---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 235: کوه پشت کوه، باز هم کوهی دیگر • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 235: کوه پشت کوه، باز هم کوهی دیگر

0

واقعاً لازم نیست‌می‌خواستم​ با یه احمق‌آبدار​ با ملایمت حرف بزنی.

نیازی نیست از ضرب‌المثل‌های باستانی به‌انتهای​ عنوان استعاره استفاده کنی و ردیف کردن‌طرف​ تک‌تک ایراداتشون برای سرزنش کردنشون هم بی‌فایده‌ست.

برای یه احمق،‌داد​ بهترین کار اینه که‌رهبر​ تو صورتش بگی احمق.

ولی باید‌انقدر​ خیلی شمرده‌نمی‌آوردن​ و واضح بگی.

که تو یه احمقی.

اگه از اون دسته آدمایی بودن که‌خیره​ چیزی حالیشون می‌شد و می‌تونستن خودشون رو‌جایی​ اصلاح کنن، از همون اول احمق نمی‌شدن.

تازه، من عمداً بلند داد زدم‌ذهن​ تا نذارم ذهن رهبر فرقه گدایان‌انحراف​ (سین گه) به سمت انحراف چی بره.

چشم‌غره رفتن یه احمق مثل‌عقب‌نشینی​ بدن کُند، جوری که انگار می‌خواد‌دیگه​ منو بکشه، پشمم هم حساب نمی‌شد.

برای محافظت از‌می‌خواستم​ رهبر فرقه، اول باید‌دیگه​ از قلبش محافظت کرد.

این کار درستی بود که برای رهبر‌خیره​ فرقه انجام دادم، و اگه کل موریم‌جایی​ رو هم در نظر بگیریم، کار حقی بود.

هر چی نباشه، اگه مردی که می‌تونه جلوی رهبر فرقه شیطانی‌سمت​ و شیطان بهشتی بایسته، تو زندگی قبلی من توی جناح راستین‌منو​ می‌موند، اونا انقدر بدجور جلوی فرقه شیطانی کم نمی‌آوردن و عقب‌نشینی نمی‌کردن.

می‌خواستم با چند تا فحش آبدار دیگه‌می‌خواستم​ کار بدن کُند رو بسازم، ولی وقتی‌انتهای​ به انتهای پل خیره شدم، زبونم بند اومد.

«...»

یه مردی غیرمنتظره از اون‌وقتی​ طرف پل، جایی که عابرا‌بند​ ناپدید شده بودن، ظاهر شد.

کسی نبود‌بلند​ جز صاحب‌زدم​ مغازه نودل‌فروشی.

دلیل تعجبم از دیدنش این بود‌نمی‌کردن​ که به جای چاقوی آشپزخونه، یه شمشیر‌وقتی​ پهن بلند توی دست راستش گرفته بود.

پرسیدم:

«هوی صاحب‌مغازه، چه‌دیگه​ خبره؟ داری میری‌انتهای​ طلب‌هات رو وصول کنی؟»

صاحب‌مغازه که به نظر می‌رسید بالای‌ذهن​ چهل سال داشته باشه، با قیافه‌ای‌انحراف​ خونسرد به رهبر فرقه گدایان خیره شد.

«نه، رهبر فرقه.»

رهبر فرقه‌نمی‌کردن​ گدایان هم با‌فحش​ تعجب جواب داد:

«قضیه چیه؟»

صاحب مغازه نودل‌فروشی جواب داد:

«اومدم کمکتون کنم، رهبر فرقه.»

«مگه بازنشسته نشده بودی؟»

صاحب‌مغازه با لبخند گفت:

«...باید به‌بلند​ رهبر فرقه‌زدم​ کمک کنم.»

با اینکه هنوز اتفاق‌نمی‌آوردن​ خاصی نیفتاده بود، ولی‌چند​ فضا بدجور قاراشمیش بود.

به بدن کُند چشم‌غره رفتم.

«چه خبره؟»

برای یه لحظه سمت دیگه‌نذارم​ پل رو چک کردم و‌سین​ دیدم اونجا هم پرنده پر نمی‌زنه.

حالا که فکرش رو می‌کنم، کسی که‌می‌خواستم​ ما رو از طرف اتحاد سرپیچی از‌انتهای​ بهشت به اینجا کشوند، همین بدن کُند بود.

اون جلوتر راه‌می‌خواستم​ افتاد و گفت داره‌دیگه​ مهارت سبکی تمرین می‌کنه.

چه وضعیت مسخره‌ای.

من هنوز قصد مردن نداشتم.

نه فقط خودم، بلکه‌نمی‌آوردن​ قصد نداشتم بذارم رهبر‌چند​ فرقه گدایان هم بمیره.

نمی‌دونستم صاحب مغازه نودل‌فروشی از کجا بو برده‌بسازم​ و خودشو رسونده، ولی اگه اینا اومدن تا‌غیرمنتظره​ رهبر فرقه گدایان رو بکشن، قطعاً آدمای معمولی نیستن.

دوباره از بدن کُند پرسیدم:

«پرسیدم چه خبره،‌داد​ گدای حروم‌زاده. دارودسته‌ذهن​ محقق رو خبر کردی؟»

بدن کُند جواب داد:

«من نکردم.»

«پس چی؟»

«من فقط بهشون گفتم که بیخیال هنرهای رزمی استادم‌گدایان​ شدم. بهشون رسوندم که این هنر رزمی‌ای نیست که‌کُند​ من بتونم یاد بگیرم. نمی‌دونم بعدش چه اتفاقی افتاد.»

به محض اینکه دیدم‌نمی‌آوردن​ صاحب مغازه نودل‌فروشی داره نزدیک‌فحش​ میشه، دستم رو بالا آوردم.

«تو، وایسا.»

«من دشمن نیستم.»

«می‌دونم، فعلاً همون‌جا بمون.»

هنوز نمی‌تونستم‌انقدر​ به صاحب‌مغازه‌نمی‌آوردن​ اعتماد کنم.

چون یه‌نمی‌کردن​ استادی بود‌چند​ که نمی‌شناختمش.

قیافه رهبر‌آبدار​ فرقه گدایان رو‌وقتی​ هم چک کردم.

درست بود که قلبش بخاطر بدن کُند لرزیده‌فرقه​ بود، ولی چون آدم باتجربه‌ای بود، چشماش رو بسته‌بدن​ بود و داشت با آرامش تنفسش رو تنظیم می‌کرد.

به نظر می‌رسید ضربه‌ای که از‌نمی‌کردن​ طرف بدن کُند خورده، اون‌قدر سنگین بوده‌وقتی​ که رنگش رو مثل گچ سفید کرده.

بدن کُند دوباره‌می‌خواستم​ تو چشمام نگاه‌آبدار​ کرد و گفت:

«من واقعاً‌آبدار​ نمی‌دونم کی‌بسازم​ داره میاد.»

«که این‌طور؟»

می‌خواستم به محض اینکه رهبر فرقه‌نمی‌کردن​ تنظیم تنفسش تموم شد و چشماش رو‌وقتی​ باز کرد، سریع از اینجا جیم بشیم.

از اونجایی که وقتی من و رهبر فرقه‌بسازم​ داشتیم روی پل گدایی می‌کردیم بدن کُند غیبش‌غیرمنتظره​ زده بود، هنوز نمی‌تونستم به حرفاش اعتماد کنم.

تازه اون موقع بود که سرم‌انتهای​ رو به سمت راست چرخوندم و‌غیرمنتظره​ طرف دیگه پل رو دید زدم.

«...»

یه مرد کور با‌نمی‌آوردن​ چشم‌بند ظاهر شد و‌چند​ آروم سرش رو تکون داد.

صدای یه غریبه که صاحبش‌فحش​ دیده نمی‌شد، وضعیت روی پل‌انتهای​ رو برای مرد کور توضیح داد:

«شمشیرزن، رهبر فرقه هائو، وسط ایستاده. بدن کُند و‌زبونم​ رهبر فرقه گدایان روی نرده پل نشستن. اون‌ورترشون، یه‌ظاهر​ شمشیرزن میانسالِ ولگرد با هویت نامعلوم یه شمشیر پهن دستشه.»

مرد کور‌بلند​ سرش رو‌زدم​ تکون داد.

«...متوجه شدم.»

یه استاد کور ظاهر شده تا یکی از سه فاجعه رو‌خیره​ بکشه، کسی که عملاً شماره یک زیر آسمانه؟ حتی با دو‌ظاهر​ تا چشم سالم خودم هم نمی‌تونستم این وضعیت رو باور کنم.

بدن کُند انگار هویت‌بسازم​ مرد کور رو می‌دونست،‌شدم​ چون با لحن آرومی گفت:

«محقق نابینا،‌بلند​ چی شده‌زدم​ تا اینجا اومدی؟»

به محض‌انقدر​ شنیدن لقبش،‌نمی‌آوردن​ آهم دراومد.

«هااا...»

با توجه به حضور سنگین مرد کور،‌خیره​ جو سنگین فضا و معنی لقبش، اون مردی‌عابرا​ بود که هم‌تراز با محقق سفیدپوش حساب می‌شد.

محقق نابینا سرش‌داد​ رو کمی کج‌ذهن​ کرد و جواب داد:

«برادر بدن کُند، من بهت‌عقب‌نشینی​ چند تا فرصت دادم، ولی‌آبدار​ هنوزم داری تلوتلو می‌خوری. مسمومش کردی؟»

بدن کُند جواب داد:

«سم از همون اول روی‌وقتی​ استاد من اثر نداره. فکر‌بند​ کنم گفتم که کار بیهوده نمی‌کنم.»

گوشه‌های لب‌بلند​ محقق نابینا‌زدم​ کمی بالا رفت.

«بهت هشدار دادم، ندادم؟ که اگه قبل از تموم شدن کار بیای سمتمون، مثل یه‌خیره​ قهرمان باهات رفتار می‌کنیم، و اگه بعد از گند زدن گیر ما بیفتی، مثل یه‌مغازه​ برده باهات رفتار می‌کنیم. امید زیادی بهت داشتم، ولی داری کار رو واسه همه خسته‌کننده می‌کنی.»

به قیافه‌نمی‌کردن​ بدن کُند‌چند​ نگاه کردم.

واقعاً، روش‌آبدار​ کار محقق‌ها‌بسازم​ نباید معمولی باشه.

تهدید که بماند، حتماً‌زدم​ انواع و اقسام حملات روانی‌گدایان​ رو هم چاشنی کار کردن.

رهبر فرقه گدایان که‌نمی‌آوردن​ چشماش رو باز کرده‌چند​ بود، به محقق نابینا گفت:

«اومدی دعوا کنی؟ مردی مثل تو نباید‌دیگه​ انقدر وقیحانه تنها اومده باشه. نظرت راجع‌بند​ به سال‌هایی که بدون نور گذروندی چیه؟»

محقق نابینا خندید.

«چطور می‌تونه خوب باشه؟ بعد از اینکه بیناییم رو از‌سین​ دست دادم، فقط می‌تونستم به تو فکر کنم. تو باید‌انگار​ بهتر از هر کسی می‌دونستی که ما دوباره همدیگه رو می‌بینیم.»

رهبر فرقه‌انقدر​ گدایان هم خندید‌عقب‌نشینی​ و جواب داد:

«این دفعه، چیزی‌می‌خواستم​ غیر از نورت‌آبدار​ رو از دست میدی.»

به نظر می‌رسید اون محققی بوده‌انتهای​ که بعد از ضربه خوردن از‌غیرمنتظره​ رهبر فرقه، چشماش رو از دست داده.

نمی‌تونستم همه چیزایی که تو گذشته اتفاق‌رهبر​ افتاده رو بدونم، ولی فهمیدم رهبر فرقه‌چشم‌غره​ گدایان بیشتر از یک بار با محقق‌ها جنگیده.

رهبر فرقه گدایان خاکِ ماتحتش‌عقب‌نشینی​ رو تکوند، بلند شد و‌آبدار​ سرش رو کمی بالا گرفت.

«شیطان بهشتی هنوز‌می‌خواستم​ نرسیده؟ از منتظر‌آبدار​ موندن حوصله‌م سر رفت.»

نتونستم جلوی خودم‌دیگه​ رو بگیرم و کنارش‌خیره​ یه آه عمیق کشیدم.

«لعنتی، چرا همین الان شیطان‌نذارم​ بهشتی؟ من باید بیشتر تمرین‌سین​ می‌کردم. چرا همین الان شیطان بهشتی؟»

یه درگیری درونی تو ذهنم‌عقب‌نشینی​ شکل گرفت، ولی اون‌قدر مسخره‌آبدار​ بود که نمی‌تونستم بلند بگم.

محقق نابینا از صاحب‌چند​ مغازه نودل‌فروشی که ورودیِ‌بسازم​ اون‌طرف پل ایستاده بود پرسید:

«تو کی هستی؟»

صاحب مغازه نودل‌فروشی جواب داد:

«خیلی وقته ندیدمت، محقق نابینا.‌عقب‌نشینی​ من پسر نالایقِ مردی هستم که‌دیگه​ تو بخش دوم لقبش رو دزدیدی.»

جا خوردم و‌می‌خواستم​ به صاحب مغازه‌آبدار​ نودل‌فروشی نگاه کردم.

«این دیگه چه صیغه‌ایه، مگه‌وقتی​ اپراست؟ چرا همه چی انقدر‌بند​ ردیف و اتوکشیده پیش میره؟»

محقق نابینا‌بلند​ خندید و‌زدم​ سر تکون داد.

«نیازی نیست بهم بگی امپراتور تیغه. من پدرت رو بخاطر اون‌دیگه​ لقب نکشتم. در واقع، اون لقب بیشتر برازنده پدرت بود. اگه‌جایی​ می‌خوای برش دار. اسمش رو یادمه. هوانگ‌بو سو بود؟ درست میگم؟»

صاحب مغازه نودل‌فروشی جواب داد:

«هوانگ‌بو سو برادر بزرگم‌بسازم​ بود که همراه پدرم کشته‌زبونم​ شد. من هوانگ‌بو وول هستم.»

«آه، که این‌طور؟»

در اون لحظه، همون‌نمی‌آوردن​ صدایی که قبلاً شنیده‌چند​ شده بود جواب داد:

«درسته.»

«مگه ما‌آبدار​ تمام بازمانده‌های خاندان‌وقتی​ هوانگ‌بو رو نکشتیم؟»

«هوانگ‌بو وول هم‌داد​ به عنوان متوفی‌ذهن​ ثبت شده. بررسی می‌کنم.»

مکالمه رو‌انقدر​ یه جمع‌بندی‌نمی‌آوردن​ سریع کردم.

پس، توی موریم فعلی، همین الانش‌آبدار​ یه مرد دیگه یه جایی بود‌شدم​ که به حق بهش می‌گفتن امپراتور تیغه.

تا جایی که من‌بسازم​ می‌دونستم، قبل از اون، امپراتور‌زبونم​ تیغه توی خاندان هوانگ‌بو بود.

به نظر می‌رسید‌داد​ خاندان هوانگ‌بو توسط جناح‌رهبر​ محقق نابینا نابود شده.

در حالی که این‌نمی‌آوردن​ مکالمه مهم، ولی نه‌چند​ چندان مهم، در جریان بود.

شخصی به مهمیِ محقق‌چند​ نابینا روی پل ظاهر شد‌وقتی​ و به ما نگاه کرد.

یه سر و گردن از محقق نابینا بلندتر‌شدم​ بود و موهای بلندش جوری وحشتناک ژولیده و‌ناپدید​ درهم‌تنیده بود که انگار با آتیش سوخته باشه.

تو یه کلمه، مردی بود با‌ذهن​ موهای دیوانه‌وار و آشفته، ولی لباسش به‌بره​ اندازه محقق نابینا مرتب و محترمانه بود.

حتی از دور هم شبیه مردی بود که عقل درست‌آبدار​ و حسابی نداره، و فقط از نگاهش که از بین‌غیرمنتظره​ تارهای مو معلوم بود، سخت می‌شد تشخیص داد آدمه یا حیوون.

«...»

نمی‌دونم این اصطلاح مناسبه یا نه، ولی با یه‌زبونم​ نگاه می‌تونستم بگم از اون دسته حروم‌زاده‌های دیوونه‌ست که معمولاً‌کسی​ اول آدما رو تیکه پاره می‌کنن و بعد سوال می‌پرسن.

«حروم‌زاده لعنتی، پس خودشه.»

با این حال،‌بدجور​ به نظر می‌رسید‌نمی‌کردن​ بلد بود لبخند بزنه.

با قیافه‌ای راضی، انگار که‌فحش​ رفیق فابریکش رو دیده، اون مرد‌خیره​ با رهبر فرقه گدایان صحبت کرد.

«گدا، خیلی‌آبدار​ وقت بود‌بسازم​ ندیده بودمت.»

رهبر فرقه گدایان هم‌زدم​ پوزخندی زد و با‌فرقه​ قیافه‌ای راضی سر تکان داد.

«خوبه که‌انقدر​ این‌طوری دوباره دور‌عقب‌نشینی​ هم جمع شدیم.»

راستش نمی‌خواستم بزنم تو ذوقشون،‌فحش​ ولی دلم می‌خواست یقه رهبر فرقه‌خیره​ گدایان رو بگیرم و ازش بپرسم.

آخه چرا‌آبدار​ از دیدن‌بسازم​ اون مرتیکه خوشحاله؟

محقق ژولیده‌بلند​ با موهای زرشکی‌نذارم​ به حرف آمد.

«حالت چطوره؟ تمریناتت پیشرفتی داشته؟»

«به روش خودم سخت‌چند​ تلاش کردم، ولی نمی‌دونم شماها‌وقتی​ رو راضی می‌کنه یا نه.»

«شکسته‌نفسی نکن...»

رهبر فرقه‌بلند​ و مرد‌زدم​ ژولیده همزمان خندیدند.

تو همون لحظه،‌بدجور​ چشم تو چشم‌نمی‌کردن​ اون دیوونه شدم.

انگار با یه حیوان وحشی‌فحش​ که روی دو پا ایستاده‌انتهای​ چشم تو چشم شده بودم.

محقق ژولیده‌آبدار​ لبخندی زد‌بسازم​ و ازم پرسید.

«هوی جوجه، تو کی‌زدم​ هستی که شمشیر چوبی‌فرقه​ ارشد هو رو حمل می‌کنی؟»

قبل از اینکه بتونم جواب بدم،‌نمی‌کردن​ همون صدایی که داشت اوضاع رو‌بسازم​ توضیح می‌داد به جای من جواب داد.

«اون مرد‌نمی‌کردن​ لی زاهاست،‌چند​ رهبر فرقه هائو.»

محقق ژولیده جواب داد.

«از تو نپرسیدم.‌داد​ دهنت رو ببند. قبل‌رهبر​ از اینکه جرت بدم.»

«...»

اون محقق حروم‌زاده‌می‌خواستم​ رو کرد به‌آبدار​ من و گفت.

«پس تو همون لی‌بسازم​ زاهای معروفی. از مرد خاندان‌زبونم​ بک زیاد در موردت شنیدم.»

به نشانه احترام مشتم رو گره‌ذهن​ کردم سمت محقق دیوانه‌ای که فشار و‌بره​ ابهتی کاملاً متفاوت از رهبر فرقه داشت.

«از دیدارتون خوشبختم. به نظر میاد ارشد شیطان‌چند​ بهشتی دچار سوءتفاهم شدن. من مونگ رانگ هستم،‌شدم​ پسر دوم خانواده مونگ باد و ابر. باعث افتخاره.»

شرمنده، شیطان شهوت.

چاره‌ای نیست؛ حریفم شیطان بهشتیه.

شیطان بهشتی اخم کرد، بعد‌نذارم​ سرش رو چرخوند و به‌سین​ یه جای خالی خیره شد.

«چی شد؟‌انقدر​ دهنت رو‌نمی‌آوردن​ جر نمی‌دم. بنال.»

«...متاسفم که اینو میگم،‌چند​ ولی اون واقعاً لی‌بسازم​ زاها، رهبر فرقه هائوست.»

«داری میگی داره مسخره‌م می‌کنه؟»

«...عذر می‌خوام.»

وقتی محقق ژولیده، یا همون شیطان بهشتی،‌می‌خواستم​ با قیافه‌ای کاملاً مات‌ومبهوت بهم زل زد، قیافه‌م‌خیره​ رو جدی کردم و دهنم رو باز کردم.

«ارشد، با تمام احترام، من و رهبر فرقه هائو خیلی شبیه همیم. تو برکه عقاب‌اومد​ سفید و هر جای دیگه‌ای که میرم، اغلب منو با دوقلوم اشتباه می‌گیرن. چیزی که‌دیدنش​ باید بدونید اینه که رهبر فرقه هائو آدم خیلی بی‌ادبیه. یه حروم‌زاده بی‌چاک‌ودهنه. ولی من نیستم.»

تو این لحظه، حتی بدن کُند‌انتهای​ و رهبر فرقه گدایان هم با قیافه‌هایی‌طرف​ که انگار برق گرفته‌شون بهم زل زدن.

«...»

«...»

نمی‌دونم چرا، ولی جای‌چند​ من، بدن کُند آب‌بسازم​ دهنش رو قورت داد.

همون موقع، صدای خنده «هه‌وقتی​ هه هه» از اون سمت پل‌اومد​ شنیده شد و یکی اومد جلو.

به محض شنیدن اون‌زدم​ خنده کوتاه، یه آه‌فرقه​ از نهادم بلند شد.

«اه، لعنتی... بدبخت شدم.»

اگه بخوام اوضاع رو ساده‌فحش​ بگم، حکایت همون کوه پشت‌انتهای​ کوه بود و بدبختی پشت بدبختی.

محقق سفیدپوش در حالی که دست‌هاش‌انتهای​ رو پشت کمرش قلاب کرده بود و‌طرف​ شونه‌هاش از شدت خنده می‌لرزید، ظاهر شد.

محقق سفیدپوش کنار شیطان‌زدم​ بهشتی ایستاد و در حالی‌گدایان​ که بهم نگاه می‌کرد خندید.

«دیوونه، دیگه‌انقدر​ بسه. رهبر‌نمی‌آوردن​ فرقه هائو.»

شیطان بهشتی‌نمی‌کردن​ از محقق‌چند​ سفیدپوش پرسید.

«اون مرتیکه لی زاهاست؟»

محقق سفیدپوش سر تکون داد.

«مگه بهت‌انقدر​ نگفتم؟ این بشر‌عقب‌نشینی​ کاملاً رد داده.»

تازه بعد از دیدن اینکه اون دوتا‌دیگه​ چقدر خودمونی با هم حرف می‌زنن، دوزاریم افتاد‌اومد​ که لقب کامل شیطان بهشتی، «محقق شیطان بهشتی»ـه.

با این حساب، از سمت‌وقتی​ چپ، محقق سفیدپوش، محقق شیطان‌بند​ بهشتی و محقق نابینا وایساده بودن.

با حضور سه تا‌زدم​ محقق اهل مطالعه، فضا خیلی‌گدایان​ سنگین و باکلاس شده بود.

به نظر روز خوبی‌نمی‌آوردن​ برای مردن نمی‌اومد، ولی‌چند​ چرا هوا انقدر صاف بود؟

اول، مثل یه استراتژیست‌چند​ بزرگ که پا پیش می‌ذاره‌وقتی​ برای مذاکره، پیشنهاد آتش‌بس دادم.

«...محققان عزیز و محترم، امروز روزش نیست، پس بذارید‌زبونم​ دفعه بعد بجنگیم. امروز یه کم سرم شلوغه. یه‌ظاهر​ کم هم زیادی غذا خوردم سنگینم. اصلاً جون ندارم.»

«...»

وسط حرف‌انقدر​ زدن فهمیدم که‌عقب‌نشینی​ هیچ تاثیری نداره.

نه اینکه‌نمی‌کردن​ از اون‌چند​ سه تا بترسم‌ها.

ما هم این‌دیگه​ طرف رهبر فرقه‌انتهای​ گدایان رو داریم...

به هر حال، بیشتر‌زدم​ از نوچه‌های پشت سر‌فرقه​ اون سه تا می‌ترسیدم.

شاگردان اول تا‌بدجور​ چهارم محقق سفیدپوش‌نمی‌کردن​ حتماً بینشون بودن.

نباید این کار رو‌چند​ می‌کردم، ولی یهو یاد‌بسازم​ چیل-گیوم افتادم و گفتم.

«هوی چیل-گیوم، کثافت،‌دیگه​ اگه اونجایی باید‌انتهای​ یه سلامی بکنی.»

صدای چیل-گیوم‌بلند​ از اون‌زدم​ پشت اومد.

«رهبر فرقه، خیلی وقت گذشته.»

سر تکون دادم.

«آره. خوشحالم می‌بینمت.»

«تو برادرهای ارشد منو کشتی؟»

«کی همچین‌انقدر​ چرتی بهت‌نمی‌آوردن​ گفته؟ شایعه‌ست.»

«از استادم شنیدم.»

«تایید شد.»

از هر طرف‌داد​ که نگاه می‌کردم، اوضاع‌رهبر​ به ضرر ما بود.

داشتم با چرت و پرت‌عقب‌نشینی​ گفتن وقت می‌خریدم تا رهبر‌آبدار​ فرقه گدایان نفسش رو تازه کنه.

اگه رهبر فرقه با شیطان بهشتی می‌جنگید،‌دیگه​ و من با محقق سفیدپوش سرشاخ می‌شدم،‌بند​ بدن کُند باید محقق نابینا رو حریف می‌شد.

و صاحب مغازه نودل‌بسازم​ هم باید جلوی اون همه‌زبونم​ نوچه پشت سر محقق‌ها وایمیستاد.

هرچی به مغزم فشار‌زدم​ آوردم، دیدم این ترکیبی نیست‌گدایان​ که بتونیم توش برنده بشیم.

تهش فقط رهبر فرقه گدایان‌عقب‌نشینی​ زنده می‌موند و بعد همه‌آبدار​ بازمانده‌های طرف شیطان بهشتی می‌ریختن سرش.

زور بازو تو تعداده.

محقق سفیدپوش‌آبدار​ به بدن‌بسازم​ کُند نگاه کرد.

«بدن کُند، هنوز تصمیم نگرفتی؟»

چشم‌غره‌ای به محقق سفیدپوش رفتم.

این مرتیکه تو اون غار به اندازه کافی تنبیه‌وقتی​ نشد؟ چرا انقدر پرروئه؟ نکنه می‌خواد همین الان تبدیل‌جایی​ بشه به امپراتور شیطانی؟ هزار تا فکر از سرم گذشت.

محقق سفیدپوش‌آبدار​ شروع کرد به‌وقتی​ مخ‌زنیِ بدن کُند.

«ببین بدن کُند، ما کی سعی کردیم با زور تو رو مطیع کنیم؟ همه‌ش دست خودته. جایگاه یه محقق برابره. فقط اگه اراده‌ت رو‌پشمم​ قوی کنی می‌تونی بهش برسی. اگه همین‌طور منتظر فرصت بمونی، هیچی نمی‌شی. جایگاه محقق رو از دست میدی، جایگاه رهبر بعدی فرقه رو هم‌قبلی​ از دست میدی. یا همه چیز رو بدست بیار یا همه چیز رو بباز. انقدر گفتم زبونم مو درآورد، ولی هنوزم داری فقط نگاه می‌کنی؟»

دهنم رو‌انقدر​ گرد کردم‌نمی‌آوردن​ و گفتم.

«اوه... داداش بدن کُند.»

«...»

«بهت وعده جایگاه "محقق گدا"‌نذارم​ رو دادن؟ فوق‌العاده‌ست. مبارکه کثافت. نونت‌سمت​ تو روغنه. گدا میشه محقق. ارشد؟»

رهبر فرقه‌انقدر​ گدایان بهم‌نمی‌آوردن​ نگاه کرد.

«بله؟»

«یه ببر بزرگ کردی. اونم یه توله ببر خائن.‌زبونم​ باید از قبل بهش سواد یاد می‌دادی. اون نمک‌نشناسِ‌ظاهر​ حروم‌زاده حتی قدر یه تیکه کیک برنجی رو هم نمی‌دونه.»

رهبر فرقه گدایان‌داد​ لرزید و بعد‌ذهن​ به بدن کُند گفت.

«شاگرد من.»

بدن کُند‌نمی‌کردن​ با قیافه‌ای‌چند​ خشک جواب داد.

«بله.»

رهبر فرقه‌بلند​ گدایان با‌زدم​ لحنی آروم گفت.

«منم همیشه حق باهام نیست. اگه اراده‌ای که تو دلت داری با اراده محقق‌ها یکیه، برو اون‌زبونم​ طرف و بجنگ. برای یه استاد شرم‌آوره که شاگرد بالغش رو مجبور کنه. تو هم زندگی خودت‌دیدنش​ رو بکن. در عوض، بذار اونی که زنده می‌مونه مراقب فرقه گدایان باشه. می‌تونی قول بدی، مگه نه؟»

به محض شنیدن پیشنهاد‌چند​ بزرگ‌منشانه رهبر فرقه گدایان،‌بسازم​ مو به تنم سیخ شد.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، حتی اون‌انتهای​ شاگرد ناخلف هم یه جورایی شوکه‌غیرمنتظره​ شده بود و نمی‌تونست جوابی بده.

رهبر فرقه گدایان‌داد​ به صاحب مغازه‌ذهن​ نودل نگاه کرد.

«و تو، صاحب مغازه.»

«بله، ارشد.»

«تقریباً می‌دونم چقدر مهارت داری. ولی تو این مکان،‌زبونم​ احتمال مردن زیاده. همین الان محاصره رو بشکن و ایم‌کسی​ سو-بک رو از وضعیت من باخبر کن. برو، همین الان.»

صاحب مغازه نودل دو سه‌نذارم​ قدم عقب رفت، بعد مهارت سبکی‌ش‌سمت​ رو آزاد کرد و غیب شد.

محقق سفیدپوش دستش رو‌نمی‌آوردن​ گذاشت رو پیشونیش و رفتن‌فحش​ صاحب مغازه رو تماشا کرد.

«واو، خیلی سریعه.»

حتی تو این وضعیت‌بسازم​ هم محقق سفیدپوش داشت‌شدم​ مهارت سبکی رو تحسین می‌کرد.

پوزخندی زد و گفت.

«با این‌انقدر​ حال، شکستن‌نمی‌آوردن​ محاصره کار سختیه.»

از محقق سفیدپوش درباره انقلاب‌فحش​ هزار ساله‌ای که تو غار‌انتهای​ ازش حرف زده بود پرسیدم.

«رفیق محقق سفیدپوش،‌دیگه​ طرح انقلابیمون دود‌انتهای​ شد رفت هوا؟»

محقق سفیدپوش نگاهم کرد.

«البته که نه. اون طرح بیهوده رفیق لی زاها حتی اگه فقط‌بسازم​ یک نفرمون زنده بمونه هم می‌تونه پیش بره. تو می‌تونی انجامش بدی،‌ناپدید​ یا منم به همون خوبی می‌تونم. بذار بازمانده ادامه‌ش بده. نظرت چیه؟»

محقق سفیدپوش یه‌می‌خواستم​ انگشتش رو سمت‌آبدار​ آسمون گرفت و گفت.

«رویاها به حقیقت می‌پیوندن.»

«عجب مرتیکه نفرت‌انگیزی‌داد​ هستی. دلم می‌خواد‌ذهن​ تیکه تیکه‌ت کنم.»

محقق سفیدپوش‌انقدر​ لبخندی زد و‌عقب‌نشینی​ بهم نگاه کرد.

«با مهارت‌های فعلیت، هنوز غیرممکنه.»

رهبر فرقه گدایان وسط‌بسازم​ پل ایستاد، رو کرد به‌زبونم​ محقق‌ها و به من گفت.

«رهبر فرقه جوان، تو هم باید‌ذهن​ امروز فرار کنی. بعداً چیزهای بیشتری هست‌بره​ که باید باهاشون بجنگی و مدیریتشون کنی.»

مات و مبهوت‌بدجور​ به پشت رهبر‌نمی‌کردن​ فرقه گدایان خیره شدم.

نه، به جای پشتش، چشمم به موهای‌دیگه​ سفید پشت سرش افتاد که بخاطر چند‌بند​ روز حموم نرفتن، از چربی برق می‌زد.

با دیدن اون‌دیگه​ موهای سفید، یاد‌انتهای​ پدربزرگ خدابیامرزم افتادم.

از همون اولشم، من‌زدم​ آدمی بودم که هیچ‌وقت‌فرقه​ به حرف پدربزرگم گوش نمی‌دادم.

«نمی‌تونم این کار رو بکنم.»

ناولها | novelha.net