---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 148: استاد، استاد، استاد زاها! • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 148: استاد، استاد، استاد زاها!

0

یعنی چون اسم یه‌اینکه​ مشت کله‌گنده رو آوردم‌احتیاط​ و تهدیدش کردم این‌طور شد؟

حتی وقتی به مبارزه طلبیدمش‌اطراف​ هم، این حروم‌زاده، شیطان شبحِ‌می‌طلبمت​ زندگی قبلیم، هیچ تکونی نخورد.

نکنه بالاخره فهمیده چقدر ریختش داغونه و از‌این‌قدر​ غصه دچار انحراف چی شده؟ یا شایدم تا‌جواب​ حدودی دستم رو خونده و سطح مهارت‌هام رو سنجیده؟

به هر حال، ذهن یکی‌احتیاط​ دیگه بود و عمراً نمی‌تونستم‌سال​ بفهمم تو کله‌اش چی می‌گذره.

استاد شش هارمونی فقط بدون هیچ حرفی بهم زل زد،‌اگه​ بعد جوری به نوچه‌هاش چشم‌غره رفت که انگار می‌خواست همون‌جا‌کتک​ خفه‌شون کنه، و در آخر نگاهی سرتاپای زیردست‌های منتظرِ من انداخت.

بعد، یهو استاد شش‌احتیاط​ هارمونی با لحنی خشک‌برم​ و بی‌روح به حرف اومد.

«...امروز رو من باختم.»

«...؟»

«خیلی خوب مهارت‌هات رو مخفی‌آروم​ می‌کنی. من با نوچه‌هام عقب‌نشینی‌اگه​ می‌کنم، پس می‌ذاری بی‌سروصدا بریم؟»

تا اومدم با خودم بگم‌اطراف​ «این کثافت باز شروع کرد»، سرم‌زیر​ رو به نشونه منفی تکون دادم.

«خیلی مبهمه.»

«چی مبهمه؟»

«یعنی بعداً دوباره قراره موی‌آروم​ دماغم بشی. قیافه‌ام شبیه آدمای بی‌کاره‌بذاری​ که این‌قدر وقت آزاد داشته باشن؟»

استاد شش هارمونی قبل از‌اطراف​ اینکه با لحنی آروم جواب بده،‌زیر​ با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت.

«اگه بذاری برم، ده سال دیگه دوباره به مبارزه‌وقت​ می‌طلبمت. اگه زیر این قولم بزنم، امیدوارم به بدبختیِ کتک‌اطراف​ خوردن تا حد مرگ به دست سه فاجعه دچار بشم.»

«نه. همین چند لحظه پیش جوری ریلکس رفتار می‌کردی که انگار هر وقت‌قولم​ اراده کنی می‌تونی من رو بکشی، اون‌وقت حالا می‌خوای بدون هیچ ضرر و زیانی‌ریلکس​ فلنگ رو ببندی؟ ده سال؟ اسم سگته؟ استاد یوک-هاپِ موریم نباید این‌قدر سوسول باشه.»

استاد شش‌باشن​ هارمونی لبخند‌اینکه​ تلخی زد.

«باید یه انگشتم‌بده​ رو قطع کنم‌اگه​ یا همچین چیزی؟»

«نیازی به این کارا نیست.»

به هفت‌آروم​ حشره طلا و‌احتیاط​ نقره اشاره کردم.

«اگه درگیری پیش می‌اومد، تمام این حشره‌های حروم‌زاده الان سینه‌اگه​ قبرستون بودن. حتی اگه تو، استاد یوک-هاپ، اون‌قدر خرشانس بودی که‌خوردن​ بتونی قسر در بری. نوچه‌هات رو جا بذار. اون‌وقت می‌ذارم بری.»

استاد شش هارمونی نگاهم کرد.

«داری می‌گی‌دماغم​ می‌خوای همه‌قیافه‌ام​ نوچه‌هام رو بکشی؟»

«شاید.»

راستش رو بخواید،‌قبل​ اون نوچه‌ها اصلاً‌جواب​ برام پشیزی ارزش نداشتن.

فقط کنجکاو بودم ببینم‌احتیاط​ استاد شش هارمونی چه‌برم​ حسی نسبت بهشون داره.

تو زندگی قبلیم، قبل از مبارزه با شیطان‌این‌قدر​ شبح همه‌شون رو نفله کرده بودم، برای همین‌جواب​ هیچ‌وقت نفهمیدم نظرش در مورد نوچه‌هاش چی بود.

خنجر وزغ درخشان‌جواب​ رو تو دستم‌اطراف​ چرخوندم و پرسیدم.

«خب، چی‌کار می‌کنی؟»

بعد از چند‌بده​ لحظه، استاد شش‌اگه​ هارمونی جواب داد.

«اگه قصدت کشتن‌بشی​ نوچه‌هامه، نمی‌تونم ولشون‌آدمای​ کنم و برم.»

هفت حشره طلا و نقره‌احتیاط​ همگی با چشم‌های از حدقه درآمده‌می‌طلبمت​ به استاد شش هارمونی نگاه کردن.

«...!»

برای یک‌جواب​ لحظه، نیشم‌احتیاط​ باز شد.

«اوه، پسر. عجب جواب غیرمنتظره‌ای.»

به استاد شش هارمونی‌بده​ نگاه کردم و برای‌بذاری​ چند لحظه رفتم تو فکر.

اگه زنده‌باشن​ می‌ذاشتمش، می‌تونستم‌اینکه​ ازش حمالی بکشم؟

موقع درگیری با‌بده​ فرقه شیطانی یا جناح‌بذاری​ غیرمتعارف به دردم می‌خورد؟

آدمی بود‌دماغم​ که ضعیف‌ترها‌قیافه‌ام​ رو آزار بده؟

اصلاً چطوری تبدیل‌جواب​ به دشمن شماره‌اطراف​ یک ملت شده بود؟

خلاصه بگم، این یارو مثل ژنرال‌جواب​ وی یان از شو بود، برای‌برم​ همین بدجوری تو دوراهی گیر کرده بودم.

با اون‌جواب​ قدرت رزمی، کشتنش‌اطراف​ واقعاً حیف بود.

اما زنده نگه‌بشی​ داشتنش هم دردسرهای‌آدمای​ خودش رو داشت.

از اونجایی که ما وقتی همدیگه‌اطراف​ رو دیدیم که جفتمون دشمنان شماره یک‌قولم​ موریم بودیم، چیز زیادی از گذشته‌اش نمی‌دونستم.

یهو به خودم اومدم و دیدم‌جواب​ اصلاً اینکه دارم به همچین خزعبلاتی فکر‌سال​ می‌کنم، یعنی یه جای کارِ خودم می‌لنگه.

اگه اون‌قدر قدرت رزمی داشتم که‌اگه​ بتونم استاد شش هارمونی رو مثل سوسک‌بزنم​ له کنم، دیگه چه جای نگرانی بود؟

بعد از کلی کلنجار‌قیافه‌ام​ رفتن با خودم، تو‌این‌قدر​ دلم به یه نتیجه‌گیری رسیدم.

«بسیار خب. اول مثل‌بده​ سگ کتکش می‌زنم، بعداً‌بذاری​ سر فرصت بهش فکر می‌کنم.»

سرم رو‌باشن​ تکون دادم‌اینکه​ و گفتم.

«استاد یوک-هاپ، مثل اینکه‌احتیاط​ بالاخره دوزاریت افتاده که‌برم​ من از تو کمتر نیستم.»

استاد شش هارمونی جواب داد.

«از اول تا آخر سعی کردم سطح مهارتت‌بذاری​ رو بسنجم، ولی نتونستم. خوندن حضور چیِ تو غیرممکن‌کتک​ بود. تخمین زدن انرژی درونی‌ت هم کار سختی بود.»

انگار ذات محتاطِ‌قبل​ شیطان شبح همون‌طوری‌جواب​ بود که قبلاً می‌شناختم.

استاد شش‌جواب​ هارمونی با‌احتیاط​ آرامش گفت.

«ولی یه چیزی رو فهمیدم.»

«چی رو؟»

«تو به هنرهای رزمی‌اینکه​ هر دو عنصر یین‌احتیاط​ و یانگ مسلط شدی.»

«اوه، چقدر‌جواب​ عجیب. از‌احتیاط​ کجا فهمیدی؟»

به هفت‌دماغم​ حشره طلا و‌شبیه​ نقره نگاه کردم.

«شما حشره‌ها متوجه شدید؟»

این بار، حشره‌ها همگی‌اینکه​ با هم و با‌احتیاط​ لحنی مؤدبانه جواب دادن.

«ما نمی‌دونستیم.»

«ما نمی‌دونستیم، رهبر فرقه.»

خنجر وزغ درخشان‌جواب​ رو گذاشتم تو‌اطراف​ ردام و گفتم.

«که این‌طور. کشتنت خیلی مبهمه،‌آروم​ ولی ول کردنت هم دردسر داره.‌بذاری​ زندگی تو موریم اصلاً آسون نیست.»

دستم رو‌جواب​ گذاشتم رو‌احتیاط​ سینه‌ام و گفتم.

«آرامش ذهن یعنی...»

یه نفس عمیق کشیدم و دادم بیرون،‌اگه​ بعد با دست چپم که با هنر یخ‌امیدوارم​ هلال ماه پر شده بود، میز رو چسبیدم.

همون لحظه، با یه صدای تق‌تق، انرژی سردی‌احتیاط​ پخش شد و به سمت هفت حشره طلا‌قولم​ و نقره که دور میز نشسته بودن هجوم برد.

هم‌زمان، مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور رو‌بذاری​ که دور دست راستم پیچیده بود، مثل یه‌بدبختیِ​ صاعقه به سمت استاد شش هارمونی رها کردم.

استاد شش هارمونی بی‌درنگ با‌شبیه​ نیروی کف دستِ من مقابله کرد‌داشته​ و غرش کرکننده‌ای به هوا رفت.

بوممممم!

موج انفجارِ برخورد‌قبل​ نیروی کف دست‌جواب​ در اون وسط...

...هفت حشره طلا و نقره رو که‌بذاری​ داشتن از سرمای هنر یخ هلال ماه یخ‌بدبختیِ​ می‌زدن، از دور میز به هوا پرتاب کرد.

بام-بام-بام-بام!

حشره‌ها به چپ و راست‌احتیاط​ پرت شدن، کوبیده شدن به‌سال​ دیوارها و در جا بیهوش شدن.

در حالی که‌قبل​ داشتم می‌رفتم بیرون،‌جواب​ رو به زیردست‌هام گفتم.

«...وقتی این حشره‌های‌بده​ حروم‌زاده به هوش‌اگه​ اومدن، دوباره لگدکوبشون کنید.»

«اطاعت.»

وقتی داشتم از‌جواب​ تالار بزرگ می‌رفتم بیرون،‌اگه​ سو گون-پیونگ ازم پرسید.

«ما هم باهاتون بیایم؟»

«نه، خودم تنهایی می‌رم.»

«چشم.»

رفتم تو حیاط‌جواب​ داخلی و به استاد‌اگه​ شش هارمونی نگاه کردم.

«یوک-هاپ...»

«واقعاً مجبوریم‌جواب​ این کار‌احتیاط​ رو بکنیم؟»

نیش خرگوش سیاه‌بشی​ رو کشیدم بیرون‌آدمای​ و جواب دادم.

«زنده می‌ذارمت. فقط بیا‌بده​ یه مبارزه تمرینیِ کوچیک‌بذاری​ داشته باشیم. فرار نکنیا.»

استاد شش هارمونی‌قبل​ شمشیرش رو کشید‌جواب​ و جواب داد.

«آسون نخواهد بود.»

«آه، دقیقاً‌دماغم​ به خاطر همینه‌شبیه​ که تو یوک-هاپی.»

برای استاد شش هارمونی مایه تأسف بود، ولی من‌برم​ قبلاً با شیطان شبحِ زندگی قبلی مبارزه کرده بودم،‌خوردن​ برای همین هنرهای رزمی‌ش رو مثل کف دستم می‌شناختم.

از طرف دیگه،‌قبل​ این یارو عمراً نمی‌تونست‌بده​ مال من رو بشناسه.

نه اینکه‌جواب​ خیلی هم‌احتیاط​ مهم باشه.

تو یه مبارزه،‌بشی​ همیشه اونی که‌آدمای​ قوی‌تره برنده می‌شه.

دست چپم رو به سمت سو‌اطراف​ گون-پیونگ که اومده بود بیرون تا‌زیر​ مبارزه رو تماشا کنه، دراز کردم.

«تیغه شب رو بنداز بیاد.»

تیغه شب رو که تو هوا می‌چرخید با دست چپم گرفتم، و‌قولم​ در حالی که نیش خرگوش سیاه تو دست راستم بود، رو در‌لحظه​ روی استاد شش هارمونی قرار گرفتم و برای چند لحظه دورش چرخیدم.

استاد شش هارمونی ازم پرسید.

«از جفت‌تیغه استفاده می‌کنی؟»

«خفه شو.»

«...»

از اونجایی که این یارو از قبل می‌دونست من از هنرهای رزمی‌باشن​ هر دو عنصر یین و یانگ استفاده می‌کنم، خیلی علنی تیغه‌ها رو با‌زیر​ هنر یخ هلال ماه و چی شعله پر کردم و تو هوا چرخوندمشون.

تیغه‌ها سفید می‌شدن، بعد‌بده​ قرمز، دوباره برمی‌گشتن به‌بذاری​ حالت قبل، این‌ور و اون‌ور...

با جفت‌تیغه‌هام،‌باشن​ با استاد شش‌آروم​ هارمونی درگیر شدم.

حالا که‌جواب​ داشتیم می‌جنگیدیم،‌احتیاط​ می‌تونستم متوجه بشم.

من هنوز مهارت‌های رزمیِ دوران‌شبیه​ شیطان دیوانه بودنم رو به‌آزاد​ طور کامل به دست نیاورده بودم.

اما همین موضوع در مورد استاد‌اطراف​ شش هارمونی هم صدق می‌کرد؛ اون‌زیر​ از دوران شیطان شبح بودنش ضعیف‌تر بود.

بین ما دو‌قبل​ تا، کی بیشتر به‌بده​ دوران اوجش نزدیک بود؟

معلومه، من.

علاوه بر این،‌بشی​ مسیر هنرهای رزمی من‌بی‌کاره​ هم تغییر کرده بود.

هنر لاک‌پشت طلایی رها، که داشتم در کمال آرامش برای جلوگیری از انحراف چی تزکیه‌اش می‌کردم،‌بدبختیِ​ هنوز تو سطح پایین‌تری نسبت به دوران شیطان دیوانه بودنم قرار داشت، اما با اضافه شدن‌می‌تونی​ هنر بی‌قلب سایه ماه، ترکیب حمله و دفاع من تو سطح بالاتری نسبت به زندگی قبلیم بود.

در حالی که داشتم ضربات شمشیر استاد‌بده​ شش هارمونی رو دفع می‌کردم، هر وقت‌می‌طلبمت​ فرصت گیر می‌آوردم، جفت‌تیغه‌هام رو به هم می‌کوبیدم.

صدای برخورد‌جواب​ فولاد و انرژی‌های‌اطراف​ متضاد، کرکننده بود.

به هر حال،‌بشی​ با وجود اینکه اوضاع‌بی‌کاره​ از این قرار بود...

...شیطان شبحِ‌آروم​ زندگی قبلی خوب‌احتیاط​ داشت مقاومت می‌کرد.

عمق انرژی درونی‌اش که در طول سال‌ها انباشته شده‌اطراف​ بود، اصلاً کم نبود و هنر شش هارمونی که‌امیدوارم​ استفاده می‌کرد، ذاتاً یک هنر رزمی کاملاً تدافعی بود.

اسم دقیق هنرش رو نمی‌دونستم.

ولی اصطلاح شش هارمونی‌قیافه‌ام​ به شرق، غرب، جنوب، شمال،‌وقت​ آسمون و زمین اشاره داره.

اون تکنیک شمشیرزنی عجیبی رو به کار می‌گرفت‌بذاری​ که اون‌قدر روی دفاع تمرکز داشت که آدم‌بدبختیِ​ با خودش می‌گفت این اصلاً کِی قراره حمله کنه.

برخلاف لقبش یعنی شیطان‌اینکه​ شبح، از انرژی درونی خانواده‌اطراف​ تائوئیستِ جناح متعارف استفاده می‌کرد.

با اینکه دفاع مستحکمی داشت، روشی رو برای پیروزی ترجیح می‌داد‌زیر​ که توش «هفت حشره طلا و نقره» که اصلاً هیچ ربطی‌همین​ به هنرهای جناح متعارف نداشتن، حملات غافلگیرکننده و بزدلانه‌ای انجام می‌دادن.

شاید یه جور‌بشی​ ترکیب از جناح‌آدمای​ متعارف و لجن‌زار.

به همین خاطر بود که قبل از‌اگه​ مبارزه با استاد شش هارمونی، هفت حشره‌بزنم​ طلا و نقره رو خنثی کرده بودم.

اگه به حال خودشون رهاشون می‌کردم، در‌بده​ طول مبارزه با سلاح‌های مخفی، سم، سوزن‌های‌می‌طلبمت​ فولادی، شلاق، خنجر و حشرات سمی کلافه‌ام می‌کردن.

همون‌طور که استاد شش هارمونی رو به عقب می‌روندم،‌سال​ دهنم حوصله‌اش سر رفت، برای همین هر چرت و‌مرگ​ پرتی که به ذهنم می‌رسید رو به زبون آوردم.

«استاد یوک-هاپ، استاد‌بشی​ یوک-هاپ، یوک-هاپ... استاد، یوک-هاپ،‌بی‌کاره​ چرت و پرت، احمق.»

بعد از جاخالی دادن از ضربه شمشیری که‌بذاری​ سرم رو هدف گرفته بود، دو تا تیغه‌ام رو‌کتک​ به هم کوبیدم که صدای تق بلندی ایجاد کرد.

استاد شش هارمونی‌قبل​ که جا خورده‌جواب​ بود، به عقب پرید.

به استاد شش هارمونی‌احتیاط​ که بیش از حد‌برم​ عقب‌نشینی کرده بود، خندیدم.

«...این همه هیاهو برای‌قیافه‌ام​ چیه؟ یوک-هاپ یا شلوغ‌بازی؟‌این‌قدر​ یکیش رو انتخاب کن.»

«میشه لطفاً خفه شی؟»

«زر نزن. اگه‌قبل​ خفه شم که‌جواب​ دیگه من نیستم.»

این یه نبرد‌بده​ برای پیدا کردن‌اگه​ ایگوی درونم بود.

حمله‌ام رو از سر گرفتم‌شبیه​ و مثل یه راهب عالی‌رتبه از‌داشته​ تبت شروع کردم به ذکر گفتن.

«...اگه خفه شم من نیستم. من منم. تو تویی. برکت‌سال​ به کسانی می‌رسه که حرف می‌زنن. وای بر کسانی که دهنشون‌فاجعه​ رو بسته نگه می‌دارن، پس نامو آمیتابها بودا، ای یوک-هاپِ لعنتی...»

همین‌طور که تیغه‌هام رو می‌چرخوندم و‌جواب​ به چرت و پرت گفتن ادامه‌برم​ می‌دادم، خودم هم کم‌کم سرم گیج رفت.

«آه، منم‌جواب​ داره سرم‌احتیاط​ گیج میره.»

مردی که از‌بشی​ حرفای خودش سرگیجه‌آدمای​ می‌گیره، اون منم.

ولی مشکلی نیست.

اگه من‌باشن​ این‌قدر سرم گیج‌آروم​ میره، معنیش چیه؟

معنیش اینه که‌بده​ این حروم‌زاده حتماً داره‌بذاری​ از سرگیجه دیوونه میشه.

بر اساس تاکتیک‌های‌بشی​ شیطان دیوانه: سه‌آدمای​ فصل و شونزده اصل.

آدم اول باید خودش‌بده​ رو گیج کنه تا‌بذاری​ بتونه دشمن رو گیج کنه.

اصلاً هیچ مردی تو‌اینکه​ این دنیا نمی‌تونه بهتر از‌اطراف​ من دیوونگی رو تحمل کنه.

اون‌قدر بهش فشار آوردم و فک‌اگه​ زدم تا اینکه استاد شش هارمونی‌قولم​ به عنوان استاد یوک-هاپ دوباره متولد شد.

لحظه‌ای که مطمئن شدم تغییر رنگ چهره‌بی‌کاره​ استاد شش هارمونی هیچ ربطی به گردش‌اینکه​ انرژی درونی‌اش نداره، با لحنی آروم گفتم.

«هوی، استاد شش هارمونی...»

شیطان شبحِ زندگی قبلی در حالی‌جواب​ که شمشیرش رو تاب می‌داد، با‌برم​ چهره‌ای گیج و منگ نگاهم کرد.

چی سرد ماه رو به زوال رو با تیغه‌سال​ شب در مقابلم آزاد کردم و بعد با چی شعلهِ‌دست​ خطیِ نیش خرگوش سیاه از وسطش شکافتم تا حمله کنم.

همین‌طور که می‌چرخیدم و‌قیافه‌ام​ دو تیغه‌ام رو تاب‌این‌قدر​ می‌دادم، دوباره زیر لب گفتم.

«استاد شش هارمونی... رنگت پریده. چی و خونت به هم ریخته. این پیش‌درآمدِ‌قولم​ انحراف چی‌ئه. اگه همین الان شمشیرت رو نندازی و تسلیم نشی، اتفاق خیلی‌پیش​ بدی می‌افته. دارم بهت میگم استاد شش هارمونی چون وضعیت جدیه. استاد یوک-هاپ...»

ناگهان اون مرتیکه، شیطان شبحِ زندگی‌جواب​ قبلی، یه دهن پر از خون‌برم​ قرمز تیره تف کرد و عقب کشید.

پوووف...!

«ها؟»

انگار چی و‌جواب​ خونش واقعاً به‌اطراف​ هم ریخته بود.

حمله‌ام رو‌باشن​ به استاد شش‌آروم​ هارمونی شدت بخشیدم.

شمشیر استاد شش هارمونی که همیشه‌اگه​ با قدرت تیغه‌هام رو دفع می‌کرد، حالا‌بزنم​ به سبکی یه شمشیر بامبو شده بود.

راستش رو بخواین، خودمم از‌شبیه​ این همه چرت و پرت‌آزاد​ گفتن در آستانه انحراف چی بودم...

...پس تحملش برای‌جواب​ شیطان شبح هم‌اطراف​ باید سخت بوده باشه.

به شونه‌ی استاد شش هارمونی که تلوتلو می‌خورد خنجر‌اطراف​ زدم، ساعدش رو بریدم، به رون پاش ضربه زدم،‌امیدوارم​ پهلوش رو شکافتم و بعد یه لگد بهش پروندم.

در حالی که خون تو یه چشم‌بذاری​ به هم زدن فواره زد، استاد شش‌امیدوارم​ هارمونی تو هوا چرخید و به پرواز دراومد.

دنبالش دویدم، شمشیرش رو با لگد دور کردم، بعد تیغه شب‌داشته​ رو پایین آوردم و دستم رو دراز کردم تا با هنر انگشت‌سال​ ماه رو به زوال به کل بدن استاد شش هارمونی ضربه بزنم.

تپ، تپ،‌آروم​ تپ، تپ،‌بده​ تپ، تپ!

بدن استاد شش هارمونی‌اینکه​ کاملاً خشک شد و با‌اطراف​ چهره‌ای بهت‌زده بهم خیره موند.

«...»

به استاد شش‌بشی​ هارمونی نگاه کردم‌آدمای​ و زیر لب گفتم.

«استاد یوک-هاپ، یه پزشک خبر‌احتیاط​ می‌کنم تا درمانت کنه، پس‌سال​ فقط منتظر بمون. حق نداری بمیری.»

دستم رو دراز کردم و‌آروم​ با یه تلنگر به پیشونیش،‌اگه​ استاد شش هارمونی رو بیهوش کردم.

تق!

تاریکی مطلق.

شیطان شبحِ زندگی قبلی، استاد شش‌جواب​ هارمونی، چشماش رو باز کرد و حس‌سال​ کرد کل بدنش با چیزی بسته شده.

نور خیره‌کننده خورشید‌بده​ باعث شد چشماش‌اگه​ رو جمع کنه.

در حالی که نفسش بند اومده بود،‌بی‌کاره​ سعی کرد به یاد بیاره درست قبل‌اینکه​ از بیهوش شدنش چه اتفاقی افتاده بود.

«رهبر فرقه هائو.»

استاد شش هارمونی‌قبل​ چشماش رو چرخوند و‌بده​ اطراف رو برانداز کرد.

خدمتکارهاش دست‌وپابسته از درختای شکوفه‌اطراف​ آلویی که اون اطراف پراکنده‌می‌طلبمت​ بودن، وارونه آویزون شده بودن.

«همه‌شون دستگیر شدن.»

در همون لحظه، با‌بده​ نزدیک شدن چند نفر‌بذاری​ صدایی به گوش رسید.

«استاد شش‌باشن​ هارمونی چشماش‌اینکه​ رو باز کرده.»

«وضعیتش چطوره؟»

«از مرحله بحرانی گذشته.»

«خوبه.»

استاد شش هارمونی سعی کرد بدنش رو‌بده​ تکون بده، اما طوری به تخت بسته شده‌زیر​ بود که انگار تو یه پیله پیچیده باشنش.

بدتر از اون، هر بار‌اطراف​ که تکون می‌خورد، زخم‌های شمشیر‌می‌طلبمت​ به طرز وحشتناکی درد می‌گرفت.

همون‌طور که منتظر‌بشی​ بود و به‌آدمای​ سختی نفس می‌کشید...

...مردی که کلاه سفیدی روی‌احتیاط​ سر کشیده بود ناگهان تو زاویه‌می‌طلبمت​ دید استاد شش هارمونی ظاهر شد.

کنارش همون مردی‌قبل​ بود که رهبر فرقه‌بده​ هائو بهش می‌گفت «سونگ-ته».

مکالمه بین‌جواب​ اون دو نفر‌اطراف​ ادامه پیدا کرد.

مردی که بیشتر صورتش زیر کلاه سفید‌بی‌کاره​ پنهان شده بود، طوری حرف می‌زد که‌اینکه​ انگار داشت برای ثبت در پرونده دیکته می‌کرد.

«تبش خیلی پایین اومده.»

مردی به اسم سونگ-ته که کنارش‌جواب​ بود، با یه قلم‌موی نازک روی کاغذی‌سال​ که شبیه پرونده پزشکی بود، چیزهایی نوشت.

«بله، تبش خیلی پایین اومده.»

«زخم شمشیر تو کل‌قیافه‌ام​ بدنش، چهار جا، اینجا،‌این‌قدر​ اونجا، اینجا و اینجا.»

«دقیقاً اینجا،‌آروم​ با شمشیر‌بده​ سوراخ شده.»

«ضربه هنر یخ‌قبل​ هم خورده. جراحات‌جواب​ درونی‌اش هم عمیقه.»

«منظورتون اینه که‌بده​ داره می‌لرزه و‌اگه​ جراحات درونی‌اش عمیقه.»

«وضعیت بحرانیه.»

«من؟»

«تو نه.»

«بله.»

«همه‌اش رو نوشتی؟ برو‌قیافه‌ام​ پیش دکترمون، دکتر، دکتر‌این‌قدر​ مویونگ و دارو رو بگیر.»

«فهمیدم.»

«بهش بگو نیازی نیست این همه راه‌بده​ بیاد اینجا چون سرش شلوغه. به‌هرحال زیردست‌می‌طلبمت​ من که نیست. اگه مُرد هم که مُرد.»

«فهمیدم. من دیگه میرم.»

«الان نرو.‌دماغم​ اول یه‌قیافه‌ام​ چیزی بخور.»

«آه، راستش گشنمه.»

استاد شش هارمونی نفس‌نفس می‌زد‌آروم​ و با عصبانیت به مردی که‌بذاری​ کلاه سفید سرش بود خیره شد.

مرد کلاه سفیدی که روی‌اطراف​ دهنش رو پوشونده بود پایین کشید‌زیر​ و از استاد شش هارمونی پرسید.

«استاد، این دیگه چه وضعشه؟ تندتند آب ولرم بخور،‌وقت​ برای اینکه زودتر خوب بشی باید گیاه فراموشی غم‌احتیاط​ رو هم ترک کنی، پس این رو یادت باشه.»

استاد شش هارمونی به رهبر‌احتیاط​ فرقه هائو نگاه کرد که‌سال​ کلاهش رو پایین کشیده بود.

به‌محض اینکه چشمش به‌اینکه​ صورت رهبر فرقه افتاد، موجی‌اطراف​ از سرگیجه بهش هجوم آورد.

«...»

رهبر فرقه هائو‌بشی​ ناگهان شونه‌ی زخم‌خورده‌اش‌آدمای​ رو چسبید و گفت.

«قراره نجاتت‌آروم​ بدم، پس‌بده​ دووم بیار. یوک-هاپ...»

«...آآه.»

کلماتِ «شونه‌ام درد‌بده​ می‌کنه» از دهن استاد‌بذاری​ شش هارمونی بیرون نمی‌اومد.

هیچ رمقی‌دماغم​ تو بدنش‌قیافه‌ام​ نمونده بود.

در همین حین، رهبر‌بده​ فرقه هائو خم شد‌بذاری​ و در گوشش زمزمه کرد.

«از این به بعد، بدون اجازه من حق مُردن نداری.‌اگه​ فهمیدی؟ منم به روش خودم، تمام تلاشم رو می‌کنم تا‌کتک​ درمانت کنم. دکتر قلابی فرقه هائو، این چیزیه که من هستم.»

استاد شش هارمونی با‌احتیاط​ شنیدن زمزمه رهبر فرقه‌برم​ هائو، دوباره از هوش رفت.

ناولها | novelha.net