چپتر 148: استاد، استاد، استاد زاها!
0یعنی چون اسم یهاینکه مشت کلهگنده رو آوردماحتیاط و تهدیدش کردم اینطور شد؟
حتی وقتی به مبارزه طلبیدمشاطراف هم، این حرومزاده، شیطان شبحِمیطلبمت زندگی قبلیم، هیچ تکونی نخورد.
نکنه بالاخره فهمیده چقدر ریختش داغونه و ازاینقدر غصه دچار انحراف چی شده؟ یا شایدم تاجواب حدودی دستم رو خونده و سطح مهارتهام رو سنجیده؟
به هر حال، ذهن یکیاحتیاط دیگه بود و عمراً نمیتونستمسال بفهمم تو کلهاش چی میگذره.
استاد شش هارمونی فقط بدون هیچ حرفی بهم زل زد،اگه بعد جوری به نوچههاش چشمغره رفت که انگار میخواست همونجاکتک خفهشون کنه، و در آخر نگاهی سرتاپای زیردستهای منتظرِ من انداخت.
بعد، یهو استاد ششاحتیاط هارمونی با لحنی خشکبرم و بیروح به حرف اومد.
«...امروز رو من باختم.»
«...؟»
«خیلی خوب مهارتهات رو مخفیآروم میکنی. من با نوچههام عقبنشینیاگه میکنم، پس میذاری بیسروصدا بریم؟»
تا اومدم با خودم بگماطراف «این کثافت باز شروع کرد»، سرمزیر رو به نشونه منفی تکون دادم.
«خیلی مبهمه.»
«چی مبهمه؟»
«یعنی بعداً دوباره قراره مویآروم دماغم بشی. قیافهام شبیه آدمای بیکارهبذاری که اینقدر وقت آزاد داشته باشن؟»
استاد شش هارمونی قبل ازاطراف اینکه با لحنی آروم جواب بده،زیر با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت.
«اگه بذاری برم، ده سال دیگه دوباره به مبارزهوقت میطلبمت. اگه زیر این قولم بزنم، امیدوارم به بدبختیِ کتکاطراف خوردن تا حد مرگ به دست سه فاجعه دچار بشم.»
«نه. همین چند لحظه پیش جوری ریلکس رفتار میکردی که انگار هر وقتقولم اراده کنی میتونی من رو بکشی، اونوقت حالا میخوای بدون هیچ ضرر و زیانیریلکس فلنگ رو ببندی؟ ده سال؟ اسم سگته؟ استاد یوک-هاپِ موریم نباید اینقدر سوسول باشه.»
استاد ششباشن هارمونی لبخنداینکه تلخی زد.
«باید یه انگشتمبده رو قطع کنماگه یا همچین چیزی؟»
«نیازی به این کارا نیست.»
به هفتآروم حشره طلا واحتیاط نقره اشاره کردم.
«اگه درگیری پیش میاومد، تمام این حشرههای حرومزاده الان سینهاگه قبرستون بودن. حتی اگه تو، استاد یوک-هاپ، اونقدر خرشانس بودی کهخوردن بتونی قسر در بری. نوچههات رو جا بذار. اونوقت میذارم بری.»
استاد شش هارمونی نگاهم کرد.
«داری میگیدماغم میخوای همهقیافهام نوچههام رو بکشی؟»
«شاید.»
راستش رو بخواید،قبل اون نوچهها اصلاًجواب برام پشیزی ارزش نداشتن.
فقط کنجکاو بودم ببینماحتیاط استاد شش هارمونی چهبرم حسی نسبت بهشون داره.
تو زندگی قبلیم، قبل از مبارزه با شیطاناینقدر شبح همهشون رو نفله کرده بودم، برای همینجواب هیچوقت نفهمیدم نظرش در مورد نوچههاش چی بود.
خنجر وزغ درخشانجواب رو تو دستماطراف چرخوندم و پرسیدم.
«خب، چیکار میکنی؟»
بعد از چندبده لحظه، استاد ششاگه هارمونی جواب داد.
«اگه قصدت کشتنبشی نوچههامه، نمیتونم ولشونآدمای کنم و برم.»
هفت حشره طلا و نقرهاحتیاط همگی با چشمهای از حدقه درآمدهمیطلبمت به استاد شش هارمونی نگاه کردن.
«...!»
برای یکجواب لحظه، نیشماحتیاط باز شد.
«اوه، پسر. عجب جواب غیرمنتظرهای.»
به استاد شش هارمونیبده نگاه کردم و برایبذاری چند لحظه رفتم تو فکر.
اگه زندهباشن میذاشتمش، میتونستماینکه ازش حمالی بکشم؟
موقع درگیری بابده فرقه شیطانی یا جناحبذاری غیرمتعارف به دردم میخورد؟
آدمی بوددماغم که ضعیفترهاقیافهام رو آزار بده؟
اصلاً چطوری تبدیلجواب به دشمن شمارهاطراف یک ملت شده بود؟
خلاصه بگم، این یارو مثل ژنرالجواب وی یان از شو بود، برایبرم همین بدجوری تو دوراهی گیر کرده بودم.
با اونجواب قدرت رزمی، کشتنشاطراف واقعاً حیف بود.
اما زنده نگهبشی داشتنش هم دردسرهایآدمای خودش رو داشت.
از اونجایی که ما وقتی همدیگهاطراف رو دیدیم که جفتمون دشمنان شماره یکقولم موریم بودیم، چیز زیادی از گذشتهاش نمیدونستم.
یهو به خودم اومدم و دیدمجواب اصلاً اینکه دارم به همچین خزعبلاتی فکرسال میکنم، یعنی یه جای کارِ خودم میلنگه.
اگه اونقدر قدرت رزمی داشتم کهاگه بتونم استاد شش هارمونی رو مثل سوسکبزنم له کنم، دیگه چه جای نگرانی بود؟
بعد از کلی کلنجارقیافهام رفتن با خودم، تواینقدر دلم به یه نتیجهگیری رسیدم.
«بسیار خب. اول مثلبده سگ کتکش میزنم، بعداًبذاری سر فرصت بهش فکر میکنم.»
سرم روباشن تکون دادماینکه و گفتم.
«استاد یوک-هاپ، مثل اینکهاحتیاط بالاخره دوزاریت افتاده کهبرم من از تو کمتر نیستم.»
استاد شش هارمونی جواب داد.
«از اول تا آخر سعی کردم سطح مهارتتبذاری رو بسنجم، ولی نتونستم. خوندن حضور چیِ تو غیرممکنکتک بود. تخمین زدن انرژی درونیت هم کار سختی بود.»
انگار ذات محتاطِقبل شیطان شبح همونطوریجواب بود که قبلاً میشناختم.
استاد ششجواب هارمونی بااحتیاط آرامش گفت.
«ولی یه چیزی رو فهمیدم.»
«چی رو؟»
«تو به هنرهای رزمیاینکه هر دو عنصر ییناحتیاط و یانگ مسلط شدی.»
«اوه، چقدرجواب عجیب. ازاحتیاط کجا فهمیدی؟»
به هفتدماغم حشره طلا وشبیه نقره نگاه کردم.
«شما حشرهها متوجه شدید؟»
این بار، حشرهها همگیاینکه با هم و بااحتیاط لحنی مؤدبانه جواب دادن.
«ما نمیدونستیم.»
«ما نمیدونستیم، رهبر فرقه.»
خنجر وزغ درخشانجواب رو گذاشتم تواطراف ردام و گفتم.
«که اینطور. کشتنت خیلی مبهمه،آروم ولی ول کردنت هم دردسر داره.بذاری زندگی تو موریم اصلاً آسون نیست.»
دستم روجواب گذاشتم رواحتیاط سینهام و گفتم.
«آرامش ذهن یعنی...»
یه نفس عمیق کشیدم و دادم بیرون،اگه بعد با دست چپم که با هنر یخامیدوارم هلال ماه پر شده بود، میز رو چسبیدم.
همون لحظه، با یه صدای تقتق، انرژی سردیاحتیاط پخش شد و به سمت هفت حشره طلاقولم و نقره که دور میز نشسته بودن هجوم برد.
همزمان، مهر دست بزرگ مرغ شعلهور روبذاری که دور دست راستم پیچیده بود، مثل یهبدبختیِ صاعقه به سمت استاد شش هارمونی رها کردم.
استاد شش هارمونی بیدرنگ باشبیه نیروی کف دستِ من مقابله کردداشته و غرش کرکنندهای به هوا رفت.
بوممممم!
موج انفجارِ برخوردقبل نیروی کف دستجواب در اون وسط...
...هفت حشره طلا و نقره رو کهبذاری داشتن از سرمای هنر یخ هلال ماه یخبدبختیِ میزدن، از دور میز به هوا پرتاب کرد.
بام-بام-بام-بام!
حشرهها به چپ و راستاحتیاط پرت شدن، کوبیده شدن بهسال دیوارها و در جا بیهوش شدن.
در حالی کهقبل داشتم میرفتم بیرون،جواب رو به زیردستهام گفتم.
«...وقتی این حشرههایبده حرومزاده به هوشاگه اومدن، دوباره لگدکوبشون کنید.»
«اطاعت.»
وقتی داشتم ازجواب تالار بزرگ میرفتم بیرون،اگه سو گون-پیونگ ازم پرسید.
«ما هم باهاتون بیایم؟»
«نه، خودم تنهایی میرم.»
«چشم.»
رفتم تو حیاطجواب داخلی و به استاداگه شش هارمونی نگاه کردم.
«یوک-هاپ...»
«واقعاً مجبوریمجواب این کاراحتیاط رو بکنیم؟»
نیش خرگوش سیاهبشی رو کشیدم بیرونآدمای و جواب دادم.
«زنده میذارمت. فقط بیابده یه مبارزه تمرینیِ کوچیکبذاری داشته باشیم. فرار نکنیا.»
استاد شش هارمونیقبل شمشیرش رو کشیدجواب و جواب داد.
«آسون نخواهد بود.»
«آه، دقیقاًدماغم به خاطر همینهشبیه که تو یوک-هاپی.»
برای استاد شش هارمونی مایه تأسف بود، ولی منبرم قبلاً با شیطان شبحِ زندگی قبلی مبارزه کرده بودم،خوردن برای همین هنرهای رزمیش رو مثل کف دستم میشناختم.
از طرف دیگه،قبل این یارو عمراً نمیتونستبده مال من رو بشناسه.
نه اینکهجواب خیلی هماحتیاط مهم باشه.
تو یه مبارزه،بشی همیشه اونی کهآدمای قویتره برنده میشه.
دست چپم رو به سمت سواطراف گون-پیونگ که اومده بود بیرون تازیر مبارزه رو تماشا کنه، دراز کردم.
«تیغه شب رو بنداز بیاد.»
تیغه شب رو که تو هوا میچرخید با دست چپم گرفتم، وقولم در حالی که نیش خرگوش سیاه تو دست راستم بود، رو درلحظه روی استاد شش هارمونی قرار گرفتم و برای چند لحظه دورش چرخیدم.
استاد شش هارمونی ازم پرسید.
«از جفتتیغه استفاده میکنی؟»
«خفه شو.»
«...»
از اونجایی که این یارو از قبل میدونست من از هنرهای رزمیباشن هر دو عنصر یین و یانگ استفاده میکنم، خیلی علنی تیغهها رو بازیر هنر یخ هلال ماه و چی شعله پر کردم و تو هوا چرخوندمشون.
تیغهها سفید میشدن، بعدبده قرمز، دوباره برمیگشتن بهبذاری حالت قبل، اینور و اونور...
با جفتتیغههام،باشن با استاد ششآروم هارمونی درگیر شدم.
حالا کهجواب داشتیم میجنگیدیم،احتیاط میتونستم متوجه بشم.
من هنوز مهارتهای رزمیِ دورانشبیه شیطان دیوانه بودنم رو بهآزاد طور کامل به دست نیاورده بودم.
اما همین موضوع در مورد استاداطراف شش هارمونی هم صدق میکرد؛ اونزیر از دوران شیطان شبح بودنش ضعیفتر بود.
بین ما دوقبل تا، کی بیشتر بهبده دوران اوجش نزدیک بود؟
معلومه، من.
علاوه بر این،بشی مسیر هنرهای رزمی منبیکاره هم تغییر کرده بود.
هنر لاکپشت طلایی رها، که داشتم در کمال آرامش برای جلوگیری از انحراف چی تزکیهاش میکردم،بدبختیِ هنوز تو سطح پایینتری نسبت به دوران شیطان دیوانه بودنم قرار داشت، اما با اضافه شدنمیتونی هنر بیقلب سایه ماه، ترکیب حمله و دفاع من تو سطح بالاتری نسبت به زندگی قبلیم بود.
در حالی که داشتم ضربات شمشیر استادبده شش هارمونی رو دفع میکردم، هر وقتمیطلبمت فرصت گیر میآوردم، جفتتیغههام رو به هم میکوبیدم.
صدای برخوردجواب فولاد و انرژیهایاطراف متضاد، کرکننده بود.
به هر حال،بشی با وجود اینکه اوضاعبیکاره از این قرار بود...
...شیطان شبحِآروم زندگی قبلی خوباحتیاط داشت مقاومت میکرد.
عمق انرژی درونیاش که در طول سالها انباشته شدهاطراف بود، اصلاً کم نبود و هنر شش هارمونی کهامیدوارم استفاده میکرد، ذاتاً یک هنر رزمی کاملاً تدافعی بود.
اسم دقیق هنرش رو نمیدونستم.
ولی اصطلاح شش هارمونیقیافهام به شرق، غرب، جنوب، شمال،وقت آسمون و زمین اشاره داره.
اون تکنیک شمشیرزنی عجیبی رو به کار میگرفتبذاری که اونقدر روی دفاع تمرکز داشت که آدمبدبختیِ با خودش میگفت این اصلاً کِی قراره حمله کنه.
برخلاف لقبش یعنی شیطاناینکه شبح، از انرژی درونی خانوادهاطراف تائوئیستِ جناح متعارف استفاده میکرد.
با اینکه دفاع مستحکمی داشت، روشی رو برای پیروزی ترجیح میدادزیر که توش «هفت حشره طلا و نقره» که اصلاً هیچ ربطیهمین به هنرهای جناح متعارف نداشتن، حملات غافلگیرکننده و بزدلانهای انجام میدادن.
شاید یه جوربشی ترکیب از جناحآدمای متعارف و لجنزار.
به همین خاطر بود که قبل ازاگه مبارزه با استاد شش هارمونی، هفت حشرهبزنم طلا و نقره رو خنثی کرده بودم.
اگه به حال خودشون رهاشون میکردم، دربده طول مبارزه با سلاحهای مخفی، سم، سوزنهایمیطلبمت فولادی، شلاق، خنجر و حشرات سمی کلافهام میکردن.
همونطور که استاد شش هارمونی رو به عقب میروندم،سال دهنم حوصلهاش سر رفت، برای همین هر چرت ومرگ پرتی که به ذهنم میرسید رو به زبون آوردم.
«استاد یوک-هاپ، استادبشی یوک-هاپ، یوک-هاپ... استاد، یوک-هاپ،بیکاره چرت و پرت، احمق.»
بعد از جاخالی دادن از ضربه شمشیری کهبذاری سرم رو هدف گرفته بود، دو تا تیغهام روکتک به هم کوبیدم که صدای تق بلندی ایجاد کرد.
استاد شش هارمونیقبل که جا خوردهجواب بود، به عقب پرید.
به استاد شش هارمونیاحتیاط که بیش از حدبرم عقبنشینی کرده بود، خندیدم.
«...این همه هیاهو برایقیافهام چیه؟ یوک-هاپ یا شلوغبازی؟اینقدر یکیش رو انتخاب کن.»
«میشه لطفاً خفه شی؟»
«زر نزن. اگهقبل خفه شم کهجواب دیگه من نیستم.»
این یه نبردبده برای پیدا کردناگه ایگوی درونم بود.
حملهام رو از سر گرفتمشبیه و مثل یه راهب عالیرتبه ازداشته تبت شروع کردم به ذکر گفتن.
«...اگه خفه شم من نیستم. من منم. تو تویی. برکتسال به کسانی میرسه که حرف میزنن. وای بر کسانی که دهنشونفاجعه رو بسته نگه میدارن، پس نامو آمیتابها بودا، ای یوک-هاپِ لعنتی...»
همینطور که تیغههام رو میچرخوندم وجواب به چرت و پرت گفتن ادامهبرم میدادم، خودم هم کمکم سرم گیج رفت.
«آه، منمجواب داره سرماحتیاط گیج میره.»
مردی که ازبشی حرفای خودش سرگیجهآدمای میگیره، اون منم.
ولی مشکلی نیست.
اگه منباشن اینقدر سرم گیجآروم میره، معنیش چیه؟
معنیش اینه کهبده این حرومزاده حتماً دارهبذاری از سرگیجه دیوونه میشه.
بر اساس تاکتیکهایبشی شیطان دیوانه: سهآدمای فصل و شونزده اصل.
آدم اول باید خودشبده رو گیج کنه تابذاری بتونه دشمن رو گیج کنه.
اصلاً هیچ مردی تواینکه این دنیا نمیتونه بهتر ازاطراف من دیوونگی رو تحمل کنه.
اونقدر بهش فشار آوردم و فکاگه زدم تا اینکه استاد شش هارمونیقولم به عنوان استاد یوک-هاپ دوباره متولد شد.
لحظهای که مطمئن شدم تغییر رنگ چهرهبیکاره استاد شش هارمونی هیچ ربطی به گردشاینکه انرژی درونیاش نداره، با لحنی آروم گفتم.
«هوی، استاد شش هارمونی...»
شیطان شبحِ زندگی قبلی در حالیجواب که شمشیرش رو تاب میداد، بابرم چهرهای گیج و منگ نگاهم کرد.
چی سرد ماه رو به زوال رو با تیغهسال شب در مقابلم آزاد کردم و بعد با چی شعلهِدست خطیِ نیش خرگوش سیاه از وسطش شکافتم تا حمله کنم.
همینطور که میچرخیدم وقیافهام دو تیغهام رو تاباینقدر میدادم، دوباره زیر لب گفتم.
«استاد شش هارمونی... رنگت پریده. چی و خونت به هم ریخته. این پیشدرآمدِقولم انحراف چیئه. اگه همین الان شمشیرت رو نندازی و تسلیم نشی، اتفاق خیلیپیش بدی میافته. دارم بهت میگم استاد شش هارمونی چون وضعیت جدیه. استاد یوک-هاپ...»
ناگهان اون مرتیکه، شیطان شبحِ زندگیجواب قبلی، یه دهن پر از خونبرم قرمز تیره تف کرد و عقب کشید.
پوووف...!
«ها؟»
انگار چی وجواب خونش واقعاً بهاطراف هم ریخته بود.
حملهام روباشن به استاد ششآروم هارمونی شدت بخشیدم.
شمشیر استاد شش هارمونی که همیشهاگه با قدرت تیغههام رو دفع میکرد، حالابزنم به سبکی یه شمشیر بامبو شده بود.
راستش رو بخواین، خودمم ازشبیه این همه چرت و پرتآزاد گفتن در آستانه انحراف چی بودم...
...پس تحملش برایجواب شیطان شبح هماطراف باید سخت بوده باشه.
به شونهی استاد شش هارمونی که تلوتلو میخورد خنجراطراف زدم، ساعدش رو بریدم، به رون پاش ضربه زدم،امیدوارم پهلوش رو شکافتم و بعد یه لگد بهش پروندم.
در حالی که خون تو یه چشمبذاری به هم زدن فواره زد، استاد ششامیدوارم هارمونی تو هوا چرخید و به پرواز دراومد.
دنبالش دویدم، شمشیرش رو با لگد دور کردم، بعد تیغه شبداشته رو پایین آوردم و دستم رو دراز کردم تا با هنر انگشتسال ماه رو به زوال به کل بدن استاد شش هارمونی ضربه بزنم.
تپ، تپ،آروم تپ، تپ،بده تپ، تپ!
بدن استاد شش هارمونیاینکه کاملاً خشک شد و بااطراف چهرهای بهتزده بهم خیره موند.
«...»
به استاد ششبشی هارمونی نگاه کردمآدمای و زیر لب گفتم.
«استاد یوک-هاپ، یه پزشک خبراحتیاط میکنم تا درمانت کنه، پسسال فقط منتظر بمون. حق نداری بمیری.»
دستم رو دراز کردم وآروم با یه تلنگر به پیشونیش،اگه استاد شش هارمونی رو بیهوش کردم.
تق!
تاریکی مطلق.
شیطان شبحِ زندگی قبلی، استاد ششجواب هارمونی، چشماش رو باز کرد و حسسال کرد کل بدنش با چیزی بسته شده.
نور خیرهکننده خورشیدبده باعث شد چشماشاگه رو جمع کنه.
در حالی که نفسش بند اومده بود،بیکاره سعی کرد به یاد بیاره درست قبلاینکه از بیهوش شدنش چه اتفاقی افتاده بود.
«رهبر فرقه هائو.»
استاد شش هارمونیقبل چشماش رو چرخوند وبده اطراف رو برانداز کرد.
خدمتکارهاش دستوپابسته از درختای شکوفهاطراف آلویی که اون اطراف پراکندهمیطلبمت بودن، وارونه آویزون شده بودن.
«همهشون دستگیر شدن.»
در همون لحظه، بابده نزدیک شدن چند نفربذاری صدایی به گوش رسید.
«استاد ششباشن هارمونی چشماشاینکه رو باز کرده.»
«وضعیتش چطوره؟»
«از مرحله بحرانی گذشته.»
«خوبه.»
استاد شش هارمونی سعی کرد بدنش روبده تکون بده، اما طوری به تخت بسته شدهزیر بود که انگار تو یه پیله پیچیده باشنش.
بدتر از اون، هر باراطراف که تکون میخورد، زخمهای شمشیرمیطلبمت به طرز وحشتناکی درد میگرفت.
همونطور که منتظربشی بود و بهآدمای سختی نفس میکشید...
...مردی که کلاه سفیدی رویاحتیاط سر کشیده بود ناگهان تو زاویهمیطلبمت دید استاد شش هارمونی ظاهر شد.
کنارش همون مردیقبل بود که رهبر فرقهبده هائو بهش میگفت «سونگ-ته».
مکالمه بینجواب اون دو نفراطراف ادامه پیدا کرد.
مردی که بیشتر صورتش زیر کلاه سفیدبیکاره پنهان شده بود، طوری حرف میزد کهاینکه انگار داشت برای ثبت در پرونده دیکته میکرد.
«تبش خیلی پایین اومده.»
مردی به اسم سونگ-ته که کنارشجواب بود، با یه قلمموی نازک روی کاغذیسال که شبیه پرونده پزشکی بود، چیزهایی نوشت.
«بله، تبش خیلی پایین اومده.»
«زخم شمشیر تو کلقیافهام بدنش، چهار جا، اینجا،اینقدر اونجا، اینجا و اینجا.»
«دقیقاً اینجا،آروم با شمشیربده سوراخ شده.»
«ضربه هنر یخقبل هم خورده. جراحاتجواب درونیاش هم عمیقه.»
«منظورتون اینه کهبده داره میلرزه واگه جراحات درونیاش عمیقه.»
«وضعیت بحرانیه.»
«من؟»
«تو نه.»
«بله.»
«همهاش رو نوشتی؟ بروقیافهام پیش دکترمون، دکتر، دکتراینقدر مویونگ و دارو رو بگیر.»
«فهمیدم.»
«بهش بگو نیازی نیست این همه راهبده بیاد اینجا چون سرش شلوغه. بههرحال زیردستمیطلبمت من که نیست. اگه مُرد هم که مُرد.»
«فهمیدم. من دیگه میرم.»
«الان نرو.دماغم اول یهقیافهام چیزی بخور.»
«آه، راستش گشنمه.»
استاد شش هارمونی نفسنفس میزدآروم و با عصبانیت به مردی کهبذاری کلاه سفید سرش بود خیره شد.
مرد کلاه سفیدی که رویاطراف دهنش رو پوشونده بود پایین کشیدزیر و از استاد شش هارمونی پرسید.
«استاد، این دیگه چه وضعشه؟ تندتند آب ولرم بخور،وقت برای اینکه زودتر خوب بشی باید گیاه فراموشی غماحتیاط رو هم ترک کنی، پس این رو یادت باشه.»
استاد شش هارمونی به رهبراحتیاط فرقه هائو نگاه کرد کهسال کلاهش رو پایین کشیده بود.
بهمحض اینکه چشمش بهاینکه صورت رهبر فرقه افتاد، موجیاطراف از سرگیجه بهش هجوم آورد.
«...»
رهبر فرقه هائوبشی ناگهان شونهی زخمخوردهاشآدمای رو چسبید و گفت.
«قراره نجاتتآروم بدم، پسبده دووم بیار. یوک-هاپ...»
«...آآه.»
کلماتِ «شونهام دردبده میکنه» از دهن استادبذاری شش هارمونی بیرون نمیاومد.
هیچ رمقیدماغم تو بدنشقیافهام نمونده بود.
در همین حین، رهبربده فرقه هائو خم شدبذاری و در گوشش زمزمه کرد.
«از این به بعد، بدون اجازه من حق مُردن نداری.اگه فهمیدی؟ منم به روش خودم، تمام تلاشم رو میکنم تاکتک درمانت کنم. دکتر قلابی فرقه هائو، این چیزیه که من هستم.»
استاد شش هارمونی بااحتیاط شنیدن زمزمه رهبر فرقهبرم هائو، دوباره از هوش رفت.