چپتر 377: من رهبر تیم یی از جبهه آزادیبخش هستم.
0تبر به دست خوابمیارو برده بود که با صدایبیفت یه زنگ از خواب پریدم.
فکر کنم یهپرید دو ساعتی خوابیدم،طلبکارانه حسابی حالم جا اومد.
بدون اینکه حتی پف چشمام روبهم بخوابونم، از استراحتگاه زدم بیرون وغذامون دیدم کارگرا دارن یه سمتی میرن.
میدونید اون حسی رو کهکافی از خواب پا میشید و کلآشپز صورتتون باد کرده؟ دقیقاً همونطوری بودم.
حسابی باد کرده بود.
«......»
با چشمای خوابآلود، قاطیقیافه جمعیتی شدم که مثل ارواحنفر تو یه صف راه میرفتن.
آدمای جلوم کاسههای چوبیکاسههه و چاپستیکهاشون رو برداشتن،سرم منم همون کار رو کردم.
وضعیت داغون کاسههه کافییارو بود تا یکم بیشترگفت خواب از سرم بپره.
شاید آشپز ماهریپرید نباشم، ولی توطلبکارانه ظرف شستن کارم درسته.
اما وضع این کاسه طوریطلبکارانه بود که نمیفهمیدی باهاش شنبعدی جابهجا میکردن یا توش غذا میخوردن.
به هر حالداغون گشنهم بود، پسیکم بیسروصدا تو صف وایسادم.
داشتن غذا میدادن؟
نوبتم که شد، یهنفری که لباساش دقیقاًبهم مثل من پارهپوره بود، یه ملاقه فرنیدنبال آبکی و سه تا کوفته ریخت تو کاسهم.
همونطور که بین اون فرنی آبزیپوبهم و مرتیکهای که غذا رو میدادغذامون نگاه میکردم، کلاً خواب از سرم پرید.
«......»
یارو باکلاً یه قیافهیارو طلبکارانه بهم گفت:
«راه بیفت. نفر بعدی.»
اینم از غذامون.
با دنبال کردن صف، کارگراییکافی رو دیدم که اینور وشاید اونور نشسته بودن و کوفت میکردن.
یه لحظه همونجا کاسهیارو به دست خشکم زدگفت و فقط نگاشون کردم.
از این حجمپرید از مسخرگی زبونمطلبکارانه بند اومده بود.
«آخه کی میتونهیارو با خوردن اینبهم آشغال کار کنه؟»
تازه اون موقع دوزاریم افتادکافی که اینایی که اینجا کارشاید میکنن مال انجمن تجاری نیستن.
انجمن اوناکلاً رو استخدامیارو کرده بود.
اگه عضو رسمی انجمنیارو بودن که عمراً همچینگفت کثافتی میدادن به خوردشون.
اینا دقیقاًپرید تهِ تهِقیافه زنجیره غذایی بودن.
یه کم دورترداغون از بقیه نشستم وبیشتر زیر لب غر زدم.
«ببین چهکلاً آشغالی میدنیارو به خوردمون.»
با اینکه آروم غر زده بودم،طلبکارانه کارگرای اطرافم که داشتن غذا میخوردناینم سرشونو آوردن بالا و نگاهم کردن.
هم خواب ازیارو سرم پریده بود، همگفت اشتهام کور شده بود.
کاسه رو گذاشتم کنارم.
همون موقع، یه نفریارو که کاسهش تو دستشگفت بود اومد سمتم و پرسید:
«...نمیخوای اون رو بخوری؟»
دور ریختنش که کارقیافه درستی نبود، برای همینبیفت کاسهم رو دادم دستش.
همونجا جلوی چشمم، محتویات کاسهمکافی رو خالی کرد تو کاسهشاید خودش و برگشت سر جاش.
نشستم و توپرید سکوت غذا خوردنطلبکارانه بقیه رو تماشا کردم.
چشمم افتاد بهپرید یه نفر همون دوربهم و بر، ازش پرسیدم:
«چرا وضع غذا اینطوریه؟»
طرف جواب داد:
«چرا اینقدر تعجب کردی؟ تازهواردی؟»
سرم رو تکون دادم.
«حتی گداهای زیریارو پل هم بهتربهم از این کوفت میکنن.»
یه یارویی که لباسش یه نمه فرق داشتسرم و داشت از اونجا رد میشد، اومد جلو وکارم یه نگاهی به کارگرایی که داشتن غذا میخوردن انداخت.
«کی بود داشت زر میزد؟»
همینطور که نگاه یارو بینشونقیافه میچرخید، کارگرا سرشونو انداختن پاییننفر و به خوردنشون ادامه دادن.
بعد چشمش افتاد به من،طلبکارانه چون تنها کسی بودم کهبعدی سرم رو ننداخته بودم پایین.
نگاه یارو چرخیدداغون سمت کاسهم، بعد دوبارهبیشتر زل زد تو صورتم.
«به غذا اعتراض داری؟ بهتقیافه غذا میدیم، پول میدیم، جای خواببعدی میدیم، بازم زبونت درازه؟ پاشو ببینم.»
همونطور کهکلاً تبر تو دستمقیافه بود، بلند شدم.
یارو باپرید سرش اشارهقیافه کرد و گفت:
«راه بیفت دنبالم.»
«واسه چی؟»
«اگه مشکلی داری برو به رهبر تیم بگو.گفت واسه خودت اینجا غرغر نکن. مگه بهتون نگفتم؟کارگرایی اگه شکایتی دارید، همون موقع دهنتون رو باز کنید.»
افتادم دنبالپرید یارو تاقیافه ببینم کجا میره.
وقتی رسیدیم دم درِکاسههه یه استراحتگاه نسبتاً بزرگ، یاروبپره رو به داخل صدا زد:
«رهبر تیم تاک.»
یه صدایی از تو اومد:
«چیه؟»
«یکی رو آوردمداغون که انگار بهیکم غذا اعتراض داره.»
«بیارش تو.»
یارو برگشتکلاً و دستشیارو رو آورد سمتم.
«تبر رو بده من.»
بعد از اینکه تبرم روکافی گرفت، با اون یکی دستششاید درِ استراحتگاه رو باز کرد.
رفتم تو.
اونجا اونقدر بزرگ بود کهقیافه سی نفر راحت میتونستن توشنفر بخوابن، حتی یه میز هم داشت.
رئیس اونجا هم انگار تازهطلبکارانه از خواب بیدار شده بود واینم با قیافهای شلخته داشت غذا میخورد.
روی میزش یه غذای حسابی چیدهیکم بودن؛ برنج و سوپ، گوشت، سبزیجات،ماهری کلی مخلفات، حتی میوه هم بود.
یارویی که بهش میگفتن رهبر تیمطلبکارانه تاک، همونطور که داشت با چاپستیکهاشاینم غذا میخورد رو به من گفت:
«از کجا استخدامت کردن؟»
یه نگاه بهیارو رهبر تیم تاکبهم انداختم و جواب دادم:
«انجمن تجاری آسمان میانه.»
رهبر تیم تاکپرید سرش رو تکونطلبکارانه داد و گفت:
«حتماً شرایط رو بهت گفتن. به خاطر وضعیت اونایی که استخدامتون کردن،اینم نمیتونیم از برکه عقاب سفید غذا تهیه کنیم. حتماً بهتون گفتن کهخشکم عوضش قراره پول خوبی بهتون بدن. حالا اومدی اینجا از غذا شکایت میکنی؟»
رفتم نزدیکپرید میز وقیافه جواب دادم:
«نمیتونید غذا تهیهداغون کنید، پس اینایکم چیه جلوی توئه؟»
رهبر تیمکلاً تاک زد زیرقیافه خنده و گفت:
«یعنی میگی منمپرید باید همون آشغالی روبهم بخورم که تو میخوری؟»
رفتم جلوتر ویارو از بالا به رهبرگفت تیم تاک خیره شدم.
چاپستیکهاش رو گذاشت زمین، دهنشکافی رو پاک کرد و بعدشاید خنجری که کنارش بود رو برداشت.
«جوجه، اگه نمیخوای کار کنی، میتونی گورت رو گم کنی. اگه از غذا شاکیدنبال هستی، میتونی بزنی به چاک. قبلاً بهتون هشدار داده بودیم. حالا هم بیسروصدا راهتمسخرگی رو بکش و برو. کی بهت گفته جلوی بقیه کارگرا اینطوری زر مفت بزنی؟»
این مرتیکه روانی یهویارو غذا خوردنش رو ولگفت کرد و بلند شد.
من فقط گفتم اشتهاقیافه ندارم، ولی انگار یاروبیفت میخواست با خنجر تهدیدم کنه.
میز دراز روداغون دور زد و خنجربیشتر رو گرفت جلوی صورتم.
خنجر رو از دستش قاپیدم وطلبکارانه با انگشت اشاره و وسط دستاینم چپم، کوبیدم تو سینه رهبر تیم تاک.
بعد از اینکه «هنر یخ»قیافه رو وارد بدنش کردم، با همونبعدی دست چپم جلوی دهنش رو گرفتم.
«هیس.»
اول خنجری که ازشکاسههه گرفته بودم رو گرفتمسرم جلوش تا یکم بترسونمش.
«اگه جیکت دربیاد، این خنجرقیافه رو تا دسته میکنم تونفر حلقت. از صدات خوشم نمیاد.»
صدای همون یارویی کهیارو من رو آورده بودگفت اینجا، از بیرون اومد:
«...رهبر تیم تاک؟»
رفتم سمت در و گفتم:
«بیا تو.»
همین که یارو پرده روقیافه زد کنار و اومد تو،نفر یه کشیده خوابوندم تو گوشش.
با یه صداییارو تقِ بلند، یارو درجاگفت غش کرد و افتاد.
رهبر تیم تاک رو که داشت از تأثیرسرم هنر یخ مثل بید میلرزید، گرفتم و تو حالتکارم خبردار نگهش داشتم، بعد خودم رفتم جای رئیس نشستم.
یه جفت چاپستیک نو از تو ظرفبهم برداشتم و همونطور که زل زده بودم بهکردن رهبر تیم تاک، شروع کردم به خوردن صبحونه-ناهارم.
رنگ از صورتش پریدهیارو بود و همونطور کهگفت سیخ وایساده بود، بیاختیار میلرزید.
موقع غذاپرید خوردن اصلاًقیافه منظره قشنگی نبود.
ولی چون اشتهامداغون باز شده بود،یکم دیگه برام مهم نبود.
یه انجمن تجاریپرید درستوحسابی باید یههمچینطلبکارانه غذایی بده دست آدم.
با یه نگاه بهش میشد فهمید کهبهم مال فرقه شیطانی نیست، بیشتر میخورد یهدنبال مدیر کارگریِ دوزاری از طرف انجمن باشه.
شک داشتم اینیارو حرومزادهها اصلاً حقوقبهم درستوحسابی به کارگرا بدن.
در واقع، این احتمال همکافی بود که همهشون به محض رسیدنآشپز من، به دست خودم نفله بشن.
اونا فقط کارگر ساختمونی بودن،قیافه ولی بازم احتمال زیادی داشتنفر که بشن گوشت دم توپ.
همونطور که داشتمپرید میلمبوندم، رو بهطلبکارانه رهبر تیم تاک گفتم:
«...چطوری باید این کثافت رو بکشم؟ خودت که میدونی تا غذاماینم تموم بشه، تو هم فاتحهت خوندهست. فقط تا وقتی که دارم غذاخشکم میخورم وقت داری نفس بکشی. میخوای چه غلطی بکنی، رهبر تیم تاک؟»
فک رهبر تیم تاک به شدت میلرزید و بهبپره هم میخورد، و همونطور که داشت یه چیزی رودرسته زیر لب منمن میکرد، آب دهنش راه افتاده بود.
وسط غذا خوردن اخم کردم:
«چی داریکلاً بلغور میکنی؟یارو عه-عه-عه... چی؟»
بعد از اینکه تقریباً غذام رو تمومگفت کردم، پاهام رو انداختم رو میز وکردن شروع کردم به پوست کندن یه میوه.
میوه رو جویدمداغون و به رهبریکم تیم تاک گفتم.
«هر بار قیافهت رو میبینم دلم میخواد تاگفت سر حد مرگ کتکت بزنم. انگار هنوز اونکارگرایی خوی شیطانی رو از خودم دور نکردم، نه؟»
«...»
حالا که بهش فکر میکنم، من از اون دسته آدماییم که حتی اگه به روشنضمیری میرسیدم،اینور سرم رو میتراشیدم و میرفتم تو یه معبد، آخرش فقط به خاطر یه جرعه مشروب میشدممیتونه یه راهب مرتد. یا شایدم تو یه دعوا، موهای یه راهب دیگه رو میگرفتم و میکشیدم.
یهو یهوضعیت فکری زدکاسههه به سرم.
لابد راهبا سرشون رویارو میتراشن تا موقع دعواگفت نتونن موهای همدیگه رو بکشن.
آخ، خب، شایدم نه.
همونطور که داشتم میوهم رو میخوردم، یهگفت نگاهی به پشتم انداختم و چشمم افتاد بهکارگرایی چیزی که با یه پارچه پوشونده شده بود.
بلند شدم وداغون پارچه رو زدم کنار.بیشتر زیرش یه صندوقچه بود.
تو صندوقچه پر از سکههایقیافه آهنی معمولی بود که دستهدستهنفر به هم بسته شده بودن.
«عجب پول بادآوردهای. انگار امسال بدجوری تو پول شانس آوردم. احتمالاًبعدی سال دیگه هم همینقدر خوششانسم. مشکل اینجاست که حس میکنم کللحظه شانس زندگیم قراره فقط تو همین یه مورد خلاصه بشه، لعنت بهش...»
اینو زیر لب با خودمطلبکارانه گفتم و بعد نگاهم افتادبعدی به پارچهای که کنار صندوقچه بود.
این یکی پارچهداغون همینطوری روی زمینیکم پهن شده بود.
آخه چرا باید یه پارچه رو زمین پهن باشه؟ حالانفر چه خوی شیطانی رو کنار گذاشته باشم چه نه، من آدمکوفت روانپریشیم، برای همین عمراً نمیتونم از کنار همچین چیزی ساده بگذرم.
یه لگد زدم به لبهی پارچه و کشیدمش کنار.بیفت زیرش، تو یه چالهای که تو زمین کنده بودن، یهنشسته کوزهی کوچیک و مهر و موم شده قایم کرده بودن.
زل زدم به کوزه، بعدطلبکارانه سرم رو آوردم بالا وبعدی به رهبر تیم تاک چشمغره رفتم.
چشماش سریع چرخید سمتکاسههه کوزه و بدنش مثلسرم بید شروع کرد به لرزیدن.
«...»
هیچ حرفکلاً تندی به رهبرقیافه تیم تاک نزدم.
در عوض، کوزهی چالشده روطلبکارانه درآوردم، گذاشتمش روی میز وبعدی مهر و مومش رو شکستم.
توش یهوضعیت پودر خاکستریکاسههه رنگپریده بود.
تو نگاه اولپرید شبیه خاکسترِ یه چیزبهم سوخته به نظر میرسید.
راستش روکلاً بخواید، اصلاًیارو نمیدونستم چه کوفتیه.
با یه قلب پاک و نیت خیر، یهبیفت فنجون آب رو فرو کردم توش و یهاینور کم از پودر رو برداشتم تا بفهمم چیه.
از اونجایی که نگران بودم اگهیکم فقط پودر خالی رو بخوره خفهماهری بشه، با آب کتری قاطیش کردم.
فنجون رو با مچیارو دستم حسابی هم زدم وبیفت رفتم سمت رهبر تیم تاک.
«...این چیه؟»
فک رهبرپرید تیم تاک داشتطلبکارانه به شدت میلرزید.
«من... منوضعیت فقط... دستوراتکاسههه رو اجرا میکردم.»
«نمیدونی چیه؟»
«آره، آره... آره.»
فک رهبر تیمیارو تاک رو چسبیدم وگفت زل زدم تو چشماش.
«هوی، رهبر تیم تاک! به نظرت من شبیه احمقام؟ واقعاً قیافهم شبیه اسکولاست؟نباشم نکنه چون لباسام داغونه فکر کردی هالو گیر آوردی؟ شبیه این هیزمشکنهای دهاتیِجابهجا پشت کوهم؟ قبل از اینکه نظرم عوض بشه بنال. اینو برای کی آوردی؟»
رهبر تیم تاک نتونستیارو جواب بده، برای همین خودمبیفت تا ته خط رو خوندم.
ظاهراً پودری بود که قرارقیافه بود بعد از تموم شدن ساختبعدی و ساز بریزن تو غذای کارگرا.
یه شانس آخر بهش دادم.
«نمیخوای بنالی؟»
«...»
برای آخرین بارپرید زل زدم توطلبکارانه چشمای رهبر تیم تاک.
«عجب شرور بزرگی کشف کردم. تابهم حالا کجا قایم شده بودی تو؟غذامون فوقالعادهست. اینم از رازهای عجیبهی خلقته.»
آبی که با اون پودرکافی قاطی کرده بودم رو ریختمشاید تو حلق رهبر تیم تاک.
با یه صدایپرید قورت دادن، درجا ازبهم دهنش کف زد بیرون.
با اینکه کل بدنش خشکقیافه شده بود، باز هم جوننفر میکند تا اونو تف کنه بیرون.
دستم رو گذاشتم روقیافه دهنش و بالا و پاییننفر رفتن گلوش رو تماشا کردم.
«...اگه فقط یه پودر بیهوشی باشه، زنده میمونی. اگه نه که خب بدشانسی آوردی.ولی به نظر میاد امسال اصلاً تو پول شانس نداری، رهبر تیم تاک. حتماً اینتوش گندکاریها رو کردی تا یه پولی به جیب بزنی. ولی همهش دود شد رفت هوا.»
حرفام تبدیلکلاً به یه مونولوگقیافه یه طرفه شد.
رهبر تیم تاک همونطوریارو که سر پا ایستادهگفت بود، به دیار باقی شتافت.
وقتی چونش رویارو ول کردم، ازبهم پهلو افتاد رو زمین.
دقیقاً همون موقع، مردی که بایکم یه سیلی بیهوشش کرده بودم بهماهری هوش اومد و چشم تو چشم شدیم.
ازش پرسیدم:
«نکنه خیلی آروم زدمت؟»
«...تو دیگه کی هستی؟»
رفتم نزدیکتر تا یه وقت یهو فراربیشتر نکنه. بعد پردهی خیمه رو زدم کنار، تبرظرف رو از رو زمین برداشتم و برگشتم تو.
در حالی که تبریارو تو دستم بود، رفتمگفت سمتش و جواب دادم:
«من لی زاها هستم، رهبرقیافه تیمِ جبهه آزادیبخش بردگان. تونفر کی هستی؟ از انجمن تجاری اومدی؟»
آروم تبر رو بردم بالا.
«هوی، فکر کنم دیگهکاسههه وقتشه جواب بدی... وگرنهسرم میفرستمت پیش رهبر تیم تاک.»
«من مسئولکلاً استخدامِ انجمنیارو تجاریِ آسمان میانیام.»
«مسئول استخدام؟کلاً یعنی تو کارگراقیافه رو جمع کردی؟»
«آره. ازپرید چندتا انجمنقیافه مختلف جمعشون کردیم.»
«برنامهتون این بود کهکاسههه بعد از تموم شدن ساختبپره و ساز، کارگرا رو بکشید؟»
به محض اینکه دیدم مردمک چشماش مثلبهم یه حلزونِ ترسیده لرزید و جوابم رو تأییدکردن کرد، با تبرم انقدر زدمش تا جون داد.
«گور بابای کنارپرید گذاشتن خوی شیطانی وبهم این چرت و پرتا.»
یه رهبر تیم تو جبههطلبکارانه آزادیبخش بردگان، نیازی به اینبعدی حرفای احساسی و سوسولبازیها نداره.
کلماتی که قلمرو رزمی یاکافی وضعیت جسمانیم رو توصیف میکنن،شاید نمیتونن کل زندگیم رو تعریف کنن.
با همون تبر خونی بلند شدم،طلبکارانه صندوقچهی سکههای آهنی رو با یهاینم دستم برداشتم و از خیمه زدم بیرون.
با یه لگد درِ صندوقچه روطلبکارانه باز کردم و به کارگرایی که اینورغذامون و اونور مشغول کار بودن نگاهی انداختم.
اونا همون آدمایی بودن که قراربهم بود روز تموم شدن ساخت این خیمهها،دنبال بعد از خوردن آخرین وعده غذاییشون بمیرن.
نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم.
یه دسته از سکههای آهنی روطلبکارانه برداشتم و یکی از کارگرایی کهاینم همون نزدیک بود رو صدا زدم.
«هوی.»
سکههای آهنیپرید رو پرتقیافه کردم سمت کارگره.
کارگر که سکهها رو با دویکم دستش رو هوا قاپیده بود، با یهنباشم قیافهی هاج و واج زل زد بهم.
بعدش، بقیه کارگرای اونیارو اطراف هم مثل آدمایی کهبیفت تو صف نذریان، ریختن سرم.
دستههای سکه آهنی رویارو درآوردم و به ترتیبِگفت رسیدنشون، دستمزدشون رو دادم.
پول فرقه شیطانی، پول خودمه.
از اینکه مجبور بودم دونه دونهیکم پولشون رو بدم کلافه شدم. برای همیننباشم صندوقچه رو بردم بالا و کوبیدمش زمین.
اون حجم زیاد ازیارو سکههای آهنی تو یه چشمبیفت به هم زدن غیب شد.
کارگرا، در حالی که هرقیافه کدوم یه دسته سکه آهنینفر تو دستشون بود، بهم نگاه کردن.
یه نگاهیپرید به کارگراقیافه انداختم و گفتم:
«شما آزادید.»
«...»
«فرقه شیطانی این بالا نشستن و دارن همهچیز رو مدیریتنفر میکنن. پولاتون رو بگیرید و بزنید به چاک. تو راهبودن فرارتون هر چیز باارزشی هم که دیدید با خودتون ببرید. مرخصید.»
تبر خونیپرید رو گرفتم سمتطلبکارانه اون کارگرای نیمهمبهوت.
«...گفتم مرخصید. تاداغون همهتون رو نکشتمیکم گورتون رو گم کنید.»
کلمهی «زنده موندن» باید مثل برق ازبهم تو ذهن کارگرا گذشته باشه، چون تو یهکردن ثانیه به هر طرفی پخش و پلا شدن.
انگار اون سکههای آهنی توقیافه دستشون، به طور غریزی یه مهارتبعدی سبکی جدید بهشون یاد داده بود.
حتماً زیردستای دیگهای هم برای رهبربهم تیم تاک اینجا بودن، اما ظاهراً قاطیدنبال کارگرا شده بودن و داشتن فرار میکردن.
اصلاً بهوضعیت خودم زحمتکاسههه ندادم بیفتم دنبالشون.
آخه چطور جرئت کردنیارو جلو چشم من خیمهگفت بزنن و پرچم بکارن؟
با تبرم پریدم رو هواقیافه و تمام پرچمهایی که اینور وبعدی اونور کاشته بودن رو جمع کردم.
یه لحظه بعد، شش هفتتا پرچم رو دسته کردم،نفر انداختم رو دوشم و خیمههایی که به دستور فرقهنشسته شیطانی در حال ساخت بودن رو به آتیش کشیدم.
حتماً یه حرومزادهی باهوش داشته نقشهای میکشیدهبیشتر تا بتونه با من تو شرایط برابرولی بجنگه، اما دیگه نیازی نبود برم دنبال جزئیاتش.
نقشهشون هر کوفتی کهیارو بود، الان همراه باگفت خیمهها تو شعلههای آتیش میسوخت.
به اینکلاً میگن یهیارو حمله آتیشی حسابی.
نمیدونستم جنوب شرقی کدوم طرفه، برایبهم همین نمیتونستم مطمئن بشم که آیاغذامون باد جنوب شرقی داره میوزه یا نه.
پرچمهای انجمن رو انداختم روکافی دوشم و بعد از مدتها،شاید سوختن یه خونه رو تماشا کردم.
یه دلی از عزا درآوردم، چندتا بردهبهم رو آزاد کردم و بعد از یه مدتکردن طولانی، تونستم یه آتیشسوزی حسابی رو تماشا کنم.
یه تیر و سه نشون.
به نظرپرید میاد قلمرو منطلبکارانه واقعاً بالاتر رفته.