---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 377: من رهبر تیم یی از جبهه آزادی‌بخش هستم. • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 377: من رهبر تیم یی از جبهه آزادی‌بخش هستم.

0

تبر به دست خوابم‌یارو​ برده بود که با صدای‌بیفت​ یه زنگ از خواب پریدم.

فکر کنم یه‌پرید​ دو ساعتی خوابیدم،‌طلبکارانه​ حسابی حالم جا اومد.

بدون اینکه حتی پف چشمام رو‌بهم​ بخوابونم، از استراحتگاه زدم بیرون و‌غذامون​ دیدم کارگرا دارن یه سمتی می‌رن.

می‌دونید اون حسی رو که‌کافی​ از خواب پا می‌شید و کل‌آشپز​ صورتتون باد کرده؟ دقیقاً همون‌طوری بودم.

حسابی باد کرده بود.

«......»

با چشمای خواب‌آلود، قاطی‌قیافه​ جمعیتی شدم که مثل ارواح‌نفر​ تو یه صف راه می‌رفتن.

آدمای جلوم کاسه‌های چوبی‌کاسه‌هه​ و چاپستیک‌هاشون رو برداشتن،‌سرم​ منم همون کار رو کردم.

وضعیت داغون کاسه‌هه کافی‌یارو​ بود تا یکم بیشتر‌گفت​ خواب از سرم بپره.

شاید آشپز ماهری‌پرید​ نباشم، ولی تو‌طلبکارانه​ ظرف شستن کارم درسته.

اما وضع این کاسه طوری‌طلبکارانه​ بود که نمی‌فهمیدی باهاش شن‌بعدی​ جابه‌جا می‌کردن یا توش غذا می‌خوردن.

به هر حال‌داغون​ گشنه‌م بود، پس‌یکم​ بی‌سروصدا تو صف وایسادم.

داشتن غذا می‌دادن؟

نوبتم که شد، یه‌نفری که لباساش دقیقاً‌بهم​ مثل من پاره‌پوره بود، یه ملاقه فرنی‌دنبال​ آبکی و سه تا کوفته ریخت تو کاسه‌م.

همون‌طور که بین اون فرنی آب‌زیپو‌بهم​ و مرتیکه‌ای که غذا رو می‌داد‌غذامون​ نگاه می‌کردم، کلاً خواب از سرم پرید.

«......»

یارو با‌کلاً​ یه قیافه‌یارو​ طلبکارانه بهم گفت:

«راه بیفت. نفر بعدی.»

اینم از غذامون.

با دنبال کردن صف، کارگرایی‌کافی​ رو دیدم که این‌ور و‌شاید​ اون‌ور نشسته بودن و کوفت می‌کردن.

یه لحظه همون‌جا کاسه‌یارو​ به دست خشکم زد‌گفت​ و فقط نگاشون کردم.

از این حجم‌پرید​ از مسخرگی زبونم‌طلبکارانه​ بند اومده بود.

«آخه کی می‌تونه‌یارو​ با خوردن این‌بهم​ آشغال کار کنه؟»

تازه اون موقع دوزاریم افتاد‌کافی​ که اینایی که اینجا کار‌شاید​ می‌کنن مال انجمن تجاری نیستن.

انجمن اونا‌کلاً​ رو استخدام‌یارو​ کرده بود.

اگه عضو رسمی انجمن‌یارو​ بودن که عمراً همچین‌گفت​ کثافتی می‌دادن به خوردشون.

اینا دقیقاً‌پرید​ تهِ تهِ‌قیافه​ زنجیره غذایی بودن.

یه کم دورتر‌داغون​ از بقیه نشستم و‌بیشتر​ زیر لب غر زدم.

«ببین چه‌کلاً​ آشغالی می‌دن‌یارو​ به خوردمون.»

با اینکه آروم غر زده بودم،‌طلبکارانه​ کارگرای اطرافم که داشتن غذا می‌خوردن‌اینم​ سرشونو آوردن بالا و نگاهم کردن.

هم خواب از‌یارو​ سرم پریده بود، هم‌گفت​ اشتهام کور شده بود.

کاسه رو گذاشتم کنارم.

همون موقع، یه نفر‌یارو​ که کاسه‌ش تو دستش‌گفت​ بود اومد سمتم و پرسید:

«...نمی‌خوای اون رو بخوری؟»

دور ریختنش که کار‌قیافه​ درستی نبود، برای همین‌بیفت​ کاسه‌م رو دادم دستش.

همون‌جا جلوی چشمم، محتویات کاسه‌م‌کافی​ رو خالی کرد تو کاسه‌شاید​ خودش و برگشت سر جاش.

نشستم و تو‌پرید​ سکوت غذا خوردن‌طلبکارانه​ بقیه رو تماشا کردم.

چشمم افتاد به‌پرید​ یه نفر همون دور‌بهم​ و بر، ازش پرسیدم:

«چرا وضع غذا این‌طوریه؟»

طرف جواب داد:

«چرا این‌قدر تعجب کردی؟ تازه‌واردی؟»

سرم رو تکون دادم.

«حتی گداهای زیر‌یارو​ پل هم بهتر‌بهم​ از این کوفت می‌کنن.»

یه یارویی که لباسش یه نمه فرق داشت‌سرم​ و داشت از اونجا رد می‌شد، اومد جلو و‌کارم​ یه نگاهی به کارگرایی که داشتن غذا می‌خوردن انداخت.

«کی بود داشت زر می‌زد؟»

همین‌طور که نگاه یارو بینشون‌قیافه​ می‌چرخید، کارگرا سرشونو انداختن پایین‌نفر​ و به خوردنشون ادامه دادن.

بعد چشمش افتاد به من،‌طلبکارانه​ چون تنها کسی بودم که‌بعدی​ سرم رو ننداخته بودم پایین.

نگاه یارو چرخید‌داغون​ سمت کاسه‌م، بعد دوباره‌بیشتر​ زل زد تو صورتم.

«به غذا اعتراض داری؟ بهت‌قیافه​ غذا می‌دیم، پول می‌دیم، جای خواب‌بعدی​ می‌دیم، بازم زبونت درازه؟ پاشو ببینم.»

همون‌طور که‌کلاً​ تبر تو دستم‌قیافه​ بود، بلند شدم.

یارو با‌پرید​ سرش اشاره‌قیافه​ کرد و گفت:

«راه بیفت دنبالم.»

«واسه چی؟»

«اگه مشکلی داری برو به رهبر تیم بگو.‌گفت​ واسه خودت اینجا غرغر نکن. مگه بهتون نگفتم؟‌کارگرایی​ اگه شکایتی دارید، همون موقع دهنتون رو باز کنید.»

افتادم دنبال‌پرید​ یارو تا‌قیافه​ ببینم کجا می‌ره.

وقتی رسیدیم دم درِ‌کاسه‌هه​ یه استراحتگاه نسبتاً بزرگ، یارو‌بپره​ رو به داخل صدا زد:

«رهبر تیم تاک.»

یه صدایی از تو اومد:

«چیه؟»

«یکی رو آوردم‌داغون​ که انگار به‌یکم​ غذا اعتراض داره.»

«بیارش تو.»

یارو برگشت‌کلاً​ و دستش‌یارو​ رو آورد سمتم.

«تبر رو بده من.»

بعد از اینکه تبرم رو‌کافی​ گرفت، با اون یکی دستش‌شاید​ درِ استراحتگاه رو باز کرد.

رفتم تو.

اونجا اون‌قدر بزرگ بود که‌قیافه​ سی نفر راحت می‌تونستن توش‌نفر​ بخوابن، حتی یه میز هم داشت.

رئیس اونجا هم انگار تازه‌طلبکارانه​ از خواب بیدار شده بود و‌اینم​ با قیافه‌ای شلخته داشت غذا می‌خورد.

روی میزش یه غذای حسابی چیده‌یکم​ بودن؛ برنج و سوپ، گوشت، سبزیجات،‌ماهری​ کلی مخلفات، حتی میوه هم بود.

یارویی که بهش می‌گفتن رهبر تیم‌طلبکارانه​ تاک، همون‌طور که داشت با چاپستیک‌هاش‌اینم​ غذا می‌خورد رو به من گفت:

«از کجا استخدامت کردن؟»

یه نگاه به‌یارو​ رهبر تیم تاک‌بهم​ انداختم و جواب دادم:

«انجمن تجاری آسمان میانه.»

رهبر تیم تاک‌پرید​ سرش رو تکون‌طلبکارانه​ داد و گفت:

«حتماً شرایط رو بهت گفتن. به خاطر وضعیت اونایی که استخدامتون کردن،‌اینم​ نمی‌تونیم از برکه عقاب سفید غذا تهیه کنیم. حتماً بهتون گفتن که‌خشکم​ عوضش قراره پول خوبی بهتون بدن. حالا اومدی اینجا از غذا شکایت می‌کنی؟»

رفتم نزدیک‌پرید​ میز و‌قیافه​ جواب دادم:

«نمی‌تونید غذا تهیه‌داغون​ کنید، پس اینا‌یکم​ چیه جلوی توئه؟»

رهبر تیم‌کلاً​ تاک زد زیر‌قیافه​ خنده و گفت:

«یعنی می‌گی منم‌پرید​ باید همون آشغالی رو‌بهم​ بخورم که تو می‌خوری؟»

رفتم جلوتر و‌یارو​ از بالا به رهبر‌گفت​ تیم تاک خیره شدم.

چاپستیک‌هاش رو گذاشت زمین، دهنش‌کافی​ رو پاک کرد و بعد‌شاید​ خنجری که کنارش بود رو برداشت.

«جوجه، اگه نمی‌خوای کار کنی، می‌تونی گورت رو گم کنی. اگه از غذا شاکی‌دنبال​ هستی، می‌تونی بزنی به چاک. قبلاً بهتون هشدار داده بودیم. حالا هم بی‌سروصدا راهت‌مسخرگی​ رو بکش و برو. کی بهت گفته جلوی بقیه کارگرا این‌طوری زر مفت بزنی؟»

این مرتیکه روانی یهو‌یارو​ غذا خوردنش رو ول‌گفت​ کرد و بلند شد.

من فقط گفتم اشتها‌قیافه​ ندارم، ولی انگار یارو‌بیفت​ می‌خواست با خنجر تهدیدم کنه.

میز دراز رو‌داغون​ دور زد و خنجر‌بیشتر​ رو گرفت جلوی صورتم.

خنجر رو از دستش قاپیدم و‌طلبکارانه​ با انگشت اشاره و وسط دست‌اینم​ چپم، کوبیدم تو سینه رهبر تیم تاک.

بعد از اینکه «هنر یخ»‌قیافه​ رو وارد بدنش کردم، با همون‌بعدی​ دست چپم جلوی دهنش رو گرفتم.

«هیس.»

اول خنجری که ازش‌کاسه‌هه​ گرفته بودم رو گرفتم‌سرم​ جلوش تا یکم بترسونمش.

«اگه جیکت دربیاد، این خنجر‌قیافه​ رو تا دسته می‌کنم تو‌نفر​ حلقت. از صدات خوشم نمیاد.»

صدای همون یارویی که‌یارو​ من رو آورده بود‌گفت​ اینجا، از بیرون اومد:

«...رهبر تیم تاک؟»

رفتم سمت در و گفتم:

«بیا تو.»

همین که یارو پرده رو‌قیافه​ زد کنار و اومد تو،‌نفر​ یه کشیده خوابوندم تو گوشش.

با یه صدای‌یارو​ تقِ بلند، یارو درجا‌گفت​ غش کرد و افتاد.

رهبر تیم تاک رو که داشت از تأثیر‌سرم​ هنر یخ مثل بید می‌لرزید، گرفتم و تو حالت‌کارم​ خبردار نگهش داشتم، بعد خودم رفتم جای رئیس نشستم.

یه جفت چاپستیک نو از تو ظرف‌بهم​ برداشتم و همون‌طور که زل زده بودم به‌کردن​ رهبر تیم تاک، شروع کردم به خوردن صبحونه-ناهارم.

رنگ از صورتش پریده‌یارو​ بود و همون‌طور که‌گفت​ سیخ وایساده بود، بی‌اختیار می‌لرزید.

موقع غذا‌پرید​ خوردن اصلاً‌قیافه​ منظره قشنگی نبود.

ولی چون اشتهام‌داغون​ باز شده بود،‌یکم​ دیگه برام مهم نبود.

یه انجمن تجاری‌پرید​ درست‌وحسابی باید یه‌همچین‌طلبکارانه​ غذایی بده دست آدم.

با یه نگاه بهش می‌شد فهمید که‌بهم​ مال فرقه شیطانی نیست، بیشتر می‌خورد یه‌دنبال​ مدیر کارگریِ دوزاری از طرف انجمن باشه.

شک داشتم این‌یارو​ حروم‌زاده‌ها اصلاً حقوق‌بهم​ درست‌وحسابی به کارگرا بدن.

در واقع، این احتمال هم‌کافی​ بود که همه‌شون به محض رسیدن‌آشپز​ من، به دست خودم نفله بشن.

اونا فقط کارگر ساختمونی بودن،‌قیافه​ ولی بازم احتمال زیادی داشت‌نفر​ که بشن گوشت دم توپ.

همون‌طور که داشتم‌پرید​ می‌لمبوندم، رو به‌طلبکارانه​ رهبر تیم تاک گفتم:

«...چطوری باید این کثافت رو بکشم؟ خودت که می‌دونی تا غذام‌اینم​ تموم بشه، تو هم فاتحه‌ت خونده‌ست. فقط تا وقتی که دارم غذا‌خشکم​ می‌خورم وقت داری نفس بکشی. می‌خوای چه غلطی بکنی، رهبر تیم تاک؟»

فک رهبر تیم تاک به شدت می‌لرزید و به‌بپره​ هم می‌خورد، و همون‌طور که داشت یه چیزی رو‌درسته​ زیر لب من‌من می‌کرد، آب دهنش راه افتاده بود.

وسط غذا خوردن اخم کردم:

«چی داری‌کلاً​ بلغور می‌کنی؟‌یارو​ عه-عه-عه... چی؟»

بعد از اینکه تقریباً غذام رو تموم‌گفت​ کردم، پاهام رو انداختم رو میز و‌کردن​ شروع کردم به پوست کندن یه میوه.

میوه رو جویدم‌داغون​ و به رهبر‌یکم​ تیم تاک گفتم.

«هر بار قیافه‌ت رو می‌بینم دلم می‌خواد تا‌گفت​ سر حد مرگ کتکت بزنم. انگار هنوز اون‌کارگرایی​ خوی شیطانی رو از خودم دور نکردم، نه؟»

«...»

حالا که بهش فکر می‌کنم، من از اون دسته آدماییم که حتی اگه به روشن‌ضمیری می‌رسیدم،‌این‌ور​ سرم رو می‌تراشیدم و می‌رفتم تو یه معبد، آخرش فقط به خاطر یه جرعه مشروب می‌شدم‌می‌تونه​ یه راهب مرتد. یا شایدم تو یه دعوا، موهای یه راهب دیگه رو می‌گرفتم و می‌کشیدم.

یهو یه‌وضعیت​ فکری زد‌کاسه‌هه​ به سرم.

لابد راهبا سرشون رو‌یارو​ می‌تراشن تا موقع دعوا‌گفت​ نتونن موهای همدیگه رو بکشن.

آخ، خب، شایدم نه.

همون‌طور که داشتم میوه‌م رو می‌خوردم، یه‌گفت​ نگاهی به پشتم انداختم و چشمم افتاد به‌کارگرایی​ چیزی که با یه پارچه پوشونده شده بود.

بلند شدم و‌داغون​ پارچه رو زدم کنار.‌بیشتر​ زیرش یه صندوقچه بود.

تو صندوقچه پر از سکه‌های‌قیافه​ آهنی معمولی بود که دسته‌دسته‌نفر​ به هم بسته شده بودن.

«عجب پول بادآورده‌ای. انگار امسال بدجوری تو پول شانس آوردم. احتمالاً‌بعدی​ سال دیگه هم همین‌قدر خوش‌شانسم. مشکل اینجاست که حس می‌کنم کل‌لحظه​ شانس زندگیم قراره فقط تو همین یه مورد خلاصه بشه، لعنت بهش...»

اینو زیر لب با خودم‌طلبکارانه​ گفتم و بعد نگاهم افتاد‌بعدی​ به پارچه‌ای که کنار صندوقچه بود.

این یکی پارچه‌داغون​ همین‌طوری روی زمین‌یکم​ پهن شده بود.

آخه چرا باید یه پارچه رو زمین پهن باشه؟ حالا‌نفر​ چه خوی شیطانی رو کنار گذاشته باشم چه نه، من آدم‌کوفت​ روان‌پریشیم، برای همین عمراً نمی‌تونم از کنار همچین چیزی ساده بگذرم.

یه لگد زدم به لبه‌ی پارچه و کشیدمش کنار.‌بیفت​ زیرش، تو یه چاله‌ای که تو زمین کنده بودن، یه‌نشسته​ کوزه‌ی کوچیک و مهر و موم شده قایم کرده بودن.

زل زدم به کوزه، بعد‌طلبکارانه​ سرم رو آوردم بالا و‌بعدی​ به رهبر تیم تاک چشم‌غره رفتم.

چشماش سریع چرخید سمت‌کاسه‌هه​ کوزه و بدنش مثل‌سرم​ بید شروع کرد به لرزیدن.

«...»

هیچ حرف‌کلاً​ تندی به رهبر‌قیافه​ تیم تاک نزدم.

در عوض، کوزه‌ی چال‌شده رو‌طلبکارانه​ درآوردم، گذاشتمش روی میز و‌بعدی​ مهر و مومش رو شکستم.

توش یه‌وضعیت​ پودر خاکستری‌کاسه‌هه​ رنگ‌پریده بود.

تو نگاه اول‌پرید​ شبیه خاکسترِ یه چیز‌بهم​ سوخته به نظر می‌رسید.

راستش رو‌کلاً​ بخواید، اصلاً‌یارو​ نمی‌دونستم چه کوفتیه.

با یه قلب پاک و نیت خیر، یه‌بیفت​ فنجون آب رو فرو کردم توش و یه‌این‌ور​ کم از پودر رو برداشتم تا بفهمم چیه.

از اونجایی که نگران بودم اگه‌یکم​ فقط پودر خالی رو بخوره خفه‌ماهری​ بشه، با آب کتری قاطیش کردم.

فنجون رو با مچ‌یارو​ دستم حسابی هم زدم و‌بیفت​ رفتم سمت رهبر تیم تاک.

«...این چیه؟»

فک رهبر‌پرید​ تیم تاک داشت‌طلبکارانه​ به شدت می‌لرزید.

«من... من‌وضعیت​ فقط... دستورات‌کاسه‌هه​ رو اجرا می‌کردم.»

«نمی‌دونی چیه؟»

«آره، آره... آره.»

فک رهبر تیم‌یارو​ تاک رو چسبیدم و‌گفت​ زل زدم تو چشماش.

«هوی، رهبر تیم تاک! به نظرت من شبیه احمقام؟ واقعاً قیافه‌م شبیه اسکولاست؟‌نباشم​ نکنه چون لباسام داغونه فکر کردی هالو گیر آوردی؟ شبیه این هیزم‌شکن‌های دهاتیِ‌جابه‌جا​ پشت کوهم؟ قبل از اینکه نظرم عوض بشه بنال. اینو برای کی آوردی؟»

رهبر تیم تاک نتونست‌یارو​ جواب بده، برای همین خودم‌بیفت​ تا ته خط رو خوندم.

ظاهراً پودری بود که قرار‌قیافه​ بود بعد از تموم شدن ساخت‌بعدی​ و ساز بریزن تو غذای کارگرا.

یه شانس آخر بهش دادم.

«نمی‌خوای بنالی؟»

«...»

برای آخرین بار‌پرید​ زل زدم تو‌طلبکارانه​ چشمای رهبر تیم تاک.

«عجب شرور بزرگی کشف کردم. تا‌بهم​ حالا کجا قایم شده بودی تو؟‌غذامون​ فوق‌العاده‌ست. اینم از رازهای عجیبه‌ی خلقته.»

آبی که با اون پودر‌کافی​ قاطی کرده بودم رو ریختم‌شاید​ تو حلق رهبر تیم تاک.

با یه صدای‌پرید​ قورت دادن، درجا از‌بهم​ دهنش کف زد بیرون.

با اینکه کل بدنش خشک‌قیافه​ شده بود، باز هم جون‌نفر​ می‌کند تا اونو تف کنه بیرون.

دستم رو گذاشتم رو‌قیافه​ دهنش و بالا و پایین‌نفر​ رفتن گلوش رو تماشا کردم.

«...اگه فقط یه پودر بیهوشی باشه، زنده می‌مونی. اگه نه که خب بدشانسی آوردی.‌ولی​ به نظر میاد امسال اصلاً تو پول شانس نداری، رهبر تیم تاک. حتماً این‌توش​ گندکاری‌ها رو کردی تا یه پولی به جیب بزنی. ولی همه‌ش دود شد رفت هوا.»

حرفام تبدیل‌کلاً​ به یه مونولوگ‌قیافه​ یه طرفه شد.

رهبر تیم تاک همون‌طور‌یارو​ که سر پا ایستاده‌گفت​ بود، به دیار باقی شتافت.

وقتی چونش رو‌یارو​ ول کردم، از‌بهم​ پهلو افتاد رو زمین.

دقیقاً همون موقع، مردی که با‌یکم​ یه سیلی بیهوشش کرده بودم به‌ماهری​ هوش اومد و چشم تو چشم شدیم.

ازش پرسیدم:

«نکنه خیلی آروم زدمت؟»

«...تو دیگه کی هستی؟»

رفتم نزدیک‌تر تا یه وقت یهو فرار‌بیشتر​ نکنه. بعد پرده‌ی خیمه رو زدم کنار، تبر‌ظرف​ رو از رو زمین برداشتم و برگشتم تو.

در حالی که تبر‌یارو​ تو دستم بود، رفتم‌گفت​ سمتش و جواب دادم:

«من لی زاها هستم، رهبر‌قیافه​ تیمِ جبهه آزادی‌بخش بردگان. تو‌نفر​ کی هستی؟ از انجمن تجاری اومدی؟»

آروم تبر رو بردم بالا.

«هوی، فکر کنم دیگه‌کاسه‌هه​ وقتشه جواب بدی... وگرنه‌سرم​ می‌فرستمت پیش رهبر تیم تاک.»

«من مسئول‌کلاً​ استخدامِ انجمن‌یارو​ تجاریِ آسمان میانی‌ام.»

«مسئول استخدام؟‌کلاً​ یعنی تو کارگرا‌قیافه​ رو جمع کردی؟»

«آره. از‌پرید​ چندتا انجمن‌قیافه​ مختلف جمعشون کردیم.»

«برنامه‌تون این بود که‌کاسه‌هه​ بعد از تموم شدن ساخت‌بپره​ و ساز، کارگرا رو بکشید؟»

به محض اینکه دیدم مردمک چشماش مثل‌بهم​ یه حلزونِ ترسیده لرزید و جوابم رو تأیید‌کردن​ کرد، با تبرم انقدر زدمش تا جون داد.

«گور بابای کنار‌پرید​ گذاشتن خوی شیطانی و‌بهم​ این چرت و پرتا.»

یه رهبر تیم تو جبهه‌طلبکارانه​ آزادی‌بخش بردگان، نیازی به این‌بعدی​ حرفای احساسی و سوسول‌بازی‌ها نداره.

کلماتی که قلمرو رزمی یا‌کافی​ وضعیت جسمانیم رو توصیف می‌کنن،‌شاید​ نمی‌تونن کل زندگیم رو تعریف کنن.

با همون تبر خونی بلند شدم،‌طلبکارانه​ صندوقچه‌ی سکه‌های آهنی رو با یه‌اینم​ دستم برداشتم و از خیمه زدم بیرون.

با یه لگد درِ صندوقچه رو‌طلبکارانه​ باز کردم و به کارگرایی که این‌ور‌غذامون​ و اون‌ور مشغول کار بودن نگاهی انداختم.

اونا همون آدمایی بودن که قرار‌بهم​ بود روز تموم شدن ساخت این خیمه‌ها،‌دنبال​ بعد از خوردن آخرین وعده غذاییشون بمیرن.

نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم.

یه دسته از سکه‌های آهنی رو‌طلبکارانه​ برداشتم و یکی از کارگرایی که‌اینم​ همون نزدیک بود رو صدا زدم.

«هوی.»

سکه‌های آهنی‌پرید​ رو پرت‌قیافه​ کردم سمت کارگره.

کارگر که سکه‌ها رو با دو‌یکم​ دستش رو هوا قاپیده بود، با یه‌نباشم​ قیافه‌ی هاج و واج زل زد بهم.

بعدش، بقیه کارگرای اون‌یارو​ اطراف هم مثل آدمایی که‌بیفت​ تو صف نذری‌ان، ریختن سرم.

دسته‌های سکه آهنی رو‌یارو​ درآوردم و به ترتیبِ‌گفت​ رسیدنشون، دستمزدشون رو دادم.

پول فرقه شیطانی، پول خودمه.

از اینکه مجبور بودم دونه دونه‌یکم​ پولشون رو بدم کلافه شدم. برای همین‌نباشم​ صندوقچه رو بردم بالا و کوبیدمش زمین.

اون حجم زیاد از‌یارو​ سکه‌های آهنی تو یه چشم‌بیفت​ به هم زدن غیب شد.

کارگرا، در حالی که هر‌قیافه​ کدوم یه دسته سکه آهنی‌نفر​ تو دستشون بود، بهم نگاه کردن.

یه نگاهی‌پرید​ به کارگرا‌قیافه​ انداختم و گفتم:

«شما آزادید.»

«...»

«فرقه شیطانی این بالا نشستن و دارن همه‌چیز رو مدیریت‌نفر​ می‌کنن. پولاتون رو بگیرید و بزنید به چاک. تو راه‌بودن​ فرارتون هر چیز باارزشی هم که دیدید با خودتون ببرید. مرخصید.»

تبر خونی‌پرید​ رو گرفتم سمت‌طلبکارانه​ اون کارگرای نیمه‌مبهوت.

«...گفتم مرخصید. تا‌داغون​ همه‌تون رو نکشتم‌یکم​ گورتون رو گم کنید.»

کلمه‌ی «زنده موندن» باید مثل برق از‌بهم​ تو ذهن کارگرا گذشته باشه، چون تو یه‌کردن​ ثانیه به هر طرفی پخش و پلا شدن.

انگار اون سکه‌های آهنی تو‌قیافه​ دستشون، به طور غریزی یه مهارت‌بعدی​ سبکی جدید بهشون یاد داده بود.

حتماً زیردستای دیگه‌ای هم برای رهبر‌بهم​ تیم تاک اینجا بودن، اما ظاهراً قاطی‌دنبال​ کارگرا شده بودن و داشتن فرار می‌کردن.

اصلاً به‌وضعیت​ خودم زحمت‌کاسه‌هه​ ندادم بیفتم دنبالشون.

آخه چطور جرئت کردن‌یارو​ جلو چشم من خیمه‌گفت​ بزنن و پرچم بکارن؟

با تبرم پریدم رو هوا‌قیافه​ و تمام پرچم‌هایی که این‌ور و‌بعدی​ اون‌ور کاشته بودن رو جمع کردم.

یه لحظه بعد، شش هفت‌تا پرچم رو دسته کردم،‌نفر​ انداختم رو دوشم و خیمه‌هایی که به دستور فرقه‌نشسته​ شیطانی در حال ساخت بودن رو به آتیش کشیدم.

حتماً یه حروم‌زاده‌ی باهوش داشته نقشه‌ای می‌کشیده‌بیشتر​ تا بتونه با من تو شرایط برابر‌ولی​ بجنگه، اما دیگه نیازی نبود برم دنبال جزئیاتش.

نقشه‌شون هر کوفتی که‌یارو​ بود، الان همراه با‌گفت​ خیمه‌ها تو شعله‌های آتیش می‌سوخت.

به این‌کلاً​ میگن یه‌یارو​ حمله آتیشی حسابی.

نمی‌دونستم جنوب شرقی کدوم طرفه، برای‌بهم​ همین نمی‌تونستم مطمئن بشم که آیا‌غذامون​ باد جنوب شرقی داره می‌وزه یا نه.

پرچم‌های انجمن رو انداختم رو‌کافی​ دوشم و بعد از مدت‌ها،‌شاید​ سوختن یه خونه رو تماشا کردم.

یه دلی از عزا درآوردم، چندتا برده‌بهم​ رو آزاد کردم و بعد از یه مدت‌کردن​ طولانی، تونستم یه آتیش‌سوزی حسابی رو تماشا کنم.

یه تیر و سه نشون.

به نظر‌پرید​ میاد قلمرو من‌طلبکارانه​ واقعاً بالاتر رفته.

ناولها | novelha.net