چپتر 234: میخوای بهش خیانت کنی؟
0ناگهان بهگیج چپ و راستخندید پل نگاه کردم.
«……»
به دلیلی نامعلوم، تعداد کسانیگیج که روی پل رفت ومعنی آمد میکردند کمتر شده بود.
یعنی اونهایی که از پل پایین افتاده بودن، رفته بودنمسافرخانه تا رفقای شمشیرزنشون رو خبر کنن؟ یا مردم عادی بو بردهگرفت بودن که دعوای دیگهای تو راهه و غریزی جیم شده بودن؟
پل هرگیج لحظه خلوتهمراه و خلوتتر میشد.
به هر حال، چه «بدن کُند» خائنخندید باشه چه نباشه، من برنامه داشتم ازلحظهای «سین گه»، رهبر فرقه گدایان محافظت کنم.
زندگی دقیقاًزیر به همین دلایلگیج مسخره و پوچه.
چون منی که قبلاً یه صاحبچون مسافرخانه و پادو بودم، حالا تصمیم گرفتهحالا بودم از قویترین مرد موریم محافظت کنم.
بیاختیار خندهم گرفت.
فکرش رو بکن، قرار بود از مردی محافظت کنم که از «شیطانلبخندی شمشیر»، ارشدِ چهار شرور بزرگ، قویتر بود؛ از رهبر اتحاد «ایم سو-بک»اوقات قویتر بود؛ مردی که حتی «رهبر فرقه» (شیطانی) هم نتونسته بود بکشتش.
مردی که قرار بودانگار از قدرتمندترین استاد موریمخندید محافظت کنه، من بودم.
زندگی من خندهدار بود،مسخره خودمم خندهدار بودم، واسهقبلاً همین تنهایی واسه خودم خندیدم.
وقتی یهو زدم زیر خنده،خندید بدن کُند انگار گیج شدلبخندی و اون هم همراه من خندید.
رهبر فرقه گدایان همگیج که متوجه معنی پنهانمتوجه حرفم شده بود، لبخندی زد.
برای لحظهای روی پل، هرگیج سه نفرمون زدیم زیر خنده، هرچندپنهان دلیل خنده هر کدوممون فرق داشت.
«هاهاهاهاها!»
گاهی اوقات آدم حتی توی خنده هممعنی میتونه غم رو حس کنه، و خندهزدیم رهبر فرقه گدایان دقیقاً همچین حسی داشت.
از روی نرده پایین اومدم،اون رفتم بین استاد و شاگردپنهان و دوباره یه گوشه ولو شدم.
با دست راستم، دستِ زبرگیج و پینهبسته رهبر پیر فرقهمعنی گدایان، رئیس تمام گداها رو گرفتم.
با دست چپمدلایل هم خیلی بیتفاوت دستمنی بدن کُند رو گرفتم.
«ارشد، و داداش بدن کُند.»
رهبر فرقه گدایانانگار نگاهم کرد وهمراه بدن کُند جواب داد:
«چیه؟»
«ارشدِ ما، رهبر فرقه، قبلاً یه بار موریم رو نجات داده. نمیدونمبودم تا حالا کسی بابت این کار ازش تشکر کرده یا نه. واسهقرار همین این کوچیکتر به جای همه ازت تشکر میکنه. خیلی سختی کشیدی.»
بدن کُند دستشاون رو کمی عقبمتوجه کشید و گفت:
«تو واقعاً آدم عجیبی هستی. چطورهمراه روت میشه همچین حرفای چندشآوری رو اینقدربرای راحت به زبون بیاری؟ مگه نه استاد؟»
برعکس اون، رهبر فرقهانگار گدایان با دست دیگهشخندید روی دستم زد و گفت:
«رهبر فرقه (زاها)، اولین باره همچین حرفی میشنوم. ولی من تنها کسی نبودم که سختی کشید. و همین الان هم رهبر اتحادفکرش ایم داره بیشتر از من زجر میکشه. اگه کسی قدرت جنگیدن داره، حقش اینه که از اون برای کمک به ضعیفها استفاده کنه.تنهایی وقتی بهش فکر میکنم، کار خیلی بزرگی هم نبود. انگار داشتم دوشادوش کسایی میجنگیدم که من رو از انحراف چی نجات داده بودن.»
«واسه همینه که کارِت حتی بزرگتر و ارزشمندتر بوده. کدوم فرقه دیگهای میتونستنفرمون همچین کاری بکنه؟ این یه فرصت سرنوشتساز بود که نصیبتون شد، چون به عنوانحسی گدا، نه پایبند ثروت بودید و نه حتی به هنرهای رزمی خودتون چسبیده بودید.»
هر چقدر هم که دیوونه باشم، حتیخندید من هم از اینکه اینقدر طولانی دستلحظهای گداها رو گرفته بودم احساس سنگینی میکردم.
چند بار روی دستانگار رهبر فرقه گدایان زدم ومتوجه بعد دستم رو کشیدم عقب.
نشستن کنار این استادانِ گدا، مثلچون یه گدا، باعث میشد هیچ حسادتیبودم به ثروت و شکوه دنیا نداشته باشم.
فقط داشتم بدون هیچ نظم خاصی فکرمعنی میکردم و تو خیالم نقشه میکشیدم که ازهرچند این به بعد با بدن کُند چیکار کنم.
چطوری بفهممخنده چه ارتباطیگیج با محققها داره.
چطوری وقتی یه مشکل بزرگگیج یا خطر جدی پیش اومد،معنی از رهبر فرقه گدایان محافظت کنم.
راستی، حسِ دستِ بدن کُندپوچه و دستِ رهبر فرقه گدایانمسافرخانه کاملاً با هم فرق داشت.
دست رهبر فرقهاون گدایان، مفصلهای ضخیممتوجه و زبری داشت.
ولی دست بدن کُند،گیج برعکس، حتی از دست منمعنی هم سالمتر و تمیزتر بود.
شستن کهنهها تو آب سرد، مشت زدن، حمل و نقل بار وحرفم بنه، و بریدن دست موقع کار با چاقوی آشپزخونه... هر کدوم ازگاهی اینا کافیه تا دست آدم مثل دست من زبر و خشن بشه.
آخه چرا دستهای بدنمسخره کُند با اینکه گدا بود،صاحب از دستهای من تمیزتر بود؟
بهش فکرگیج کردم، ولی جوابخندید قانعکنندهای پیدا نکردم.
آیا باید اول قدرت رهبر فرقه گدایان رو قرض بگیرمپنهان تا بدن کُند رو دستگیر کنم و بعد زیر شکنجهفرق ازش حرف بکشم تا ببینم با کی دستش تو یه کاسهست؟
یا فعلاً کاری به کار بدن کُند نداشته باشم ومعنی وقتی دشمنان قدرتمند برای ضربه زدن به رهبر فرقه گدایانکدوممون اومدن، چهار شرور بزرگ رو بیارم تا با محققها شاخبهشاخ بشن؟
توی زندگی هیچ جواب قطعیپوچه و درستی وجود نداره، ومسافرخانه منم الان هیچ جواب درستی ندارم.
در حالی که داشتم به دنبالمتوجه جواب درست میگشتم، بدن کُند رولحظهای به رهبر فرقه گدایان کرد و گفت:
«استاد.»
«بگو.»
«به نظر من، اگه کسی توی موریمِ فعلی دنبال اساتیدی همسن وبودم سال شما بگرده، وارثان خاندانهای اشرافی یا شاگردان امپراتورها رو پیدا میکنه. بامردی این حال، در بین اونها، شما حقیقتاً مثل درنایی در میان مرغها هستید.»
رهبر فرقهگیج گدایان سریهمراه تکون داد.
«درست میگی. جنگیدن تنبهتن با رهبر اتحاد سرپیچیمتوجه از بهشت اون هم تو سن جوانی... مهارتهاشزدیم یه طرف، شخصیتش هم واقعاً خاص و عجیبه.»
بدن کُندزیر با لحنیانگار آرام گفت:
«نظرتون چیه هنر الهیتون رو بهچون رهبر فرقه (زاها) منتقل کنید، استاد؟بودم مگه شما مدتها دنبال یه جانشین نمیگشتید؟»
«……»
دستهام رو روی سینه ضربدری کردم وخندید زیرچشمی به بدن کُند نگاه کردم، بالحظهای خودم گفتم این دیگه چه زر مفتی بود.
«هنرهای رزمی؟ چراخنده یهو بحث هنرهایاون رزمی رو وسط کشید؟»
طبیعتاً یاد «محقق سفیدپوش» افتادم.
وسط این فرضیه بودم که توی زندگی قبلیم، محققحرفم سفیدپوش احتمالاً رفته سراغ اتحاد موریم تا «هنر شمشیر بزرگداشت شش جنگجو» متعلق به ایم سو-بک رو به دست بیاره.
اگه از اون زاویه نگاه میکردم، هنرهایخندید رزمی رهبر فرقه گدایان حتی از هنرلحظهای شمشیر بزرگ شش جنگجو هم مهمتر بود.
دلیلش هم این بود که این هنر رزمیخندید متعلق به بزرگترین استاد جناح راستین بود، کسینفرمون که حتی از ایم سو-بک هم فراتر رفته بود.
حالا که فکرش رو میکنم،پوچه یاد گرفتن هنرهای رزمی رهبر فرقهپادو گدایان بدون اینکه شاگردش باشی غیرممکنه.
هر چی باشه، در گذشته هیچمتوجه مرد یا فرقهای وجود نداشت کهلحظهای بتونه رهبر فرقه گدایان رو بکشه.
رهبر فرقهخنده گدایان با چهرهایاون بیتفاوت جواب داد:
«چیزی که رهبرخنده فرقه (زاها) لازماون داره، فقط زمانه.»
سری تکون دادم.
«درسته.»
«اون نیازی به یه هنر رزمی جدید نداره. همونطور که همیشه میگم، یاد گرفتن تعدادنفرمون زیادی هنر رزمی مختلف اصلاً خوب نیست. بهتره که آدم روی یه هنر رزمی بهنرده طور کامل مسلط بشه و به دستاورد بزرگ برسه. زاها، تو هم خوب گوش کن.»
«بله.»
رهبر فرقههمین گدایان بامسخره لحنی جدی گفت:
«تفکر من درباره دستاورد بزرگ با بقیه فرق داره. آدم میتونه از چارچوبی که خالق اون هنر رزمی تصور کرده فراتر بره. میتونه عمیقتر از عمقی که خالق سبک تعیین کرده نفوذشاگرد کنه و اون قلمرو رو حتی بالاتر ببره. این یعنی دیدنِ انتهای مسیر. مهم نیست چی یاد میگیری، تزکیه یعنی جستجوی عمق و کمال. آیا رسیدن به دستاورد بزرگ یعنی تزکیه روکار متوقف میکنی؟ من معتقد نیستم که یاد گرفتن تمام هنرهای رزمی متفرقه دنیا لزوماً آدم رو قوی میکنه. کسایی هستن که از این راه قوی شدن، ولی این راه و روش من نیست.»
ناگهان با گوشه چشم متوجهاون پوزخند تلخ بدن کُند شدم،پنهان ولی به روی خودم نیاوردم.
رهبر فرقهزیر گدایان روانگار به من گفت:
«هنرهای رزمیای که تومسخره یاد گرفتی بیشتر از حدصاحب کافیه. رهبر فرقه، نظرت چیه؟»
منم نظرات خودم رو گفتم:
«به طرز عجیبی، من میدونم تمام مردانی که توی موریم بهشون میگن "شماره یک زیر آسمان"، هنرهای رزمی متفاوتی یاد گرفتن. هیچ فرقه خاصی نبوده که مدام استاد شماره یک تولید کنه، وبین اینطور هم نبوده که فقط کسایی که یه هنر الهی خاص رو یاد میگیرن بشن شماره یک زیر آسمان. وقتی آدم به یه سطح خاصی میرسه، همه کموبیش شبیه هم میشن، بنابراین قلمرویکار بعدی باید از طریق درک رزمی یا مهارت فردی به دست بیاد. یا اینکه... یه فرصت سرنوشتساز یا یه داستان شخصی باید بهش اضافه بشه. نوع هنر رزمی در درجه دوم اهمیت قرار داره.»
رهبر فرقه گدایان تایید کرد.
«فکر منم شبیه توئه. مهمه که آدم روی یه هنر رزمیپادو عمیق کاملاً مسلط بشه. و بعد، بر اساس تواناییهای فردی خودش، چیزیبکن رو که فکر میکرد کامل شده، بیشتر صیقل بده و اصلاح کنه.»
از بدن کُند پرسیدم:
«داداش بدنخنده کُند، تو جوراون دیگهای فکر میکنی؟»
بدن کُند جواب داد:
«اگه تفاوت زیادی بین هنرهای رزمی برتر وجود نداره، پس چرا رزمیکارانبودم موریم اینقدر عقدهی هنرهای الهی و تکنیکهای نهایی رو دارن؟ حتماً دلیلشقرار اینه که نقطه شروع متفاوته، سرعت یادگیری متفاوته و بازدهی هم فرق میکنه.»
از دیدگاه من، هم حرفخندید رهبر فرقه گدایان درست بودلبخندی و هم حرف بدن کُند.
یعنی ممکنه دلیل اینکه فاصله بین استادخندید و شاگرد یهو توی چشمم اینقدر زیاد بهنفرمون نظر رسید، همین تفاوت توی طرز فکرشون باشه؟
فکر کنم فرقخنده بین این دواون نفر رو فهمیدم.
رهبر فرقه گدایان ذهنیت سطح بالاییچون داشت که فقط کسی که «شمارهبودم یک زیر آسمان» باشه بهش فکر میکنه.
از طرف دیگه، بدنهمراه کُند ذهنیت یه رزمیکارپنهان درجه پایینتر رو داشت.
اگه بدن کُند شاگرد مناون بود، عمراً بهش هنرهای الهیپنهان و تکنیکهای نهایی رو یاد نمیدادم.
دلیل خاصی نداشت.
فقط حالهمین نکردم بامسخره این طرز فکرش.
از طرف دیگه، حتی اگه رهبر فرقه گدایان جزو فرقه گدایانبرای هم نبود، شاگرد یه فرقه دیگه یا هر کس دیگهای میشد،اوقات باز هم تبدیل به استادی در سطح «شماره یک زیر آسمان» میشد.
فکر و ذهنیت آدم به این راحتیها عوض نمیشه وپنهان تفاوت در طرز فکر، در نهایت با گذر زمان کهفرق بهش میگن «زندگی»، برخورد میکنه و نتیجه متفاوتی رو رقم میزنه.
در آخر، فاصله توی همین طرز فکر،همراه تفاوت بین تبدیل شدن به یکی از بزرگترینلحظهای اساتید زیر آسمان یا نشدن رو مشخص میکنه.
منم آدمی نیستم که لقمه روچون دور سرم بپیچونم، واسه همین صافبودم و پوستکنده از بدن کُند پرسیدم.
«داداش بدن کُند، هنوزهمراه همه هنرهای رزمی رهبرپنهان فرقه رو یاد نگرفتی؟»
بدن کُند با لبخند گفت:
«من هنوز خیلی کمانگار دارم تا بتونم انتقالخندید حقیقی استادم رو دریافت کنم.»
تو ذاتم بود که چیزیپوچه رو که برام سواله بپرسم،مسافرخانه پس به سین گه نگاه کردم.
«رهبر فرقه،گیج هنر رزمیای کهخندید تمرین میکنی چیه؟»
«من اولش هنرهای کف دست رو از اساتید مختلف توی فرقه گدایان یاد گرفتم. فقط موقع تمرین مرتبشون کردم و صیقلشون دادم. در واقع، فقط وقتی کامل شد که با سه فاجعه جنگیدم. وقتی با رهبر فرقه [شیطانی] جنگیدم، از کف دستزبر مطیعکننده شیاطین استفاده کردم و وقتی با شیطان بهشتی جنگیدم، از کف دست مطیعکننده اژدها استفاده کردم. وقتی مجبور شدم همزمان با هر دوشون بجنگم، چارهای نداشتم جز اینکه با هر دستم از یکیشون استفاده کنم. در نهایت، اگه ریشه هنرهای رزمیهستی من رو دنبال کنی، میرسی به همون هنرهای کف دست متفرقهای که ارشدهای پیر فرقه گدایان بهم یاد دادن. فقط چون خیلی وقته ازش استفاده میکنم بهش عادت دارم. این هنر رزمیای نیست که بقیه فقط با یاد گرفتنش بتونن خوب اجراش کنن.»
رهبر فرقه خیلی شلانگار و ول و معمولیخندید این رو گفت، ولی...
اول از همه، طرفمسخره باید توی «هنر تفکیکقبلاً ذهن» به استادی رسیده باشه.
و دوم اینکه، باید بتونه هنرهای رزمی مختلف رو بدونلبخندی اینکه دست و پاش تو هم گره بخوره اجرا کنههاهاهاهاها و گردش انرژی درونیش باید کاملاً آزاد و تحت ارادهش باشه.
با شنیدنش فهمیدم اینگیج هنر رزمیای نیست کهمتوجه هر ننهقمری بتونه اجراش کنه.
نمیدونم درک رزمی بدن کُند چقدر خفنه، ولی اگه کسیمعنی با درک رزمی معمولی بخواد یادش بگیره، این هنر رزمیایکدوممون بود که سریع باعث میشد گیج بزنه و خون بالا بیاره.
تازه، مهمترین نکته این بود که طرف بایدقبلاً انرژی درونی عمیقی داشته باشه، اونقدر که موقع استفادهمرد همزمان از دو تا هنر کف دست خسته نشه.
پس، پیش خودم نتیجه گرفتم که رهبر فرقهپنهان گدایان به همین دلیل اون دو تا هنردلیل کف دست رو به بدن کُند یاد نداده.
«مرتیکه بدبختخنده که حتی دلِاون استادت رو نمیفهمی.»
یه کم پشتم روانگار تکوندم، وسط پل وایسادم ومتوجه بعد از بدن کُند پرسیدم.
«داداش بدن کُند.»
«بله؟»
«تو برنامهایخنده واسه خیانت بهاون رهبر فرقه داری؟»
شاید چون سوال خیلیانگار غیرمنتظره بود، بدن کُندخندید با خنده جواب داد.
«...این دیگه چه کسشریه؟»
«کسشره، ولیگیج چون کنجکاومهمراه دارم میپرسم.»
«جدی داری میپرسی؟»
بدن کُند در حالیانگار که هنوز لبخند رویخندید صورتش ماسیده بود، نگاهم کرد.
سری تکون دادم.
«کاملاً جدیام.»
«فکر نمیکنی سوال خیلی بیادبانهایه؟»
«نه. بیا انقدر قضیه رو جدی نکنیم.همراه این داستان راجع به چیزیه که هنوز اتفاقلحظهای نیفتاده. چون تو هنوز به استادت خیانت نکردی.»
«خب که چی؟»
با قیافه جدی گفتم:
«من ذات واقعیانگار محققهای سفیدپوش رو میشناسم.خندید هدفشون رو هم میدونم.»
بدن کُندزیر سرش روانگار کج کرد.
«تو چیزیهمین میدونی کهمسخره من نمیدونم؟»
«اون حرومزادهها تحت تعقیب و آزار بودن، شاید واسه همینه که هدفشون انقدر عجیبه. اونا هنرهای رزمی رو جمع میکنن و احتمالاً چیزایی که جمع کردن رو دارن تدویناومدم میکنن. چرا؟ چون کار محققها همینه. تازه، چون واسه فرار از آزار و اذیت قایم شده بودن، احتمالاً کاری بهتر از این نداشتن که سرشون رو بکنن تو کتاب.نجات و با دامن زدن به آتیش انتقام، مجبور شدن حتی عمیقتر توی هنرهای رزمی فرو برن. اونا چارهای ندارن جز اینکه به هنرهای رزمی رهبر فرقه گدایان علاقهمند باشن.»
استاد و شاگرد فرقه گدایاناون بدون اینکه حرفی بزنن، باپنهان دقت به حرفام گوش دادن.
ادامه دادم:
«اونا چارهای ندارن جز اینکه با نهایت احترامقبلاً باهات رفتار کنن، تاییدت کنن و ازت تعریفقویترین کنن، داداش بدن کُند. فکر میکنی دلیلش چیه؟»
بدن کُند جواب داد:
«چون جز من کس دیگهایاون نیست که بتونه هنرهای رزمیپنهان استادم رو به دست بیاره.»
«دقیقاً. حقیقت اینه که این حرومزادهها هیچ علاقهای به تو ندارن، داداشحرفم بدن کُند. تنها علاقهشون به مطالعات رزمی رهبر فرقه گدایانه. پول، شهرت،گاهی مقام رهبر بعدی فرقه... چیزایی مثل این دغدغهشون نیست. این یعنی چی؟»
بدن کُندهمین با دهن بستهپوچه بهم زل زد.
هرچی دلمگیج خواست نثارهمراه بدن کُند کردم.
«اگه استادت بیفته، تو هماون کارت تمومه. بدن کُند، مرتیکهپنهان عوضی، حالیت نیست؟ توله سگ احمق.»
با اینکه خیلی خودمونیانگار حرف زدم و فحششخندید دادم، بدن کُند جواب نداد.
به بدنهمین کُند چشمغره رفتمپوچه و ادامه دادم:
«شاید اغراق نباشه اگه بگیم جناح محققها بزرگترین نیرو توی موریمه، قابل مقایسه با فرقه شیطانی یاکدوممون اتحاد موریم. فکر کردی چون بهت احترام میذارن تحفهای هستی؟ گفتن وقتی استادت سقوط کرد کل فرقهگوشه گدایان رو میسپارن به تو؟ محققها حرومزادههایی هستن که عادت دارن با مردم مثل برده رفتار کنن.»
البته این جمله روگیج که «با منم همینجوریمتوجه رفتار شد...» فاکتور گرفتم.
صورت بدنزیر کُند سفت شدگیج و جواب داد:
«هوی، رهبر فرقه هائو. این حرفا واقعاً توهینآمیزه. چطور میتونی تو چشم یهحالا مرد نگاه کنی و بهش انگ خیانت بزنی؟ اونم جلوی استادش. اگه استادمشیطان کنارم نبود، همین الان به دوئل مرگ و زندگی دعوتت میکردم. دیگه بس کن.»
سری تکون دادم.
«واکنش درست همینه. اما، منم هر روز زندگیم رو میذارم کف دستم. اگه نمیذاشتم، چرا باید تنهایی بهدلیل اتحاد سرپیچی از بهشت حمله میکردم؟ چون از رهبرشون قویترم؟ نه. فقط رفتم چون اعصابم خطخطی بود. نمیدونمگوشه بعدش چی میشه. معنیش اینه که تهدیدهایی مثل دوئل مرگ و زندگی از همون اول روی من اثر نداره.»
«عجب حرومزاده نترسی هستی.»
بدن کُندهمین به رهبر فرقهپوچه گدایان نگاه کرد.
«استاد.»
«بله؟»
«شما فکرزیر میکنید من باگیج محققها همدست شدم؟»
رهبر فرقه گدایان لحظهایمسخره به شاگردش خیره شد وصاحب بعد سرش رو تکون داد.
«فکر نمیکنم.»
«با این حال، اینگیج رهبر فرقه که کلاً چندمعنی بار دیدمش، به من مشکوکه.»
رهبر فرقهزیر گدایان با لحنیگیج آروم جواب داد:
«متوجهام.»
«چی؟»
«اون نمیگه تو به من خیانت کردی،خندید داره بهت گوشزد میکنه که باید حواستلحظهای به فکرهایی که تو قلبت جوونه میزنه باشه.»
سکوت عجیب و غیرقابل تحملی بینشون جاریهمراه شد و بعد حرفهای واقعاً پوچ وبرای مسخرهای از دهن بدن کُند بیرون اومد.
«...استاد، آخه چرا کف دستپوچه مطیعکننده اژدها و کف دست مطیعکنندهپادو شیاطین رو به من یاد نمیدی؟»
من که صاف و صوفخندید وایساده بودم، یهو پاهام شللبخندی شد و ولو شدم رو زمین.
«آه، این توله سگ احمق...»
رنگ و رویخنده رهبر فرقه گدایان مثلهمراه گچ دیوار سفید شد.
«...»
تایید کردم که حتی مردی که جلوی حمله مشترک رهبرلبخندی فرقه [شیطانی] و شیطان بهشتی رو گرفته بود هم نمیتونههاهاهاهاها به راحتی با شوک وارد شده به قلبش کنار بیاد.
در حقیقت،خنده هر کسیگیج بود همینجوری میشد.
به نظر میرسید ضربه روحی خورده، ترکیبی از شوک و حسرت که «واقعاً همش بهلحظهای خاطر این بود؟» ولی آیا بدن کُند هیچوقت میفهمید که معنی اون شوک، زخمی بهحسی قلب استادش بود؟ زخمی که ایجاد شد چون رهبر فرقه شاگردش رو خیلی عزیز میدونست؟
رهبر فرقه گدایان میخواستمسخره چیزی بگه، اما باقبلاً قیافهای خسته دهنش رو بست.
«...»
من اونجا نشستمانگار و به استادهمراه و شاگرد چشمغره رفتم.
اگه همینجوری ولشون میکردم، قلب استاداون به سمت انحراف چی میرفت وحرفم قلب شاگرد توی نفرت غرق میشد.
باید جلویهمین هر دوشونمسخره گرفته میشد.
«داداش بدن کُند.»
بدن کُند باانگار قصد کشت تویهمراه چشماش بهم خیره شد.
«تو یکی یهخنده لحظه خفه شو. دارمهمراه با استادم حرف میزنم.»
حالا که کار به اینجا کشیدهچون بود، تصمیم گرفتم این گندکاری روبودم تا تهش برم و جواب دادم:
«نمیتونم خفه شم. مرتیکه چلاق. گدای احمق. هنوز واسه یکی مثل تو خیلی زوده. انرژی درونیت کمه، ذهنیتت هم ناقصه. و همونطور که ارشد گفت، تو همینحسی الانش هنرهای رزمیای که مناسبت بوده رو یاد گرفتی. اگه با یه قلب درستوحسابی صبر میکردی، استادت تمام انرژی درونیش رو میریخت تو وجودت، درست همونکاری که ارشدهایداد پیر کردن. مرتیکه بدبخت... وقتی عرضهت انقدر کمه چطور دلت انقدر زیاد میخواد. یعنی میخوای بگی نمیدونستی ارشد چقدر عزیزت میدونه، چقدر باهات خوب رفتار میکنه و منتظرته؟»
بدن کُند فکش رو اونقدر محکمهمراه فشار داد که رگ گردنش زدلبخندی بیرون، بعد انگشتش رو گرفت سمت من.
«تو...»
چشمام روهمین گشاد کردممسخره و داد زدم:
«خفه شو! مرتیکه گدا!»