت شیطان شهوت.

«قیافه‌ات بدجوری نچسبه.»

شیطان شهوت با‌حالا​ یه قیافه توهم‌رفته‌برد​ جواب داد: «همین‌طوره، ارشد.»

چون-آک به شیطان‌واقعاً​ شبح گفت: «تو‌می‌رسید​ هم که بدجوری زشتی.»

شیطان شبح سرش رو کج‌بگیم​ کرد و جواب داد: «خودت‌رکورد​ هم همچین آش دهن‌سوزی نیستی.»

«...»

همه‌مون زل‌دیدی​ زدیم به‌رکورد​ شیطان شبح.

چون-آک پلک زد‌واقعاً​ و بعد نگاهش‌می‌رسید​ رو دوخت به من.

«رهبر فرقه، واقعاً در و تخته خوب‌زیر​ با هم جور شدید. همه‌تون یه جوری‌باخت​ رفتار می‌کنید انگار دو تا جون دارید.»

سرم رو تکون دادم.

«قبول دارم. ولی من اومدم اینجا تا با یکی از‌واقعاً​ سه فاجعه مشروب بخورم. فکر کردی آدم‌هایی رو با خودم‌تنفس​ میارم که فقط برات پاچه‌خواری کنن؟ ما همینیم که می‌بینی.»

تازه اونجا بود که‌اعجوبه‌ایه​ چون-آک یه خنده سبک‌بودن​ و توخالی سر داد.

جای شکرش باقی‌اصلاً​ بود که حداقل‌خونسرد​ خندیدن بلد بود.

به نظر من، مردهایی‌اصلاً​ با شخصیت چون-آک از‌زیر​ آدم‌های چاپلوس و پاچه‌خوار متنفرن.

چون-آک بی‌سروصدا بلند‌حالا​ شد و به‌برد​ سمت عمارت راه افتاد.

یعنی می‌خواست همین‌طوری غیبش بزنه؟

چون-آک که بدون هیچ حرفی به ورودی‌زیر​ رسیده بود، نگاهی به داخل عمارت انداخت و‌گفتم​ رو به کسی گفت: «ها بوک، مهمون داریم.»

صدایی از‌رقت‌انگیز​ داخل جواب داد:‌بیا​ «بله، ارباب عمارت.»

از همون ورودی که چون-آک توش غیب شده بود، مردی‌واقعاً​ که به نظر می‌رسید خدمتکار باشه بیرون اومد و با قدم‌های‌همدیگه​ تند نزدیک شد و گفت: «ای وای، ارباب‌زاده بک، حالت خوبه؟»

«معلومه که خوب‌واقعاً​ نیستم. پس هنوز زنده‌ای.‌رفیق​ این قدیمی‌ترین خدمتکار اینجاست.»

«مگه قراره‌باشه​ چه بلایی‌بیا​ سر من بیاد؟»

با دراز شدن دست محقق سپیدپوش،‌بگیم​ ها بوک کمکش کرد تا بلند‌بیست​ بشه و زیر بغلش رو گرفت.

ها بوک در حالی که امپراتور رزمی رو نگه داشته‌واقعاً​ بود، رو به ما گفت: «مهمانان عزیز، بفرمایید داخل. خیلی‌تنفس​ خوش اومدید. مایه افتخاره. اینجا کمتر پیش میاد آدمیزاد ببینیم.»

محقق سپیدپوش‌گفتم​ زیر لب غرغر‌نظر​ کرد: «خفه شو.»

«چشم.»

بعد در حالی که‌اصلاً​ به چرت و پرت‌هاشون گوش‌دیدی​ می‌دادیم، راه افتادیم سمت عمارت.

«باید باهاش راه می‌اومدی.‌رکورد​ آخه مریضی مگه دوباره تحریکش‌گفتم​ کردی تا دعوا راه بندازی؟»

«اگه من نه،‌واقعاً​ پس کی می‌خواد‌می‌رسید​ تو روی چون-آک وایسه؟»

«اونم هست.»

«بیست و‌رقت‌انگیز​ یک برد، هشتاد‌بیا​ و دو باخت.»

«بابا تو دیگه کی هستی. هر دفعه‌هشتاد​ که مثل سگ کتک می‌خوری، پس کِی‌رفیق​ اون بیست و یک بار رو بردی؟»

وقتی محقق سپیدپوش شروع کرد‌نظر​ به لنگیدن، ها بوک خیلی راحت‌مثل​ بلندش کرد و انداختش رو کولش.

از طرز راه رفتنش معلوم‌بگیم​ بود که ها بوک هم یه‌بیست​ چیزایی از هنرهای رزمی سرش میشه.

با شنیدن حرفاشون، به این نتیجه رسیدم که‌زیر​ این خدمتکار از اون جون‌سخت‌هاست که حتی می‌تونه‌گفتم​ از دست یکی مثل چون-آک هم زنده در بره.

رفتارش به طرز عجیبی‌رکورد​ دوستانه بود، اما اصلاً‌باخت​ لحن چاپلوسانه و نوکرمآبانه‌ای نداشت.

رفتیم داخل عمارت‌واقعاً​ و یه نگاهی‌می‌رسید​ به اطراف انداختیم.

«...عجب.»

«این خنزر پنزرها دیگه چیه؟»

«اینا وسایل تمرین هنرهای خارجی‌ان؟»

«انگار آره.»

منظره بیرون جوری بود که آدم انتظار‌زیر​ گل و بلبل و حوضچه داشت، اما‌باخت​ داخلش رسماً یه زمین تمرین خشن بود.

انواع و اقسام سلاح‌ها ردیف شده بودن‌خونسرد​ و تجهیزات سنگین آهنی برای تمرین هنرهای خارجی‌باخت​ همه‌جا با نظم و ترتیب چیده شده بود.

با دیدن این تجهیزات جورواجور، یهو‌برد​ به ذهنم رسید که برادر کوچکترم،‌نظر​ پادشاه مشت، حتماً عاشق این خراب‌شده می‌شد.

تا جایی که می‌دونستم، پادشاه مشت تو کوهستان بیشتر از‌صمیمی​ کنده‌های بزرگ درختی استفاده می‌کرد که با طناب به هم‌مقابل​ بسته شده بودن، اما اقامتگاه چون-آک پر از فولاد سنگین بود.

محقق سپیدپوش چطور می‌تونست تو هنرهای خارجی با یارویی رقابت‌رکورد​ کنه که کل روزش رو با بلند کردن و چرخوندن‌رفیق​ این‌جور چیزا می‌گذرونه؟ کاملاً طبیعی بود که مثل سگ کتک بخوره.

اینکه هیچ گل، حوضچه یا گیاهی‌بگیم​ برای تماشا کردن نداشت، این ویلای‌بیست​ کوهستانی رو حتی عجیب‌تر هم می‌کرد.

اگه می‌خواستم‌دیدی​ به سبک خودم‌بیست​ روش اسم بذارم...

شاید «ویلای کوهستان فولاد»؟

همین‌طور که قدم می‌زدیم، یه سیبل تمرینی‌زیر​ رو یه گوشه دیدم و حتی یه جعبه‌گفتم​ بزرگ که پر از سلاح‌های مخفی براق بود.

راستش پیش خودم فکر می‌کردم اون‌قدر تو حالت جنونش غرق شده که تمرینات‌برد​ رزمی‌اش باید خیلی عجیب و غریب باشه، اما اینجا یه محیط تمرینی چنان‌فضای​ دقیق و بی‌نقص آماده شده بود که کمتر فرقه‌ای می‌تونست باهاش رقابت کنه.

عجیب بود، هیچ‌وقت انتظار نداشتم غولی مثل‌هشتاد​ چون-آک این‌قدر با پشتکار هنرهای خارجی‌اش رو تمرین‌بودن​ کنه، برای همین نتونستم جلوی تعجبم رو بگیرم.

خوشبختانه چند تا میز و صندلی‌می‌رسید​ اونجا بود و ها بوک، محقق‌فضای​ سپیدپوش رو روی یکی از صندلی‌ها نشوند.

ها بوک رو به ما گفت: «لطفاً‌زیر​ یه لحظه استراحت کنید. من میرم داخل‌باخت​ تا بساط رو آماده کنم، بعد خبرتون می‌کنم.»

صدای شالاپ شولوپ‌باشه​ آب از پشت‌بگیم​ ساختمون اصلی می‌اومد.

انگار چون-آک‌دیدی​ داشت خودش رو‌بیست​ سر چاه می‌شست.

دور میز نشستیم و به محقق‌می‌رسید​ سپیدپوش زل زدیم که مثل یه‌فضای​ تیکه آشغال له‌شده اونجا افتاده بود.

«...»

مکالمه بین ها بوک‌اصلاً​ و چون-آک از فاصله‌زیر​ نه‌چندان دوری شنیده می‌شد.

«چی آماده کنم؟»

«مشروب.»

«برای مزه چی؟»

«یه مرغ بگیر.»

«فهمیدم.»

یه جورایی به نظر می‌رسید آماده کردن‌رفیق​ بساط مشروب یکم طول می‌کشه، برای همین‌همدیگه​ دوباره شروع کردم به دید زدن زمین تمرین.

کلی وسیله اونجا بود که‌بگیم​ تا حالا ندیده بودم و بیشترشون‌بیست​ هم بدجور سنگین به نظر می‌رسیدن.

چون هیچ غلط دیگه‌ای برای انجام‌بگیم​ دادن نداشتم، تو زمین تمرین چرخیدم‌بیست​ و تجهیزات آهنی رو یکی‌یکی بلند کردم.

اینا سلاح‌های سنگین‌حالا​ بودن یا تجهیزات‌برد​ تمرین هنرهای خارجی؟

همین‌طور که تو زمین‌اعجوبه‌ایه​ تمرین پرسه می‌زدم، یه‌بودن​ فکر عجیب به سرم زد.

چرا اینجا شبیه میدون نبرد نهایی بود؟ این تجهیزات‌حالا​ آهنی که این‌ور و اون‌ور پخش شده بودن، می‌تونستن به‌می‌رسید​ سلاح‌های مخفی‌ای تبدیل بشن که خود چون-آک ازشون استفاده می‌کنه.

فضا اون‌قدر مرگبار بود که حس می‌کردم اگه صدها‌دیدی​ استاد تو یه حمله همه‌جانبه سعی کنن وارد عمارت‌اعجوبه‌ایه​ بشن، همه‌شون مثل سگ کتک می‌خورن و نفله میشن.

با این نگاه به زمین‌بیست​ تمرین، می‌تونستم فرق بین چون-آک و‌اعجوبه‌ایه​ محقق سپیدپوش رو به وضوح ببینم.

محقق سپیدپوش آدمی بود که بیشتر تمرکزش رو گذاشته بود رو خوندن‌فضای​ کتاب‌ها یا رونویسی کتابچه‌های مخفی، در حالی که چون-آک مثل یه ژنرال جنگی،‌البته​ از اول تا آخر فقط و فقط روی هنرهای رزمی تمرکز کرده بود.

محقق سپیدپوش در اصل‌بیا​ یه استراتژیست بود که‌دیدی​ مهارت‌های رزمی بالایی داشت.

اما از اون طرف، چون-آک‌بیا​ دقیقاً از همون قماش ژانگ‌حالا​ فی یا لو بو بود.

صدای ها‌دیدی​ بوک از‌رکورد​ داخل اومد.

«لطفاً بیایید داخل‌واقعاً​ و اول یه‌می‌رسید​ کم چای بخورید.»

گروه و محقق سپیدپوش اول رفتن تو،‌زیر​ و منم بعد از اینکه یه کم‌باخت​ دیگه اطراف رو برانداز کردم، دنبالشون راه افتادم.

در اصل، قرار بود اینجا یه دستگاه مکانیکی‌زیر​ نصب شده باشه، و ظاهراً تنها راه باز‌گفتم​ کردنش این بود که محقق سپیدپوش حسابی کتک بخوره.

خوشبختانه، داخل خونه جوری تزئین شده بود که‌باخت​ شبیه محل زندگی آدمیزاد به نظر می‌رسید و‌اون‌قدر​ فضاش کاملاً با اون زمین تمرین خشن فرق داشت.

پیش خودم فکر کردم نکنه‌نظر​ این یه ذره بوی انسانیت هم‌مثل​ کار همین یارو ها بوک باشه.

داشتم اقامتگاه چون-آک رو دید‌بگیم​ می‌زدم که یهو مکث کردم‌رکورد​ و رفتم سمت دیوار سمت راست.

حواس پنج‌گانه‌ام یهو انگار‌اصلاً​ از کار افتادن و یه‌دیدی​ حس عجیبی بهم دست داد.

روی دیوار،‌دیدی​ نقاشی یه‌رکورد​ زن آویزون بود.

«...»

این یه پرتره بود؟ اون‌قدر پر‌خونسرد​ از جزئیات بود که انگار سوژه دقیقاً‌هشتاد​ همونجا نشسته بوده تا نقاشیش رو بکشن.

بدون هیچ حرکتی‌باشه​ همونجا ایستادم و مدت‌خونسرد​ طولانی‌ای بهش خیره شدم.

قبل از هر‌حالا​ چیزی، اون یه‌برد​ زن زیبا بود.

رداهای سفید پوشیده‌واقعاً​ بود و یه بادبزن‌رفیق​ تاشو تو دستش داشت.

نقاشی اون‌قدر دقیق بود‌بیا​ که حتی می‌تونستم از رو‌حالا​ صورتش فالش رو هم بخونم.

زیبایی‌اش جوری بود که کمتر مردی‌بگیم​ می‌تونست ازش خوشش نیاد، اما حالت‌بیست​ چهره‌اش بدجور خشک و جدی بود.

زنی به سردی یخ.

برای اینکه بتونه با برادر‌نظر​ ارشد بزرگم به نابودی متقابل‌صمیمی​ برسه، مهارت‌هاش باید واقعاً ترسناک می‌بودن.

نقاشی‌ها معمولاً پایینشون یه علامتی‌بگیم​ دارن که نشون میده کار‌رکورد​ کیه، اما این یکی هیچی نداشت.

با این حال، با نگاه‌بیا​ کردن به نقاشی، خیلی راحت می‌تونستم‌رکورد​ بفهمم که کار محقق سپیدپوش بوده.

بدون اینکه با چهار شرور بزرگ‌برد​ یا محقق سپیدپوش حرفی بزنم، همونجا وایسادم‌می‌رسید​ و به دید زدن نقاشی ادامه دادم.

البته که زن‌واقعاً​ توی نقاشی، خواهر‌می‌رسید​ کوچکتر جین هیانگ بود.

انگار محقق سپیدپوش‌اصلاً​ کشیدتش و چون-آک‌خونسرد​ هم نگهش داشته بود.

تو کل عمرم هیچ‌وقت تحت تأثیر یه‌خونسرد​ نقاشی قرار نگرفته بودم، اما الان جوری‌هشتاد​ میخکوب شده بودم که انگار بهم شبیخون زدن.

انگار اون شروری که به‌بیست​ اسم محقق سپیدپوش می‌شناختنش، آدمی‌واقعاً​ بود که از هنر سر درمی‌آورد.

«چرا این‌طوری بهش زل زدی؟»

جوابی ندادم، فقط با خیال‌بگیم​ راحت و تا جایی که‌رکورد​ دلم می‌خواست به نقاشی خیره شدم.

داستان پر جزئیات چون-آک و محقق سپیدپوش‌خونسرد​ که این‌همه در موردش کنجکاو بودم، فقط با‌باخت​ همین یه نقاشی برام حل و فصل شد.

یه چیزایی رو باید پرسید،‌بیست​ و یه چیزایی رو هم‌واقعاً​ باید گذاشت همون‌طور دفن‌شده بمونن.

حس می‌کردم‌گفتم​ همین نقاشی‌اعجوبه‌ایه​ برام کافیه.

یهو اطرافم بیش از حد‌بگیم​ ساکت شد، و وقتی برگشتم،‌رکورد​ دیدم همه دارن منو نگاه می‌کنن.

حتی چون-آک هم که لباس‌هاش رو‌بگیم​ عوض کرده بود، به دیوار تکیه‌بیست​ داده بود و داشت منو می‌پایید.

«...»

شیطان شمشیر با لحن‌اعجوبه‌ایه​ آرومی پرسید: «چرا این‌قدر‌بودن​ طولانی بهش نگاه می‌کردی؟»

نگاهی به محقق سپیدپوش‌بیا​ انداختم و بعد با‌دیدی​ لحن خونسردی جواب دادم:

«چون خیلی خوب‌باشه​ کشیده شده؟ اون‌بگیم​ یه زیبایی کمیابه.»

شیطان شهوت پرسید: «می‌شناسیش؟»

«معلومه که نه.»

برگشتم و رو به خواهر کوچکتر‌خونسرد​ جین هیانگ توی نقاشی، با مشت‌برد​ گره‌کرده ادای احترام رزمی به جا آوردم.

«خواهر زیبا، رهبر فرقه هائو، لی زاها،‌خونسرد​ بهت ادای احترام می‌کنه. امروز قبل از‌هشتاد​ رفتنم، اینجا یه نوشیدنی به سلامتیت می‌زنم.»

همین‌طور که داشتم به خواهر کوچکتر‌برد​ جین هیانگ ادای احترام می‌کردم، حس‌نظر​ می‌کردم از همین الان مست شدم.

کی فکرش رو‌واقعاً​ می‌کرد یه نقاشی‌می‌رسید​ این‌طوری غافلگیرم کنه.

دوباره به چهار‌اصلاً​ شرور بزرگ ملحق‌خونسرد​ شدم و گفتم:

«نقاشی شاهکاریه.»

روی یه صندلی خالی نشستم و رو‌هشتاد​ به اونایی که هنوز بهم زل زده بودن‌بودن​ گفتم: «به چی نگاه می‌کنید؟ بیایید فقط بنوشیم.»

گروه با شنیدن حرفم،‌اعجوبه‌ایه​ بالاخره همگی با هم برگشتن‌اون‌قدر​ تا به نقاشی نگاه کنن.

همراه با ما، محقق سپیدپوش‌بگیم​ و چون-آک هم داشتن به‌رکورد​ اون زیبایی توی نقاشی نگاه می‌کردن.

ناولها | novelha.net