---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 356: دستور دادن به من • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 356: دستور دادن به من

0

«شیطان بهشتی» که تا اون موقع‌بودن​ تو سکوت به صدای آبشار گوش‌بهتون​ می‌داد، بالاخره دهنش رو باز کرد.

«آخرش... تمام این مدت‌می‌خواد​ که با ما وقت گذروندی،‌دیدم​ فقط می‌خواستی همین رو بگی؟»

سرم رو تکون دادم.

«اگه چهل روز پیش همین حرف رو می‌زدم، معنیش فرق می‌کرد. منم به روش خودم تحمل کردم. اومدن به‌اینه​ اینجا، خلق 'رانش رایحه تاریک' و رسیدن به یه ذره روشن‌بینی از طریق مبارزه تمرینی، همه‌شون فقط شانس‌های ثانویه بودن.‌می‌کردم​ ولی از همون اول نیتم این بود که بهتون بگم 'نجیب‌زاده خاموش' و خواهر 'جین هیانگ' جونم رو نجات دادن.»

خوشبختانه به نظر‌همه‌شون​ می‌رسید احساساتم تا‌بودن​ حدودی بهشون منتقل شده.

از قیافه‌ها‌داشتن​ و سکوتشون‌می‌خواد​ می‌تونستم اینو بخونم.

شیطان بهشتی و محقق سپیدپوش نگاهی به‌کوچیک‌ترین​ هم انداختن و بعد هم‌زمان، با قیافه‌هایی که‌راضی​ انگار بادشون خالی شده باشه، زدن زیر خنده.

محقق سپیدپوش‌هستی​ آه کوتاهی‌دارم​ کشید و گفت:

«عجب مردی هستی. قبولت دارم. حالا این قبول‌همون​ داشتن هر معنی‌ای که می‌خواد بده، ولی تو‌خواهر​ مسخره‌ترین و غیرمنطقی‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.»

شیطان بهشتی هم انگار که‌بده​ بخواد حرف محقق سپیدپوش رو‌بخواد​ ادامه بده، به حرف اومد:

«اگه معنی 'رانش رایحه تاریک' اینه، پس کوچیک‌ترین برادر کوچکترمون و خواهر کوچکتر جین هیانگ هم تو‌فکرش​ آسمون‌ها ازت راضی و خوشحالن. فکرش رو بکن، فقط برای گفتن این حرف اینجا موندی و تحمل‌تعظیم​ کردی. منِ احمق فکر می‌کردم فقط یه مدت اینجا موندی تا قوی‌تر بشی، عجب فکر کوته‌بینانه‌ای داشتم.»

همین که نیتم رو فهمیده‌حالا​ بودن، باعث شد دلم بخواد‌بده​ یه تعظیم حسابی بهشون بکنم.

بیشتر از چهل‌همه‌شون​ روز با این‌بودن​ دو تا رقابت کردم.

اسم این رویارویی رو چی باید‌مسخره‌ترین​ می‌ذاشتم؟ این درگیری دقیقاً به همون‌اومد​ اندازه مبارزه تو دریاچه شرقی طاقت‌فرسا بود.

حتی سخت‌تر هم بود، چون‌معنی​ فقط یه دعوای ساده برای‌کوچکتر​ تعیین برنده و بازنده نبود.

محقق سپیدپوش آدم باهوشیه.

شیطان بهشتی هم‌همه‌شون​ مردی با جایگاه‌بودن​ و ابهت بالاست.

با خودم فکر کردم این‌بده​ مردای باهوش و کله‌گنده دیگه نیازی‌ادامه​ به نصیحت یا غرغرهای من ندارن.

همین که حس کردم دیگه وقتشه دست‌کوچیک‌ترین​ از غر زدن بردارم، این فکر منو‌ازت​ به ایده ترک کردن ویلای کوهستان فولاد رسوند.

اما در کمال تعجب، تا این‌قبول​ فکر از سرم گذشت، شیطان بهشتی‌غیرمنطقی‌ترین​ که داشت به قیافه‌م نگاه می‌کرد، پرسید:

«...قصد داری همین الان بری؟»

از این سوال شیطان بهشتی که‌مسخره‌ترین​ انگار ذهنم رو خونده بود خنده‌م‌اومد​ گرفت و یه خنده توخالی سر دادم.

«باید برم.»

«برنامه‌ای هم داری؟»

سرم رو‌تمرینی​ به نشونه‌شانس‌های​ منفی تکون دادم.

من از اون آدمایی‌می‌خواد​ نیستم که برنامه‌ریزی‌های دقیق‌آدمی​ و مو به مو بکنم.

با این حال، در‌اومد​ مورد هنرهای رزمی یه‌برادر​ چیزایی برای گفتن داشتم.

«حالا که 'رانش رایحه تاریک' رو یاد گرفتم، باید تمرین کنم تا با هنرهای شمشیر فعلیم ترکیبش کنم. تازه فهمیدم‌کوچیک‌ترین​ که تلاش برای رسیدن به سطح 'سه فاجعه' تو یه مدت کوتاه با استفاده از انرژی درونی، فقط یه طمع‌کاری احمقانه‌ست.‌بشی​ اون زمینه‌ایه که نیاز به فداکاری و تمرین روزمره داره، برای همین قصد ندارم عجله کنم. ولی هنرهای شمشیر فرق دارن.»

«چه فرقی دارن؟»

قبل از جواب‌معنی‌ای​ دادن، افکارم رو برای‌غیرمنطقی‌ترین​ یه لحظه مرتب کردم.

«توی این دنیا استادها و هنرهای رزمی زیادی وجود دارن، ولی اگه بخوام به سطحشون‌راضی​ برسم، اول باید روی شمشیر تمرکز کنم. حتی اگه انرژی درونیم کم باشه، سرعتم پایین‌داشتم​ باشه و تمام تکنیک‌هام خونده بشن، اصلاً قصد ندارم تو شمشیرزنی از کسی عقب بمونم. این‌طوری...»

جوری گفتم که‌قبولت​ انگار دارم از‌قبول​ جفتشون درخواستی می‌کنم:

«حتی اگه اون‌قدر بدشانس باشم که با رهبر فرقه روبه‌رو بشم، باید بتونم یکی از دست‌هاش رو قطع کنم. اگه من بیفتم و بمیرم، احتمالاً 'چهار شرور بزرگ'‌منتقل​ همه‌شون برای انتقام میان جلو. اونا هم چند تا انگشت دست و پاش رو قطع می‌کنن و اگه شانس بیارن، شاید اون یکی دستش رو هم بندازن. اون وقت،‌حالا​ ارشد، لطفاً تو بیا وسط. اگه این اتفاق بیفته، لقب 'شماره یک زیر آسمان' تو این دوره زمونه، با یه مسابقه بین تو و ارشد 'سین گه' مشخص می‌شه.»

محقق سپیدپوش ازم پرسید:

«این الان‌بخواد​ وصیت‌نامه رسمی رهبر‌معنی​ فرقه هائو بود؟»

وقتی سرم رو تکون‌دارم​ دادم، محقق سپیدپوش هم سرش‌می‌خواد​ رو تکون داد و گفت:

«فهمیدم.»

شیطان بهشتی بهم نگاه کرد:

«با این شخصیتی که از تو دیدم، انتظار داشتم‌کوچکترمون​ بدون لحظه‌ای درنگ دمت رو بذاری رو کولت و‌بکن​ فرار کنی. اصلاً چه نیازی به همچین وصیتی داری؟»

«خوب منو شناختی. با این حال، آدم همیشه‌معنی‌ای​ باید بدترین حالت ممکن رو در نظر بگیره.‌ادامه​ این آداب درست موریم و وظیفه یه رهبره.»

در کمال تعجب،‌همه‌شون​ شیطان بهشتی نسبت‌بودن​ بهم ابراز نگرانی کرد:

«تو خیلی جوونی. مبارزه مرگ و زندگی با برترین‌دیدم​ استاد این دوران تو این سن و سال، واقعاً برات‌جین​ زیاده. حواست باشه که تو فرار کردن مهارت داشته باشی.»

محقق سپیدپوش با‌ادامه​ قیافه‌ای متعجب به‌اینه​ شیطان بهشتی نگاه کرد:

«تو که تا همین چند وقت پیش‌داشتن​ می‌خواستی سرش رو خرد کنی و بکشیش.‌دیدم​ این نگرانی یهویی دیگه از کجا پیداش شد؟»

شیطان بهشتی‌تمرینی​ به محقق‌شانس‌های​ سپیدپوش نگاه کرد:

«مگه خودت هم همین‌طور نیستی؟»

«بدون رهبر فرقه یکم‌اومد​ حوصلم سر می‌ره، ولی‌برادر​ نه دیگه تا این حد.»

رو به جفتشون گفتم:

«چند تا درخواست دارم...»

محقق سپیدپوش با‌معنی‌ای​ قیافه‌ای مات و‌مسخره‌ترین​ مبهوت بهم نگاه کرد:

«من دارم با خودم کلنجار می‌رم‌اینه​ که اصلاً یکیش رو هم قبول کنم‌آسمون‌ها​ یا نه، اونوقت تو میگی چند تا؟»

«خفه شو و فقط‌دارم​ گوش کن. اول از‌معنی‌ای​ همه، ارشد شیطان بهشتی.»

شیطان بهشتی جواب داد:

«بگو.»

«شاگرد محقق‌بخواد​ سپیدپوش باید یه‌معنی​ محقق نجیب‌زاده باشه.»

شیطان بهشتی‌هستی​ با قیافه‌ای‌دارم​ گیج جواب داد:

«چرا اینو به من میگی؟»

«امپراتور رزمی همیشه شاگردهایی رو ترجیح داده که بتونن بعد از اینکه شرورها رو شکنجه کرد و برده‌شون کرد، بدون‌هیانگ​ هیچ مشکلی دستوراتش رو اجرا کنن. می‌دونی، معیارهای اون برای انتخاب شاگرد به طرز عجیبی پیچیده و مریضه. وجه مشترک‌باعث​ همه‌شون هم اینه که ترجیح میده آدمای باهوش یا کسایی که هنرهای رزمی رو سریع یاد می‌گیرن رو انتخاب کنه.»

«این حرفت کاملاً درسته.»

«این‌طوری فایده نداره. همچین آدمی در نهایت هیچ‌وقت نمی‌تونه آموزش‌های رزمی امپراتور رزمی رو درست و حسابی یاد‌معنی​ بگیره. یه آدم موذی و مکار یه روزی اون‌قدر کتک می‌خوره تا بمیره. یا وقتی داره تو موریم پرسه‌احمق​ می‌زنه، به دست یکی مثل من کشته می‌شه. همون‌طور که می‌دونی ارشد، محقق سپیدپوش تا مغز استخونش آدم خودخواهیه.»

محقق سپیدپوش‌تمرینی​ با قیافه‌ای ترش‌رو‌ثانویه​ بهم نگاه کرد:

«...»

«برای آدمی که تا مغز استخون خودخواهه، اگه‌برادر​ بخواد هر چی بلده رو به یکی دیگه‌خوشحالن​ منتقل کنه، باید چه جور شاگردی داشته باشه؟»

شیطان بهشتی پرسید:

«منظورت اینه که‌همه‌شون​ اون شخص باید‌بودن​ یه محقق نجیب‌زاده باشه؟»

سرم رو تکون دادم.

«باید کسی باشه که اهل حساب و کتاب و منفعت‌طلبی نباشه. آدمایی که هنرهای رزمی رو سریع یاد می‌گیرن یا باهوش هستن زیادن. ولی آدمی که‌می‌کردم​ قلب یه محقق نجیب‌زاده رو داشته باشه، به شدت کمیابه. اگه اون شاگردی مثل 'نجیب‌زاده خاموش' نگیره، آموزش‌های رزمی امپراتور رزمی منقرض می‌شه. این فقط یه‌دعوای​ مشکل شخصی برای امپراتور رزمی نیست؛ باید به عنوان پایان هنرهای رزمی جناح محققان دیدش، جناحی که هنرهای رزمی مختلف رو به طور گسترده مطالعه کرده.»

شیطان بهشتی هنوز با‌دارم​ نگاهی گیج و سردرگم‌معنی‌ای​ بهم زل زده بود:

«نیتت از‌تمرینی​ گفتن این حرفا‌ثانویه​ به من چیه؟»

«که گفتم. آدما به این راحتی عوض نمی‌شن. امپراتور رزمی بازم همون آدمای باهوش‌اینه​ رو ترجیح میده. راه چاره این نیست. وقتی کسی پیدا شد که تو، ارشد،‌گفتن​ باور داشتی خصوصیات یه محقق نجیب‌زاده رو داره، اون شخص همون شاگرد امپراتور رزمیه.»

«همم.»

«این یعنی تو باید اینو به جاش یادت بمونه، ارشد. با اون‌غیرمنطقی‌ترین​ چشمایی که تو داری، می‌تونی بفهمی کی یه محقق نجیب‌زاده‌ست. دارم بهت‌جین​ میگم که به جای محقق سپیدپوش، تو اونا رو بسنجی و انتخاب کنی.»

شیطان بهشتی‌تمرینی​ سرش رو‌شانس‌های​ تکون داد:

«فهمیدم.»

این بار،‌بخواد​ به محقق‌اومد​ سپیدپوش نگاه کردم.

«با این حساب،‌قبولت​ در مورد شاگرد‌قبول​ ارشد شیطان بهشتی...»

محقق سپیدپوش پلک زد:

«چی؟»

«...»

«فقط حرفت رو بزن.»

گلوم رو صاف کردم‌شانس‌های​ و با همون لحن‌همون​ پررو و بی‌شرمانه‌م ادامه دادم:

«اون یکی‌داشتن​ اصلاً نباید یه‌بده​ محقق نجیب‌زاده باشه.»

محقق سپیدپوش و شیطان بهشتی‌معنی​ با قیافه‌هایی کمی گیج و‌کوچکتر​ منگ به هم نگاه کردند.

به هر‌هستی​ حال، به‌دارم​ حرفم ادامه دادم.

«اگه یه بچه‌مثبتِ عصاقورت‌داده مثل یه‌بودن​ محقق نجیب‌زاده بیاری، ارشد شیطان بهشتی اون‌قدر‌بگم​ حرص می‌خوره که دچار انحراف چی میشه.»

«پس چی‌کار کنم؟»

«یه یتیم بیار. نه از اون یتیم‌های زوری که بادبزن سیاه درست می‌کرد.‌آسمون‌ها​ منظورم یه یتیم بیچاره‌ست که واقعاً پدر و مادرش رو از دست داده‌می‌کردم​ باشه. ولی قرار نیست تا آوردیش، زرت و زرت بهش هنرهای رزمی یاد بدی.»

«پس اصلاً واسه چی بیارمش؟»

«اول باید بره وردست برادر ها بوک کار یاد بگیره. بنده خدا دست‌تنهاست و سرش خیلی شلوغه. آشپزی بهش یاد بده، نظافت هم که جای خود داره. مجبورش کن‌شده​ اون تیکه‌آهن‌های گنده رو هم مرتب کنه. خلاصه چیزی که می‌خوام بگم اینه: باید بچه‌ای باشه که برادر ها بوک واقعاً ازش خوشش بیاد. تازه خیلی بهتر میشه اگه بتونه‌داشتن​ تمام کارای برادر ها بوک رو خوب انجام بده و از نظر بدنی هم ذاتا هیکل درشتی داشته باشه. یکی که مثل خرس باشه، ولی مغزش مثل خرس کار نکنه.»

محقق سپیدپوش اخم کرد.

«چرا این‌قدر سختش می‌کنی؟‌اومد​ من از کدوم گوری‌برادر​ همچین آدمی پیدا کنم؟»

«مسخره‌ست.»

«چی مسخره‌ست؟»

با قیافه‌ای جدی جواب دادم.

«یعنی می‌خوای بگی قراره هر الدنگِ‌اینه​ از راه رسیده‌ای رو بیاری تا‌هیانگ​ شاگرد یکی از سه فاجعه بشه؟»

«همم.»

«قراره شاگرد یکی از سه فاجعه بشه، کسی که تو کل موریم رقیب نداره. مگه ازت خواستم یه‌هیانگ'​ نابغه که هر هزار سال یه بار متولد میشه رو پیدا کنی؟ نخواستم که، درسته؟ یعنی تو یه‌سپیدپوش​ نفر رو نمی‌شناسی که همزمان هم مثل روباه باشه هم خرس؟ تو اصلاً چی حالیت میشه؟ مردک بی‌عرضه.»

محقق سپیدپوش دهنش رو بست.

«...»

«و مهم‌تر از همه، باید کسی باشه که معنی قدردانی رو با تمام وجودش بفهمه. کسی که از داشتن یه سقف بالاسرش خوشحال بشه. کسی‌هیانگ​ که بابت غذاهایی که برادر ها بوک می‌پزه شکرگزار باشه. کسی که خوابیدن تو یه جای گرم و نرم رو حق مسلم خودش ندونه. بالاتر‌بیشتر​ از همه، خیلی بهتر میشه اگه کسی باشه که قدر این شانس رو بدونه و بتونه به ارشد شیطان بهشتی مثل یه پدرخوانده خدمت کنه.»

جوری حرف زدم که‌شانس‌های​ انگار محقق سپیدپوش رو برای‌اول​ انجام یه کار پادویی می‌فرستادم.

«برو بیرون و‌معنی‌ای​ یه پسرخوانده واسه ارشد‌غیرمنطقی‌ترین​ شیطان بهشتی پیدا کن.»

محقق سپیدپوش سرش‌ادامه​ رو کج کرد و‌کوچیک‌ترین​ زیر لب غرغر کرد.

«یه حروم‌زاده‌ی‌هستی​ گداصفت داره‌دارم​ بهم دستور میده...»

«بهت دستور نمیدم.‌همه‌شون​ واسه همینه که‌بودن​ بهش میگم یه درخواست.»

شیطان بهشتی ازم پرسید.

«همین دو‌بخواد​ تا درخواست‌اومد​ رو داشتی؟»

«یکی دیگه هم هست. اگه یه ظالم مثل بادبزن سیاه پیداش شد، یا بحرانی پیش اومد که کل جناح محققان رو تهدید کرد،‌کوچکتر​ قصد دارم کمکتون کنم. در عوض، جناح محققان هم باید بعداً به اتحاد موریم کمک کنه. ازتون نمی‌خوام تو هر مسئله‌ی پیش‌پاافتاده‌ای دخالت‌دلم​ کنید و خودتون رو بندازید وسط. فقط یه بار، اگه بحرانی اون‌قدر شدید شد که می‌تونست پایه‌های اتحاد رو از ریشه دربیاره، کمک کنید.»

شیطان بهشتی گفت.

«تو به محققان کمک‌می‌خواد​ می‌کنی، ولی چرا محققان باید‌دیدم​ به اتحاد موریم کمک کنن؟»

«خب، در واقع جفتش یکیه. اگه من تو خطر بیفتم، رهبر اتحاد ایم‌آسمون‌ها​ کمکم می‌کنه. فرقه هائو هم که شکل و شمایل واقعی نداره. هیچ‌جا تابلویی نیست‌قوی‌تر​ که روش نوشته باشه فرقه هائو. الان که نیست، تو آینده هم نخواهد بود.»

«به همچین نیرویی میگی فرقه؟»

«همین که‌تمرینی​ اراده و هدفمون‌ثانویه​ پابرجا بمونه، کافیه.»

«محققان چه توجیهی‌معنی‌ای​ برای کمک به‌مسخره‌ترین​ اتحاد موریم دارن؟»

«اگه حس می‌کنید اتحاد موریم فاسده، مجبور نیستید کمک کنید. ولی ایم‌هیانگ​ سو-بک مردیه که ارزش کمکِ رزمی‌کاران موریم رو داره. الان هیچ راهی‌احمق​ برای ثابت کردنش ندارم. واسه همین دارم به عنوان یه لطف ازتون می‌خوام.»

اون دو نفر‌قبولت​ عجله‌ای برای جواب دادن‌داشتن​ و گفتنِ «فهمیدیم» نداشتند.

محقق سپیدپوش که داشت حرفام‌ثانویه​ رو تو ذهنش سبک‌سنگین می‌کرد،‌نیتم​ یه بحث غیرمنتظره رو پیش کشید.

«راستی، رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«چرا به شیطان بهشتی میگی ‹ارشد شیطان بهشتی› و حتی‌بده​ به ها بوک میگی ‹برادر ها بوک›، ولی با من همیشه‌برادر​ این‌قدر خودمونی و بی‌ادبانه حرف می‌زنی؟ اصلاً با عقل جور درمیاد؟»

پوزخند زدم.

«این چرت‌وپرت‌ها چیه می‌بافی؟ ما رفیق و هم‌رزمیم. مگه بین هم‌رزما بالا‌اومد​ و پایین وجود داره؟ رفیق، رفیقه. تازه ما ذاتاً آدمای بی‌ادب و‌خوشحالن​ بی‌نزاکتی هستیم. باید به اراده و رفتار ثابتِ یه رفیق احترام بذاری.»

اصرار و پافشاریم‌ادامه​ اون‌قدر مسخره بود که‌کوچیک‌ترین​ اصلاً ارتباطمون قطع شد.

در حالی که محقق سپیدپوش‌حالا​ از تعجب شاخ درآورده بود، شیطان‌مسخره‌ترین​ بهشتی به جاش زد زیر خنده.

اگه شیطان‌تمرینی​ بهشتی می‌خندید، همین‌ثانویه​ برام کافی بود.

حالا چه باهاش بی‌ادبانه‌می‌خواد​ حرف بزنم چه بهش‌آدمی​ فحش بدم، چه فرقی می‌کنه؟

این‌جور چیزا بین‌ادامه​ هم‌رزما هیچ معنی‌اینه​ و مفهومی نداره.

حالا می‌دونستم که‌قبولت​ نقشم تو ویلای‌قبول​ کوهستان فولاد تموم شده.

بقیه‌ش دست سرنوشته؛ کاری‌شانس‌های​ که یه آدم می‌تونه‌همون​ انجام بده هم حدی داره.

چون این جریان سرنوشته.

در حالی که محقق سپیدپوش داشت به این فکر‌کوچکترمون​ می‌کرد که چطور مسیر آبشار رو تغییر بده، من‌بکن​ تلاش خودم رو برای تغییر سرنوشت اونا کرده بودم.

با یه حس تلخ‌دارم​ و شیرین، اول خودم بلند‌می‌خواد​ شدم و باهاشون خداحافظی کردم.

«ارشد، و رفیق سپیدپوش.‌شانس‌های​ امیدوارم دوباره همدیگه رو‌همون​ ببینیم. من دیگه میرم.»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«زنده بمون.»

محقق سپیدپوش هم‌قبولت​ بهم نگاه کرد‌قبول​ و سر تکون داد.

«گمشو.»

روی آبشار قدم برداشتم، بعد‌بده​ رانش رایحه تاریک رو اجرا‌بخواد​ کردم و تو هوا اوج گرفتم.

هنوز تصمیم نگرفته بودم کدوم سمتی برم، ولی برنامه‌م این‌کوچکتر​ بود که اول از کوه برم پایین، بعد برم یه‌گفتن​ گوری و یه غذایی سفارش بدم که مرغ توش نباشه.

آخه آدم چطور‌قبولت​ می‌تونه فقط با‌قبول​ خوردن مرغ زنده بمونه؟

لعنتی...

...

...

...

«یه یاروی غیرقابل‌پیش‌بینی.»

«...»

محقق سپیدپوش به پشت‌اومد​ شیطان بهشتی که هیچ‌برادر​ جوابی نمی‌داد، خیره شد.

شیطان بهشتی به محض برگشتن به‌قبول​ اقامتگاهش، با نگاهی خالی به پرتره‌ی‌غیرمنطقی‌ترین​ خواهر کوچکتر جین هیانگ زل زد.

بعد از تماشای نقاشی تو سکوت،‌بودن​ شیطان بهشتی آه کوتاهی کشید، پرتره‌بهتون​ رو پایین آورد و لوله‌اش کرد.

محقق سپیدپوش با‌معنی‌ای​ قیافه‌ای متعجب به‌مسخره‌ترین​ شیطان بهشتی نگاه کرد.

شیطان بهشتی برگشت‌ادامه​ و نقاشی رو‌اینه​ سمت محقق سپیدپوش گرفت.

«بگیرش.»

«چرا یهویی؟»

«خیلی وقته دارم بهش زل می‌زنم. فکر می‌کردم فراموش نکردنش نشونه‌ی محبت و وفاداری به خواهر کوچکترمه، اما‌کوچکتر​ نیازی نبود این‌طوری به یادش باشم. این منبع شیطان قلب منه و مانع تمریناتم میشه. بگیرش. تازه بعد‌بشی​ از ملاقات با رهبر فرقه فهمیدم که این شیطان قلب چیزی بود که خودم برای خودم تراشیده بودم.»

محقق سپیدپوش احساسات شیطان‌اومد​ بهشتی رو درک کرد، پس‌کوچکترمون​ نقاشی رو گرفت و گفت.

«چند روزی استراحت کن.»

شیطان بهشتی یاد مکالمه‌ای‌شانس‌های​ افتاد که بالای آبشار‌همون​ داشتن و جواب داد.

«گمشو.»

محقق سپیدپوش با شنیدن همون کلماتی که‌کوچیک‌ترین​ خودش به رهبر فرقه هائو گفته بود و‌راضی​ حالا به خودش برگشته بود، خنده‌ای توخالی کرد.

بعد، شیطان بهشتی‌قبولت​ با لحنی دستوری‌قبول​ به محقق سپیدپوش گفت.

«یه بچه پیدا‌همه‌شون​ کن که ها‌بودن​ بوک ازش خوشش بیاد.»

«چت شده؟ تو‌معنی‌ای​ که اصلاً قصد‌مسخره‌ترین​ نداری شاگرد بگیری.»

«کی حرف از شاگرد‌اومد​ زد؟ اول باید کارای‌برادر​ ها بوک رو یاد بگیره.»

محقق سپیدپوش آهی کشید.

«آه، واسه همینه که‌شانس‌های​ سعی می‌کردم نذارم شما‌همون​ دو تا همدیگه رو ببینید.»

شیطان بهشتی سر تکون داد.

«اگه اینم‌بخواد​ سرنوشته، باید‌اومد​ قبولش کنم.»

«اون چرت‌وپرت‌ها رو‌قبولت​ درباره سرنوشت تحویل‌قبول​ من نده. من رفتم.»

محقق سپیدپوش‌تمرینی​ خیلی زود از‌ثانویه​ اقامتگاه غیبش زد.

شیطان بهشتی که تنها مونده بود،‌مسخره‌ترین​ با نگاهی خالی به جایی که‌اومد​ نقاشی قبلاً اونجا بود خیره شد.

ناگهان، وقتی چشماش رو بست و‌اینه​ نفس عمیقی کشید، عطر خواهر کوچکتر‌هیانگ​ جین هیانگ تو ذهنش تداعی شد.

شیطان بهشتی‌هستی​ تو تنهایی‌دارم​ زیر لب گفت.

«فراموشت نکردم. ما‌همه‌شون​ فقط قراره بعداً‌بودن​ دوباره همدیگه رو ببینیم.»

شیطان بهشتی چشماش رو باز کرد، توصیه‌ی محقق‌آدمی​ سپیدپوش برای چند روز استراحت رو راحت نادیده گرفت‌کوچکترمون​ و به سمت جایی که فولادها بودن حرکت کرد.

ناولها | novelha.net