---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 229: من هم خودم را درک نمی‌کنم • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 229: من هم خودم را درک نمی‌کنم

0

با هیچ‌کدوم از اون احمق‌هایی که‌قبرستون​ داشتن من رو به سمت «اتحاد‌داشتم​ سرپیچی از بهشت» می‌کشوندن، رفیق نشدم.

بیشتر اوقات خفه خون گرفته بودن،‌تغییر​ انگار اگه دو کلمه با من‌فرستاده​ حرف می‌زدن آسمون به زمین می‌اومد.

سفر با آدم‌هایی که‌لمبوندن​ جرئت ندارن حرف دلشون رو‌کنم​ بزنن، خواه ناخواه حوصله‌سربر میشه.

البته اگه دخالت می‌کردن یا حاضر نمی‌شدن‌بودمشون​ تو غذاخوری‌هایی که گهگاه می‌بردمشون چیزی کوفت‌جناح​ کنن، اوضاع از این هم بی‌مزه‌تر می‌شد.

شانس آوردم که از یه جایی به بعد‌آماری​ با کالسکه رفتیم؛ این‌طوری می‌تونستم بعد از لمبوندن غذا،‌درآمده​ همون تو بشینم مدیتیشن کنم یا یه چرتی بزنم.

با اینکه داشتن من رو به زور سمت اتحاد‌عضو​ سرپیچی از بهشت می‌کشوندن و با پای خودم تو یه‌اعضای​ زندان متحرک حبس شده بودم، اما دلم بدجوری آروم بود.

واقعاً نمی‌فهمم‌این‌طوری​ چرا بعضی وقت‌ها‌غذا​ این‌قدر فازم آرومه.

به خاطر اینه‌عضو​ که زیاد خوابیدم؟‌فرستاده​ یا تأثیر سفره؟

تو زندگی قبلیم، هیچ‌وقت‌بودمشون​ پام به اتحاد سرپیچی‌آماری​ از بهشت باز نشده بود.

با این حال، بعد از اینکه اسمشون رو‌استادهای​ به «اتحاد غیرمتعارف» تغییر دادن، با استادهای عضو‌صورت​ اونجا جنگیده بودم و فرستاده بودمشون سینه قبرستون.

در هر صورت، آماری که‌غذا​ از کشتار اعضای جناح غیرمتعارف داشتم‌بزنم​ خیلی بیشتر از جناح متعارف بود.

و البته بیشتر از‌اونجا​ جناح غیرمتعارف، از خجالت‌سینه​ اعضای جناح شیطانی درآمده بودم.

اگه بخوایم کلی نگاه کنیم، جناح غیرمتعارف رو بعضی وقت‌ها بخشی از‌داشتم​ جناح شیطانی در نظر می‌گیرن، اما از اونجایی که یه عده خودشون رو‌اونجایی​ غیرمتعارف می‌دونستن و با جناح شیطانی مرزبندی داشتن، قضیه یکم پیچیده و مبهمه.

اتحاد سرپیچی از‌حال​ بهشت هم دقیقاً‌تغییر​ همچین جونورهایی هستن.

یه مشت میمون که بعضی وقت‌ها فاز عدالت‌طلبی‌مدیتیشن​ برمی‌دارن، بیشتر اوقات دنبال شر می‌گردن و همیشه هم‌متحرک​ سعی دارن قیافه جدی و خفن به خودشون بگیرن.

کالسکه مدت زیادی روی یه جاده صاف حرکت می‌کرد، اما‌صورت​ بعد از اینکه برای هزارمین بار واسه کوفت کردن غذا‌درآمده​ توقف کردیم و دوباره راه افتادیم، جاده پر از دست‌انداز شد.

تا وقتی که‌فرستاده​ دوباره به یه‌قبرستون​ جاده صاف رسیدیم...

کالسکه وایساد و‌حال​ صدای یکی رو شنیدم‌دادن​ که می‌گفت پیاده شم.

با شکم پر و یه خواب‌همون​ توپ که تا حالا نظیرش رو‌اینکه​ ندیده بودم، از کالسکه اومدم بیرون.

دروازه اصلی اتحاد سرپیچی از بهشت جلوم سبز شد؛ عظمتی داشت که با‌اعضای​ اتحاد موریم رقابت می‌کرد. جوری به نظر می‌رسید که انگار یه قلعه متروکه‌نظر​ و قدیمی رو غصب کرده و دستی به سر و روش کشیده بودن.

هیچ‌جای این خراب‌شده‌فرستاده​ ننوشته بود که اینجا‌صورت​ اتحاد سرپیچی از بهشته.

اما همه اون احمق‌هایی که‌غیرمتعارف​ نگهبانی می‌دادن یا این‌ور و اون‌ور‌جنگیده​ می‌پلکیدن، لباس‌های رزمی نیلی‌رنگ پوشیده بودن.

همون‌هایی که اول کار با من لاتی‌بشینم​ حرف می‌زدن، تو طول سفر لحنشون رو عوض‌خودم​ کرده بودن و حالا با احترام زر می‌زدن.

«رهبر فرقه، بفرمایید داخل.»

نگاهی به رزمی‌کارهای اتحاد‌بودمشون​ سرپیچی از بهشت انداختم که‌کشتار​ تا اینجا همراهم اومده بودن.

«خیلی به‌نشده​ زحمت افتادین. اون‌غیرمتعارف​ کچله حالش چطوره؟»

همون مرتیکه‌ای که بعد از خوردن ضربه «هنر‌مدیتیشن​ ده مرحله‌ای صاعقه سفید» من یهو کچل شده‌زندان​ بود، با قیافه‌ای تو هم رفته بهم زل زد.

«حالم اصلاً خوب نیست.»

پوزخندی زدم و نگاهش کردم.

«حداقل که نکشتمت، مگه نه؟»

«این که آره.»

زدم زیر خنده و‌اونجا​ بعد قدم تو مقر‌سینه​ اتحاد سرپیچی از بهشت گذاشتم.

نوچه‌هایی که من رو‌بودمشون​ آورده بودن، رفتن تا به‌کشتار​ نگهبان دروازه اصلی گزارش بدن.

«ایشون رهبر فرقه‌حال​ هائو هستن، رهبر‌تغییر​ اتحاد احضارشون کرده.»

«کس دیگه‌ای هم باهاشه؟»

«همون‌طور که کوری‌عضو​ و می‌بینی، کسی نیست.‌بودمشون​ چرا سؤال چرت می‌پرسی؟»

«دارم می‌پرسم چون قانونش اینه.»

«این چه طرز حرف زدنه؟»

با دیدن این احمق‌ها که‌غذا​ افتاده بودن به جون هم،‌چرتی​ تصمیم گرفتم منم قاطی بحث بشم.

«خفه شید احمق‌ها.‌عضو​ مگه دعوای درون‌گروهیه؟‌فرستاده​ افتادین به جون هم.»

هم نگهبانه‌جنگیده​ بهم چشم‌غره رفت،‌سینه​ هم اون محافظه.

حالا که فکرش رو می‌کردم، همین یابو تو‌استادهای​ طول سفر بیشتر از همه قیافه می‌گرفت و پررویی‌آماری​ می‌کرد، برای همین یه سیلی آبدار مهمون صورتش کردم.

«این قیافه‌ای که گرفتی...»

تا دستم رو دوباره بردم‌جنگیده​ بالا، نگهبانه که داشت خنده‌اش رو‌آماری​ به زور قایم می‌کرد، داد زد.

«دروازه رو باز کنید!»

یکی از روی دیوار علامت‌غیرمتعارف​ داد و دروازه اصلی با‌اونجا​ یه صدای گوش‌خراش باز شد.

واقعاً مشکلی نداره که یه اتحاد بیاد یه قلعه قدیمی‌چرتی​ رو این‌طوری غیرقانونی غصب کنه؟ وقتی رفتم تو و دیدم‌بودم​ چه نیروی عظیمی دارن، فهمیدم که ظاهراً هیچ مشکلی هم نداره.

«واو، عجب جای خفنیه.»

با این عظمتی که می‌دیدم، با خودم گفتم نکنه اینجا مال یه‌داشتم​ قبیله محلی قدیمی بوده یا مال کسی که قبلاً مقام دولتی داشته‌می‌گیرن​ و بعد با استفاده از اعتبار خاندانش، زده تو کار هنرهای رزمی.

اینا گروهی بودن که از کلمه «اتحاد» استفاده می‌کردن، ولی حال‌جنگیده​ و هواشون زمین تا آسمون با «اتحاد جنگل سبز قله جنوبی»‌خیلی​ که زیر دست رهبر اتحاد ایم باهاشون درگیر شده بودم، فرق می‌کرد.

همون‌طور که تو مسیر اصلی‌غذا​ قدم می‌زدم، حس می‌کردم اومدم به‌بزنم​ دیدن یه پادشاهی کوچیک و گمنام.

«رهبر فرقه هائو رو آوردیم.»

یه نگهبان دم‌حال​ در تالار بزرگ‌تغییر​ راه رو بست.

«لطفاً صبر‌این‌طوری​ کنید. دارن‌لمبوندن​ جلسه برگزار می‌کنن.»

بعد از اون‌همه راه کوبیدن و اومدن به اتحاد‌قبرستون​ سرپیچی از بهشت، حالا دم در جایی که به‌خجالت​ نظر می‌رسید تالار بزرگ باشه، داشتن من رو دست‌به‌سر می‌کردن.

سرگروه محافظ‌ها رو کرد بهم.

«رهبر فرقه، ظاهراً باید‌اسمشون​ یکم دندون رو جیگر بذاریم.‌عضو​ اینجا واینستید، بیایید با ما.»

چند قدم رفتم جلو‌لمبوندن​ و یه لگد محکم خوابوندم‌کنم​ وسط دروازه اصلی تالار بزرگ.

با یه صدای تق‌وتوق بلند، درهای جون‌دار تالار از دو طرف باز‌کشتار​ شدن و استادهای اتحاد سرپیچی از بهشت که دور یه میز دراز ردیف‌بخشی​ نشسته بودن رو نشون دادن؛ همه‌شون از تعجب مثل فنر از جا پریدن.

«چی شد؟»

همون دم در وایسادم‌اسمشون​ و رو به استادهای‌استادهای​ اتحاد سرپیچی از بهشت گفتم:

«لی زاها هستم، رهبر‌لمبوندن​ فرقه هائو. اومدم چون‌مدیتیشن​ رهبر اتحاد احضارم کرده بود.»

یکی‌شون در دم شمشیرش رو‌جنگیده​ کشید و اومد سمتم، ولی‌صورت​ یکی دیگه جلوش رو گرفت.

«اون مهمون رهبر اتحاده. رهبر‌سینه​ اتحاد باید تصمیم بگیره که‌اعضای​ این یارو رو بکشیم یا نه.»

جوونه شمشیرش‌نشده​ رو گرفت سمت‌غیرمتعارف​ من و گفت:

«این مرتیکه کلاً رد داده؟»

شمشیر رو به یه ورم‌جنگیده​ دایورت کردم، رفتم جلو و‌صورت​ ته اون میز دراز وایسادم.

به نظر می‌رسید اگه اینجا می‌نشستم، می‌تونستم رو در رو با‌جناح​ رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت که قاعدتاً باید رو صندلی ریاست‌بخشی​ اون سر میز می‌نشست، حرف بزنم؛ ولی هیچ صندلی‌ای اونجا نبود.

«یه صندلی برام بیارید.»

از اونجایی که همه‌شون دسته‌جمعی من رو به‌مدیتیشن​ پشمشون حساب کرده بودن، خودم رفتم سراغ یه‌زندان​ صندلی که اون‌ور کنار دیوار تک‌وتنها افتاده بود.

وقتی رفتم بیارمش، متوجه شدم نگاه استادهای‌بودمشون​ اتحاد سرپیچی از بهشت مثل کنه بهم‌جناح​ چسبیده و کله‌هاشون آروم‌آروم با حرکتم می‌چرخه.

زیر اون نگاه‌های پرشور و حرارتشون، خودم صندلی‌آماری​ رو آوردم، گذاشتمش یه جایی که بتونم تو‌شیطانی​ چشم‌های رهبر اتحاد زل بزنم و روش ولو شدم.

تو این گیرودار، یه عده‌غیرمتعارف​ می‌خندیدن و بقیه هم فقط‌اونجا​ پوزخند می‌زدن و آه می‌کشیدن.

چون حرف خاصی واسه گفتن‌غذا​ نداشتم، یکی‌یکی به مدیرهای ارشد‌چرتی​ اتحاد سرپیچی از بهشت زل زدم.

«...»

دستم رو بردم‌فرستاده​ بالا و از‌قبرستون​ اون مدیرهای ارشد پرسیدم:

«کسی نمی‌خواد‌نشده​ خودش رو‌اسمشون​ معرفی کنه؟»

«...»

«اگه نه که به درک.»

دستم رو آوردم پایین و‌سینه​ داشتم دکور تالار بزرگ رو‌اعضای​ برانداز می‌کردم که یکی ازم پرسید:

«می‌دونی اصلاً‌نشده​ واسه چی‌اسمشون​ آوردنت اینجا؟»

«واقعاً نمی‌دونم.»

«احضار شدی به خاطر همون زری که زدی؛ اینکه گفتی می‌تونی یه تنه‌اعضای​ هشتاد درصد از اعضای اتحاد سرپیچی از بهشت رو بفرستی سینه قبرستون. وقتی رهبر‌می‌گیرن​ اتحاد اومد، مثل بچه آدم عذرخواهی کن. یه مسئله کوچیک رو الکی گنده نکن.»

چون می‌دونستم وقتی رهبر اتحاد بیاد باید‌صورت​ دوباره همین چرت‌وپرت‌ها رو تکرار کنم و‌متعارف​ رو اعصابم می‌ره، دهنم رو بسته نگه داشتم.

به جاش، نگاهی به مدیرهای‌غیرمتعارف​ ارشد دور و برم انداختم و‌جنگیده​ سطح مهارت‌های رزمی‌شون رو سبک‌سنگین کردم.

این حرف که می‌گن می‌تونی‌غذا​ با یه نگاه سطح مهارت‌چرتی​ یکی رو بفهمی، یه دروغ محضه.

تازه، با وجود بیشتر‌اونجا​ از دوازده تا مدیر ارشد،‌قبرستون​ ارزیابی تک‌تک‌شون کار حضرت فیله.

با چند‌جنگیده​ نفرشون مسابقه زل‌سینه​ زدن راه انداختم.

قیافه‌هاشون رو خوب برانداز کردم.

و در حالی که منتظر رهبر اتحاد‌بشینم​ بودم، کمر و گردنم رو که تو‌پای​ کالسکه خشک شده بود، کش و قوس دادم.

وقتی مثل همیشه‌عضو​ خفه خون گرفتم، تیکه‌ها‌بودمشون​ و مسخره‌بازی‌هاشون شروع شد.

«رهبر بخش کوون،‌فرستاده​ این فرقه هائو‌قبرستون​ دیگه چه جور خراب‌شده‌ایه؟»

«دقیق نمی‌دونم. ظاهراً‌حال​ یه جناح غیرمتعارف‌تغییر​ از منطقه جنوبیه.»

حرفش غلط‌این‌طوری​ بود، برای‌لمبوندن​ همین تصحیحش کردم.

«ما گروهی هستیم که داریم‌جنگیده​ با فرقه شیطانی می‌جنگیم، پس‌صورت​ جزو جناح غیرمتعارف حساب نمی‌شیم.»

همه مدیرها‌جنگیده​ هم‌زمان چپ‌چپ‌بودمشون​ نگاهم کردند.

انگشتم رو کردم‌حال​ تو دماغم و یه‌دادن​ نگاه گذرا بهش انداختم.

چیز خیلی کثیفی از توش درنیومد،‌همون​ ولی همون انگشت تو دماغم از‌اینکه​ دیدن قیافه‌های گندیده این مرتیکه‌ها قشنگ‌تر بود.

«رهبر اتحاد داره میاد.»

مدیرها همه با هم سیخ‌سینه​ ایستادند و به منی که‌اعضای​ هنوز نشسته بودم خیره شدند.

اونی که سمت راستم‌اسمشون​ و از همه بهم‌استادهای​ نزدیک‌تر بود، به حرف اومد.

«پاشو وایسا.»

چونم رو گذاشتم روی دستم و‌فرستاده​ قبل از اینکه چشم‌هام رو ببندم،‌کشتار​ یه نگاه به یاروی سمت راستم انداختم.

یکی خواست دهنش رو باز کنه و‌صورت​ بهم بپره، ولی با شنیدن صدای قدم‌هایی‌متعارف​ که نزدیک می‌شد، سریع خفه خون گرفت.

قدم‌ها یکنواخت و سبک بودند، و‌تغییر​ با صدای ریتمیک کشیده شدن شمشیر‌فرستاده​ و شلوار به کمر ترکیب شده بودند.

تازه وقتی صدای نشستن رهبر اتحاد سرپیچی از‌مدیتیشن​ بهشت رو روی صندلی ریاست شنیدم، چشم‌هام رو‌زندان​ باز کردم؛ یارو تو سکوت کامل راه اومده بود.

رهبر اتحاد ازم پرسید.

«تو دیگه کی هستی؟»

یکی از‌نشده​ مدیرها به‌اسمشون​ جاش جواب داد.

«ایشون لی‌این‌طوری​ زاهاست، رهبر‌لمبوندن​ فرقه هائو.»

«این اینجا چه‌عضو​ غلطی می‌کنه؟ بندازینش بیرون‌بودمشون​ تا همون‌جا منتظر بمونه.»

در حالی که مدیرها بهم زل‌قبرستون​ زده بودند، منم با چشم‌های ورقلمبیده‌داشتم​ به خود رهبر اتحاد زل زدم.

تقریباً هم‌سن و سال ایم سو-بک بود. اسمش جو‌عضو​ گوک بود، همون مردی که تو زندگی قبلیم تند‌کشتار​ و تند با ایم سو-بک درگیر می‌شد و می‌جنگید.

حالا که از‌می‌تونستم​ نزدیک می‌دیدمش، قیافه‌اش‌همون​ به دورگه‌ها می‌خورد.

به طرز عجیبی، خیلی‌اونجا​ از رزمی‌کاران موریم رگ‌سینه​ و ریشه دورگه داشتند.

جو گوک حال و هوای قبیله «ساتا» رو داشت‌کشتار​ که بخشی از «دول گوول» بودن، ولی خب قیافه‌بخوایم​ یا اصل و نسب آدم‌ها اصلاً به تخمم نبود.

با این حال، قیافه‌اش بدجور‌غیرمتعارف​ عوضی و بدجنس می‌زد، و‌اونجا​ همین روی اعصابم سوهان می‌کشید.

قیافه عوضی داشتن‌می‌تونستم​ با زشت بودن دو‌بشینم​ تا چیز کاملاً متفاوته.

جوری از روی صندلیم بلند‌جنگیده​ شدم که انگار می‌خوام برم‌صورت​ بیرون، ولی بعد دوباره همون‌جا نشستم.

«...اگه من رو احضار کردی، پس بنال ببینم چی می‌گی. به من نگو برم بیرون و‌شیطانی​ منتظر بمونم. من نوکر سینه‌چاک تو نیستم و فرقه هائو هم یکی از زیرمجموعه‌های اتحاد سرپیچی از‌مبهمه​ بهشت نیست. حالا که شخصاً تا اینجا کوبیدم و اومدم، بهتره یکم ادب و احترام سرت بشه.»

یعنی حرف‌نشده​ خیلی چرت‌اسمشون​ و پرتی زدم؟

چند تا از مدیرها‌لمبوندن​ که انگار تمام انرژیشون کشیده‌کنم​ شده بود، بالاخره پوزخند زدند.

جو گوک، رهبر‌عضو​ اتحاد سرپیچی از بهشت‌بودمشون​ هم خندید و گفت.

«دقیقاً همون‌طور که شنیده بودم، یه‌قبرستون​ حروم‌زاده دیوونه زنجیری هستی. بیا با‌داشتم​ داستان رهبر فرقه هائو شروع کنیم.»

«بله، رهبر اتحاد.»

با خودم زمزمه‌می‌تونستم​ کردم، البته اون‌قدر بلند‌بشینم​ که بقیه هم بشنوند.

«... یعنی الان‌عضو​ قراره اخاذی و‌فرستاده​ باج‌گیری شروع بشه؟»

تو این‌جنگیده​ نقطه، دیگه اصلاً‌سینه​ اسمش زمزمه نبود.

جو گوک که انگار یکم جا‌تغییر​ خورده بود، در حالی که چونه‌اش رو‌بودمشون​ بالا گرفته بود خندید و بهم گفت.

«رهبر فرقه هائو، به خاطر اینکه با ایم سو-بک رفیقی این‌قدر‌بزنم​ به من بی‌احترامی می‌کنی؟ شنیدم که حداقل با ایم سو-بک با احترام‌بدجوری​ برخورد می‌کنی، ولی انگار فکر می‌کنی من لیاقت همچین برخوردی رو ندارم.»

از اونجایی که رهبر اتحاد‌جنگیده​ بود، به نظر می‌رسید خوب‌صورت​ بلده چطور با کلمات بازی کنه.

سرم رو‌جنگیده​ تکون دادم‌بودمشون​ و جواب دادم.

«اون کلاً تو یه سطح دیگه‌ست. هنرهای رزمی رهبر اتحاد ایم خیلی سرتره. جناحش هم بزرگ‌تره. هدفش هم خیلی شریف‌تره، چون اتحاد موریم رو می‌چرخونه تا مراقب رفاه مردم باشه. از اون طرف، اتحاد سرپیچی از‌خودشون​ بهشت در ازای گرفتن پول‌های کلون، چشمش رو روی فساد و تبانی تاجرای حروم‌زاده می‌بنده. شماها تو کسب و کارهای جدید دخالت می‌کنید تا ازشون اخاذی کنید، یا کلاً می‌خریدشون تا ثروت جمع کنید، برای همین اصلاً‌توقف​ در حدی نیستید که بخواید خودتون رو با رهبر اتحاد ایم سو-بک مقایسه کنید. ذره‌ای شرم و حیا تو وجودتون نیست. با این حال، احتمالاً اتحاد سرپیچی از بهشت پول بیشتری نسبت به رهبر اتحاد ایم داره.»

مدیرها خفه خون‌می‌تونستم​ گرفتند و به‌همون​ رهبر اتحادشون نگاه کردند.

در حالی که لبخند‌اونجا​ از روی لب‌هاش محو شده‌قبرستون​ بود، رهبر اتحاد ازم پرسید.

«این چرت و پرت‌ها رو‌سینه​ سر هم می‌کنی چون مطمئنی‌اعضای​ می‌تونی از اینجا زنده بیرون بری؟»

«من اهل این‌جور حساب و کتاب‌ها نیستم. اگه می‌خوای من رو بکشی،‌فرستاده​ بیا جلو. هر دوتای ما رگه‌هایی از جناح غیرمتعارف تو خونمون هست، پس‌شیطانی​ برای ادامه دادن این بحث بعد از یه دعوای حسابی اصلاً دیر نیست.»

«که این‌طور،‌این‌طوری​ پس یه‌لمبوندن​ دوست خشن هستی.»

سرم رو تکون دادم.

«انگار استادهای زیادی‌فرستاده​ اینجا جمع شدن.‌قبرستون​ می‌خواید دعوا راه بندازیم؟»

جو گوک، رهبر اتحاد، چند‌غیرمتعارف​ لحظه بهم خیره شد و‌اونجا​ بعد با لحنی بی‌خیال گفت.

«بیا بیشتر حرف بزنیم.»

«حرف بزنیم؟ من رو احضار کردی چون گفتم می‌تونم یه تنه هشتاد درصد از استادهای اتحاد سرپیچی از بهشت رو قتل‌عام کنم؟ رهبر اتحاد، یعنی اون حرفم این‌قدر برات ناخوشایند و سنگین تموم شد؟ اصلاً چرا‌مبهمه​ یکی از استادهای اتحاد سرپیچی از بهشت باید به ارباب جوان فرقه شیطانی بچسبه و بیاد تا من رو بکشه؟ انگار تا وقتی پای پول در میون باشه، اصلاً براتون مهم نیست مشتری کیه. من همین‌دست‌انداز​ الانش هم به خاطر کشتن نیروهای فرقه شیطانی بدجور رفتم تو لیست سیاه رهبر فرقه، پس اگه اتحاد سرپیچی از بهشت قراره در حالی که از فرقه شیطانی دستور می‌گیره به فعالیت‌هاش تو موریم ادامه بده...»

حرفم رو قطع‌فرستاده​ کردم تا خارش‌قبرستون​ روی گونه‌ام رو بخارونم.

«...»

«اگه قراره‌این‌طوری​ ادامه بدیم،‌لمبوندن​ چی؟ بنال.»

بعد از اینکه‌عضو​ خاروندن گونه‌ام تموم‌فرستاده​ شد، جواب دادم.

«اون‌وقت همین‌جا جنگ راه می‌افته. من ارباب تالار وون گاسونگ رو که اومده بود بهم حمله‌شیطانی​ کنه، صحیح و سالم برگردوندم، با این حال شماها با یه لغزش زبانیِ ساده این‌طوری جوش‌پیچیده​ آوردید، ارباب تالار وون رو کشتید و من رو احضار کردید... واقعاً فکر کردید من این‌قدر احمقم؟»

جو گوک، رهبر‌حال​ اتحاد، با دقت‌تغییر​ بهم خیره شد.

انگار داشت سعی‌می‌تونستم​ می‌کرد سطح هنرهای‌همون​ رزمی‌ام رو بسنجه.

جو گوک اخمی‌عضو​ کرد و بعد‌فرستاده​ به حرف اومد.

«هر جوری که حساب می‌کنم، مهارت‌های تو بالاتر از‌کشتار​ من به نظر نمی‌رسه. واقعاً نمی‌فهمم این اعتماد به‌بخوایم​ نفس کاذب رو از کجا آوردی که این‌طوری رفتار می‌کنی.»

با دستم‌نشده​ ضربه آرومی‌اسمشون​ روی میز زدم.

«من خودم هم خودم رو نمی‌فهمم، پس تو هم زور نزن من رو بفهمی.‌پای​ فقط همین‌جا تکلیفت رو روشن کن. من دشمن خونی فرقه شیطانی‌ام. اگه اتحاد سرپیچی‌چرا​ از بهشت بخواد به سگ‌دو زدن برای فرقه شیطانی ادامه بده، پس جنگمون حتمیه.»

یه چشم‌غره به مدیرها‌اونجا​ رفتم، بعد نگاهم رو دوختم‌قبرستون​ به رهبر اتحاد و گفتم.

«همون‌طور که قول دادم، هشتاد درصد از اعضای اتحاد سرپیچی از بهشت رو با دست‌های خودم سلاخی می‌کنم. اگه شانس بیارم، جون سالم به در می‌برم. اگه هم بدشانس باشم، همین‌جا می‌میرم.‌پیچیده​ مبارزه تن‌به‌تن رو هم قبول می‌کنم. البته فقط یه مبارزه مرگ و زندگی که تضمین کنه حتماً یکیمون می‌میره. یا همه‌تون با هم بریزید سرم، یا با مبارزه‌های تن‌به‌تنِ مرگ و زندگی که‌کردیم​ از مدیرها شروع می‌شه خسته‌ام کنید، یا اینکه خود رهبر اتحاد می‌تونه مستقیم بیاد سراغم. هر غلطی که دلتون می‌خواد بکنید. فقط از طریق مذاکره یا تهدید هیچ انتظاری از من نداشته باشید.»

با تغییر ناگهانی‌حال​ و شدید فضای تالار‌دادن​ بزرگ، یهو جا خوردم.

انگار یه هوای کدر و‌غذا​ سنگین یهو شروع کرده بود‌چرتی​ به چرخیدن تو فضای سالن.

یه نگاه به اطراف انداختم؛ مشخص بود‌بودمشون​ که این وضعیت به خاطر نیت قتل خالصی‌داشتم​ بود که از تک‌تک این حروم‌زاده‌ها ساطع می‌شد.

جو گوک،‌جنگیده​ رهبر اتحاد،‌بودمشون​ لبخند زد.

«آدم بااعتماد به نفسی هستی. در‌تغییر​ این صورت، بهترین راه‌حل اینه که خودم‌بودمشون​ تن‌به‌تن باهات روبه‌رو بشم. مشکلی که نداری؟»

هر دو دستم‌می‌تونستم​ رو محکم کوبیدم روی‌بشینم​ میز و بلند شدم.

«بد نیست. اگه حریفم قراره رهبر اتحاد‌بودمشون​ سرپیچی از بهشت باشه، باید با تمام‌جناح​ توانم بجنگم. این سفر ارزشش رو داشت.»

مدیرها هم تو سکوت از‌سینه​ جاشون بلند شدند و رهبر اتحاد‌جناح​ هم از روی صندلی ریاستش ایستاد.

دست‌هام رو پشتم قلاب کردم، برگشتم‌تغییر​ و با یه لگد محکم در‌فرستاده​ ورودی تالار بزرگ رو دوباره باز کردم.

آسمون بی‌دلیل صاف و آفتابی به نظر‌بشینم​ می‌رسید، برای همین نعره‌ای کشیدم و به‌پای​ سمت یه فضای باز و وسیع راه افتادم.

«عجب هوای... معرکه‌ایه!»

در حالی که پشتم به رهبر‌قبرستون​ اتحاد و مدیرها بود قدم برداشتم، بعد‌خیلی​ برگشتم و دست‌هام رو زدم به کمرم.

هر چقدر هم که به قضیه فکر می‌کردم،‌استادهای​ نمی‌تونستم این شک و تردید رو از ذهنم‌صورت​ پاک کنم: یعنی رهبر اتحاد از من قوی‌تر نیست؟

اگه این‌طور باشه، تصمیم گرفتم‌غذا​ که اول اتحاد سرپیچی از‌چرتی​ بهشت رو با خاک یکسان کنم.

به هر حال، حملات‌اونجا​ من بدجور پر زرق‌سینه​ و برق و تخریب‌گرند.

اگه همین‌طور این‌ور و اون‌ور بدوم و تمام‌آماری​ اموال و دارایی‌های اتحاد سرپیچی از بهشت رو‌شیطانی​ خرد و خاکشیر کنم، رهبر اتحاد نظرش عوض نمی‌شه؟

اگه نشد‌نشده​ هم که‌اسمشون​ خب، به درک.

اصلاً از کی تا‌لمبوندن​ حالا من این‌قدر آدم‌مدیتیشن​ با برنامه و حسابگری بودم؟

چونم رو بالا گرفتم و‌جنگیده​ به رهبر اتحاد که داشت نزدیک‌آماری​ می‌شد، با چشم‌های ورقلمبیده زل زدم.

ناولها | novelha.net