چپتر 235: کوه پشت کوه، باز هم کوهی دیگر
0واقعاً لازم نیستمیخواستم با یه احمقآبدار با ملایمت حرف بزنی.
نیازی نیست از ضربالمثلهای باستانی بهانتهای عنوان استعاره استفاده کنی و ردیف کردنطرف تکتک ایراداتشون برای سرزنش کردنشون هم بیفایدهست.
برای یه احمق،داد بهترین کار اینه کهرهبر تو صورتش بگی احمق.
ولی بایدانقدر خیلی شمردهنمیآوردن و واضح بگی.
که تو یه احمقی.
اگه از اون دسته آدمایی بودن کهخیره چیزی حالیشون میشد و میتونستن خودشون روجایی اصلاح کنن، از همون اول احمق نمیشدن.
تازه، من عمداً بلند داد زدمذهن تا نذارم ذهن رهبر فرقه گدایانانحراف (سین گه) به سمت انحراف چی بره.
چشمغره رفتن یه احمق مثلعقبنشینی بدن کُند، جوری که انگار میخواددیگه منو بکشه، پشمم هم حساب نمیشد.
برای محافظت ازمیخواستم رهبر فرقه، اول بایددیگه از قلبش محافظت کرد.
این کار درستی بود که برای رهبرخیره فرقه انجام دادم، و اگه کل موریمجایی رو هم در نظر بگیریم، کار حقی بود.
هر چی نباشه، اگه مردی که میتونه جلوی رهبر فرقه شیطانیسمت و شیطان بهشتی بایسته، تو زندگی قبلی من توی جناح راستینمنو میموند، اونا انقدر بدجور جلوی فرقه شیطانی کم نمیآوردن و عقبنشینی نمیکردن.
میخواستم با چند تا فحش آبدار دیگهمیخواستم کار بدن کُند رو بسازم، ولی وقتیانتهای به انتهای پل خیره شدم، زبونم بند اومد.
«...»
یه مردی غیرمنتظره از اونوقتی طرف پل، جایی که عابرابند ناپدید شده بودن، ظاهر شد.
کسی نبودبلند جز صاحبزدم مغازه نودلفروشی.
دلیل تعجبم از دیدنش این بودنمیکردن که به جای چاقوی آشپزخونه، یه شمشیروقتی پهن بلند توی دست راستش گرفته بود.
پرسیدم:
«هوی صاحبمغازه، چهدیگه خبره؟ داری میریانتهای طلبهات رو وصول کنی؟»
صاحبمغازه که به نظر میرسید بالایذهن چهل سال داشته باشه، با قیافهایانحراف خونسرد به رهبر فرقه گدایان خیره شد.
«نه، رهبر فرقه.»
رهبر فرقهنمیکردن گدایان هم بافحش تعجب جواب داد:
«قضیه چیه؟»
صاحب مغازه نودلفروشی جواب داد:
«اومدم کمکتون کنم، رهبر فرقه.»
«مگه بازنشسته نشده بودی؟»
صاحبمغازه با لبخند گفت:
«...باید بهبلند رهبر فرقهزدم کمک کنم.»
با اینکه هنوز اتفاقنمیآوردن خاصی نیفتاده بود، ولیچند فضا بدجور قاراشمیش بود.
به بدن کُند چشمغره رفتم.
«چه خبره؟»
برای یه لحظه سمت دیگهنذارم پل رو چک کردم وسین دیدم اونجا هم پرنده پر نمیزنه.
حالا که فکرش رو میکنم، کسی کهمیخواستم ما رو از طرف اتحاد سرپیچی ازانتهای بهشت به اینجا کشوند، همین بدن کُند بود.
اون جلوتر راهمیخواستم افتاد و گفت دارهدیگه مهارت سبکی تمرین میکنه.
چه وضعیت مسخرهای.
من هنوز قصد مردن نداشتم.
نه فقط خودم، بلکهنمیآوردن قصد نداشتم بذارم رهبرچند فرقه گدایان هم بمیره.
نمیدونستم صاحب مغازه نودلفروشی از کجا بو بردهبسازم و خودشو رسونده، ولی اگه اینا اومدن تاغیرمنتظره رهبر فرقه گدایان رو بکشن، قطعاً آدمای معمولی نیستن.
دوباره از بدن کُند پرسیدم:
«پرسیدم چه خبره،داد گدای حرومزاده. دارودستهذهن محقق رو خبر کردی؟»
بدن کُند جواب داد:
«من نکردم.»
«پس چی؟»
«من فقط بهشون گفتم که بیخیال هنرهای رزمی استادمگدایان شدم. بهشون رسوندم که این هنر رزمیای نیست کهکُند من بتونم یاد بگیرم. نمیدونم بعدش چه اتفاقی افتاد.»
به محض اینکه دیدمنمیآوردن صاحب مغازه نودلفروشی داره نزدیکفحش میشه، دستم رو بالا آوردم.
«تو، وایسا.»
«من دشمن نیستم.»
«میدونم، فعلاً همونجا بمون.»
هنوز نمیتونستمانقدر به صاحبمغازهنمیآوردن اعتماد کنم.
چون یهنمیکردن استادی بودچند که نمیشناختمش.
قیافه رهبرآبدار فرقه گدایان رووقتی هم چک کردم.
درست بود که قلبش بخاطر بدن کُند لرزیدهفرقه بود، ولی چون آدم باتجربهای بود، چشماش رو بستهبدن بود و داشت با آرامش تنفسش رو تنظیم میکرد.
به نظر میرسید ضربهای که ازنمیکردن طرف بدن کُند خورده، اونقدر سنگین بودهوقتی که رنگش رو مثل گچ سفید کرده.
بدن کُند دوبارهمیخواستم تو چشمام نگاهآبدار کرد و گفت:
«من واقعاًآبدار نمیدونم کیبسازم داره میاد.»
«که اینطور؟»
میخواستم به محض اینکه رهبر فرقهنمیکردن تنظیم تنفسش تموم شد و چشماش رووقتی باز کرد، سریع از اینجا جیم بشیم.
از اونجایی که وقتی من و رهبر فرقهبسازم داشتیم روی پل گدایی میکردیم بدن کُند غیبشغیرمنتظره زده بود، هنوز نمیتونستم به حرفاش اعتماد کنم.
تازه اون موقع بود که سرمانتهای رو به سمت راست چرخوندم وغیرمنتظره طرف دیگه پل رو دید زدم.
«...»
یه مرد کور بانمیآوردن چشمبند ظاهر شد وچند آروم سرش رو تکون داد.
صدای یه غریبه که صاحبشفحش دیده نمیشد، وضعیت روی پلانتهای رو برای مرد کور توضیح داد:
«شمشیرزن، رهبر فرقه هائو، وسط ایستاده. بدن کُند وزبونم رهبر فرقه گدایان روی نرده پل نشستن. اونورترشون، یهظاهر شمشیرزن میانسالِ ولگرد با هویت نامعلوم یه شمشیر پهن دستشه.»
مرد کوربلند سرش روزدم تکون داد.
«...متوجه شدم.»
یه استاد کور ظاهر شده تا یکی از سه فاجعه روخیره بکشه، کسی که عملاً شماره یک زیر آسمانه؟ حتی با دوظاهر تا چشم سالم خودم هم نمیتونستم این وضعیت رو باور کنم.
بدن کُند انگار هویتبسازم مرد کور رو میدونست،شدم چون با لحن آرومی گفت:
«محقق نابینا،بلند چی شدهزدم تا اینجا اومدی؟»
به محضانقدر شنیدن لقبش،نمیآوردن آهم دراومد.
«هااا...»
با توجه به حضور سنگین مرد کور،خیره جو سنگین فضا و معنی لقبش، اون مردیعابرا بود که همتراز با محقق سفیدپوش حساب میشد.
محقق نابینا سرشداد رو کمی کجذهن کرد و جواب داد:
«برادر بدن کُند، من بهتعقبنشینی چند تا فرصت دادم، ولیآبدار هنوزم داری تلوتلو میخوری. مسمومش کردی؟»
بدن کُند جواب داد:
«سم از همون اول رویوقتی استاد من اثر نداره. فکربند کنم گفتم که کار بیهوده نمیکنم.»
گوشههای لببلند محقق نابینازدم کمی بالا رفت.
«بهت هشدار دادم، ندادم؟ که اگه قبل از تموم شدن کار بیای سمتمون، مثل یهخیره قهرمان باهات رفتار میکنیم، و اگه بعد از گند زدن گیر ما بیفتی، مثل یهمغازه برده باهات رفتار میکنیم. امید زیادی بهت داشتم، ولی داری کار رو واسه همه خستهکننده میکنی.»
به قیافهنمیکردن بدن کُندچند نگاه کردم.
واقعاً، روشآبدار کار محققهابسازم نباید معمولی باشه.
تهدید که بماند، حتماًزدم انواع و اقسام حملات روانیگدایان رو هم چاشنی کار کردن.
رهبر فرقه گدایان کهنمیآوردن چشماش رو باز کردهچند بود، به محقق نابینا گفت:
«اومدی دعوا کنی؟ مردی مثل تو نبایددیگه انقدر وقیحانه تنها اومده باشه. نظرت راجعبند به سالهایی که بدون نور گذروندی چیه؟»
محقق نابینا خندید.
«چطور میتونه خوب باشه؟ بعد از اینکه بیناییم رو ازسین دست دادم، فقط میتونستم به تو فکر کنم. تو بایدانگار بهتر از هر کسی میدونستی که ما دوباره همدیگه رو میبینیم.»
رهبر فرقهانقدر گدایان هم خندیدعقبنشینی و جواب داد:
«این دفعه، چیزیمیخواستم غیر از نورتآبدار رو از دست میدی.»
به نظر میرسید اون محققی بودهانتهای که بعد از ضربه خوردن ازغیرمنتظره رهبر فرقه، چشماش رو از دست داده.
نمیتونستم همه چیزایی که تو گذشته اتفاقرهبر افتاده رو بدونم، ولی فهمیدم رهبر فرقهچشمغره گدایان بیشتر از یک بار با محققها جنگیده.
رهبر فرقه گدایان خاکِ ماتحتشعقبنشینی رو تکوند، بلند شد وآبدار سرش رو کمی بالا گرفت.
«شیطان بهشتی هنوزمیخواستم نرسیده؟ از منتظرآبدار موندن حوصلهم سر رفت.»
نتونستم جلوی خودمدیگه رو بگیرم و کنارشخیره یه آه عمیق کشیدم.
«لعنتی، چرا همین الان شیطاننذارم بهشتی؟ من باید بیشتر تمرینسین میکردم. چرا همین الان شیطان بهشتی؟»
یه درگیری درونی تو ذهنمعقبنشینی شکل گرفت، ولی اونقدر مسخرهآبدار بود که نمیتونستم بلند بگم.
محقق نابینا از صاحبچند مغازه نودلفروشی که ورودیِبسازم اونطرف پل ایستاده بود پرسید:
«تو کی هستی؟»
صاحب مغازه نودلفروشی جواب داد:
«خیلی وقته ندیدمت، محقق نابینا.عقبنشینی من پسر نالایقِ مردی هستم کهدیگه تو بخش دوم لقبش رو دزدیدی.»
جا خوردم ومیخواستم به صاحب مغازهآبدار نودلفروشی نگاه کردم.
«این دیگه چه صیغهایه، مگهوقتی اپراست؟ چرا همه چی انقدربند ردیف و اتوکشیده پیش میره؟»
محقق نابینابلند خندید وزدم سر تکون داد.
«نیازی نیست بهم بگی امپراتور تیغه. من پدرت رو بخاطر اوندیگه لقب نکشتم. در واقع، اون لقب بیشتر برازنده پدرت بود. اگهجایی میخوای برش دار. اسمش رو یادمه. هوانگبو سو بود؟ درست میگم؟»
صاحب مغازه نودلفروشی جواب داد:
«هوانگبو سو برادر بزرگمبسازم بود که همراه پدرم کشتهزبونم شد. من هوانگبو وول هستم.»
«آه، که اینطور؟»
در اون لحظه، هموننمیآوردن صدایی که قبلاً شنیدهچند شده بود جواب داد:
«درسته.»
«مگه ماآبدار تمام بازماندههای خاندانوقتی هوانگبو رو نکشتیم؟»
«هوانگبو وول همداد به عنوان متوفیذهن ثبت شده. بررسی میکنم.»
مکالمه روانقدر یه جمعبندینمیآوردن سریع کردم.
پس، توی موریم فعلی، همین الانشآبدار یه مرد دیگه یه جایی بودشدم که به حق بهش میگفتن امپراتور تیغه.
تا جایی که منبسازم میدونستم، قبل از اون، امپراتورزبونم تیغه توی خاندان هوانگبو بود.
به نظر میرسیدداد خاندان هوانگبو توسط جناحرهبر محقق نابینا نابود شده.
در حالی که ایننمیآوردن مکالمه مهم، ولی نهچند چندان مهم، در جریان بود.
شخصی به مهمیِ محققچند نابینا روی پل ظاهر شدوقتی و به ما نگاه کرد.
یه سر و گردن از محقق نابینا بلندترشدم بود و موهای بلندش جوری وحشتناک ژولیده وناپدید درهمتنیده بود که انگار با آتیش سوخته باشه.
تو یه کلمه، مردی بود باذهن موهای دیوانهوار و آشفته، ولی لباسش بهبره اندازه محقق نابینا مرتب و محترمانه بود.
حتی از دور هم شبیه مردی بود که عقل درستآبدار و حسابی نداره، و فقط از نگاهش که از بینغیرمنتظره تارهای مو معلوم بود، سخت میشد تشخیص داد آدمه یا حیوون.
«...»
نمیدونم این اصطلاح مناسبه یا نه، ولی با یهزبونم نگاه میتونستم بگم از اون دسته حرومزادههای دیوونهست که معمولاًکسی اول آدما رو تیکه پاره میکنن و بعد سوال میپرسن.
«حرومزاده لعنتی، پس خودشه.»
با این حال،بدجور به نظر میرسیدنمیکردن بلد بود لبخند بزنه.
با قیافهای راضی، انگار کهفحش رفیق فابریکش رو دیده، اون مردخیره با رهبر فرقه گدایان صحبت کرد.
«گدا، خیلیآبدار وقت بودبسازم ندیده بودمت.»
رهبر فرقه گدایان همزدم پوزخندی زد و بافرقه قیافهای راضی سر تکان داد.
«خوبه کهانقدر اینطوری دوباره دورعقبنشینی هم جمع شدیم.»
راستش نمیخواستم بزنم تو ذوقشون،فحش ولی دلم میخواست یقه رهبر فرقهخیره گدایان رو بگیرم و ازش بپرسم.
آخه چراآبدار از دیدنبسازم اون مرتیکه خوشحاله؟
محقق ژولیدهبلند با موهای زرشکینذارم به حرف آمد.
«حالت چطوره؟ تمریناتت پیشرفتی داشته؟»
«به روش خودم سختچند تلاش کردم، ولی نمیدونم شماهاوقتی رو راضی میکنه یا نه.»
«شکستهنفسی نکن...»
رهبر فرقهبلند و مردزدم ژولیده همزمان خندیدند.
تو همون لحظه،بدجور چشم تو چشمنمیکردن اون دیوونه شدم.
انگار با یه حیوان وحشیفحش که روی دو پا ایستادهانتهای چشم تو چشم شده بودم.
محقق ژولیدهآبدار لبخندی زدبسازم و ازم پرسید.
«هوی جوجه، تو کیزدم هستی که شمشیر چوبیفرقه ارشد هو رو حمل میکنی؟»
قبل از اینکه بتونم جواب بدم،نمیکردن همون صدایی که داشت اوضاع روبسازم توضیح میداد به جای من جواب داد.
«اون مردنمیکردن لی زاهاست،چند رهبر فرقه هائو.»
محقق ژولیده جواب داد.
«از تو نپرسیدم.داد دهنت رو ببند. قبلرهبر از اینکه جرت بدم.»
«...»
اون محقق حرومزادهمیخواستم رو کرد بهآبدار من و گفت.
«پس تو همون لیبسازم زاهای معروفی. از مرد خاندانزبونم بک زیاد در موردت شنیدم.»
به نشانه احترام مشتم رو گرهذهن کردم سمت محقق دیوانهای که فشار وبره ابهتی کاملاً متفاوت از رهبر فرقه داشت.
«از دیدارتون خوشبختم. به نظر میاد ارشد شیطانچند بهشتی دچار سوءتفاهم شدن. من مونگ رانگ هستم،شدم پسر دوم خانواده مونگ باد و ابر. باعث افتخاره.»
شرمنده، شیطان شهوت.
چارهای نیست؛ حریفم شیطان بهشتیه.
شیطان بهشتی اخم کرد، بعدنذارم سرش رو چرخوند و بهسین یه جای خالی خیره شد.
«چی شد؟انقدر دهنت رونمیآوردن جر نمیدم. بنال.»
«...متاسفم که اینو میگم،چند ولی اون واقعاً لیبسازم زاها، رهبر فرقه هائوست.»
«داری میگی داره مسخرهم میکنه؟»
«...عذر میخوام.»
وقتی محقق ژولیده، یا همون شیطان بهشتی،میخواستم با قیافهای کاملاً ماتومبهوت بهم زل زد، قیافهمخیره رو جدی کردم و دهنم رو باز کردم.
«ارشد، با تمام احترام، من و رهبر فرقه هائو خیلی شبیه همیم. تو برکه عقاباومد سفید و هر جای دیگهای که میرم، اغلب منو با دوقلوم اشتباه میگیرن. چیزی کهدیدنش باید بدونید اینه که رهبر فرقه هائو آدم خیلی بیادبیه. یه حرومزاده بیچاکودهنه. ولی من نیستم.»
تو این لحظه، حتی بدن کُندانتهای و رهبر فرقه گدایان هم با قیافههاییطرف که انگار برق گرفتهشون بهم زل زدن.
«...»
«...»
نمیدونم چرا، ولی جایچند من، بدن کُند آببسازم دهنش رو قورت داد.
همون موقع، صدای خنده «ههوقتی هه هه» از اون سمت پلاومد شنیده شد و یکی اومد جلو.
به محض شنیدن اونزدم خنده کوتاه، یه آهفرقه از نهادم بلند شد.
«اه، لعنتی... بدبخت شدم.»
اگه بخوام اوضاع رو سادهفحش بگم، حکایت همون کوه پشتانتهای کوه بود و بدبختی پشت بدبختی.
محقق سفیدپوش در حالی که دستهاشانتهای رو پشت کمرش قلاب کرده بود وطرف شونههاش از شدت خنده میلرزید، ظاهر شد.
محقق سفیدپوش کنار شیطانزدم بهشتی ایستاد و در حالیگدایان که بهم نگاه میکرد خندید.
«دیوونه، دیگهانقدر بسه. رهبرنمیآوردن فرقه هائو.»
شیطان بهشتینمیکردن از محققچند سفیدپوش پرسید.
«اون مرتیکه لی زاهاست؟»
محقق سفیدپوش سر تکون داد.
«مگه بهتانقدر نگفتم؟ این بشرعقبنشینی کاملاً رد داده.»
تازه بعد از دیدن اینکه اون دوتادیگه چقدر خودمونی با هم حرف میزنن، دوزاریم افتاداومد که لقب کامل شیطان بهشتی، «محقق شیطان بهشتی»ـه.
با این حساب، از سمتوقتی چپ، محقق سفیدپوش، محقق شیطانبند بهشتی و محقق نابینا وایساده بودن.
با حضور سه تازدم محقق اهل مطالعه، فضا خیلیگدایان سنگین و باکلاس شده بود.
به نظر روز خوبینمیآوردن برای مردن نمیاومد، ولیچند چرا هوا انقدر صاف بود؟
اول، مثل یه استراتژیستچند بزرگ که پا پیش میذارهوقتی برای مذاکره، پیشنهاد آتشبس دادم.
«...محققان عزیز و محترم، امروز روزش نیست، پس بذاریدزبونم دفعه بعد بجنگیم. امروز یه کم سرم شلوغه. یهظاهر کم هم زیادی غذا خوردم سنگینم. اصلاً جون ندارم.»
«...»
وسط حرفانقدر زدن فهمیدم کهعقبنشینی هیچ تاثیری نداره.
نه اینکهنمیکردن از اونچند سه تا بترسمها.
ما هم ایندیگه طرف رهبر فرقهانتهای گدایان رو داریم...
به هر حال، بیشترزدم از نوچههای پشت سرفرقه اون سه تا میترسیدم.
شاگردان اول تابدجور چهارم محقق سفیدپوشنمیکردن حتماً بینشون بودن.
نباید این کار روچند میکردم، ولی یهو یادبسازم چیل-گیوم افتادم و گفتم.
«هوی چیل-گیوم، کثافت،دیگه اگه اونجایی بایدانتهای یه سلامی بکنی.»
صدای چیل-گیومبلند از اونزدم پشت اومد.
«رهبر فرقه، خیلی وقت گذشته.»
سر تکون دادم.
«آره. خوشحالم میبینمت.»
«تو برادرهای ارشد منو کشتی؟»
«کی همچینانقدر چرتی بهتنمیآوردن گفته؟ شایعهست.»
«از استادم شنیدم.»
«تایید شد.»
از هر طرفداد که نگاه میکردم، اوضاعرهبر به ضرر ما بود.
داشتم با چرت و پرتعقبنشینی گفتن وقت میخریدم تا رهبرآبدار فرقه گدایان نفسش رو تازه کنه.
اگه رهبر فرقه با شیطان بهشتی میجنگید،دیگه و من با محقق سفیدپوش سرشاخ میشدم،بند بدن کُند باید محقق نابینا رو حریف میشد.
و صاحب مغازه نودلبسازم هم باید جلوی اون همهزبونم نوچه پشت سر محققها وایمیستاد.
هرچی به مغزم فشارزدم آوردم، دیدم این ترکیبی نیستگدایان که بتونیم توش برنده بشیم.
تهش فقط رهبر فرقه گدایانعقبنشینی زنده میموند و بعد همهآبدار بازماندههای طرف شیطان بهشتی میریختن سرش.
زور بازو تو تعداده.
محقق سفیدپوشآبدار به بدنبسازم کُند نگاه کرد.
«بدن کُند، هنوز تصمیم نگرفتی؟»
چشمغرهای به محقق سفیدپوش رفتم.
این مرتیکه تو اون غار به اندازه کافی تنبیهوقتی نشد؟ چرا انقدر پرروئه؟ نکنه میخواد همین الان تبدیلجایی بشه به امپراتور شیطانی؟ هزار تا فکر از سرم گذشت.
محقق سفیدپوشآبدار شروع کرد بهوقتی مخزنیِ بدن کُند.
«ببین بدن کُند، ما کی سعی کردیم با زور تو رو مطیع کنیم؟ همهش دست خودته. جایگاه یه محقق برابره. فقط اگه ارادهت روپشمم قوی کنی میتونی بهش برسی. اگه همینطور منتظر فرصت بمونی، هیچی نمیشی. جایگاه محقق رو از دست میدی، جایگاه رهبر بعدی فرقه رو همقبلی از دست میدی. یا همه چیز رو بدست بیار یا همه چیز رو بباز. انقدر گفتم زبونم مو درآورد، ولی هنوزم داری فقط نگاه میکنی؟»
دهنم روانقدر گرد کردمنمیآوردن و گفتم.
«اوه... داداش بدن کُند.»
«...»
«بهت وعده جایگاه "محقق گدا"نذارم رو دادن؟ فوقالعادهست. مبارکه کثافت. نونتسمت تو روغنه. گدا میشه محقق. ارشد؟»
رهبر فرقهانقدر گدایان بهمنمیآوردن نگاه کرد.
«بله؟»
«یه ببر بزرگ کردی. اونم یه توله ببر خائن.زبونم باید از قبل بهش سواد یاد میدادی. اون نمکنشناسِظاهر حرومزاده حتی قدر یه تیکه کیک برنجی رو هم نمیدونه.»
رهبر فرقه گدایانداد لرزید و بعدذهن به بدن کُند گفت.
«شاگرد من.»
بدن کُندنمیکردن با قیافهایچند خشک جواب داد.
«بله.»
رهبر فرقهبلند گدایان بازدم لحنی آروم گفت.
«منم همیشه حق باهام نیست. اگه ارادهای که تو دلت داری با اراده محققها یکیه، برو اونزبونم طرف و بجنگ. برای یه استاد شرمآوره که شاگرد بالغش رو مجبور کنه. تو هم زندگی خودتدیدنش رو بکن. در عوض، بذار اونی که زنده میمونه مراقب فرقه گدایان باشه. میتونی قول بدی، مگه نه؟»
به محض شنیدن پیشنهادچند بزرگمنشانه رهبر فرقه گدایان،بسازم مو به تنم سیخ شد.
همونطور که انتظار میرفت، حتی اونانتهای شاگرد ناخلف هم یه جورایی شوکهغیرمنتظره شده بود و نمیتونست جوابی بده.
رهبر فرقه گدایانداد به صاحب مغازهذهن نودل نگاه کرد.
«و تو، صاحب مغازه.»
«بله، ارشد.»
«تقریباً میدونم چقدر مهارت داری. ولی تو این مکان،زبونم احتمال مردن زیاده. همین الان محاصره رو بشکن و ایمکسی سو-بک رو از وضعیت من باخبر کن. برو، همین الان.»
صاحب مغازه نودل دو سهنذارم قدم عقب رفت، بعد مهارت سبکیشسمت رو آزاد کرد و غیب شد.
محقق سفیدپوش دستش رونمیآوردن گذاشت رو پیشونیش و رفتنفحش صاحب مغازه رو تماشا کرد.
«واو، خیلی سریعه.»
حتی تو این وضعیتبسازم هم محقق سفیدپوش داشتشدم مهارت سبکی رو تحسین میکرد.
پوزخندی زد و گفت.
«با اینانقدر حال، شکستننمیآوردن محاصره کار سختیه.»
از محقق سفیدپوش درباره انقلابفحش هزار سالهای که تو غارانتهای ازش حرف زده بود پرسیدم.
«رفیق محقق سفیدپوش،دیگه طرح انقلابیمون دودانتهای شد رفت هوا؟»
محقق سفیدپوش نگاهم کرد.
«البته که نه. اون طرح بیهوده رفیق لی زاها حتی اگه فقطبسازم یک نفرمون زنده بمونه هم میتونه پیش بره. تو میتونی انجامش بدی،ناپدید یا منم به همون خوبی میتونم. بذار بازمانده ادامهش بده. نظرت چیه؟»
محقق سفیدپوش یهمیخواستم انگشتش رو سمتآبدار آسمون گرفت و گفت.
«رویاها به حقیقت میپیوندن.»
«عجب مرتیکه نفرتانگیزیداد هستی. دلم میخوادذهن تیکه تیکهت کنم.»
محقق سفیدپوشانقدر لبخندی زد وعقبنشینی بهم نگاه کرد.
«با مهارتهای فعلیت، هنوز غیرممکنه.»
رهبر فرقه گدایان وسطبسازم پل ایستاد، رو کرد بهزبونم محققها و به من گفت.
«رهبر فرقه جوان، تو هم بایدذهن امروز فرار کنی. بعداً چیزهای بیشتری هستبره که باید باهاشون بجنگی و مدیریتشون کنی.»
مات و مبهوتبدجور به پشت رهبرنمیکردن فرقه گدایان خیره شدم.
نه، به جای پشتش، چشمم به موهایدیگه سفید پشت سرش افتاد که بخاطر چندبند روز حموم نرفتن، از چربی برق میزد.
با دیدن اوندیگه موهای سفید، یادانتهای پدربزرگ خدابیامرزم افتادم.
از همون اولشم، منزدم آدمی بودم که هیچوقتفرقه به حرف پدربزرگم گوش نمیدادم.
«نمیتونم این کار رو بکنم.»