چپتر 58: ذهنیتِ هیچکاری نکردن
0روز بعد ازراسخ اینکه کار راکشاساینکنم بزرگ رو ساختم.
روتین روزانه رهبر باندراه خرگوش سیاه رو با نهایتکوفت پشتکار و اخلاص شروع کردم.
خوبیِ رهبر بودن اینه که روزهایی کهبالا حس و حال هیچ غلطی کردن روخیره نداری، واقعاً مجبور نیستی هیچ غلطی بکنی.
امروز نه قصد داشتم زیردستهامکاشته رو زجرکش کنم، نه تهدیدشون کنماسمشون و نه حتی بهشون دستوری بدم.
بعد از بیدار شدن، دستوروم رونکنم شستم، غذام رو خوردم و بازمحیاط دست به سیاه و سفید نزدم.
با عزمی راسخ برای اینکه مطلقاًسمت هیچ غلطی نکنم، ردای سیاه رهبر روشده پوشیدم و راه افتادم سمت حیاط داخلی.
زیردستهام که کوفت کردنِ صبحونهشون تموم شدهبالا بود، زیر نگاه تیز و برندهٔ سوخیره گون-پیونگ داشتن جون میکندن و تمرین میکردن.
سلام سو گون-پیونگ رو نادیدهکاشته گرفتم و به سلام بقیهصورتی زیردستها هم هیچ محلی نذاشتم.
فقط دستهام رو پشتم قلابمطلقاً کردم و در سکوت، جون کندنِسمت زیردستهام رو تو تمرین تماشا کردم.
روز روشنردای و آفتابیِراه قشنگی بود.
هر بار که نسیممیشد ملایمی میوزید، گلبرگِ گلهایآوردم بینامونشون تو هوا پخش میشد.
برای لحظهای، سرم رو بالا آوردم وشدم به اون چند تا درختی که حاشیهٔکلی حیاط داخلی کاشته شده بودن، خیره شدم.
درختهای قشنگی بودنراسخ که گلهای ترکیبیِنکنم سفید و صورتی داشتن.
اسمشون رو نمیدونستم.
اسم کلی از هنرهای رزمی و فرمهاشونبالا رو حفظ بودم، ولی همیشه اسم گلخیره و گیاه و درختها از مخم میپرید.
انگار اصلاًچند تو کَتَم نمیرفتکاشته که حفظشون کنم.
در بدترین حالت، یه روز یه گل روپوشیدم میدیدم و وقتی چند روز بعد دوباره چشممصبحونهشون بهش میافتاد، اسمش رو کلاً فراموش کرده بودم.
قضیه در مورد درختهای پرافتادم از گلِ حیاط داخلیِ باندکردنِ خرگوش سیاه هم همین بود.
فقط چونهوا قشنگ بودن داشتملحظهای بهشون نگاه میکردم.
همونطور که زیردستهام یواشکی به منخیره که زیر درختِ پر از گل ایستادهاسم بودم زل میزدن، سو گون-پیونگ صداش دراومد.
«حواستون رو جمع کنید!»
«بله!»
من هم حواسم رومیشد جمع کردم و به درختِاون پر از گل خیره شدم.
کلی گلبرگچند هم رویحاشیهٔ زمین ریخته بود.
یه کم همون اطرافبرای قدم زدم و سعی کردمراه پام رو روی گلبرگها نذارم.
زیردستهام دوباره تمرینشون رو از سر گرفتن، و منکوفت هم همینطور بیهدف اینور و اونور میرفتم و هربرندهٔ بار که باد میوزید، گلبرگهای پراکنده تو صورتم میخورد.
آخه کی همچینپخش گلهای قشنگی رو توبالا حیاط داخلی کاشته بود؟
کار هر کیدرختی که بوده، بدونخیره شک یه نابغه بوده.
وقتی زیردستهام کمکم به عرق ریختننکنم افتادن، رفتم همونجایی که بیشترین گلبرگها ریختهداخلی بود، چهارزانو نشستم و چشمهام رو بستم.
گردش چی رو شروع کردم.
مدت زیادی نگذشته بود، اما داشتم قویتربالا میشدم، و زیردستهام هم با ادامه دادنِ تمریناتِشدم هنرهای بیرونیشون داشتن جون میگرفتن و قویتر میشدن.
انرژی یشم بهشتی رو بیرون کشیدم، با روش تزکیهامترکیبیِ مسیرش رو باز کردم، اون رو تو کل بدنم بهبودم جریان انداختم و بعد خیلی تروتمیز تو دانتینم ذخیرهاش کردم.
چند تا گلبرگ توبرای هوا چرخ زدن وپوشیدم صاف نشستن فرق سرم.
تا وقتی که سو گون-پیونگ چند بارحیاط عربده کشید، نالهها و فریادهای زیردستهام همبود عمق و سوزِ بیشتری پیدا کرده بود.
زندگی یعنی درد کشیدن.
چقدر گذشته بود؟
به محض اینکه از گردشمطلقاً چی حوصلم سر رفت، درجا متوقفشسمت کردم و چشمهام رو باز کردم.
همون موقع، زیردستها هم داشتنافتادم استراحت میکردن و مثل جنازهکردنِ روی زمین ولو شده بودن.
ظاهراً زمان زیادی گذشته بود.
بلند شدم ودرختی نیش خرگوش سیاهخیره رو بیرون کشیدم.
با بیرون کشیدنِراسخ ناگهانیِ شمشیرم، چشمهاینکنم زیردستهام از کاسه دراومد.
نیش خرگوش سیاه رو توافتادم دستم گرفتم و بین گلبرگهایکردنِ پراکنده، اینور و اونور پرسه زدم.
از اونجایی که گلبرگها بدون هیچ الگویبالا خاصی پایین میریختن، هر از گاهی شمشیرم روشدم بین یه گلبرگ و گلبرگِ دیگهای فرو میکردم.
یه شمشیربازیِچند کاملاً بیهودهحاشیهٔ و بیمعنی بود.
اما مهم نبود.
همهچیز توردای همون اولِراه کار، کموبیش بیمعنیه.
جلوی چشم زیردستهام، شمشیرممیشد رو تو هوا چرخوندمآوردم و با گلبرگها یکی شدم.
یه مدت کوتاه بعد، وقتی سوخیره گون-پیونگ دوباره تمرین رو از سر گرفت،اسم من هم به چرخوندنِ شمشیرم ادامه دادم.
فضای خالیِعزمی بین گلبرگهابرای رو میشکافتم.
دنبال گلبرگها میافتادم وراه اونها رو روی پشتداخلی تیغهٔ شمشیرم گیر میانداختم.
بعدش، سعی کردم با نیش خرگوش سیاه، یهآوردم گلبرگِ تنها رو که با حزن و اندوهِدرختهای خاصی در حال سقوط بود، به دو نیم کنم.
گلبرگ همونطور که توحاشیهٔ هوا میرقصید و دور میشد،ترکیبیِ انگار داشت به ریشم میخندید.
دوباره بهم یادآوریراسخ شد که زندگی،نکنم زنجیرهای از شکستهاست.
و همینطور شمشیرم رو میچرخوندم و کارِ بریدنِداخلی گلبرگها، ساییده شدن به گلبرگها، ضربه زدن بهشون وتیز نگه داشتنِ گلبرگها روی پشت شمشیرم رو تکرار میکردم.
وقتی تندبادی وزید و باعث ریزشِ بارونی از گلبرگهااون شد، یه باد تیغه زیرشون ایجاد کردم و کاری کردماسمشون که گلبرگها تو یه فرم پراکندگی تو هوا پخش بشن.
بعدش گلبرگهای در حال پراکنده شدنخیره رو به سمت خودم کشیدم ونمیدونستم کاری کردم که به شمشیرم بچسبن.
روشِ کار خیلی ساده بود.
نیش خرگوش سیاه رو تو دستم گرفتمحیاط و یه مقدار خیلی جزئی از هنربود بزرگ جذب ستاره رو بهش تزریق کردم.
شمشیر پهنم که حالا نیروی مکشیِ کمیبالا قویتر از باد پیدا کرده بود، تبدیل بهشدم فرماندهِ گلبرگها شد و به جلو حرکت کرد.
یه لحظه بعد، سو گون-پیونگکاشته که دید تمرکز زیردستها به طرزاسمشون فاجعهباری به فنا رفته، داد زد:
«یه لحظهعزمی دست نگهداریدبرای و استراحت کنید.»
حالا سو گون-پیونگ همراه کنار بقیه زیردستها نشستداخلی و زل زد به من.
هنر بزرگ جذب ستاره رو با هنرهای شمشیرمآوردم ترکیب کردم، بعد هنرهای شمشیر رو فراموش کردم، وترکیبیِ هنر بزرگ جذب ستاره رو هم از یاد بردم.
فقط با خوشحالی وحاشیهٔ بازیگوشی، همراه با گلبرگهایدرختهای پراکنده به حرکت دراومدم.
وقتی حس کردم دیگه به وزن، حرکات و تأثیر باد روی گلبرگهاحیاط عادت کردم، شروع کردم به بریدنِ گلبرگهای در حال سقوط، اون همگون در حالی که چیِ مرغ چوبی رو به شمشیرم تزریق کرده بودم.
یه گلبرگردای صورتی، به دوافتادم نیم تقسیم شد.
یه گلبرگ سفید،پخش اون هم بهسرم دو نیم تقسیم شد.
گلبرگها رو با باد تیغهام جمعخیره کردم، تو هوا معلقشون کردم ونمیدونستم شروع کردم به حکاکیِ کلمات روی اونها.
یک، دو، سه.
تا اینجای کار مثلراه آب خوردن بود، اماداخلی برای کلمهٔ «چهار» بیخیال شدم.
تو نوشتنِ «انسان» و «قلب» موفقسرم شدم، اما «بهشت» دیگه خیلی سختحاشیهٔ بود، برای همین کلاً بیخیالش شدم.
هنرهای شمشیرِ مندرختی هنوز به سطحِخیره آسمانها نرسیده بود.
شمشیرم روعزمی تو همون محدودهٔمطلقاً تواناییهای خودم میچرخوندم.
بعدش، ضرباتِردای نفوذی روراه تکرار کردم.
سعی کردم گلبرگها رو با نوکِ نیشبالا خرگوش سیاه سوراخ کنم، اما گلبرگها همیشهخیره جون سالم به در میبردن و فرار میکردن.
«سوراخ کردنِچند یه گلبرگحاشیهٔ واقعاً کار سختیه.»
از اونجایی که گلبرگها خیلیمطلقاً سبک بودن، فرود آوردنِ یه ضربهٔسمت قاطع روشون کار حضرت فیل بود.
تازه، اینجور ضرباتِپوشیدم نفوذی اصلاً به دردحیاط یه شمشیر پهن نمیخورد.
بعد از دهها بار شکستلحظهای خوردن تو این ضربات، نیشچند خرگوش سیاه رو غلاف کردم.
همون موقع، سو گون-پیونگحاشیهٔ که تمام مدت داشتدرختهای تماشام میکرد، صدام زد:
«رهبر، بگیرش!»
وقتی برگشتم، سوپوشیدم گون-پیونگ یه شمشیرسمت به سمتم پرت کرد.
شمشیری که پرت کرده بودلحظهای رو رو هوا قاپیدم وچند درجا از غلاف بیرون کشیدمش.
یه شمشیر معمولی بود و توخیره دستم خیلی سبکتر از نیش خرگوشنمیدونستم سیاه که نسبتاً سنگین بود، حس میشد.
شمشیر رو چند بار تو هوانکنم چرخوندم، بعد حواسم رو جمع کردم وداخلی دوباره شروع کردم به سوراخ کردنِ گلبرگها.
از مرحله چوب استفاده کردم، بعدسمت مرحله شعله، و در نهایت رفتمتموم رو فازِ بینشِ یه مرغ مبارز.
وقتی سه بار پشت سر هم گند زدم واون شکست خوردم، بدون اینکه حتی یه ذره انرژی درونیصورتی به شمشیر تزریق کنم، خیلی سبک به حرکت دراومدم.
مثل یه گلبرگ حرکت میکردم.
مثل باد شمشیر میزدم.
با این نیتپوشیدم جلو میرفتم که فقطحیاط با گلبرگها بازی کنم.
بعد، درست همون لحظهای که یه گلبرگ داشت پایین میافتاد و انگار باکاشته تعجب سرش رو برام کج کرده بود، مرکزِ دقیقش رو سوراخ کردم، و همزمانبودم تو یه کسری از ثانیه، تمام حرکات و حتی نفس کشیدنم رو متوقف کردم.
یه گلبرگِ تنهادرختی سوراخ شد وخیره به نوک شمشیرم چسبید.
وقتی شمشیرم رو پایین آوردم ونکنم به زیردستهام نگاه کردم، دیدم همهشونحیاط با دهنهای بسته دارن نیشخند میزنن.
من همردای همراه باراه اونها لبخند زدم.
وقتی کسی که دائماً گندلحظهای میزد بالاخره موفق میشه، مردمچند چارهای جز لبخند زدن ندارن.
به درخت پرشکوفهای کهحاشیهٔ زحمت ریختن گلبرگها رودرختهای برام کشیده بود، خیره شدم.
«این چه درخت گلیه؟»
حتماً سوال مسخرهای بود،راه چون همه از هرداخلی طرف یکصدا جواب دادن.
«درخت شکوفه آلوئه.»
«آها، که اینطور؟»
برای اینکه این لحظه شکافتنمطلقاً گلبرگ شکوفه آلو رو فراموشافتادم نکنم، یه اسم ساده روش گذاشتم.
«پس، بیاید اسمشپوشیدم رو بذاریم هنرسمت شمشیر شکوفه آلو.»
سو گون-پیونگ با کنجکاوی پرسید:
«همین الان تو یهحاشیهٔ لحظه یه هنر شمشیردرختهای جدید رو کامل کردی؟»
نگاهی به سوراسخ گون-پیونگ و زیردستهانکنم انداختم و جواب دادم:
«نه، این تازه اولشه. فقط قضیه قاطی شدن با گلبرگها و حس گرفتن ازشونه. اصلاً تو هنرهایتیز رزمی چیزی به اسم تکامل و پایان وجود داره؟ فقط با هر روز تاب دادنش، ذرهذره بهتر میشی.پشتم شماها هم وقتی اینهمه گلبرگ میریزه باید تمرین کنید. هرچند، به جای تیغه، بهتره از شمشیر استفاده کنید.»
سو گون-پیونگ کهپخش از تیغه شبسرم استفاده میکرد، پرسید:
«یعنی با تیغه سخته؟»
«اگه نخوای ضربه نفوذی بزنی مشکلی نیست. ولی تو جریان کلی، اوج حرکتی که الانکردنِ نشون دادم، همون ضربه نفوذی بود. با این حال، تو خود پروسه تمرین، فرقی نمیکنهمیکردن شمشیر پهن تاب بدی یا شمشیر معمولی. چیزی که مهمه اینه که هر روز تابش بدی.»
چون گشنهم شده بود، پرسیدم:
«گشنمه. وقت غذا نشده؟»
«چرا، الان دیگه وقت ناهاره.»
«پس بریم یه چیزی بخوریم.»
سو گون-پیونگ نگاهیپوشیدم به اطراف انداختسمت و بهم گفت:
«غذا باید تا الانمیشد تو عمارت آماده شدهآوردم باشه. بفرمایید میل کنید.»
داشتم وارد تالاردرختی بزرگ میشدم کهخیره از تعجب خشکم زد.
هونگ شین، که رویبرای سکو نشسته بود، ظاهراًپوشیدم تمام مدت داشت تماشا میکرد.
«خواهر کوچکتر هونگ.»
«بله، برادر ارشد بزرگ.»
«اینکه یواشکی هنر رزمی انحصاریکاشته من رو دید میزدی، نشونصورتی میده که واقعاً یه دزد...»
نتونستم خودم رو راضیبرای کنم که کلمه «سلیطه»پوشیدم رو به زبون بیارم.
هونگ شین حاضر جوابی کرد:
«هنر شمشیر شکوفه آلو،میشد این اسم برای یهآوردم هنر شمشیر زیادی سوسولبازی نیست؟»
«میخواستی اسمشچند رو بذارمحاشیهٔ هنر شمشیر راکشاسا؟»
«فکر کنمعزمی همون شکوفهبرای آلو موندگارتر باشه.»
«بیا بریم یه چیزی بخوریم.»
هونگ شین به گلبرگهایمیشد در حال ریزش نگاهآوردم کرد و جواب داد:
«من یکمچند دیگه اینجا تماشاکاشته میکنم. تو برو.»
به هونگ شین که به نظر میرسیدردای هر لحظه آمادهست تا بپره وسط گلبرگهای پراکندهکردنِ نگاه کردم و بعد وارد تالار بزرگ شدم.
غذا از قبل آماده بود.
با این حال، گوم هه که مثل یه مهموناون همراه با هونگ شین شب رو مونده بود، باصورتی یه ضیافت که جلوش پهن شده بود منتظرم نشسته بود.
«اینکه اونقدر محو تماشای غذا بودی کهشدم حتی نتونستی یه نگاه دزدکی به هنر رزمیهنرهای انحصاری من بندازی، نشون میده که واقعاً یه...»
کلمه «خوک» تاراسخ نوک زبونم اومد،نکنم ولی قورتش دادم.
با دیدن برادر کوچکترم کهافتادم فقط به غذا زل زدهکردنِ بود، دلم نیومد بهش بگم خوک.
گوم هه سر تکون داد.
«بفرمایید بخورید، برادردرختی ارشد بزرگ. امروزخیره مخلفات کاملاً جدیدی داریم.»
مردی که فقط برای کوفت کردننکنم تو باند خرگوش سیاه کنگر خوردهحیاط و لنگر انداخته بود—این گوم هه بود.
به هر حال، امروز تصمیم گرفته بودم بهداخلی زیردستها یا برادران کوچکترم گیر ندم، برای همیننگاه یه جای مناسب نشستم و شروع کردم به خوردن.
همونطور کههوا غذا میخورد، گوملحظهای هه ازم پرسید:
«مثل اینکهچند خواهر کوچکترحاشیهٔ هونگ غذا نمیخوره؟»
با قیافهای گیج جواب دادم:
«مگه تو برادر ارشد نبودی؟»
گوم هه جوریپخش سر تکون داد کهبالا انگار بدیهیترین چیز دنیاست.
«آره.»
«پس چرا چک خوردی؟»
«من خیلی عمیق به این موضوع فکر کردم. آیا این وضعیت واقعاً عادیه؟ نه. تو یه فرقه متعارف معتبر، اصلاً غیرقابل تصوره. یه خواهر کوچکتر بزنه تو گوش برادر ارشدش؟ باید اخراج بشه. ولی ما کهقلاب یه فرقه متعارف معتبر نیستیم، هستیم؟ ما بخشی از جناح غیرمتعارفیم. تو جناح غیرمتعارف، آیا ممکنه یه خواهر کوچکتر... روی برادر ارشدش دست بلند کنه؟ چطور جرأت میکنه؟ باید به زودی یه درسی بهش بدم. بارزمی اینکه همچین افکاری تو سرم چرخ میخورد، ولی خب میدونید که، انرژی درونی من رو شما گرفتید، برادر ارشد بزرگ. و انرژی درونی خواهر کوچکتر هونگ هم خیلی عمیقه. برای همین، این اصلاً مشکل سادهای نیست.»
وسط غذاهوا خوردن یهمیشد لحظه چرت زدم.
«...»
اگه فقط رو غذا خوردن تمرکزنکنم میکردم چرتم نمیبرد، ولی گوش دادنحیاط به حرفهای گوم هه خوابآور بود.
صدای گومردای هه رو محوافتادم و مبهم شنیدم.
«برادر ارشد بزرگ؟»
«ها؟ چیه؟»
«حتماً خیلی خسته بودید.»
«آه، آره. بیا بخوریم.»
همونطور که میخوردم، حرفهایمیشد گوم هه کمکم یادمآوردم اومد، برای همین پرسیدم:
«پس خلاصه بگم،درختی داری میگی ازخیره هونگ شین خوشت میاد؟»
گوم ههعزمی با قیافهایبرای بهتزده جواب داد:
«داشتی خواب میدیدی؟»
«خوشت نمیاد؟»
«معلومه که نه. یهحاشیهٔ خپلی مثل من چطور میتونهترکیبیِ به کسی اونجوری نگاه کنه؟»
«این دیگهعزمی چه چرتبرای و پرتیه؟»
«برادر ارشد بزرگپوشیدم اصلاً از دل یهحیاط آدم چاق خبر داره؟»
«وقتی تو عمرمپخش چاق نبودم ازسرم کجا باید بدونم؟»
«پس دیگه هیچی نگید.»
چند لحظه بعد،راسخ یه نگاهی بهنکنم گوم هه انداختم.
«واو، خوب داری میلمبونیا.»
گوم هه چوباستیکهاش رو حتیلحظهای سریعتر حرکت داد و دونههایچند برنج رو به اطراف پاشید.
«انرژی درونی من رو که برادرخیره ارشد بزرگ گرفته، پس حداقل بایدنمیدونستم زیاد بخورم. فقط همین خوردن برام مونده.»
«این منطق شکستناپذیرِ یه آدم چاق، رسماًردای در حد آسیبناپذیری در برابر شمشیر وکوفت تیغهست. یعنی تحت هر شرایطی قراره کوفت کنی.»
«منطق شکستناپذیر؟ من که هنوز شروع نکردم. گروه تاجران کوه طلایی، یه منبع بیپایان ثروت، و منم که پسر کوچیکپیونگ اون خانوادهام. من هم پول دارم هم هنرهای رزمی. حالا فکر کن اگه لاغر هم بشم چی میشه؟ مردهای دنیاروشن دیگه نمیتونن تحملش کنن. وقتی همهچیز داشته باشی، حسادت و کینه بقیه رو به جون میخری. آدم باید میانهرو باشه.»
«پس توهوا پسر کوچیک یهلحظهای خانواده اشرافی هستی؟»
«بله.»
«جای تعجب نداره کهبرای شبیه تهتغاریها به نظر میرسیدی.راه واسه همینه که چک خوردی.»
هنوز یه روز کامل هم از تصمیمم برایداخلی هیچکاری نکردن نگذشته بود و حالا اینجا نشستهنگاه بودم و داشتم به برادر کوچکترم غر میزدم.
بعد از تمومپخش شدن غذام، برگشتم بیرونبالا سمت سکوی حیاط داخلی.
گوم هه، انگار که تصمیم سهروزهخیره برای لاغر شدن گرفته باشه، چوباستیکهاشنمیدونستم رو گذاشت زمین و دنبالم اومد.
دستبهسینه ایستادم و یه لحظه بهنکنم وضعیتی که تو حیاط داخلی درحیاط حال رخ دادن بود نگاه کردم.
گوم هه که دیرتر بیرونافتادم اومده بود، با قیافهای ماتکردنِ و مبهوت به آدما خیره شد.
«چرا زیردستهاهوا دارن اینقدرمیشد دیوونهبازی درمیارن؟»
زیردستها که از غذا خوردن برگشته بودن،شدم تو زمان استراحتشون همگی داشتن تیغههاشون روکلی تاب میدادن و به گلبرگها ضربه میزدن.
بین اونها سوراسخ گون-پیونگ و هونگنکنم شین هم بودن...
سو گون-پیونگ جایی که بیشترینافتادم گلبرگها ریخته بود چهارزانو نشستهکردنِ بود، اونم با جدیترین قیافه دنیا.
و هونگ شین هم در حالیسرم که یه گل لای موهاش گذاشتهحاشیهٔ بود، داشت شمشیرش رو تاب میداد.
گوم هه آه عمیقی کشید.
«همهشون رد دادن.»
روی سکو نشستم وراه با قیافهای جدی بهداخلی زیردستهای دیوونه دوستداشتنیم نگاه کردم.
«خوبه. دارن خوب پیش میرن.»
گوم ههچند کنارم نشستحاشیهٔ و گفت:
«اینجا باند خرگوش دیوانهست.»
به زیردستها و خواهر کوچکترم نگاه کردم،حیاط منظرهای که از این دلپذیرتر نمیشد، وبود با خوشحالی یه آهنگی رو زمزمه کردم:
«میون گلهای لرزان،پخش عطر شکوفههای آلوسرم رو حس کردم.»
گوم هه که کار بهتری برای انجام دادن نداشت،ترکیبیِ کنارم گوش داد، چند بار سر تکون داد وحفظ بعد با ریتم آهنگ شروع کرد به دست زدن.
زیردستها باعزمی تیغههاشون میونبرای گلبرگها میرقصیدن.
من آواز میخوندم.
و یه برادر کوچکترمیشد چاق با دست زدنشآوردم به فضا جون میداد.
واقعاً لذتبخش بود.