---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 157: شیطان سم در زندگی قبلی، یک سوزن فولادی بیرون کشید • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 157: شیطان سم در زندگی قبلی، یک سوزن فولادی بیرون کشید

0

«دکتر.»

«بله.»

نگاهی به مویونگ بک انداختم و گفتم: «تو فکر‌بندازیم​ اینم که بریزم تو گروه کلاغ بزرگ و یه‌انداخت​ درس حسابی به رهبرشون بدم. به نظرت بهترین راهش چیه؟»

«همم.»

مویونگ بک در حالی که چونه‌اش رو گرفته بود، یه‌آدم​ کم فکر کرد و گفت: «رهبر فرقه، مگه قرار نبود من‌برد​ و شما بریم داخل و همه‌چیز رو با خاک یکسان کنیم؟»

«اون مال وقتیه‌ادامه​ که هیچ چاره‌می‌بینم​ دیگه‌ای نداشته باشیم.»

با دقت‌نبوده​ به مویونگ‌تکون​ بک خیره شدم.

سریع حرفش رو ادامه داد:

«آها، می‌بینم که این‌طور نبوده.»

سرم رو تکون دادم.

«نمی‌تونیم همین‌جوری سرمون رو بندازیم پایین‌نمی‌تونیم​ و بریم تو. من که مشکلی ندارم،‌ولی​ ولی تو چی دکتر؟ حالت خوب می‌مونه؟»

مویونگ بک نگاهی به رزمی‌کار گروه‌همین‌طوره​ کلاغ بزرگ انداخت که از اثرات‌وادارش​ هنر یخ داشت به خودش می‌لرزید.

«در این صورت، باید‌دیوار​ از گروگان استفاده کنیم‌شبیه​ تا راه رو نشونمون بده...»

سرم رو‌حرفش​ به نشونه‌داد​ منفی تکون دادم.

«دیدن یه گروگان فقط باعث میشه گروه‌همین‌جوری​ کلاغ بزرگ بیشتر هار بشن. در اون صورت‌خوب​ بازم همون آش و همون کاسه است، دکتر.»

«درسته.»

«اگه فقط به درمون و مراقبت از مریضا بپردازی، به این‌جور‌مستِ​ چیزا عادت می‌کنی و تبدیل به یه دکتر عالی میشی، ولی‌بشین​ معنیش این نیست که به همه کثافت‌کاری‌های دنیا هم عادت می‌کنی.»

«دقیقاً همین‌طوره.»

«فعلاً اون مرتیکه رو ببر پای اون دیوار وادارش کن وایسه. یه‌ندارم​ کاری کن شبیه گداها یا یه آدم مستِ پاتیل به نظر برسه. اون‌صورت​ برای گروه کلاغ بزرگ پشیزی ارزش نداره، پس به درد ما هم نمی‌خوره.»

مویونگ بک رزمی‌کار گروه‌دنیا​ کلاغ بزرگ رو برد‌مرتیکه​ پای دیوار و گفت: «بشین.»

به مویونگ بک گفتم:‌دیوار​ «نقاط طب سوزنیش رو بزن.‌گداها​ نقطه طب سوزنی لالی رو.»

«چشم.»

مویونگ بک بدون اینکه‌تکون​ کلمه‌ای شکایت کنه، به‌سرمون​ نقاط طب سوزنیش ضربه زد.

تازه اون موقع بود که به‌همین‌طوره​ دروازه اصلی گروه کلاغ بزرگ نگاه‌وادارش​ کردم و بهش گفتم: «بزن بریم.»

رفتم سمت دروازه اصلی گروه‌وادارش​ کلاغ بزرگ در اون طرف‌آدم​ خیابون و با دستم در زدم.

تق، تق، تق!

مویونگ بک‌نبوده​ از کنارم‌تکون​ زمزمه کرد:

«...می‌خوای همین‌جوری‌همه​ راست‌راست راه‌دنیا​ بیفتی بری تو؟»

«خفه شو.»

«...»

هیچ جوابی نیومد،‌سرم​ برای همین این‌نمی‌تونیم​ بار محکم‌تر در زدم.

دروازه اصلی با شتاب باز‌دقیقاً​ شد و یه مرد سر‌پای​ تا پای من رو برانداز کرد.

«کی...»

یه نگاه به مویونگ بک انداختم و بعد با قیافه‌ای‌تکون​ خونسرد گفتم: «من محافظ لی زاها از آژانس اسکورت خورشید‌حالت​ تابان هستم. ایشون هم محافظ مویونگ بک هستن. رهبرتون اینجاست؟»

مرد با‌نبوده​ دهن باز‌تکون​ بهمون خیره شد.

«آه...»

دروازه رو هل دادم، وارد‌وادارش​ محوطه گروه کلاغ بزرگ شدم و‌مستِ​ جوری سین‌جیمش کردم که انگار طلبکارم:

«پرسیدم رهبرتون اینجاست یا نه.»

مرد با لحنی دستپاچه گفت:‌دادم​ «نه، ما داریم پول رو‌پایین​ آماده می‌کنیم، شما چطور تونستین...»

«من با تو هیچ‌دنیا​ کاری ندارم. بگو رهبرتون گورش‌ببر​ رو گم کنه بیاد بیرون.»

وقتم رو برای حرف زدن با‌وایسه​ یه زیردست حروم نکردم و با قدم‌های‌نظر​ بلند به سمت تالار بزرگ راه افتادم.

مردی که دنبالم‌ادامه​ می‌اومد با صدای‌می‌بینم​ بلند داد زد:

«محافظ‌های آژانس‌نبوده​ اسکورت خورشید‌تکون​ تابان اومدن!»

اون زیردست احمق‌کثافت‌کاری‌های​ خودش هویت ما‌همین‌طوره​ رو تأیید کرده بود.

مویونگ بک با دستپاچگی سرش رو‌وایسه​ به این طرف چرخوند و در‌پاتیل​ عوض شروع کرد به بررسی اطراف.

رزمی‌کارها از همه‌جا بیرون‌داد​ می‌ریختن، اما با دیدن‌نبوده​ ما نتونستن حرف زیادی بزنن.

هر چی باشه، این‌تکون​ گروه کلاغ بزرگ بود‌سرمون​ که گند بالا آورده بود.

تو یه چشم به هم زدن رسیدم جلوی تالار‌ببر​ بزرگ و با اعتماد به نفسی در حد یه‌مستِ​ مأمور مالیات‌بگیر، درها رو با هر دو دستم باز کردم.

«رهبر گروه‌ببر​ کلاغ بزرگ!‌دیوار​ کدوم گوری هستی؟»

تالار بزرگ خالی بود.

مستقیم رفتم تو و بدون‌دادم​ اینکه سؤالی بپرسم، همون اول کار‌مشکلی​ رفتم و روی صندلی افتخاری نشستم.

«محافظ مویونگ، بشین.»

«چشم.»

چند تا از نوچه‌ها سرک‌آها​ کشیدن، یه نگاهی به اطراف‌تکون​ انداختن و بعد غیبشون زد.

همون موقع، مردی که به نظر می‌رسید یه‌سرمون​ مدیر رده‌میانی باشه وارد تالار بزرگ شد و می‌خواست‌رزمی‌کار​ یه مشت چرت‌وپرت بلغور کنه، اما جلوش رو گرفتم.

«خفه خون بگیر!»

عمداً انرژی درونی رو با صدام‌وایسه​ قاطی کرده بودم، برای همین مثل‌پاتیل​ رعد و برق تو تالار پیچید.

«...»

مردی که تازه وارد‌تکون​ شده بود خشکش زد‌سرمون​ و بهم خیره موند.

اخم‌هام رو تو‌کثافت‌کاری‌های​ هم کشیدم و گفتم:‌فعلاً​ «بگو رهبرتون بیاد بیرون.»

«آه، چشم.»

وقتی دوباره با مویونگ بک‌آها​ تو تالار بزرگ تنها شدیم،‌تکون​ قضیه رو براش توضیح دادم:

«اول، از اسم آژانس اسکورت خورشید تابان استفاده می‌کنیم تا بیایم تو. بعد، با‌حالت​ صدایی که با انرژی درونی قاطی شده اون یارو رده‌میانیه رو می‌ترسونیم... و مستقیم می‌ریم‌راه​ سراغ رهبر. این‌جوری خیلی سریع‌تر از اینه که با یه گروگان بیایم تو، مگه نه؟»

مویونگ بک سر تکون داد.

«دقیقاً همین‌طوره. شما‌پای​ آژانس اسکورت خورشید‌وایسه​ تابان رو فراموش نکردید.»

منم سرم رو تکون دادم.

«اونا که همه محافظ‌های آژانس اسکورت خورشید تابان رو نمی‌شناسن. پس فقط با بلوف‌حالت​ زدن راهمون رو باز می‌کنیم. شاید به این گیر بدن که لباسامون شبیه محافظ‌های‌استفاده​ آژانس نیست، ولی در نهایت ما که مقصر نیستیم. با اعتماد به نفس رفتار کن.»

«با اعتماد به نفس.»

«با اعتماد‌ببر​ به نفس‌دیوار​ و قاطعیت.»

مویونگ بک‌حرفش​ این قسمت آخر‌آها​ رو تکرار نکرد.

برای مدت کوتاهی تو‌تکون​ تالار بزرگ منتظر رهبر‌سرمون​ گروه کلاغ بزرگ موندیم.

هوانگ گائو،‌ببر​ رهبر گروه‌دیوار​ کلاغ بزرگ.

سی و دو ساله.

اون در حال حاضر تمام تمرکزش رو روی گردش چی‌پایین​ مداوم گذاشته بود تا قدرت اولین داروی معنوی رو که‌هنر​ تو عمرش کوفت کرده بود، کاملاً به انرژی درونی تبدیل کنه.

مخصوصاً امروز، احساس می‌کرد اگه بتونه از این مرحله‌ببر​ حیاتی عبور کنه، می‌تونه قلمرو هنر رزمی‌ای رو که‌مستِ​ در حال تزکیه‌اش بود، یه سطح دیگه ارتقا بده.

البته، می‌دونست که بالا کشیدن ریشه طول‌کاری​ عمر صد ساله که آژانس اسکورت خورشید‌برسه​ تابان داشت حملش می‌کرد، براش دردسرساز میشه.

با این حال، با خودش فکر می‌کرد که وقتی‌سرم​ داروی معنوی رو مصرف کنه و هنرهای رزمی‌اش پیشرفت کنه،‌ولی​ می‌تونه یه تنه از پس آژانس اسکورت خورشید تابان بربیاد.

در نهایت، تو موریم‌تکون​ بیشتر مسائل با مهارت‌های‌سرمون​ رزمی حل و فصل می‌شد.

البته، محض احتیاط داشت پول هم جمع می‌کرد‌مرتیکه​ تا اگه اثرات ریشه طول عمر صد ساله‌گداها​ کمتر از حد انتظارش بود، دستش خالی نمونه.

هوانگ گائو، رهبر گروه کلاغ‌وادارش​ بزرگ، همیشه تو رسیدگی به‌آدم​ امور موریم وسواس به خرج می‌داد.

ناگهان، در حالی که داشت تو اقامتگاهش‌این‌طور​ در اعماق محوطه گروه کلاغ بزرگ گردش‌سرمون​ چی انجام می‌داد، متوجه سروصدای بیرون شد.

«یه نفر اومده. آژانس اسکورت خورشید تابان؟‌همین‌جوری​ هر کی که هست، فقط یه کم‌حالت​ معطلشون کنید. کارم دیگه داره تموم میشه.»

مطمئن بود که وقتی گردش‌دقیقاً​ چی رو تموم کنه، می‌تونه‌پای​ با مهارت‌هاش قضیه رو فیصله بده.

رهبر هوانگ با فراموش‌دیوار​ کردن هیاهوی بیرون، دوباره روی‌گداها​ گردش چی خودش تمرکز کرد.

یه قطره عرق‌ادامه​ از روی صورت خشن‌این‌طور​ و محتاطش پایین چکید.

از بیرون اقامتگاه‌سرم​ رهبر، صدای مورد اعتمادترین‌همین‌جوری​ زیردستش به گوش رسید:

«رهبر، عذر می‌خوام. آدمای آژانس‌دقیقاً​ اسکورت خورشید تابان سرزده ریختن‌پای​ تو. فکر کنم باید بیاین بیرون.»

رهبر هوانگ تو وضعیتی‌دیوار​ بود که اصلاً نمی‌تونست‌شبیه​ دهنش رو باز کنه.

«...»

«می‌خواین فعلاً بندازمشون بیرون؟»

«...»

«سعی می‌کنم با‌پای​ حرف زدن باهاشون یه‌کاری​ کم وقت بخرم. رهبر.»

تو همون لحظه، رهبر‌داد​ هوانگ چشماش رو باز‌نبوده​ کرد و زد زیر خنده.

«...هاهاهاهاها!»

عجب حس رهایی‌بخشی!

رهبر هوانگ بعد از تکمیل گردش چی،‌کاری​ هر دو دستش رو تا روی دانتین‌برسه​ پایین آورد و نفس عمیقی بیرون داد.

سه روز تمام رو بدون آب و غذا و خواب گذرونده‌دادم​ بود و فقط به گردش چی چسبیده بود، و در نتیجه،‌می‌مونه​ قلمرو هنر قلب زرشکی که داشت تزکیه می‌کرد، بالاتر رفته بود.

رهبر هوانگ‌نبوده​ گفت: «می‌تونی در‌دادم​ رو باز کنی.»

به محض اینکه زیردستش در رو باز‌فعلاً​ کرد و حالت چهره رهبر رو دید،‌کاری​ سریع زانو زد و گفت: «رهبر، تبریک می‌گم!»

رهبر هوانگ با حالتی از‌وادارش​ خود راضی ریشش را نوازش‌آدم​ کرد و گفت: «کیا اومدن؟»

«دو تا محافظ جوون از آژانس‌می‌بینم​ اسکورت خورشید تابان اومدن. خیلی هم‌نمی‌تونیم​ پررو و از خود راضی رفتار می‌کنن.»

رهبر هوانگ قاه‌قاه خندید و گفت: «جون پیونگ، دیگه‌بندازیم​ نیازی نیست از امثال آژانس اسکورت خورشید تابان بترسیم.‌انداخت​ خودم شخصاً حساب اون رهبر محافظانِ گستاخ، سون رو می‌رسم.»

مردی که جون پیونگ نام داشت،‌همین‌طوره​ با چهره‌ای درخشان جواب داد: «با‌وادارش​ تمام وفاداریم در خدمتتون هستم، رهبر!»

رهبر هوانگ سر تکان داد.

«پس بالاخره یه‌ادامه​ همچین فرصت مقدری‌می‌بینم​ نصیب منم شد. بریم.»

رهبر هوانگ از جایش بلند شد،‌نمی‌تونیم​ شمشیر را از روی میز چنگ زد‌ولی​ و به سمت تالار بزرگ راه افتاد.

داشتم تو تالار بزرگ با‌وادارش​ مویونگ بک گپ می‌زدم که دیدم‌مستِ​ یه حروم‌زاده روانی خنده‌کنان پیداش شد.

«هاهاهاها...»

پلک زدم و به مردی‌دادم​ که حدس می‌زدم همون رهبر‌پایین​ گروه کلاغ بزرگ باشه، خیره شدم.

مردک که انگار اعتماد به نفس‌همین‌طوره​ از سر و روش می‌بارید، روی صندلی‌وایسه​ رهبر نشست و به ما نگاه کرد.

«من هوانگ گائو‌پای​ هستم. گفتید از آژانس‌کاری​ اسکورت خورشید تابان اومدید.»

سرم را تکان دادم.

«رهبر هوانگ...»

رهبر گروه کلاغ بزرگ دستش را بالا آورد، حرفم را قطع کرد و گفت:‌کاری​ «هیچ علاقه‌ای ندارم بدونم شما دو تا کی هستید. برگردید و رهبر محافظان، سون جوپیونگ‌بشین​ رو بیارید. فرستادن دو تا محافظ ساده برای تحقیر کردن من، چقدر مسخره و ناخوشاینده.»

«نه...»

«ساکت.»

سریع به‌نبوده​ مویونگ بک‌تکون​ نگاه کردم.

او هم به من نگاه کرد، بعد به‌مرتیکه​ رهبر هوانگ چشم‌غره رفت و گفت: «هوی رهبر هوانگ،‌آدم​ حداقل حرفمون رو بشنو. این چه طرز برخورد بی‌ادبانه‌ایه؟»

خوشبختانه، رهبر هوانگ‌پای​ داشت کم‌کم روی اعصاب‌کاری​ مویونگ بک راه می‌رفت.

به امید اینکه رهبر هوانگ‌آها​ بیشتر مویونگ بک رو تحریک‌تکون​ کنه، با لحن مودبانه‌ای گفتم:

«رهبر هوانگ، اگه قراره پول ریشه طول عمر صد ساله رو بپردازید، باید این کار رو به روشی‌انداخت​ قانونی و از بودجه گروه کلاغ بزرگ انجام بدید. شنیدم با دزدی از جاهایی مثل مسافرخونه‌ها دارید پول‌باعث​ جمع می‌کنید. به نظرتون این کار درستیه؟ این کار شرافت آژانس اسکورت خورشید تابان رو هم لکه‌دار می‌کنه.»

رهبر هوانگ لبخند زد.

«آه، پس برای‌پای​ بحث کردن سر‌وایسه​ این موضوع اومدید اینجا؟»

«دقیقاً.»

رهبر هوانگ، انگار که اصلاً‌دادم​ موضوع مهمی نباشد، به مردی که‌مشکلی​ کنارش ایستاده بود گفت: «جون پیونگ.»

«بله، رهبر.»

«راسته که داری‌پای​ این‌طوری برای ما‌وایسه​ پول جمع می‌کنی؟»

«عذر می‌خوام.»

«دیگه نیازی نیست این‌طوری پول‌دادم​ جمع کنی. خودم شخصاً حلش می‌کنم،‌مشکلی​ پس دیگه از تاجرها پول نگیر.»

«فهمیدم.»

رهبر هوانگ‌ببر​ به من‌دیوار​ نگاه کرد.

«همین کافیه؟»

لبخند زدم‌نبوده​ و سرم‌تکون​ را تکان دادم.

رهبر هوانگ به مویونگ بک نگاه کرد و‌مرتیکه​ گفت: «حالا دیگه از این چرت و پرت‌ها‌گداها​ به خوردم ندید. برید و رهبر محافظانتون رو بیارید.»

رهبر هوانگ جوری که انگار‌وادارش​ کارش تمام شده باشد، حرفش را‌مستِ​ زد و از جایش بلند شد.

ابروهای مویونگ‌حرفش​ بک در‌داد​ هم گره خورد.

«رهبر هوانگ، بشین.»

با دیدن قیافه‌کثافت‌کاری‌های​ مویونگ بک، فکری‌همین‌طوره​ از ذهنم عبور کرد.

واقعاً، اگه هر آدم حسابی‌ای‌وادارش​ رو بندازی وسط موریم، خودش‌آدم​ کم‌کم رد می‌ده و دیوونه می‌شه.

هرچی بیشتر ذهن آدم‌ها‌داد​ رو بخونی، افکارشون چندش‌آورتر می‌شه‌سرم​ و تحملش رو سخت‌تر می‌کنه.

مویونگ بک به رهبر هوانگ گفت: «رهبر هوانگ، مگه آژانس اسکورت خورشید تابان با همین که فقط ازت‌انداخت​ خواستن پول جنس دزدیده شده رو پس بدی، لطف بزرگی در حقت نکردن؟ چطور می‌تونی این‌قدر پررو باشی؟‌باعث​ نکنه فکر کردی با خوردن اون ریشه طول عمر صد ساله، یه فرصت مقدر و الهی گیرت اومده؟»

رهبر هوانگ با خنده‌دنیا​ گفت: «شما محافظ‌های جوجه واقعاً‌ببر​ من رو این‌قدر مضحک می‌بینید؟»

بعد از اینکه مطمئن شدم‌وادارش​ نگاه مویونگ بک داره کم‌کم تغییر‌مستِ​ می‌کنه، دستم رو بردم داخل کتم.

«خیلی خب. وقت‌گذرونی دیگه تمومه.»

خنجر وزغ درخشان رو از‌دادم​ کتم درآوردم، کوبیدمش روی میز‌پایین​ و به رهبر هوانگ گفتم: «...بشین.»

نگاه رهبر هوانگ به‌دنیا​ سمت خنجر چرخید و‌مرتیکه​ بعد روی من قفل شد.

«مرد جوان...»

«بشین سر جات‌ادامه​ حروم‌زاده. البته اگه‌می‌بینم​ خیلی عجله نداری بمیری.»

«...»

تازه اونجا بود که رهبر هوانگ با حس کردن‌ببر​ اینکه یه جای کار می‌لنگه، نگاهی بین ما دو‌مستِ​ تا رد و بدل کرد و دوباره سر جایش نشست.

«شما از‌ببر​ آژانس اسکورت خورشید‌وادارش​ تابان نیستید، درسته؟»

رهبر هوانگ با چشمانش به مردی که جون‌نبوده​ پیونگ نام داشت اشاره‌ای کرد و او هم با‌مشکلی​ قدم‌های بلند به سمت بیرون تالار بزرگ راه افتاد.

به نظر‌نبوده​ می‌رسید می‌خواد زیردست‌ها‌دادم​ رو خبر کنه.

مویونگ بک دستش رو برد‌دقیقاً​ تو کتش و با صدای‌پای​ بمی به جون پیونگ گفت: «وایسا.»

مویونگ بک یک سوزن فولادی از‌وایسه​ یه جعبه بلند درآورد و خیلی‌پاتیل​ سبک اون رو روی میز فرو کرد.

مویونگ بک به جون‌داد​ پیونگ چشم‌غره رفت و‌نبوده​ گفت: «تو، همون‌جا بمون.»

هاله‌اش جوری بود که انگار اگه طرف تکون‌سرمون​ می‌خورد، سوزن فولادی رو پرت می‌کرد، برای همین مردی‌رزمی‌کار​ که جون پیونگ نام داشت سر جایش خشکش زد.

رهبر هوانگ در‌کثافت‌کاری‌های​ حالی که شانه‌هایش‌همین‌طوره​ را بالا می‌انداخت، خندید.

«چقدر مسخره. هوی، تو...»

رهبر هوانگ‌حرفش​ دست راستش‌داد​ را بالا آورد.

شاید به خاطر اینکه هنر رزمی‌نمی‌تونیم​ یانگ افراطی رو تزکیه کرده بود، کف‌ولی​ دستش خیلی سریع به رنگ قرمز دراومد.

رهبر هوانگ از ما پرسید: «دارید سعی‌فعلاً​ می‌کنید با من دعوا راه بندازید؟ اونم‌کاری​ اینجا، تو تالار بزرگ گروه کلاغ بزرگ؟»

شستم رو کشیدم‌پای​ روی انگشت میانیم‌وایسه​ و صدای بشکن درآوردم.

روی بشکن سوم،‌ادامه​ بخور شکوفه شعله‌می‌بینم​ رو تزریق کردم.

درست مثل ابزار احتراقی که ناگهان آتش بگیره، صدای غریدن‌پایین​ شعله‌ای بلند شد و شعله‌ای درخشان و سرخ‌رنگ به شکل یه‌داشت​ گل، چند بار دور نوک انگشتم پیچید و بعد ناپدید شد.

با دست چپم گوشم رو تمیز کردم و‌مرتیکه​ جواب دادم: «چی گفتی؟ صدات رو خوب نشنیدم.‌گداها​ صدای پارس سگ بود؟ تو هم شنیدی دکتر مویونگ؟»

مویونگ بک جواب‌پای​ داد: «آره، یه‌وایسه​ سگ احمق پارس کرد.»

به رهبر هوانگ زل‌داد​ زدم و گفتم: «تو‌نبوده​ بودی داشتی پارس می‌کردی؟»

«...»

نگاهی سر تا پای رهبر هوانگ انداختم و‌مرتیکه​ برای لحظه‌ای کوتاه وانمود کردم دارم فکر می‌کنم که‌آدم​ بخور شکوفه شعله رو روش خالی کنم یا نه.

«دارم ازت‌ببر​ می‌پرسم. تو بودی‌وادارش​ داشتی پارس می‌کردی؟»

رهبر هوانگ سریع دستش رو عقب‌می‌بینم​ کشید و به بخور شکوفه شعله‌نمی‌تونیم​ که ایجاد کرده بودم خیره شد.

این مرتیکه نهایتاً در سطحی بود که می‌تونست مرکز کف دستش رو با چی‌حالت​ یانگ افراطی قرمز کنه، در حالی که من همین الان تکنیکی رو به نمایش‌استفاده​ گذاشته بودم که تو اصطلاحات شمشیرزنی، با ساطع کردن چی شمشیرِ یانگ افراطی برابری می‌کرد.

مگه اینکه کاملاً احمق باشه،‌دقیقاً​ وگرنه چاره‌ای جز این نداشت‌پای​ که متوجه اختلاف سطحمون بشه.

رهبر هوانگ‌ببر​ گفت: «اهم، شما‌وادارش​ از کجا اومدید؟»

با تغییر به این راحتیِ‌آها​ رفتار رهبر هوانگ، قیافه مویونگ‌تکون​ بک هم کمی در هم رفت.

به رهبر هوانگ چشم‌غره‌تکون​ رفتم و گفتم: «من لی‌بندازیم​ زاها از فرقه هائو هستم.»

مویونگ بک چشمانش رو ریز کرد،‌همین‌طوره​ بعد به رهبر هوانگ خیره شد‌وادارش​ و گفت: «مویونگ بک از فرقه هائو.»

خطاب به رهبر‌پای​ هوانگ که حالا زبونش‌کاری​ بند اومده بود، گفتم:

«پول ریشه طول عمر صد ساله که به آژانس اسکورت خورشید تابان بدهکاری، یه مبلغ اضافه برای نشون دادن عذرخواهیت به آژانس‌می‌مونه​ اسکورت خورشید تابان، حق حسابی که اخیراً از مسافرخونه‌ها و مغازه‌ها اخاذی کردی، یه مبلغ غرامت برای تسکین قلب تاجرانی که دچار اضطراب‌هار​ و عذاب روحی شدن، و خسارتِ درافتادن با یه مسافرخونه که متعلق به فرقه هائو بوده. همین الان همه‌شون رو بیار بذار جلوم.»

رهبر هوانگ‌نبوده​ برای لحظه‌ای‌تکون​ ساکت موند.

«...صبرم رو امتحان نکن. تا وقتی دارم با زبون خوش می‌خوام،‌دیوار​ بیارشون. اگه نمی‌خوای، پس بیا جلو. رهبر گروه کلاغ بزرگ رو‌برای​ تا حد مرگ کتک می‌زنم، جاش رو می‌گیرم و خودم برشون می‌دارم.»

با تموم شدن‌پای​ حرفم، مویونگ بک به‌کاری​ رهبر هوانگ نگاه کرد.

«تو، می‌خوای چه غلطی بکنی؟»

نگاهم با‌نبوده​ نگاه مویونگ بک‌دادم​ تلاقی کرد و...

هر دومون‌همه​ هم‌زمان نیشمون‌دنیا​ باز شد.

ناولها | novelha.net