---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 133: و بدین‌سان، سکوت حاکم شد • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 133: و بدین‌سان، سکوت حاکم شد

0

روز بعد از‌عنوان​ یک شبِ پر‌بشه​ از عرق‌خوری سنگین.

مات و مبهوت زل زده بودم به پشت سرِ شیطان‌کولش​ شمشیر و شیطان شهوت که داشتن می‌رفتن سمت برکه عقاب سفید؛‌دوباره​ ساما بی هم وسایلش رو جمع کرده بود و همراهشون بود.

هیچ راهی نداشتم که بدونم این مدت‌مجبور​ کوتاهی که با هم گذروندیم، چه تأثیری‌منه​ روی شیطان شمشیر و شیطان شهوت گذاشته.

نمی‌دونم شیطان شمشیر‌نیفته​ و شیطان شهوت متوجهش‌بشه​ بودن یا نه، ولی...

من برای‌نیفته​ اون دو تا‌شناخته​ سنگ تموم گذاشتم.

دنده‌کباب خوک به خیکشون بستم،‌شناخته​ توی عمارت شکوفه آلو بهشون اتاق‌فرار​ دادم و باهاشون عرق دوکانگ زدم.

دعوتشون کردم به ولایت خودم، فرقه آهنگری رو که‌بذاره​ داشت سلاح‌هام رو می‌ساخت نشونشون دادم و حتی مسافرخانه‌داره​ زاها رو که در حال ساخت بود به رخشون کشیدم.

اگه به چشم دشمن بهشون‌ملت​ نگاه می‌کردم، عمراً می‌ذاشتم حتی یه‌کولش​ کدوم از این کارا رو بکنن.

با امید به‌عنوان​ اینکه زندگی‌شون تغییر کنه،‌مجبور​ باهاشون این‌طوری رفتار کردم.

امیدوارم شیطان شمشیر یه روزی‌شناخته​ سر از یه خراب‌شده‌ای در‌کولش​ نیاره و توی تنهایی سقط نشه.

و امیدوارم شیطان شهوت هم جوری گوشه رینگ گیر نیفته‌کولش​ که به عنوان دشمن ملت شناخته بشه و مجبور شه‌باید​ دمش رو بذاره رو کولش و فرار کنه سمت فرقه شیطانی.

این آرزوی منه.

ولی هر‌نیفته​ کسی زندگی‌ملت​ خودشو داره.

حالا باید دوباره پراکنده بشیم، هنرهای‌بشه​ رزمی‌مون رو تمرین کنیم و مشکلاتی که‌آرزوی​ زندگی جلوی پامون میندازه رو حل کنیم.

اگه تو این گیر و دار، شیطان شمشیر یهو توسط فرقه‌فرار​ شیطانی نفله بشه و شیطان شهوت هم یه غلطی بکنه که‌پراکنده​ باعث بشه سرنوشتش مثل زندگی قبلیش بشه، خب اونم یه تقدیر اجتناب‌ناپذیره.

ناگهان، شیطان شمشیر، شیطان شهوت و ساما بی که داشتن پشت‌کولش​ تپه ناپدید می‌شدن، قدم‌هاشون رو متوقف کردن و برگشتن تا به‌دوباره​ من که از پنجره عمارت شکوفه آلو داشتم نگاهشون می‌کردم، نگاه کنن.

من دست به سینه وایساده‌شناخته​ بودم و یه نگاهی با‌کولش​ شیطان شمشیر رد و بدل کردیم.

«...»

در همین حین، شیطان شهوت اون‌بشه​ تیکه پارچه‌ای که چپونده بود تو‌شیطانی​ دماغش رو یه گوشه‌ای پرت کرد.

ساما بی سرش‌نیفته​ رو به نشونه احترام‌بشه​ سمت من خم کرد.

منم خیلی خشک‌عنوان​ و خالی یه‌بشه​ دست براشون تکون دادم.

«... باز همدیگه رو می‌بینیم.»

شیطان شمشیر سری تکون داد، بعد‌بشه​ چرخید و خیلی زود همراه شاگردش‌شیطانی​ و ساما بی پشت تپه ناپدید شد.

حالا اون مرتیکه‌نیفته​ شیطان شهوت برمی‌گرد‌شناخته​ سر تمرین هنر یخش.

شیطان شمشیر هم‌عنوان​ میره با شمشیر‌بشه​ چوبیش ور میره.

منم همین‌طور.

حالا که فکرش رو می‌کنم، حتی‌بشه​ اون شیطان شمشیرِ تک‌رو و خودخواه‌شیطانی​ هم موقع رفتن یه نصیحتی بهم کرد.

یه هشدار که‌نیفته​ وسط تعقیب دشمنا،‌شناخته​ از تمرینم غافل نشم.

حرفش حساب بود.

اون مرتیکه شیطان شهوت‌ملت​ هم صبر و تحمل‌دمش​ خوبی از خودش نشون داد.

اگرچه شاید خاک تو حلق هم ریخته باشیم، موهای همدیگه رو کشیده باشیم و‌منه​ خیلی دوستانه مشت و لگد نثار هم کرده باشیم، ولی نکته مهم اینه که‌مشکلاتی​ حتی وسط اون دعواهای کثیف و خفت‌بار، تهش هیچ‌وقت از انرژی درونی استفاده نکردیم.

حتی با اینکه دیوونه زنا بود،‌شناخته​ از یه جور جنون رنج می‌برد‌فرار​ و داشت با شیطان قلبش می‌جنگید...

قول، قول بود.

بعد از اینکه هیوک ریون-هونگ رو که وظایف استان ایلیانگ رو از ساما بی‌منه​ تحویل گرفته بود، به روش‌های مختلف و با انواع و اقسام الفاظ تهدید کردم و‌جلوی​ شستم گذاشتم کنار، برای اولین بار بعد از مدت‌ها یه گشتی توی استان ایلیانگ زدم.

بعد از اینکه با دو تا چشمای خودم‌دمش​ دیدم مردم روزشون رو مثل همیشه و بدون مشکل‌خودشو​ خاصی شروع کردن، بی‌سروصدا از استان ایلیانگ زدم بیرون.

چون نیازی نبود مریدان فرقه هائو‌شناخته​ با جزئیات بدونن که رهبر فرقه‌شون‌فرار​ کجا می‌مونه و چه غلطی می‌کنه.

با لگد دروازه اصلی باند‌شناخته​ خرگوش سیاه رو باز کردم و‌فرار​ جوری رفتم تو انگار شبیخون زدم.

همه زیردستان باند خرگوش سیاه کله‌هاشون‌بشه​ رو کاشته بودن تو زمین و‌شیطانی​ دستاشون رو پشت کمرشون قلاب کرده بودن.

«...»

سو گون-پیونگ‌نیفته​ با وحشت‌ملت​ اومد سمتم.

«برگشتید؟»

سری تکون دادم‌عنوان​ و بعد به‌بشه​ زیردستان نگاه کردم.

یکی‌شون یهو مثل‌نیفته​ فنر پرید هوا و‌بشه​ با مشت احترام گذاشت.

«رئیس، شما برگشتید!»

با این حرکت، بقیه‌ملت​ که مردد بودن همگی پریدن‌بذاره​ هوا و هماهنگ احترام گذاشتن.

«رئیس، خوش اومدید!»

«آره، باشه.»

از سو گون-پیونگ پرسیدم.

«اتفاقی افتاده؟ چرا‌عنوان​ همه کله‌شون رو‌بشه​ کرده بودن تو زمین؟»

سو گون-پیونگ جواب داد:

«بله رئیس. اخیراً تعداد مفت‌خورها‌ملت​ زیاد شده، واسه همین داشتیم‌بذاره​ پیشونی‌هاشون رو به‌طور ویژه تمرین می‌دادیم.»

با لحنی جدی جواب دادم:

«خوبه. تمرین پیشونی‌عنوان​ واسه رزمی‌کارای موریم‌بشه​ از نون شب واجب‌تره.»

«بله، دقیقاً.»

«واسه دفاع‌گیر​ در برابر تلنگر‌ملت​ پیشونی هم مؤثره.»

«همین‌طوره.»

رو کردم به زیردستان:

«کله‌هاتون رو‌نیفته​ بکارید تا‌ملت​ پیشونی‌هاتون فولادی بشه.»

«اطاعت!»

در حالی که زیردستان دوباره کله‌شون‌بشه​ رو می‌کردن تو زمین، از کنار‌شیطانی​ سو گون-پیونگ رد شدم و گفتم:

«خسته نباشی.»

سو گون-پیونگ‌نیفته​ با پوزخند‌ملت​ جواب داد:

«سلامت باشید.»

از حیاط بیرونی گذشتم و وارد‌بشه​ حیاط اندرونی شدم، جایی که یه‌شیطانی​ مبارزه رزمی حسابی در جریان بود.

دوازده ژنرال الهی و هویون‌شناخته​ چونگ دور تا دور نشسته‌کولش​ بودن و مبارزه رو تماشا می‌کردن.

و اون وسط، چا‌ملت​ سونگ-ته داشت توسط یکی‌دمش​ مثل سگ کتک می‌خورد.

چا سونگ-ته یه سربند‌عنوان​ سفید رو بی هیچ دلیل‌دمش​ مشخصی بسته بود دور سرش.

در حالی که شمشیرش رو می‌چرخوند،‌بشه​ بدون استثنا با یه بادبزن کتک می‌خورد‌آرزوی​ و صورتش از درد در هم می‌رفت.

به نظر می‌رسید داداش کوچیکه‌شناخته​ بک یو داشت حسابی از‌کولش​ خجالت چا سونگ-ته در میومد.

یه لحظه بعد، چا سونگ-ته یه‌بشه​ ضربه جانانه با بادبزن خورد وسط‌شیطانی​ پیشونیش و با باسن پخش زمین شد.

بک یو اولین کسی‌عنوان​ بود که منو دید‌مجبور​ و به حرف اومد.

«برادر ارشد بزرگ، برگشتید.»

بعد از اینکه جواب سلام ژنرال‌های الهی‌مجبور​ و هویون چونگ رو دادم، به چا سونگ-ته‌کسی​ که ولو شده بود رو زمین چشم‌غره رفتم.

«سونگ-ته، واقعاً‌نیفته​ افتخار می‌کنم‌ملت​ که هنوز زنده‌ای.»

چا سونگ-ته دستش‌نیفته​ رو گذاشت رو‌شناخته​ پیشونیش و گفت:

«برگشتید، رهبر فرقه.»

خون از پیشونی چا سونگ-ته‌شناخته​ جاری شد و کم‌کم اون‌کولش​ سربند سفید رو قرمز کرد.

بی‌اختیار وضعیت‌نیفته​ بک یو‌ملت​ رو چک کردم.

در کمال تعجب،‌نیفته​ بک یو داشت‌شناخته​ از پیشونیش عرق می‌ریخت.

به بک یو گفتم:

«داداش کوچیکه خروس، به نظر‌شناخته​ میاد وقتی چا سونگ-ته رو‌کولش​ میزنی هنوزم عرق می‌کنی، ها؟»

بک یو خنده‌ای‌عنوان​ زورکی کرد و عرق‌مجبور​ پیشونیش رو پاک کرد.

«نه بابا؟‌گیر​ عرق کردم‌عنوان​ چون هوا گرمه.»

«آره یکم گرمه.»

«بله.»

دستم رو دراز کردم سمت‌شناخته​ چا سونگ-ته که انقدر خسته‌کولش​ بود که نمی‌تونست بلند شه.

چا سونگ-ته‌گیر​ دستم رو گرفت‌ملت​ و بلند شد.

به کسایی که‌عنوان​ توی حیاط اندرونی بودن‌مجبور​ نگاه کردم و گفتم:

«حال همگی خوب بوده؟»

«بله.»

«چرا حس‌گیر​ می‌کنم خیلی‌عنوان​ وقته ندیدمتون؟»

چا سونگ-ته جواب داد:

«چون واقعاً خیلی وقته.»

به خونی که از‌ملت​ پیشونی چا سونگ-ته می‌ریخت‌دمش​ نگاه کردم و گفتم:

«تو نبودِ من عاقل‌تر شدی.»

«ممنونم.»

«اون خون رو پاک کن.»

«اطاعت.»

«سرت ترک خورده؟»

«نه ترک نخورده.»

«خوبه. ادامه بدید.»

بالاخره وارد تالار‌عنوان​ بزرگ شدم، ولی‌بشه​ یهو خشکم زد.

میز درازی که توی‌عنوان​ تالار بزرگ بود، به‌مجبور​ طرز فجیعی بهم‌ریخته بود.

یه صحنه پرهرج‌ومرج، انگار‌ملت​ با اسناد و مدارک‌دمش​ یه آرایه جنگی چیده بودن.

مدیر بیوک از جاش پرید،‌شناخته​ بعد صورتش رو در هم‌کولش​ کشید و کمرش رو گرفت.

«لعنتی، کمرم...»

«...»

«شـ... شما برگشتید.»

«مدیر بیوک، الان‌عنوان​ غش می‌کنی که.‌بشه​ آروم بلند شو.»

«چشم.»

رفتم سمت جایگاه بالا و به‌شناخته​ اسنادی که به طرز شلخته‌ای روی میز‌شیطانی​ پخش و پلا شده بود نگاه کردم.

«پشمام، این چیه دیگه؟ آرایه جنگی‌بشه​ با اسناد درست کردی؟ حتی ژوگه‌شیطانی​ لیانگ هم اینجا گیر می‌افتاد، مگه نه؟»

«هاها... شما لطف دارید.»

«تعریف نکردم.»

«بله.»

راستش اگه اینا نقاشی‌های مدیر بیوک بود،‌مجبور​ ممکن بود دچار انحراف چی بشم، ولی‌منه​ خدا رو شکر همه‌شون سند و مدرک بودن.

همین‌طور که یه نگاه‌ملت​ گذرا به اسناد می‌نداختم، دیدم‌بذاره​ که بیشترشون سوابق مالی هستن.

«چرا دفاتر‌نیفته​ مالی این‌قدر‌ملت​ بهم ریخته‌ست؟»

مدیر بیوک جواب داد:

«آه، دارم ساختار جدید دفاتر مالی رو تمرین‌دمش​ می‌کنم. می‌دونید که، رهبر فرقه جناح‌های زیادی داره،‌زندگی​ درسته؟ سخته که همه‌شون رو یک‌جا مرتب کنم...»

«خلاصه؟»

«خب، من اسم باند خرگوش سیاه، عمارت شکوفه آلو، عمارت شکوفه گیلاس، قلعه بادبزن‌منه​ سیاه و جامعه شمشیر هژمون رو توی ردیف بالا می‌نویسم. سمت چپ هم اول‌مشکلاتی​ ترتیب رو می‌نویسم و بعد مبالغ رو وسط میارم. مطمئن نیستم درست توضیح داده باشم.»

«اوه، پس منظورت اینه که تحقیق کردی‌بشه​ و یه فرمت مالی کارآمد طراحی کردی‌آرزوی​ که با یه نگاه بشه همه‌چیز رو فهمید.»

مدیر بیوک‌نیفته​ با قیافه‌ای‌ملت​ راضی جواب داد:

«دقیقاً. هیچ‌کس دیگه نمی‌فهمید‌ملت​ دارم چه غلطی می‌کنم، ولی‌بذاره​ شما سه‌سوته گرفتید چی شد.»

سرم رو تکون دادم.

«همین‌طوری شانسی یه چیزی پروندم.»

مدیر بیوک توضیح داد:

«برنامه‌م اینه که حدود سه تا‌بشه​ از این فرم‌ها رو کامل کنم و‌آرزوی​ بین معاونین ارشد هر شعبه پخش کنم.»

«معاونین ارشد دیگه کی هستن؟»

«این چیزیه که شما‌عنوان​ باید سر فرصت در‌مجبور​ موردش تصمیم بگیرید، رهبر فرقه.»

«آها. اخیراً به یه‌ملت​ جناحی به اسم قصر‌دمش​ شب خونی سر زدم.»

«بله.»

«ارشدی اونجا بود‌عنوان​ که صد و‌بشه​ یازده سالش بود.»

«چه پیرمرد خفنی.»

روی میز ضربه زدم.

«مدیر بیوک، تنهایی کار نکن. یه شاگرد تربیت کن. اگه کارهای آسون رو‌آرزوی​ بسپاری به بقیه، می‌تونی طولانی‌مدت کار کنی. اینا دیگه چیه؟ فقط نگاه کردن به‌کنیم​ میز حس افتادن توی یه آرایش جنگی رو بهم میده. همه‌ش رو جمع کن.»

«اطاعت میشه.»

سمت اتاق‌های داخلی داد زدم:

«بانو سون!»

یه لحظه بعد،‌عنوان​ با صدای تق‌وتوق، بانو‌مجبور​ سون دوان‌دوان اومد بیرون.

«رهبر فرقه، تشریف آوردید؟»

«سون سو-سوی ما، بانو سون.»

«بله.»

«از امروز، تو‌عنوان​ به عنوان شاگرد‌بشه​ مدیر بیوک منصوب شدی.»

«چی؟»

«ساکت. قراره تمام وظایف مربوط به دفاتر مالی رو‌دمش​ یاد بگیری. صد روز دیگه، تو رو به عنوان پیشکار‌داره​ ارشد کل منصوب می‌کنم، پس درست و حسابی یاد بگیر.»

«چشم.»

«کمکش کن‌نیفته​ اینجا رو‌ملت​ جمع کنه.»

به اون دو‌عنوان​ نفر که داشتن میز‌مجبور​ رو خلوت می‌کردن گفتم:

«کاری کنید که‌نیفته​ بعداً بتونید مدیران هر‌بشه​ شعبه رو آموزش بدید.»

«بله.»

ناگهان، از تالار بزرگ که درش چهارطاق‌مجبور​ باز بود به بیرون نگاه کردم و‌منه​ چا سونگ-ته رو دیدم که داشت پرواز می‌کرد.

قضیه این نبود که داشت با‌بشه​ مهارت سبکی پرواز می‌کرد، بلکه داشت‌شیطانی​ پرواز می‌کرد چون کتک خورده بود.

«عجب، چقدر‌گیر​ با پشتکار زندگی‌ملت​ می‌کنه. واقعاً کوشاست.»

مدیر بیوک، در حالی که‌شناخته​ اسناد رو مرتب می‌کرد، فقط‌کولش​ نکات کلیدی رو گزارش داد.

«ثروتی که جامعه شمشیر هژمون جمع کرده بود، عظیم بود. هونگ شین و‌آرزوی​ ژنرال الهی خوک طلایی توی حمل و نقلش مشکل داشتن، برای همین طبق پیشنهاد‌کنیم​ ژنرال الهی خوک طلایی، با امنیت کامل توی بانک ده هزار طلا ذخیره‌ش کردیم.»

«بانک ده هزار طلا؟»

«بله.»

«چرا حالا‌نیفته​ بانک ده‌ملت​ هزار طلا...»

«مگه می‌شناسیدش؟»

«مگه اون بانکی نیست که تحت حفاظت‌مجبور​ اتحاد موریمه؟ حتماً در مورد منبع پول‌ها‌منه​ سوال‌پیچ‌تون کردن و مراحل اداریش پیچیده بوده، نه؟»

«درسته. یعنی امن‌ترین بانکه. وقتی ژنرال الهی خوک طلایی پول‌ها رو واریز کرد، فاش کرد که مال فرقه هائوئه و‌حالا​ از اسم شما استفاده کرد، رهبر فرقه. در کمال تعجب، وقتی بانک ده هزار طلا درخواست استعلام به اتحاد موریم فرستاد،‌مثل​ فقط توی سه روز تایید شد و تونستیم واریز کنیم. اگه رد می‌شدیم، دوباره جابجا کردن اون همه پول مکافات بود.»

«اتحاد موریم فوراً تاییدش کرد؟»

«بله.»

«یعنی کار‌نیفته​ رهبر اتحاد ایم‌شناخته​ واقعاً این‌قدر دقیقه؟»

مدیر بیوک‌گیر​ با قیافه‌ای‌عنوان​ متعجب نگاهم کرد.

«شما رهبر اتحاد رو می‌شناسید؟»

«این دفعه‌نیفته​ یه ملاقات‌ملت​ کوتاه باهاش داشتم.»

«رفتید به اتحاد موریم؟»

«قصه‌ش درازه، بیخیال.»

«بله.»

«به هر حال، اسم‌ملت​ فرقه هائو به اتحاد‌دمش​ موریم گزارش شده، درسته؟»

حس می‌کردم یه قدم‌ملت​ دیگه از تبدیل شدن به‌بذاره​ دشمن عمومی موریم فاصله گرفتم.

با اینکه احساس راحتی می‌کردم،‌ملت​ اما به دلایلی، یه بخش‌بذاره​ از وجودم کمی احساس ناامیدی داشت.

دردسر درست کردن کاری بود‌شناخته​ که همیشه می‌تونستم انجام بدم، پس‌فرار​ نمی‌تونستم جلوی حسرت خوردنم رو بگیرم.

مدیر بیوک که کار‌ملت​ مرتب کردن اسنادش تقریباً تموم‌بذاره​ شده بود، نشست و گفت:

«شنیدم که اتحاد موریم داره در مقیاس وسیعی عضوگیری می‌کنه. تورنمنت‌های هنرهای رزمی برگزار می‌کنن، استخدام ویژه‌خودشو​ دارن و همه‌جا اعلامیه زدن که دشمنان عمومی خودشون رو تسلیم کنن. به‌خصوص، میگن که اعضای اتحاد و‌نفله​ اعضای خارجی اتحاد رو بر اساس نتایج تورنمنت رزمی انتخاب می‌کنن. نظری در این مورد دارید، رهبر فرقه؟»

سرم رو تکون دادم.

«هیچی.»

«بله.»

مدیر بیوک‌نیفته​ با پوزخند‌ملت​ نگاهم کرد.

«چرا نیشت بازه؟»

«رهبر فرقه، در‌عنوان​ این صورت، نظرتون چیه‌مجبور​ که شاگردامون رو بفرستیم؟»

«هوم؟»

«با مهارت‌های دوازده ژنرال الهی،‌شناخته​ یکی دو نفرشون می‌تونن از‌کولش​ طریق تورنمنت وارد اتحاد موریم بشن.»

«این حرفت یعنی پیشنهاد می‌کنی‌ملت​ توی اتحاد موریم جاسوس بکاریم.‌بذاره​ نیازی هست همچین کاری کنیم؟»

مدیر بیوک‌نیفته​ دوباره موذیانه‌ملت​ لبخند زد.

«آدم از کار دنیا خبر نداره. به جای کلمه زشت "جاسوس"،‌فرار​ بهش به چشم فرستادن‌شون برای تحصیل در خارج نگاه کنید... هر چی‌بشیم​ باشه ما که یه جناح غیرمتعارف نیستیم که کارهای بد انجام بدیم.»

«مگه باند‌نیفته​ خرگوش سیاه جزو‌شناخته​ جناح غیرمتعارف نبود؟»

مدیر بیوک‌گیر​ با لحنی‌عنوان​ محکم جواب داد:

«ما فرقه هائو هستیم.»

به عنوان کسی که خودم فرقه‌بشه​ هائو رو تأسیس کرده بودم، این حرف‌ها‌آرزوی​ به طرز غیرمنتظره‌ای تازه به گوشم می‌رسید.

«یادم رفته بود.‌عنوان​ بهش فکر می‌کنم،‌بشه​ تو به کارت برس.»

بعد از مرخص کردن مدیر بیوک و‌بشه​ بانو سون، سرم رو به عقب تکیه‌آرزوی​ دادم و پاهام رو گذاشتم روی میز.

«هااااه...»

خواب واقعاً‌نیفته​ مثل آبشار داشت‌شناخته​ روی سرم می‌ریخت.

خستگی و خواب‌آلودگی‌ای که بهم هجوم آورده بود‌دمش​ اون‌قدر شدید بود که اگه الان چشمام رو‌زندگی​ می‌بستم، نمی‌فهمیدم دارم می‌خوابم یا دچار انحراف چی میشم.

همون‌طور که یه‌نیفته​ خمیازه طولانی می‌کشیدم، اشک‌بشه​ توی چشمام جمع شد.

اگه بخوام‌نیفته​ شدت این خستگی‌شناخته​ رو توصیف کنم...

خستگی اون‌قدر عمیقی بود که‌شناخته​ نمی‌تونستم همین الان بلند شم‌کولش​ و تا تخت‌خوابم راه برم.

لحظه‌ای چشمام رو بستم و‌شناخته​ روی صداهایی که از داخل‌کولش​ باند خرگوش سیاه می‌اومد تمرکز کردم.

«...»

توی حیاط بیرونی،‌عنوان​ سو گون-پیونگ هنوز داشت‌مجبور​ سر زیردستاش داد می‌زد.

توی حیاط داخلی، صدای چیزی که شبیه مبارزه‌دمش​ تمرینی نوبتی بود با خنده شاگردهایی که داشتن‌زندگی​ چا سونگ-ته رو دست می‌نداختن، قاطی شده بود.

از اتاق‌های داخلی، صدای پچ‌پچ‌شناخته​ خدمتکارها و مکالمه بین مدیر‌کولش​ بیوک و بانو سون رو می‌شنیدم.

تمام این سر و صداها...

به زور علائم اولیه‌ملت​ انحراف چی رو که نزدیک‌بذاره​ بود سراغم بیاد، سرکوب کردم.

همون‌طور که خواب سبک و خیال با هم ترکیب‌بذاره​ می‌شدن، تصویر ساما بی که وسایلش رو جمع کرده بود‌حالا​ و داشت توی جاده راه می‌رفت، یهو به ذهنم اومد.

قیافه شیطان شمشیر‌عنوان​ که دوباره دهنش‌بشه​ رو محکم بسته بود...

شیطان شهوت که حتی‌عنوان​ موقع راه رفتن هم‌مجبور​ با موهاش ور می‌رفت.

چهره ارشد هو هم به یادم‌بشه​ اومد که با کمک یونگ-میونگ داشت‌شیطانی​ توی قصر شب خونی قدم می‌زد.

یهو یه‌نیفته​ فکری به‌ملت​ سرم زد.

اینکه منم مثل‌عنوان​ اونا، دارم با‌بشه​ تمام وجود زندگی می‌کنم...

سنگینی خوابی‌گیر​ که کل بدنم‌ملت​ رو گرفته، سندشه.

با این حال، نمی‌تونستم بی‌احتیاطی کنم، واسه‌مجبور​ همین خنجر وزغ درخشان رو از سینه‌م درآوردم،‌کسی​ کوبیدمش توی میز و بعد دنبال خواب رفتم.

یه زمزمه، خطاب به‌ملت​ هیچ‌کس خاصی، خود به‌دمش​ خود از لب‌هام خارج شد.

«من دیگه می‌خوابم.»

...

کمی بعد.

سکوت آرامی‌نیفته​ بر باند خرگوش‌شناخته​ سیاه حاکم شد.

دلیلش این بود که‌ملت​ رهبر فرقه هائو که‌دمش​ برگشته بود، خوابش برده بود.

ناولها | novelha.net