چپتر 293: نگاهش را دزدید
0به محض اینکه دیدم «فرمبخورد شمشیر آذرخش» نشست، با «قدمهایضربه الهی ابر نردبان» یک گام برداشتم.
انرژیای که پای آنآنجایی یک قدم گذاشتم، از کلداشتند جنگی که کردیم بیشتر بود.
در همان یک قدم، دیدم خون از بدن «محقق جوینده جان» فواره زد وحالا چشمانش داشت از حدقه در میآمد که من نزدیک شدم، ولی قبل از اینکه بفهمدمیخوام چه شده، به بدنش رسیده بودم و نقاط طب سوزنیاش را مهر و موم کردم.
تق!
درست وقتی که محقق جوینده جان سعی کرد در برابرضربه «هنر انگشت ماه رو به زوال» مقاومت کند و تکان بخورد،دوست با «هنر انگشت مرغ چوبی» روی بقیه نقاط بدنش ضربه زدم.
محقق جوینده جان را که حالا مثل یکوسیعی مرغ چوبی خشکش زده بود گرفتم، چرخاندم سمتنبود جمعیت و خطاب به دوست و دشمن داد زدم:
«... آتشبس موقت! یهمقاومت چیزی میخوام بگم. همهمرغ نگاه کنن اینجا. هوی!»
بعضیها سرشان گرم جنگ بودمیکنن و نشنیدند، ولی بقیه که حواسشانوسیعی به اینجا بود، گوش تیز کردند.
«مکتب قانونگرایی، دست نگه دارید.بخورد شما مفتخورها یا هر کوفتیضربه که صداتون میکنن هم وایسید.»
از آنجایی که همه چشمشان باز بود و دیدداشتند وسیعی داشتند، تا دیدند محقق جوینده جان در مشتنشد من است، دست از جنگ کشیدن برایشان سخت نبود.
سهسوت نشد کهزوال واحد عملیات ویژهتکان دورم حلقه زد.
نیروهای مکتب قانونگرایی همصداتون که هنوز تعدادشان بیشترچشمشان بود، روبروی ما صف کشیدند.
یک نگاه به فرمانده واحد عملیاتمرغ ویژه، ایم سو-بک انداختم و بعدحالا رو کردم به جماعت مکتب قانونگرایی.
«رئیستون الان اسیر منه. اگه به جنگیدن ادامه بدید، چارهایدیدند ندارم جز اینکه بکشمش. اگه رئیس بمیره، یعنی شکست مکتبعملیات قانونگرایی. حالا که دارم با آرامش حرف میزنم خوب گوش کنید.»
یکی ازماه اعضای مکتبمقاومت قانونگرایی گفت:
«رهبر فرقهمفتخورها هائو، بروصداتون سر اصل مطلب.»
یک پوزخند زدمکند و خطاب بهمرغ نیروهای مکتب قانونگرایی گفتم:
«همین الان به نیروهای اتحادچشمشان موریم ملحق میشید و دزداندیدند دریایی رودخانه رو نابود میکنید. میبینیدشون؟»
همینطور کهماه با دستمقاومت اشاره میکردم...
شیطان شمشیر، شیطان شهوت و شیطان شبح داشتند نیروهایی کهدید از کشتی بیرون میریختند را قتلعام میکردند، ولی هنوز بیشترسهسوت از صد سرباز از آن کشتی گنده باقی مانده بود.
از مکتبمقاومت قانونگرایی که خشکشانبخورد زده بود پرسیدم:
«حرفم خیلی سنگین بود؟»
یکم که فکر کردم دیدمکند در چنین وضعیتی، دستور باید ازبقیه طرف رئیس مکتب قانونگرایی صادر شود.
رو کردممفتخورها به محققصداتون جوینده جان:
«رفیق جوینده جان، دستور رو بده.مرغ مهم نیست تو ببری یا من،حالا اون حرومزادهها به هر حال باید بمیرن.»
یک پیرمردمیکنن از مکتبآنجایی قانونگرایی گفت:
«رئیسمون رو آزاد میکنی؟»
«نهخیر؟ تحویلش میدم به اتحادمیکنن موریم. اگه اونا آزادش کردن،دید اونوقت میتونید به رئیستون خوشآمد بگید.»
«پس ما هم اطاعت نمیکنیم.»
«پیرمرد خرفت، تو کی هستی؟ تو رئیسی؟ اگه سنت بالاست باید بتونی اوضاع رو با آرامش بسنجی. اگهنشد میخوای اول رئیستون بمیره و بعد کل مکتب قانونگرایی همینجا با خاک یکسان بشه، هر غلطی دلت میخواداسیر بکن. من دارم راه زنده موندن رو نشونتون میدم، ولی تو اصرار داری راه بدبختی رو انتخاب کنی.»
«چرا باید نابودزوال بشیم؟ ما هنوزتکان برتری عددی داریم.»
در آن لحظه، محقق جوینده جانوایسید که ساکت بود، انگار بالاخره متوجهداشتند حضور آن شخص خاص شد و گفت:
«رهبر اتحاد موریم اینجاست.»
«...!»
کل اعضای مکتبزوال قانونگرایی با قیافههای شوکهبخورد اطراف را نگاه کردند.
شاید چون هوا تاریک بود،میکنن با اینکه نزدیک بود هنوزدید نتوانسته بودند رهبر اتحاد را بشناسند.
ایم سو-بک باکند قیافهای که نشان میدادچوبی راضی نیست آه کشید.
«واحد عملیات ویژه، برگردید به مبارزه. اینجادید رو بسپارید به رهبر فرقه. اینا کساییبرایشان نیستن که بذارن رئیسشون بمیره. حرکت کنید.»
در یک چشم بهم زدن،کند واحد عملیات ویژه مکتب قانونگرایی رابقیه رها کرد و دوباره حمله کرد.
حتی ایم سو-بک هم انگارمیکنن برای پشتیبانی از واحدش رفت ووسیعی قاطی دعوای چهار شرور بزرگ شد.
یکدفعه من و محققتکان جوینده جان جلوی نیروهایروی مکتب قانونگرایی تنها ماندیم.
رهبر اتحاد چقدر به من اعتمادباز دارد؟ جوری که این کار را سپردکشیدن به من خیلی خونسرد و قاطع بود.
پس واسهماه همینه بهشمقاومت میگن رهبر اتحاد...
«یهو دورمفتخورها و برمصداتون خلوت شد.»
مسخره بود، ولی نیروهایتکان مکتب قانونگرایی شروع کردندروی به تنگ کردن حلقه محاصره.
به نیروهاییمیکنن که نزدیکآنجایی میشدند هشدار دادم.
«جدی؟ اگه اینجوری بیایدمقاومت جلو، چارهای ندارم جزمرغ اینکه رئیستون رو بکشم.»
«هنر یخ» راکوفتی به شانه محققوایسید جوینده جان تزریق کردم.
صورتش درهم رفت وتکان یک سرمای سفید از شانهاشبقیه شروع کرد به پخش شدن.
«اینجا رو ببینید.وایسید جراحت درونی داره،باز بعیده بتونه تحمل کنه.»
آن لحظه، دوزوال پیرمرد با قیافههایتکان عین هم گفتند:
«نظرتون چیه یه رئیسصداتون جدید انتخاب کنیم وچشمشان رهبر فرقه هائو رو بکشیم؟»
محقق جوینده جان،کند با صدایی لرزان بهچوبی زور توانست حرف بزند.
«... رئیسمیکنن خاندان یین-یانگ،آنجایی دیوانه شدی؟»
نوچنوچ کردم.
«این محققهای عوضیکوفتی کلاً تعطیلن. شماهاوایسید هیچ قانونی ندارید؟»
یکی از اعضایکند مکتب قانونگرایی پریدمرغ به رئیس خاندان یین-یانگ.
«رئیس خاندان یین-یانگ، عقلت رو از دستدید دادی؟ اومدی کمک کنی، حالا میخوای به رئیسسخت ما صدمه بزنی؟ میخوای دشمن مکتب قانونگرایی بشی؟»
رئیس خاندان یین-یانگ گفت:
«حالا دیگه یه شاگرد هم با ماآنجایی اینجوری گستاخانه حرف میزنه. خاندان یین-یانگ ازمشت این مبارزه میکشه کنار. ذوقمون کور شد.»
«بله، رئیس خاندان.»
یک خندهمیکنن خشک رویآنجایی لبم آمد.
«تا شنیدن رهبر اتحادمقاومت موریم اینجاست، این حرومزادههامرغ دمشون رو گذاشتن رو کولشون.»
همینطور که رئیس خاندانصداتون یین-یانگ با نیروهاش رفت، تقریباًباز یک سوم قدرتشان کم شد.
قیافه آن دو پیرمرد خاندانبخورد یین-یانگ را سپردم به ذهنمضربه و از محقق جوینده جان پرسیدم:
«اون دومیکنن تا پیرمردآنجایی محقق نیستن؟»
محقق جوینده جان جواب داد:
«با اون مهارتها؟ عمراً.»
راستش مهارتهاشون خیلی خوب بهبخورد نظر میرسید، ولی حرفش بوی غرضورزیزدم شخصی میداد، واسه همین بیخیال شدم.
سعی کردممیکنن محقق جوینده جانچشمشان را متقاعد کنم.
«ببین، اگه میخوای جونت رو ببخشم، بهتره مکتب قانونگرایی بجنبه و حتی شده یهحالا دونه دزد دریایی بیشتر بکشه. تو هنوز اونقدر دردسر درست نکردی که بشی دشمن عمومیمیخوام موریم. چرا؟ چون هنوز خون از دماغ یه نفر از اعضای واحد عملیات ویژه نیومده.»
به نظر میرسید فقط نخبههایشان را آوردهاند وچشمشان با وجود فرماندهای که در خط مقدم بود،کشیدن کسانی نبودند که به این راحتی شکست بخورند.
و راستش درست یادمتکان نمیآمد محقق جوینده جانروی قبلاً چه غلطی کرده بود.
«کینه شخصی منوایسید کم و بیش تودید همین دوئل صاف شد.»
«صاف شد؟»
«اگه فکر میکنی در حقت ظلم شده، بعداً دوباره شخصاً منو به مبارزه بطلب. الان، وظیفه یه رهبرسخت اینه که نیروهای مکتب قانونگرایی رو حفظ کنه. رهبر اتحاد ایم به نظرت پخمه میاد؟ اگه این وضعجماعت تا تهش ادامه پیدا کنه، همتون نفله میشید. سعی کن بفهمی چرا دارم این کارو میکنم. احساساتی فکر نکن.»
حرفم که تمامکند شد، محقق جویندهمرغ جان دستور داد:
«مکتب قانونگرایی، به نیروهایآنجایی اتحاد موریم ملحق بشید وداشتند دزدان دریایی رودخانه رو بکشید.»
«چی؟»
«از کیمفتخورها تا حالاصداتون حرفمو تکرار میکنم؟»
«ما... اطاعت میکنیم.»
در دلم خندیدم وقتی دیدمچشمشان نیروهای مکتب قانونگرایی شمشیرهایشان رادیدند سمت دزدان دریایی رودخانه گرفتند.
هیچوقت نمیفهممماه چرا تفرقه انداختنکند انقدر حال میدهد.
حالا مکتب قانونگرایی چارهایصداتون نداشت جز اینکه زیردستهای «شمشیرباز اول دریاچه شرقی» را بکشد.
اوضاع باید توکند هم بپیچه تامرغ بشه خر تو خر.
وقتی خرمیکنن تو خر میشه،چشمشان من حال میکنم.
و وقتی با شادی بخندی، شانس همبخورد میاد سراغت، یعنی احتمال گیر انداختن شمشیرحالا اول دریاچه شرقی خود به خود میره بالا.
آن شاگردی که مکتب قانونگرایی را رهبری میکرد انگار ازدید بودن کنار اتحاد موریم معذب بود، برای همین رفت حاشیهسهسوت میدان و شروع کرد به کشتن گروه دزدان دریایی سمت راست.
«خوبه.»
خودم یک استراحت دادم و با خیال راحت تماشاداشتند کردم که چطور چهار شرور بزرگ، اتحاد موریم ونشد مکتب قانونگرایی در یک آشوب حسابی به جان هم افتادند.
اولش چهار شرور بزرگ محاصره شده بودند و داشتندچوبی دست و پا میزدند، ولی الان ورق برگشته بودگرفتم و دزدان دریایی بودند که مثل علف درو میشدند.
محقق جوینده جان که یخ زده بود کنارمچشمشان یکم حوصلهاش سر رفته به نظر میرسید، واسه همینبرایشان بدنش را چرخاندم تا بتواند منظره را درست ببیند.
محقق جوینده جان بهم گفت:
«چرا اینهمه دردسر کشیدی؟ اگهچشمشان رهبر اتحاد ایم اینجا بود،دیدند خودش میتونست همشون رو بکشه.»
یک جوابماه سرسری بهمقاومت حرفش دادم.
«من به نظرت شبیه رهبرمیکنن فرقه شیطانیام؟ قاتلم؟ به قیافمدید میخوره مال جناح شیطانی باشم؟»
«...»
«من دیوونهام؟»
«بهت میاد باشی.»
سرم را به چپصداتون و راست تکان دادمچشمشان و یک چیزی پراندم.
حرفهایم یکم قاطی پاتی بود.
«به هرمیکنن حال، همونی شدچشمشان که قول دادیم.»
«اگه بذاریماه زنده بمونم، فکرکند کردی بیخیال میشم؟»
دستم رومفتخورها گذاشتم رو شونهمیکنن محقق جوینده جان.
«رفیق، بد نشه اینو میگم، ولیمرغ وقتی باهات جنگیدم از تمام زورمحالا استفاده نکردم. نکنه فکر کردی ازت میترسم؟»
«منم تماممیکنن زورمو نزدم، چونچشمشان دستم زخمی بود.»
«نه، منظورم این نیست. شاید عجیب باشه، ولی من هنرهای رزمی رو "دلی" یاد گرفتم. لحظاتی که قوی بودمچرخاندم رو یادمه. الان یکی از اون لحظهها نیست. قدرت رزمی من از هیچی شروع میشه، از یه حالت "پوچی"،گرم و فاصلهش تا تهِ زوری که میتونم بزنم خیلی زیاده. کلاً سه بار بوده که تو اوج قدرتم بودم.»
راستش بیشترمفتخورها بود، ولیصداتون همینجوری فاکتور گرفتم.
«...»
در حالی کهوایسید به نبرد شبانهباز نگاه میکردم، گفتم:
«کنجکاو نیستیماه بدونی؟ کی توکند قویترین حالتم بودم.»
«داری میگیمفتخورها مهارتت با احساساتتمیکنن بالا پایین میشه؟»
«دقیقاً همینطوره. سومین باری که تو قویترین حالتم بودم، وقتی بود که بامثل محقق سفیدپوش جنگیدم. قضیه رو فیصله ندادیم. تهدیدش کردم که با هم میمیریم. واقعاًمیخوام هم برنامه داشتم این کارو بکنم. محقق سفیدپوش که آدم تیزهوشیه، اول بیخیال شد.»
«...»
«دومین باری که تو اوج بودم، وقتی بود که جلوی محقق نابینا وایسادم. اون اول زیردستاش رو فرستادگرفتم جلو و خودش دنبال فرصت بود. چارهای نداشتم جز اینکه یهو یه تکنیک نهایی خلق کنم تا بتونم حریفشسرشان بشم. اینجوری بود که محقق نابینا رو زدم. آسون نبود. ولی نمیتونم بگم اون لحظه قویترین حالتِ مطلقم بود.»
«پس کی بود؟»
سرم رو کمیکند برگردوندم تا به محققچوبی جوینده جان نگاه کنم.
«... اون دخترک دورگه. داشتن تو "بخور سیاه" معاملهش میکردن. خودم بچه رو نجات دادم. یه یتیم. شش ساله. یه بچه با چشمای خوشگل. وقتیهنوز اون صحنه رو دیدم، هنرهای رزمیم یه لحظه به اوج رسید. شاید باور نکنی، ولی تو بخور سیاه، همهشون رو با یه ضربه کشتم. دعواییآرامش که اونجوری شروع شد، منو تا اینجا، تا دریاچه شرقی کشوند. چرا؟ چون اون حرومزاده ازم خسارت میخواست. راستش، تا حدودی حدس میزدم تو هم بیای.»
«معلومه که انتظارشو داشتی.»
«فکر کردی فقط انتظارشو داشتم؟ برنامه داشتم همینجا بکشمت. هیچوقت فکر نمیکردمداشتند تو یه همچین شبی، در حالی که باد رودخونه میخوره تو صورتمون،ویژه وایسم برات قصه تعریف کنم. زندگی طبق برنامه پیش نمیره. نگاه کن.»
به فرمانده واحدکند عملیات ویژه، ایممرغ سو-بک، اشاره کردم.
«چرا رهبر اتحاد یهوآنجایی باید بیاد یه همچینوسیعی جایی؟ اینم جزو برنامه نبود.»
از آهی که محققمقاومت جوینده جان کشید معلوممرغ بود اونم انتظارشو نداشت.
راستش، از اونجایی که محقق جوینده جان رئیس خاندان یین-یانگ رو هم با خودش آورده بود - کهسخت بین صد مکتب فکری سری تو سرا داره - اگه میخواستیم درست و حسابی بجنگیم خیلی طول میکشیدجماعت و تو این گیر و دار، ممکن بود چند تا از بچههای واحد عملیات ویژه زخمی یا کشته بشن.
به محقق جوینده جان گفتم:
«فکر کردی دارم دروغ میگم؟ مهارتی که الان نشون دادم اوج قدرتماست نبود. کشتن محقق نابینا اجتنابناپذیر بود. با ترکیب محقق نابینا، سفیدپوش و شیطانهنوز بهشتی، رهبر فرقه گدایان قطعاً شکست میخورد. باید هر جور شده نجاتش میدادم.»
محقق جوینده جان در سکوتکند به دزدان دریایی رودخانه کهروی داشتن جون میدادن خیره شد.
انگار کهمفتخورها یه لحظه فراموشمیکنن کرده باشه، پرسید:
«پس من نفر چندمم؟»
«تو میشی چهارم یا پنجم. چون من نسبت به سطح میانگین اون موقعمکشیدن قویتر شدم. حالا، میبرنت اتحاد موریم، یه بازجویی ریز میشی. بعد از اینکهتعدادشان یه سری اطلاعات مبهم دادی، میتونی برگردی به مکتب قانونگرایی. همینقدر برات ردیف میکنم.»
«چه مسخره.»
«مگه نمیخوای زنده بمونی؟»
محقق جوینده جان جواب داد:
«نه که نخوام زنده بمونم،چشمشان مسئله اینه که هیچ دلیلیدیدند نداره تو بهم رحم کنی.»
«حرف حساب زدی. چهارده سال دیگه دوبارهبخورد بیا سراغم مبارزه کنیم. البته اگه فرضحالا کنیم جفتمون تا اون موقع زنده باشیم.»
با شنیدن اینکوفتی حرفای غیرمنتظره، محقق جویندهآنجایی جان زیرچشمی نگاهم کرد.
«چرا چهارده سال؟»
اینجا واقعاًمیکنن یه کمآنجایی مکث کردم.
ولی همونطورماه که دلممقاومت میگفت جواب دادم.
هر چی باشه، اگهصداتون حرف دلم رو نمیزدم،چشمشان منظورم درست منتقل نمیشد.
«ببین، من اون دختر دورگه رو شاگرد خودم کردم. الان تازه شش سالشه. باید تا وقتی حداقل بیست سالش بشه و بتونه مستقل بشه هواشوموقت داشته باشم. اگه اون موقع هنوز زنده بودی، و منم زنده بودم، دوباره بیا سراغم. احتمال زیاد تا اون موقع با رهبر فرقه (کالت) میجنگم، پسصداتون شاید زنده و سالم نباشم. شاید تا اون موقع کف دستم سوراخ شده باشه یا یه دستم قطع شده باشه. ولی بازم مبارزهت رو قبول میکنم.»
«...»
«راستش، اصلاً قصد نداشتم شاگرد بگیرم. ولیبخورد بچهای بود که جایی رو نداشت بره.حالا چارهای نداشتم جز اینکه بشم استاد سومش.»
«چرا استاد سوم؟»
با چونهمقاومت به سمتتکان دریاچه اشاره کردم.
«اون سه تای دیگه اونجان،چشمشان دارن قیامت به پا میکنن. نگاهمشت کن، چه گندی زدن به همهچی.»
«منظورت اینهماه که چهارمقاومت تا استاد داره؟»
به شیطان شهوت نگاه کردم که انگار داشت توباز هوا پرواز میکرد و میجنگید، و شیطان شبح روسخت هم دیدم که از پشت هوای شیطان شمشیر رو داشت.
شیطان شمشیر هم طبق معمول داشت باچوبی نهایت بیرحمی حریفاش رو سلاخی میکرد و بازده هر چرخش شمشیرش، اعضای بدنشون رو قطع میکرد.
«اگه یه یتیمِ آواره رو پناه دادی، باید سعی کنی دوباره همون غم رو تو دلش نذاری. حتی اگه با رهبر فرقه هم بجنگیم، یکی از ما چهارکشیدند نفر قرار گذاشته که از قبل دور بمونه. گور بابای راه و رسم موریم، این راه و رسمِ آدم بودنه. برخلاف قبل، قصد ندارم الکی بمیرم. چون قصد ندارمگفت الکی ریق رحمت رو سر بکشم، تبدیل شدم به آدمی که قبل از کشتن حتی یه حرومزادهای مثل تو هم دو بار فکر میکنه. برای منم کار آسونی نیست.»
محقق جوینده جان انگارمقاومت که پاهاش خالی کردهمرغ باشه، ولو شد رو زمین.
دست به سینه ازش پرسیدم:
«هوی.»
«...»
«تو مکتب قانونگرایی، قانونی ندارید که بگه اگه دوچوبی بار پشت سر هم باختی، باید به حریفت احترامگرفتم بذاری یا بهش بگی داداش بزرگتر یا یه همچین چیزی؟»
«کجای دنیامفتخورها همچین قانونصداتون مسخرهای هست؟»
به محققمقاومت جوینده جانتکان چشمغره رفتم.
«قوانینتون خیلیمیکنن کامل نیست.آنجایی چقدر شلخته.»
محقق جویندهماه جان که وارفتهکند بود، آهی کشید.
«اگه میخوای بهم رحم کنی،میکنن پس همین الان بذار برم.دید نذار کِشونکِشون ببرنم اتحاد موریم.»
پوزخندی بهش زدم.
«بدبخت. ببین رئیس خاندان یین-یانگ داره چه غلطی میکنه. اگهدیدند بیگناه باشی، خودِ اتحاد موریم باهات راه میاد. بهتره توعملیات حبس حالت جا بیاد و صحیح و سالم برگردی مکتب قانونگرایی.»
محقق جوینده جانزوال بعد از یهتکان فکر عمیق ازم پرسید:
«چرا هیمفتخورها به منصداتون میگی رفیق؟»
چمباتمه زدممقاومت و توتکان چشماش نگاه کردم.
«اگه یه مرد دیگهآنجایی مثل امپراتور اول چینوسیعی پیدا بشه چیکار میکنی؟»
«محققها تمامماه زورشون رو میزننکند تا ترورش کنن.»
سرم رو کمی تکون دادم.
«احتمالاً منم دقیقاً همونجاتکان کنارشون خواهم بود. شاید مسیرمونبقیه فرق کنه، ولی مقصدمون یکیه.»
محقق جوینده جان بعدآنجایی از اینکه مدتی طولانیوسیعی بهم خیره شد، گفت:
«حالا فکر کنم فهمیدممقاومت چرا اون مرد بیرحمِمرغ خاندان بک تو رو نکشت.»
سرم رومفتخورها به نشونهصداتون نفی تکون دادم.
«باید اطلاعاتت رو درست کنی. اون منو نکشت چون دلش نمیخواست،زدم بلکه نتونست منو بکشه. جوینده جان، من آدم سادهای نیستم. نهدشمن برای تو، نه برای محقق سفیدپوش، و نه برای محقق شیطان بهشتی.»
«با این حال، به نظر میاد نتونی شمشیر اول دریاچه شرقیمشت رو به این راحتیا بگیری. من پیغام فرستادم که نیروها رو یکیحلقه کنیم، ولی نتونستم ببینمش. اون مردیه که قصد نداره خودشو نشون بده.»
«لازم نیست خیلی نگران شمشیر اول دریاچه شرقی باشی. برنامه دارم اول تمام زیردستاش رو بکشم، درست مثل امروز. بعدش اون قایم میشه و با پول قاتلموقت اجیر میکنه، نه؟ اونوقت من تمام قاتلها رو هم میکشم. انقدر میکشم تا آبهای دریاچه شرقی شفاف و زلال بشه. تکتک حرومزادههایی که تو دریاچه شرقی موندنمیکنن و پیرو شمشیر اول دریاچه شرقی هستن رو میکشم. یه شب، برنامه دارم تمام زیردستام، رفقام، اتحاد موریم، متحدین—هر کی رو که میشناسم—جمع کنم و اینو اعلام کنم.»
بلند شدم وکوفتی از بالا به محققآنجایی جوینده جان نگاه کردم.
«مهم نیست اون حرومزاده چلاق پیداش بشه یا نه.بقیه چرا؟ چون تا اون موقع، فقط از نظر نفوذ همجمعیت که شده، "من" تبدیل شدم به شمشیر اول دریاچه شرقی.»
با تصور اون لحظه گفتم:
«از همه جا تشویق میکنن و اسمم، لقبممرغ و هویتم رو فریاد میزنن. رهبر فرقه هائو!خشکش لی زاها! شمشیر اول دریاچه شرقی! صاحب مسافرخانه!»
دستام رو به دو طرف باز کردمآنجایی و بعد به محقق جوینده جان کهمشت یه کم گیج شده بود چشمغره رفتم.
«این کسیه که من هستم.»
«...»
اون مرتیکهماه محقق نگاهشمقاومت رو ازم دزدید.