چپتر 344: شعله، فقط یک شعله بود.
0محقق سفیدپوش که داشت بهنزد آسمان نگاه میکرد، گفت: «...ببین.پیش احمقهای خوشقلب اول از همه رفتند.»
محقق سفیدپوش نگاهینالید به ما انداختگردن و ادامه داد:
«آخرش، این آدمهای شرورمرگ هستند که بیشتر ازنتیجه همه زنده میمانند. مگر نه؟»
سرم را تکان دادم.
«حق با توئه.»
نیازی به بحث نبود.
حقیقتی بوداگه که ازمرگ قبل میدانستم.
تشخیص اینکه محقق سفیدپوشبخونم دارد به نجیبزاده خاموشراحت فکر میکند، کار سختی نبود.
«...اون استادِ حرومزاده عمداً اول جوانترین رو کشت. از همهمون کوچیکتر بود، ولی مردی بود که حتی توی اون جهنم هم هیچوقت نالید، غر نزدچیز و تقصیر رو گردن بقیه ننداخت. کم پیش میومد کسی رو پیدا کنی که هم ارشدها و هم سالپایینیها دوستش داشته باشن. حتی استادمون همجوونتر همیشه تعجب میکرد و میگفت این بچه یه چیز دیگهست. به نظرت تاکتیک روانی بادبزن سیاه چی بود که همچین جوونی رو با یه ضربه کشت؟»
سرم را تکان دادم.
«به دست گرفتن ابتکار عمل. میخواست به کسایی که شورش کرده بودن شوکواقعی وارد کنه. و چون بین حملهکنندهها از همه جوونتر بود، مهارتش هم کمترخیره بود، پس قصدش این بود که کارش رو با یه ضربه تموم کنه.»
«دقیقاً. چون میتونستم ذهنش رو بخونم، حفظ خونسردی برام راحت نبود. شاید اگه بعدرهبری از مرگ همهمون، اون بچه زنده میموند و رهبری رو به دست میگرفت، نتیجهنبرد بدی نمیشد. توی اون جهنم دره، اون بچه تنها محقق واقعی بین ما محققنماها بود.»
به محقق سفیدپوش نگاه کردم.
«تقصیر تو نیست.»
«چی؟»
«به نظر میاد فکر میکنیحفظ توی نبرد هوش به استادتاگه باختی، ولی لزوماً اینطور نیست.»
محقق سفیدپوشجهنم به مننالید خیره شد.
«به نظرتهیچوقت کجاش نبردنزد هوش بود؟»
به چهاراگه شرور بزرگ نگاهمیموند کردم و گفتم:
«اینکه "بِکیی" با اون جوون حمله کرد، احتمالاً برای شوک دادن به استاد بوده. "این رو ببین. حتی جوونترین عضو که همه دوستش دارن هم میخواد تو بمیری، استاد."هوش میخواستی یه ضربه روانی بزنی، ولی از همون اول، اون مردی که استاد صداش میکردید، شرورِ خیلی کاملتری از اون چیزی بود که فکر میکردید. اون روی تختش نشستهمیکردید بود، همهتون رو برانداز کرد و خیلی ساده تصمیم گرفت اول ضعیفترین رو بکشه. از قضا اون ضعیفترین، همون جوونترین بود. این باخت توی نبرد هوش نبود، بیشتر بدشانسی بود.»
به نظر میرسید محقق سفیدپوش آن بچه را کهننداخت تا حدی در مهارتهای رزمی کمبود داشت، برای جنگی آوردهباشن بود که بتواند از نظر روانی دست بالا را بگیرد.
ولی وقتی آن بچه با یک ضربه استادشان کشتهپیش شد، غرورش جریحهدار شد و حتماً از دنیای ذهنیباشن استادش که برایش قابل درک نبود، شوکه شده بود.
با اینکه خودش هم ذاتمیموند شروری داشت، حتماً نفرتی ازنمیشد شرورها در وجودش جوانه زده بود.
با اینکه من مشخصاًبخونم گفتم تقصیر او نیست،راحت محقق سفیدپوش انکار کرد.
«تقصیر منه.»
سرم را تکاننالید دادم و بهگردن محقق سفیدپوش نگاه کردم.
«پس بذار تقصیربعد تو باشه. نجیبزاده خاموشمیگرفت به خاطر تو مرد.»
«...»
«تا آخر عمرت براینالید نجیبزاده خاموش طلب بخشش کن.ننداخت تو یه برادر ارشد بیمصرفی.»
با این حال، فکر کردم اگر محققبقیه سفیدپوش شاگرد خوبی مثل نجیبزاده خاموش تربیتارشدها کند، روح نجیبزاده خاموش در آسمانها خوشحال میشود.
ولی دلم نیامدبعد چنین حرفهای قشنگی بهمیگرفت این مرد باهوش بزنم.
به آتشمیتونستم نگاه کردمبخونم و گفتم:
«واسه همینه که باید قویتر بشی. بیستگردن و هشت هزار و ششصد و هشتادکنی تا دلیل برای قویتر شدن وجود داره.»
«...»
به چهاراگه شرور بزرگمرگ نگاه کردم.
«واسه ما هم همینه. الان دیگه کسیبرام نمیتونه باهامون سرسری رفتار کنه. ولی وقتشرهبری رسیده که از پل بعدی رد بشیم.»
با تمام صداقتیهیچوقت که میتوانستم جمع کنمگردن به محقق سفیدپوش گفتم:
«اگه وقتی داری روی پل تکچوب راه میری هی برگردی عقب رو نگاه کنی، نمیتونی رد بشی. تقصیر توئه،استادمون ولی نجیبزاده خاموش نمیخواد برادر ارشدش رو ببینه که بیکار و سرگردون روی پل تکچوب وایساده. مگه نه؟ بهمیخواست هر حال، ما پنج نفر هم یه روزی پیر میشیم و میمیریم. اون موقع که دوباره دیدیش، ازش معذرتخواهی کن.»
محقق سفیدپوش هیچ جوابی نداد.
با شنیدن داستان محققبخونم سفیدپوش، به قلمرو بعدیراحت هنرهای رزمی فکر کردم.
دو هنر رزمی احساسی میشناسم،نزد یا هنرهای رزمی که دیگرانپیش نمیتوانند به راحتی تقلید کنند.
هنر الهی زاها که من استفادهگردن میکنم و هنر شمشیر بزرگ ششپیدا جنگجو که رهبر اتحاد ایم استفاده میکند.
ولی طبق داستان محقق سفیدپوش...
به نظر میرسید شیطان بهشتی یا از یکراحت هنر رزمی احساسی استفاده میکرده یا در یک حالتبدی بیداری ذهنی خاص از سد یک قلمرو گذشته است.
اگر اینطور باشد...
چه چیزی لازم است تا منِ فعلی، شیطان بهشتی، ایم سو-بک و چهارکنی شرور بزرگ به قلمرو بالاتری برسیم؟ در میان آنها، بهویژه برای من، آیانظرت لازم نیست بر قلمرو هنرهای رزمی که در حالت احساسی آزاد میشود غلبه کنم؟
یعنی حدسم این است که حتی اگر کسی یک هنر الهی داشتهتنها باشد که تا حدی احساسی باشد که در موریم کمنظیر است، محدودیتیلزوماً وجود دارد که آن سطح چقدر میتواند از دیوار سه فاجعه فراتر برود.
درست همانطور که شیطان بهشتی فعلی،خونسردی که سطحش از من بالاتر است،مرگ نمیتواند رهبر فرقه (شیطانی) را شکست دهد.
مکالمه بدون هیچ هشداری ناگهان قطع شدگردن و همانطور که سکوت جریان داشت، هرکنی کدام از ما غرق در افکار خودمان بودیم.
ناگهان، شیطان شبح که بلند شدهگردن بود، به جایی رفت و یکپیدا سنگ تخت را کنار آتش گذاشت.
ما دراگه سکوت شیطان شبحمیموند را تماشا کردیم.
شیطان شبح سنگ تخت راحفظ با باقیمانده مشروب دوکانگ شست، سپسبعد خنجر موهیست خود را بیرون آورد.
او با تزریق انرژی درونی، پیدرپیتقصیر به آن ضربه زد و بلندش کردپیدا تا یک بشقاب سنگی صاف درست کرد.
او بشقاب سنگی را روی زمین گذاشت،بقیه دو ماهی باقیمانده را روی آن قرارارشدها داد و آرام شروع به آمادهسازی آنها کرد.
هر بار که شیطانمرگ شبح خنجر موهیست را تکانبدی میداد، شکل ماهی مرتبتر میشد.
سپس ماهی را بهبخونم قطعاتی برید که دقیقاً اندازهشاید برداشتن با چوب غذاخوری باشد.
کمی نمک از بقچهاش روی آن پاشید و درننداخت گوشهای از بشقاب سنگی، مقداری گوشت خشک گاو راداشته ریز خرد کرد و دور تکههای گوشت ماهی پاشید.
شیطان شبح بشقاب سنگی راتقصیر به سمت آتش خود بردمیومد و گوشت طعمدار شده را پخت.
چون دو ماهیبعد بزرگ تکهتکه شدهرهبری بود، مقدارش کافی بود.
در حالی کهذهنش گوشت داشت میپخت،خونسردی شیطان شبح گفت:
«هر کدومتونجهنم ظرفهای بامبوتوننالید رو بگیرید بالا.»
«اینجوری؟»
«نه، صاف بگیرش مثل بشقاب.»
شیطان شبح آتش رابخونم بیشتر کرد و به گوشتشاید در حال پخت نگاه کرد.
حالا میتوانستم ببینم که گوشتنزد به اندازههایی بریده شده کهپیش بتواند روی ظرفهای بامبو قرار بگیرد.
بوی گوشت مخصوصِنالید طعمدار شدهی شیطان شبحبقیه حالا به مشامم میرسید.
سوراخهای بینیام رابعد باز کردم ورهبری از بو لذت بردم.
«بهبه، چه بویی میده.»
تازه آن موقع شیطان شبحنزد بلند شد، بشقاب سنگی را گرفتمیومد و به سمت محقق سفیدپوش رفت.
«بکیی، ظرف بامبوت.»
وقتی محقق سفیدپوش با معذب بودن ظرف بامبویشنتیجه را جلو گرفت، شیطان شبح با خنجرش گوشت پختهینظر طلاییرنگ را بلند کرد و در ظرف او گذاشت.
چون همهمیتونستم سیر بودند، مقدارشحفظ کمی زیاد بود.
سپس شیطان شبح گوشت طعمدار شده را به ترتیبننداخت در ظرفهای بامبوی شیطان شمشیر، من و شیطان شهوتداشته سرو کرد و با باقیمانده غذا به جای خود برگشت.
ما به سرآشپزی خیرهنزد شدیم که در صخرهننداخت قتلعام مطلق ظاهر شده بود.
«...»
نمیدونم چرا، ولی جو طوری سنگینخونسردی بود که انگار فقط وقتی سرآشپزمرگ اجازه میداد، حق داشتیم کوفت کنیم.
شیطان شبحجهنم نگاهی به مانزد انداخت و گفت:
«اون چیزی که قبلاً خوردیم رو به حساب داروی معنوی بذارید. انرژی داروی معنوی زیادی سنگیندوستش بود، واسه همین حتی نتونستیم کنارش چیزی بنوشیم. ولی این یکی رو فقط به چشم یهجوونی غذای خوشمزه ببینید. خوب بخورید و اون تهمونده مشروب رو هم تموم کنید. برادر ارشد؟ بفرمایید.»
شیطان شمشیراگه لبخندی زد ومیموند سر تکان داد.
«بسیار خب.»
شیطان شبحجهنم به محققنالید سفیدپوش نگاه کرد.
«سفیدپوش، ممنون کهنالید قبلاً نجاتم دادی.گردن با خیال راحت بخور.»
پس این غذایی بودمرگ که شیطان شبح اختصاصی برایبدی محقق سفیدپوش تدارک دیده بود.
شیطان شهوت در حالی کهحفظ لب و لوچهاش را لیساگه میزد، از شیطان شبح پرسید:
«منم میتونم بخورم؟»
شیطان شبح سر تکان داد.
«بخورید.»
من عمداً خنجر موهیست را از ردابرام بیرون کشیدم، تیغه را زیر یک تکهرهبری گوشت سُر دادم و گذاشتمش توی دهنم.
طعم شور نمک و گوشتنزد خشکشده با آبِ گوشتِ ضخیمی کهمیومد توی دهانم پخش شد، قاطی شد.
ماهی ذاتاً خیلی چرب بود، برایگردن همین هر چه میجویدم، یک طعمپیدا شیرین و روغنی زیر زبانم میماند.
حسابی مشغول خوردن بودم.
از آنجایی که از همان اول دایرهوار نشسته بودیم،شاید همانطور که داشتیم مثل قاتلها تکتک تکههای گوشت توینمیشد ظرفهای بامبو را تمیز میکردیم، قیافههای همدیگر را دید میزدیم.
واقعاً غذایی بودهیچوقت که لنگهاش راتقصیر هیچجا نخورده بودم.
چربی را ازنالید دور دهانم پاکگردن کردم و گفتم:
«عجب طعم باشکوهی.»
شیطان شمشیر روذهنش کرد به شیطانخونسردی شهوت و گفت:
«شاگرد، یک کمهیچوقت از اون مشروبی کهگردن قایم کردی بیار بزنیم.»
«چشم، استاد.»
تازه آنموقع بود که شیطان شهوترهبری یک ظرف بامبو از بقچهاش درآوردتنها و دور چرخید تا مشروب بریزد.
ظرفهای بامبو که توش گوشت خوردهخونسردی بودیم را پر از مشروب کردیممرگ و به قیافههای هم زل زدیم.
حرف زیادی واسه گفتننالید نبود، ولی یک خندهبقیه الکی روی لبمان آمد.
یک حسی بود کهنزد میگفت زندگی، برخلاف انتظار،ننداخت همچین مالی هم نیست.
همین که دور هم جمعمیموند بشویم، گوشت بخوریم و مشروبنمیشد بزنیم... دیگر چیزی لازم نداریم.
وقتی دیدم چهارذهنش شرور بزرگ و محققبرام سفیدپوش حرفی نمیزنند، گفتم:
«...حالا کهجهنم حرفی نیست،نالید بیایید فقط بنوشیم.»
«درسته.»
مشروب دوکانگ را که شیطانمیموند شهوت سعی داشت قطرهقطره مزمزهنمیشد کند، یک نفس سر کشیدم.
چربی توی دهانم با مشروب دوکانگ قاطیبرام شد و وقتی از گلویم پایین رفت،رهبری ترکیبی از خنکی و داغی را حس کردم.
خودم شاید قبلاً صاحب مسافرخانه بودم،تقصیر ولی این اولین بار بود کهکسی از مشروب خوردن انقدر لذت میبردم.
اگر من همچیننالید حسی دارم، محققگردن سفیدپوش چه حالی دارد...؟
محقق سفیدپوش، برخلاف انتظار، آدمی بود که بلدنتیجه نبود بگوید «خوشمزهست»، «چسبید»، «عجب مشروبی» یا «ممنون»؛نیست واسه همین فقط دهنش را بسته نگه داشته بود.
ما هم اینذهنش را درک کردیمخونسردی و ساکت ماندیم.
خوشبختانه یک آتش روشن بود کهتقصیر میشد به آن خیره شد، وکسی این برای همهمان مایه آرامش بود.
شاید الان، بالاخره میتوانستیمنزد خیالمان را راحت کنیمننداخت و یک کم استراحت کنیم.
این یکاگه استراحت خیلیمرگ عقبافتاده بود.
نفس کشیدنم ناخودآگاه راحتتر شد.
همانطور که مدت طولانی به شعلههایی که هیزمها راننداخت میبلعید خیره شده بودم، یهو فهمیدم با دیدن اینداشته شعلهها، یاد مسافرخانه زاها که توی آتش سوخت، نمیافتم.
آتش فقط آتش است.
فقط یک شعله بودمرگ که گرمایش را حتی بابدی شرورهایی مثل ما تقسیم میکرد.
به طرز مسخرهای، بدون هیچ حرفیخونسردی فقط هیزم میریختیم توی آتش و بهمیموند آن زل میزدیم تا خورشید غروب کرد.
وقتی تاریکی همه جانالید را گرفت و دیگر نمیتوانستیمننداخت صورت هم را درست ببینیم...
صدای محقق سفیدپوش، کهنزد نیمی از آن توی تاریکیپیش دفن شده بود، بلند شد.
«...غذای خوشمزهای بود.»
شیطان شبح جواب داد:
«خوشحالم.»
این کلمات بینهایت معمولی،نزد با کلی بدبختی وننداخت سختی به زبان آمده بود.
میتوانستیم همینطوری تا صبحمرگ اردو بزنیم، ولی شعلههانتیجه توی شکممان هم داشتند میرقصیدند.
هرچند با مشروب قاطیبخونم شده بود، ولی دارویراحت معنوی بالاخره داروی معنوی بود.
دور دومجهنم گردش چینالید منتظرمان بود.
تغییر وضعیت دادم و چهارزانوتقصیر نشستم و رو به چهارمیومد شرور بزرگ و محقق سفیدپوش گفتم:
«وقتی چشمهاتوناگه رو میبندید ومیموند تاریکی فرود میاد.»
«...»
«امیدوارم که مرگ، ترس و انحراف چی من رو با خودش نبره. وقتی دارم تنهایی از پل تکتنه رد میشم، حتی اگه طوفان بوزه و امواج بلند بخوان من رو ببلعن، امیدوارم نترسم. من از پل تکتنه رد میشم و جسم و روحم رو فقطوارد به تکمیل گردش چی میسپارم. اون پل چقدر طولانی و خطرناک بود؟ وقتی به سلامت ازش رد شدم و دوباره چشمهام رو باز کردم، تنها چیزی که میخوام اینه که از الانم قویتر باشم. دعا میکنم این تبدیل بشه به قدرتی برای نجات کسایی کهکجاش محکوم به مرگن، محافظت از کسایی که نباید بمیرن، و کشتن قطعی کسایی که باید کشته بشن. حتی اگه با حریفی روبرو بشم که اونقدر قوی باشه که زندگی ناعادلانه به نظر بیاد، اگه بتونم با تمام وجودم بجنگم، دیگه کی رو میتونم سرزنش کنم؟»
به شعلهها نگاه کردم وتقصیر به محض بستن چشمهایم، وارد گردشکسی چیِ «هنر لاکپشت طلایی رها» شدم.
در یک لحظه، دنیا تاریک شد و درنتیجه حالی که تصویری از آن شعلهای که تماشا میکردمنظر را توی ذهن داشتم، پا روی پل تکتنه گذاشتم.
همه جا ظلمات مطلق بود.
...
محقق سفیدپوش به شیطان شمشیر، استاد ششبقیه هارمونی و مونگ رانگ نگاه کرد، بعدارشدها نگاهش را برگرداند سمت رهبر فرقه هائو.
بعد از زمزمه کردن چیزی که شبیه دعاینتیجه بودایی بود، او بلافاصله وارد گردش چی شدهنیست بود و الان توی وضعیت تنفس عمیق بود.
صورتش از همیشه آرامتر بود.
شیطان شمشیر که ساکت به حرفهای رهبرگردن فرقه هائو گوش داده بود، از او پیرویارشدها کرد و گردش چی خودش را شروع کرد.
شیطان شبح هم وضعیتشنزد را صاف کرد، چهارزانوننداخت نشست و چشمهایش را بست.
محقق سفیدپوش به مونگ رانگمیموند نگاه کرد که آخرین نفرینمیشد بود که چشمهایش باز بود.
«...»
مونگ رانگ نیمنگاهی به محقق سفیدپوشتقصیر انداخت، بعد دستهایش را راحت رویکسی زانوهایش گذاشت و آرام چشمهایش را بست.
در یک چشم بهنزد هم زدن، همه واردننداخت حالت گردش چی شده بودند.
محقق سفیدپوش بابعد قلبی حیرتزده به آنمیگرفت چهار نفر نگاه کرد.
«عجب جماعت مسخرهای هستن...»
محقق سفیدپوش که دیگر کاری برایتقصیر انجام دادن نداشت، به آتش نگاهکسی کرد و بعد اطراف را دید زد.
گوش تیز کرد تا صدایتقصیر ضعیف حشرات و خشخش شاخههایمیومد درخت توی باد را بشنود.
همه ایناگه صداها درمرگ کل آرامشبخش بودند.
محقق سفیدپوش که خودش را توی موقعیتی دید که نهاگه کاری برای انجام دادن دارد و نه چیزی برای ترسیدن،تنها بالاخره سرش را بلند کرد و به آسمان شب خیره شد.
بیشمار ستاره که یهو ظاهر شده بودند، آسمانبقیه را پر کرده بودند؛ انگار که میخواستند پایینسالپایینیها بریزند و هر کدام نور خودشان را ساطع میکردند.
همانطور که به ستارهها خیره شده بود،بقیه احساسات ترس، حسرت، خشم و نفرت، برخلاف همیشهسالپایینیها پراکنده شدند و نتوانستند شکلی به خودشان بگیرند.
با خودش فکر کرد که اگررهبری بیشتر به ستارهها نگاه کند، یاد مردههاواقعی میافتد و ممکن است احساساتش غلیان کند...
محقق سفیدپوش دوبارهذهنش به شعلهها نگاهخونسردی کرد، و بعد.
چهارزانو نشست، چشمهایشهیچوقت را بست و گردشگردن چی را شروع کرد.
تهِ صخرههیچوقت قتلعام مطلق، نیازیتقصیر به نگهبان نیست.
چون انرژی خروشانی که توی شکمش بود تشنهی گردش چینمیشد بود، محقق سفیدپوش چشمهایش را بست و بدنش را سپرد بههوش باد سردی که توی صخره قتلعام مطلق شروع به وزیدن کرد.
کمی بعد،میتونستم آتش خاموشبخونم شد، ولی...
پنج مرد، که در تاریکینزد دفن شده بودند، بیحرکت ماندند ومیومد روی گردش چی خودشان تمرکز کردند.