---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 318: مثل یه شمشیرزن از جناح راستین • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 318: مثل یه شمشیرزن از جناح راستین

0

واقعاً برادر ارشد من‌صدای​ می‌تونست تو یه دوئل‌توخالی​ پادشاه شمشیر رو شکست بده؟

نه بابا.

ولی اگه می‌باخت چی؟

از این‌بدون​ دوئل چی‌هیچ​ گیرمون می‌اومد؟

یه چیز قطعی بود: پادشاه شمشیر هر‌بومِ​ چقدر هم که قوی بود، عمراً می‌تونست‌تازه​ مبارزه راحتی جلوی شیطان شمشیر داشته باشه.

یکی‌شون مردی بود که لقب‌احترام​ پادشاه رو با شمشیرش تو‌می‌شن​ جناح راستین به دست آورده بود.

اون یکی مردی بود که تو مسیر شیطانی‌برخورد​ با چنگ زدن به شمشیرش زنده مونده بود و‌بومِ​ از لقب شیطان شمشیر به جای اسمش استفاده می‌کرد.

هر دو مرد شمشیرهای چوب‌حرف​ صندل‌شون رو برانداز کردن و‌بشه​ بعد به هم خیره شدن.

«……»

بدون اینکه هیچ حرف دوستانه یا رسمی‌ای بین‌شون‌دارن​ رد و بدل بشه، هر کدوم یه بار‌چپش​ سر تکون دادن و شروع دوئل رو اعلام کردن.

بدن یه رزمی‌کار طبیعتاً انرژی‌پرید​ خیلی قوی‌تری نسبت به یه‌چپش​ آدم معمولی تو خودش داره.

هر چی سطح بالاتر باشه، این انرژی‌رسمی‌ای​ یه هاله چی شکل می‌داد که به استادها‌شروع​ اجازه می‌داد تا حدودی توانایی‌های همدیگه رو بسنجن.

همون‌طور که شیطان شمشیر و پادشاه‌تیز​ شمشیر به هم زل زده بودن،‌فشار​ هاله چی‌شون شروع به تغییر کرد.

ساکت موندن، ولی با‌برای​ منتظر موندن برای همدیگه،‌دارن​ احترام کافی رو نشون دادن.

«دارن درگیر می‌شن.»

شیطان شمشیر پرید جلو‌هیچ​ و اول شمشیرهای چوب‌بین‌شون​ صندل‌شون به هم برخورد کرد.

بعدش کف دست چپش رو‌تقِ​ جلو آورد و نیروی کف‌محوطه​ دست‌شون هم با هم درگیر شد.

یه صدای تقِ تیز با یه بومِ‌نشون​ توخالی قاطی شد و صدای برخورد شمشیرهای‌برخورد​ چوب صندل‌شون کل محوطه رو تحت فشار گذاشت.

مبارزه تازه شروع شده بود...

پروانه‌ای که دور و بر زمین‌دوستانه​ مبارزه پرسه می‌زد، از همین الان‌بار​ بدون هیچ ردی غیبش زده بود.

چند تا کوبیدن پا رو زمین یه ابر‌توخالی​ گرد و خاک به پا کرد، ولی شمشیرهای چوب‌دور​ صندل که هوا رو می‌شکافتن، در دم محوش کردن.

اینا همیشه‌موندن​ این‌قدر شمشیرزن‌های وحشی‌احترام​ و تهاجمی‌ای بودن؟

فقط از همون جایی که اول درگیر شدن، جاشون رو با‌آورد​ هم عوض کردن و در حالی که با سرعت وحشتناکی فرم‌های رزمی‌گذاشت​ رو رد و بدل می‌کردن، حتی یه بار هم عقب کشیده نشدن.

تنها صدایی که از پادشاه شمشیر رزمی درمی‌اومد فریادهای کیای‌بشه​ بود که با حملاتش همراه می‌شد، در حالی که شیطان‌انرژی​ شمشیر فقط با بازدم‌های تند و تیز گاه‌وبیگاه جواب می‌داد.

روحیه جنگندگی وحشیانه‌شون این‌طوری بود...

مثل دو تا ژنرال با هم درگیر شدن‌دارن​ که ارتش‌هاشون رو آوردن میدون جنگ و تصمیم گرفتن‌آورد​ حساب‌شون رو وسط یه دشت با هم صاف کنن.

اگه دوئل محقق سپیدپوش‌می‌شن​ نمایشی از مهارت سبکی‌برخورد​ تو بالاترین حد ممکن بود...

این دو تا داشتن‌هیچ​ جنگی با یه ماهیت‌بین‌شون​ کاملاً متفاوت راه می‌نداختن.

و از دید‌دست‌شون​ من، برادر ارشدم امروز‌بومِ​ داشت فوق‌العاده عالی می‌جنگید.

ملت دور و بر همه وایساده بودن تا تماشا‌درگیر​ کنن، برای همین من و شیطان شهوت هم چاره‌ای‌نیروی​ نداشتیم جز اینکه پاشیم وایسیم تا دوئل رو ببینیم.

حالا حتی اعضای اتحاد که همون نزدیکی منتظر بودن هم‌چپش​ رو پنجه پا وایساده بودن و دور زمین مبارزه جمع‌محوطه​ شده بودن تا این دو تا مرد رو تماشا کنن.

مبارزه‌ای بود که آدم دلش نمی‌خواست حتی یه لحظه از‌بشه​ حمله یا دفاع رو از دست بده، ولی من ناخودآگاه نگاهم‌خیلی​ افتاد به ایم سو-بک که قبلاً با شیطان شمشیر جنگیده بود.

ایم سو-بک با یه قیافه آروم‌تیز​ داشت دوئل رو تماشا می‌کرد و‌فشار​ هیچ نشونه‌ای از هیجان تو صورتش نبود.

با خودم فکر کردم‌برای​ کل این صحنه دقیقاً برازنده‌درگیر​ یه دوئل از جناح راستینه.

«این خوبه.»

با شنیدن یه صدای تق‌حرف​ ناگهانی جا خوردم و دوباره‌بشه​ حواسم رو جمع زمین مبارزه کردم.

حتماً یه ضربه وحشتناک به هم زده‌بومِ​ بودن، چون این دو تا مرد حالا‌تازه​ برای اولین بار از هم فاصله گرفته بودن.

پادشاه شمشیر رزمی شونه‌اش رو چرخوند و با یه‌درگیر​ راحتی ذاتی دور شد، در حالی که شیطان شمشیر یه‌دست‌شون​ نفس طولانی بیرون داد و تو جهت مخالف راه افتاد.

پادشاه شمشیر رزمی به‌می‌شن​ زمین نگاه کرد و‌برخورد​ چند بار سر تکون داد.

شیطان شمشیر هم در حالی‌حرف​ که سرش رو یکم بالا‌بشه​ گرفته بود، داشت مچ‌هاش رو می‌چرخوند.

با اینکه مثل رقبای نادری که بعد از مدت‌ها به‌محوطه​ هم رسیدن تا برتری‌شون رو ثابت کنن وحشیانه می‌جنگیدن، ولی‌می‌زد​ هنوز حتی یه کلمه هم با هم حرف نزده بودن.

به نظر می‌رسید تو‌برای​ حالت بی‌خویشتنی فرو رفتن‌دارن​ و کاملاً غرق مبارزه شدن.

اگه این‌طوری بود...

مگه مهارت‌هاشون تو همین لحظه، حتی یه ذره‌بین‌شون​ هم که شده، رشد نمی‌کرد؟ یهو شیطان شمشیر از‌بدن​ راه رفتن دست کشید و کاملاً بدون گارد وایساد.

دست چپش رو گذاشت رو پیشونیش‌تیز​ و به آسمون صافی که ابرهای سفید‌گذاشت​ توش آروم در حرکت بودن نگاه کرد.

«……»

در حالی که شیطان شمشیر بدون هیچ دفاعی به‌بعدش​ آسمون زل زده بود، پادشاه شمشیر رزمی شمشیر چوب صندلش‌قاطی​ رو تو گارد پایین راست گرفت و به حرف اومد.

«شیطان شمشیر،‌بدون​ به چی‌هیچ​ این‌طوری زل زدی؟»

انگار که کلاً یادش رفته‌تقِ​ باشه، شیطان شمشیر نگاهش رو‌محوطه​ آورد پایین و جواب داد.

«هوا خیلی خوب‌منتظر​ بود، فقط یه‌کافی​ لحظه نگاه کردم.»

پادشاه شمشیر‌دارن​ رزمی سر‌می‌شن​ تکون داد.

«حواست به مبارزه باشه.»

«آره، باید باشه.»

وقتی شیطان شمشیر یه بار سر تکون‌نشون​ داد تا بگه آماده‌ست، این بار پادشاه‌برخورد​ شمشیر رزمی بود که هجوم آورد جلو.

شمشیرش حتی‌دارن​ از قبل‌می‌شن​ هم سریع‌تر بود.

شیطان شمشیر چند بار عقب کشید‌دوستانه​ و جاخالی داد، تا اینکه شمشیر‌بار​ چوب صندل پادشاه شمشیر رو دفع کرد.

یه جا، شیطان شمشیر‌صدای​ پرید عقب و یه‌توخالی​ فاصله حسابی بین‌شون انداخت...

بعدش دوباره رفت تو فاز حمله و‌نشون​ وارد چیزی شد که به چشم من،‌برخورد​ یه فرم شمشیر سنگین تکیِ کاملاً واضح بود.

این یه سبک شمشیرزنی‌می‌شن​ بود که کاملاً رو‌برخورد​ حملات هجومی تمرکز داشت.

پادشاه شمشیر پایین رو دفاع کرد، بعد بالا‌بین‌شون​ رو، یه تیغه چرخشی رو دفع کرد و ضربات‌بدن​ نیزه‌ای شیطان شمشیر رو پشت سر هم رد کرد.

همون‌طور که یه شمشیر رو که عمودی‌بومِ​ پایین می‌اومد دفاع می‌کرد، هم‌زمان با کف‌تازه​ دست چپش یه نیروی کف دست آزاد کرد.

شیطان شمشیر با شمشیر چوب صندلش نیروی‌نشون​ کف دست رو منحرف کرد و بعد‌برخورد​ یه رگبار دیگه از حملات رو راه انداخت.

به چشم من این‌طور می‌اومد که درک و روشن‌بینی‌ای که‌چپش​ از تفکرات بی‌شمارش به دست آورده بود، بهش اجازه می‌داد‌محوطه​ فرم‌های شمشیر سنگین تکی رو خیلی روون‌تر به هم وصل کنه.

همون موقع بود که برای‌حرف​ اولین بار دیدم برادر ارشدم شبیه‌کدوم​ یه شمشیرزن از جناح راستین شده.

«... همم.»

شیطان شمشیر واقعاً چقدر مسیر طولانی‌کافی​ و پر پیچ و خمی رو‌جلو​ طی کرده بود تا بشه یه شمشیرزن؟

تازه، حریفش‌دارن​ پادشاه شمشیر‌می‌شن​ جناح راستین بود.

مهارت برادر‌بدون​ ارشد من‌هیچ​ هیچی کم نداشت.

تازه بعد‌نیروی​ از فهمیدن این‌تقِ​ قضیه بود که...

درک کردم چرا‌منتظر​ شیطان شمشیر به‌کافی​ آسمون نگاه کرده بود.

به نظر می‌رسید برادر ارشدم هم از اون تبادل‌بعدش​ ضربات اولیه راضی بود، جایی که بدون تکیه به‌توخالی​ هنرهای شیطانی، وحشیانه با پادشاه شمشیر درگیر شده بود.

آسمون حتماً‌بدون​ براش فوق‌العاده قشنگ‌حرف​ به نظر می‌رسید.

با اینکه‌نیروی​ شیطان شمشیر‌صدای​ داشت می‌جنگید...

یه حس غیرقابل‌منتظر​ توصیف تو وجود من‌نشون​ هم داشت قلیان می‌کرد.

راستش رو بخواید، برام آسون‌پرید​ نبود که شیطان شمشیر رو این‌طوری‌آورد​ با خودم این‌ور و اون‌ور بکشونم.

ولی با دیدن درگیری الانش‌حرف​ با پادشاه شمشیر، فهمیدم که‌بشه​ تنها نذاشتنش انتخاب درستی بوده.

تو همون لحظه، جا خوردم‌تقِ​ و برگشتم تا به نیم‌رخ شیطان‌تحت​ شهوت که کنارم بود نگاه کنم.

شیطان شهوت با حالتی که اصلاً به دست‌به‌سینه‌دارن​ بودنش نمی‌خورد، با قیافه‌ای داشت دوئل رو تماشا می‌کرد‌آورد​ که انگار هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه.

«چه حروم‌زاده روانی‌ایه...»

البته چیزی‌بدون​ نبود که‌هیچ​ نتونم درکش کنم.

از چیزهایی که تا الان دیده بودم، به‌توخالی​ نظر نمی‌رسید بشه با استفاده از روش‌های جناح‌پروانه‌ای​ راستین به این راحتی‌ها از پادشاه شمشیر جلو زد.

نمی‌دونم این طرز‌منتظر​ بیان درستی هست‌کافی​ یا نه، ولی...

پادشاه شمشیر‌دارن​ هر شمشیری‌می‌شن​ رو می‌شناخت.

می‌دونست چطور بین حمله و دفاع سوییچ کنه، چطور بعد از یه‌بار​ دفاع آهنین یه ضدحمله مؤثر بزنه، و به نظر می‌رسید به منحرف‌آدم​ کردن شتاب یه جنگجوی هجومی و وحشی از نوع ژنرال‌ها عادت داره.

تو زمینه شمشیر،‌دست‌شون​ اون مردی بدون‌تیز​ هیچ‌گونه نقطه ضعف بود.

در واقع، چون این مبارزه‌ای بود که از‌دارن​ انرژی درونی و هنرهای شیطانی خالی شده بود،‌چپش​ پادشاه شمشیر رزمی حتی استوارتر هم به نظر می‌رسید.

با این حال، دلیل‌می‌شن​ اینکه این دو تا این‌قدر‌بعدش​ وحشیانه می‌جنگیدن این بود که...

شیطان شمشیر درک بالایی‌هیچ​ از شمشیر داشت، اونم‌بین‌شون​ تو یه مسیر کاملاً متفاوت.

انگار که هنرهای شیطانی رو از‌تیز​ یه استاد مسیر شیطانی یاد گرفته بود،‌گذاشت​ ولی خودش به درک شمشیر رسیده بود.

تازه علاوه بر اون، شمشیر سنگین‌کافی​ تکی‌اش حتی به چشم من هم‌جلو​ خیلی بیشتر از قبل پیشرفت کرده بود.

تو این نقطه، معنیش این بود‌جلو​ که حتی ایم سو-بک هم نمی‌تونست‌نیروی​ نتیجه این دوئل رو پیش‌بینی کنه.

البته که منم نمی‌تونستم.

بعضی وقتا به نظر می‌رسید‌تقِ​ یه پادشاه شمشیر داره با‌محوطه​ یه پادشاه شمشیر دیگه می‌جنگه.

گاهی هم انگار دو‌برای​ تا شیطان شمشیر افتاده‌دارن​ بودن به جون هم.

و از اول تا آخرش، جوری‌جلو​ وحشیانه می‌جنگیدن که انگار دو تا ژنرال‌دست‌شون​ جنگی به هم شاخ به شاخ شدن.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی‌حرف​ بشینم پای تماشای یه دوئل و‌کدوم​ آرزو کنم که مساوی تموم بشه.

اما خود مبارزها عمراً همچین‌تقِ​ قصدی نداشتن، پس بالاخره یه جوری‌تحت​ باید برنده و بازنده معلوم می‌شد.

تو ذهن اونایی که دنبال‌احترام​ پیروزین، همیشه یه قماری هست؛‌می‌شن​ یه حرکتِ از پیش آماده شده.

چون همین چیزاست که میل به برد رو قلقلک‌بعدش​ می‌ده. این دو تا هم می‌خواستن تو این نبردِ‌توخالی​ نفس‌گیر، شانسشون رو با یه متغیر لحظه‌ای امتحان کنن...

پس در واقع،‌اینکه​ شانس هم خودش‌دوستانه​ یه جور مهارته.

بدون مهارت، آدم هیچ‌وقت‌صدای​ فرصت اینو پیدا نمی‌کنه‌توخالی​ که شانسش رو امتحان کنه.

حالا دیگه اون‌قدر جنگیده بودن که کار به جایی رسیده بود که‌جلو​ شیطان شمشیر داشت از تکنیک‌های پادشاه شمشیر استفاده می‌کرد و پادشاه شمشیر‌توخالی​ هم ادای حرکتی رو درمی‌آورد که شیطان شمشیر قبلاً نشون داده بود.

تو میدونی که پر‌می‌شن​ از انواع و اقسام‌برخورد​ نیت‌ها و حقه‌ها بود...

شمشیرهای چوب صندلِ این دو‌حرف​ نفر تو هوا به شکل‌بشه​ ضربدری به هم برخورد کرد.

تو همون لحظه، با یه صدای تقِ‌بومِ​ بلند، کف دست چپِ هر دو از‌تازه​ هم عبور کرد و به هم کوبیده شد.

یعنی قراره‌موندن​ با نبرد انرژی‌احترام​ درونی تموم بشه؟

تا الان که این‌می‌شن​ دو تا فقط با شمشیر‌بعدش​ می‌جنگیدن، نه با انرژی درونی.

واسه همین اصلاً انتظار‌هیچ​ نداشتم این دعوا با رقابت‌بدل​ نیروی کف دست تموم بشه.

مکالمه‌ی واقعیِ این دوئل داشت‌تقِ​ از طریق نگاه‌های شیطان شمشیر و‌تحت​ پادشاه شمشیر رد و بدل می‌شد...

برای یه‌موندن​ لحظه، لرزش ماهیچه‌های‌احترام​ صورتشون رو دیدم.

بعد، در حالی که نیروی کف دستشون رو مثل یه انفجار‌آورد​ آزاد کردن تا همدیگه رو به عقب هل بدن، هر دو نفر‌گذاشت​ مثل یه پرتو نور، یه ضربه‌ی مستقیم به سمت هم پرتاب کردن.

«ای وای،‌بدون​ تو دوئل‌هیچ​ که نباید بمیرین.»

با یه صدای خرد شدنِ بلند،‌تیز​ هر دو شمشیر چوب صندل تو‌فشار​ هوا تیکه‌تیکه شدن و به اطراف پاشیدن.

شیطان شمشیر با شمشیر‌برای​ چوب صندلش کوبیده بود‌دارن​ روی شونه‌ی پادشاه شمشیر.

پادشاه شمشیر هم با یه‌پرید​ حرکتِ برشی، محکم به بغل‌چپش​ شونه‌ی شیطان شمشیر ضربه زده بود.

ذهنم یهو به خودش اومد.

«ها؟»

به محض اینکه دوئل‌برای​ تموم شد، نگاهم با‌دارن​ نگاه شیطان شهوت گره خورد.

انگار اونم داشت به‌می‌شن​ همون چیزی فکر می‌کرد‌برخورد​ که تو سرِ من می‌گذشت.

شیطان شهوت بهم‌اینکه​ نگاه کرد و‌دوستانه​ زیر لب گفت:

«شونه‌ی چپ استاد؟»

سریع انگشتم‌موندن​ رو آوردم‌برای​ جلوی لبم.

«هیس.»

شیطان شهوت سرش رو‌هیچ​ تکون داد و دوباره حواسش‌بدل​ رو داد به میدون مبارزه.

پادشاه شمشیر و شیطان شمشیر تو سکوت به‌توخالی​ شمشیرهای چوب صندلشون که حالا فقط یه قبضه‌پروانه‌ای​ ازشون مونده بود و بعد به همدیگه نگاه کردن.

قضیه اینه که از وقتی شیطان شمشیر تو مبارزه با شماره یک‌جلو​ جناح غیرمتعارف دچار انحراف چی شد، دست چپ، شونه و حتی سمت چپ‌قاطی​ گردنش عملاً تو حالت آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه قرار گرفته بود.

کاملاً واضح بود که عمداً دست‌جلو​ چپش رو فدا کرده تا بتونه‌نیروی​ به شونه‌ی پادشاه شمشیر ضربه بزنه.

البته، شونه‌ی‌بدون​ هر دوتاشون‌هیچ​ سالم بود.

حتماً به خاطر این بود که یه‌بومِ​ مقدار انرژی درونی تزریق کرده بودن تا‌تازه​ هنر محافظت از بدن رو فعال کنن.

فقط ما، یعنی چهار‌برای​ شرور بزرگ، به وضوح فهمیدیم‌درگیر​ که شیطان شمشیر برنده شده.

آخه بقیه از کجا‌می‌شن​ می‌دونستن که دست چپ‌برخورد​ شیطان شمشیر تقریباً غیرقابل نفوذه؟

پادشاه شمشیر‌بدون​ اول به‌هیچ​ حرف اومد:

«شیطان شمشیر، راضی شدی؟»

برادر ارشد بزرگم یه‌برای​ آهِ خفیف کشید و‌دارن​ سرش رو کج کرد:

«چون شمشیر‌دارن​ چوب صندل بود،‌پرید​ یه‌کم ناامیدکننده شد.»

پادشاه شمشیر زد‌اینکه​ رو شونه‌ی خودش‌دوستانه​ و جواب داد:

«بدجوری داره تیر می‌کشه.‌صدای​ بذار یه‌کم بهتر بشه، بعد‌قاطی​ دوباره می‌جنگیم. دست تو چطوره؟»

نفسم رو حبس‌منتظر​ کردم و منتظر‌کافی​ جواب شیطان شمشیر موندم.

شیطان شمشیر‌دارن​ با لحنی آروم‌پرید​ و بی‌تفاوت گفت:

«... احتمالاً نشکسته،‌اینکه​ ولی منم باید‌دوستانه​ یه‌کم دارو بهش بمالم.»

پادشاه شمشیر‌نیروی​ رو به‌صدای​ ایم سو-بک گفت:

«رهبر اتحاد ایم، دوئل عمومی ما همین‌جا تموم می‌شه. یه بخش‌پرید​ مبهمی تو کار بود، واسه همین همون‌طور که استراتژیست گونگسون گفت، اگه‌بومِ​ قرار به امتیازدهی باشه، به نظر می‌رسه من باختم. نظر شما چیه؟»

ایم سو-بک‌دارن​ از جاش‌می‌شن​ بلند شد:

«پادشاه شمشیر، کیه که بعد از دیدن این مبارزه فکر کنه تو باختی؟ بعضی دوئل‌ها برنده و بازنده‌ی مشخصی دارن‌انرژی​ و بعضی‌ها رو حتی با امتیازدهی هم نمی‌شه قضاوت کرد. طبیعت دوئل همینه. گذشته از این، حتی اگه می‌خواستی لقب‌زده​ پادشاه شمشیر رو بهش واگذار کنی، فکر نمی‌کنم از اون آدمایی باشه که قبولش کنه. تو چی می‌گی، شیطان شمشیر؟»

برادر ارشد‌نیروی​ بزرگم سر‌صدای​ تکون داد:

«پادشاه شمشیر هیچ‌جوره کم نیاورد. واگذاری لقب‌نشون​ که اصلاً حرفش رو نزن. من خودم‌برخورد​ تایید می‌کنم که پادشاه شمشیر، واقعاً برازنده‌ی اسمشه.»

من و بقیه‌ی چهار شرور بزرگ لبخند‌اول​ زدیم و به برادر ارشد بزرگم که‌صدای​ وسط میدون مبارزه وایساده بود، نگاه کردیم.

شیطان شمشیر تو واقعیت دوئل رو‌دوستانه​ برده بود، اما اینکه فقط ما‌بار​ حقیقت رو می‌دونستیم، زیاد مهم نبود.

در عوض،‌نیروی​ همون‌طور که‌صدای​ پادشاه شمشیر گفت...

به نظر می‌رسید که شیطان شمشیر و پادشاه شمشیر تو آینده‌پرید​ بازم همدیگه رو می‌بینن تا دانش شمشیرزنی‌شون رو با هم به اشتراک‌بومِ​ بذارن، و به نظرم این نتیجه خیلی باارزش‌تر از خودِ دوئل بود.

شمشیرزنیِ این شمشیرزن‌ها عالی بود،‌پرید​ اما طرز فکر و منششون‌چپش​ هم تو این دوئل حرف نداشت.

ایم سو-بک گفت:

«... برای شمشیرزن‌های تازه‌کاری که تماشا می‌کردن، تک‌تک‌توخالی​ نفس‌ها و حرکات امروز شما دو نفر تا‌پروانه‌ای​ مدت‌ها تو یادشون می‌مونه. هر دوتاتون خسته نباشید.»

با دست دراز کردن‌برای​ ایم سو-بک، پادشاه شمشیر‌دارن​ از میدون مبارزه اومد پایین.

همون‌طور که خودش گفته بود، انگار شونه‌اش‌اول​ بدجوری تیر می‌کشید و عملاً غیرممکن بود‌صدای​ بتونه یه دوئل دیگه رو ادامه بده.

اما حتی بعد‌اینکه​ از اینکه پادشاه شمشیر‌رسمی‌ای​ صحنه رو ترک کرد...

شیطان شمشیر یه لحظه همون‌جا‌تقِ​ مات و مبهوت وایساد و‌محوطه​ بی‌دلیل به ما خیره شد.

شیطان شهوت که هول‌برای​ کرده بود، شیطان شمشیر رو‌درگیر​ که پایین نمی‌اومد صدا زد:

«... استاد؟»

این مردِ تاریکِ دنیای‌هیچ​ رزمی دیگه داشت به‌بین‌شون​ چه کوفتی فکر می‌کرد؟

شیطان شمشیر بعد از‌صدای​ اینکه آروم به اطراف‌توخالی​ نگاه کرد، دهن باز کرد:

«... جنگجویان جناح راستین.»

سکوت همه‌جا رو فرا گرفت.

«...»

«من مردی‌ام که فرقه شیطانی رو ترک کرده. اسم واقعیم رو یادم نمیاد. شاید به خاطر اینه که خیلی بیشتر از اینکه با اسم صدام کنن، من رو با شماره سیزده صدا می‌زدن... حتی وقتی بقیه‌ی‌این‌قدر​ اونایی که با من به زور آورده شده بودن از ترس می‌لرزیدن، من به یه دلیلی نمی‌ترسیدم. اونایی که ما رو آورده بودن خیلی زود هدفشون رو بهمون گفتن. "هر جور که دلتون می‌خواد همدیگه رو‌ژنرال​ بکشید. اونی که زنده بمونه به عنوان شاگرد پذیرفته می‌شه." ما هم خودمون شروع کردیم به جنگیدن. چون سرِ اونایی که تردید می‌کردن داشت می‌افتاد رو زمین. تنها چیزی که اون موقع می‌تونستم بهش اعتماد کنم...»

شیطان شمشیر شمشیر‌منتظر​ چوب صندلِ شکسته‌اش رو‌نشون​ به جمعیت نشون داد:

«حتی اون موقع هم تنها چیزی که داشتم همین شمشیر چوبی بود. بعد از دیدن مرگ‌های بیهوده‌ی بی‌شمار و زنده موندن تا آخر خط، اسمم شد شیطان‌دور​ شمشیر. لقب پادشاه شمشیر یه لقب پرمعناست که باید دست کسایی باشه که تلاش می‌کنن تا نذارن آدمایی مثل من اصلاً به وجود بیان. امروز، از شما تشکر‌حالی​ می‌کنم که بدون هیچ تردیدی من رو که یه فراری از فرقه شیطانی‌ام، به اتحاد موریم دعوت کردین و حتی این دوئل رو راه انداختین. رهبر اتحاد ایم.»

شیطان شمشیر‌بدون​ به ایم‌هیچ​ سو-بک نگاه کرد.

ایم سو-بک که نشسته‌صدای​ بود، بلند شد و با‌قاطی​ یه حالتِ باطراوت لبخند زد:

«تو مسیر شیطانی رو ترک کردی، اما نیازی نیست خودت رو مجبور کنی که بخشی‌بعدش​ از جناح راستین بشی. من فقط تو رو به عنوان یه شمشیرزن برجسته می‌بینم. همین‌تازه​ کافیه. در هر صورت، ما آدمایی نیستیم که فقط به خاطر قوی بودن، بی‌دلیل آدم بکشیم.»

هرچند تو جناح‌درگیر​ راستین هم دیوونه‌جلو​ و روانی کم نبود.

ایم سو-بک خیلی ساده‌هیچ​ جناح راستین رو کسایی تعریف‌بدل​ کرد که بی‌دلیل آدم نمی‌کشن.

و از دید من، شیطان‌تقِ​ شمشیر هم آدمی نبود که‌محوطه​ الکی دست به خون‌ریزی بزنه.

با این حساب...

برادر ارشد بزرگم یه اتحاد معنوی با ایم‌برخورد​ سو-بک تشکیل داده بود و از طریق شمشیر،‌تیز​ یه پیوند با پادشاه شمشیر برقرار کرده بود.

پیش‌بینی می‌کردم که همه‌ی اینا قراره رو‌رسمی‌ای​ ذهن پیچیده و مریض محقق سپیدپوش هم که‌شروع​ مثل موش اومده بود تماشا کنه، تأثیر بذاره.

«آه...»

اگه این‌طور بود، پس‌برای​ این واقعاً یه دوئل‌دارن​ معرکه به حساب می‌اومد.

من، به همراه چهار شرور بزرگ، از جامون بلند‌بعدش​ شدیم و تو سکوت به شیطان شمشیر که بعد‌توخالی​ از تموم شدن دوئل داشت برمی‌گشت، ادای احترام کردیم.

ناولها | novelha.net