---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 414: پیشنهاد رهبر فرقه • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 414: پیشنهاد رهبر فرقه

0

اگه قرار بود‌وقتی​ روی کوه هوا‌بهش​ بجنگیم، حسابی مکافات می‌شد.

آخه کی حال داشت‌گفت​ این‌همه غذا درست کنه و‌گیر​ تا این بالا بکشونه بیاره؟

مثل سربازای قحطی‌زده تو میدون جنگ، افتادیم به‌بزن​ جون غذاها و بعدش هم مشروبی که ارباب‌دوباره​ عمارت شکوفه آلو آورده بود رو دادیم بالا.

ارباب عمارت شکوفه آلو هم با این بهونه که هرچی‌پیاله‌ام​ مایه داشته رو کرده و تا یه مدت نمی‌تونه خودش‌دور​ مشروب خوب کوفت کنه، خیلی سوسکی خودش رو قاطی جمعمون کرد.

خلاصه، همون‌طور پخش و پلا نشستیم‌بهش​ و در حالی که عرق می‌خوردیم،‌بزن​ شروع کردیم به چرت و پرت گفتن.

شاید اصلاً ماه‌زبون​ واسه همین به‌میاد​ وجود اومده باشه.

اگه شب مهتابی نبود، فضا حسابی دلگیر و تخمی‌میاد​ می‌شد، اما الان، حتی بدون اینکه حرف خاصی زده بشه،‌می‌خواستم​ حال و هوامون قشنگ با نور ماه گره خورده بود.

راستش رو بخواید، الان‌میاد​ دیگه وقتش بود که رهبر‌بگی​ فرقه دهنش رو باز کنه.

تا همین الانش هم‌چند​ بدون اینکه نظر خاصی‌رفتم​ بده، سر جاش کپیده بود.

وقتی چند باری بهش چشم‌غره‌بزن​ رفتم، بالاخره زبون باز کرد‌می‌خوای​ و رو به من گفت.

«حرف بزن. به نظر‌رفتم​ میاد چیزی تو گلوت‌بزن​ گیر کرده که می‌خوای بگی.»

پیاله‌ام رو‌گفت​ دوباره پر‌میاد​ کردم و گفتم.

«من هرچی می‌خواستم رو اینجا گیر آوردم. با آدمایی که جمع کردنشون دور‌میاد​ هم کار حضرت فیله، یه لقمه غذا خوردم و دارم باهاشون مشروب می‌زنم. هرچقدر‌جمع​ هم که روانی و رد داده باشیم، زندگی که فقط جنگ و خونریزی نیست.»

«...»

«حداقلش اینه که حس می‌کنم جمع شدنمون روی کوه‌میاد​ هوا ارزشش رو داشت. بقیه‌اش رو می‌سپرم به میل‌گفتم​ رهبر فرقه که تا الان این‌قدر صبوری به خرج داده.»

یه وقتایی باید طمع کرد و یه وقتایی هم‌بگی​ باید بی‌خیال شد، و حس می‌کردم الان از اون‌جمع​ لحظه‌هاییه که نباید به چیزی گند زد و زورچپونش کرد.

واسه همین، هیچ‌وقتی​ ایده‌ای نداشتم که‌بهش​ قراره چه اتفاقی بیفته.

از طرفی، اصلاً حس خوبی نداشت‌میاد​ که همه اساتیدِ اینجا بریزن سر رهبر‌دوباره​ فرقه‌ای که هنوز ادبش رو نباخته بود.

رهبر فرقه‌بهش​ نگاهی به‌رفتم​ تیان ای انداخت.

«تو حرفی واسه گفتن داری؟»

تیان ای به رهبر‌چند​ فرقه نگاه کرد و‌رفتم​ سرش رو تکون داد.

«اگه یه گله از اون نوچه‌های فرقه‌ت رو‌گلوت​ با خودت آورده بودی، شاید یه زری می‌زدم، ولی‌اینجا​ الان دیگه نیازی نیست. هر غلطی دلت می‌خواد بکن.»

رهبر فرقه‌بهش​ نگاهی به همه‌مون‌بالاخره​ انداخت و گفت.

«نبردی که از اول روی کوه هوا تو ذهنم داشتم‌پیاله‌ام​ این بود که یه تنه جلوی همه‌تون وایسم. تو اون‌دور​ حالت، مسلماً کار به یه دوئل مرگ و زندگی می‌کشید.»

از اونجایی که یکی دو باری‌بهش​ همچین فکر مریضی به سر خودم‌بزن​ هم زده بود، از رهبر فرقه پرسیدم.

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

رهبر فرقه بهم نگاه کرد.

«من از همون‌بزن​ اولش هم به برد‌گیر​ و باخت فکر نمی‌کردم.»

«قشنگ مثل‌کپیده​ یه رهبر‌چند​ فرقه حرف زدی.»

«اگه قرار بود جلوی همه‌تون وایسم، معلوم نبود نصف‌تون می‌میرید، اکثریت‌تون به فنا می‌رید، یا اینکه همه‌تون با من به درک واصل می‌شدید. تو جمعتون کسایی هستن که خیلی سریع رشد کردن،‌روانی​ و بعضی‌ها مثل تیان ای، از قبل هم قوی‌تر شدن. حتی آدمی مثل استراتژیست ارشد هم هست که هنوز قدرتش رو کامل به دنیا نشون نداده. ولی با خودم فکر کردم این تنها‌بیفته​ چیزیه که برام معنی داره. چون اگه همه کسایی که تو این مکان حضور دارن بمیرن، اون نقشه‌های بزرگی که رهبر فرقه کشیده، کلاً دود می‌شه میره هوا و برمی‌گرده سر خونه اول.»

سرم رو تکون دادم.

حق با اون بود.

این یعنی رهبر‌وقتی​ فرقه هم وضعیت فعلی‌چشم‌غره​ رو قبول کرده بود.

در حال حاضر،‌زبون​ قدرت اتحاد بیشتر‌میاد​ از فرقه بود.

اما اگه رهبر فرقه اکثریت اساتید‌زبون​ برتر اتحاد رو همینجا می‌کشت، این‌گیر​ وضعیت هم دیگه هیچ ارزشی نداشت.

تو واقعیت هم، رهبر فرقه‌چیزی​ دقیقاً همون هیولایی بود که‌پیاله‌ام​ می‌تونست یه همچین غلطی بکنه.

از اونجایی که به نظر می‌رسید نظرش‌چشم‌غره​ عوض شده، چاره‌ای نداشتیم جز اینکه با‌چیزی​ دقت بیشتری به چرت و پرت‌هاش گوش بدیم.

رهبر فرقه گفت.

«من مسابقه رزمی روی کوه هوا‌زبون​ که رهبر فرقه پیشنهاد داده رو قبول‌می‌خوای​ می‌کنم. ولی به روش خودم پیش میره.»

«خب بنال‌گفت​ ببینم چی‌میاد​ تو سرته.»

«نیت من واسه اینکه تو یه دوئل مرگ و زندگی یه‌گفت​ تنه جلوی همه‌تون وایسم، هیچ تغییری نکرده. ولی یه مسابقه رزمی‌گفتم​ فرق داره. من بازنشستگی سه فاجعه رو سر این مسابقه شرط می‌بندم.»

«همم.»

رهبر فرقه به‌چشم‌غره​ اطراف و به‌زبون​ همه‌مون نگاه کرد.

«محقق سفیدپوش، استراتژیست ارشد، شیطان شمشیر،‌گلوت​ رهبر فرقه هائو، شیطان خون، و‌کردم​ اون مرتیکه اسهالی. شما شش نفر.»

اسهالی با‌کپیده​ ابروهای گره‌خورده‌چند​ پرید وسط حرفش.

«رهبر فرقه؟»

«هنوز حرفم تموم نشده.»

«بله.»

رهبر فرقه با‌وقتی​ خونسردی بهمون نگاه‌بهش​ کرد و گفت.

«من و تیان‌زبون​ ای جلوی شما‌میاد​ شش نفر وایمیستیم.»

«...!»

با هضم کردن‌بزن​ حرفای رهبر فرقه، چشمام‌گیر​ از حدقه زد بیرون.

آخه پیشنهادی از‌وقتی​ این تخمی‌تر و‌بهش​ مسخره‌تر هم وجود داشت؟

همه جوری به رهبر فرقه‌بزن​ زل زده بودن که انگار‌می‌خوای​ مشروب تو گلوشون پریده باشه.

حتی تیان ای هم‌رفتم​ کف کرده بود و با‌میاد​ تعجب از رهبر فرقه پرسید.

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

رهبر فرقه‌کپیده​ لبخند محوی‌چند​ زد و گفت.

«فکر کردید فقط با دو کلمه حرفِ رهبر فرقه، قراره یه عصر جدید شروع بشه؟ من به این راحتی‌ها همه‌چیز رو دو دستی تقدیم نمی‌کنم. با این حال، اگه شما شش نفر هم‌زمان حمله کنید‌زندگی​ و من و تیان ای رو تو یه مسابقه رزمی شکست بدید، من و تیان ای بازنشسته می‌شیم. اگه ما دو تا بکشیم کنار، گدای الهی هم بازنشسته می‌شه. اون گدا از همون اولش هم‌اساتیدِ​ هیچ علاقه‌ای نداشت که شماره یک زیر آسمان بشه؛ فقط سال‌ها جون کند تا من رو مهار کنه. می‌دونم که اگه من بازنشسته بشم و گورم رو گم کنم، گدای الهی هم خودبه‌خود می‌کشه کنار.»

برادر ارشد پرسید.

«و اگه‌گفت​ ما شش‌میاد​ نفر ببازیم چی؟»

رهبر فرقه جواب داد.

«همون لحظه‌ای که شما شش نفر بیفتید رو زمین، من و تیان ای همونجا درجا تصمیم می‌گیریم که کی شماره یک زیر آسمانه.‌کار​ اگه این اتفاق بیفته، یعنی شما نتونستید عصر رو تغییر بدید. هر چی نباشه، شماها جزو خفن‌ترین و معروف‌ترین اساتید موریم هستید، ولی شش‌این‌قدر​ نفرتون نتونستید از پس دو تا از سه فاجعه بربیاید. به نظر میاد بعضی‌ها هنوز دوزاری‌شون نیفتاده، پس بذارید رهبر فرقه دوباره توضیح بده.»

همه اونایی‌بهش​ که داشتن گوش‌بالاخره​ می‌دادن، دست‌به‌سینه شدن.

خود من‌گفت​ هم حسابی‌میاد​ گیج شده بودم.

ولی پیشنهادی بود که هم‌باری​ عجیب بود هم منطقی، و‌زبون​ هم منطقی بود هم عجیب.

واسه همین خلاصه‌اش کردم.

«یعنی اگه ما شش‌رفتم​ نفر باعث بشیم سه فاجعه‌میاد​ بازنشسته بشن، عصر تغییر می‌کنه.»

«...»

«و اگه نتونیم بازنشسته‌شون کنیم،‌باری​ بالاخره یکی از سه فاجعه‌زبون​ می‌شه شماره یک زیر آسمان.»

هرچقدر هم که بهش‌گفت​ فکر می‌کردم، نمی‌تونستم تخمین‌گلوت​ بزنم کدوم طرف قراره ببره.

از اونجایی که تعداد‌رفتم​ رهبر فرقه و تیان ای‌میاد​ کمتر بود، مجبور شدم بپرسم.

«شما دو تا‌بزن​ اصلاً می‌تونید از‌گلوت​ پس ما بربیاید؟»

رهبر فرقه و تیان ای‌باری​ نگاهی به هم انداختن، بعد‌زبون​ تیان ای رو به من گفت.

«رهبر فرقه،‌بالاخره​ فکر کنم شماها‌بزن​ باید نگران باشید.»

«راست میگی.»

دلیل اینکه روش پیشنهادی رهبر فرقه این‌قدر عجیب‌غریب و‌بگی​ مریض بود، این بود که هر دو طرف به‌جمع​ نظر اعتمادبه‌نفس داشتن، ولی هیچ‌کدوم نمی‌تونستن پیروزی رو تضمین کنن.

مسیر برد‌کپیده​ و باخت رسماً‌باری​ خودِ هرج‌ومرج بود.

رهبر فرقه خون که‌گفت​ تک‌وتنها تو میدون دوئل نشسته‌گیر​ بود، دهنش رو باز کرد.

«رهبر فرقه، داری به من‌بالاخره​ میگی با این حروم‌زاده‌ها هم‌دست‌چیزی​ بشم و بیام جلوی تو وایسم؟»

رهبر فرقه‌گفت​ سرش رو‌میاد​ تکون داد.

«همون‌طور که گفتم، این یه دوئل مرگ و زندگی نیست، بلکه یه‌بزن​ مسابقه برای بازنشستگی سه فاجعه‌ست. البته، هرچند ممکنه دوئل مرگ و زندگی نباشه،‌آوردم​ ولی اگه شانس نیاری، ممکنه دیگه هیچ‌وقت نتونی از هنرهای رزمی استفاده کنی.»

راستش رو بخواید، اگه یکی یه ضربه درست‌وحسابی‌گلوت​ از رهبر فرقه یا تیان ای می‌خورد، همین‌می‌خواستم​ که زنده می‌موند باید کلاهش رو می‌نداخت هوا.

از اولش هم برنامه‌ام‌رفتم​ این بود که تک‌وتنها رهبر‌میاد​ فرقه رو به چالش بکشم.

حتی اگه معنیش‌بزن​ این بود که‌گلوت​ قراره شکست بخورم.

ولی اگه رهبر فرقه با من می‌جنگید و بعدش مجبور می‌شد با‌بزن​ یه تیان ایِ تازه‌نفس و بدون خط‌وخش مبارزه کنه، این کار شرافت‌اینجا​ و انصافِ یه بحث شمشیر یا مسابقه رزمی رو زیر سوال می‌برد.

از طرف دیگه، اگه یکی تیان ای رو به‌گیر​ چالش می‌کشید تا قبل از روبه‌رو شدن با رهبر‌آوردم​ فرقه خسته‌اش کنه، بازم همون آش و همون کاسه می‌شد.

پای شانس‌بهش​ و اقبال‌رفتم​ زیادی می‌اومد وسط.

اما اگه رهبر فرقه و‌چیزی​ تیان ای هم‌زمان جلوی هر‌پیاله‌ام​ شیش نفر ما وایمیستادن چی...؟

این یه مسابقه رزمی از جناح راستین بود،‌رفتم​ اما در عین حال یه مباحثه شمشیر که‌گیر​ با هرج و مرج مسیر شیطانی گره خورده بود.

رینده (کسی که خودش رو خراب‌میاد​ کرده بود)، که حالا رهبر فرقه هم‌دوباره​ به رسمیت شناخته بودش، از همه پرسید:

«اگه ما شیش‌چشم‌غره​ نفر ببریم، کی میشه‌گفت​ شماره یک زیر آسمان؟»

رهبر فرقه جواب داد:

«اگه این‌طور بشه، دیگه به خودتون ربط داره که بعدش چی‌کار کنید؛ چه اونایی‌چیزی​ که اینجا نیستن رو برای یه مباحثه شمشیر دوم دور هم جمع کنید، چه‌کردنشون​ هر کار دیگه‌ای. این دیگه مسئله‌ای نیست که پیرمردهای بازنشسته بخوان توش دخالت کنن.»

و این‌طوری‌بالاخره​ قضیه فیصله‌گفت​ پیدا کرد.

عجیبه، ولی وقتی این مسابقه رزمی تموم‌گفت​ می‌شد، یا یه عصر جدید شروع می‌شد،‌بگی​ یا شماره یک زیر آسمان متولد می‌شد.

یکی از‌گفت​ این دو‌میاد​ حالت بود.

محقق سفیدپوش که‌وقتی​ تا اون موقع ساکت‌چشم‌غره​ بود، نظرش رو گفت:

«توی تمام عمرم، این اولین باریه‌میاد​ که یه مبارزه با همچین ترکیب‌پیاله‌ام​ غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای می‌بینم. نظرت چیه، استراتژیست ارشد؟»

گونگسون سیم جواب داد:

«اگه سطح رهبر فرقه و تیان ای در حد رهبر اتحاد سابق، یعنی شمشیر الهی باشه،‌آوردم​ اون‌وقت حتی شیش نفرمون هم ممکنه نتونیم شکستشون بدیم. ما نمی‌تونیم فقط با فکر و خیال‌باشیم​ یا پیش‌بینی، سطح اون دو نفر رو درک کنیم. من از اراده رهبر فرقه پیروی می‌کنم.»

تیان ای سر تکون داد:

«خوبه. راحت حرفتون رو بزنید. به‌هر‌حال، بحث‌چیزی​ کردن، شبیه‌سازی و نقشه کشیدن برای پیروزی،‌کردم​ دقیقاً همون گفتگوییه که برازنده همچین شب مهتابی‌ایه.»

از رهبر فرقه‌چشم‌غره​ خون که یه کم‌گفت​ دورتر ایستاده بود پرسیدم:

«نظر رهبر فرقه خون چیه؟»

رهبر فرقه خون جواب داد:

«کفه ترازو‌بالاخره​ به ضرر‌گفت​ ما شیش نفره.»

«چرا؟»

«رهبر فرقه و تیان ای هنرهای رزمی همدیگه رو می‌شناسن. حتماً تو گذشته اون‌قدر با هم جنگیدن که تکنیک‌های هم رو حفظ شدن. اما بقیه ما، رک بگم، یه مشت آشفته‌بازاریم.‌داده​ درسته از نظر تعداد برتریم، ولی از لحاظ ترکیب، یه گروه وصله‌پینه‌ایم. اصلاً عجیب نیست اگه یکی‌یکی شکست بخوریم. با این حال، با شناختی که از شخصیت رهبر فرقه دارم، همچین‌اتفاقی​ پیشنهادی خیلی نادره، پس چاره‌ای جز قبول کردنش نداریم. حرفی که رهبر فرقه می‌زنه، همون قولشه. اگه ما شیش نفر ببریم، یکی از ما لقب شماره یک زیر آسمان رو می‌گیره.»

مرتیکه‌ای که تا دیروز عقلش رو‌بهش​ از دست داده بود، حالا داشت‌بزن​ مثل یه استاد بزرگ حرف می‌زد.

همین که حرف رهبر فرقه‌بزن​ خون تموم شد، مویونگ بک‌می‌خوای​ آروم دستش رو برد بالا.

منم طبیعتاً‌بهش​ به نظر مویونگ‌بالاخره​ بک گوش دادم.

«طبیب مویونگ، حرفت رو بزن.»

مویونگ بک گفت:

«راستش رو بخواید، رهبر فرقه با لغو کردن دوئل مرگ و زندگی، امتیاز بزرگی داده، اما تو یه مسابقه رزمی مثل این، احتمال جراحات شدید و حتی مرگ و میر بالا خیلی زیاده. حالا که در هر صورت قصد دارید یه مسابقه رزمی برگزار‌بقیه‌اش​ کنید، می‌خوام یه پیشنهادی بدم. اینجا هیچ استادی نیست که بخواد اون‌قدر با چنگ و دندون بجنگه که کارش به اجرای "غلتیدن خر تنبل روی زمین" بکشه. بنابراین، هر کسی که باسنش به زمین برسه—چه با نیروی یکی دیگه، چه از روی بی‌عرضگی، یا حتی‌بودی​ اشتباهی—باید فوراً از مسابقه حذف بشه. علاوه بر این، زانو زدن روی هر دو زانو هم باعث حذف شدن میشه. آخه چطور ممکنه استادی که هدفش تغییر دادن یه عصره یا می‌خواد شماره یک زیر آسمان بشه، مثل یه خر تنبل روی زمین غلت بزنه؟»

معنی لغوی «ناریوتاگون» همون غلتیدن خر تنبل روی زمینه،‌میاد​ اما بین اساتید موریم، این یه اصطلاح تمسخرآمیز برای‌گفتم​ جاخالی دادن با حرکات خفت‌بار و غلت زدن روی خاکه.

برای همین، همه‌بزن​ کسایی که اینجا بودن‌گیر​ معنی ناریوتاگون رو می‌دونستن.

منم جمع‌بندیش کردم:

«تو این مبارزه دو به شیش، هر کسی‌گلوت​ که یه فرم خفت‌بار شبیه ناریوتاگون از خودش‌می‌خواستم​ نشون بده، درجا حذف میشه. همه قبول دارن؟»

«باید همین‌طور باشه.»

وقتی این‌گفت​ قانون تصویب شد،‌چیزی​ بی‌دلیل خنده‌ام گرفت.

مسخره و خنده‌دار بود، و‌باری​ وجودم پر از یه ترکیب پیچیده‌گفت​ از انتظار و ترسِ شکست شد.

نگاهی به شیطان شهوت انداختم.

«برادر چهارم.»

«چیه؟»

با لحنی‌کپیده​ جدی به‌چند​ شیطان شهوت گفتم:

«کوچیک‌ترین عضو باید برای برادرهای بزرگ‌تر‌میاد​ و اساتیدش که قراره با یه‌پیاله‌ام​ نبرد بزرگ روبرو بشن، یه پیک بریزه.»

شیطان شهوت یه لحظه‌رفتم​ تو سکوت نگاهم کرد‌بزن​ و بعد سر تکون داد.

«باشه، همین کارو می‌کنیم.»

شیطان شهوت بلند شد و‌باری​ یه بطری پر مشروب از‌زبون​ ارباب عمارت شکوفه آلو گرفت.

بطری به دست،‌زبون​ نگاهی به جمع‌میاد​ انداخت و گفت:

«خطاب به تمام برادرهای بزرگ‌تر و اساتیدم. من، رینده‌ی برکه عقاب سفید، می‌خوام بهتون‌بگی​ یه پیک بدم. از اونجایی که امروز یه روز خاصه، براتون شراب یخ سرو‌فیله​ می‌کنم. به هر ترتیبی که دلم بخواد می‌ریزم، پس روش حرف نیارید. این اراده منه.»

به حرکات شیطان شهوت‌میاد​ که بطری مشروب رو تو‌بگی​ دستش گرفته بود، نگاه کردم.

قیافه‌اش از همین‌وقتی​ الان جوری بود‌بهش​ که انگار مست کرده.

طبیعتاً، شیطان‌بالاخره​ شهوت اول رفت‌بزن​ سراغ برادر ارشد.

«استاد، شاگردتون یه‌چشم‌غره​ فنجون شراب یخ تقدیم‌گفت​ می‌کنه. لطفاً قبولش کنید.»

وقتی شیطان شهوت بطری مشروب‌چیزی​ رو جلو برد، سطحش با‌پیاله‌ام​ یه لایه برفک سفید پوشیده شد.

شراب یخ ازش سرازیر‌چند​ شد و فنجون برادر‌رفتم​ ارشد رو پر کرد.

برادر ارشد‌بالاخره​ فقط سر‌گفت​ تکون داد.

شیطان شهوت‌بهش​ رفت سمت‌رفتم​ رهبر فرقه.

«رهبر فرقه،‌گفت​ بهت شراب‌میاد​ یخ تقدیم می‌کنم.»

رهبر فرقه‌کپیده​ فنجونش رو‌چند​ گرفت جلو.

«بسیار خب.»

«قصد داشتم یه روزی به چالش بکشمت، رهبر‌بزن​ فرقه، ولی فکر نمی‌کردم این روز به این زودی‌کردم​ برسه. ارشد تیان ای، لطفاً این رو قبول کن.»

ما فقط به شیطان شهوت‌چیزی​ که از همین الان مست بود‌دوباره​ و داشت مشروب می‌ریخت، نگاه می‌کردیم.

شیطان شهوت تو اون‌چند​ شب مهتابی، برای خودش‌رفتم​ یه بند فک می‌زد.

«نمی‌دونستم برادر دومم این‌قدر قوی شده. محقق سفیدپوش، کجایی؟ محقق سفیدپوشِ نفرت‌انگیز ما. همیشه‌کردم​ فکر می‌کردم به ما چهار شرور بزرگ خیانت می‌کنی و یه روزی به‌عنوان دشمن‌دارم​ با هم روبرو میشیم، ولی به‌هر‌حال، مایه افتخاره که امروز در کنار هم می‌جنگیم.»

شیطان شهوت رفت‌چشم‌غره​ سمت محقق سفیدپوش و‌گفت​ براش شراب یخ ریخت.

بعد چشمش به استراتژیست‌میاد​ ارشد افتاد و با‌می‌خوای​ احترام سر خم کرد.

«یه فنجون شراب یخ به استراتژیست ارشد تقدیم می‌کنم. یه‌زبون​ زمانی رهبر اتحاد ایم بدجور دعوام کرد، و قلبم هنوز‌دوباره​ یه جایی تو اتحاد موریم پرسه می‌زنه. لطفاً قبولش کنید.»

استراتژیست ارشد سر تکون داد:

«با کمال میل می‌نوشم.»

شیطان شهوت یهو با قدم‌های سنگین،‌گلوت​ انگار که عصبانی باشه، راه افتاد‌کردم​ و رسید جلوی رهبر فرقه خون.

«رهبر فرقه خون، یه پیک بزن. اینو به این‌بالاخره​ خاطر میگم که برادر دومم اینجا نیست، ولی ممنون‌بگی​ که جونش رو نجات دادی. خیلی راحت می‌تونستی بکشیش.»

مشروب با‌بالاخره​ صدای شرشر‌گفت​ ریخته شد.

الان که بهش نگاه‌رفتم​ می‌کردم، مرتیکه واقعاً تو‌بزن​ مشروب ریختن مهارت داشت.

بعد از اینکه برای مویونگ بک شراب‌گیر​ یخ ریخت و فنجون ارباب عمارت شکوفه‌می‌خواستم​ آلو رو پر کرد، بالاخره اومد سمت من.

همین‌طور که فنجونم رو‌چند​ می‌گرفتم جلو، شیطان شهوت‌رفتم​ مشروب رو ریخت و گفت:

«برادر سوم،‌بالاخره​ شراب یخ‌گفت​ رو بنوش.»

«باشه.»

بعد از ریختن شراب یخِ‌چیزی​ من، شیطان شهوت نگاهی به اطراف‌دوباره​ انداخت و بطری رو تکون داد.

«پس من که کوچیک‌ترینم،‌چند​ بقیه‌اش رو از تو‌رفتم​ خود بطری سر می‌کشم.»

فنجون مشروب که هنوز پر‌بزن​ از شراب یخ بود، به‌می‌خوای​ سردی همون نور مهتاب احساس می‌شد.

حالا باید اعتبار‌چشم‌غره​ نوشیدن این مشروب رو‌گفت​ به پای کی می‌نوشتم؟

فنجونم رو سمت‌بزن​ نور مهتابی که‌گلوت​ می‌تابید، بردم بالا.

چند تا از‌وقتی​ رزمی‌کارها هم هم‌زمان‌بهش​ فنجون‌هاشون رو بردن بالا.

شاید توهم من بود.

ولی به نظر می‌رسید‌رفتم​ همه‌شون دارن با یه‌بزن​ حالت مشابه لبخند می‌زنن.

چون ما همیشه هر جوری که دلمون می‌خواست‌می‌خوای​ زندگی کرده بودیم، اصلاً چیزی به اسم شعار دادن‌آدمایی​ هماهنگ یا به سلامتی گفتن دسته‌جمعی تو کارمون نبود.

تو صورت همدیگه نگاه‌چند​ کردیم و تقریباً هم‌زمان‌رفتم​ شراب یخ رو سر کشیدیم.

این مشروب دقیقاً به یاد‌بزن​ چی بود، داشت چی رو تقدیس‌بگی​ می‌کرد و اصلاً چه معنی‌ای داشت؟

رزمی‌کارها عموماً‌بهش​ درگیر این‌جور‌رفتم​ معنی‌ها نمیشن.

حالا که‌گفت​ نوشیدیم، فقط مبارزه‌چیزی​ باقی مونده بود.

ناولها | novelha.net