چپتر 50: با اینکه دوباره شیطان دیوانه میشوم
0گوم هه همیشه فکر میکرد ازلحظهبهلحظه همه باهوشتر است، اما اصلاً نمیتوانستمؤدبانه اتفاقات پیش رویش را هضم کند.
برایش غیرقابلدرک بود که خدمتکارژنرال بوگندوی باند خرگوش سیاه چنیندسته هنرهای رزمی قدرتمندی داشته باشد.
این هم غیرقابلدرک بود که هونگ شینِ ناگهانجلوی پیداشده، این یارو خدمتکاره را برادر ارشد صداداشت میزد و به نظر میرسید بدجوری از او میترسد.
چون شخصیت واقعی هونگ شین حسابی گستاخلحظهبهلحظه و پررو بود؛ او حتی موقع ملاقاتجواب با چهار ژنرال الهی هم اینقدر نمیترسید.
در واقع، هونگ شین از آن دستهدرهمرفتهتر زنهایی بود که حتی جلوی استادش، راکشاسایداد بزرگ، هم زباندرازی میکرد و حرفش را میزد.
با این حال، همینچهار هونگ شین داشت از ترسِواقع این یارو خدمتکاره زهرهترک میشد.
«این یارو دیگه کیه؟»
گوم هه هر چقدر هم کهقیافهاش به مغزش فشار آورد، نتوانست هویتلحنی این خدمتکار بوگندو را کشف کند.
در راه رفتن به دیدنژنرال پزشکی که گوم هه میشناخت،دسته خاطرات زندگی قبلیام را مرور کردم.
به احتمال زیاد،اینقدر این پزشک کسی بودزنهایی که من هم میشناختمش.
توی کالسکه که مدام تکان میخورد،قیافهاش ناگهان نگاهم به گوم هه افتادلحنی که قیافهاش داشت لحظهبهلحظه درهمرفتهتر میشد.
«هوی خوک.»
گوم ههموقع بیاختیار با لحنیژنرال مؤدبانه جواب داد:
«بله؟»
«صدای کار کردن مغزت خیلی بلنده. یه لحظه ذهنت روخوک خالی کن. بیخیال طمعت شو و شرایط رو بپذیر. فقط چونخیلی باهوشی دلیل نمیشه بتونی از همهچیزِ این دنیا سر در بیاری.»
همین که گوم هه خواست جوابیلحظهبهلحظه بدهد، هونگ شین که کنارش نشسته بود،جواب با چهرهای بیتفاوت دستش را بالا برد.
«یه سیلی...!»
مغز گوم هه براینمیترسید یک لحظه قفل کرد واستادش به زور توانست جواب دهد:
«آه، فهمیدم.تکان ذهنم رونگاهم خالی میکنم.»
در همان لحظه، نفسنفس زدنهای گوم ههدرهمرفتهتر نامنظم شد و به نظر میرسید چیداد و خونش در آستانه به هم ریختن است.
به محضموقع بررسی وضعیت گومژنرال هه، نوچنوچی کردم.
«نفست رو کنترلاینقدر کن. وگرنه دچاردسته انحراف چی میشی.»
«چشم.»
«تو اونهمه پول تو خونهت داری. اگه دچار انحرافخوک چی بشی، بدون اینکه حتی بتونی اون پولای باارزشکردن رو خرج کنی، مستقیم میری بهشت. خودت رو جمعوجور کن.»
گوم هه سریعملاقات چشمانش را بست واینقدر تنفسش را کنترل کرد.
شنیدن این حرفهااینقدر باعث شد احساس کندزنهایی دارد بیشتر دیوانه میشود.
چه این یارو یک خدمتکار بود، چه یک حرومزادهی روانی،خوک یا برادر ارشد سگ سبز، اگر همین الان تنفسش رامغزت آرام نمیکرد، واقعاً احساس میکرد انحراف چی در کمینش است.
بعد از برداشتن گیاه شعلهژنرال سفید و پولها، من و هونگزنهایی شین اول از کالسکه پیاده شدیم.
کالسکهچی زیر بازویاینقدر گوم ههی رنگپریده رازنهایی گرفت و کمکش کرد.
انگار هر طور کهنگاهم بود، یک بیمار واقعاً بدحالهوی را با خودمان آورده بودیم.
راستش رامیخورد بخواهید، شیطان قلبقیافهاش چیز خاصی نیست.
وقتی آدم مهمترین داراییاش را ازالهی دست میدهد، شیطان قلب دیر یاجلوی زود به شکلی خودش را نشان میدهد.
برای گوم هه، مهمترین چیزها پول وزنهایی انرژی درونیاش بود که با داروهای معنویِحال خریدهشده با همان پولها، ذرهذره جمع کرده بود.
حالا که هر دوی اینها را به من باخته بود و از طرفی خواهرجواب کوچکتر هونگ هم که ناگهان پیدایش شده بود، مدام به او سیلی میزد، درشرایط شرایطی قرار داشت که شیطان قلبش به راحتی میتوانست به انحراف چی تبدیل شود.
خلاصه بگویم،میخورد در آستانهیافتاد رد دادن بود.
«اول شما برید تو.»
هونگ شین، گوم هه و کالسکهچیدسته را فرستادم داخل و خودم بیرون ایستادمحرفش و مدت زیادی به تابلو خیره شدم.
«خانه پزشکی مویونگ»
اگر این خانه پزشکی راقیافهاش خانوادهی نادرِ مویونگ اداره میکردند، پسلحنی به نظر میرسید جای درستی آمدهام.
برای من،موقع این تجدید دیدارژنرال واقعاً پرمعنا بود.
هیچ راهی نداشتم که بدانمواقع از این به بعد، ارتباطم بابزرگ این یارو چطور پیش خواهد رفت.
وقتی وارد شدم، اربابنگاهم جوانِ خانه پزشکی مویونگ داشتهوی شخصاً به بیمار رسیدگی میکرد.
«سریع اربابمیخورد جوان روافتاد ببرید داخل.»
پزشکان زن زیر بازویچهار گوم هه را گرفتندنمیترسید و به داخل بردند.
برای لحظهای عقب ایستادم و دردسته سکوت به مرد جوانی که نوارزباندرازی سفیدی دور سرش بسته بود خیره شدم.
لباسهای مرتب، صورت تمیزنگاهم و حتی لبخندهای گاهوبیگاهش برایمهوی بیش از حد ناآشنا بود.
فکری به ذهنم خطور کرد.
«پس این یاروملاقات هم یه زمانی واقعاًاینقدر شاد و نرمال بوده...»
بعد از اینکه توضیحاتنمیترسید کالسکهچی تقریباً تمام شد،جلوی هونگ شین به حرف آمد:
«پزشک، اول بایدمیخورد به حرفای برادرقیافهاش ارشد ما گوش بدی.»
هونگ شین را صدا زدم.
«خواهر کوچکتر هونگ.»
«بله، برادر ارشد.»
«همیشه با استادمیخورد مویونگ با احترامقیافهاش و مؤدبانه حرف بزن.»
هونگ شینمیخورد با چهرهایافتاد مضطرب جواب داد:
«فهمیدم، برادر ارشد.»
پزشک خوبِ مااینقدر قبل از بررسی اوضاع،زنهایی نگاهی به من انداخت.
«ارباب جوان کوهستان طلایی دچارافتاد جراحت درونی شده، پس اولخوک باید گردش چی رو شروع کنه.»
یکی ازمیخورد پزشکان زنافتاد جواب داد:
«چشم.»
«باهاش حرف نزنید و نذارید کسی بهشزنهایی نزدیک بشه. و شما، ژنرال الهی، کهحال برای اولین بار ملاقاتتون میکنم، کجاتون درد میکنه؟»
تازه بعد از این سؤال بود که نقابمدرهمرفتهتر را درآوردم و برای اولین بار بعد ازبله مدتها، با این یارو چشم در چشم شدم.
«...»
البته، چون این اولین بارژنرال در این زندگی بود کهدسته همدیگر را میدیدیم، عمراً مرا میشناخت.
با لحنیالهی آرامتر ازنمیترسید همیشه گفتم:
«من لی زاها از استانافتاد ایلیانگ هستم. رهبر فرقه یهخوک سازمان کوچیک به اسم فرقه هائو.»
استاد مویونگمیخورد با چهرهایافتاد گیج جواب داد:
«شما یکیموقع از دوازدهچهار ژنرال الهی نیستید؟»
قبل ازالهی جواب دادن، نگاهیواقع به نقاب انداختم.
«فرقه هائوی کوچیک ما الان درقیافهاش حال جنگ با راکشاسای بزرگه. صاحب اصلیمؤدبانه این نقاب رو هم هونگ شین کشته.»
با شنیدن عبارت «در حالقیافهاش جنگ با راکشاسای بزرگ»، استادبیاختیار مویونگ پشت سر هم پلک زد.
«آه، که اینطور. به هر حال، من اوضاع روواقع راستوریس میکنم. ژنرال الهی هونگ شین، لطفاً برید داخلحال و دراز بکشید. و شما رهبر فرقه، کجاتون درد میکنه؟»
«من فقط اومدم صورتحساب رو پرداخت کنم.زنهایی جای خاصیم درد نمیکنه. فقط کنجکاو بودمحال چون شنیدم مهارتهای پزشکی شما حرف نداره.»
یارو قبلتکان از معرفی خودش،افتاد خندهی معذبی کرد.
«آه، واقعاً؟ بابت تأخیرافتاد در معرفی عذر میخوام.هوی من مویونگ بک هستم.»
مویونگ بک دستورات مختلفی به پزشکانالهی زن داد و آنها هم هونگجلوی شین و کالسکهچی را راهنمایی کردند.
هونگ شین حتی در حالی کهدسته یک پزشک زن او را به داخلحرفش میبرد، فراموش نکرد به من گزارش دهد:
«برادر ارشد،تکان من میرمنگاهم تا درمان بشم.»
«باشه.»
بعد از رفتن بقیه،چهار من و مویونگ بکنمیترسید برای لحظهای تنها شدیم.
مویونگ بک پرسید:
«حقیقت دارهتکان که دارید باافتاد راکشاسای بزرگ میجنگید؟»
سرم را تکان دادم و بعد مویونگدرهمرفتهتر بک را به سمت میزی که جعبهیداد گیاه شعله سفید رویش بود، صدا زدم.
«دکتر، یه لحظه بیا اینجا.»
وقتی جعبه رااینقدر باز کردم، چشماندسته مویونگ بک گرد شد.
«این اینجا چیکار میکنه؟»
«شما ارزیابیش کردید، دکتر؟»
مویونگ بکموقع روبهرویم نشستچهار و جواب داد:
«بله، اصله.»
«به نظرتون چند سالشه؟»
«ما معمولاً از روی ضخامت ریشهلحظهبهلحظه و تعداد شاخههای کوچیک سنش رو تشخیصجواب میدیم. حداقل بالای صد سال سن داره.»
«سیصد چهارصد سال نیست؟»
«این دیگه خیلی اغراقه. چون بیش از حد گرونه، حتیراکشاسای اونایی که تو زمینهای صعبالعبور هستن رو هم یه جوری میکننکیه و میارن دشتهای مرکزی. این روزا حتی صد سالهش هم کمیابه.»
این یعنی گوم ههنگاهم حتی در این مورددرهمرفتهتر هم دروغ گفته بود.
«من تامیخورد الان سه تاقیافهاش ریشهش رو خوردم.»
و انرژی درونیملاقات گوم هه راالهی تا قطرهی آخر مکیدم.
مویونگ بک بااینقدر چهرهای غافلگیرشده بهدسته من نگاه کرد.
«آه، تبریک میگم.»
چیزی کهمیخورد برام سوال شدهقیافهاش بود رو پرسیدم.
«طبیب، شما هم تزکیه میکنید؟»
«از اونجایی که اغلب رزمیکاران موریم رو درمان میکنم، مجبورم مطالعه هم داشته باشم. دارم انرژی درونیترسِ جمع میکنم و روشهای دیگه تزکیه رو هم تمرین میکنم. جراحات رزمیکاران با بیماران عادی فرق داره وخاطرات درمانشون سختتره. از طرفی چون گاهی اوقات به سموم عجیب و غریبی مبتلا میشن، کار پیچیدهتر هم میشه.»
تو دلم آهی کشیدم.
'کی فکرش رونگاهم میکرد این یارولحظهبهلحظه انقدر آدم نرمالی باشه...'
یهو نگاهمموقع رو تو فضایژنرال داخلی درمانگاه چرخوندم.
جای تمیز و مرتبی بود.
دستهام رو تو همنگاهم قفل کردم، پیشونیم رو گذاشتمهوی روشون و غرق فکر شدم.
حرفهای دوکگو سنگ اومد تو ذهنم: اگهدرهمرفتهتر لطفی در حقت شد، جبرانش کن؛ اگهداد کینهای به دل گرفتی، دو برابر تلافی کن.
راستش رو بخواین،ملاقات منم تفاوت چندانی بااینقدر این طرز فکر ندارم.
«رهبر فرقه، حالتون خوب نیست؟»
همینطور که سرم رو به نشونهقیافهاش منفی تکون میدادم، مویونگ بک بهلحنی گیاه شعله سفید اشاره کرد و گفت:
«همونطور که احتمالاً میدونید، گیاه شعله سفید چیهوی یانگ افراطی رو تقویت میکنه، برای همین بعدصدای از مصرفش باید حسابی مراقب بیماری آتش باشید.»
سرم روموقع آوردم بالاچهار و جواب دادم:
«من ذاتاًالهی پر از آتشم،واقع پس مشکلی نیست.»
«رهبر فرقه، اگه حرارتنگاهم بدنتون بالاست، باید بیشتردرهمرفتهتر از اینها مراقب باشید.»
«دارم اون آتیش روافتاد به روش مناسبی تخلیههوی میکنم، پس خیالت راحت باشه.»
مویونگ بک با کنجکاوی پرسید:
«چطوری تخلیهاش میکنید؟»
«بذار ببینم، چطوریمیخورد تخلیهاش میکردم؟ میتونم رکلحظهبهلحظه و راست حرف بزنم؟»
«کسی که هنر طبابت رو یادلحظهبهلحظه گرفته، نباید اسرار بیمارش رو فاش کنه.جواب لطفاً راحت باشید و حرفتون رو بزنید.»
با انگشتهامموقع روی میز ضربهژنرال زدم و گفتم:
«چند وقت پیش، خونهام کامل تو آتیش سوخت. جایی بود که بهزباندرازی عنوان مسافرخانه هم ازش استفاده میکردم. پر از خشم شده بودم. برای همینآورد کسی که آتیش رو روشن کرده بود رو کشتم. خیلی... جیگرم حال اومد.»
مویونگ بک که اصلاًنگاهم انتظار شنیدن همچین اعترافیدرهمرفتهتر رو نداشت، دستپاچه شد.
«آه، بله.»
«کاشف به عمل اومد اون بیمصرفهایی که کشتم، میخواستن با اجازه باند خرگوش سیاه یه فرقه ازحرفش جناح غیرمتعارف تاسیس کنن. برای همین، آدمهای باند خرگوش سیاه اومدن سراغم تا سینجیمم کنن. احضارم کردن،راه بهم توهین کردن و حتی گفتن مثل یه سگ زانو بزنم. منم کشتمشون. خیلی... جیگرم حال اومد.»
مویونگ بک ناخودآگاه صاف نشست.
«آه، بله. متوجهم.»
«بعدش یه قاتل فرستادن.»
«باند خرگوش سیاه؟»
«اون قاتله بدک نبود و جیگر داشت، برای همین گذاشتم زندهبزرگ بمونه. بعد از اینکه باهاش یه کم دنده خوک خوردم، بهچقدر مقر باند خرگوش سیاه حمله کردم. راستش رو بخوای، خیلی کیف داد.»
مویونگ بکتکان آب دهنشنگاهم رو قورت داد.
«یه ذره هم قصد داشتم رئیس باند خرگوش سیاه رو زنده بذارم، ولی مرتیکه چی گفت؟ یه زرهایی زد دربارهخیلی اینکه جناح غیرمتعارف اگه بهشون بگن بلیس، باید بلیسن و اگه بگن پارس کن، باید پارس کنن. بعد از اینکهکنارش شوتش کردم تو دیوار، ازش پرسیدم اگه من بهت بگم بلیس، میتونی بلیسی؟ همونجا مستقیم پر کشید و رفت بهشت.»
«آه، یعنیموقع رئیس باندچهار خرگوش سیاه مرده؟»
«رسماً هنوز نمرده. چوننمیترسید من دارم نقش رئیس بانداستادش خرگوش سیاه رو بازی میکنم.»
به ماسکتکان سگ سبز ضربهافتاد زدم و گفتم:
«درست مثل همین. در حالقیافهاش حاضر، من هم خرگوش سیاهم ولحنی هم سگ سبز. میفهمی چی میگم؟»
مویونگ بکموقع با حالتیچهار مجذوب گفت:
«شما واقعاً هراینقدر بار خشمتون رودسته به خوبی تخلیه کردید.»
«خوب تخلیهاش کردممیخورد تا از خشمقیافهاش تلنبار شده مریض نشم.»
مویونگ بک بانگاهم چهرهای جدی، صداشلحظهبهلحظه رو آورد پایین:
«مطمئن نیستم پرسیدنملاقات این حرف درستالهی باشه یا نه.»
«راحت باشالهی و بپرس، طبیبواقع مویونگِ خوبِ من.»
مویونگ بک زمزمه کرد:
«شما دشمن راکشاسای بزرگافتاد هستید، ولی اومدید تاهوی شاگردشون رو درمان کنید؟»
«دقیقاً زدی تو خال.»
با چهرهای جدی به مویونگ بک خیرهزنهایی شدم، بعد دو تا از انگشتهام رو گذاشتمهمین رو میز و ادای راه رفتن رو درآوردم.
«یه رزمیکار موریم رو در نظر بگیر. اینطوری راه میره. هر کی رو که میبینه میکشه، میکشه وکار بازم میکشه، یکی رو به خاطر اسهال بودن میکشه، یکی رو به خاطر یه ذره چسیدن میکشه، آدمهاییدنیا رو که میتونسته زنده بذاره میکشه، و غریبهها رو هم میکشه. میدونی وقتی همه رو بکشی چی میشه؟»
«سراپا گوشم.»
«وارد جناح شیطانی میشه.»
انگشتهام برگشتن سر جاینمیترسید اولشون و دوباره بهجلوی سمت مویونگ بک راه افتادن.
«من کسی رو که خونهام رو آتیش زد کشتم، بقیه حرومزادههای شرور رو هم کشتم، ولی اگهصدای فکر کنم زنده بودنشون میتونه مفید باشه، بهشون رحم میکنم. زنی که بددهن بود، قاتلی که پول غذاشهمهچیزِ رو حساب میکرد، مردی که درک دنیا براش سخت بود چون تو بچگی دزدیده بودنش—گذاشتم اینا زنده بمونن.»
با وجود اینکه یه مشتقیافهاش چرتوپرت هم قاطی حرفهام بود،بیاختیار مویونگ بک منظورم رو خوب فهمید.
«اون چیه؟ همون جناح غیرمتعارفه؟»
«نه. این طرز برخوردیه که آدم در مواجهه با جناح غیرمتعارف در پیش میگیره. یعنی سر وترسِ کله زدن با آدمها در حالی که به این امید چنگ زدی که حداقل چند نفرشون بتوننمیشناخت دوباره متولد بشن. این نگرشیه که میگه حتی اگه بعداً دوباره بهم خیانت بشه، بازم تحملش میکنم.»
مویونگ بکتکان در سکوتنگاهم بهم خیره شد.
«پس رهبر فرقه، شما ازقیافهاش جناح متعارف هستید؟ همون چیزیبیاختیار که مردم بهش میگن قهرمان جوانمرد.»
«من از جناح متعارفچهار نیستم. الان دیگه سختهنمیترسید بخوام یکی از اونا بشم.»
«چطور مگه؟»
«چون بویی از فضیلت نبردم.»
«همه تومیخورد جناح متعارفافتاد هم بافضیلت نیستن.»
با این حرفش موافق بودم.
«با این حال، اجداد بنیانگذارشون، یعنی نسل اول رهبران فرقه، اکثراً آدمهای به شدت بافضیلتی بودن. مهارتهاشون هم بینظیر بود. اونا جناح متعارفمغزش هستن چون شاگردِ اون شاگردان هستن. این قدرت سنته. از طرف دیگه، من اینطوری نیستم. خونه من که سوخت یه مسافرخانه بود، وکالسکه منم فقط یه صاحب مسافرخانه بودم. من آدم بیریشهای هستم، برای همین زمان و تلاش زیادی میبره تا بتونم بخشی از جناح متعارف بشم.»
«پس فرقه هائو...»
«من ساختمش.»
مشاوره روانیموقع بیمار به همینژنرال منوال پیش رفت.
مویونگ بک که کاملاً غرق داستانم شدهزنهایی بود، بالاخره با درخواست طبیبان زن برایحال ویزیت یه بیمار از جاش بلند شد.
«رهبر فرقه، بعداًمیخورد دوباره با همقیافهاش حرف میزنیم. عذرخواهی میکنم.»
«راحت به کارت برس.»
دلیلی داشت که جناح شیطانی،ژنرال جناح غیرمتعارف و جناح متعارفدسته رو برای این یارو توضیح دادم.
چون امیدوار بودماینقدر مویونگ بک زودتر تفاوتزنهایی بینشون رو درک کنه.
مویونگ بک در زندگی قبلی منقیافهاش همون کسی بود که با هنر طبابتش،مؤدبانه من رو از انحراف چی نجات داد.
در واقع، اگه بخوام لطفش رو به درستیهوی جبران کنم، دادن یه صندوق پر از گیاهصدای شعله سفیدِ چهار ریشهای و طلا اصلاً کافی نیست.
نمیتونم عجولانه پیشبینی کنم کهژنرال سرنوشت مویونگ بک از ایندسته به بعد چطور تغییر میکنه.
چون در حالاینقدر حاضر دارم سرنوشتدسته همه رو تغییر میدم.
تو زندگیتکان قبلی من،نگاهم اوضاع اینطوری بود.
مویونگ بک، که اونقدر موفق بود کهدرهمرفتهتر بهش میگفتن پزشک الهی، با راکشاسای بزرگ درگیربله شد و فاجعه نابودی فرقه رو تجربه کرد.
با این حال،ملاقات پزشک الهی مویونگالهی بک زنده موند و...
تبدیل شدالهی به شیطاننمیترسید سم، مویونگ بک.
و همونطور که قبلاًنگاهم گفتم، راکشاسای بزرگ بهدرهمرفتهتر دست شیطان سم کشته میشه.
یک بارمیخورد دیگه میگم،افتاد موریم همچین جاییه.
یه صاحبموقع مسافرخانه تبدیل شدژنرال به شیطان دیوانه.
یه پزشکالهی الهی تبدیل شدواقع به شیطان سم.
دلیلی که همه چیزنگاهم رو ول کردم تا اینهوی مرد رو پیدا کنم، همینه.
اینکه بتونم جلوینگاهم بدبختی کسی که بهمدرهمرفتهتر کمک کرده رو بگیرم.
قصد دارم روزهایی رو که باالهی مردی ملقب به شیطان سم گذروندم،جلوی فقط در حد همون خاطرات باقی بذارم.
هرچند که خودم قرارهنمیترسید دوباره به عنوان شیطانجلوی دیوانه به پایان برسم.
هیچ نیازی نیست کهنگاهم این یارو دوباره تبدیلدرهمرفتهتر به شیطان سم بشه.
دیوونگی منمیخورد به تنهایی برایقیافهاش این دنیا کافیه..