چپتر 356: دستور دادن به من
0«شیطان بهشتی» که تا اون موقعمیخواد تو سکوت به صدای آبشار گوشبخواد میداد، بالاخره دهنش رو باز کرد.
«آخرش... تمام این مدتبخواد که با ما وقت گذروندی،کوچیکترین فقط میخواستی همین رو بگی؟»
سرم رو تکون دادم.
«اگه چهل روز پیش همین حرف رو میزدم، معنیش فرق میکرد. منم به روش خودم تحمل کردم. اومدن بهازت اینجا، خلق 'رانش رایحه تاریک' و رسیدن به یه ذره روشنبینی از طریق مبارزه تمرینی، همهشون فقط شانسهای ثانویه بودن.تعظیم ولی از همون اول نیتم این بود که بهتون بگم 'نجیبزاده خاموش' و خواهر 'جین هیانگ' جونم رو نجات دادن.»
خوشبختانه به نظرقبول میرسید احساساتم تامیخواد حدودی بهشون منتقل شده.
از قیافههاآدمی و سکوتشونبخواد میتونستم اینو بخونم.
شیطان بهشتی و محقق سپیدپوش نگاهی بهمیخواد هم انداختن و بعد همزمان، با قیافههایی کهاومد انگار بادشون خالی شده باشه، زدن زیر خنده.
محقق سپیدپوشبده آه کوتاهیغیرمنطقیترین کشید و گفت:
«عجب مردی هستی. قبولت دارم. حالا این قبولمسخرهترین داشتن هر معنیای که میخواد بده، ولی تواینه مسخرهترین و غیرمنطقیترین آدمی هستی که تا حالا دیدم.»
شیطان بهشتی هم انگار کهادامه بخواد حرف محقق سپیدپوش روبرادر ادامه بده، به حرف اومد:
«اگه معنی 'رانش رایحه تاریک' اینه، پس کوچیکترین برادر کوچکترمون و خواهر کوچکتر جین هیانگ هم تواینه آسمونها ازت راضی و خوشحالن. فکرش رو بکن، فقط برای گفتن این حرف اینجا موندی و تحملمنِ کردی. منِ احمق فکر میکردم فقط یه مدت اینجا موندی تا قویتر بشی، عجب فکر کوتهبینانهای داشتم.»
همین که نیتم رو فهمیدهآدمی بودن، باعث شد دلم بخوادمعنی یه تعظیم حسابی بهشون بکنم.
بیشتر از چهلقبول روز با اینمیخواد دو تا رقابت کردم.
اسم این رویارویی رو چی بایداومد میذاشتم؟ این درگیری دقیقاً به همونکوچکتر اندازه مبارزه تو دریاچه شرقی طاقتفرسا بود.
حتی سختتر هم بود، چونداشتن فقط یه دعوای ساده برایغیرمنطقیترین تعیین برنده و بازنده نبود.
محقق سپیدپوش آدم باهوشیه.
شیطان بهشتی همقبول مردی با جایگاهمیخواد و ابهت بالاست.
با خودم فکر کردم اینادامه مردای باهوش و کلهگنده دیگه نیازیکوچکترمون به نصیحت یا غرغرهای من ندارن.
همین که حس کردم دیگه وقتشه دستمیخواد از غر زدن بردارم، این فکر منوادامه به ایده ترک کردن ویلای کوهستان فولاد رسوند.
اما در کمال تعجب، تا ایندیدم فکر از سرم گذشت، شیطان بهشتیکوچیکترین که داشت به قیافهم نگاه میکرد، پرسید:
«...قصد داری همین الان بری؟»
از این سوال شیطان بهشتی کهاومد انگار ذهنم رو خونده بود خندهمکوچکتر گرفت و یه خنده توخالی سر دادم.
«باید برم.»
«برنامهای هم داری؟»
سرم روحالا به نشونهداشتن منفی تکون دادم.
من از اون آدماییبخواد نیستم که برنامهریزیهای دقیقاینه و مو به مو بکنم.
با این حال، درقبول مورد هنرهای رزمی یهبده چیزایی برای گفتن داشتم.
«حالا که 'رانش رایحه تاریک' رو یاد گرفتم، باید تمرین کنم تا با هنرهای شمشیر فعلیم ترکیبش کنم. تازه فهمیدمراضی که تلاش برای رسیدن به سطح 'سه فاجعه' تو یه مدت کوتاه با استفاده از انرژی درونی، فقط یه طمعکاری احمقانهست.بکنم اون زمینهایه که نیاز به فداکاری و تمرین روزمره داره، برای همین قصد ندارم عجله کنم. ولی هنرهای شمشیر فرق دارن.»
«چه فرقی دارن؟»
قبل از جوابدیدم دادن، افکارم رو برایمعنی یه لحظه مرتب کردم.
«توی این دنیا استادها و هنرهای رزمی زیادی وجود دارن، ولی اگه بخوام به سطحشوناومد برسم، اول باید روی شمشیر تمرکز کنم. حتی اگه انرژی درونیم کم باشه، سرعتم پایینبرای باشه و تمام تکنیکهام خونده بشن، اصلاً قصد ندارم تو شمشیرزنی از کسی عقب بمونم. اینطوری...»
جوری گفتم کهمسخرهترین انگار دارم ازدیدم جفتشون درخواستی میکنم:
«حتی اگه اونقدر بدشانس باشم که با رهبر فرقه روبهرو بشم، باید بتونم یکی از دستهاش رو قطع کنم. اگه من بیفتم و بمیرم، احتمالاً 'چهار شرور بزرگ'بکن همهشون برای انتقام میان جلو. اونا هم چند تا انگشت دست و پاش رو قطع میکنن و اگه شانس بیارن، شاید اون یکی دستش رو هم بندازن. اون وقت،شرقی ارشد، لطفاً تو بیا وسط. اگه این اتفاق بیفته، لقب 'شماره یک زیر آسمان' تو این دوره زمونه، با یه مسابقه بین تو و ارشد 'سین گه' مشخص میشه.»
محقق سپیدپوش ازم پرسید:
«این الاندارم وصیتنامه رسمی رهبرداشتن فرقه هائو بود؟»
وقتی سرم رو تکونغیرمنطقیترین دادم، محقق سپیدپوش هم سرشاومد رو تکون داد و گفت:
«فهمیدم.»
شیطان بهشتی بهم نگاه کرد:
«با این شخصیتی که از تو دیدم، انتظار داشتممسخرهترین بدون لحظهای درنگ دمت رو بذاری رو کولت وکوچیکترین فرار کنی. اصلاً چه نیازی به همچین وصیتی داری؟»
«خوب منو شناختی. با این حال، آدم همیشهادامه باید بدترین حالت ممکن رو در نظر بگیره.جین این آداب درست موریم و وظیفه یه رهبره.»
در کمال تعجب،قبول شیطان بهشتی نسبتمیخواد بهم ابراز نگرانی کرد:
«تو خیلی جوونی. مبارزه مرگ و زندگی با برترینکوچیکترین استاد این دوران تو این سن و سال، واقعاً براتفکرش زیاده. حواست باشه که تو فرار کردن مهارت داشته باشی.»
محقق سپیدپوش باحالا قیافهای متعجب بهمعنیای شیطان بهشتی نگاه کرد:
«تو که تا همین چند وقت پیشبخواد میخواستی سرش رو خرد کنی و بکشیش.کوچکترمون این نگرانی یهویی دیگه از کجا پیداش شد؟»
شیطان بهشتیحالا به محققداشتن سپیدپوش نگاه کرد:
«مگه خودت هم همینطور نیستی؟»
«بدون رهبر فرقه یکمقبول حوصلم سر میره، ولیبده نه دیگه تا این حد.»
رو به جفتشون گفتم:
«چند تا درخواست دارم...»
محقق سپیدپوش بادیدم قیافهای مات واومد مبهوت بهم نگاه کرد:
«من دارم با خودم کلنجار میرممعنیای که اصلاً یکیش رو هم قبول کنمبخواد یا نه، اونوقت تو میگی چند تا؟»
«خفه شو و فقطغیرمنطقیترین گوش کن. اول ازادامه همه، ارشد شیطان بهشتی.»
شیطان بهشتی جواب داد:
«بگو.»
«شاگرد محققدارم سپیدپوش باید یهداشتن محقق نجیبزاده باشه.»
شیطان بهشتیبده با قیافهایغیرمنطقیترین گیج جواب داد:
«چرا اینو به من میگی؟»
«امپراتور رزمی همیشه شاگردهایی رو ترجیح داده که بتونن بعد از اینکه شرورها رو شکنجه کرد و بردهشون کرد، بدونبکن هیچ مشکلی دستوراتش رو اجرا کنن. میدونی، معیارهای اون برای انتخاب شاگرد به طرز عجیبی پیچیده و مریضه. وجه مشترکرقابت همهشون هم اینه که ترجیح میده آدمای باهوش یا کسایی که هنرهای رزمی رو سریع یاد میگیرن رو انتخاب کنه.»
«این حرفت کاملاً درسته.»
«اینطوری فایده نداره. همچین آدمی در نهایت هیچوقت نمیتونه آموزشهای رزمی امپراتور رزمی رو درست و حسابی یادآسمونها بگیره. یه آدم موذی و مکار یه روزی اونقدر کتک میخوره تا بمیره. یا وقتی داره تو موریم پرسهباعث میزنه، به دست یکی مثل من کشته میشه. همونطور که میدونی ارشد، محقق سپیدپوش تا مغز استخونش آدم خودخواهیه.»
محقق سپیدپوشحالا با قیافهای ترشرومعنیای بهم نگاه کرد:
«...»
«برای آدمی که تا مغز استخون خودخواهه، اگهبده بخواد هر چی بلده رو به یکی دیگهمعنی منتقل کنه، باید چه جور شاگردی داشته باشه؟»
شیطان بهشتی پرسید:
«منظورت اینه کهقبول اون شخص بایدمیخواد یه محقق نجیبزاده باشه؟»
سرم رو تکون دادم.
«باید کسی باشه که اهل حساب و کتاب و منفعتطلبی نباشه. آدمایی که هنرهای رزمی رو سریع یاد میگیرن یا باهوش هستن زیادن. ولی آدمی کهراضی قلب یه محقق نجیبزاده رو داشته باشه، به شدت کمیابه. اگه اون شاگردی مثل 'نجیبزاده خاموش' نگیره، آموزشهای رزمی امپراتور رزمی منقرض میشه. این فقط یهباید مشکل شخصی برای امپراتور رزمی نیست؛ باید به عنوان پایان هنرهای رزمی جناح محققان دیدش، جناحی که هنرهای رزمی مختلف رو به طور گسترده مطالعه کرده.»
شیطان بهشتی هنوز باغیرمنطقیترین نگاهی گیج و سردرگمادامه بهم زل زده بود:
«نیتت ازحالا گفتن این حرفامعنیای به من چیه؟»
«که گفتم. آدما به این راحتی عوض نمیشن. امپراتور رزمی بازم همون آدمای باهوشهیانگ رو ترجیح میده. راه چاره این نیست. وقتی کسی پیدا شد که تو، ارشد،میکردم باور داشتی خصوصیات یه محقق نجیبزاده رو داره، اون شخص همون شاگرد امپراتور رزمیه.»
«همم.»
«این یعنی تو باید اینو به جاش یادت بمونه، ارشد. با اونکوچیکترین چشمایی که تو داری، میتونی بفهمی کی یه محقق نجیبزادهست. دارم بهتبرای میگم که به جای محقق سپیدپوش، تو اونا رو بسنجی و انتخاب کنی.»
شیطان بهشتیحالا سرش روداشتن تکون داد:
«فهمیدم.»
این بار،دارم به محقققبول سپیدپوش نگاه کردم.
«با این حساب،مسخرهترین در مورد شاگرددیدم ارشد شیطان بهشتی...»
محقق سپیدپوش پلک زد:
«چی؟»
«...»
«فقط حرفت رو بزن.»
گلوم رو صاف کردمداشتن و با همون لحنمسخرهترین پررو و بیشرمانهم ادامه دادم:
«اون یکیآدمی اصلاً نباید یهادامه محقق نجیبزاده باشه.»
محقق سپیدپوش و شیطان بهشتیداشتن با قیافههایی کمی گیج وغیرمنطقیترین منگ به هم نگاه کردند.
به هربده حال، بهغیرمنطقیترین حرفم ادامه دادم.
«اگه یه بچهمثبتِ عصاقورتداده مثل یهمیخواد محقق نجیبزاده بیاری، ارشد شیطان بهشتی اونقدرادامه حرص میخوره که دچار انحراف چی میشه.»
«پس چیکار کنم؟»
«یه یتیم بیار. نه از اون یتیمهای زوری که بادبزن سیاه درست میکرد.بخواد منظورم یه یتیم بیچارهست که واقعاً پدر و مادرش رو از دست دادهراضی باشه. ولی قرار نیست تا آوردیش، زرت و زرت بهش هنرهای رزمی یاد بدی.»
«پس اصلاً واسه چی بیارمش؟»
«اول باید بره وردست برادر ها بوک کار یاد بگیره. بنده خدا دستتنهاست و سرش خیلی شلوغه. آشپزی بهش یاد بده، نظافت هم که جای خود داره. مجبورش کنبرای اون تیکهآهنهای گنده رو هم مرتب کنه. خلاصه چیزی که میخوام بگم اینه: باید بچهای باشه که برادر ها بوک واقعاً ازش خوشش بیاد. تازه خیلی بهتر میشه اگه بتونهحتی تمام کارای برادر ها بوک رو خوب انجام بده و از نظر بدنی هم ذاتا هیکل درشتی داشته باشه. یکی که مثل خرس باشه، ولی مغزش مثل خرس کار نکنه.»
محقق سپیدپوش اخم کرد.
«چرا اینقدر سختش میکنی؟قبول من از کدوم گوریبده همچین آدمی پیدا کنم؟»
«مسخرهست.»
«چی مسخرهست؟»
با قیافهای جدی جواب دادم.
«یعنی میخوای بگی قراره هر الدنگِمعنیای از راه رسیدهای رو بیاری تادیدم شاگرد یکی از سه فاجعه بشه؟»
«همم.»
«قراره شاگرد یکی از سه فاجعه بشه، کسی که تو کل موریم رقیب نداره. مگه ازت خواستم یهبرادر نابغه که هر هزار سال یه بار متولد میشه رو پیدا کنی؟ نخواستم که، درسته؟ یعنی تو یهمیکردم نفر رو نمیشناسی که همزمان هم مثل روباه باشه هم خرس؟ تو اصلاً چی حالیت میشه؟ مردک بیعرضه.»
محقق سپیدپوش دهنش رو بست.
«...»
«و مهمتر از همه، باید کسی باشه که معنی قدردانی رو با تمام وجودش بفهمه. کسی که از داشتن یه سقف بالاسرش خوشحال بشه. کسیگفتن که بابت غذاهایی که برادر ها بوک میپزه شکرگزار باشه. کسی که خوابیدن تو یه جای گرم و نرم رو حق مسلم خودش ندونه. بالاتراندازه از همه، خیلی بهتر میشه اگه کسی باشه که قدر این شانس رو بدونه و بتونه به ارشد شیطان بهشتی مثل یه پدرخوانده خدمت کنه.»
جوری حرف زدم کهداشتن انگار محقق سپیدپوش رو برایغیرمنطقیترین انجام یه کار پادویی میفرستادم.
«برو بیرون ودیدم یه پسرخوانده واسه ارشدمعنی شیطان بهشتی پیدا کن.»
محقق سپیدپوش سرشحالا رو کج کرد ومیخواد زیر لب غرغر کرد.
«یه حرومزادهیبده گداصفت دارهغیرمنطقیترین بهم دستور میده...»
«بهت دستور نمیدم.قبول واسه همینه کهمیخواد بهش میگم یه درخواست.»
شیطان بهشتی ازم پرسید.
«همین دودارم تا درخواستقبول رو داشتی؟»
«یکی دیگه هم هست. اگه یه ظالم مثل بادبزن سیاه پیداش شد، یا بحرانی پیش اومد که کل جناح محققان رو تهدید کرد،بکن قصد دارم کمکتون کنم. در عوض، جناح محققان هم باید بعداً به اتحاد موریم کمک کنه. ازتون نمیخوام تو هر مسئلهی پیشپاافتادهای دخالتباید کنید و خودتون رو بندازید وسط. فقط یه بار، اگه بحرانی اونقدر شدید شد که میتونست پایههای اتحاد رو از ریشه دربیاره، کمک کنید.»
شیطان بهشتی گفت.
«تو به محققان کمکبخواد میکنی، ولی چرا محققان بایدکوچیکترین به اتحاد موریم کمک کنن؟»
«خب، در واقع جفتش یکیه. اگه من تو خطر بیفتم، رهبر اتحاد ایمبخواد کمکم میکنه. فرقه هائو هم که شکل و شمایل واقعی نداره. هیچجا تابلویی نیستخوشحالن که روش نوشته باشه فرقه هائو. الان که نیست، تو آینده هم نخواهد بود.»
«به همچین نیرویی میگی فرقه؟»
«همین کهحالا اراده و هدفمونمعنیای پابرجا بمونه، کافیه.»
«محققان چه توجیهیدیدم برای کمک بهاومد اتحاد موریم دارن؟»
«اگه حس میکنید اتحاد موریم فاسده، مجبور نیستید کمک کنید. ولی ایمدیدم سو-بک مردیه که ارزش کمکِ رزمیکاران موریم رو داره. الان هیچ راهیآسمونها برای ثابت کردنش ندارم. واسه همین دارم به عنوان یه لطف ازتون میخوام.»
اون دو نفرمسخرهترین عجلهای برای جواب دادنبخواد و گفتنِ «فهمیدیم» نداشتند.
محقق سپیدپوش که داشت حرفاممعنیای رو تو ذهنش سبکسنگین میکرد،آدمی یه بحث غیرمنتظره رو پیش کشید.
«راستی، رهبر فرقه.»
«چیه؟»
«چرا به شیطان بهشتی میگی ‹ارشد شیطان بهشتی› و حتیمعنی به ها بوک میگی ‹برادر ها بوک›، ولی با من همیشهخوشحالن اینقدر خودمونی و بیادبانه حرف میزنی؟ اصلاً با عقل جور درمیاد؟»
پوزخند زدم.
«این چرتوپرتها چیه میبافی؟ ما رفیق و همرزمیم. مگه بین همرزما بالاکوچکتر و پایین وجود داره؟ رفیق، رفیقه. تازه ما ذاتاً آدمای بیادب وکردی بینزاکتی هستیم. باید به اراده و رفتار ثابتِ یه رفیق احترام بذاری.»
اصرار و پافشاریمحالا اونقدر مسخره بود کهمیخواد اصلاً ارتباطمون قطع شد.
در حالی که محقق سپیدپوشآدمی از تعجب شاخ درآورده بود، شیطاناینه بهشتی به جاش زد زیر خنده.
اگه شیطانحالا بهشتی میخندید، همینمعنیای برام کافی بود.
حالا چه باهاش بیادبانهبخواد حرف بزنم چه بهشاینه فحش بدم، چه فرقی میکنه؟
اینجور چیزا بینحالا همرزما هیچ معنیمعنیای و مفهومی نداره.
حالا میدونستم کهمسخرهترین نقشم تو ویلایدیدم کوهستان فولاد تموم شده.
بقیهش دست سرنوشته؛ کاریداشتن که یه آدم میتونهمسخرهترین انجام بده هم حدی داره.
چون این جریان سرنوشته.
در حالی که محقق سپیدپوش داشت به این فکرمسخرهترین میکرد که چطور مسیر آبشار رو تغییر بده، منکوچیکترین تلاش خودم رو برای تغییر سرنوشت اونا کرده بودم.
با یه حس تلخغیرمنطقیترین و شیرین، اول خودم بلنداومد شدم و باهاشون خداحافظی کردم.
«ارشد، و رفیق سپیدپوش.داشتن امیدوارم دوباره همدیگه رومسخرهترین ببینیم. من دیگه میرم.»
شیطان بهشتی سر تکون داد.
«زنده بمون.»
محقق سپیدپوش هممسخرهترین بهم نگاه کرددیدم و سر تکون داد.
«گمشو.»
روی آبشار قدم برداشتم، بعدادامه رانش رایحه تاریک رو اجرابرادر کردم و تو هوا اوج گرفتم.
هنوز تصمیم نگرفته بودم کدوم سمتی برم، ولی برنامهم اینغیرمنطقیترین بود که اول از کوه برم پایین، بعد برم یهکوچکترمون گوری و یه غذایی سفارش بدم که مرغ توش نباشه.
آخه آدم چطورمسخرهترین میتونه فقط بادیدم خوردن مرغ زنده بمونه؟
لعنتی...
...
...
...
«یه یاروی غیرقابلپیشبینی.»
«...»
محقق سپیدپوش به پشتقبول شیطان بهشتی که هیچبده جوابی نمیداد، خیره شد.
شیطان بهشتی به محض برگشتن بهدیدم اقامتگاهش، با نگاهی خالی به پرترهیکوچیکترین خواهر کوچکتر جین هیانگ زل زد.
بعد از تماشای نقاشی تو سکوت،میخواد شیطان بهشتی آه کوتاهی کشید، پرترهبخواد رو پایین آورد و لولهاش کرد.
محقق سپیدپوش بادیدم قیافهای متعجب بهاومد شیطان بهشتی نگاه کرد.
شیطان بهشتی برگشتحالا و نقاشی رومعنیای سمت محقق سپیدپوش گرفت.
«بگیرش.»
«چرا یهویی؟»
«خیلی وقته دارم بهش زل میزنم. فکر میکردم فراموش نکردنش نشونهی محبت و وفاداری به خواهر کوچکترمه، اماخوشحالن نیازی نبود اینطوری به یادش باشم. این منبع شیطان قلب منه و مانع تمریناتم میشه. بگیرش. تازه بعدتعظیم از ملاقات با رهبر فرقه فهمیدم که این شیطان قلب چیزی بود که خودم برای خودم تراشیده بودم.»
محقق سپیدپوش احساسات شیطانقبول بهشتی رو درک کرد، پسمسخرهترین نقاشی رو گرفت و گفت.
«چند روزی استراحت کن.»
شیطان بهشتی یاد مکالمهایداشتن افتاد که بالای آبشارمسخرهترین داشتن و جواب داد.
«گمشو.»
محقق سپیدپوش با شنیدن همون کلماتی کهمیخواد خودش به رهبر فرقه هائو گفته بود واومد حالا به خودش برگشته بود، خندهای توخالی کرد.
بعد، شیطان بهشتیمسخرهترین با لحنی دستوریدیدم به محقق سپیدپوش گفت.
«یه بچه پیداقبول کن که هامیخواد بوک ازش خوشش بیاد.»
«چت شده؟ تودیدم که اصلاً قصداومد نداری شاگرد بگیری.»
«کی حرف از شاگردقبول زد؟ اول باید کارایبده ها بوک رو یاد بگیره.»
محقق سپیدپوش آهی کشید.
«آه، واسه همینه کهداشتن سعی میکردم نذارم شمامسخرهترین دو تا همدیگه رو ببینید.»
شیطان بهشتی سر تکون داد.
«اگه اینمدارم سرنوشته، بایدقبول قبولش کنم.»
«اون چرتوپرتها رومسخرهترین درباره سرنوشت تحویلدیدم من نده. من رفتم.»
محقق سپیدپوشحالا خیلی زود ازمعنیای اقامتگاه غیبش زد.
شیطان بهشتی که تنها مونده بود،اومد با نگاهی خالی به جایی کهکوچکتر نقاشی قبلاً اونجا بود خیره شد.
ناگهان، وقتی چشماش رو بست ومعنیای نفس عمیقی کشید، عطر خواهر کوچکتردیدم جین هیانگ تو ذهنش تداعی شد.
شیطان بهشتیبده تو تنهاییغیرمنطقیترین زیر لب گفت.
«فراموشت نکردم. ماقبول فقط قراره بعداًمیخواد دوباره همدیگه رو ببینیم.»
شیطان بهشتی چشماش رو باز کرد، توصیهی محققاینه سپیدپوش برای چند روز استراحت رو راحت نادیده گرفتراضی و به سمت جایی که فولادها بودن حرکت کرد.