چپتر 157: شیطان سم در زندگی قبلی، یک سوزن فولادی بیرون کشید
0«دکتر.»
«بله.»
نگاهی به مویونگ بک انداختم و گفتم: «تو فکربندازیم اینم که بریزم تو گروه کلاغ بزرگ و یهانداخت درس حسابی به رهبرشون بدم. به نظرت بهترین راهش چیه؟»
«همم.»
مویونگ بک در حالی که چونهاش رو گرفته بود، یهآدم کم فکر کرد و گفت: «رهبر فرقه، مگه قرار نبود منبرد و شما بریم داخل و همهچیز رو با خاک یکسان کنیم؟»
«اون مال وقتیهادامه که هیچ چارهمیبینم دیگهای نداشته باشیم.»
با دقتنبوده به مویونگتکون بک خیره شدم.
سریع حرفش رو ادامه داد:
«آها، میبینم که اینطور نبوده.»
سرم رو تکون دادم.
«نمیتونیم همینجوری سرمون رو بندازیم پاییننمیتونیم و بریم تو. من که مشکلی ندارم،ولی ولی تو چی دکتر؟ حالت خوب میمونه؟»
مویونگ بک نگاهی به رزمیکار گروههمینطوره کلاغ بزرگ انداخت که از اثراتوادارش هنر یخ داشت به خودش میلرزید.
«در این صورت، بایددیوار از گروگان استفاده کنیمشبیه تا راه رو نشونمون بده...»
سرم روحرفش به نشونهداد منفی تکون دادم.
«دیدن یه گروگان فقط باعث میشه گروههمینجوری کلاغ بزرگ بیشتر هار بشن. در اون صورتخوب بازم همون آش و همون کاسه است، دکتر.»
«درسته.»
«اگه فقط به درمون و مراقبت از مریضا بپردازی، به اینجورمستِ چیزا عادت میکنی و تبدیل به یه دکتر عالی میشی، ولیبشین معنیش این نیست که به همه کثافتکاریهای دنیا هم عادت میکنی.»
«دقیقاً همینطوره.»
«فعلاً اون مرتیکه رو ببر پای اون دیوار وادارش کن وایسه. یهندارم کاری کن شبیه گداها یا یه آدم مستِ پاتیل به نظر برسه. اونصورت برای گروه کلاغ بزرگ پشیزی ارزش نداره، پس به درد ما هم نمیخوره.»
مویونگ بک رزمیکار گروهدنیا کلاغ بزرگ رو بردمرتیکه پای دیوار و گفت: «بشین.»
به مویونگ بک گفتم:دیوار «نقاط طب سوزنیش رو بزن.گداها نقطه طب سوزنی لالی رو.»
«چشم.»
مویونگ بک بدون اینکهتکون کلمهای شکایت کنه، بهسرمون نقاط طب سوزنیش ضربه زد.
تازه اون موقع بود که بههمینطوره دروازه اصلی گروه کلاغ بزرگ نگاهوادارش کردم و بهش گفتم: «بزن بریم.»
رفتم سمت دروازه اصلی گروهوادارش کلاغ بزرگ در اون طرفآدم خیابون و با دستم در زدم.
تق، تق، تق!
مویونگ بکنبوده از کنارمتکون زمزمه کرد:
«...میخوای همینجوریهمه راستراست راهدنیا بیفتی بری تو؟»
«خفه شو.»
«...»
هیچ جوابی نیومد،سرم برای همین ایننمیتونیم بار محکمتر در زدم.
دروازه اصلی با شتاب بازدقیقاً شد و یه مرد سرپای تا پای من رو برانداز کرد.
«کی...»
یه نگاه به مویونگ بک انداختم و بعد با قیافهایتکون خونسرد گفتم: «من محافظ لی زاها از آژانس اسکورت خورشیدحالت تابان هستم. ایشون هم محافظ مویونگ بک هستن. رهبرتون اینجاست؟»
مرد بانبوده دهن بازتکون بهمون خیره شد.
«آه...»
دروازه رو هل دادم، واردوادارش محوطه گروه کلاغ بزرگ شدم ومستِ جوری سینجیمش کردم که انگار طلبکارم:
«پرسیدم رهبرتون اینجاست یا نه.»
مرد با لحنی دستپاچه گفت:دادم «نه، ما داریم پول روپایین آماده میکنیم، شما چطور تونستین...»
«من با تو هیچدنیا کاری ندارم. بگو رهبرتون گورشببر رو گم کنه بیاد بیرون.»
وقتم رو برای حرف زدن باوایسه یه زیردست حروم نکردم و با قدمهاینظر بلند به سمت تالار بزرگ راه افتادم.
مردی که دنبالمادامه میاومد با صدایمیبینم بلند داد زد:
«محافظهای آژانسنبوده اسکورت خورشیدتکون تابان اومدن!»
اون زیردست احمقکثافتکاریهای خودش هویت ماهمینطوره رو تأیید کرده بود.
مویونگ بک با دستپاچگی سرش رووایسه به این طرف چرخوند و درپاتیل عوض شروع کرد به بررسی اطراف.
رزمیکارها از همهجا بیرونداد میریختن، اما با دیدننبوده ما نتونستن حرف زیادی بزنن.
هر چی باشه، اینتکون گروه کلاغ بزرگ بودسرمون که گند بالا آورده بود.
تو یه چشم به هم زدن رسیدم جلوی تالارببر بزرگ و با اعتماد به نفسی در حد یهمستِ مأمور مالیاتبگیر، درها رو با هر دو دستم باز کردم.
«رهبر گروهببر کلاغ بزرگ!دیوار کدوم گوری هستی؟»
تالار بزرگ خالی بود.
مستقیم رفتم تو و بدوندادم اینکه سؤالی بپرسم، همون اول کارمشکلی رفتم و روی صندلی افتخاری نشستم.
«محافظ مویونگ، بشین.»
«چشم.»
چند تا از نوچهها سرکآها کشیدن، یه نگاهی به اطرافتکون انداختن و بعد غیبشون زد.
همون موقع، مردی که به نظر میرسید یهسرمون مدیر ردهمیانی باشه وارد تالار بزرگ شد و میخواسترزمیکار یه مشت چرتوپرت بلغور کنه، اما جلوش رو گرفتم.
«خفه خون بگیر!»
عمداً انرژی درونی رو با صداموایسه قاطی کرده بودم، برای همین مثلپاتیل رعد و برق تو تالار پیچید.
«...»
مردی که تازه واردتکون شده بود خشکش زدسرمون و بهم خیره موند.
اخمهام رو توکثافتکاریهای هم کشیدم و گفتم:فعلاً «بگو رهبرتون بیاد بیرون.»
«آه، چشم.»
وقتی دوباره با مویونگ بکآها تو تالار بزرگ تنها شدیم،تکون قضیه رو براش توضیح دادم:
«اول، از اسم آژانس اسکورت خورشید تابان استفاده میکنیم تا بیایم تو. بعد، باحالت صدایی که با انرژی درونی قاطی شده اون یارو ردهمیانیه رو میترسونیم... و مستقیم میریمراه سراغ رهبر. اینجوری خیلی سریعتر از اینه که با یه گروگان بیایم تو، مگه نه؟»
مویونگ بک سر تکون داد.
«دقیقاً همینطوره. شماپای آژانس اسکورت خورشیدوایسه تابان رو فراموش نکردید.»
منم سرم رو تکون دادم.
«اونا که همه محافظهای آژانس اسکورت خورشید تابان رو نمیشناسن. پس فقط با بلوفحالت زدن راهمون رو باز میکنیم. شاید به این گیر بدن که لباسامون شبیه محافظهایاستفاده آژانس نیست، ولی در نهایت ما که مقصر نیستیم. با اعتماد به نفس رفتار کن.»
«با اعتماد به نفس.»
«با اعتمادببر به نفسدیوار و قاطعیت.»
مویونگ بکحرفش این قسمت آخرآها رو تکرار نکرد.
برای مدت کوتاهی توتکون تالار بزرگ منتظر رهبرسرمون گروه کلاغ بزرگ موندیم.
هوانگ گائو،ببر رهبر گروهدیوار کلاغ بزرگ.
سی و دو ساله.
اون در حال حاضر تمام تمرکزش رو روی گردش چیپایین مداوم گذاشته بود تا قدرت اولین داروی معنوی رو کههنر تو عمرش کوفت کرده بود، کاملاً به انرژی درونی تبدیل کنه.
مخصوصاً امروز، احساس میکرد اگه بتونه از این مرحلهببر حیاتی عبور کنه، میتونه قلمرو هنر رزمیای رو کهمستِ در حال تزکیهاش بود، یه سطح دیگه ارتقا بده.
البته، میدونست که بالا کشیدن ریشه طولکاری عمر صد ساله که آژانس اسکورت خورشیدبرسه تابان داشت حملش میکرد، براش دردسرساز میشه.
با این حال، با خودش فکر میکرد که وقتیسرم داروی معنوی رو مصرف کنه و هنرهای رزمیاش پیشرفت کنه،ولی میتونه یه تنه از پس آژانس اسکورت خورشید تابان بربیاد.
در نهایت، تو موریمتکون بیشتر مسائل با مهارتهایسرمون رزمی حل و فصل میشد.
البته، محض احتیاط داشت پول هم جمع میکردمرتیکه تا اگه اثرات ریشه طول عمر صد سالهگداها کمتر از حد انتظارش بود، دستش خالی نمونه.
هوانگ گائو، رهبر گروه کلاغوادارش بزرگ، همیشه تو رسیدگی بهآدم امور موریم وسواس به خرج میداد.
ناگهان، در حالی که داشت تو اقامتگاهشاینطور در اعماق محوطه گروه کلاغ بزرگ گردشسرمون چی انجام میداد، متوجه سروصدای بیرون شد.
«یه نفر اومده. آژانس اسکورت خورشید تابان؟همینجوری هر کی که هست، فقط یه کمحالت معطلشون کنید. کارم دیگه داره تموم میشه.»
مطمئن بود که وقتی گردشدقیقاً چی رو تموم کنه، میتونهپای با مهارتهاش قضیه رو فیصله بده.
رهبر هوانگ با فراموشدیوار کردن هیاهوی بیرون، دوباره رویگداها گردش چی خودش تمرکز کرد.
یه قطره عرقادامه از روی صورت خشناینطور و محتاطش پایین چکید.
از بیرون اقامتگاهسرم رهبر، صدای مورد اعتمادترینهمینجوری زیردستش به گوش رسید:
«رهبر، عذر میخوام. آدمای آژانسدقیقاً اسکورت خورشید تابان سرزده ریختنپای تو. فکر کنم باید بیاین بیرون.»
رهبر هوانگ تو وضعیتیدیوار بود که اصلاً نمیتونستشبیه دهنش رو باز کنه.
«...»
«میخواین فعلاً بندازمشون بیرون؟»
«...»
«سعی میکنم باپای حرف زدن باهاشون یهکاری کم وقت بخرم. رهبر.»
تو همون لحظه، رهبرداد هوانگ چشماش رو بازنبوده کرد و زد زیر خنده.
«...هاهاهاهاها!»
عجب حس رهاییبخشی!
رهبر هوانگ بعد از تکمیل گردش چی،کاری هر دو دستش رو تا روی دانتینبرسه پایین آورد و نفس عمیقی بیرون داد.
سه روز تمام رو بدون آب و غذا و خواب گذروندهدادم بود و فقط به گردش چی چسبیده بود، و در نتیجه،میمونه قلمرو هنر قلب زرشکی که داشت تزکیه میکرد، بالاتر رفته بود.
رهبر هوانگنبوده گفت: «میتونی دردادم رو باز کنی.»
به محض اینکه زیردستش در رو بازفعلاً کرد و حالت چهره رهبر رو دید،کاری سریع زانو زد و گفت: «رهبر، تبریک میگم!»
رهبر هوانگ با حالتی ازوادارش خود راضی ریشش را نوازشآدم کرد و گفت: «کیا اومدن؟»
«دو تا محافظ جوون از آژانسمیبینم اسکورت خورشید تابان اومدن. خیلی همنمیتونیم پررو و از خود راضی رفتار میکنن.»
رهبر هوانگ قاهقاه خندید و گفت: «جون پیونگ، دیگهبندازیم نیازی نیست از امثال آژانس اسکورت خورشید تابان بترسیم.انداخت خودم شخصاً حساب اون رهبر محافظانِ گستاخ، سون رو میرسم.»
مردی که جون پیونگ نام داشت،همینطوره با چهرهای درخشان جواب داد: «باوادارش تمام وفاداریم در خدمتتون هستم، رهبر!»
رهبر هوانگ سر تکان داد.
«پس بالاخره یهادامه همچین فرصت مقدریمیبینم نصیب منم شد. بریم.»
رهبر هوانگ از جایش بلند شد،نمیتونیم شمشیر را از روی میز چنگ زدولی و به سمت تالار بزرگ راه افتاد.
داشتم تو تالار بزرگ باوادارش مویونگ بک گپ میزدم که دیدممستِ یه حرومزاده روانی خندهکنان پیداش شد.
«هاهاهاها...»
پلک زدم و به مردیدادم که حدس میزدم همون رهبرپایین گروه کلاغ بزرگ باشه، خیره شدم.
مردک که انگار اعتماد به نفسهمینطوره از سر و روش میبارید، روی صندلیوایسه رهبر نشست و به ما نگاه کرد.
«من هوانگ گائوپای هستم. گفتید از آژانسکاری اسکورت خورشید تابان اومدید.»
سرم را تکان دادم.
«رهبر هوانگ...»
رهبر گروه کلاغ بزرگ دستش را بالا آورد، حرفم را قطع کرد و گفت:کاری «هیچ علاقهای ندارم بدونم شما دو تا کی هستید. برگردید و رهبر محافظان، سون جوپیونگبشین رو بیارید. فرستادن دو تا محافظ ساده برای تحقیر کردن من، چقدر مسخره و ناخوشاینده.»
«نه...»
«ساکت.»
سریع بهنبوده مویونگ بکتکون نگاه کردم.
او هم به من نگاه کرد، بعد بهمرتیکه رهبر هوانگ چشمغره رفت و گفت: «هوی رهبر هوانگ،آدم حداقل حرفمون رو بشنو. این چه طرز برخورد بیادبانهایه؟»
خوشبختانه، رهبر هوانگپای داشت کمکم روی اعصابکاری مویونگ بک راه میرفت.
به امید اینکه رهبر هوانگآها بیشتر مویونگ بک رو تحریکتکون کنه، با لحن مودبانهای گفتم:
«رهبر هوانگ، اگه قراره پول ریشه طول عمر صد ساله رو بپردازید، باید این کار رو به روشیانداخت قانونی و از بودجه گروه کلاغ بزرگ انجام بدید. شنیدم با دزدی از جاهایی مثل مسافرخونهها دارید پولباعث جمع میکنید. به نظرتون این کار درستیه؟ این کار شرافت آژانس اسکورت خورشید تابان رو هم لکهدار میکنه.»
رهبر هوانگ لبخند زد.
«آه، پس برایپای بحث کردن سروایسه این موضوع اومدید اینجا؟»
«دقیقاً.»
رهبر هوانگ، انگار که اصلاًدادم موضوع مهمی نباشد، به مردی کهمشکلی کنارش ایستاده بود گفت: «جون پیونگ.»
«بله، رهبر.»
«راسته که داریپای اینطوری برای ماوایسه پول جمع میکنی؟»
«عذر میخوام.»
«دیگه نیازی نیست اینطوری پولدادم جمع کنی. خودم شخصاً حلش میکنم،مشکلی پس دیگه از تاجرها پول نگیر.»
«فهمیدم.»
رهبر هوانگببر به مندیوار نگاه کرد.
«همین کافیه؟»
لبخند زدمنبوده و سرمتکون را تکان دادم.
رهبر هوانگ به مویونگ بک نگاه کرد ومرتیکه گفت: «حالا دیگه از این چرت و پرتهاگداها به خوردم ندید. برید و رهبر محافظانتون رو بیارید.»
رهبر هوانگ جوری که انگاروادارش کارش تمام شده باشد، حرفش رامستِ زد و از جایش بلند شد.
ابروهای مویونگحرفش بک درداد هم گره خورد.
«رهبر هوانگ، بشین.»
با دیدن قیافهکثافتکاریهای مویونگ بک، فکریهمینطوره از ذهنم عبور کرد.
واقعاً، اگه هر آدم حسابیایوادارش رو بندازی وسط موریم، خودشآدم کمکم رد میده و دیوونه میشه.
هرچی بیشتر ذهن آدمهاداد رو بخونی، افکارشون چندشآورتر میشهسرم و تحملش رو سختتر میکنه.
مویونگ بک به رهبر هوانگ گفت: «رهبر هوانگ، مگه آژانس اسکورت خورشید تابان با همین که فقط ازتانداخت خواستن پول جنس دزدیده شده رو پس بدی، لطف بزرگی در حقت نکردن؟ چطور میتونی اینقدر پررو باشی؟باعث نکنه فکر کردی با خوردن اون ریشه طول عمر صد ساله، یه فرصت مقدر و الهی گیرت اومده؟»
رهبر هوانگ با خندهدنیا گفت: «شما محافظهای جوجه واقعاًببر من رو اینقدر مضحک میبینید؟»
بعد از اینکه مطمئن شدموادارش نگاه مویونگ بک داره کمکم تغییرمستِ میکنه، دستم رو بردم داخل کتم.
«خیلی خب. وقتگذرونی دیگه تمومه.»
خنجر وزغ درخشان رو ازدادم کتم درآوردم، کوبیدمش روی میزپایین و به رهبر هوانگ گفتم: «...بشین.»
نگاه رهبر هوانگ بهدنیا سمت خنجر چرخید ومرتیکه بعد روی من قفل شد.
«مرد جوان...»
«بشین سر جاتادامه حرومزاده. البته اگهمیبینم خیلی عجله نداری بمیری.»
«...»
تازه اونجا بود که رهبر هوانگ با حس کردنببر اینکه یه جای کار میلنگه، نگاهی بین ما دومستِ تا رد و بدل کرد و دوباره سر جایش نشست.
«شما ازببر آژانس اسکورت خورشیدوادارش تابان نیستید، درسته؟»
رهبر هوانگ با چشمانش به مردی که جوننبوده پیونگ نام داشت اشارهای کرد و او هم بامشکلی قدمهای بلند به سمت بیرون تالار بزرگ راه افتاد.
به نظرنبوده میرسید میخواد زیردستهادادم رو خبر کنه.
مویونگ بک دستش رو برددقیقاً تو کتش و با صدایپای بمی به جون پیونگ گفت: «وایسا.»
مویونگ بک یک سوزن فولادی ازوایسه یه جعبه بلند درآورد و خیلیپاتیل سبک اون رو روی میز فرو کرد.
مویونگ بک به جونداد پیونگ چشمغره رفت ونبوده گفت: «تو، همونجا بمون.»
هالهاش جوری بود که انگار اگه طرف تکونسرمون میخورد، سوزن فولادی رو پرت میکرد، برای همین مردیرزمیکار که جون پیونگ نام داشت سر جایش خشکش زد.
رهبر هوانگ درکثافتکاریهای حالی که شانههایشهمینطوره را بالا میانداخت، خندید.
«چقدر مسخره. هوی، تو...»
رهبر هوانگحرفش دست راستشداد را بالا آورد.
شاید به خاطر اینکه هنر رزمینمیتونیم یانگ افراطی رو تزکیه کرده بود، کفولی دستش خیلی سریع به رنگ قرمز دراومد.
رهبر هوانگ از ما پرسید: «دارید سعیفعلاً میکنید با من دعوا راه بندازید؟ اونمکاری اینجا، تو تالار بزرگ گروه کلاغ بزرگ؟»
شستم رو کشیدمپای روی انگشت میانیموایسه و صدای بشکن درآوردم.
روی بشکن سوم،ادامه بخور شکوفه شعلهمیبینم رو تزریق کردم.
درست مثل ابزار احتراقی که ناگهان آتش بگیره، صدای غریدنپایین شعلهای بلند شد و شعلهای درخشان و سرخرنگ به شکل یهداشت گل، چند بار دور نوک انگشتم پیچید و بعد ناپدید شد.
با دست چپم گوشم رو تمیز کردم ومرتیکه جواب دادم: «چی گفتی؟ صدات رو خوب نشنیدم.گداها صدای پارس سگ بود؟ تو هم شنیدی دکتر مویونگ؟»
مویونگ بک جوابپای داد: «آره، یهوایسه سگ احمق پارس کرد.»
به رهبر هوانگ زلداد زدم و گفتم: «تونبوده بودی داشتی پارس میکردی؟»
«...»
نگاهی سر تا پای رهبر هوانگ انداختم ومرتیکه برای لحظهای کوتاه وانمود کردم دارم فکر میکنم کهآدم بخور شکوفه شعله رو روش خالی کنم یا نه.
«دارم ازتببر میپرسم. تو بودیوادارش داشتی پارس میکردی؟»
رهبر هوانگ سریع دستش رو عقبمیبینم کشید و به بخور شکوفه شعلهنمیتونیم که ایجاد کرده بودم خیره شد.
این مرتیکه نهایتاً در سطحی بود که میتونست مرکز کف دستش رو با چیحالت یانگ افراطی قرمز کنه، در حالی که من همین الان تکنیکی رو به نمایشاستفاده گذاشته بودم که تو اصطلاحات شمشیرزنی، با ساطع کردن چی شمشیرِ یانگ افراطی برابری میکرد.
مگه اینکه کاملاً احمق باشه،دقیقاً وگرنه چارهای جز این نداشتپای که متوجه اختلاف سطحمون بشه.
رهبر هوانگببر گفت: «اهم، شماوادارش از کجا اومدید؟»
با تغییر به این راحتیِآها رفتار رهبر هوانگ، قیافه مویونگتکون بک هم کمی در هم رفت.
به رهبر هوانگ چشمغرهتکون رفتم و گفتم: «من لیبندازیم زاها از فرقه هائو هستم.»
مویونگ بک چشمانش رو ریز کرد،همینطوره بعد به رهبر هوانگ خیره شدوادارش و گفت: «مویونگ بک از فرقه هائو.»
خطاب به رهبرپای هوانگ که حالا زبونشکاری بند اومده بود، گفتم:
«پول ریشه طول عمر صد ساله که به آژانس اسکورت خورشید تابان بدهکاری، یه مبلغ اضافه برای نشون دادن عذرخواهیت به آژانسمیمونه اسکورت خورشید تابان، حق حسابی که اخیراً از مسافرخونهها و مغازهها اخاذی کردی، یه مبلغ غرامت برای تسکین قلب تاجرانی که دچار اضطرابهار و عذاب روحی شدن، و خسارتِ درافتادن با یه مسافرخونه که متعلق به فرقه هائو بوده. همین الان همهشون رو بیار بذار جلوم.»
رهبر هوانگنبوده برای لحظهایتکون ساکت موند.
«...صبرم رو امتحان نکن. تا وقتی دارم با زبون خوش میخوام،دیوار بیارشون. اگه نمیخوای، پس بیا جلو. رهبر گروه کلاغ بزرگ روبرای تا حد مرگ کتک میزنم، جاش رو میگیرم و خودم برشون میدارم.»
با تموم شدنپای حرفم، مویونگ بک بهکاری رهبر هوانگ نگاه کرد.
«تو، میخوای چه غلطی بکنی؟»
نگاهم بانبوده نگاه مویونگ بکدادم تلاقی کرد و...
هر دومونهمه همزمان نیشموندنیا باز شد.