---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 218: تبدیل کردن آدمی مثل من به شیطان دیوانه • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 218: تبدیل کردن آدمی مثل من به شیطان دیوانه

0

زل زدم‌نیست​ تو چشم‌های‌حقیقت​ محقق سپیدپوش.

چشم‌های محقق سپیدپوش برای لحظه‌ای‌اندازه​ روی نام گی سونگ-جا مکث‌حال​ کرد و بعد پایین رفت.

«لی زاها، رهبر فرقه هائو.»

محقق سپیدپوش از جایش بلند‌بزنم​ شد، دست‌ها رو پشت کمرش‌داد​ گره کرد و نگاهم کرد.

«صادقانه حرف بزن. قصد لاف‌بگی​ زدن ندارم، ولی خیلی خوب می‌دونم‌دادم​ موریم چطور کار می‌کنه. اما تو...»

تا نیت قتلم‌بخوای​ رو حس کرد،‌کافی​ زد زیر خنده.

«دنبال دردسر و دعوا نیستم. این‌قدر گارد نگیر. خوبه.‌اولش​ بیا همین فاصله رو حفظ کنیم. قرار نیست فقط‌فکرش​ تو حقیقت رو بگی. وقتشه که با هم روراست باشیم.»

سرم رو تکون دادم.

«معلومه، آدم‌نیست​ همیشه باید‌حقیقت​ روراست باشه.»

قیافه محقق سپیدپوش‌بخوای​ رنگ رضایت به‌کافی​ خودش گرفت و گفت:

«آره. نگاهت روی هنر لاک‌پشت طلایی رها که گی سونگ-جا خلقش کرده، قفل شد. طبق گفته شاگردام، تو یه هنر رزمی یانگ افراطی هم یاد گرفتی. واسه همینه که تونستی هنر بی‌قلب سایه ماه رو که برات فرستادم‌هشداردهنده​ تو یه چشم به هم زدن یاد بگیری و بعدش حتی یه تکنیک نهایی خلق کنی که یانگ افراطی و یین افراطی رو با هم ترکیب می‌کنه. راستش رو بخوای، تا همین جاش هم به اندازه کافی شوکه‌کننده‌دوره‌ای​ هست. با این حال، نمی‌تونستم دقیقاً حدس بزنم اولش کدوم هنر رزمی یانگ افراطی رو یاد گرفتی، ولی قیافه‌ات همه‌چیز رو لو داد. نمی‌تونم جلوی تعجبم رو بگیرم. کی فکرش رو می‌کرد که هنر لاک‌پشت طلایی رها باشه...»

این مرتیکه خیلی باهوشه.

حتماً واسه کشوندن‌فقط​ من به اینجا‌وقتشه​ دلایل زیادی داشته.

ولی این‌طور که بوش میاد،‌اندازه​ مطمئناً هنر لاک‌پشت طلایی رها‌حال​ یکی از همون دلایل بوده.

محقق سپیدپوش انگشتش رو‌حال​ به سمتم گرفت و‌بزنم​ با لحنی هشداردهنده گفت:

«اول من روراست می‌شم. من هنوز‌اولش​ هنر لاک‌پشت طلایی رها رو تو موریم‌تعجبم​ پخش نکردم، پس تو چطوری یادش گرفتی؟»

زدم زیر‌نیست​ خنده و‌حقیقت​ جواب دادم:

«پخش کردی؟»

پخش کردی، چه زرهای مفتی.

قیافه محقق‌نمی‌تونستم​ سپیدپوش تو هم‌بزنم​ رفت و گفت:

«فکر اینم نکن که بهم بگی از نوادگان گی سونگ-جا هستی.‌دادم​ جناح ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ هم دستگاه مکانیکی گویزو رو از‌گفت​ روی کتابی یاد گرفتن که خیلی وقت پیش ما براشون فرستاده بودیم.»

یه لرز‌راستش​ خفیف به‌جاش​ جونم افتاد.

«که این‌طور؟»

پس الان تو دوره‌ای هستیم که‌اولش​ محقق سپیدپوش هنوز هنر لاک‌پشت طلایی‌جلوی​ رها رو تو موریم پخش نکرده.

با اون زمانی که‌حقیقت​ من تو زندگی قبلیم‌باشیم​ پیداش کردم فرق داره.

واسه همین‌راستش​ محقق سپیدپوش این‌قدر‌اندازه​ گیج شده بود.

این یعنی تو زندگی قبلیم، این محقق سپیدپوش بوده که‌کدوم​ ترتیب همه‌چیز رو داده بود تا کتابچه هنر لاک‌پشت طلایی‌مرتیکه​ رها رو در قالب یه شانس الهی و سرنوشت‌ساز پیدا کنم.

تو زندگی قبلیم، هنر لاک‌پشت طلایی رها رو تو یه‌داد​ مقبره قدیمی پیدا کرده بودم؛ اونم با رمزگشایی یه نقشه گنج‌اینجا​ و گذشتن از تله‌های دستگاه مکانیکی که روش کشیده شده بود.

آروم محقق سپیدپوش‌فقط​ رو از سر‌وقتشه​ تا پا برانداز کردم.

تازه دوزاریم افتاده بود که به خاطر این مرتیکه تونسته بودم‌نمی‌تونستم​ هنرهای رزمی‌ای رو به دست بیارم که من رو لایق لقب شیطان‌بگیرم​ دیوانه کرده بود؛ همین فکر باعث شد دوباره لرز به جونم بیفته.

از طرفی، اون موقع‌ها مهارت‌های رزمی‌ام اون‌قدرها هم‌بزنم​ خفن نبود، واسه همین حتی اگه محقق سپیدپوش‌تعجبم​ داشت زاغم رو چوب می‌زد، عمراً متوجه می‌شدم.

به زبون ساده‌تر، وضعیت من‌بزنم​ تو زندگی قبلیم هیچ فرقی‌داد​ با اون قصاب که کشتمش نداشت.

منم فقط‌نیست​ یه موش‌حقیقت​ آزمایشگاهی بودم.

حتماً واسه همین بود که‌اندازه​ انگار دست تقدیر من رو‌حال​ با نجیب‌زاده شیطانی روبه‌رو کرده بود.

و واسه همین‌این​ بود که به‌دقیقاً​ انجمن سریع ملحق شدم.

کار به جایی رسید که با خودم فکر کردم‌همه‌چیز​ نکنه تمام اعضای انجمن سریع هم بازیچه دست محقق‌باهوشه​ سپیدپوش بودن، یا شایدم همه‌شون رو شاگردای خودش می‌دونست.

شایدم موش‌های آزمایشگاهی و‌حقیقت​ شاگردانی بودن که فقط یه‌سرم​ پله از برده‌ها بالاتر بودن؟

محقق سپیدپوش‌راستش​ لبخندی زد‌جاش​ و گفت:

«بسیار خب. به نظر میاد داستانی برای گفتن داری.‌اولش​ از این فشاری که داری به مغزت میاری می‌تونم بفهمم...‌می‌کرد​ ولی اگه عاقل باشی، جلوی من دروغ سر هم نمی‌کنی.»

در حالی که دست‌هام رو پشت کمرم‌کدوم​ گره کرده بودم، به پرسه زدن بین قفسه‌های‌فکرش​ کیپ تا کیپ پر از کتاب ادامه دادم.

محقق سپیدپوش از پشت با غیظ‌وقتشه​ نگاهم می‌کرد، ولی با اخلاقی که‌معلومه​ من دارم، پشیزی هم برام مهم نبود.

«اینا... کتاب‌های محشری هستن. به نظر میاد پایه‌واساس هنرهای‌این​ رزمی جناح متعارف، جناح غیرمتعارف، مسیر شیطانی و جناح‌همه‌چیز​ شیطانی همگی از صد مکتب فکری سرچشمه گرفتن. درسته؟»

تا بحث رو عوض‌حال​ کردم، محقق سپیدپوش با‌بزنم​ لحنی تند جواب داد:

«چرت‌وپرت گفتن رو بس کن. تو یکی دیگه باید خوب بدونی که پیدا کردن یه چیز جدید زیر این آسمون چقدر سخته. در ضمن،‌داشته​ خیلی بعیده که شاگرد من کتاب رو دزدیده باشه. گذشته تو هم بیش از حد ساده‌ست. اگه بخوای بهم دروغ بگی، پا میشم میرم استان‌نکن​ ایلیانگ، هر کسی که تو رو می‌شناسه رو می‌گیرم و با قطع کردن دست و پاشون شروع می‌کنم تا ته و توی گذشته‌ات رو دربیارم.»

آهی از سینه‌ام بیرون اومد.

«چه حروم‌زاده‌راستش​ بدبختی هستی که‌اندازه​ این‌طوری فکر می‌کنی.»

محقق سپیدپوش هم همون‌طور‌حال​ که حرف می‌زد، آروم‌بزنم​ شروع به قدم زدن کرد:

«می‌دونی وقتی رفتم تو بحر گذشته‌ات چی برام عجیب بود؟ می‌گفتن تو یه صاحب مسافرخانه بودی. اصلاً‌مرتیکه​ تو کتم نمی‌رفت. مسافرخونه‌ات سوخت و خاکستر شد، نه؟ واسه همینم قصد داشتم سر فرصت مناسب، یه‌لحنی​ هنر رزمی که تخصصش تو آتش حقیقی سامادی بود رو بهت هدیه بدم. فکر می‌کنی اون چی بود؟»

«حتماً همون‌نیست​ هنر لاک‌پشت‌حقیقت​ طلایی رها بوده.»

«دقیقاً. بعد از شنیدن داستان‌هایی درباره اون اخلاق گند و آتیشیت و اینکه‌حدس​ چطوری راکشاسای بزرگ و ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ رو کشتی، تصمیم گرفتم شعله‌های سوزان‌باهوشه​ رو بهت بدم. واقعاً مسخره‌ست. کی فکرش رو می‌کرد از قبل یادش گرفته باشی.»

محقق سپیدپوش انگشتش‌این​ رو به نشونه نفی‌حدس​ تکون داد و گفت:

«ولی هیچ رازی نمی‌تونه از من پنهون بمونه. همه‌چیز رو مو به مو برام تعریف کن.‌می‌کرد​ من از همون اولش هم قصد نداشتم بکشمت. اتفاقاً دلم می‌خواد تو تمرین هنرهای رزمی‌ات بهت کمک‌سمتم​ کنم. اگه حقیقت رو بهم بگی، چیزی رو بهت می‌دم که از نظر خودم قوی‌ترین هنر الهیه.»

شروع کردم به چرخیدن تو یه مسیر دایره‌ای‌باشیم​ تا از محقق سپیدپوش که آروم دنبالم می‌اومد‌باشه​ فاصله بگیرم؛ حرکاتمون عین آینه بازتاب همدیگه بود.

تو همین حین، نگاهم رو‌اندازه​ روی اسم کتاب‌ها و اسم‌حال​ رهبرهای ناشناس صد مکتب فکری چرخوندم.

«این‌همه فرقه‌هست​ از این سوراخ‌نمی‌تونستم​ دراومدن. چقدر جالب.»

یهو متوجه شدم‌دقیقاً​ که لحن محقق سپیدپوش‌کدوم​ یه نموره عوض شده.

اولش جوری حرف می‌زد که انگار داشت‌روراست​ نیت قتلش رو سرکوب می‌کرد، ولی الان‌همیشه​ قشنگ می‌شد بی‌طاقتی رو تو صداش حس کرد.

محقق سپیدپوش آدمی بود که‌اندازه​ بیشتر از هر کس دیگه‌ای تو‌نمی‌تونستم​ موریم از رازهای مخفی خبر داشت.

با این حال، حدس زدم تنها حقیقتی‌حدس​ که هیچ‌وقت نتونسته بود ازش سر دربیاره،‌نمی‌تونم​ همون چیزی بود که داشت دیوونه‌اش می‌کرد.

طبیعتاً، منم عمراً قصد‌حدس​ نداشتم مثل بچه‌های خوب‌قیافه‌ات​ همه‌چیز رو کف دستش بذارم.

بد نبود‌نیست​ یه دروغی‌حقیقت​ سر هم کنم...

ولی مشکل اینجا بود که محقق سپیدپوش یکی‌هست​ از باهوش‌ترین آدم‌های کل موریم به حساب می‌اومد،‌کدوم​ واسه همین یه خالی‌بندی ساده نمی‌تونست خرش کنه.

ولی باهوش‌هست​ بودن که تهِ‌نمی‌تونستم​ قدرت تفکر نیست.

جنگ روانی فقط یه نبرد ذهنی نیست؛ همه‌چیز‌قیافه‌ات​ به این بستگی داره که چقدر خوب بتونی دست‌مرتیکه​ طرف مقابل رو بخونی و با احساساتش بازی کنی.

مثل کسی که داره بازی «گو» انجام‌روراست​ می‌ده، چند تا دروغ احتمالی رو تو‌همیشه​ ذهنم ترکیب کردم و دهنم رو باز کردم.

این کارم یه جورایی‌جاش​ هم یه قمار خطرناک‌هست​ بود، هم یه حرکت استراتژیک.

«اگه دلم بخواد حقیقت رو‌نمی‌تونستم​ بگم ولی یه نفر نذاره،‌کدوم​ اون‌وقت می‌خوای چه غلطی بکنی؟»

محقق سپیدپوش‌نمی‌تونستم​ همون‌طور که دنبالم‌بزنم​ می‌اومد جواب داد:

«یعنی می‌خوای بگی‌فقط​ کسی بهت گفته دهنت‌روراست​ رو بسته نگه داری؟»

«وگرنه مگه مرض دارم داستان‌اندازه​ اینکه چطوری اون هنر رزمی رو‌نمی‌تونستم​ یاد گرفتم رو ازت قایم کنم؟»

«منظورت اینه که نمی‌تونی به فرقه‌ات خیانت کنی؟ عجب دروغ بی‌شرمانه‌ای. تو اصلاً استادی نداری. تو‌تعجبم​ تو استان ایلیانگ به دنیا اومدی و تا وقتی مسافرخونه‌ات نسوخته بود، پات رو از اونجا‌یکی​ بیرون نذاشته بودی. تو مثل یه جوون سر به زیر و مهربون تو محله‌تون زندگی می‌کردی.»

«یه جوری زر می‌زنی انگار از‌اولش​ بچگی ورِ دلم بودی و بزرگ‌جلوی​ شدنم رو تماشا کردی. حروم‌زاده‌ی مضحک.»

تهدیدهای محقق‌نیست​ سپیدپوش از پشت‌بگی​ سرم ادامه داشت.

«رهبر فرقه، تا وقتی چهار دست‌کافی​ و پات سالمه حقیقت رو اعتراف‌دقیقاً​ کن. کاسه صبرم داره لبریز میشه.»

سر جایم‌هست​ میخکوب شدم‌حال​ و برگشتم سمتش.

«هوی محقق.»

«چیه؟»

«هنوز اخلاق گند من دستت نیومده؟ اگه داری از فضولی جون می‌کنی، منم بدم نمیاد همین‌جا ریق رحمت رو سر بکشم. بیا بجنگیم. شاید‌فکرش​ بتونی من رو بکشی، ولی حسرت اینکه بفهمی چطوری هنر لاک‌پشت طلایی رها رو یاد گرفتم رو به گورت می‌بری. اون شاگردای احمقت می‌تونن‌پخش​ کل دنیا رو زیر پا بذارن، ولی بازم هیچی دستگیرشون نمیشه. هرچند مطمئنم تا همین الانش هم خودتونو پاره کردید و به در بسته خوردید.»

«...»

«تا وقتی خودم‌دقیقاً​ نخوام دهن باز کنم،‌کدوم​ عمراً بتونی چیزی بفهمی.»

پوزخندی زدم‌نیست​ و به محقق‌بگی​ سپیدپوش خیره شدم.

تا دیدم دست راستش رو‌اندازه​ آورد بالا، بی‌درنگ دست راست‌حال​ خودم رو با چی شعله پوشوندم.

«هوی محقق، می‌خوای از من یه دیکتاتور خون‌خوار بسازی؟ درسته‌کدوم​ که شاید نتونم زنده به گور کردن محققان رو اجرا‌مرتیکه​ کنم، ولی خیالت تخت، از پس سوزاندن کتاب‌ها که برمیام.»

محقق سپیدپوش دستش رو‌حدس​ انداخت پایین و چند‌قیافه‌ات​ بار با انگشت نشونه‌ام گرفت.

«احمقِ ابله. یه نگاه به دور و برت بنداز. یه‌تکون​ جرقه کافیه تا همه‌چیز خاکستر بشه. واقعاً فکر کردی ما‌خودش​ دوباره تو تله‌ی سوزاندن کتاب‌ها می‌افتیم؟ اینجا تنها کتابخونه‌ی ما نیست.»

«که این‌طور.»

«حتی یه خرگوش هم برای خودش سه تا سوراخ قایم شدن می‌کَنه. پیش خودت فکر کردی مایی که یه بار طعم‌باهوشه​ تلخ سوزاندن کتاب‌ها رو چشیدیم، بازم همچین حماقتی رو تکرار می‌کنیم؟ اگه حوصله‌ات سر رفته، بفرما، آتیش بزن. تو، یه رزمی‌کارِ رقت‌انگیز‌نکردم​ که هیچ ارزشی برای تاریخ و اسناد قائل نیستی. دقیقاً به همین خاطره که همه‌تون رو مثل حشره می‌بینم. نوچ، نوچ، نوچ...»

محقق سپیدپوش دوباره‌دقیقاً​ پشت میز نشست‌اولش​ و بهم زل زد.

«ببین، رهبر فرقه هائو. اگه تند رفتم به خاطر این بود که قضیه برام عجیب بود. ولی واقعاً مسئله‌ی مرگ‌خودش​ و زندگی نیست، پس چرا این‌قدر دنده‌پهن بازی درمیاری؟ چطوری هنر لاک‌پشت طلایی رها رو گیر آوردی؟ بدجور کنجکاو شدم. یعنی‌همینه​ اگه یه هنر الهی بهت یاد بدم که صد پله از هنر لاک‌پشت طلایی رها خفن‌تر باشه، بازم می‌خوای خفه‌خون بگیری؟»

منم به‌راستش​ چرت‌وپرت گفتنم‌جاش​ ادامه دادم.

«شاید همون اجداد‌این​ خودت اول از‌دقیقاً​ همه پخشش کردن، هان؟»

«چرت نگو. ما تو ثبت اطلاعاتمون مو لای درزمون نمیره. همه‌چیز زیر نگین انگشتر ماست. اینکه کی چه هنر رزمی‌ای رو یاد گرفته و تهش چی شده. بر‌مطمئناً​ همون اساس، هنرهای رزمی رو دوباره کالبدشکافی می‌کنیم. وقتی گفتم می‌تونی این خراب‌شده رو آتیش بزنی، شوخی نکردم. هنرهای رزمی‌ای که عوارض جانبی وحشتناک دارن، اونایی که ذات‌اژدهای​ آدم رو به لجن می‌کشن، اونایی که باعث میشن طرف یه شبه ره صد ساله بره... ما همه‌چیز رو با آزمایش کردن ثبت می‌کنیم. اصلاً می‌فهمی این یعنی چی؟»

یهو زدم زیر خنده.

«پس حتماً خوب می‌دونی‌جاش​ کدوم هنرهای رزمی بیشتر از‌این​ همه باعث انحراف چی میشن.»

محقق سپیدپوش‌هست​ لبخندی زد‌حال​ و جواب داد.

«چرا که ندونم؟ راستش رو بخوای، اینکه تونستی یه تکنیک نهایی خلق‌جلوی​ کنی که یین و یانگ رو با هم ترکیب می‌کنه، دست‌کمی از‌داشته​ معجزه نداره. یا شایدم تو واقعاً یه نابغه مادرزاد تو هنرهای رزمی هستی.»

زل زدم‌نیست​ تو چشم‌های‌حقیقت​ محقق سپیدپوش.

«واسه چی؟ چون نیمه‌ی دوم هنر‌کافی​ لاک‌پشت طلایی رها پر از تله‌هایی‌دقیقاً​ هست که می‌تونه باعث انحراف چی بشه؟»

یهو محقق سپیدپوش دست‌هاش رو‌نمی‌تونستم​ دور سینه‌اش حلقه کرد و شونه‌هاش‌قیافه‌ات​ از شدت خنده به لرزه افتاد.

«مورمورم شد. یعنی تا الان خودت اینو فهمیدی؟ باید تو ارزیابیم نسبت به تو‌بگیرم​ تجدید نظر کنم. حق با توئه. طبق گفته‌های گی سونگ-جا، هیچ‌کس جز خودش عمراً‌مطمئناً​ نمی‌تونه مرحله لاک‌پشت طلایی رو فتح کنه. دیر یا زود، انحراف چی یقه‌شون رو می‌گیره.»

تو طومار هنر لاک‌پشت طلایی‌بگی​ رها که من خونده بودم،‌تکون​ اصلاً همچین چرت‌وپرت‌هایی نوشته نشده بود.

این یعنی این مرتیکه‌ی محقق سپیدپوش وقتی داشته متن رو از‌نمی‌تونستم​ روی لوح‌های بامبو تو یه کتاب رونویسی می‌کرده، هر جاش رو‌تعجبم​ که عشقش کشیده دست‌کاری کرده و یه مشت خزعبلات بهش اضافه کرده.

این کارش رسماً‌این​ به سخره گرفتن‌دقیقاً​ کل موریم بود.

آخه این یارو‌دقیقاً​ چه کوفتی رو‌اولش​ تمرین کرده بود؟

منم که وقتی‌فقط​ فضولیم گل می‌کنه،‌وقتشه​ در دم می‌پرسم.

«خودت چه هنر رزمی‌ای کار می‌کنی؟ بدجور حسودیم شد. حتماً تمام طومارهای رزمی این‌بزنم​ خراب‌شده رو شخم زدی، یاد گرفتی و تمرین کردی، بعدم خفن‌ترینش رو انتخاب کردی‌حتماً​ تا روش زوم کنی. نکنه احیاناً خودت هم هنر لاک‌پشت طلایی رها رو یاد گرفتی؟»

محقق سپیدپوش زد زیر خنده.

«معلومه که نه. هنر لاک‌پشت طلایی رها یه ایراد بزرگ داره؛ اینکه حتی اگه یه عمر هم براش وقت بذاری، بازم نمی‌تونی بهش مسلط بشی. اگه نمی‌خوای یه تیکه گوشت فلج بشی، به نفعت بود که فقط تا مرحله مرغ مبارز پیش بری. راستی رهبر فرقه، می‌خوای تا تهش همین‌جوری‌بهم​ لجبازی کنی؟ نظرت چیه همین الان یه سر برم استان ایلیانگ، کل نوچه‌هات رو لت و پار کنم و بعدش برگردم تا به گپ زدنمون ادامه بدیم؟ خودت انتخاب کن. اگه با استان ایلیانگ حال نمی‌کنی، نظرت در مورد باند خرگوش سیاه یا جامعه دنیای زیرین جنوبی چیه... آه، خانه‌اونم​ پزشکی مویونگ چطوره؟ حیف دکتر مویونگ میشه. ولی خب چاره‌ای نیست. فکر می‌کنی اگه اول از همه نسل اونا رو منقرض کنم، زبونت برای حرف زدن بازتر میشه؟ اگه از اون صخره پریدم پایین، بهتره مثل سگ دنبالم بدوی. مهارت سبکی تو خیلی رقت‌انگیزتر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کنی.»

«یعنی انقدر داغونه؟»

«آره، هست.»

با یه‌هست​ قیافه‌ی دمق و‌نمی‌تونستم​ ناامید جواب دادم.

«...آه، پس با این‌حدس​ حساب عمراً بتونم عضو‌قیافه‌ات​ انجمن سریع بشم، نه؟»

چشم‌های محقق‌نیست​ سپیدپوش از‌حقیقت​ حدقه زد بیرون.

سرش رو آورد‌بخوای​ بالا و مات و‌شوکه‌کننده​ مبهوت بهم خیره موند.

«...»

اخم‌های محقق سپیدپوش‌دقیقاً​ رفت تو هم و‌کدوم​ گوشه‌ی ابروهاش پرید بالا.

با دیدن قیافه‌ی‌فقط​ شوکه‌اش، یه حس‌وقتشه​ عجیبی بهم دست داد.

این یارو‌راستش​ به یه مرض‌اندازه​ عجیب‌وغریب دچار بود.

انگار اون‌قدر مخش کار می‌کرد که هر‌حدس​ وقت با چیزی روبه‌رو می‌شد که ازش‌نمی‌تونم​ سر درنمی‌آورد، یه شوک اساسی بهش وارد می‌شد.

اون‌قدر باهوش بود که‌حدس​ رسماً یه حروم‌زاده‌ی روانیِ‌قیافه‌ات​ بی‌نظیر به حساب می‌اومد.

حالا که کار به اینجا‌بگی​ کشیده بود، منم با همون اخلاق‌دادم​ گند همیشگیم زدم به سیم آخر.

«مرتیکه، واسه‌راستش​ من شوکه‌جاش​ هم میشه...»

پشتم رو بهش‌این​ کردم و دوباره مشغول‌حدس​ برانداز کردن کتاب‌ها شدم.

«اوهوم، پس تو گذشته هم کلی جناح شیطانی داشتیم. هنر الهی یین-یانگ از همون موقع وجود داشته و حتی اسم هنر الهی خورشید و ماه هم اون زمان سر زبون‌ها بوده. میگن هیچ چیز جدیدی زیر این آسمون‌هنوز​ کبود پیدا نمیشه، و ظاهراً تو دوران صد مکتب فکری هم خیلی چیزها وجود داشته. پس حتماً بین آدم‌های دور و بر امپراتور شی هوانگ، اساتید خفن و کله‌گنده‌ی زیادی بودن، مگه نه؟ وگرنه چطوری می‌تونستن رزمی‌کارهای اون‌اون​ زمان رو به همراه محققان کنفسیوس از دم تیغ بگذرونن؟ شماره یک زیر آسمانِ اون دوران حتماً تو جبهه‌ی امپراتور شی هوانگ بوده. غیر از اینه؟ یا شایدم یه خائن حروم‌زاده تو موریم بوده که با امپراتور دست‌به‌وایقه شده.»

یه نگاه گذرا به طومارهای‌بگی​ رزمی قدیمی جناح شیطانی انداختم‌تکون​ و بعدش برگشتم سمت محقق سپیدپوش.

«تو از‌راستش​ نسل کدوم‌جاش​ یکی از اونایی؟»

«...»

«نکنه از نسل همون شماره یک زیر آسمان هستی که خودش رو به امپراتور شی هوانگ چسبونده‌مرتیکه​ بود؟ یا شایدم وارث یه خاندانی هستی که به کل موریم خیانت کرد؟ اگه دومی باشی، چرا همین‌هشداردهنده​ الان گورت رو گم نمی‌کنی سمت اون صخره تا خودت رو پرت کنی پایین؟ قضیه این نیست، درسته؟»

در حالی که محقق سپیدپوش داشت با خودش‌باشیم​ دودوتا چهارتا می‌کرد که همونجا خفه‌ام کنه یا‌باشه​ نه، من دوباره مشغول ورق زدن کتاب‌ها شدم.

«امیدوارم که این‌طور نباشه. ولی با این وضعیتی‌هست​ که من می‌بینم، شماها خودتون می‌تونید یه تنه‌کدوم​ یه فرقه شیطانی راه بندازید. واقعاً جونورهای عجیبی هستید.»

از ته دل‌این​ و با تحسین‌دقیقاً​ براش دست زدم.

این عوضی‌ها‌نمی‌تونستم​ هیولای به‌حدس​ تمام معنا بودن.

چون از اون دسته آدم‌هایی بودن که اگه وقتش می‌رسید، می‌تونستن‌دادم​ یه جناح شیطانی علم کنن و هر وقت هم که عشقشون‌گفت​ می‌کشید، یه آدم بی‌سروپا رو به یه قهرمان جوانمرد تبدیل کنن.

و...

اونا همون حروم‌زاده‌هایی بودن که می‌تونستن کاری کنن‌بزنم​ یکی مثل من که دیر پاش به موریم‌تعجبم​ باز شده بود، لقب شیطان دیوانه رو یدک بکشه.

اگه تو زندگی قبلیم سروکله‌ی‌بزنم​ این محقق سپیدپوش پیدا نمی‌شد، آیا‌نمی‌تونم​ من یه آدمِ کمتر روانی می‌شدم؟

هیچ راهی‌نیست​ برای فهمیدنش‌حقیقت​ وجود نداشت.

ناولها | novelha.net