چپتر 55: کجا قراره سقوط کنم؟
0ژنرال الهی اسب زرد که ناگهان ازتماشا خانهای که پیرزن در آن بافندگی میکردهمینجوریه بیرون آمده بود، مستقیم به سمت مسافرخانه آمد.
درست وقتی داشتم برایمیلرزید صاحب مسافرخانه مشروب میریختم،همینجوریه اسب زرد سر رسید.
او بیمقدمه موهایمیشکست صاحب مسافرخانه راخیابان گرفت و پرسید:
«اون یارو کهبید از اونجا اومداوضاع بیرون رو دیدی؟»
صاحب مسافرخانهغلت که جا خوردهخفهای بود، جواب داد:
«آه، بله.مثل هیچکس بیرون نیومد.نترس کسی رو ندیدم.»
اسب زرداستخوانهای به منحالی نگاه کرد.
«تو چی؟»
دست چپم را درازصدای کردم و پشت سرمثل اسب زرد را نشان دادم.
«نه اون طرف، اونجا.»
همان لحظهای که سرش را برگرداند، از «هنربعد بزرگ جذب ستاره» استفاده کردم تا او راخورد به سمت خودم بکشم و گردنش را چسبیدم.
«غِ...!»
اسب زرد یکی از آن ژنرالهای الهیتماشا بود که قبلاً به میمون قرمز گفتههمینجوریه بودم بکشتش، چون رفتار خیلی کثیفی داشت.
فکرش را بکن،بید جلوی چشم من موهایموریم صاحب مسافرخانه را گرفت.
فشار دست چپم دور گردنشحواسم را بیشتر کردم و باوسط مشت راست کوبیدم توی ماسکش.
تق!
ماسک درجا خردخورد شد و صورتمتوقف واقعیش معلوم شد.
توی چشماش نگاهبید کردم و هی مشتمموریم را کوبیدم توی صورتش.
گرومب...! گرومب...!استخوانهای با هر صدا،حواسم استخوانهای صورتش میشکست.
در حالی که حواسم به خیاباناوضاع بود، صورتش را له و لوردهروی کردم و بعد پرتش کردم وسط جاده.
جنازه اسب زرد چندصدای بار غلت خورد ومثل با صدای خفهای متوقف شد.
صاحب مسافرخانه کهبید داشت تماشا میکرد،اوضاع مثل بید میلرزید.
«نترس. اوضاعاستخوانهای تو موریمحالی همینجوریه دیگه.»
خون را بابید «مشروب دوکانگ» ازاوضاع روی مشتم شستم.
بقیه مشروب را تویصدای فنجان خودم ریختم و دوبارهبید به صاحب مسافرخانه تعارف کردم.
«بیا بنوشیم.»
«بله.»
صاحب مسافرخانه که فنجانشمیلرزید را با یک دست گرفتهدیگه بود، عمداً دو دستی گرفتش.
این هم یکخورد جور سیاست اجتماعی بود،تماشا واسه همین چیزی نگفتم.
با این حال، آنقدرمیلرزید وحشتزده به نظر میرسید کهدیگه حس کردم باید آرامش کنم.
«سگ سبز قبلاًمیشکست مرد، این یکیخیابان هم اسب زرد بود.»
«آه، بله. متوجه شدم.»
اگر یک دوئل رزمی درست و حسابی میکردیم، اسب زرد حسابینترس با دست و پاش مقاومت میکرد، ولی از همان اول اصلاًریختم حواسش به من نبود، چون داشتم با صاحب مسافرخانه مشروب میخوردم.
مشروب دوکانگمثل را بامیلرزید صاحب مسافرخانه نوشیدم.
ولی به نظر میرسید هنوزحواسم نتوانسته آرام شود، چون رنگشوسط لحظه به لحظه پریدهتر میشد.
به صاحب مسافرخانه گفتم:
«ای بابا، برو تو یه کم استراحتتماشا کن. بعداً میگم یکی از زیردستام بیادهمینجوریه حساب کنه. من همینجا مشروبم رو تموم میکنم.»
«آه، متوجهمثل شدم. پسمیلرزید من میرم.»
همینطور که صاحب مسافرخانه به داخل فرار میکرد،بعد دو تا از ژنرالهای الهی ردهپایین دویدند آمدند،خورد جنازه اسب زرد را بررسی کردند و گفتند:
«هنوز همین اطرافه.»
من در حالی که داشتمخفهای تنقلات خشک میجویدم، گاو سیاهمیلرزید و بز سرخ را تماشا میکردم.
در میان آنها، ژنرالمیلرزید الهی گاو سیاه به مندیگه خیره شد و داد زد:
«به چی نگاه میکنی حرومزاده؟»
خیلی ساده نگاهم رامیلرزید دزدیدم و یک چوبهمینجوریه غذاخوری از ظرف برداشتم.
بعد از اینکه بین انگشت شستمتوقف و اشارهام با «چیِ مرغ چوبی» پرشموریم کردم، پرتش کردم سمت صورت گاو سیاه.
همان لحظهای که پرتابشمیلرزید کردم، با صدای نرمیهمینجوریه توی پیشانیاش فرو رفت.
بز سرخ که تصمیم گرفتحواسم فرار کند، از «مهارت سبکی» استفادهجاده کرد و دهانش را باز کرد:
«برادر ارشد! اینجا...!»
شپلق!
کوزه دراز مشروب دوکانگمیلرزید که هنوز کمی مشروب داخلشدیگه مانده بود، خورد پس کلهاش.
همانطور که ژنرال الهی بز سرخ داشت با صورت میرفتوسط توی زمین، یک چوب غذاخوری دیگر بیرون کشیدم، بلند شدمتماشا و در حالی که روی زمین بود پرتش کردم سمت سرش.
این بار همبید چوب غذاخوری نشستاوضاع همانجا که باید مینشست.
حالا جنازههای «دوازدهخورد ژنرال الهی» کف خیابانتماشا اصلی پهن شده بود.
اسب زرد مفت مفت مرد چون بیاحتیاطی کرد، و گاوخون سیاه و بز سرخ هم که از اولش ضعیف بودندبنوشیم و صندلیهای آخر دوازده ژنرال الهی را اشغال کرده بودند.
میمون قرمز و خوک طلایی شانس آوردندلورده که یک غذایی خوردند، سوار کالسکه شدند وغلت طبیب را دیدند، ولی جنگ ذاتاً بیرحم است.
در حالی که داشتممیلرزید تنقلاتم را میجویدم بلند شدمدیگه و رفتم وسط خیابان مرکزی.
دیدم ژنرالغلت الهی موش سفیدخفهای دارد میدود سمتم.
یک لحظه با موش سفید چشم توموریم چشم شدیم، بعد سریع پیچیدم توی یکبقیه کوچه سمت راست و تکیه دادم به دیوار.
بعد از کمی صبر کردن با دستهای به سینهپرتش زده، موش سفید که حتماً به من مشکوک شدهخفهای بود، برگشت و سر و کلهاش توی کوچه پیدا شد.
ولی وقتی مرا آنقدر نزدیکنترس ورودی دید، جا خورد و بادوکانگ دست راستش «نیروی کف دست» زد.
با دیدن واکنش غریزیصدای بدنش، معلوم بود که تویبید «هنرهای کف دست» تمرین کرده.
تق!
با کف دست چپم دفعشحواسم کردم، سپس مچش را پیچاندم وجاده انگشتهایمان را توی هم قفل کردم.
در همان لحظه از «هنر بزرگ جذب ستاره»همینجوریه استفاده کردم تا «انرژی درونی»ـش را بکشم بیرون ودوباره همزمان مثل دیوانهها توی کوچه شروع کردم به دویدن.
وقتی زور موش سفید که داشت باتماشا تمام وجود تقلا میکرد کم شد، کشیدمشهمینجوریه نزدیک و با مشت کوبیدم زیر گلویش.
«غوک!»
دوباره بین انگشت شست و اشارهام ضربهلورده زدم و گردنش را شکستم، بعد جنازهاشبار را گرفتم و توی کوچه راه افتادم.
ایستادم و به صداهای اطراف گوشاوضاع دادم، بعد ماسک موش سفید راروی برداشتم و گذاشتم روی صورت خودم.
ردای سفیدش راخورد هم درآوردم ومتوقف تن خودم کردم.
یک لحظه به صورت موش سفیدِ مرده نگاههمینجوریه کردم، گذاشتمش گوشه کوچه و با یک حصیر پارهدوباره که یک گدای محلی استفاده میکرد، رویش را پوشاندم.
«تو زندگیاستخوانهای بعدیت، گیر آدمیحواسم مثل من نیفت.»
یک دستی به سر ونترس وضع ردای سفید کشیدم و جایدوکانگ ماسک را با دقت تنظیم کردم.
اگر کسی بفهمد شلوارم باخفهای شلوار موش سفید فرق دارد،میلرزید واقعاً باید بهش ایول گفت.
مهم این است که به هرجومرجاوضاع اضافه کنی، نه اینکه کارها راروی با دقت و وسواس انجام بدهی.
چون در زمانمیشکست جنگ، اوضاع ذاتاًخیابان شیر تو شیر است.
با احتساب مردهها، فقطمیلرزید «چهار ژنرال الهی» وهمینجوریه «راکشاسای بزرگ» مانده بودند.
یک مرورغلت سریع رویصدای وضعیت مبارزه کردم.
پنج بهمثل یک هنوز همنترس ترکیب ناخوشایندی بود.
بر اساس مهارت خرگوش سیاه، میتونستم حدودی تواناییهای چهار ژنرال الهیجاده را حدس بزنم، ولی چون قدرت راکشاسای بزرگ هنوز درست وبید حسابی معلوم نشده بود، باید یک بار دیگر دندان روی جگر میگذاشتم.
«بذار یکیمثل دیگه رومیلرزید هم بکشم.»
از طرف دیگر، چون از درونمتوقف داشتم از عصبانیت میجوشیدم، یک لحظهاوضاع وقت گذاشتم تا ذهنم را آرام کنم.
درجا با استفاده از «بینش مرغاوضاع چوبی»، تمام افکار مزاحم را پاکروی کردم و شدم عین یک مرغ چوبی.
وقتی دوباره از کوچه رفتم بیرون،خیابان چهار ژنرال الهی داشتند برادرهای کوچکترِجنازه مردهشان را بررسی میکردند و حرف میزدند.
نزدیک کهمثل شدم، صدای خروسنترس سفید را شنیدم.
«به هر حال نمیتونیم بگیریمش. از همون اولش از ما سریعترنترس بود. احتمالاً میخواد تکتک بکشونتمون بیرون و کارمون رو بسازه. چهریختم غلطی کنیم؟ با این وضع فقط داریم طبق خواسته اون پیش میریم.»
اژدهای آبی سر تکان داد.
«بیاید پیش هم بمونیم، فقط ما چهارلورده ژنرال الهی. اگه ما چهار تا بابار هم باشیم، حتی اونم هیچ غلطی نمیتونه بکنه.»
بدون هیچ حرفی، رفتم کنارنترس ژنرال الهی مار سرخ ایستادم ودوکانگ به برادرهای کوچکترِ مردهمان نگاه کردم.
زیر لبغلت با خودمصدای زمزمه کردم:
«چه مرگ بیهودهای.»
مار سرخ نظر متفاوتی داد.
«بیاید فقط برگردیم پیش اربابمون.»
از گوشهغلت چشم به مارخفهای سرخ نگاه کردم.
این همانی بود که آن اول کار زودتر ازدیگه همه به من حمله کرد، و حتی در یکتعارف همچین لحظهای هم داشت به راکشاسای بزرگ فکر میکرد.
آیا وفاداریش عمیق است یاحواسم تا فیخالدونش پر از ذهنیتوسط بردگی است؟ نمیتوانستم تشخیص بدهم.
اژدهای آبی مخالفت کرد.
«اگه همینطوریغلت برگردیم، اخلاقصدای استاد سگیتر میشه.»
ساکت مونده بودمبید و به اراجیف اینموریم جانورهای باغوحش گوش میدادم.
ژنرالهای الهی ببرمیشکست سفید و خروس سفیدلورده تا آخرش ساکت موندن.
بعدش بقیه تولهسگها بهمیلرزید ببر سفید نگاه کردن، انگاردیگه منتظر بودن اون تصمیم بگیره.
«برادر ارشد، لطفاً تصمیم بگیر.»
ببر سفید، برادر ارشدمیلرزید بزرگ دوازده ژنرال الهی،همینجوریه دهنش رو باز کرد.
«بیاید به تعقیب ادامه بدیم. همونطور که اژدهای آبی گفت، ماجاده چهار نفر با هم میمونیم. موش سفید هم میره به استاد خبرمیلرزید مرگ برادرهای کوچکتر رو میده و میگه که ما داریم تعقیبش میکنیم.»
خشک و خالی جواب دادم:
«باشه.»
اژدهای آبی پرسید:
«منظورت اینه کهمیشکست باید یه مدتخیابان از استاد جدا بشیم؟»
ببر سفیدمثل صداش رو آوردنترس پایین و گفت:
«هدف اون مرتیکه به هر حال استاده. اون همه اینمیلرزید کارها رو نکرد که فقط ما رو بکشه. اولش فکربقیه میکردم داره چرتوپرت میگه، ولی اراجیف یه دیوونه معمولاً حرف دلشه.»
«پس میگیمثل وقتی گفت تحملنترس کنیم جدی بود؟»
«ظاهراً که اینطوره.»
«ولی چرامثل برادرهای کوچکترمونمیلرزید رو کشت؟»
ببر سفید زد وسط خال:
«چون یه حرومزاده دیوونهست.»
منم با حرف ببرحالی سفید موافقت کردم وبعد سرم رو تکون دادم.
بقیه برادرهایمثل کوچکتر هممیلرزید انگار موافق بودن.
'حداقل دارهغلت ادای برادر ارشدخفهای بزرگ رو درمیاره.'
این بدبختهای مفلوک داشتن خیلینترس جدی جلوی جسد برادرهای کوچکترشونخون درباره نقشه بقای خودشون بحث میکردن.
ببر سفید ادامه داد:
«اگه ما چهار نفر با هم باشیم، حمله کردن براش آسون نیست. ولی با توجه بهریختم اینکه حرف از مبارزه تنبهتن زد، احتمال داره جایی ظاهر بشه که استاد تنهاست. میفهمید چی میگم؟نگفتم استاد بههرحال از استفاده از مهارت سبکی خوشش نمیاد، پس احتمالاً توی مقر باند خرگوش سیاه میمونه.»
با شنیدن حرفهایخورد ببر سفید، بامتوقف خودم فکر کردم:
'نکنه دیسک کمر داره؟'
با توجه به اینکه دستشحواسم قطع شده، حتماً تا الان کهجاده زنده مونده کلی بلا سرش اومده.
برادرهای کوچکترمثل زیرچشمی به ببرنترس سفید نگاه کردن.
مطمئناً داشت این حرف روخفهای میزد چون اگه راکشاسای بزرگ میمرد،نترس میتونست همه چیز رو بالا بکشه.
عجیب اینجا بود که ببرنترس سفید حتی سعی کرد منخون رو هم طرف خودش بکشه.
«... میتونیم موش سفید رو به مقام چهار ژنرال الهی ارتقا بدیم. همین برایبار اینکه خودمون از نو شروع کنیم کافیه. همونطور که اون مرد گفت، تا کیدیگه قراره مثل بردهها زندگی کنیم؟ ترجیح میدم دیگه شاهد این رفتار سادیسمی با جوونها نباشم.»
سرم رومثل تندتند به نشونهنترس موافقت تکون دادم.
ولی باید فقط سرمصدای رو تکون میدادم؛ اما ناخودآگاهبید اون دهن گشادم باز شد.
«پس اگه منبید فقط استاد رو بکشمموریم چی؟ اینطوری حل نمیشه؟»
سرهای ببر سفید، اژدهای آبی،حواسم مار سرخ و خروس سفیدوسط همزمان چرخید و بهم خیره شد.
«......»
یهو آه کشیدم.
هویت لی زاها ومیلرزید ژنرال الهی موش سفیدهمینجوریه با هم قاطی شده بود.
دروغ نیست کهمیشکست میگن ماسک زدنخیابان دیوونگی رو بدتر میکنه.
فقط بامثل نگاه کردن بهنترس من میتونید بفهمید.
همین الان،غلت مار سرخصدای درست کنارم بود.
با دست چپم هنر انگشت مرغ چوبی رو در یهخون حمله غافلگیرکننده روی مار سرخ اجرا کردم و همزمان بابنوشیم کف دست راستم، نیروی کف دست مرغ شعلهور رو شلیک کردم.
در یک لحظه، نیروی کفحواسم دستی به بزرگی کف دستوسط بودا از دست سرخشدهم بیرون ریخت.
ببر سفید، اژدهای آبیمیلرزید و خروس سفید همزمان بادیگه دو کف دست مقابله کردن.
گواااااانگ!
موج ضربه بستهبید به عمق انرژیاوضاع درونیشون متفاوت بود.
اول از همه، خروسحالی سفید مثل موشک پرت شدپرتش و روی زمین غلت خورد.
ببر سفید و اژدهایمیلرزید آبی فقط شش-هفت قدمهمینجوریه تلوتلو خوردن و عقب رفتن.
و مار سرخ خشکشصدای زده بود، نقاط طبمثل سوزنیش ضربه خورده بود.
ماسک رو از صورت مارنترس سرخِ خشکشده برداشتم و گذاشتمش رویدوکانگ ماسک موش سفیدی که زده بودم.
رو کردماستخوانهای به بقیهحالی چهار ژنرال الهی:
«من ماسکهای خرگوش سیاه، سگ سبز،اوضاع موش سفید و مار سرخ رو دارم.شستم فکر میکنید شما قراره فرقی داشته باشید؟»
چون مار سرخ روصدای گروگان گرفته بودم، بقیهمثل ژنرالهای الهی تکون نخوردن.
«من مبارزات تنبهتن رو ترجیح میدم. بیشتر از این تحریکم نکنید. فکرش رو بکن، مردهای جناح غیرمتعارف بخوان انقدر کثیف بجنگن.فنجانش مگه همه چی حل نمیشد اگه من و راکشاسای بزرگ انقدر میجنگیدیم تا یکیمون سقط بشه؟ قضیه از اولش همینقدر سادهسبز بود، ولی شما انتخاب کردید که زندگی پیچیدهای داشته باشید و گور خودتون رو بکنید. ببر سفید، میخوای چه غلطی کنی؟»
ببر سفید فوراً جواب داد:
«ما امروز سمت مقر باندنترس خرگوش سیاه نمیایم، پس لطفاًخون به مار سرخ رحم کن.»
سر مار سرخخورد رو ناز کردممتوقف و جواب دادم:
«نمیتونم بهمثل مار سرخمیلرزید رحم کنم.»
«چرا؟»
«اون همونیه که زنهای بدبخت رو میدزدید وهمینجوریه تقدیم راکشاسای بزرگ میکرد. البته اونهایی که رتبهشونریختم پایینتر بود میرفتن دنبالشون، ولی این یکی سردستهشون بود.»
لحظهای که ببر سفید زبونشخفهای بند اومده بود، یقه مرد خشکشدهنترس رو گرفتم و کوبیدمش تو دیوار.
مار سرخ که با کلهنترس رفته بود تو دیوار، با یهدوکانگ صدای خفه پای دیوار پهن شد.
البته، ایناستخوانهای تنها دلیلحالی کشتنش نبود.
اون قبلاً بهم حمله پیشدستانه کرده بود وهمینجوریه توی راهنمای استراتژی دوازده ژنرال الهی هم نوشتهریختم بود که وفاداریش به راکشاسای بزرگ از همه عمیقتره.
البته، همین واقعیت که اخیراً یهمتوقف خوشگل چشمآبی رو جور کرده و تقدیمموریم کرده بود، دلیل کافی برای مرگش بود.
به سه مردیبید که خشکشون زده بودموریم نگاه کردم و گفتم:
«چهار ژنرال الهیمیشکست تبدیل شد بهخیابان سه ژنرال الهی.»
انگشتم رو سمت ببرمیلرزید سفید، اژدهای آبی وهمینجوریه خروس سفید گرفتم و گفتم:
«اگه دیگه دلبستگیای به زندگی ندارید، بیاید چهار به یک توی مقراوضاع باند خرگوش سیاه بجنگیم. اگه مردید که مردید. اگه اونقدر خوششانس بودیدتعارف که زنده بمونید، میتونید به بردگی برای راکشاسای بزرگ ادامه بدید. من رفتم.»
با ماسک مار سرخ، پشتمنترس رو کردم و راه افتادمخون سمت مقر باند خرگوش سیاه.
موقعیتی بود که اون سه تاخیابان میتونستن از پشت غافلگیرم کنن، ولیجنازه من فقط به راهم ادامه دادم.
دلم میخواست برگردم و سلاحها رو ازموریم جنازه مار سرخ بردارم، ولی جلو خودمبقیه رو گرفتم چون کلاسم رو میاورد پایین.
یه مردغلت تو همچین لحظهایخفهای نباید برگرده عقب.
پشت سرم یه کم گزگز میکرد،اوضاع ولی فقط محکم و استوار سمتروی مقر باند خرگوش سیاه قدم برداشتم.
راستش رو بخواید، اگه بعدحواسم از این همه توضیح بازم بهمجاده حمله کنن، دیگه امیدی بهشون نیست.
وقتی رسیدم جلوی مقرمیلرزید باند خرگوش سیاه، دروازههمینجوریه هنوز چهارطاق باز بود.
در حالی که میرفتم سمتخفهای راکشاسای بزرگ، هر چی به ذهنمنترس میرسید رو زیر لب زمزمه میکردم.
«شاگردت اومده. مار سرخ اومده. موش سفید اومده. بعد از بدرقه کردن گاوشستم سیاه و بز سرخ، زاها زنده برگشته. اسب زرد توی جهنم سوزانه، ماراین سرخ توی جهنم آویچیه، و من قراره کجا بیفتم... استاد؟ استاد سگصفت ما کجاست؟»
وقتی وارد حیاطمیشکست داخلی شدم، چیدمانخیابان عوض شده بود.
راکشاسای بزرگ روی یه سکو نشستهاوضاع بود و سمت من، تمام زیردستانروی باند خرگوش سیاه زانو زده بودن.
انگار از اون فرصت کوتاهخفهای استفاده کرده بود تا دوباره بازینترس ارباب و بردهش رو راه بندازه.
در حالی که ماسک مار سرخ روموریم زده بودم، یه لحظه به راکشاسای بزرگبقیه خیره شدم، بعد با لحنی غمگین صداش زدم:
«استاد...»