چپتر 199: به خاطر یک سکه نقره، مکتب را رها کرد
0تازه وقتی بیدارخوشبختانه شدم یادم اومد کهمثل چقدر مست کرده بودم.
معمولاً اونایی که انرژیبودن درونی عمیقی دارن بهدیشب این راحتیها مست نمیشن.
ولی انگار دیروز بادیشب این نیت نوشیده بودمنمیاومد که فقط سگمست بشم.
یهو دور و برم رونبودم نگاه کردم و دیدم صبحپرتلاش شده و تو یه مسافرخونهام.
«خدا کنهباشم دوباره مسافرخانهاونجا زاها نباشه.»
وقتی روز بعد از مستی تو یه مسافرخونه بیدارپاتیل میشم، بیشتر اوقات شک میکنم که نکنه با چشمهایقبل پفکرده تو اون اتاق کوچیک و خفهکننده مسافرخانه زاها باشم.
خوشبختانه اونجا نبودم.
نمیتونستم مثل الان اینقدر پرتلاش زندگی کنم، برای همیناینقدر از تکرار احساسات مختلف بدم میاومد و از اینکهبدم همش دستم به خون آلوده بشه خسته شده بودم.
مخصوصاً دلم میخواست کشتن هموننبودم حرومزادههایی که قبلاً یه بارپرتلاش کشته بودمشون رو تموم کنم.
هر بار که اینبودن اتفاق میافتاد، حس میکردم یهپاتیل خدایی داره باهام بازی میکنه.
دیدن اینکه خنجر وزغ درخشانپاتیل تو میز فرو نرفته بود،دیگه یه حس عجیبی بهم میداد.
اگه قاتلها دنبالم بودن، هیچنبودم فرصتی بهتر از دیشب که مستزندگی و پاتیل خوابیده بودم گیرشون نمیاومد.
اما دیشبباشم دیگه تموماونجا شده بود.
با ذهنی که از همیشه شفافترفرصتی بود، قبل از اینکه برم طبقهنمیاومد دوم، نگاهی به داخل مسافرخونه انداختم.
روی یه دسته میز که رویخوابیده هم چیده شده بودن، شیطان شهوت باشفافتر حالتی به صافی یه جنازه خوابیده بود.
انگار که میدونست مناونجا اون دور و برم،الان دهنش رو باز کرد.
«... بیدارمباشم نکن. بایداونجا بیشتر بخوابم.»
این کثافت فکر کرده من نوکر خانوادهبهتر مونگ هستم؟ برای اینکه بفهمم داره تو خوابذهنی چرت و پرت میگه یا نه، جواب دادم:
«بله، ارباب جوان. خوب بخوابید.»
شیطان شهوت جواب داد:
«باشه، برادر سوم.»
تو خواب حرف نمیزد.
«...تا-تأیید شد...»
به نظر میرسید شیطان شمشیر بهنمیتونستم اقامتگاه خودش برگشته، و از اونجایی کهبرای خبری از شیطان شبح نبود، رفتم بیرون.
باید یه سر و گوشینبودم آب میدادم ببینم مستهای دیروزپرتلاش دارن چه غلطی میکنن، نه؟
راستی، قاعدتاً باید گندکاریِ تهموندههیچ مشروبها و مزهها روی میزهاخوابیده میموند، پس چرا اینقدر تمیز بود؟
تو یه حالت گیجیِ مطلق بودم،خوابیده چون اونقدر عمیق خوابیده بودم کههمیشه حتی نفهمیدم کِی میزها رو تمیز کردن.
کسی توباشم مشروب دارویاونجا خوابآور ریخته بود؟
وقتی رفتم جلوی مسافرخونه...
شیطان شبح، که تو حالت عادیش هم زشتدیشب بود، با قیافهای که به خاطر زیادهروی تو مشروبشفافتر زشتتر هم شده بود، داشت شمشیرش رو تاب میداد.
رو یه صندلی که بیرون مسافرخونهخوابیده گذاشته بودن نشستم و تمرین کردنهمیشه کلهسحرِ شیطان شبح رو تماشا کردم.
شیطان شبح همونطورخوشبختانه که شمشیرش رونمیتونستم تاب میداد، ازم پرسید:
«بیدار شدی. خیلیخوشبختانه سنگین خوابیده بودی،نمیتونستم عین یه جنازه.»
واقعاً چرا ذهن این حرومزادهها اینقدر تاریکه؟ میتونست فقط بگه خوب خوابیدی؛ چه مرضیه که حتماًهمیشه پای یه جنازه رو بکشه وسط؟ البته الان که فکرش رو میکنم، خودم هم وقتی شیطانمیدونست شهوت رو دیدم دقیقاً همین توصیف رو به کار بردم، پس دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.
چون شیطان شبح امروزدیشب به طرز خاصی زشتنمیاومد به نظر میرسید، پرسیدم:
«یوک-هاپ، کلباشم شب رواونجا بیدار موندی؟»
یارو یوک-هاپ درخوشبختانه حالی که شمشیرش رومثل تاب میداد جواب داد:
«اون حرومزادههای سوم و چهارم یهوفرصتی بیهوش شدن، برای همین چارهای نداشتمنمیاومد جز اینکه کل شب رو بیدار بمونم.»
«پس کلفرصتی شب داشتیدیشب شمشیر تاب میدادی؟»
«خیلی وقتباشم بود کل شبنبودم شمشیر نزده بودم.»
«ارشد شیطان شمشیر چی؟»
«تا دم صبح برام داستانهای پنجفرصتی شمشیر بزرگ فرقه رو تعریف کرد،نمیاومد بعدش گفت میره بخوابه و جیم شد.»
«پنج شمشیر بزرگ فرقه شیطانی؟»
تازه اون موقع بود که شیطان شبحمثل شمشیرش رو تو حالت دفاعی پایینِ راستهمین قرار داد و یه نفس عمیق کشید.
بعد از خوردن یکماونجا آب از روی میز،الان همون نزدیکی نشست و گفت:
«شمشیر شیطان بهشتیِ رهبر فرقه، شمشیر ابر بزرگِ دست راست، شمشیر نورِ جایگاه نوردیگه درخشان، و شمشیر پیروزی بر شیطانِ اربابزاده اول، چهار شمشیر بزرگ هستن. شمشیر تککُش روحالتی هم که فرستاده ارشد سابق دستش میگرفت بهشون اضافه کنی، پنج شمشیر بزرگ تکمیل میشن.»
«همم.»
شیطان شبحباشم نگاهم کرداونجا و گفت:
«گفت شمشیر چوبی تو همون تککُشِ.نمیتونستم تازه گفت این پنج تا شمشیرکنم معروف یه ویژگی مشترک دارن. میدونی چیه؟»
عمراً اگهقاتلها همچین چیزیبودن رو میدونستم.
«هیچ ایدهای ندارم.»
«قبل از اون، در مورد تککُش. بهش میگن تککُش چون شمشیریهزندگی که به قاتل شماره یک ارث میرسه. تبریک میگم. به نظردستم میرسه اون یارو فرستاده ارشد تو رو جانشین قاتل شماره یک دونسته.»
«چرا الان یهخوشبختانه لرزه تو ستوننمیتونستم فقراتم حس کردم؟»
شیطان شبحقاتلها با یهبودن پوزخند گفت:
«دقیقاً. این پنج تا شمشیر چیزهایی هستن که اعضای فرقه تحتذهنی هر شرایطی سعی میکنن پسشون بگیرن. شاید آثار مقدس نباشن، اماچیده سلاحهای نمادین فرقه محسوب میشن، برای همین به شرافتشون گره خورده.»
سرم رو خاروندم.
«فکر کن اون پیرمرداونجا شمشیر چوبی رو انداخت بهاینقدر من تا به کشتنم بده...»
«چطور ممکنه؟ به هر حال، شیطان بهشتی، ابر بزرگ، نور، و پیروزی براما شیطان شمشیرهایی هستن که دست مقامات عالیرتبه فرقه بودن، پس حتماً باید پسچیده گرفته بشن. تککُش هم سلاحیه که قاتلها به خاطر نمادین بودنش باید برش گردونن.»
«حتماً دلیلی داشتهبهتر که اینا روخوابیده بهت گفته، نه؟»
شیطان شبح سر تکون داد.
«گفت وقتی با کسایی که این شمشیرها رو دارن روبرو میشی، اگه انرژی درونیت کم باشه یا یه شمشیر بیارزش دستت باشه، باید خودت رو برای خلع سلاح شدن تو یه چشم به همبار زدن آماده کنی. گفت حتی اگه سلاحها فقط به هم برخورد کنن، یه تیغه آشغال درجا میشکنه. ارشد شیطان شمشیر گفت با اینکه داره با یه شمشیر چوبی تمرین میکنه، اما هیچ قصدی براینمیاومد پس دادن شمشیر نور به فرقه نداره. بهم گفت با اینکه تمرین برای بالا بردن مهارت مهمه، اما برای رسیدن به اوج شمشیرزنی، باید یه شمشیر بهتر از چیزی که الان دستمه گیر بیارم.»
چیزی روقاتلها که میدونستمبودن به زبون آوردم:
«مگه بیشتر اون شمشیرها ازپاتیل قبل صاحب ندارن؟ فکر کنم دستذهنی استادهای جناح متعارف و غیرمتعارف باشن.»
شیطان شبح سر تکون داد.
«باید بدم یکی برام بسازن.»
«کجا؟»
«تو آهنگری سر اژدها...»
زدم تو پیشونیم.
الان که بهش فکر میکنم،نبودم شیطان شبح قبلاً گوم چول-یونگ روزندگی تو باند خرگوش سیاه دیده بود.
انگار قصد داشت سفارش ساخت یه شمشیربهتر معروف رو بهش بده، اما به زوردیگه جلوی خودم رو گرفتم که منصرفش نکنم.
ولی آدمفرصتی از فرداشدیشب خبر نداره.
مهارتهای آقایباشم گوم ممکنه خیلینبودم پیشرفت کرده باشه.
انگار که بخوامخوشبختانه شیطان شبح رونمیتونستم دلداری بدم، گفتم:
«بعداً ازش میپرسم. اگه شمشیر چوبی من یکیدیشب از پنج شمشیر بزرگ فرقه شیطانی باشه، طبیعیههمیشه که شمشیر آقای گوم در برابرش شکسته باشه.»
شیطان شبح سربهتر تکون داد و باگیرشون قیافهای خسته ازم پرسید:
«میتونیم الانباشم جامون رو عوضنبودم کنیم؟ باید بخوابم.»
سر تکون دادم.
الان که فکرش رو میکنم، شیطان شبحبهتر نه تنها داشت جلوی مسافرخونه هنرهای شمشیرشدیگه رو تمرین میکرد، بلکه داشت نگهبانی هم میداد.
برای یه لحظه، مثل کسی که شیفت نگهبانی رو تحویلدیگه میگیره، وقتم رو جلوی مسافرخونه به بطالت گذروندم و این روزِدسته معمولیای رو که بعد از مدتها باهاش روبرو شده بودم، پذیرفتم.
به نظر من.
مردی که هر روز میجنگه احتمالاً آخرش دیوونهالان میشه، و مردی که هر روز کار میکنهاحساسات شانس زیادی داره که تبدیل به یه احمق بشه.
همچنین، مردی که هر روزهیچ فقط بازی و ولگردی میکنه،خوابیده دیر یا زود بدبخت میشه.
پس مهمه که در حد اعتدال بجنگی یانمیاومد کار کنی، هر از گاهی خوش بگذرونی، ودوم وقتی هیچ اتفاق خاصی نمیافته، هیچ غلطی نکنی.
مثل همین الان.
برای اولین بارخوشبختانه بعد از مدتها،نمیتونستم فقط نفس کشیدم.
همونطور که داشتم دنیای بیرون رو تماشابهتر میکردم، یه گروه از دستفروشها در حالیدیگه که با هم گپ میزدن، نزدیک شدن.
با گوش دادن به حرفهاشون فهمیدمخوابیده که قصد داشتن قبل از رفتن،همیشه شکمشون رو تو مسافرخونه سیر کنن.
چیز خاصی نداشتم که بهشون تعارف کنم، برای همیناینقدر شمشیر چوبیام رو بیرون کشیدم و با دقت بهبدم تیغهاش که نور خورشید رو منعکس میکرد، خیره شدم.
دستفروشهایی که برای غذااونجا خوردن نزدیک میشدن، بیسروصدا ازاینقدر کنارم رد شدن و رفتن.
شمشیرم رو غلاف کردم و بعد از مدتها،دیشب با خودم فکر کردم اون احمقهایی که جونشونهمیشه رو بخشیدم و زیردستهام الان دارن چه غلطی میکنی.
دست تو دماغمبهتر کردم و بعدخوابیده پام رو تکون دادم.
پام رو تکونخوشبختانه دادم و بعدنمیتونستم یه خمیازه کشیدم.
همونطور که لم داده بودم روی میز و یه روز کاملاًزندگی معمولی رو میگذروندم، اصلاً یادم رفت رهبر فرقه هائو هستم یادستم یه صاحب مسافرخانه، شیطان دیوانه هستم یا یکی از شش اژدها.
برای یک روز، درست مثل اون دوران خیلی خیلیپاتیل دور، تبدیل شدم به بیمصرفترین مرد دنیا و ازقبل همون نور خورشید، باد، منظره و هوای معمولی لذت بردم.
دانتینم که به یین و یانگ تقسیم شده بود، یهدیگه جوری وول میخورد انگار داشت بهم میگفت چرخهی چی روروی به جریان بندازم، اما یه اخطار جدی به دانتینم دادم.
«مسخرهبازی درنیارباشم و همونجا بتمرگ.نبودم امروز روز استراحته.»
همینطور که یکییکی بهاونجا زیردستهام فکر میکردم، بهخصوص قیافهیاینقدر مویونگ بک اومد جلوی چشمم.
احتمال داشت این مرتیکه سرهیچ عقل اومده باشه و خودش روگیرشون وقف تمرین هنرهای رزمی کرده باشه.
نتیجهگیری افکارمفرصتی همیشه یهدیشب چیز بود:
«اگه زنده بمونی،خوشبختانه بالاخره روزی میرسهنمیتونستم که قوی بشی.»
یهو بادی که میوزیداونجا حس خنکی بهم دادالان و یه نفس عمیق کشیدم.
سامبوک، محافظ اربابزاده سوم، بعد از فرار از مسافرخانهاما هزار مایلی و یک شبانهروز دربهدری، بالاخره به یه خانهانداختم امن که به عنوان پایگاه موقت استفاده میشد، رسیده بود.
اما وضعیت خانه امن طوری بودنمیتونستم که از همون ورودی، بوی مرگکنم میداد و همهجا پر از جنازه بود.
توی حیاط و روی دیوارها جسد افتاده بود، یهاینقدر جنازه از لبهی پشتبام آویزون بود و نیمتنه بالاییِبدم یه جسد دیگه هم تو دهانهی چاه فرو رفته بود.
جنازههای زیادی از خودیها اونجا بود، امابهتر تعداد جسدهایی که لباسهای غریبه و ناآشنادیگه تنشون بود، خیلی بیشتر به چشم میخورد.
بهمحض اینکه دید چندتا پیرمرد همخوابیده بین کشتهشدگان هستن، فهمید که اساتید جناحشفافتر شیطانی به این خانه امن حمله کردن.
سامبوک که با هدف پیدا کردن بازماندهها اطرافالان رو میپایید تا بعدش سریع جیم بشه، آروماحساسات درِ تالار اصلی رو هل داد و باز کرد.
جنازهای رو که به در تکیه داده بود کنار زدپرتلاش و رفت داخل. بوی گند و تهوعآور خون، درست مثل همونهمش بویی که تو مسافرخانه هزار مایلی پیچیده بود، زد زیر دماغش.
همونجا اربابزاده سوم رو دیدهیچ که روی یه تپه کوچیکخوابیده از جنازهها، چهارزانو نشسته بود.
«اربابزاده، منم سامبوک. اربابزاده؟»
سامبوک به اربابزاده سوم کهنبودم رنگ تو صورتش نمونده بودپرتلاش نزدیک شد و زانو زد.
اربابزاده سوم چشماشخوشبختانه رو باز کرد ومثل به سامبوک خیره شد.
«تویی سامبوک. زندهای؟»
«بله. توفرصتی مسافرخانه ازدیشب هوش رفتم و...»
سامبوک با این فکر کهنبودم ممکنه اربابزاده سوم دچار سوءتفاهمپرتلاش بشه، نتونست با جزئیات حرف بزنه.
اما با اینخوشبختانه حال، اربابزاده سوم اخمهاشمثل رو تو هم کشید.
«چطوری زنده موندی؟»
«به لطف بخشایشبهتر نور درخشان تونستم جونگیرشون سالم به در ببرم.»
اربابزاده سوم سر تکون داد.
«هوم، بیرون بازماندهای هم هست؟»
«کسی رو ندیدم.»
«نمیدونم کِی مکان این خانهپاتیل امن لو رفته. احتمالاً بهدیگه خاندان مادریم هم حمله میشه.»
«وضعیت جراحتتون چطوره؟»
اربابزاده سومباشم سرش رواونجا تکون داد.
«یه ضربه عجیب بابودن نیروی کف دست خوردمدیشب و حسابی درد میکنه. سامبوک.»
«بله.»
«انگار نه مهارتش رو دارمنبودم و نه لیاقتش رو که معاونزندگی رهبر فرقه بشم. من شکست خوردم.»
سامبوک زبونش بندخوشبختانه اومده بود، براینمیتونستم همین فقط گوش میداد.
اربابزاده سوم ادامه داد:
«در هر صورت، نمیتونم از برادرهام انتظار رحم واما مروت داشته باشم. رهبر فرقه هم که اصلاً حاضرداخل نیست منو ببینه. خاندان مادریم هم احتمالاً تو خطره.»
«بله.»
وقتی اربابزاده سوم جلوی رداشنبودم رو باز کرد، ردِ تاریکِ یکزندگی کف دست روی سینهاش نمایان شد.
«میدونی این چیه؟»
سامبوک گفت:
«نکنه سمی باشه؟»
«بود، ولیباشم بیشترش رو ازنبودم بدنم بیرون کشیدم.»
«شبیه اثر دست تاریکِ بچه چشمسمی بهبهتر نظر میرسه. انگار اربابزاده اول یا دوم یهذهنی استاد از اتحاد سرپیچی از بهشت استخدام کردن.»
«فکر کنم فقط مندیشب نبودم که یه استادنمیاومد از جناح شیطانی استخدام کردم.»
«چه بلاییباشم سر بچهاونجا چشمسمی اومد...؟»
اربابزاده سوم باخوشبختانه چونهاش به ورودینمیتونستم تالار اصلی اشاره کرد.
وقتی سامبوک برگشت، جنازهای رو دیدفرصتی که سوراخ گندهای روی سینهاش دهن بازاما کرده بود و همونجا ولو شده بود.
سامبوک گفت:
«اربابزاده، اجازه بدید کولتوناونجا کنم. باید بریم پیشالان یه پزشک تو همین حوالی...»
اربابزاده سومباشم سرش رواونجا تکون داد.
«مشکلی نیست. من بدن خودمهیچ رو بهتر میشناسم. اگه همینجاخوابیده سم رو بیرون بکشم سریعتره.»
«...»
«سامبوک.»
«بله.»
«بهت یاد دادن که اگه اربابزادهها بمیرن، محافظهاشون هم باید بمیرن، ولی دیگه مجبور نیستی این کار رو بکنی. اگه اینجا بمونی، ممکنه آدمهای بیشتریدسته برای بررسی جنازهها پیداشون بشه، پس اول تو برو. من یا در حین گردش چی ازشون پذیرایی میکنم، یا اگه وقت کافی داشته باشم، یه مدتجواب مخفی میشم. انگار بهتره به جای هر سوراخ دیگهای، برم تو برکه عقاب سفید که پر از آدمهای جناح متعارفه که دارن اونجا میلولن قایم بشم.»
«من کجافرصتی برم؟ بیایددیشب با هم بریم.»
«سامبوک، زنده موندن یعنی فرصتنبودم برای انتقام. بیا از همپرتلاش جدا بشیم. زود باش برو.»
اربابزاده سوم دستشخوشبختانه رو تکون داد ومثل دوباره چشماش رو بست.
سامبوک گفت:
«اربابزاده، من میمونمبهتر و تا آخرخوابیده بهتون خدمت میکنم.»
اربابزاده سومباشم با چشمهایاونجا بسته گفت:
«چی میگی واسه خودت؟ من که هنوز نمردم. فقط یه ضربه کف دست خوردم. بعد از اینکه حالم جا اومد، میرم پیش خاندان مادریم و اگه بهمخصوصاً اونها هم حمله شده باشه، میرم سراغ انتقام. شاید تو نبرد جانشینی گند زده باشم، اما اصلاً قصد ندارم تو انتقام گرفتن شکست بخورم. کینه خاندان مادری منبهم هیچ ربطی به تو نداره، پس دخالت نکن. برو. حتی حرف زدن هم برام خستهکنندهست. اگه خیلی نگرانی، برو یه سر به خاندان مادریم بزن ببین اوضاعشون چطوره.»
سامبوک سرش رو پایین انداخت.
«فهمیدم، اربابزاده.فرصتی ولی قصد نداریدپاتیل به فرقه برگردید؟»
«رهبر فرقه ازخوشبختانه آدمهای ضعیف متنفره.نمیتونستم فعلاً اونجا نمیرم.»
«بله... آه، خیلی وقته میخواستم اینو بگم، ولی تازهاینقدر الان به زبون میارمش. ممنون که یه یتیم بیخانمانبدم رو زیر بال و پرتون گرفتید. لطفاً زودتر خوب بشید.»
«چرت و پرت نگو.»
سامبوک با دقت به صدایپاتیل نفس کشیدن اربابزاده سوم گوشدیگه داد و بعد بیسروصدا عقب کشید.
بعد از اینکه یه بار دیگه نگاهی به جنازههایاینقدر پخشوپلا شده تو خانه امن انداخت، اومد بیرون و یهومیاومد سر جاش خشکش زد و دستش رو کرد تو رداش.
همون یه دونه سکه نقرهاینبودم که رهبر فرقه هائو بهش دادهزندگی بود، تکوتنها کف دستش نشسته بود.
قیافه مغرور رهبردنبالم جوان فرقه هائو وبهتر حرفهاش اومد تو ذهنش.
«فقط با دور ریختندیشب این اصول و عقایده کهاما یه زندگی جدید در انتظارته.»
سامبوک با چهرهای مات و مبهوت همونجامثل وایساد و یه لحظه با خودش فکر کردتکرار که دور ریختن این اصول اصلاً یعنی چی.
«این چرتباشم و پرتهااونجا دیگه چه صیغهایه؟»
همینطور که اطراف رو نگاه میکرد وبهتر به آسمون که بهطور عجیبی صاف بوددیگه خیره شده بود، نتونست درجا جوابی پیدا کنه.
وقتی سامبوک به مغزش فشار میاورد تا بفهمهنمیاومد معنی دور ریختن اصول چیه، حس کرد انحرافدوم چی داره مثل موج از روش رد میشه.
همینطور که سعی میکرداونجا چیزی رو که نمیتونست بهاینقدر یاد بیاره، سرش داغ کرد.
...
...
...
«فکر کردیباشم داری چهاونجا غلطی میکنی؟! سامبوک!»
«...»
سامبوک که در حین زل زدن به اون یه دونه سکه نقرهنمیاومد داشت به مغزش فشار میآورد، برگشته بود تو خانه امن، اربابزاده سومروی رو انداخته بود رو کولش و حالا داشت با تمام سرعت میدوید.
اربابزاده سوم گفت:
«منو بذارباشم زمین. کدوماونجا گوری داری میری؟»
«اگه اینجا بمونید میمیرید.»
«پس توقاتلها همچین وضعیتیبودن داری کجا میری؟»
سامبوک در حالی که مهارتپاتیل سبکی خودش رو اجرا میکرد،دیگه دهنش رو کیپ نگه داشته بود.
یه لحظه بعد، وقتی اربابزاده سوم که حال واینقدر روز درست و حسابی نداشت دوباره شروع کرد بهبدم غر زدن، سامبوک با یه لحن کاملاً متفاوت حرف زد:
«اربابزاده، لطفاً خفهخون بگیر.»
«چی؟»
سامبوک در حالیبهتر که با جنون میدوید،گیرشون به اربابزاده سوم گفت:
«فعلاً میبرمتون یه جایاونجا امن. خیلی داری ورالان میزنی، پس لطفاً خفهخون بگیر.»
در نهایت، به خاطراونجا یه دونه سکه نقره،الان سامبوک اصولش رو دور ریخت.
چارهای نداشت جز اینکه باورهیچ کنه این تنها راه برایخوابیده نجات اربابزاده سوم و خودش بود.