---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 380: نیت قتل نابخشودنی است • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 380: نیت قتل نابخشودنی است

0

روی نیمکت نشسته بودم. یه‌اقامتگاه‌های​ کاسه مشروب برای برادر ارشدم ریختم‌بیرون​ و گفتم: «انگار قراره بارون بیاد؟»

برادر ارشدم کاسه رو‌باشه​ گرفت و به آسمون‌شمشیرهای​ خیره شد. «...فقط هوا ابریه.»

برای دو ساعت تمام، این کل‌بودیم​ مکالمه‌ای بود که بین من و‌نبودیم​ برادر ارشدم رد و بدل شد.

حتی کارگرهایی که از برکه عقاب سفید برامون‌نداشت​ غذا و مشروب می‌آوردن هم رفته بودن و‌هیچ​ مسافرخانه زاها حالا واقعاً سوت و کور شده بود.

تنها چیزی که ازمون محافظت می‌کرد، دیوار موقتی بود‌کرده​ که برای ساخت‌وساز کشیده بودن، ساختمون نیمه‌کاره مسافرخانه زاها‌شبیه​ و اقامتگاه‌های موقتی که کارگرها برای خودشون سرهم کرده بودن.

منظره بیرون‌گرم​ هم دست‌کمی‌باشه​ از اینجا نداشت.

بقایای پادگان‌هایی که به‌لحاظ​ آتیش کشیده بودم، شبیه‌اهل​ مخروبه‌های بعد از جنگ بود.

روی هم رفته، هیچ‌منظره​ جای سالمی برای زندگی‌نداشت​ آدمیزاد باقی نمونده بود.

ولی نمی‌دونم‌کشیده​ چرا دلم‌نیمه‌کاره​ این‌قدر آروم بود؟

احتمالاً به خاطر این بود‌خرابه‌های​ که داشتم با مرد قدرتمندی‌می‌تراشیدیم​ مثل برادر ارشدم مشروب می‌خوردم.

همون‌طور که می‌نوشیدم،‌دلیلش​ حتی افکارم هم پراکنده‌هیچ‌کدوممون​ و درهم‌برهم شده بود.

به این فکر می‌کردم که حتی اگر هنرهای‌نداشت​ رزمی‌مون هم دود می‌شد و می‌رفت هوا، من‌هیچ​ و برادر ارشدم بازم مردای قدرتمندی باقی می‌موندیم.

دلیلش این بود که ما از‌کارگرها​ یه لحاظ خیلی شبیه هم بودیم؛ هیچ‌کدوممون‌اینجا​ اهل نق زدن و ناله کردن نبودیم.

برامون هیچ فرقی نمی‌کرد اینجا‌خرابه‌های​ یه خونه گرم و نرم‌می‌تراشیدیم​ باشه یا خرابه‌های یه میدون جنگ.

مشروب می‌خوردیم، شمشیرهای چوبی می‌تراشیدیم و‌بودیم​ هروقت خوابمون می‌گرفت، روی همون نیمکت‌نبودیم​ دراز می‌کشیدیم و چشم‌هامون رو می‌بستیم.

البته نوبتی استراحت می‌کردیم.

ناگهان تندبادی از یه جایی وزید‌کارگرها​ و باعث شد پرچم‌هایی که کاشته‌دست‌کمی​ بودیم با شدت به اهتزاز دربیان.

نگاهی به پرچم‌های اتحاد موریم و اتحاد‌می‌خوردیم​ سرپیچی از بهشت انداختم و بعد نگاهم‌همون​ رو چرخوندم سمت ورودی محوطه ساخت‌وساز مسافرخانه زاها.

اول یه نفر پیداش شد، بعدش سه چهار نفر دیگه‌ناله​ هم پشت سرش اومدن و با اونایی که بهشون ملحق‌میدون​ شدن، در مجموع شش نفر توی ورودی عریض مسافرخانه ردیف شدن.

من و برادر ارشدم‌منظره​ روی نیمکت نشسته بودیم‌نداشت​ و مهمون‌هامون رو تماشا می‌کردیم.

«...اولین مهمون‌هامون اومدن.»

اگر واقعاً مهمون بودن، برادر ارشدم‌میدون​ باید نقش صاحب‌کار رو بازی می‌کرد و‌می‌گرفت​ منم دوباره باید می‌شدم همون پیشخدمت مسافرخانه.

«لعنت به این شانس.»

درست همون موقع که فکر می‌کردم‌دست‌کمی​ دیگه اهل نق زدن نیستم، مچ‌شبیه​ خودم رو در حال غر زدن گرفتم.

یکی از‌کشیده​ اون شش نفر‌اقامتگاه‌های​ به حرف اومد.

«...کاسبی‌تون بازه؟»

با شنیدن حرف‌دلیلش​ این یارو صدای‌بودیم​ خنده بلند شد.

البته لابه‌لای اون‌ها آدم‌هایی‌منظره​ هم بودن که مثل‌نداشت​ برادر ارشدم اصلاً نخندیدن.

تازه اون موقع بود که متوجه‌کارگرها​ شدم یکی از اون شش نفر زنه‌اینجا​ و درجا فهمیدم این جونورها کی هستن.

برادر ارشدم ازم پرسید: «می‌شناسیشون؟»

معلومه که می‌شناختمشون. از زندگی‌خیلی​ قبلیم می‌شناختمشون، ولی الان دلیلی‌ناله​ نداشت وانمود کنم که نمی‌شناسمشون.

«یه لقب گروهی دارن، ولی اسمش از یادم‌نداشت​ رفته. یه چیزی تو مایه‌های هفت قاتل یون‌نان، همونایی‌جای​ که نونشون رو از تو خون و گوشت درمیارن.»

«پس همون هفت‌ساختمون​ قاتل یون‌نان هستن.‌کارگرها​ اسمشون رو شنیدم.»

سرم رو تکون دادم. «وقتی حتی تو هم اسمشون رو شنیدی، پس حتماً برای خودشون اسم و رسمی به هم زدن. این عوضی‌ها از رهبر اتحاد ایم می‌ترسن، برای همین توی قلمروی‌دربیان​ اتحاد موریم آفتابی نمیشن. از اون طرف، از رهبر اتحاد جو هم وحشت دارن، پس توی قلمروی اتحاد سرپیچی از بهشت هم پیداشون نمیشه. کارشون اینه که تو سیچوان، یون‌نان و گویژو‌اولین​ پرسه بزنن و در ازای پول آدم بکشن. بعضی وقت‌ها هم یه فرقه رو کلاً از روی زمین محو می‌کنن. اینکه پاشون رو گذاشتن اینجا... فقط نشون میده که پول چه چیز ترسناکیه.»

با انگشت‌می‌موندیم​ به اون شش‌خیلی​ نفر اشاره کردم.

«این احمق‌ها احتمالاً حتی نمی‌دونن رهبر هفت قاتل چقدر پول به جیب‌شبیه​ می‌زنه. الان یه پیرمرد خرفتِ پول‌پرست که سطح هنرهای رزمی‌ش یکم از اینا‌چرا​ بالاتره پیداش میشه و سعی می‌کنه قیافه جدی و خفنی به خودش بگیره.»

«...»

به محض اینکه حرفم تموم‌خرابه‌های​ شد، رهبر هفت قاتل یون‌نان،‌می‌تراشیدیم​ یعنی ارباب ده‌هزار شیطان، پیداش شد.

یه پیرمرد‌می‌موندیم​ بود با‌لحاظ​ موهای کم‌پشت.

اگه بخوایم با استانداردهای اتحاد موریم حساب کنیم، اون استادی‌پادگان‌هایی​ بود که جزو صد استاد برتر موریم به حساب می‌اومد، پس‌باقی​ طبیعتاً برای هر فرقه کوچیک یا متوسطی، حریف گردن‌کلفتی محسوب می‌شد.

ارباب ده‌هزار شیطان بدون‌نیمه‌کاره​ اینکه حتی ازم اجازه بگیره،‌کرده​ وارد محوطه مسافرخانه زاها شد.

اون شش‌گرم​ قاتل هم پشت‌خرابه‌های​ سرش راه افتادن.

با وجود اینکه برادر ارشدم درست‌بودیم​ کنارم نشسته بود، اصلاً نمی‌تونستم این‌نبودیم​ حجم از اعتمادبه‌نفسشون رو درک کنم.

ارباب ده‌هزار شیطان راه افتاد سمت نیمکت روبه‌رویی ما؛‌بقایای​ همونی که کارگرها معمولاً برای استراحت ازش استفاده می‌کردن.‌سالمی​ روش نشست و به من و برادر ارشدم خیره شد.

اون شش قاتل دیگه هم‌اقامتگاه‌های​ دور ارباب ده‌هزار شیطان ایستادن‌منظره​ و ما رو زیر نظر گرفتن.

با دیدن این وضع،‌باشه​ کاملاً مشخص بود که‌شمشیرهای​ برای خودشون یه سلسله‌مراتبی دارن.

ارباب ده‌هزار‌می‌موندیم​ شیطان به‌لحاظ​ حرف اومد.

«رهبر فرقه، شیطان شمشیر. من توی یون‌نان‌اینجا​ به ارباب ده‌هزار شیطان معروفم. اومدم اینجا چون‌جنگ​ حرفی برای گفتن دارم. به حرف‌هام گوش میدین؟»

«...»

من و برادر‌نرم​ ارشدم حتی به خودمون‌می‌خوردیم​ زحمت جواب دادن ندادیم.

ارباب ده‌هزار شیطان ادامه داد:

«حتی اگر علاقه‌ای ندارین، لطفاً گوش کنین. چند سال پیش، من و برادرهای کوچیکترم به یه فرقه کوچیک به اسم فرقه کاج آبی حمله کردیم. اون موقع این رو نمی‌دونستم، ولی اخیراً یه نفر به‌می‌خوردم​ طور غیرمنتظره‌ای سراغم اومد و گفت که فرقه کاج آبی یکی از وابستگان تالار بیرونی بوده که به فرقه الهی خراج می‌داده. اخیراً یه مدیر جدید برای تالار بیرونی منصوب شده و اون ما رو‌می‌خوردیم​ پیدا کرد و اومد تا بهمون یه دستور بده. اون گفت که اگر بتونیم فقط یکی از شمشیرها رو پیدا کنیم، یا شمشیر نور یا شمشیر تک‌کُش، گناهان گذشتمون رو می‌بخشه و پاداش بزرگی بهمون میده.»

با احساس اینکه این پیرمرد‌اقامتگاه‌های​ خرفت داره زیادی برای خودش‌منظره​ فک می‌زنه، جوابش رو دادم.

«و اگه قبول نکنین چی؟»

«اگر قبول نکنیم، گفتن که تمام هفت قاتل یون‌نان رو دستگیر می‌کنن و گردن می‌زنن. ما هیچ چاره‌ای نداشتیم. اگر اون‌قدر خوش‌شانس باشیم که‌می‌تراشیدیم​ فقط یکی از شمشیرها رو به دست بیاریم، زنده می‌مونیم. اگر بدشانس باشیم، سرنوشتمون اینه که با فرقه الهی بجنگیم. ما با بدبختی تمام‌پرچم‌های​ ثروتی رو که جمع کرده بودیم به اسکناس تبدیل کردیم. آیا حاضر نیستین فقط یکی از اون‌ها رو در ازای مبلغ هنگفتی به ما بفروشین؟»

سرم رو تکون دادم.

«پس داری میگی اومدین ببینین ما چه‌خودشون​ جور آدم‌هایی هستیم تا بعدش تصمیم بگیرین که‌بقایای​ می‌خواین با من بجنگین یا با فرقه شیطانی؟»

ارباب ده‌هزار‌گرم​ شیطان سر‌باشه​ تکون داد.

«راستش رو بخواین، بله.»

یه راه‌حل‌سرهم​ ساده جلو‌منظره​ پاش گذاشتم.

«چرا فقط فرار نمی‌کنین؟»

ارباب ده‌هزار‌گرم​ شیطان سرش‌باشه​ رو کج کرد.

«مگه میشه از دست فرقه الهی فرار کرد؟ هیچ‌کس واقعاً نمی‌دونه اعضای‌نبودیم​ فرقه کی هستن یا چقدر پخش شدن. ما از کجا باید می‌دونستیم‌می‌تراشیدیم​ فرقه‌ای که به خودش میگه فرقه کاج آبی داره به اون‌ها خراج میده؟»

«پس چرا به فرقه‌ای حمله کردین که داشت زندگی خودش رو می‌کرد؟ اینکه‌مخروبه‌های​ برای مشکلی که به خاطر پول درست شده اومدی پیش من تا مشورت‌دلم​ بگیری، واقعاً مسخره‌ست. شما هفت نفر می‌تونین خودتون این گند رو جمع کنین.»

از همون اول هم‌نیمه‌کاره​ قصد نداشتم به این‌سرهم​ راحتی‌ها ولشون کنم برن.

ولی هنوز‌گرم​ تصمیم نگرفته بودم‌خرابه‌های​ چطوری شکنجه‌شون بدم.

ارباب ده‌هزار‌می‌موندیم​ شیطان بهم‌لحاظ​ نگاه کرد.

«...رهبر فرقه، این شما هستین که عجیبید. فرقه الهی جای‌پادگان‌هایی​ شما رو می‌دونه. فرار نمی‌کنین، و اصلاً شما دو نفر‌آدمیزاد​ اینجا دارین چه غلطی می‌کنین؟ آه، شاید فقط دو نفر نیستین؟»

ارباب ده‌هزار شیطان به‌نیمه‌کاره​ پرچم‌هایی که بالای مسافرخانه زاها‌کرده​ در اهتزاز بودن، نگاهی انداخت.

«به نظر‌گرم​ میاد نیروی‌باشه​ کمکی هم دارین.»

برادر ارشدم ناگهان خمیازه‌ای کشید، چیزی که‌هیچ‌کدوممون​ اصلاً ازش بعید بود. بعد کجکی روی‌نمی‌کرد​ نیمکت دراز کشید و چشم‌هاش رو بست.

بیشتر از اینکه شبیه خوابیدن‌بیرون​ باشه، به نظر می‌رسید که‌پادگان‌هایی​ ارباب ده‌هزار شیطان روی اعصابش رفته.

من قصد بخشیدنشون رو‌نیمه‌کاره​ نداشتم، ولی به خواسته‌سرهم​ برادر ارشدم احترام گذاشتم.

در این صورت،‌نرم​ انگار پیشخدمت مسافرخانه‌میدون​ باید دکشون کنه...

«من نمی‌تونم همین‌طوری الکی شمشیرها رو بدم بهتون. گمشین بیرون. می‌فهمم که از فرقه الهی می‌ترسین.‌گرم​ ولی مردن به دست من هم دست‌کمی از اون نداره. تنها راهی که می‌تونین بیشتر زنده بمونین‌البته​ اینه که تا جایی که می‌تونین دور بشین. برادر ارشدم خوابیده، پس بی‌سروصدا گورتون رو گم کنین.»

مردی که کنار‌کرده​ ارباب ده‌هزار شیطان ایستاده‌اینجا​ بود، به حرف اومد.

«برادر ارشد،‌کشیده​ واقعاً مجبوریم این‌اقامتگاه‌های​ کار رو بکنیم؟»

ارباب ده‌هزار شیطان‌نرم​ دستش را کمی بالا‌می‌خوردیم​ آورد و جواب داد:

«ساکت شید. می‌ریم.»

برادر ارشدم که با‌منظره​ دست‌های گره‌کرده دراز کشیده‌نداشت​ بود، دهان باز کرد:

«...کی گفت می‌ذارم برید؟»

«همم.»

هفت قاتل یون‌نان که‌لحاظ​ دسته‌جمعی در حال حرکت بودند،‌زدن​ هم‌زمان سر جایشان خشکشان زد.

ارباب ده‌هزار شیطان گفت:

«ما اومدیم تا وضعیتمون رو‌اقامتگاه‌های​ توضیح بدیم. حرف‌های رهبر فرقه رو‌بیرون​ شنیدیم و داشتیم می‌رفتیم. مشکلی هست؟»

برادر ارشدم‌گرم​ با چشم‌های‌باشه​ بسته جواب داد:

«...شما با نیت قتل اومدید اینجا، برای همین نمی‌تونم ببخشم‌تون. اگه من و برادر‌نمی‌کرد​ سومم ضعیف بودیم، نیت قتل شما تبدیل به عمل می‌شد. فقط وقتی با چشم‌های‌همون​ خودتون ما رو دیدید، از این کار منصرف شدید. من آدم‌های فرصت‌طلب رو نمی‌بخشم.»

وقتی شش قاتل هم‌زمان دست به سلاح بردند،‌نداشت​ ارباب ده‌هزار شیطان اخم کرد و دستش را‌هیچ​ دراز کرد تا جلوی حرکت برادرهای کوچک‌ترش را بگیرد.

ارباب ده‌هزار‌کشیده​ شیطان از‌نیمه‌کاره​ برادر ارشدم پرسید:

«پس باید چی کار کنیم؟»

برادر ارشدم گفت:

«حیاط رو جارو‌کرده​ کنید و نیمکت‌ها‌دست‌کمی​ رو دستمال بکشید.»

«و بعدش؟»

«مصالحی که کارگرها جا گذاشتن هنوز اینجاست. تا وقتی که من نگفتم بس کنید،‌همون​ به ساخت‌وساز مسافرخانه ادامه می‌دید. سنگ‌ها رو جابه‌جا کنید، دیوارها رو بچینید، میزها رو بسازید‌کاشته​ و سر جاشون بذارید. هر کاری که قرار بود کارگرها بکنن رو شما انجام می‌دید.»

مردی از بین برادرهای کوچک‌تر ارباب‌بودیم​ ده‌هزار شیطان که از همه بیشتر‌نبودیم​ قیافه‌اش تو هم بود، جواب داد:

«اگه قبول نکنیم چی؟»

«چاره‌ای جز کشتنتون ندارم.‌نیمه‌کاره​ شما تنها کسایی نیستید‌سرهم​ که نیت قتل دارن.»

با دست‌های به سینه‌باشه​ گره‌خورده، به برادر ارشدم و‌چوبی​ هفت قاتل یون‌نان نگاه می‌کردم.

فکر عجیبی به‌دلیلش​ سرم زد و‌بودیم​ از برادر ارشدم پرسیدم:

«برادر ارشد.»

«چیه؟»

«نکنه قراره‌گرم​ مجبورشون کنی‌باشه​ آشپزی هم بکنن...»

برادر ارشدم‌می‌موندیم​ با همان چشم‌های‌خیلی​ بسته، جوابی نداد.

از این‌سرهم​ سکوتش، قشنگ‌منظره​ نیتش رو فهمیدم.

پلکی زدم و‌ساختمون​ به هفت قاتل‌کارگرها​ یون‌نان خیره شدم.

«همم.»

«...»

«به‌هرحال، همون کاری‌کرده​ رو بکنید که‌دست‌کمی​ برادر ارشدم میگه.»

ارباب ده‌هزار‌کشیده​ شیطان از‌نیمه‌کاره​ من پرسید:

«منظورت از آشپزی چیه؟»

«خفه شو.»

ناگهان، هفت قاتل یون‌نان انگار‌بیرون​ که بخواهند یک جلسه استراتژی‌پادگان‌هایی​ دیگر راه بیندازند، برگشتند سمت نیمکتشان.

خنده‌دار اینجا بود که‌نیمه‌کاره​ حالا می‌توانستم پچ‌پچ‌هایشان را‌سرهم​ خیلی واضح‌تر از قبل بشنوم.

بعضی‌هایشان هنوز داشتند می‌گفتند که باید همین الان بجنگند،‌چوبی​ در حالی که بزرگ‌ترینشان، یعنی همان ارباب ده‌هزار شیطان،‌می‌بستیم​ داشت به برادرهای کوچک‌ترش فحش می‌داد و سرزنششان می‌کرد.

با دیدن این وضعشان، واقعاً مسخره بود‌هیچ‌کدوممون​ که فکر کنی این احمق‌های رقت‌انگیز تا‌نمی‌کرد​ حالا داشتند فرقه‌های کوچک را عذاب می‌دادند.

با این حال، با وجود این‌دست‌کمی​ احمق‌ها به عنوان مهمان، مسافرخانه زاها‌شبیه​ بالاخره داشت شبیه یک مسافرخانه حسابی می‌شد.

یک مسافرخانه‌کشیده​ باید همین‌طوری‌نیمه‌کاره​ باشد دیگر.

در هر صورت، از آنجایی که‌میدون​ من نقش صاحب مسافرخانه را بازی‌خوابمون​ می‌کردم، از اقتدار برادر ارشدم مایه گذاشتم.

«هوی، این‌می‌موندیم​ جلسه چرت‌وپرتتون‌لحاظ​ رو تموم کنید.»

«...»

«برادر ارشد من آدمیه که سر‌کارگرها​ حرفش می‌مونه. اگه گفته می‌کشه‌تون، یعنی‌دست‌کمی​ قطعاً می‌میرید. یالا شروع کنید به تمیزکاری.»

وقتی جلسه‌شان تمام شد، ارباب ده‌هزار شیطان تنهایی روی نیمکت نشست، در‌خوابمون​ حالی که آن شش قاتلِ باقی‌مانده با قیافه‌هایی که انگار دنیا به‌تندبادی​ آخر رسیده، نگاهی به اطراف انداختند و بعد شروع کردند به تمیزکاری.

از محوطه وسط‌دلیلش​ گذشتم و رفتم‌بودیم​ سمت ارباب ده‌هزار شیطان.

همین‌طور که راه می‌رفتم، شش‌بیرون​ قاتلِ آن اطراف از ترس‌پادگان‌هایی​ جا خوردند و عقب کشیدند.

قبل از اینکه کنارش‌نیمه‌کاره​ بنشینم، سرتاپای ارباب ده‌هزار‌سرهم​ شیطان را برانداز کردم.

از اینجا می‌توانستم برادر‌باشه​ ارشدم را ببینم که پشت‌چوبی​ به ما دراز کشیده بود.

یک لحظه چانه‌ام را‌لحاظ​ خاراندم و بعد از‌اهل​ ارباب ده‌هزار شیطان پرسیدم:

«چند سالته؟»

ارباب ده‌هزار شیطان جواب داد:

«امسال می‌رم‌گرم​ تو پنجاه‌باشه​ و چهار سال.»

«پنجاه و چهار.‌دلیلش​ بهت می‌خوره جوون‌تر‌بودیم​ باشی. ولی هوی...»

وقتی نگاهم با نگاه‌منظره​ ارباب ده‌هزار شیطان گره‌نداشت​ خورد، حرفم را قطع کردم.

«...تو چرا داری استراحت می‌کنی؟»

ارباب ده‌هزار شیطان‌نرم​ با یک نگاه‌میدون​ توخالی بهم خیره شد.

با این فکر که‌لحاظ​ شاید گوش‌هایش سنگین شده،‌اهل​ سوالم را تکرار کردم:

«پرسیدم چرا داری استراحت می‌کنی؟ اگه‌دست‌کمی​ اول تو رو بکشم، مدیریت کردن‌شبیه​ اون شش قاتل خیلی راحت‌تر میشه.»

ارباب ده‌هزار شیطان نگاهش را از‌کارگرها​ من دزدید و همان‌طور که به فضای‌اینجا​ داخل مسافرخانه زاها نگاه می‌کرد، جواب داد:

«...داشتم می‌گشتم ببینم‌نرم​ چه کاری هست‌میدون​ که انجام بدم.»

لرزش خفیف شانه‌های برادر ارشدم‌خیلی​ را در حالی که آنجا‌ناله​ دراز کشیده بود، از دست ندادم.

آره، هیچی از‌کرده​ چشم‌های من پنهان‌دست‌کمی​ نمی‌ماند. حتماً دارد می‌خندد.

در هر صورت، جای‌نیمه‌کاره​ شکرش باقی است که‌سرهم​ برادر ارشدم لبخند زد.

از ارباب ده‌هزار شیطان پرسیدم:

«چیزی هم پیدا کردی؟»

ارباب ده‌هزار شیطان در حالی که دست‌هایش را‌نداشت​ پشتش گره کرده بود، بلند شد و به‌هیچ​ مسافرخانه زاها که در حال ساخت بود نگاه کرد.

یک‌دفعه پرید بالا‌ساختمون​ و موقعیت تابلوی مسافرخانه‌خودشون​ زاها را تنظیم کرد.

تابلو کمی کج شده‌باشه​ بود، ولی قبل از‌شمشیرهای​ اینکه بیاید پایین صافش کرد.

مهارت سبکیش واقعاً خوب بود.

در حالی که تظاهر می‌کرد دارد‌دست‌کمی​ دنبال یک کار دیگر می‌گردد، سرش را‌مخروبه‌های​ چرخاند و نگاهش با نگاهم تلاقی کرد.

«...»

سرم را تکان دادم.

«کارت خوب بود.»

به نظر می‌رسید‌کرده​ ترجیح می‌دهد بمیرد تا‌اینجا​ اینکه بخواهد تمیزکاری کند.

بعدش ارباب ده‌هزار شیطان شروع‌اقامتگاه‌های​ کرد به اشاره کردن و‌منظره​ دستور دادن به آن شش قاتل.

توی یک چشم به هم زدن مجبورشان کرد‌شمشیرهای​ تمیزکاری کنند، مصالح را مرتب کنند، نیمکت‌ها را‌می‌کشیدیم​ در یک خط بچینند و خوابگاه را سروسامان بدهند.

بعد از مدتی کار‌لحاظ​ کردن، ارباب ده‌هزار شیطان‌اهل​ به برادرهای کوچک‌ترش گفت:

«...من حالا‌سرهم​ یه استراحت‌منظره​ کوتاه می‌کنم.»

شش قاتل آمدند سمت یک نیمکت، با یک آه از‌منظره​ ته دل کونشان را گذاشتند روی زمین و به ارباب ده‌هزار‌جنگ​ شیطان که تنهایی روی یک نیمکت دیگر نشسته بود، چشم‌غره رفتند.

به ارباب‌گرم​ ده‌هزار شیطان‌باشه​ دستور دادم:

«پشت مسافرخانه مواد غذایی‌لحاظ​ هست. یکیتون بره یه‌اهل​ چیزی برای خوردن درست کنه.»

همین که دستورم از دهانم درآمد، ارباب‌اینجا​ ده‌هزار شیطان دوباره با چانه‌اش اشاره کرد‌بعد​ و به یکی از آن‌ها دستور داد:

«آماده‌اش کن.»

«بله.»

با کمک برادر‌دلیلش​ ارشدم، توانستم به ساخت‌وساز‌هیچ‌کدوممون​ مسافرخانه زاها ادامه بدهم.

به اونی که‌کرده​ داشت می‌رفت غذا‌دست‌کمی​ درست کند هشدار دادم:

«هیچ سمی توش نمی‌ریزیا. با غذا‌کارگرها​ هم بازی درنیار. وقتی آماده شد، اول‌اینجا​ ارباب ده‌هزار شیطان می‌چشدش... جوابم رو بده.»

«فهمیدم.»

توی همان لحظه، یک حس خنک و‌هیچ‌کدوممون​ تازه‌ای توی سینه‌ام پخش شد، انگار که‌نمی‌کرد​ یک سوءهاضمه طولانی‌مدت یک‌دفعه برطرف شده باشد.

در هر صورت، برادر ارشدم که دست به سیاه و سفید نمی‌زد، نقش‌مخروبه‌های​ مالک را بازی می‌کرد؛ زیر دستش من بودم که مدیر کل مسافرخانه بودم،‌دلم​ و درست زیر دست من هم صاحب مسافرخانه بود، یعنی ارباب ده‌هزار شیطان.

این احتمال وجود داشت که ارباب ده‌هزار شیطان و شش قاتل از‌دست‌کمی​ سر عصبانیتِ ناشی از انجام کارهای پست و تکراری شورش کنند، برای همین‌زندگی​ شمشیر چوبی‌ام را کشیدم و رفتم تا کمی نظم و انضباط برقرار کنم.

خیلی وقت بود‌نرم​ که شمشیر چوبی‌ام‌میدون​ را بیرون نکشیده بودم.

قدم‌زنان رفتم سمت ورودی مسافرخانه زاها و در‌اهل​ حالی که آن را مثل یک شمشیر واقعی توی‌نرم​ دست گرفته بودم، شروع کردم به تمرین هنرهای شمشیرم.

از آنجایی که تمریناتم‌منظره​ در فرم‌ها کم بود، عمداً‌بقایای​ حرکات را آرام انجام می‌دادم.

وقت چرخاندن شمشیر،‌ساختمون​ بیشتر حرکات ایم سو-بک‌خودشون​ را به یاد می‌آوردم.

تکنیک‌های شمشیری که تا الان استفاده کرده بودم هیچ مسیر‌می‌تراشیدیم​ مشخصی نداشتند و مثل شکوفه‌های پراکنده آلو آزاد و رها‌نوبتی​ بودند، برای همین واسه تمرین، به یک مسیر یکنواخت چسبیدم.

یک ضربه رو به‌لحاظ​ پایین، یک برش، و‌اهل​ یک ضربه نفوذی کافی بود.

امیدوار بودم که تکنیک‌های شمشیر هرج‌ومرج‌گونه‌ای که‌اینجا​ تا الان استفاده کرده بودم، جمع شوند‌بعد​ و توی این سه حرکت متراکم شوند.

حتی بدون نگاه کردن هم می‌فهمیدم که‌خودشون​ هفت قاتل یون‌نان دارند یواشکی نگاهم می‌کنند‌نداشت​ و سعی دارند مهارت رزمی‌ام را بسنجند.

ولی این سه‌نرم​ حرکت را هر‌میدون​ کسی می‌توانست ببیند.

چون فقط خودم‌دلیلش​ معنی پنهان توی‌بودیم​ آن‌ها را می‌دانستم.

در عوض، برای اینکه زهرچشمی بگیرم و انضباط را برقرار‌پادگان‌هایی​ کنم، حرکات را حتی از قبل هم آرام‌تر انجام دادم‌آدمیزاد​ و در یک لحظه خاص، تیغه را در مرحله شعله پوشاندم.

تیغه شمشیر چوبی‌ساختمون​ از شعله‌های متجلی‌شده‌کارگرها​ به رنگ زرشکی درآمد.

«...»

برادر ارشدم‌می‌موندیم​ هنوز دراز‌لحاظ​ کشیده بود.

هفت قاتل‌سرهم​ یون‌نان داشتند‌منظره​ نگاهم می‌کردند.

من تبدیل شده بودم به‌اقامتگاه‌های​ نگهبان درِ مسافرخانه زاها، که‌منظره​ داشت هنرهای شمشیرش را تمرین می‌کرد.

تمرین یعنی تکرار.

شعله‌هایی که دور تیغه‌لحاظ​ پیچیده شده بودند، گه‌گداری مثل‌زدن​ گلبرگ‌های قرمز گل پراکنده می‌شدند.

ناولها | novelha.net