---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 55: کجا قراره سقوط کنم؟ • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 55: کجا قراره سقوط کنم؟

0

ژنرال الهی اسب زرد که ناگهان از‌تماشا​ خانه‌ای که پیرزن در آن بافندگی می‌کرد‌همین‌جوریه​ بیرون آمده بود، مستقیم به سمت مسافرخانه آمد.

درست وقتی داشتم برای‌می‌لرزید​ صاحب مسافرخانه مشروب می‌ریختم،‌همین‌جوریه​ اسب زرد سر رسید.

او بی‌مقدمه موهای‌می‌شکست​ صاحب مسافرخانه را‌خیابان​ گرفت و پرسید:

«اون یارو که‌بید​ از اونجا اومد‌اوضاع​ بیرون رو دیدی؟»

صاحب مسافرخانه‌غلت​ که جا خورده‌خفه‌ای​ بود، جواب داد:

«آه، بله.‌مثل​ هیچ‌کس بیرون نیومد.‌نترس​ کسی رو ندیدم.»

اسب زرد‌استخوان‌های​ به من‌حالی​ نگاه کرد.

«تو چی؟»

دست چپم را دراز‌صدای​ کردم و پشت سر‌مثل​ اسب زرد را نشان دادم.

«نه اون طرف، اونجا.»

همان لحظه‌ای که سرش را برگرداند، از «هنر‌بعد​ بزرگ جذب ستاره» استفاده کردم تا او را‌خورد​ به سمت خودم بکشم و گردنش را چسبیدم.

«غِ...!»

اسب زرد یکی از آن ژنرال‌های الهی‌تماشا​ بود که قبلاً به میمون قرمز گفته‌همین‌جوریه​ بودم بکشتش، چون رفتار خیلی کثیفی داشت.

فکرش را بکن،‌بید​ جلوی چشم من موهای‌موریم​ صاحب مسافرخانه را گرفت.

فشار دست چپم دور گردنش‌حواسم​ را بیشتر کردم و با‌وسط​ مشت راست کوبیدم توی ماسکش.

تق!

ماسک درجا خرد‌خورد​ شد و صورت‌متوقف​ واقعیش معلوم شد.

توی چشماش نگاه‌بید​ کردم و هی مشتم‌موریم​ را کوبیدم توی صورتش.

گرومب...! گرومب...!‌استخوان‌های​ با هر صدا،‌حواسم​ استخوان‌های صورتش می‌شکست.

در حالی که حواسم به خیابان‌اوضاع​ بود، صورتش را له و لورده‌روی​ کردم و بعد پرتش کردم وسط جاده.

جنازه اسب زرد چند‌صدای​ بار غلت خورد و‌مثل​ با صدای خفه‌ای متوقف شد.

صاحب مسافرخانه که‌بید​ داشت تماشا می‌کرد،‌اوضاع​ مثل بید می‌لرزید.

«نترس. اوضاع‌استخوان‌های​ تو موریم‌حالی​ همین‌جوریه دیگه.»

خون را با‌بید​ «مشروب دوکانگ» از‌اوضاع​ روی مشتم شستم.

بقیه مشروب را توی‌صدای​ فنجان خودم ریختم و دوباره‌بید​ به صاحب مسافرخانه تعارف کردم.

«بیا بنوشیم.»

«بله.»

صاحب مسافرخانه که فنجانش‌می‌لرزید​ را با یک دست گرفته‌دیگه​ بود، عمداً دو دستی گرفتش.

این هم یک‌خورد​ جور سیاست اجتماعی بود،‌تماشا​ واسه همین چیزی نگفتم.

با این حال، آن‌قدر‌می‌لرزید​ وحشت‌زده به نظر می‌رسید که‌دیگه​ حس کردم باید آرامش کنم.

«سگ سبز قبلاً‌می‌شکست​ مرد، این یکی‌خیابان​ هم اسب زرد بود.»

«آه، بله. متوجه شدم.»

اگر یک دوئل رزمی درست و حسابی می‌کردیم، اسب زرد حسابی‌نترس​ با دست و پاش مقاومت می‌کرد، ولی از همان اول اصلاً‌ریختم​ حواسش به من نبود، چون داشتم با صاحب مسافرخانه مشروب می‌خوردم.

مشروب دوکانگ‌مثل​ را با‌می‌لرزید​ صاحب مسافرخانه نوشیدم.

ولی به نظر می‌رسید هنوز‌حواسم​ نتوانسته آرام شود، چون رنگش‌وسط​ لحظه به لحظه پریده‌تر می‌شد.

به صاحب مسافرخانه گفتم:

«ای بابا، برو تو یه کم استراحت‌تماشا​ کن. بعداً می‌گم یکی از زیردستام بیاد‌همین‌جوریه​ حساب کنه. من همین‌جا مشروبم رو تموم می‌کنم.»

«آه، متوجه‌مثل​ شدم. پس‌می‌لرزید​ من می‌رم.»

همین‌طور که صاحب مسافرخانه به داخل فرار می‌کرد،‌بعد​ دو تا از ژنرال‌های الهی رده‌پایین دویدند آمدند،‌خورد​ جنازه اسب زرد را بررسی کردند و گفتند:

«هنوز همین اطرافه.»

من در حالی که داشتم‌خفه‌ای​ تنقلات خشک می‌جویدم، گاو سیاه‌می‌لرزید​ و بز سرخ را تماشا می‌کردم.

در میان آن‌ها، ژنرال‌می‌لرزید​ الهی گاو سیاه به من‌دیگه​ خیره شد و داد زد:

«به چی نگاه می‌کنی حروم‌زاده؟»

خیلی ساده نگاهم را‌می‌لرزید​ دزدیدم و یک چوب‌همین‌جوریه​ غذاخوری از ظرف برداشتم.

بعد از اینکه بین انگشت شست‌متوقف​ و اشاره‌ام با «چیِ مرغ چوبی» پرش‌موریم​ کردم، پرتش کردم سمت صورت گاو سیاه.

همان لحظه‌ای که پرتابش‌می‌لرزید​ کردم، با صدای نرمی‌همین‌جوریه​ توی پیشانی‌اش فرو رفت.

بز سرخ که تصمیم گرفت‌حواسم​ فرار کند، از «مهارت سبکی» استفاده‌جاده​ کرد و دهانش را باز کرد:

«برادر ارشد! اینجا...!»

شپلق!

کوزه دراز مشروب دوکانگ‌می‌لرزید​ که هنوز کمی مشروب داخلش‌دیگه​ مانده بود، خورد پس کله‌اش.

همان‌طور که ژنرال الهی بز سرخ داشت با صورت می‌رفت‌وسط​ توی زمین، یک چوب غذاخوری دیگر بیرون کشیدم، بلند شدم‌تماشا​ و در حالی که روی زمین بود پرتش کردم سمت سرش.

این بار هم‌بید​ چوب غذاخوری نشست‌اوضاع​ همان‌جا که باید می‌نشست.

حالا جنازه‌های «دوازده‌خورد​ ژنرال الهی» کف خیابان‌تماشا​ اصلی پهن شده بود.

اسب زرد مفت مفت مرد چون بی‌احتیاطی کرد، و گاو‌خون​ سیاه و بز سرخ هم که از اولش ضعیف بودند‌بنوشیم​ و صندلی‌های آخر دوازده ژنرال الهی را اشغال کرده بودند.

میمون قرمز و خوک طلایی شانس آوردند‌لورده​ که یک غذایی خوردند، سوار کالسکه شدند و‌غلت​ طبیب را دیدند، ولی جنگ ذاتاً بی‌رحم است.

در حالی که داشتم‌می‌لرزید​ تنقلاتم را می‌جویدم بلند شدم‌دیگه​ و رفتم وسط خیابان مرکزی.

دیدم ژنرال‌غلت​ الهی موش سفید‌خفه‌ای​ دارد می‌دود سمتم.

یک لحظه با موش سفید چشم تو‌موریم​ چشم شدیم، بعد سریع پیچیدم توی یک‌بقیه​ کوچه سمت راست و تکیه دادم به دیوار.

بعد از کمی صبر کردن با دست‌های به سینه‌پرتش​ زده، موش سفید که حتماً به من مشکوک شده‌خفه‌ای​ بود، برگشت و سر و کله‌اش توی کوچه پیدا شد.

ولی وقتی مرا آن‌قدر نزدیک‌نترس​ ورودی دید، جا خورد و با‌دوکانگ​ دست راستش «نیروی کف دست» زد.

با دیدن واکنش غریزی‌صدای​ بدنش، معلوم بود که توی‌بید​ «هنرهای کف دست» تمرین کرده.

تق!

با کف دست چپم دفعش‌حواسم​ کردم، سپس مچش را پیچاندم و‌جاده​ انگشت‌هایمان را توی هم قفل کردم.

در همان لحظه از «هنر بزرگ جذب ستاره»‌همین‌جوریه​ استفاده کردم تا «انرژی درونی»ـش را بکشم بیرون و‌دوباره​ هم‌زمان مثل دیوانه‌ها توی کوچه شروع کردم به دویدن.

وقتی زور موش سفید که داشت با‌تماشا​ تمام وجود تقلا می‌کرد کم شد، کشیدمش‌همین‌جوریه​ نزدیک و با مشت کوبیدم زیر گلویش.

«غوک!»

دوباره بین انگشت شست و اشاره‌ام ضربه‌لورده​ زدم و گردنش را شکستم، بعد جنازه‌اش‌بار​ را گرفتم و توی کوچه راه افتادم.

ایستادم و به صداهای اطراف گوش‌اوضاع​ دادم، بعد ماسک موش سفید را‌روی​ برداشتم و گذاشتم روی صورت خودم.

ردای سفیدش را‌خورد​ هم درآوردم و‌متوقف​ تن خودم کردم.

یک لحظه به صورت موش سفیدِ مرده نگاه‌همین‌جوریه​ کردم، گذاشتمش گوشه کوچه و با یک حصیر پاره‌دوباره​ که یک گدای محلی استفاده می‌کرد، رویش را پوشاندم.

«تو زندگی‌استخوان‌های​ بعدیت، گیر آدمی‌حواسم​ مثل من نیفت.»

یک دستی به سر و‌نترس​ وضع ردای سفید کشیدم و جای‌دوکانگ​ ماسک را با دقت تنظیم کردم.

اگر کسی بفهمد شلوارم با‌خفه‌ای​ شلوار موش سفید فرق دارد،‌می‌لرزید​ واقعاً باید بهش ایول گفت.

مهم این است که به هرج‌ومرج‌اوضاع​ اضافه کنی، نه اینکه کارها را‌روی​ با دقت و وسواس انجام بدهی.

چون در زمان‌می‌شکست​ جنگ، اوضاع ذاتاً‌خیابان​ شیر تو شیر است.

با احتساب مرده‌ها، فقط‌می‌لرزید​ «چهار ژنرال الهی» و‌همین‌جوریه​ «راکشاسای بزرگ» مانده بودند.

یک مرور‌غلت​ سریع روی‌صدای​ وضعیت مبارزه کردم.

پنج به‌مثل​ یک هنوز هم‌نترس​ ترکیب ناخوشایندی بود.

بر اساس مهارت خرگوش سیاه، می‌تونستم حدودی توانایی‌های چهار ژنرال الهی‌جاده​ را حدس بزنم، ولی چون قدرت راکشاسای بزرگ هنوز درست و‌بید​ حسابی معلوم نشده بود، باید یک بار دیگر دندان روی جگر می‌گذاشتم.

«بذار یکی‌مثل​ دیگه رو‌می‌لرزید​ هم بکشم.»

از طرف دیگر، چون از درون‌متوقف​ داشتم از عصبانیت می‌جوشیدم، یک لحظه‌اوضاع​ وقت گذاشتم تا ذهنم را آرام کنم.

درجا با استفاده از «بینش مرغ‌اوضاع​ چوبی»، تمام افکار مزاحم را پاک‌روی​ کردم و شدم عین یک مرغ چوبی.

وقتی دوباره از کوچه رفتم بیرون،‌خیابان​ چهار ژنرال الهی داشتند برادرهای کوچکترِ‌جنازه​ مرده‌شان را بررسی می‌کردند و حرف می‌زدند.

نزدیک که‌مثل​ شدم، صدای خروس‌نترس​ سفید را شنیدم.

«به هر حال نمی‌تونیم بگیریمش. از همون اولش از ما سریع‌تر‌نترس​ بود. احتمالاً می‌خواد تک‌تک بکشونتمون بیرون و کارمون رو بسازه. چه‌ریختم​ غلطی کنیم؟ با این وضع فقط داریم طبق خواسته اون پیش می‌ریم.»

اژدهای آبی سر تکان داد.

«بیاید پیش هم بمونیم، فقط ما چهار‌لورده​ ژنرال الهی. اگه ما چهار تا با‌بار​ هم باشیم، حتی اونم هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.»

بدون هیچ حرفی، رفتم کنار‌نترس​ ژنرال الهی مار سرخ ایستادم و‌دوکانگ​ به برادرهای کوچکترِ مرده‌مان نگاه کردم.

زیر لب‌غلت​ با خودم‌صدای​ زمزمه کردم:

«چه مرگ بیهوده‌ای.»

مار سرخ نظر متفاوتی داد.

«بیاید فقط برگردیم پیش اربابمون.»

از گوشه‌غلت​ چشم به مار‌خفه‌ای​ سرخ نگاه کردم.

این همانی بود که آن اول کار زودتر از‌دیگه​ همه به من حمله کرد، و حتی در یک‌تعارف​ همچین لحظه‌ای هم داشت به راکشاسای بزرگ فکر می‌کرد.

آیا وفاداریش عمیق است یا‌حواسم​ تا فی‌خالدونش پر از ذهنیت‌وسط​ بردگی است؟ نمی‌توانستم تشخیص بدهم.

اژدهای آبی مخالفت کرد.

«اگه همین‌طوری‌غلت​ برگردیم، اخلاق‌صدای​ استاد سگی‌تر میشه.»

ساکت مونده بودم‌بید​ و به اراجیف این‌موریم​ جانورهای باغ‌وحش گوش می‌دادم.

ژنرال‌های الهی ببر‌می‌شکست​ سفید و خروس سفید‌لورده​ تا آخرش ساکت موندن.

بعدش بقیه توله‌سگ‌ها به‌می‌لرزید​ ببر سفید نگاه کردن، انگار‌دیگه​ منتظر بودن اون تصمیم بگیره.

«برادر ارشد، لطفاً تصمیم بگیر.»

ببر سفید، برادر ارشد‌می‌لرزید​ بزرگ دوازده ژنرال الهی،‌همین‌جوریه​ دهنش رو باز کرد.

«بیاید به تعقیب ادامه بدیم. همون‌طور که اژدهای آبی گفت، ما‌جاده​ چهار نفر با هم می‌مونیم. موش سفید هم میره به استاد خبر‌می‌لرزید​ مرگ برادرهای کوچکتر رو میده و میگه که ما داریم تعقیبش می‌کنیم.»

خشک و خالی جواب دادم:

«باشه.»

اژدهای آبی پرسید:

«منظورت اینه که‌می‌شکست​ باید یه مدت‌خیابان​ از استاد جدا بشیم؟»

ببر سفید‌مثل​ صداش رو آورد‌نترس​ پایین و گفت:

«هدف اون مرتیکه به هر حال استاده. اون همه این‌می‌لرزید​ کارها رو نکرد که فقط ما رو بکشه. اولش فکر‌بقیه​ می‌کردم داره چرت‌وپرت میگه، ولی اراجیف یه دیوونه معمولاً حرف دلشه.»

«پس میگی‌مثل​ وقتی گفت تحمل‌نترس​ کنیم جدی بود؟»

«ظاهراً که این‌طوره.»

«ولی چرا‌مثل​ برادرهای کوچکترمون‌می‌لرزید​ رو کشت؟»

ببر سفید زد وسط خال:

«چون یه حروم‌زاده دیوونه‌ست.»

منم با حرف ببر‌حالی​ سفید موافقت کردم و‌بعد​ سرم رو تکون دادم.

بقیه برادرهای‌مثل​ کوچکتر هم‌می‌لرزید​ انگار موافق بودن.

'حداقل داره‌غلت​ ادای برادر ارشد‌خفه‌ای​ بزرگ رو درمیاره.'

این بدبخت‌های مفلوک داشتن خیلی‌نترس​ جدی جلوی جسد برادرهای کوچکترشون‌خون​ درباره نقشه بقای خودشون بحث می‌کردن.

ببر سفید ادامه داد:

«اگه ما چهار نفر با هم باشیم، حمله کردن براش آسون نیست. ولی با توجه به‌ریختم​ اینکه حرف از مبارزه تن‌به‌تن زد، احتمال داره جایی ظاهر بشه که استاد تنهاست. می‌فهمید چی میگم؟‌نگفتم​ استاد به‌هرحال از استفاده از مهارت سبکی خوشش نمیاد، پس احتمالاً توی مقر باند خرگوش سیاه می‌مونه.»

با شنیدن حرف‌های‌خورد​ ببر سفید، با‌متوقف​ خودم فکر کردم:

'نکنه دیسک کمر داره؟'

با توجه به اینکه دستش‌حواسم​ قطع شده، حتماً تا الان که‌جاده​ زنده مونده کلی بلا سرش اومده.

برادرهای کوچکتر‌مثل​ زیرچشمی به ببر‌نترس​ سفید نگاه کردن.

مطمئناً داشت این حرف رو‌خفه‌ای​ می‌زد چون اگه راکشاسای بزرگ می‌مرد،‌نترس​ می‌تونست همه چیز رو بالا بکشه.

عجیب اینجا بود که ببر‌نترس​ سفید حتی سعی کرد من‌خون​ رو هم طرف خودش بکشه.

«... می‌تونیم موش سفید رو به مقام چهار ژنرال الهی ارتقا بدیم. همین برای‌بار​ اینکه خودمون از نو شروع کنیم کافیه. همون‌طور که اون مرد گفت، تا کی‌دیگه​ قراره مثل برده‌ها زندگی کنیم؟ ترجیح میدم دیگه شاهد این رفتار سادیسمی با جوون‌ها نباشم.»

سرم رو‌مثل​ تندتند به نشونه‌نترس​ موافقت تکون دادم.

ولی باید فقط سرم‌صدای​ رو تکون می‌دادم؛ اما ناخودآگاه‌بید​ اون دهن گشادم باز شد.

«پس اگه من‌بید​ فقط استاد رو بکشم‌موریم​ چی؟ این‌طوری حل نمیشه؟»

سرهای ببر سفید، اژدهای آبی،‌حواسم​ مار سرخ و خروس سفید‌وسط​ هم‌زمان چرخید و بهم خیره شد.

«......»

یهو آه کشیدم.

هویت لی زاها و‌می‌لرزید​ ژنرال الهی موش سفید‌همین‌جوریه​ با هم قاطی شده بود.

دروغ نیست که‌می‌شکست​ میگن ماسک زدن‌خیابان​ دیوونگی رو بدتر می‌کنه.

فقط با‌مثل​ نگاه کردن به‌نترس​ من می‌تونید بفهمید.

همین الان،‌غلت​ مار سرخ‌صدای​ درست کنارم بود.

با دست چپم هنر انگشت مرغ چوبی رو در یه‌خون​ حمله غافلگیرکننده روی مار سرخ اجرا کردم و هم‌زمان با‌بنوشیم​ کف دست راستم، نیروی کف دست مرغ شعله‌ور رو شلیک کردم.

در یک لحظه، نیروی کف‌حواسم​ دستی به بزرگی کف دست‌وسط​ بودا از دست سرخ‌شده‌م بیرون ریخت.

ببر سفید، اژدهای آبی‌می‌لرزید​ و خروس سفید هم‌زمان با‌دیگه​ دو کف دست مقابله کردن.

گواااااانگ!

موج ضربه بسته‌بید​ به عمق انرژی‌اوضاع​ درونی‌شون متفاوت بود.

اول از همه، خروس‌حالی​ سفید مثل موشک پرت شد‌پرتش​ و روی زمین غلت خورد.

ببر سفید و اژدهای‌می‌لرزید​ آبی فقط شش-هفت قدم‌همین‌جوریه​ تلوتلو خوردن و عقب رفتن.

و مار سرخ خشکش‌صدای​ زده بود، نقاط طب‌مثل​ سوزنی‌ش ضربه خورده بود.

ماسک رو از صورت مار‌نترس​ سرخِ خشک‌شده برداشتم و گذاشتمش روی‌دوکانگ​ ماسک موش سفیدی که زده بودم.

رو کردم‌استخوان‌های​ به بقیه‌حالی​ چهار ژنرال الهی:

«من ماسک‌های خرگوش سیاه، سگ سبز،‌اوضاع​ موش سفید و مار سرخ رو دارم.‌شستم​ فکر می‌کنید شما قراره فرقی داشته باشید؟»

چون مار سرخ رو‌صدای​ گروگان گرفته بودم، بقیه‌مثل​ ژنرال‌های الهی تکون نخوردن.

«من مبارزات تن‌به‌تن رو ترجیح میدم. بیشتر از این تحریکم نکنید. فکرش رو بکن، مردهای جناح غیرمتعارف بخوان انقدر کثیف بجنگن.‌فنجانش​ مگه همه چی حل نمیشد اگه من و راکشاسای بزرگ انقدر می‌جنگیدیم تا یکی‌مون سقط بشه؟ قضیه از اولش همین‌قدر ساده‌سبز​ بود، ولی شما انتخاب کردید که زندگی پیچیده‌ای داشته باشید و گور خودتون رو بکنید. ببر سفید، می‌خوای چه غلطی کنی؟»

ببر سفید فوراً جواب داد:

«ما امروز سمت مقر باند‌نترس​ خرگوش سیاه نمیایم، پس لطفاً‌خون​ به مار سرخ رحم کن.»

سر مار سرخ‌خورد​ رو ناز کردم‌متوقف​ و جواب دادم:

«نمی‌تونم به‌مثل​ مار سرخ‌می‌لرزید​ رحم کنم.»

«چرا؟»

«اون همونیه که زن‌های بدبخت رو می‌دزدید و‌همین‌جوریه​ تقدیم راکشاسای بزرگ می‌کرد. البته اون‌هایی که رتبه‌شون‌ریختم​ پایین‌تر بود می‌رفتن دنبالشون، ولی این یکی سردسته‌شون بود.»

لحظه‌ای که ببر سفید زبونش‌خفه‌ای​ بند اومده بود، یقه مرد خشک‌شده‌نترس​ رو گرفتم و کوبیدمش تو دیوار.

مار سرخ که با کله‌نترس​ رفته بود تو دیوار، با یه‌دوکانگ​ صدای خفه پای دیوار پهن شد.

البته، این‌استخوان‌های​ تنها دلیل‌حالی​ کشتنش نبود.

اون قبلاً بهم حمله پیش‌دستانه کرده بود و‌همین‌جوریه​ توی راهنمای استراتژی دوازده ژنرال الهی هم نوشته‌ریختم​ بود که وفاداریش به راکشاسای بزرگ از همه عمیق‌تره.

البته، همین واقعیت که اخیراً یه‌متوقف​ خوشگل چشم‌آبی رو جور کرده و تقدیم‌موریم​ کرده بود، دلیل کافی برای مرگش بود.

به سه مردی‌بید​ که خشکشون زده بود‌موریم​ نگاه کردم و گفتم:

«چهار ژنرال الهی‌می‌شکست​ تبدیل شد به‌خیابان​ سه ژنرال الهی.»

انگشتم رو سمت ببر‌می‌لرزید​ سفید، اژدهای آبی و‌همین‌جوریه​ خروس سفید گرفتم و گفتم:

«اگه دیگه دلبستگی‌ای به زندگی ندارید، بیاید چهار به یک توی مقر‌اوضاع​ باند خرگوش سیاه بجنگیم. اگه مردید که مردید. اگه اون‌قدر خوش‌شانس بودید‌تعارف​ که زنده بمونید، می‌تونید به بردگی برای راکشاسای بزرگ ادامه بدید. من رفتم.»

با ماسک مار سرخ، پشتم‌نترس​ رو کردم و راه افتادم‌خون​ سمت مقر باند خرگوش سیاه.

موقعیتی بود که اون سه تا‌خیابان​ می‌تونستن از پشت غافلگیرم کنن، ولی‌جنازه​ من فقط به راهم ادامه دادم.

دلم می‌خواست برگردم و سلاح‌ها رو از‌موریم​ جنازه مار سرخ بردارم، ولی جلو خودم‌بقیه​ رو گرفتم چون کلاسم رو میاورد پایین.

یه مرد‌غلت​ تو همچین لحظه‌ای‌خفه‌ای​ نباید برگرده عقب.

پشت سرم یه کم گزگز می‌کرد،‌اوضاع​ ولی فقط محکم و استوار سمت‌روی​ مقر باند خرگوش سیاه قدم برداشتم.

راستش رو بخواید، اگه بعد‌حواسم​ از این همه توضیح بازم بهم‌جاده​ حمله کنن، دیگه امیدی بهشون نیست.

وقتی رسیدم جلوی مقر‌می‌لرزید​ باند خرگوش سیاه، دروازه‌همین‌جوریه​ هنوز چهارطاق باز بود.

در حالی که می‌رفتم سمت‌خفه‌ای​ راکشاسای بزرگ، هر چی به ذهنم‌نترس​ می‌رسید رو زیر لب زمزمه می‌کردم.

«شاگردت اومده. مار سرخ اومده. موش سفید اومده. بعد از بدرقه کردن گاو‌شستم​ سیاه و بز سرخ، زاها زنده برگشته. اسب زرد توی جهنم سوزانه، مار‌این​ سرخ توی جهنم آویچیه، و من قراره کجا بیفتم... استاد؟ استاد سگ‌صفت ما کجاست؟»

وقتی وارد حیاط‌می‌شکست​ داخلی شدم، چیدمان‌خیابان​ عوض شده بود.

راکشاسای بزرگ روی یه سکو نشسته‌اوضاع​ بود و سمت من، تمام زیردستان‌روی​ باند خرگوش سیاه زانو زده بودن.

انگار از اون فرصت کوتاه‌خفه‌ای​ استفاده کرده بود تا دوباره بازی‌نترس​ ارباب و برده‌ش رو راه بندازه.

در حالی که ماسک مار سرخ رو‌موریم​ زده بودم، یه لحظه به راکشاسای بزرگ‌بقیه​ خیره شدم، بعد با لحنی غمگین صداش زدم:

«استاد...»

ناولها | novelha.net