چپتر 180: استراتژیست پنهان
0پیرمرد به حرف آمد.
«من هیچ کینهای از شما دو نفر به دل ندارم. با این حال، اونقدر دخالت کردید که کارم رو مختل کنید. شما دو تا جوان هستید و به نظر خیلیروش ماهر میرسید، پس چطوره برای حفظ این جان باارزشتون، سه چهار سالی، یا حتی چهار پنج سالی زیر دست من کار کنید؟ قول میدم به محض اینکه این مسئله مهمفقط تموم شد، بدون هیچ قید و شرطی آزادتون کنم. نه تنها پول هنگفتی به جیب میزنید، بلکه مقامی رو براتون تضمین میکنم که دیگه هیچکس جرئت نکنه بهتون دستور بده.»
پیرمرد مو سفید، بدون اینکه حتی خودش رو معرفیسال کنه، همون لحظه اول که رسید داشت سعی میکردنگاهم من و استاد یوک-هاپ رو قاطی کسبوکار خاندونش کنه.
یعنی روشمیکنم استخدام استعداد توجرئت جناح شیطانی اینجوریه؟
از اونجایی که نه فحشی قاطی حرفاش کرد ونکنه نه مثل اون عوضیهای درجه سه جناح غیرمتعارف تهدیدمون کرد،اول تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم مودبانه جوابش رو بدم.
«پیرمرد، همونطور که میبینی، این استاد یوک-هاپِ زشت از اون قماش نیست که زیر دست کسیهمون کار کنه. فقط کافیه یه نگاه به ریختش بندازی تا خودت تا ته خط بری. ولی واسهجناح یه پیرمرد، خیلی عجیبه که حتی بلد نیستی چهرهخوانی کنی. این همه سال عمرت رو چیکار میکردی؟»
همزمان با اینکه پیرمردبلد بهم چشمغره رفت، استاد یوک-هاپسال هم با غضب نگاهم کرد.
«...»
برای یه لحظه احساس کردممیکنم تعداد دشمنام دو برابر شده، واسهدستور همین با لحنی آروم عذرخواهی کردم.
«شوخی کردم بابا. بیخیال، بگذریم.»
پیرمرد با لحنیعجیبه دوستانه به استادچهرهخوانی یوک-هاپ اصرار کرد.
«استاد یوک-هاپ، من بارها آوازه لقبت رو شنیدم. بهتر نیست به جای اینکهکنه اینجا بمیری، زیر دست یه پیرمرد کار کنی؟ درسته که اسماً زیر دست کسییعنی هستی، اما در واقعیت، به افراد خیلی بیشتری نسبت به الانِ خودت فرمان میدی.»
سرم رو تکونبراتون دادم و بهدیگه استاد یوک-هاپ نگاه کردم.
«دقیقاً. پیشنهاد بدی هم بهدیگه نظر نمیرسه. بذاریم جواب رودستور از زبون خود شخص بشنویم.»
استاد یوک-هاپ نگاهیعجیبه به پیرمرد مو سفیدکنی انداخت و جواب داد.
«من کسی نیستمدیگه که وارد خدمتنکنه جناح شیطانی بشم.»
اخمهام رو توبراتون هم کشیدم ودیگه پریدم وسط حرفش.
«این الان یعنی چی؟ یعنیدیگه داری میگی حاضری زیر دستدستور رهبر اتحاد ایم کار کنی؟»
استاد یوک-هاپ جواب داد.
«رهبر فرقه، میخوای توهیچکس همچین وضعیتی هم بهدستور چرتوپرت گفتن ادامه بدی؟»
«من عادت دارم قبلتضمین از دعوا چرتوپرت بگم.جرئت این رو آویزه گوشت کن.»
پیرمرد مو سفید در حالیدیگه که لبخند محوی روی لبهاش نقشبده بسته بود، از من هم پرسید.
«تو هم با استاد یوک-هاپ همعقیدهای؟ توکنی خیلی جوانی. تقریباً همسن و سال اربابزادهبهم سوم ما. حیف است که جانت را بگیرم.»
جوری سرم رودیگه تکون دادم کهنکنه انگار باهاش موافقم.
«اگه حیفه، پس گورت رو گم کن. پیرمرد عوضی، قیافهات داد میزنه کهسفید کل عمرت رو تو خون و خونریزی گذروندی، پس ادای آدمایی رو درنیارهاپ که دنبال کشف استعدادن. اصلاً بهت نمیاد. در ضمن، من یه آدم کاملاً مستقلم.»
«این استقلالبراتون کاملت تامیکنم چه حده؟»
«حتی اگه اون رهبر فرقهای که اینقدر ازش میترسی همعمرت من رو دستگیر کنه، بازم قصد ندارم زیر دستش کار کنم.تعداد رهبر فرقه یا هر خری که هست، اصلاً برام فرقی نمیکنه.»
برای یه لحظه، یاد اون دورانی افتادم کهدستور راهب دیوانه من رو اینور و اونور میکشونداول و یه حس عذاب وجدان خفیفی بهم دست داد.
ولی خب اون موقع،تضمین مهارتهای رزمیام افتضاح بودجرئت و چاره دیگهای نداشتم.
پیرمرد با لبخند گفت.
«شما واقعاً دوستانعجیبه بیکلهای هستید. حرف دیگهایکنی هم برای گفتن مونده؟»
یه چیزی بوددیگه که باید ازنکنه پیرمرد مو سفید میپرسیدم.
«این پیرمردی که مثل گندمیکنم سگ گند زده به حال ودستور هوای اینجا، همون حامی اربابزاده سومه؟»
«درسته.»
«اگه این پیرمرد بمیره یانیستی زخمی بشه، تو آینده چهعمرت بلایی سر اربابزاده سوم میاد؟»
پیرمرد سرشمیکنم رو کج کردجرئت و ازم پرسید.
«تو اصلاً کی هستیتضمین که جوری حرف میزنی انگارنکنه چیزی از مسائل ما میدونی؟»
نیشخندی زدمبراتون و بهمیکنم پیرمرد خیره شدم.
«من؟ منواسه دشمنِ رئیسِبلد این پیرمردم.»
«چرا اینقدرمیکنم تو توهماتت غرقجرئت شدی؟ استاد یوک-هاپ.»
استاد یوک-هاپمقامی با لحنتضمین خشکی جواب داد.
«چیه؟»
«چرا داری باعجیبه یه جوانِ دیوونه وکنی رد داده همسفر میشی؟»
استاد یوک-هاپمیکنم پوزخندی زدهیچکس و جواب داد.
«بعضی وقتا عقلش سر جاشه.»
پیرمرد روبراتون به منمیکنم کرد و گفت.
«خوب گوش کن. تعداد دشمنهایی که رهبر فرقه هر از گاهی اسمشون روهمزمان میاره، تو کل دنیا از پنج یا شش نفر تجاوز نمیکنه. این یعنیلحنی هر غلطی هم که بکنی، رهبر فرقه هیچوقت اسمی از تو نخواهد برد.»
سرم رو تکون دادم.
«یه کم کهبراتون بگذره، میشه ششدیگه یا هفت نفر.»
پیرمرد تهدیدمون کرد.
«حالا دیگه قرار نیست مرگ راحتی داشته باشین. پاهام رو لیس میزنین و التماسبهم میکنین تا بهتون سم بدم که کارتون رو تموم کنم. این همه راه اومدمعذرخواهی تا با کمال احترام بهتون پیشنهاد بدم، اما کار به اینجا کشید. چه مایه تاسفه.»
تا جایی که میتونستمهیچکس فک زدم تا روانشدستور رو به هم بریزم.
«پیرمرد، اگه حتی با یه دستِ قطع شده برگردی، اربابزاده سوم همبده تو خطر میافته. حتی اگه به دست ما نمیری، جناحت از ایناستاد به بعد روزگار سختی در پیش داره، پس بهتره امروز مثل آدم بجنگی.»
پیرمرد جفت کف دستهاشمیکنم رو به سمت مننکنه و استاد یوک-هاپ دراز کرد.
با قصد محافظت از بدنم، خودمچهرهخوانی رو تو مهر دست بزرگ مرغمیکردی شعلهور پیچیدم و متقابلاً ضربه زدم.
کواااااااانگ!
تو یه چشم به هممیکنم زدن، گوشهام کر شد وبهتون دیدم که بدنم تو هوا معلقه.
نقطهای که کف دستهامون با هم برخورد کرده بود بهدستور شدت فرو رفته بود، و تو فاصله کمی از من، استادسعی یوک-هاپ با چهرهای در هم کشیده داشت روی زمین فرود میاومد.
به محض اینکهعجیبه پام به زمینچهرهخوانی رسید، از پیرمرد پرسیدم.
«پیرمرد، لقبت چیه؟»
همون لحظهای که پیرمردتضمین دهنش رو باز کرد، مثلنکنه رعد و برق غرش کردم.
«خفه شو! راستش رو بخوای،دیگه اصلاً کنجکاو نیستم اون لقبدستور کوفتیت رو بدونم. بیا جلو ببینم.»
پیرمرد آهی کشید و درنیستی حالی که نگاهم میکرد، انگشتشعمرت رو چند بار دور شقیقهاش چرخوند.
با دیدن این صحنه، گفتم.
«حرومزاده روانی...»
نکنه تحریکم زیادی خوب جوابدیگه داد؟ پیرمرد استاد یوک-هاپ رو نادیدهبده گرفت و به سمتم هجوم آورد.
شتابش اونقدر وحشتناک بودبلد که بیدرنگ فرار روهمه بر قرار ترجیح دادم.
«...»
تو این چند روزی که ایندیگه اطراف پرسه میزدم، بیشتر پستی و بلندیهایسفید دره عطر باران رو بررسی کرده بودم.
به سمت پایین دره دویدم، و بعد از اینکه فهمیدمدستور نیروهای تحت فرمان پیرمرد یه حلقه محاصره تشکیل دادن، یهداشت دور بزرگ زدم و دوباره به دره عطر باران برگشتم.
تو همین حین، پیرمرد مو سفیدچهرهخوانی و استاد یوک-هاپ پشت سر هممیکردی رسیدن و هر کدوم نفس راحتی کشیدن.
«هوو...»
پیرمرد مو سفید ازم پرسید.
«چی شد؟ برای چی فرار میکنی؟ من از قبل تمام زیردستهام رو بیرون مستقر کردم.کنه همون حرفی که خودت قبلاً زدی رو بهت برمیگردونم. اگه امروز نتونی من رو درست واستخدام حسابی شکست بدی، تو هم در حالی که سعی میکنی از محاصره فرار کنی، کشته میشی.»
اخم کردمواسه و چندبلد بار پلک زدم.
«آه، ای پیرمرد عوضی. هر بار که دهنت رو باز میکنی، اونقدر حرفات خستهکنندهست کهلحظه میتونم همونجا خوابم ببره. آخ، وقت چرت بعدازظهرمه؛ این داره من رو میکشه. اوه... یوک-هاپ،استعداد تو یه کم بجنگ. پیرمرد خرفت، حتی اونقدر یواش حرف میزنی که آدم خفه میشه.»
با بیرون کشیده شدنتضمین شمشیر استاد یوک-هاپ، پیرمردجرئت دوباره به سمتم حملهور شد.
«این دیگه چه...»
اونقدر جا خوردم که حرفمنیستی رو نصفهکاره ول کردم وعمرت دوباره پا به فرار گذاشتم.
مهارت سبکیِ پیرمرد حسابی چشمگیرجرئت بود، اما منم به هرسفید حال با بینظمی تمام میدویدم.
از وسط باتلاقها رد شدم، عمداً پشت درختهایجرئت بزرگ قایم شدم، بعد به هوا پریدم، پاهام روهمون به تنه درختها کوبیدم و یهویی تغییر مسیر دادم.
تو همین گیر و دار،دیگه صدای شکستن و افتادن چنددستور تا درخت گنده به گوشم رسید.
همونطور که فرار میکردم، گفتم:
«روح کوهستان قاطی میکنه ها.»
این بار هم نتونستم خیلیمیکنم دور بشم و نیروهایی کهبهتون محاصرهمون کرده بودن، راهم رو بستن.
به اونایی کهتضمین جلوم سبز شدههیچکس بودن هشدار دادم:
«بکشید کنار.»
همزمان، دههامیکنم شمشیر ازهیچکس روبهرو کشیده شد.
خطاب به اون احمقهایی که هیچ قصدی برای کنارنکنه رفتن نداشتن، شمشیر چوبیام رو کشیدم و در دملحظه با فرم کشیدن شمشیر، چی شمشیر رو آزاد کردم.
سوااانگ!
دهها نفر از اونا شمشیرهاشوننیستی رو تاب دادن تا جلویعمرت خط مستقیم چی شمشیر رو بگیرن.
سریع خودم رو به یه مردی که تلوتلودستور میخورد رسوندم، پام رو گذاشتم رو شونهاش تااول از روش بپرم و شمشیر چوبیام رو تاب دادم.
صدای پیرمرد به گوش رسید:
«برید کنار.»
در اون لحظه، حواس پنجگانهامنیستی بسط پیدا کرد و حسعمرت کردم زاویه دیدم بازتر شده.
حس، غریزه، صدا وهیچکس لامسه، همگی داشتن قدرتشوندستور رو به بیناییام قرض میدادن.
با هدفِ در هم شکستن محاصره به جای کشتار، از بیندستور نیروها شکافی باز کردم، به هوا پریدم و با لگد زدن بهمیکرد درختهایی که نزدیک هم بودن، خودم رو از حلقه محاصره بیرون کشیدم.
دوباره تغییر مسیر دادم، فاصلهامدیگه رو با پیرمرد بیشتر کردم وبده به سمت دره عطر باران برگشتم.
وقتی به همون جایی برگشتم کهچهرهخوانی داشتیم حرف میزدیم، استاد یوک-هاپ زانومیکردی زده بود و غرق در مراقبه بود.
به استاد یوک-هاپ گفتم:
«یوک-هاپ، الانمقامی چه وقتتضمین مراقبه است آخه؟»
استاد یوک-هاپبراتون با چشمهایمیکنم بسته جواب داد:
«وقتی استفاده از مهارت سبکی روچهرهخوانی متوقف کنی، بهت ملحق میشم. پامیکردی به پای تو اومدن خیلی طاقتفرساست.»
«اعتراف صادقانهای بود، خوشم اومد.»
بعد، سر و کله پیرمرد مو سفید دوبارهجرئت تو دره عطر باران پیدا شد و باکنه قیافهای مات و مبهوت به من زل زد.
حرفهایی رو کهتضمین همون اول به پیرمردجرئت زده بودم، تکرار کردم:
«... پیرمرد، خوش اومدی. با توجه به انرژی درونیای که داری، مهارت سبکیات یه نمه میلنگه. حتماً کل روزات رو توتعداد خونه نشستی و فقط با یه اشاره چونه به نوکرات دستور دادی، واسه همین کمر و زانوهات نمیتونن وضعیت درست درمونیبمیری داشته باشن. احتمالاً به همین زودیا نفست میگیره و سقط میشی. مرتیکه پیر حرومزاده، داری سعی میکنی تنفست رو کنترل کنی؟»
«...»
نگاهی به استاد یوک-هاپ انداختم.
حتی تو این هیر و ویرهیچکس هم این کثافت چشماش رو بستهسفید بود و یه لبخند رو لبش داشت.
«داری میخندی؟»
با لحنیمیکنم جدی بههیچکس پیرمرد پیشنهاد دادم:
«پیرمرد، این حرومزاده داره نیشخند میزنه. به جای اینکهنکنه فقط بیفتی دنبال من، نظرت چیه برای یه بارلحظه هم که شده هنرهای شمشیر استاد یوک-هاپ رو امتحان کنی؟»
پیرمرد جواب داد:
«نمیدونم چرا دارم با جوجههایینیستی که اینقدر ازم کوچیکترن درگیرعمرت میشم. جفتتون با هم بیاید جلو.»
لحن کند ودیگه کشدار حرف زدننکنه پیرمرد رو تقلید کردم:
«جفتتتتون... باااا هم... بیاید جلوووووو.»
پیرمرد دوباره سمتمتضمین هجوم آورد، منمهیچکس با عجله جاخالی دادم.
«آخ، لعنتی!»
چرا دوباره افتاده بود دنبال من؟نکنه سطح انرژی درونی پیرمرد حسابی بالامعرفی بود، واسه همین دوباره جیم زدم.
این بار دربراتون حین فرار، سعی کردمهیچکس پیرمرد رو آروم کنم:
«معذرت میخوام.»
«...»
«بیا برگردیم درهدیگه عطر باران ونکنه یه دعوای حسابی بکنیم.»
حتی تومقامی این وضعیت هممیکنم پیرمرد ازم پرسید:
«فرار نمیکنی؟»
«آره، فرارواسه نمیکنم. با استادنیستی یوک-هاپ متحد میشم.»
«متحد شو.»
«بسیار خب.»
مسیرم رو عوضتضمین کردم و دوباره واردجرئت دره عطر باران شدم.
منظره گلهای ورودیعجیبه دره به طرزچهرهخوانی عجیبی حس آرامشبخشی داشت.
استاد یوک-هاپ رو صدا زدم:
«یوک-هاپ...»
با تغییر لحنتضمین همیشگیام، استاد یوک-هاپهیچکس چشماش رو باز کرد.
نگاهی به استادعجیبه یوک-هاپ انداختم، یه چشمککنی ریز زدم و گفتم:
«تو اول برو. بیا تو یه جنگبهتون فرسایشی باهاش روبهرو بشیم. وقتی خسته شدی یالحظه تو خطر افتادی، جات رو باهام عوض کن.»
استاد یوک-هاپمقامی از جاشتضمین بلند شد.
در حالی که داشتم میرفتمدیگه سمت مشروب روی میز، استاد یوک-هاپبده با لحنی مؤدبانه از پیرمرد پرسید:
«ارشد، اشکالی ندارهعجیبه که تو یه جنگکنی فرسایشی باهاتون روبهرو بشیم؟»
وقتی استاد یوک-هاپدیگه مؤدبانه پرسید، پیرمردنکنه سر تکون داد:
«اول تو میای؟»
«از شما درس خواهم گرفت.»
یه لیوان مشروب برای خودم ریختم وکنی سر کشیدم، از گوشه چشم نگاهی به پیرمردچشمغره و استاد یوک-هاپ انداختم و زیر لب غریدم:
«هوووف... عجب خوبمدیگه دنبال آدم راهنکنه میفته. پیرمرد حرومزاده.»
تا فحشمقامی دادم، پیرمرد دوبارهمیکنم بهم چشمغره رفت.
دستم روبراتون آوردم بالامیکنم تا آرومش کنم:
«عذر میخوام.»
پیرمرد بهمیکنم سمت استادهیچکس یوک-هاپ هجوم برد.
مثل دو تا خرس احمق، درستدیگه تو مرکز دره شاخبهشاخ شدن وبده به شدت شروع به جنگیدن کردن.
به نظر من، استادمیکنم یوک-هاپ حتی یه ذرهنکنه هم ادب تو وجودش نیست.
اینکه از لحن مؤدبانهبلد استفاده کرد، فقط معنیش اینسال بود که داشت موذیگری میکرد.
راستش رو بخواید، هیچهیچکس ایدهای نداشتم که اون مرتیکهبده تا کِی میتونه دووم بیاره.
مسئله این بود که حتی موقع دویدن همجرئت بدجور شاشم گرفته بود، واسه همین پشتم رو کردم،همون شلوارم رو کشیدم پایین و خودم رو راحت کردم.
شاید چون استرس داشتم، جریانشدیگه بیرون نمیومد، واسه همین یهدستور روش سنتی رو امتحان کردم.
«شیششش... شیشششش...»
با اون سروصداهای بلندی که از پشتم میومددستور و سنگریزههایی که هر از گاهی از کنار گوشمرسید رد میشدن، کاملاً طبیعی بود که شاشم بند بیاد.
اما بالاخره موفق شدم.
«هوووف.»
چوااااا...
همونطور که به جریان زلال خیرهنکنه شده بودم، به صدای مبارزه سختمعرفی شیطان شبحِ زندگی قبلیم گوش میدادم.
هر بار که شمشیر و نیروی کف دستجرئت به هم برخورد میکردن، انرژی درونی اون دوکنه استاد از طریق صدا خودش رو نشون میداد.
قطعاً حریف قدرتمندی بودمیکنم و شیطان شبحِ زندگینکنه قبلی داشت عقب رانده میشد.
بعد از اینکهعجیبه کارم تموم شد،چهرهخوانی کمربندم رو سفت کردم.
یه نفس عمیق کشیدمهیچکس و بیرون دادم، بعددستور زیر لب زمزمه کردم:
«آشورا بالبالتا.»
دست راستم رو که تا همین الان روی شلوارم بود، بابده بخور شکوفه شعله پوشوندم و دست چپم رو با رایحه گلمیکرد سفید که از هنر بیقلب سایه ماه نشأت میگرفت، احاطه کردم.
در واقع، اون شاشیدن یهنیستی استراتژی مخفی برای آماده شدنعمرت جهت یه حمله غافلگیرانه بود.
مهارت من تو هنر یخجرئت کمی بالاتر از زمانی بود کهخودش تو اتحاد قله جنوبی مبارزه کردم.
با اینکه به اندازه بخور شکوفه شعله قدرتمندجرئت نبود، اما چی سردِ رایحه گل سفید که توسطهمون هنر یخ ایجاد میشد، حسابی سوزناک و یخبندان بود.
مثل یه استادکار ماهر که داره یه شمشیر نامداربهتون رو میسازه، با دقت و زحمت فراوان این دواول انرژی رو تو کف دستهام جمع کردم و آروم برگشتم.
پیرمرد و استادعجیبه یوک-هاپ هنوز داشتنچهرهخوانی به شدت میجنگیدن.
اون دو تادیگه هنوز متوجه کارینکنه که میکردم نشده بودن.
در یک چشم به هم زدن، انرژی درونیام رونکنه بیرون ریختم و این دو انرژی رو به هملحظه کوبیدم و مثل یه نماد یین-یانگِ لهشده به هم فشردمشون.
انرژیهای یانگ افراطی و ییندیگه افراطی که با هم درگیر شدهبده بودن، شروع کردن به جیغ کشیدن.
پاژیجیجیجیک!
استاد یوک-هاپ اولین نفری بودجرئت که متوجهم شد و همونطور کهخودش شمشیرش رو تاب میداد داد زد:
«دیوونه شدی؟!»
نگاه پیرمرد هم ناخودآگاه روی من قفل شدنکنه و بعد با عجله از شمشیر استاد یوک-هاپهمون جاخالی داد و پشت سر هم عقبنشینی کرد.
با به خطر انداختن جونم،نیستی به ساختن آسمان درخشان خورشیدعمرت و ماه ادامه دادم و گفتم:
«... پیرمرد. شاید تو بتونی در بری، ولیدستور من کاری میکنم که تکتک زیردستات که این محاصرهرسید رو شکل دادن، از رودخانه سه گذرگاه رد بشن.»
رنگ از رخسار پیرمردتضمین که با استاد یوک-هاپجرئت روبهرو بود، بالاخره پرید.
به پیرمرد خیرهتضمین شدم و با لحنیجرئت واضح و شمرده گفتم:
«من لی زاها هستم،بلد رهبر فرقه هائو. امروزهمه با آدم اشتباهی درافتادی.»