چپتر 304: خیره به آتش اردوگاه
0دیوِ خواب خفتم کرددیدم و کشانکشان مرا بامیدوید خود به جایی برد.
حس فرورفتن در جایی که معلوم نبود باتلاق است یا آب،شیطانی اصلاً حس خوشایندی نداشت، اما گرمای آتشی را در نزدیکیام حسگرفت میکردم، برای همین به خودم زحمت ندادم چشمهایم را باز کنم.
حتی دریوران خواب همهمانطور کسریِ خواب داشتم.
شاید به این خاطرمیشد بود که نمیتوانستم عمیق بخوابمسمت و مدام خوابهای جورواجور میدیدم.
فکر کشتنِ شمشیر اول جناحمردی غیرمتعارف با فکر انتقام گرفتنتأسف برای یوران در هم آمیخته بود.
همانطور که مرز بین واقعیت و خوابنیست محو میشد، خودم را در رویایی دیدم کهسرپیچی در آن مردی دیوانهوار به سمت جایی میدوید.
مایه تأسف بود.
چون من از قبل میدانستمرویایی که هرچقدر هم سگدو بزند،میدوید به آن چیزی که میخواهد نمیرسد.
بهخاطر اینمیشد بود کهدیدم داشتم خواب میدیدم؟
یکجورهایی میتوانستم افکار مردی که میدوید را درک کنمبرگردد و حتی در یک لحظه، انگار که من خودِموریم آن قاصد باشم، به جای او شروع به دویدن کردم.
شاید به خاطر اضطرابم بود که مهارتواقعیت سبکیام کندتر از معمول عمل میکرد وسمت حس میکردم بدنم روی هوا شناور است.
اما آنواقعیت شخص قطعاًمیشد من نبودم.
چون خوابها ذاتاًرویایی شیر تو شیردیوانهوار و درهمبرهم هستند.
آن مرد حتی در حین دویدن هم بااتحاد خود فکر میکرد که آیا بهتر نیست بهکند اتحاد غیرمتعارف برگردد و با فرقه شیطانی بجنگد؟
اما چون نمیتوانست از دستورات سرپیچی کند، مرد زشت بهرویایی اتحاد موریم رسید، یقه یک رهگذر را گرفت و درخواستمیدانستم کمک کرد، ولی بلافاصله او را به زندان تندر انداختند.
فقط به این جرممیشد که او قاصدی ازدیوانهوار طرف اتحاد غیرمتعارف بود.
چطور ممکن بودرویایی چیزی تا این حدسمت ناعادلانه و مسخره باشد؟
مرد فریاد میزد و میپرسید طبق کدام قانون میتوانبرگردد یک قاصد را زندانی کرد، تا اینکه اعضای اتحادموریم دورش ریختند و او را زیر مشت و لگد گرفتند.
مرد زشت با دستهایش به میلههای آهنی زندان تندرمیشد میکوبید، سپس رو به مرد جوانی که نزدیک میشدچون کرد و بازخواستش کرد که این چه جور قانونی است.
مرد جوان بهمحو مرد زشت خیرهدیدم شد و گفت:
«ما انرژی اضافی نداریم کهمردی صرف شرورهایی مثل تو کنیم.تأسف تو هیچ شرم و حیایی نداری.»
آیا به خاطر شنیدنحین کلمه «شرور» بود کهاتحاد چیزی درونم تکان خورد؟
ناگهان، آن قاصدی کههمانطور در سلول حبس شدهمحو بود، تبدیل به من شد.
از داخل زندان تندر،میشد شروع کردم به فحشدیوانهوار دادن به حرامزادههای اتحاد موریم.
نگهبانها که تحمل شنیدنش را نداشتند،دیوانهوار یکییکی رفتند تا اینکه مردی با چهرهایمیدانستم که یکجورهایی آشنا بود به ملاقاتم آمد.
میتوانستم باهستند این مرد خیلیآیا خوب صحبت کنم.
بعضی روزها، چین و چروکهای صورتش عمیقتر شدهمحو بود؛ روزهای دیگر، در انبوهی از باندپیچیها پیچیده شدهتأسف بود، که احتمالاً در حین مأموریت زخمی شده بود.
بعضی روزها آنقدر خسته ورویایی افسرده به نظر میرسید کهمیدوید فقط میآمد و هیچچیز نمیگفت.
یک روز، مردرویایی از من ایندیوانهوار سوال را پرسید:
«چرا راه میافتیمرد و اینقدر کرم میریزینیست و دردسر درست میکنی؟»
قبل از جوابآمیخته دادن، با سربین رفتم توی میلههای آهنی.
«به تو چه.»
«اتحاد موریممیشد هم سازماندیدم بینقصی نیست.»
«میدونم.»
«شاید بقیه نفهمن،آمیخته ولی تو بایدبین من رو درک کنی.»
«چرا باید درک کنم؟»
«چون من هم مردی هستم که غم از دست دادن رفقا و زیردستان رو میفهمه. اگه اساتیدِ خاندانهای اشرافی کمک کرده بودن، اگهافکار سازمانی بود که از اتحاد موریم پشتیبانی میکرد، اگه فقط یکی دیگه از اون حاکمانی که چشمشون دنبال صندلی رهبر اتحاده اومده بود...قطعاً من هم زیردستانم و هم رهبر اتحاد رو نجات میدادم. من هم بارها و بارها نفرینشون کردم و ازشون کینه به دل گرفتم.»
«اینا همش به خاطر اینه کهبهتر تو زیادی نگران حفظ آبروت بودی.بجنگد باید همون موقع تیکه پارشون میکردی.»
«و مگه به همین خاطر نیستبین که الان همه ازم متنفرن؟ بگذریم،مردی فکر نکنم دیگه بتونم بیام ملاقاتت.»
«چرا؟»
مردی که روزی جواندیدم بود و حالا چهرهای خستهمایه و فرسوده داشت، نگاهم کرد.
«من رهبر اتحاد شدم.»
«آه، جدی؟ چه خفن. خستهمرز نباشی دلاور. تبریک میگم. رهبررویایی اتحاد موریم، نونت افتاد تو روغن.»
ایم سو-بک که حالا رهبر اتحاد شده بود،دیوانهوار ناگهان نگاهی به اطراف انداخت، کلیدی از ردایشهرچقدر بیرون آورد و در سلول را باز کرد.
با تعجبمیشد به دردیدم باز خیره شدم.
«چیه؟ چرا داری ولم میکنی؟»
«این خواستِ رهبر اتحاده. برو.»
«کجا برم؟»
ایم سو-بک پوزخندی زد.
«من ازهستند کجا بدونم قرارهآیا کدوم گوری بری؟»
به ایمیوران سو-بک چشمغرههمانطور رفتم و گفتم:
«این کار واقعاً اشکالی نداره؟»
«اگه درگیریای با فرقه شیطانیمردی پیش اومد باهات تماس میگیرم. اینکهچون کمک کنی یا نه پای خودت.»
«حله.»
«هوی، رهبر فرقه.»
«چیه؟»
«چرا هی اینقدررویایی غیررسمی حرف میزنی؟دیوانهوار تو فقط یه جوجهای.»
«مگه تو مافوق منی؟»
ایم سو-بک لبخندی زد،همانطور شانهام را گرفت ومحو مرا از سلول بیرون کشید.
به محض اینکه از زندان تندردیدم بیرون آمدم، چشمهایم را جمع کردمتأسف و بعد در واقعیت بازشان کردم.
حس میکردم همینرویایی الان از زنداندیوانهوار تندر آزاد شدهام.
به نظر میرسید وسط روزآیا روشن حبس شده بودم، امافرقه حالا آسمان شب پیدا بود.
چند بار پلک زدمهمانطور و نیمخیز شدم تامحو آتش اردوگاه را ببینم.
دیدن آتش اردوگاه به تنهایی تعجبآور نبود، امادیوانهوار شیطان شمشیر، شیطان شبح و شیطان شهوت آنجاهرچقدر نشسته بودند و کنارشان ایم سو-بک نشسته بود.
«......»
دیدن مردی که در خوابم بود،بهتر بلافاصله بعد از باز کردن چشمهایم، باعثنمیتوانست شد حس کنم هنوز کاملاً بیدار نشدهام.
در حالت گیجی،آمیخته به آتش خیرهبین شدم و گفتم:
«این دیگه چهمحو صیغهایه؟ خوابه؟ رهبر اتحادمردی اینجا چه غلطی میکنه؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«کم تو خواب چرتحین و پرت بگو واتحاد بگیر یکم دیگه استراحت کن.»
«دستگیر شدی؟»
«دستگیر؟ منظورت چیهمحو دستگیر شدم؟ مرتیکهدیدم دیوونه، گفتم بگیر بکپ.»
راست میگفت، چهار شروردیدم بزرگ کسانی نبودند کهمیدوید به این راحتیها دستگیر شوند.
چون هیچکدام از اعضای اتحاد را اطرافنیست ندیدم، گیج شده بودم که ایم سو-بکدستورات چطور سر از جزیره مار سفید درآورده است.
بلند شدمیوران و بههمانطور دریاچه نگاه کردم.
زیر نور مهتاب، پنجمیشد یا شش کلک دیگردیوانهوار هم اضافه شده بود.
دیدن کلکهامیشد کمی عقلم رامردی سر جا آورد.
شیطان شبحهستند وضعیت راحین خلاصه توضیح داد.
«... نتونستن قایقآمیخته پیدا کنن، واسهبین همین با کلک اومدن.»
«چه داستان شگفتانگیزی.»
«همینطوره.»
از آنجایی که شمشیر اول جناح غیرمتعارفنیست کشتیها را کنترل میکرد، حتماً پیدا کردندستورات حتی یک قایق کوچک هم دشوار بوده است.
در نهایت، این یعنی واحد حفاظتبین ویژه کلک ساخته بودند تا خودشانمردی را به جزیره مار سفید برسانند.
تعدادی از اعضای اتحاد داشتند کشتیهایدیدم اتحاد غیرمتعارف را بازرسی میکردند وتأسف به نظر میرسید آماده حرکت هستند.
ظاهراً میخواستند به خشکیدیدم بروند، ملوان بیاورند ومیدوید بعد کشتیها را جابهجا کنند.
از این به بعد، ایم سو-بکبهتر باید بیشترین نیرو را به دفتربجنگد شعبه جدید دریاچه شرقی اختصاص میداد.
پیش خودم فکر کردمهمانطور که شغل رهبر اتحاد ازمیشد خیلی جهات اصلاً آسان نیست.
اتفاقی چشمم بهمحو چشم ایم سو-بک افتاد،مردی اما او چیزی نگفت.
به نظر میرسید که پایمردی آتش اردوگاه به اندازه کافی باچون چهار شرور بزرگ صحبت کرده است.
به ذهنم رسید که ایم سو-بکبهتر رهبر اتحادی است که ظرفیت نجات دادننمیتوانست حتی شرورهایی مثل ما را هم دارد.
بگذریم، نمیدانستم درباره چه چیزیمرز بحث میکردند، اما به محض بیداردیدم شدن من گفتگو متوقف شده بود.
«داشتید چیواقعیت میگفتید؟ منمیشد بیهوش بودم؟»
باور من اینرویایی است که یک رزمیکارسمت نباید آنقدر سنگین بخوابد.
حالا که فکرش را میکنم،آیا دلیل اینکه اینقدر خوابم میآمدفرقه هم به خاطر هوشیاری خودم بود.
من به ندرتآمیخته پیش میآمد کهبین راحت خوابیده باشم.
شیطان شبح گفت:
«چیز خاصی نبود.رویایی فقط داشتیم آتیشدیوانهوار رو تماشا میکردیم.»
«که اینطور؟»
ایم سو-بک به حرف آمد.
«شنیدم که شمشیر اولمیشد جناح غیرمتعارف، قاصدی برایدیوانهوار اتحاد غیرمتعارف قدیمی بوده.»
تازه آنمیشد موقع دلیلدیدم سکوت را فهمیدم.
چهار شرور بزرگ داشتند وقایعآیا جزیره مار سفید را تعریف میکردندشیطانی و ایم سو-بک ساکت گوش میداد.
به نظر میرسید ایمهمانطور سو-بک به خاطر صدایش درمیشد خواب من ظاهر شده بود.
ایم سو-بکواقعیت سرش رامیشد کج کرد.
«هرچی فکر میکنم، چنین درخواستی رو بهسمت یاد نمیارم. حتماً در زمان رهبر اتحاد قبلیسگدو بوده. یا شاید وقتی که من مأموریت بودم.»
شیطان شهوت پرسید:
«اگه شمایوران بودید، رهبرهمانطور اتحاد، کمک میکردید؟»
ایم سو-بکواقعیت سرش رامیشد تکان داد.
«غیرممکن بود. شورای استراتژیستها مخالفت میکرد و من هم مخالفت میکردم. و اگه نیرو میفرستادیم، فرقه شیطانی و اتحاد غیرمتعارف ممکن بودمیتوانستم نیروهاشون رو یکی کنن تا اتحاد موریم رو محاصره کنن، پس دلیلی برای قبول کردنش نبود. اون قاصدِ بختبرگشته مدت زیادی روشناور با یه توهم بیهوده زنده موند. که تو دریاچه شرقی لنگر بندازه و سر هر پیچی جلوی کار اتحاد موریم سنگ بندازه.»
ما فقطهستند سرمان راحین تکان دادیم.
ایم سو-بک ادامه داد:
«حتماً اموال زیادی داره. از اونجایی که وقتی اینجا بود هیچ غلطی نکرد، حداقل میتونیم اموالش رو درست و حسابی بازیابی کنیم. اینهایکجورهایی اموالی هستن که با زورگیری از مردم دریاچه شرقی جمع شده، پس اول، بخش بزرگیش به خود مردم برگردونده میشه. بعد کسایی کهشناور به خاطر اون مرتیکه غیرمتعارف آسیب دیدن رو پیدا میکنیم و حمایتشون میکنیم. بعد از اون، تمام پولهای باقیمونده تحویل تو میشه، رهبر فرقه.»
خواستم مثل توی خوابم با رهبر اتحادسمت خودمونی و بیتعارف حرف بزنم، ولی یهوهرچقدر دوزاریم افتاد که اینجا خواب نیست و بیدارم.
«اگه حمایت اتحاد موریم رو بگیرم،بهتر اون رو با استاد یوکهاپ، شیطانبجنگد شمشیر و مونگ رانگ تقسیم میکنم.»
«با این حال، احتمالاً مبلغ قابلبین توجهی میشه. هر کدوم از شمامردی کاری هست که بخواید انجام بدید؟»
ایم سو-بک به شیطان شمشیررویایی نگاه کرد، اما او سرشمیدوید را به نشانه منفی تکان داد.
این بار، ایمرویایی سو-بک به شیطان شهوتسمت نگاه کرد و گفت:
«نکنه همهشو بدی پای عرقخوری؟»
«معلومه که نه، رهبر اتحاد.مرز با این فرصت، برنامه دارم کهدیدم از خانوادهم جدا و مستقل بشم.»
«مگه هنوز نشدی؟»
«نه.»
«مرد وقتی از بیستحین سالگی رد میشه بایداتحاد مستقل بشه. فکر خوبیه.»
ایم سو-بکیوران به شیطانهمانطور شبح نگاه کرد.
«یوکهاپ، تو چی؟»
درست همان لحظه که شیطان شبحدیوانهوار میخواست چیزی بگوید، اعضای اتحاد که سوارمیدانستم قایقهای در حال حرکت بودند، داد زدند:
«... رهبر اتحاد، ما برمیگردیم!»
«وقتی برگشتیمیوران با خودمونهمانطور غذا میاریم!»
ایم سو-بک سرشمحو را برگرداند و جوابمردی اعضای اتحاد را داد:
«به سلامت برید.»
من همهستند برای اعضای اتحادآیا دست تکون دادم.
همینجوری الکی و بدون فکر خاصی دست تکونمحو دادم، ولی یکی از اعضای واحد محافظت ویژه،مایه مشخصاً در جواب من دست تکون داد و گفت:
«رهبر فرقه، ما برمیگردیم.»
پقی زدم زیررویایی خنده و سرمدیوانهوار رو تکون دادم.
«به سلامت.»
چهار شرور بزرگ و ایم سو-بکبین هم انگار خوششون اومده بود ومردی چندتا خنده الکی و توخالی سر دادن.
ایم سو-بک با لبخند گفت:
«کجا بودیم؟ آهان، یوکهاپ.»
شیطان شبح جواب داد:
«در حال حاضر، هیچ میلیمرز به انجام کاری ندارم. فقطرویایی فکر میکنم باید قویتر بشم.»
«و بعدواقعیت از اینکهمیشد قوی شدی؟»
در برابر این سوالدیدم ساده، شیطان شبح برایمیدوید جواب دادن مردد موند.
ولی همهمون ساکت موندیمحین تا وقتی که آمادگیاتحاد حرف زدن پیدا کنه.
بالاخره، شیطانیوران شبح دهنشهمانطور رو باز کرد:
«اگه روزی برسه که مهارتهامرویایی به حد کافی رسیده باشه، فرقهمایه شش هارمونی رو دوباره تأسیس میکنم...»
ایم سو-بک سر تکان داد.
«تأسیسش کن.هستند من ازتحین حمایت میکنم.»
با پیشنهاد حمایت، شیطان شبحمرز با قیافهای گیج و مبهوترویایی به ایم سو-بک نگاه کرد.
«منظورتون چه جور حمایتیه؟»
«چه چیز دیگهای میتونه باشه؟مردی هر از گاهی یه قاصد میفرستمچون تا بپرسه حالت چطوره، همچین چیزایی.»
«آها.»
ایم سو-بکیوران به شیطانهمانطور شهوت نگاه کرد.
«و تو؟»
«بله؟»
«برنامه دیگهایهستند غیر از عرقخوریآیا و دختربازی داری؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«فقط دلم یه خونهمیشد گنده و دلباز میخواد.دیوانهوار البته وقتی پول دستم بیاد.»
«چرا خونهمیشد بزرگ؟ میدونم کهمردی خانواده مونگ ثروتمندن.»
شیطان شهوت جواب داد:
«اونا پولدار بودن، ولیهمانطور سهم من فقط یهمحو اتاق بود. بیرون راحتتر بودم.»
«پولی که قراره بگیری برای ساختندیدم همچین خونهای کافیه، پس همهشو پایتأسف عیاشی و خوشگذرونی به باد نده.»
«چشم.»
ایم سو-بکهستند به منحین نگاه کرد.
«در مورد رهبر فرقه ما،مرز تو انقدر جا برای پولرویایی خرج کردن داری که نگران نیستم.»
بعد از اینکه از تکتک مادیدم پرسید با پولمون چیکار میکنیم، ایمتأسف سو-بک بالاخره به شیطان شمشیر نگاه کرد.
«و تو؟»
شیطان شمشیر بهمرد چشمهای ایم سو-بک زلنیست زد و متقابلاً پرسید:
«چی و من؟»
«کنجکاوم بدونم اگهمحو یه پول قلمبهدیدم دستت بیاد چیکار میکنی.»
شیطان شمشیر با قیافهای بیمیل بهدیوانهوار جواب فکر کرد، بعد انگار که زورکیمیدانستم وادار به حرف زدن شده باشه، گفت:
«خب، لابد یهمرد داروی معنوی پیدابهتر میکنم و میخورم.»
با شنیدنیوران این جواب، ایممرز سو-بک آه کشید.
«شماها انگار مردهاییمحو هستین که هیچ هدفمردی مشخصی تو زندگی ندارن.»
نمیفهمیدم چرا رهبر اتحاد ایممردی همچین حرفی میزنه، در حالیتأسف که ما اهداف کاملاً مشخصی داشتیم.
یهو یه چیزیمرد به ذهنم رسید ونیست از رهبر اتحاد پرسیدم:
«راستی ارشد،یوران تو چراهمانطور زن نگرفتی؟»
ایم سو-بک نگاهم کرد ورویایی با لحنی که یه کممیدوید راحتتر از قبل بود جواب داد:
«اگه تومیشد جای مندیدم بودی، زن میگرفتی؟»
سرم روهستند به نشانهحین نه تکون دادم.
ایم سو-بک گفت:
«پدرِ رهبر فعلی فرقه شیطانی توسط رهبر قبلی اتحاد کشته شد، کسی که حکم استاد من رو داشت. رهبر قبلی اتحاد هم به خاطر عواقب اون ماجرالحظه عمر طبیعی نکرد و مرد. اون مرد [رهبر فرقه شیطانی] غرور داره، مطمئناً سعی میکنه یه جوری قضیه رو تسویه کنه. اون همین الانش هم یکی از سهمرد فاجعهست که همه رزمیکارها ازش وحشت دارن؛ اون قرار نیست گوشهنشین بمونه. عجیبه که تا همین الان هم دندون رو جیگر گذاشته. باید شخصیت خیلی محتاطی داشته باشه.»
«این چهمیشد ربطی به زنمردی نگرفتن تو داره؟»
ایم سو-بکهستند به شیطانحین شمشیر نگاه کرد.
«... شنیدم تویآمیخته درگیریهای جانشینی تقریباًبین همه رو قتلعام کرده.»
شیطان شمشیر سر تکان داد.
«همین کار رو کرد. مرد بیرحمیه، و ازمیدوید اونجایی که اون اربابزاده اول نبود که بهبزند عنوان جانشین تعیین شده باشه، احتمالاً چاره دیگهای نداشته.»
ایم سو-بک تأیید کرد.
«مسیر جناح راستین، اونطوری که من میبینم، ایجاب میکنه که آدم یا شاگرد پرورش بده یامایه بچه داشته باشه. این نظر شخصی منه. وقتی زمانی برسه که مجبور نباشید توی جزیرهای مثللحظه اینجا بیدار بمونید، شما چهار نفر باید هر کدوم یه همسر پیدا کنید و ازدواج کنید.»
شیطان شمشیر بامحو قیافهای که انگاردیدم شاخ درآورده جواب داد:
«این یه دستوره؟»
ایم سو-بک مشخصاً سنش بیشتر بود، ولینیست شیطان شمشیر هم کسی بود که با استفادهسرپیچی از کلمات محترمانه مشکل داشت و معذب بود.
ایم سو-بکیوران سرش راهمانطور تکان داد.
«دارم اینواقعیت رو بهمیشد خودمم میگم.»
شیطان شهوت، با لحنیدیدم که فکر میکرد خیلیمیدوید محتاطانهست، از رهبر اتحاد پرسید:
«واسه شماهستند یه کمحین دیر نشده؟»
ایم سو-بک سر تکان داد.
«درسته. اگه زودتر جنبیده بودم، شاید الان یهدیوانهوار پسری مثل تو داشتم. نمیدونم تو زندگی قبلیمهرچقدر چه گناهی کردم که باید اینطوری عذاب بکشم.»
«مگه رهبر اتحادرویایی بودن انقدر سخته؟دیوانهوار میپرسم چون نمیدونم.»
ایم سو-بکهستند به شیطانحین شهوت نگاه کرد.
«این شغل روآمیخته میخوای؟ تحویل توبین میدم و بازنشسته میشم.»
شیطان شهوتواقعیت با قیافهایمیشد متعجب جواب داد:
«من؟ شورش میشه که.»
«پس خودتهستند هم میدونی.حین یوکهاپ، تو چی؟»
شیطان شبح جواب داد:
«من مناسب این جایگاه نیستم.»
ایم سو-بک تأیید کرد.
«حقیقت داره. شیطان شمشیر، تو؟»
شیطان شمشیر انگار نفسِ اینمرز سوال رو مسخره میدونست ورویایی فقط سرش رو تکون داد.
ایم سو-بک لبخندیمحو زد و بهدیدم من نگاه کرد.
«رهبر فرقه هائویرویایی ما چطور، به صندلیسمت رهبر اتحاد علاقه داری؟»
تو عمرم سوالیمرد به این پرتی ونیست مسخرهای ازم نشده بود.
«ارشد، تو دنیاآمیخته شغلی کسلکنندهتر ازبین این وجود نداره.»
«چرا؟ مگه چشه؟»
«میشه زیردستها رو کتک زد؟»
«به خاطر حفظ وقار و پرستیژ رهبر اتحاد، نمیتونم.برگردد البته وقتی رهبر لشکر بودم یه کتککاریهایی میکردم. ارشدهایموریم خودمم زیاد میزدم. به بهانه مبارزه تمرینی به چالش میکشیدمشون.»
به شیطان شهوت اشاره کردم.
«اگه یهواقعیت زیردست مثل اینرویایی داشتی چیکار میکردی؟»
ایم سو-بکمیشد به شیطاندیدم شهوت نگاه کرد.
«باید ازهستند موهاش میگرفتم وآیا مثل سگ میزدمش.»
با اینیوران حرف، همهمون همزمانمرز زدیم زیر خنده.
به نظر میرسید ایم سو-بک تمام مدت داشتهدیوانهوار شوخی میکرده، چون اونم با ما خندید، نگاهی بهسگدو دور و بر جزیره مار سفید انداخت و گفت:
«من باید کسی میبودم کهمردی اون استاد جناح غیرمتعارف روتأسف میکشت. شماها خیلی زحمت کشیدید.»
شیطان شهوت جواب داد:
«حرفش رو هم نزنید.»
ایم سو-بک به ما گفت:
«عجیبه، ولی انگار دارم کمکهای زیادی از شماها میگیرم. این رو میگم چون زیردستهام اینجا نیستن، ولیچیزی حتی اگه یه کم پاتون رو از گلیمتون درازتر کنید، از قدرتم به عنوان رهبر اتحاد استفادهاضطرابم میکنم تا قضیه رو ماستمالی کنم. با این حال، آدمهای قوی زیادی تو موریم هستن، پس مراقب باشید.»
بعد از اون همه شوخیآیا و خنده، بالاخره داشت اونفرقه موضوع ناجور رو وسط میکشید.
من هم برایآمیخته ایم سو-بک آرزوی بختواقعیت و اقبال رزمی کردم.
«امیدوارم شما هم، ارشد، تا وقتی موهاتون سفیددیوانهوار بشه به عنوان رهبر اتحاد خدمت کنید وهرچقدر بدون هیچ دردسری بازنشسته بشید. و زن هم بگیرید.»
هر وقت صحبت ازدیدم تک و تا میافتاد،میدوید به آتیش اردوگاه زل میزدیم.
همونطور که رقصمرد شعلهها رو تماشا میکردم،نیست به آیندهمون فکر کردم.
حس میکردم برای من غیرممکنه که با یه زنمیشد زیبا و معمولی آشنا بشم، واسه همین همونطور کهچون به ذهنم رسید، یه درخواستی از رهبر اتحاد کردم.
«ارشد.»
«بله؟»
«اگه همهمون زنده موندیم،حین لطفاً بعداً یه دوشیزهاتحاد جوان رو بهم معرفی کن.»
ایم سو-بک پرسید:
«جدی میگی؟»
وقتی سرم رو تکون دادم،مردی ایم سو-بک هم چند بارتأسف سر تکان داد و گفت:
«متوجه شدم. یهمرد دوشیزه معمولی بهبهتر کار تو نمیاد.»
زحمت پرسیدن اینکه منظورش از «معمولی» چیه رومحو به خودم ندادم، ولی حتی خودم هم حسمایه میکردم که یه دختر معمولی به دردم نمیخوره.
راستش، اگه حتی رهبر اتحاد موریم هممردی نتونه برام کسی رو جور کنه، فکرقبل کنم بهتره مثل زندگی قبلیم همینجوری مجرد بپوسم.
لعنت به این شانس...