---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 423: شماره یک زیر آسمان • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 423: شماره یک زیر آسمان

0

رو در رو با رهبر فرقه توی‌همچین​ مسابقه نیروی کف دست، اون هم کاملاً‌جایی​ برابر، حالم داشت لحظه به لحظه بهتر می‌شد.

از همون لحظه‌ای که تصمیم‌غذا​ گرفتم کل یشم بهشتی رو بسوزونم،‌خوشمزه​ تحمل این تقلا برام راحت‌تر شد.

یه حس راحتی از اینکه‌مستقیم​ قرار نبود به این سادگی‌ها‌کور​ ریق رحمت رو سر بکشم.

رضایت از اینکه‌مستقیم​ مثل یه مرد، برابرِ‌چشم‌هاش​ رهبر فرقه ایستاده بودم.

همون دوئل تن‌ولی​ به تنی که‌منتظر​ همیشه دلم می‌خواست.

فارغ از اینکه‌کور​ تهش چی می‌شد،‌می‌کوفت​ از همه‌چیز راضی بودم.

نمی‌دونستم تو‌حسابی​ اون کله‌ی رهبر‌مستقیم​ فرقه چی می‌گذره.

ولی من تمام‌مستقیم​ این مدت منتظر‌مرتیکه​ یه همچین مبارزه‌ای بودم.

عجب دوئل‌می‌گذره​ مرگ و‌تمام​ زندگی عادلانه‌ای بود.

یه جایی وسط کار، در حالی که داشتم یشم بهشتی رو ذوب می‌کردم‌بفهمه​ و می‌سوزوندم و همزمان هنر الهی مه بنفش رو نگه داشته بودم، دنیایی‌مردی​ که یه‌تیکه به رنگ بنفش درآمده بود، کم‌کم رنگ‌های طبیعیش رو پس گرفت.

از اونجایی که این رنگ‌ها‌مستقیم​ عادی بودن، یعنی چشم‌های خودم‌کور​ هم داشت به حالت عادی برمی‌گشت.

تماشای دنیایی که رنگ‌های واقعیش رو‌مرتیکه​ پس گرفته بود، خیلی بهتر از‌می‌تونست​ یه دنیای آغشته به رنگ زرشکی بود.

چقدر قشنگ بود؟

حالا می‌تونستم‌چشم‌هاش​ ریخت رهبر فرقه‌غذا​ رو واضح‌تر ببینم.

این یارو هم چشم و‌مستقیم​ چار و گوش و دهن‌کور​ داشت، گوش‌هاش هم حسابی دراز بود.

اگه مستقیم به خورشید زل می‌زد، این مرتیکه‌کور​ هم چشم‌هاش کور می‌شد و وقتی غذا می‌کوفت،‌خوشمزه​ می‌تونست فرق بین غذای خوشمزه و بدمزه رو بفهمه.

این مرد هم آدم بود.

فقط دنیای معنوی‌کور​ بالاتری نسبت به‌می‌کوفت​ آدم‌های معمولی داشت.

اگه قلمرویی به اسم «بزرگسالی»‌مستقیم​ در کار بود، این مرتیکه‌کور​ به تهِ تهش رسیده بود.

مردی که به هیچ‌کس اعتماد نداشت،‌مرتیکه​ به هیچ‌کس وابسته نبود و تمام امیدهای‌فرق​ الکی به بشریت رو دور ریخته بود.

اینکه بیشتر از بقیه‌تمام​ بزرگسال بشی، عجب کار‌مبارزه‌ای​ خشک و بی‌روحی بود.

این مبارزه، تقابل مردی بود که فراتر از حد و‌غذای​ مرز آدم‌های بالغِ معمولی بزرگ شده بود، با یه صاحب‌معمولی​ مسافرخانه که از همون اولش هم هیچوقت دلش نمی‌خواست بزرگ بشه.

به نظر می‌رسید رهبر فرقه‌مستقیم​ هم نمی‌تونه به این راحتی‌ها‌کور​ وضعیت من رو درک کنه.

«...انرژی درونی‌ات.»

«بنال.»

«چرا داره عمیق‌تر میشه؟»

«پس رهبر فرقه‌دراز​ هم چیزهایی داره که‌می‌زد​ در موردشون کنجکاو باشه.»

رهبر فرقه‌اگه​ آهی کشید و‌می‌زد​ سر تکون داد.

من هم آهی کشیدم.

انگار به خاطر اینکه مردی‌غذا​ با درک رزمی بی‌نهایت بالا بود،‌خوشمزه​ نمی‌تونست وضعیت بدن من رو بفهمه.

وقتی یه نفر‌دراز​ زیادی باهوش باشه،‌خورشید​ همین میشه دیگه.

من هم مثل‌مستقیم​ هر آدم دیگه‌ای با‌چشم‌هاش​ رهبر فرقه رفتار کردم.

«شاید فضولیت گل‌ولی​ کرده باشه، ولی‌منتظر​ نمی‌تونم بهت بگم.»

این بار، رهبر‌کور​ فرقه مثل یه آدم‌می‌تونست​ احساساتی زیر خنده زد.

انگار از جوابم هم‌اگه​ گیج شده بود و‌مرتیکه​ هم خوشش اومده بود.

با وجود اینکه نمی‌تونست با انرژی‌مرتیکه​ درونی‌اش من رو در هم بشکنه،‌می‌تونست​ هاله رهبر فرقه همچنان بی‌رقیب بود.

اعتماد به نفسش برای اینکه‌مدت​ می‌تونه به هر روش ممکنی‌مرگ​ کارم رو بسازه، کاملاً حس می‌شد.

حتی وسط این رویارویی، به سوزوندن‌می‌کوفت​ و ذوب کردن یشم بهشتی و‌بدمزه​ جذب کردنش توی دانتینم ادامه دادم.

پس حتی وسط این‌اگه​ چرت و پرت گفتن‌ها‌مرتیکه​ هم داشتم رفته‌رفته قوی‌تر می‌شدم.

این یعنی چی؟

یعنی از همون اول،‌تمام​ هر چی بیشتر فک می‌زدم‌عجب​ و زر می‌زدم، قوی‌تر می‌شدم.

معمولاً استادها کم‌حرف،‌کور​ جدی و تودار هستن،‌می‌تونست​ ولی من فرق دارم.

حالا، هنرهای رزمی‌دراز​ و دهن من‌خورشید​ یکی شده بودن.

اتحاد بدن-یشم، یشم‌مستقیم​ بهشتی و بدن‌مرتیکه​ من یکی شده بودن.

وحدت رزمی-زبانی، حتی هنرهای‌تمام​ رزمی و زبونم هم‌مبارزه‌ای​ به هماهنگی رسیده بودن.

مردی که فقط با‌وقتی​ نفس کشیدن و سوزوندن یشم‌بین​ بهشتی قوی‌تر میشه، اون منم.

رهبر فرقه به حرف اومد.

«فکر کنم می‌فهمم‌مستقیم​ چرا شیطان شمشیر‌مرتیکه​ با تو می‌پره.»

«دلیلش چیه؟‌می‌گذره​ خودم هم‌تمام​ کنجکاو شدم.»

«کلاً وقت‌چشم‌هاش​ برای حوصله سر‌غذا​ رفتن باقی نمی‌ذاری.»

«که اینطور.»

انگار من تنها‌مستقیم​ کسی نبودم که موقع‌چشم‌هاش​ حرف زدن قوی‌تر می‌شدم.

لباس‌های رهبر فرقه شروع به تکون خوردن کرد‌مبارزه‌ای​ و حال و هواش عوض شد، درست مثل زمانی‌حالی​ که من هنر الهی مه بنفش رو آزاد می‌کردم.

«ها؟»

نمی‌تونستم دقیقاً‌حسابی​ بفهمم تو‌اگه​ چه وضعیتیه...

ولی حدس زدنش سخت نبود که داره‌چشم‌هاش​ یه هنر رزمی انحصاری رو آزاد می‌کنه‌بین​ که فقط به رهبران فرقه آموزش داده میشه.

از اونجایی که اون رهبر فرقه خدای‌همچین​ شیطان بهشتی بود، باید فرض می‌کردم که‌جایی​ این همون هنر الهی شیطان بهشتی باشه، نه؟

در حالی که با حفظ هنر الهی مه بنفش تا‌غذای​ آخر مسابقه نیروی کف دست مقاومت می‌کردم، رهبر فرقه نیروی کف‌قلمرویی​ دستش رو منفجر کرد تا من رو به عقب هل بده.

بعد از اینکه از‌اگه​ فاصله کوتاهی رو در‌مرتیکه​ روی هم قرار گرفتیم، پرسیدم.

«هنر الهی شیطان بهشتی؟»

جریانی از چی کل بدن رهبر فرقه رو احاطه کرده‌مرگ​ بود و از اونجایی که این جریان از رگه‌های نورانیِ‌می‌کردم​ در حال اوج گرفتن تشکیل شده بود، هیکلش واضح دیده نمی‌شد.

شبیه کسی شده بود‌وقتی​ که توی یه تیغه‌فرق​ نیمه‌شفاف گیر افتاده باشه.

«تا حالا این‌دراز​ هنر رزمی رو به‌می‌زد​ سه فاجعه نشون دادی؟»

«نه، نشون ندادم.»

همینطوری که ثابت ایستاده بود هم مرد ترسناکی بود،‌عجب​ اما ظاهرش که تو یه جریان نیمه‌شفاف از چی‌داشتم​ گیر افتاده بود، واقعاً عجیب و غریب به نظر می‌رسید.

همون لحظه‌ای که وضعیت‌وقتی​ رهبر فرقه رو دیدم، خودم‌بین​ رو برای فرار آماده کردم.

کدوم احمقی با‌دراز​ یه همچین رهبر فرقه‌ای‌می‌زد​ رو در رو می‌جنگه؟

با دیدن حرکت رهبر‌خورشید​ فرقه، بی‌درنگ رانش رایحه‌کور​ تاریک رو آزاد کردم.

تازه فهمیدم چرا رهبر‌تمام​ فرقه درخواست دوئل مرگ‌مبارزه‌ای​ و زندگی کرده بود.

به محض اینکه هنر الهی شیطان بهشتی‌می‌تونست​ رو آزاد کرد، شبیه کسی شد که‌آدم​ قلمرو عقل و منطقش کاملاً پاک شده بود.

اگه بخوام رک بگم، تو وضعیتی‌خورشید​ بود که رسماً چشم‌هاش پشت و‌غذا​ رو شده بود و رد داده بود.

مثل دیوونه‌ها‌اگه​ دور تا‌خورشید​ دور حوضچه دویدم.

داشتم فرار می‌کردم، ولی اراده‌ام برای مبارزه هنوز‌مبارزه‌ای​ سر جاش بود، برای همین نتونستم جلوی خودم‌کار​ رو بگیرم و یه دور کامل دور حوضچه زدم.

راستش، یه‌چشم‌هاش​ دور کامل‌وقتی​ هم نبود.

چون مدام‌حسابی​ مسیرم رو عوض‌مستقیم​ می‌کردم و می‌دویدم.

رهبر فرقه همونطور که دنبالم‌می‌زد​ می‌کرد، دستش رو دراز کرد‌غذا​ و پرتوهای نور شلیک کرد...

هر بار، بدون‌ولی​ اینکه سرعتم رو کم‌همچین​ کنم، روی هوا می‌چرخیدم.

موقع چرخیدن بدنم رو می‌پیچوندم، موقع چرخیدن خودم رو‌بین​ می‌کشیدم و بعضی وقت‌ها قبل از اینکه دوباره با‌نسبت​ نیروی کف دست بدنم رو بپیچونم، توی هوا جاخالی می‌دادم.

احتمالاً این‌حسابی​ کار درست‌ترین‌اگه​ تصمیم ممکن بود.

داشتم با‌اگه​ یه ذهنیت کاملاً‌می‌زد​ جدی فرار می‌کردم.

کمتر شبیه این بود که داره‌منتظر​ هنر الهی شیطان بهشتی رو اجرا می‌کنه‌بود​ و بیشتر شبیه هنر خدای شیطان بود.

دلیل اینکه با پرروییِ تمام فرار‌می‌کوفت​ رو انتخاب کردم این بود که به‌بفهمه​ نظر می‌رسید عقل رهبر فرقه پَر کشیده.

پیش‌بینی کردم که تو یه حالت جنون‌آمیز قرار‌مرتیکه​ داره، درست مثل همون موقعی که من برای‌بین​ اولین بار هنر الهی مه بنفش رو آزاد کردم.

بنابراین، اگه گیر می‌افتادم،‌خورشید​ شانس اینکه ریق رحمت رو‌وقتی​ سر بکشم خیلی بالا بود.

من دیوونه بودم،‌ولی​ ولی رهبر فرقه‌منتظر​ هم قاطی داشت.

با یه سرعت باورنکردنی دنبالم می‌کرد،‌می‌کوفت​ تا جایی که دلم می‌خواست مقام ارباب‌بفهمه​ سریعِ بعدی رو دو دستی تقدیمش کنم.

موقع دویدن، هر مانور‌اگه​ جاخالی دادنی که بلد‌مرتیکه​ بودم رو پیاده کردم.

یه چیزی‌اگه​ از بالای سرم‌می‌زد​ مماس رد شد.

یه دسته از‌ولی​ موهام قطع شد و‌همچین​ تو هوا پخش شد.

همین که برای جاخالی‌وقتی​ دادن پیچ خوردم، یه پرتو‌بین​ نور لباس‌هام رو سوراخ کرد.

برنامه‌ام این بود که وقتی عقل رهبر‌می‌زد​ فرقه سر جاش برگشت ضدحمله بزنم، برای‌می‌تونست​ همین با لجبازی تمام می‌دویدم و جاخالی می‌دادم.

به هر حال هیچ‌کس اونجا‌می‌زد​ نبود که تماشا کنه، پس‌غذا​ دلیلی برای خجالت کشیدن نداشتم.

حتی شیطان‌می‌گذره​ بهشتی یا‌تمام​ ارشد سین گه.

اون‌ها هم احتمالاً در برابر رهبر‌می‌کوفت​ فرقه که حالا تبدیل به یه‌بدمزه​ خدای شیطان شده بود، زیاد دووم نمی‌آوردن.

حالا می‌فهمم چرا‌دراز​ رهبر فرقه تبدیل‌خورشید​ به همچین هیولایی شده.

حتماً با حفظ این‌خورشید​ حالت، ورق رو در‌کور​ برابر دشمن‌های قدرتمند برمی‌گردونده.

هیچ‌چیزی نیست که درکش نکنم.

اون مردی بود که اول من رو تا حد‌بین​ مرگ کتک می‌زد، بعد یا سرم هوار می‌کشید، یا‌نسبت​ آرومم می‌کرد، یا سعی می‌کرد من رو زیردست خودش کنه.

نگاهی به وضعیت رهبر فرقه انداختم و‌می‌زد​ دیدم موهاش که در اصل سیاه بود،‌می‌تونست​ به طرز عجیبی خاکستری به نظر می‌رسه.

نمی‌فهمیدم چرا.

نکنه چون انقدر‌ولی​ سریع بودم، از بس‌همچین​ دنبالم دویده پیر شده؟

در هر صورت، قصد داشتم‌غذا​ هفت شبانه‌روز فرار کنم تا‌غذای​ رهبر فرقه دوباره آدم بشه.

یه رویاروییِ مرگبار و جدی‌مستقیم​ بین کسی که می‌خواد بکشه‌کور​ و کسی که می‌خواد فرار کنه.

بعضی وقت‌ها فقط دویدن باعث میشه‌مرتیکه​ سرت گیج بره و من هم‌می‌تونست​ کم‌کم داشتم همچین حسی پیدا می‌کردم.

وقتی فکر کردم حدود‌تمام​ چهل بار از حملات‌مبارزه‌ای​ رهبر فرقه جاخالی دادم...

یه غرش‌چشم‌هاش​ بلند به‌وقتی​ گوش رسید.

نکنه تو همون حالت خدای‌مستقیم​ شیطان، داشت خودش رو برای مسیر‌وقتی​ شیطانی سرپیچی از بهشت آماده می‌کرد؟

تا اومدم وایستم و‌خورشید​ نگاه کنم، یه کره زرشکی‌رنگ‌وقتی​ از قبل کامل شده بود.

به محض اینکه رهبر‌تمام​ فرقه من رو دید،‌مبارزه‌ای​ تو هوا اوج گرفت.

برنامه‌اش باید این می‌بود که مسیر شیطانی سرپیچی‌فرق​ از بهشت رو بندازه پایین، نیروی انفجار رو‌معنوی​ منحرف کنه و بعد از زمین فاصله بگیره، نه؟

اگه این‌حسابی​ نقشه‌اش می‌گرفت، فقط‌مستقیم​ من پودر می‌شدم.

با این نتیجه‌گیری که با هم پودر شدن با‌وقتی​ رهبر فرقه خیلی بهتر از تنهایی مردنه، بی‌درنگ هر‌بفهمه​ دو دستم رو با آسمان درخشان خورشید و ماه پوشوندم.

ترق-ترق-ترق-ترق!

آخه چقدر اوج گرفته بود؟ تا‌می‌کوفت​ جایی که هیکل رهبر فرقه مثل‌بدمزه​ یه نقطه کوچیک به نظر می‌رسید.

آسمان درخشان خورشید و ماه رو به‌می‌زد​ سمت مسیر شیطانی سرپیچی از بهشت که‌می‌تونست​ داشت به طرف زمین سقوط می‌کرد، فرستادم بالا.

تو بدترین حالت ممکن، از‌می‌زد​ همون اول هم قصد نداشتم‌غذا​ تنهایی غزل خداحافظی رو بخونم.

یعنی کل‌می‌گذره​ کوه هوا‌تمام​ می‌رفت رو هوا؟

طبیعت آدمیزاده که تا‌وقتی​ لحظه آخر برای زنده‌فرق​ موندن دست و پا بزنه.

به محض اینکه آسمان درخشان خورشید و ماه رو‌چشم‌هاش​ فرستادم بالا، ته‌مونده‌ی انرژی درونی‌ام رو از اعماق وجودم‌خوشمزه​ بیرون کشیدم و آینه بازتاب مه بنفش رو آماده کردم.

آسمان درخشان خورشید‌مستقیم​ و ماه و مسیر‌چشم‌هاش​ شیطانی سرپیچی از بهشت.

نقشه‌ام این بود که با‌مدت​ آینه بازتاب مه بنفش، اثر برخورد‌زندگی​ این دو انرژی رو خنثی کنم.

از اونجایی که پس‌لرزه‌های انفجار تو محدوده‌ای‌می‌تونست​ پخش می‌شد که با مهارت سبکی نمی‌تونستم‌آدم​ ازش فرار کنم، این درست‌ترین تصمیم بود.

در حالی که آینه‌اگه​ بازتاب مه بنفش رو آماده‌چشم‌هاش​ می‌کردم، به آسمون خیره شدم.

نماد تایجی که با شدت در‌مرتیکه​ حال چرخش بود و کره زرشکی‌رنگ‌می‌تونست​ در آسمان به هم برخورد کردند...

برای یه‌می‌گذره​ لحظه، هیچ‌تمام​ اتفاقی نیفتاد.

انگار دو تا‌کور​ توپ نرم می‌خواستن‌می‌کوفت​ تو هم ادغام بشن.

اصلاً چیزی به اسم صدای پاره شدن فضا وجود داره؟ همون لحظه‌ای‌غذا​ که اون دو تا انرژی موقع برخورد منفجر شدن، یه رگه نور زد‌نسبت​ بیرون که انگار آسمونِ جلوی چشمام داشت از چپ و راست شکافته می‌شد.

«...!»

رگه نوری که سمت‌تمام​ راست کشیده شد، اون‌قدر دور‌عجب​ رفت که تهش معلوم نبود.

رگه نوری که سمت چپ رفت،‌می‌کوفت​ خورد به یکی از قله‌های بلند کوه‌بفهمه​ هوا و مستقیم از وسطش رد شد.

دست راستم رو مثل یه قلم‌مو کشیدم بالای سرم تا «آینه‌وقتی​ بازتاب مه بنفش» رو اجرا کنم و هم‌زمان، کف دست چپم رو‌معنوی​ برگردوندم تا صورتم رو بپوشونم و «ردای برفی تنهایی» رو آماده کردم.

اگه نمی‌تونستم تحمل کنم،‌خورشید​ می‌مردم؛ اگه دوام می‌آوردم،‌کور​ عقلم می‌اومد سر جاش.

با اجرای هم‌زمان‌ولی​ «آینه بازتاب مه بنفش»‌همچین​ و «ردای برفی تنهایی»...

رشته عقلم هم پاره شد.

...

...

...

حالا که بهش فکر‌وقتی​ می‌کنم، همه‌چیز تو یه‌فرق​ چشم به هم زدن می‌گذره.

...

...

...

به محض اینکه عقلم برگشت سر جاش، با‌فرق​ استفاده از «هنر الهی مه بنفش» از «ردای‌معنوی​ برفی تنهایی» زدم بیرون و چشمام رو باز کردم.

مرده بودم؟

یا هنوز زنده بودم؟

اطرافم رسماً‌می‌گذره​ به گند‌تمام​ کشیده شده بود.

بعد از اینکه یه نگاهی به دور و‌فرق​ برم انداختم، فهمیدم کف اون گودالی که با‌معنوی​ رهبر فرقه توش جنگیده بودم، جابه‌جا یخ زده.

رهبر فرقه‌حسابی​ کدوم گوری‌اگه​ می‌تونست باشه؟

چهارزانو به حالت‌مستقیم​ نیلوفر آبی نشستم و‌چشم‌هاش​ منتظر رهبر فرقه موندم.

موقعیت رهبر‌می‌گذره​ فرقه هم‌تمام​ نباید بد می‌بود.

پیش‌بینی می‌کردم که اگه اون تکنیک نهاییش رو در حالی‌غذای​ که «هنر محافظت از بدن» رو حفظ کرده بود اجرا‌معمولی​ می‌کرد، موج انفجار پرتش می‌کرد عقب و بعد دوباره برمی‌گشت همین‌جا.

یهو حس کردم یه چیزی داره رو‌می‌زد​ بدنم چکه می‌کنه. دست کشیدم و دیدم‌می‌تونست​ از هر دو تا گوشم داره خون میاد.

این عوارض‌اگه​ همون «ردای‌خورشید​ برفی تنهایی» بود؟

نکنه کر شده باشم؟

وقتی دقت کردم، تونستم‌وقتی​ صدای جیک‌جیک پرنده‌ها رو از‌بین​ یه جای خیلی دور بشنوم.

با شنیدن صدای خش‌خش‌اگه​ لباس، سرم رو گرفتم بالا‌چشم‌هاش​ و به آسمون نگاه کردم.

رهبر فرقه، صاف‌مستقیم​ و سیخ، داشت رسماً‌چشم‌هاش​ از آسمون نازل می‌شد.

«این مرتیکه،‌می‌گذره​ واقعاً کارش‌تمام​ درسته، نه؟»

فقط رهبر‌چشم‌هاش​ فرقه نبود که‌غذا​ کارش درست بود.

منم هنوز داشتم «یشم بهشتی»‌مستقیم​ رو می‌سوزوندم و خودم رو‌کور​ برای مبارزه بعدی آماده می‌کردم.

استراتژی‌هام برای مقابله با رهبر فرقه،‌مرتیکه​ حالا از ده‌هزار تا به سه‌می‌تونست​ چهار تا کاهش پیدا کرده بود.

یه کم استرس داشتم، ولی‌مدت​ حدس می‌زدم رهبر فرقه هم‌مرگ​ باید یه آسیب‌هایی دیده باشه.

رهبر فرقه با یه ژستِ به شدت خونسرد فرود‌بین​ اومد و به محض اینکه دو تا پاش به‌نسبت​ زمین رسید، مثل من چهارزانو به حالت نیلوفر آبی نشست.

به رهبر فرقه‌دراز​ که از جهنم‌خورشید​ برگشته بود، خوش‌آمد گفتم.

«رهبر فرقه، از دیدنت خوشحالم.»

رهبر فرقه یه‌ولی​ لبخند محو زد و‌همچین​ دهنش رو باز کرد.

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«چقدر دیگه جون برات مونده؟»

«اون‌قدر جون برام مونده که‌مدت​ بتونم حدود هفت شبانه‌روز، به‌مرگ​ اضافه‌ی یه نصفه‌روز دیگه بجنگم.»

«تو این هیر و‌وقتی​ ویر هم دست از‌فرق​ چرت و پرت گفتن برنمی‌داری؟»

سرم رو تکون دادم.

«رهبر فرقه،‌اگه​ یه درخواستی‌خورشید​ ازت دارم.»

«بگو بشنوم.»

«بذار منم یه‌کور​ جوک از تو‌می‌کوفت​ بشنوم، رهبر فرقه.»

رهبر فرقه برای یه لحظه سرش رو‌می‌زد​ انداخت پایین و رفت تو فکر، بعد‌می‌تونست​ سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد.

«طبق تخمین خودم،‌مستقیم​ حدود هفت شبانه‌روز‌مرتیکه​ دیگه برام مونده.»

این بی‌مزه‌ترین و مزخرف‌ترین‌تمام​ جوکی بود که تو‌مبارزه‌ای​ کل عمرم شنیده بودم.

ولی نمی‌تونستم کسی رو که‌غذا​ برای اولین بار مثل بچه‌محل‌ها‌غذای​ جوک گفته بود، همین‌جوری نادیده بگیرم.

«به هر حال،‌دراز​ این یعنی من‌خورشید​ یه نصفه‌روز ازت جلوترم؟»

رهبر فرقه سر تکون داد.

«اگه جونی‌می‌گذره​ برات مونده،‌تمام​ پاشو بیا اینجا.»

به نظر می‌رسید رهبر فرقه به‌می‌کوفت​ وضعیتم شک کرده بود، ولی انرژی‌بدمزه​ درونی من هنوز داشت عمیق‌تر می‌شد.

به محض اینکه بلند شدم، دو تا فواره‌مرتیکه​ خون از دماغم زد بیرون، ولی با دست‌بین​ پاکشون کردم و راه افتادم سمت رهبر فرقه.

رهبر فرقه سرش رو‌خورشید​ گرفت بالا و بهم‌کور​ نگاه کرد و گفت:

«...بزن تو سرم. یادت‌تمام​ نره که این یه‌مبارزه‌ای​ دوئل مرگ و زندگیه.»

آروم وضعیت‌چشم‌هاش​ رهبر فرقه‌وقتی​ رو برانداز کردم.

رو دهن، آستین‌ها‌دراز​ و دور گردنش‌خورشید​ خون ماسیده بود.

به خاطر این بود که نتونسته بود با عوارض «آسمان درخشان خورشید و ماه» و «مسیر‌خوشمزه​ شیطانی در برابر آسمان‌ها» مقابله کنه؟ یا داشت عوارض هنر شیطانی‌ای رو تحمل می‌کرد که باعث می‌شد‌اعتماد​ مثل یه خدای شیطانی حرکت کنه؟ از اونجایی که آدم پرحرفی نبود، نمی‌تونستم دلیل دقیقش رو بدونم.

دست راستم رو بردم بالا تا‌منتظر​ فرق سر رهبر فرقه رو بشکافم، ولی‌بود​ یهو دست نگه داشتم و روبه‌روش نشستم.

«همم.»

نمی‌دونم چرا، ولی‌دراز​ حس می‌کردم اگه این‌می‌زد​ مرتیکه رو همین‌جا بکشم...

پسر اول، دوم‌مستقیم​ یا سومش لشکر‌مرتیکه​ می‌کشید سمت استان ایلیانگ.

چون این سه تا‌تمام​ احمق، هیچ‌کدوم درک و‌مبارزه‌ای​ شعور رهبر فرقه رو نداشتن.

به خاطر همینه که‌وقتی​ کشتن یا زنده گذاشتن‌فرق​ همیشه یه معضل بزرگه.

رهبر فرقه ازم پرسید:

«داری چه غلطی می‌کنی؟‌خورشید​ به نظر می‌رسه هنوز‌کور​ کلی جون برات مونده.»

«تو هم هنوز جون داری، رهبر فرقه. ببین، اگه همین‌جا کارت رو تموم کنم، فکر کنم یوران یه روزی‌ذوب​ ازم بپرسه که چرا رهبر فرقه رو کشتم. از هر ده تا رزمی‌کار، نُه تاشون می‌گن خوب کاری کردم‌عادی​ که کشتمت، ولی من برای جواب دادن به سؤال یوران لال می‌شم. هر چی هم بگم، یوران نمی‌تونه درک کنه.»

«چطور مگه؟»

«چرا می‌پرسی... چون تو جون یوران رو نجات دادی. قوی‌ترین مرد زیر آسمان‌می‌کوفت​ به شاگرد من گفت که تو نسل بعدی می‌شه "شماره یک زیر آسمان".‌آدم‌های​ این حرفت حتماً تو اون دل کوچیکش باعث شده احساس غرور و آرامش کنه.»

مدت طولانی‌ای به‌مستقیم​ چشم‌های رهبر فرقه زل‌چشم‌هاش​ زدم و بعد پرسیدم:

«رهبر فرقه،‌می‌گذره​ آماده‌ای که خودت‌مدت​ رو بازنشسته کنی؟»

تو اون لحظه‌ای که به اندازه‌می‌کوفت​ یه ابدیت طول کشید، موهای خاکستری‌بدمزه​ رهبر فرقه یه بار دیگه رنگ باخت.

اگه بگم موهاش حالا‌اگه​ مثل برفی شده بود که‌چشم‌هاش​ رنگش رو کشیدن، اغراق نکردم.

به نظر می‌رسید حتی تو‌می‌زد​ این مدت هم داشته «بدن‌غذا​ خدای شیطانی» رو حفظ می‌کرده.

یعنی اگه با یه ضربه تکی‌منتظر​ کف دست فرق سرش رو هدف‌عادلانه‌ای​ گرفته بودم، رهبر فرقه ضدحمله می‌زد.

چون حمله نکردم،‌کور​ حرکت نهایی رهبر‌می‌کوفت​ فرقه رو خنثی کردم.

خیلی هم جای تعجب نداشت.

چون من از اون‌خورشید​ احمق‌هایی نبودم که الکی‌کور​ تو تله ضدحمله بیفتم.

اصلاً حس نمی‌کردم خیلی‌تمام​ وقت باشه که داریم می‌جنگیم،‌عجب​ ولی خورشید داشت غروب می‌کرد.

آسمون جوری به نظر‌وقتی​ می‌رسید که انگار به زودی‌بین​ یه غروب بنفش‌رنگ شروع می‌شه...

ولی به چشم‌دراز​ من، همه‌چیز تو اطرافم‌می‌زد​ یه هاله زردرنگ داشت.

«رهبر فرقه،‌اگه​ چشم‌های من‌خورشید​ چه وضعیتی دارن؟»

رهبر فرقه جواب داد:

«چشمان آتشین و مردمک‌های‌وقتی​ طلایی. رهبر فرقه، تو حالا‌بین​ "شماره یک زیر آسمان" هستی.»

سرم رو‌حسابی​ تکون دادم‌اگه​ و جواب دادم:

«بیا این قضیه رو‌خورشید​ که من شماره یک زیر‌وقتی​ آسمانم، بین خودمون نگه داریم.»

«مگه این همون‌ولی​ چیزی نیست که‌منتظر​ همه آرزوش رو دارن؟»

«کجاش این‌قدر خفنه؟ تو مدت خیلی طولانی‌تری تو جایگاه شماره یک زیر آسمان بودی، رهبر‌فقط​ فرقه، ولی هیچ‌وقت پُزش رو ندادی. حالا که بهش فکر می‌کنم، این فقط یه لحظه‌وابسته​ زودگذره، و برای من هم همینه. به کی باید پُزِ یه قدرتِ لحظه‌ای رو بدم؟»

رهبر فرقه چشم‌هاش‌دراز​ رو بست و‌خورشید​ حرفم رو تکرار کرد:

«به کی باید‌مستقیم​ پُزِ یه قدرتِ‌مرتیکه​ لحظه‌ای رو بدم؟»

رهبر فرقه با‌ولی​ چشم‌های بسته یه‌منتظر​ لبخند محو زد.

یه حالت عجیب تو چهره‌اش بود که‌می‌تونست​ هم حس رهایی توش دیده می‌شد و‌آدم​ هم تلخی، و نفس‌هاش خیلی ضعیف شده بود.

به رهبر‌حسابی​ فرقه نگاه‌اگه​ کردم و گفتم:

«رهبر فرقه، اگه اینجا‌خورشید​ بمیری برام دردسر می‌شه.‌کور​ می‌رم مویونگ بک رو بیارم.»

«...»

تازه اون موقع بود که فهمیدم‌می‌کوفت​ دلیل تغییر رنگ شدید موهای رهبر‌بدمزه​ فرقه، به خاطر هنر شیطانیش بوده.

هر چی سریع‌تر به‌اگه​ قدرت برسی، عوارض جانبی‌مرتیکه​ روی بدن هم بیشتر می‌شه.

به رهبر فرقه گفتم:

«رهبر فرقه، بیا با هم از کوه بریم پایین. حق نداری همین‌جوری سرِ خود بمیری. اگه این‌طوری بکشی‌داشتم​ بری، چاره‌ای برام نمی‌مونه جز اینکه یه جنگ تمام‌عیار با فرقه شیطانی راه بندازم. حتی اگه خودم هم‌اونجایی​ دلم نخواد. حالا که بهش فکر می‌کنم، به نظر می‌رسه ارباب‌های بزرگ قراره علیه برادر ارشدشون شورش کنن.»

رهبر فرقه جواب داد:

«این‌طوره؟»

«غیر از اینه؟ تازه، اگه خود برادر ارشد هم قبول نکنه،‌می‌کوفت​ فرقه فوراً درگیر یه جنگِ جانشینی می‌شه. قطعاً یه نفر پیدا‌بالاتری​ می‌شه که برای رسیدن به قدرت دست به هر کاری بزنه.»

تازه اون موقع‌ولی​ بود که رهبر فرقه‌همچین​ چشم‌هاش رو باز کرد.

«داری می‌گی همون چیزی‌وقتی​ که خودم تجربه کردم،‌فرق​ قراره دوباره تکرار بشه؟»

«به نظر می‌رسه که آره.»

رهبر فرقه سر تکون داد.

«فهمیدم. من "گردش‌ولی​ چی" رو انجام می‌دم،‌همچین​ پس تو کشیک بده.»

«باشه.»

بلند شدم، یه کم اون‌طرف‌تر نشستم و‌می‌زد​ در حالی که چونه‌ام رو گذاشته بودم رو‌فرق​ دستم، به «گردش چی» رهبر فرقه نگاه کردم.

با هزار زور و زحمت تونسته بودم‌چشم‌هاش​ جلوی رهبر فرقه رو بگیرم که بعد‌بین​ از فهمیدن شکستش، می‌خواست خودش رو بکشه.

رهبر فرقه یه سرمای خاصی تو وجودش‌همچین​ داشت که باعث می‌شد تو حرف‌هایی که می‌زد،‌وسط​ حتی برای جون خودش هم استثنا قائل نشه.

در حالی که داشتم به «گردش‌می‌کوفت​ چی» رهبر فرقه نگاه می‌کردم، «یشم‌بدمزه​ بهشتی» رو تا قطره آخرش سوزوندم.

«هنر الهی‌حسابی​ مه بنفش» هنوز‌مستقیم​ داشت حفظ می‌شد.

پس منم با چشم‌های‌خورشید​ کاملاً باز، داشتم «گردش‌کور​ چی» رو انجام می‌دادم.

نمی‌دونستم دقیقاً این «چشمان‌تمام​ آتشین و مردمک‌های طلایی» که‌عجب​ رهبر فرقه گفت چی بود...

ولی فهمیدم که‌کور​ وارد «قلمرو لاک‌پشت‌می‌کوفت​ طلایی» شده بودم.

اگه زمان بیشتری می‌گذشت، فاصله‌مستقیم​ بین من و رهبر فرقه‌کور​ حتی از این هم بیشتر می‌شد.

حالا که بهش فکر می‌کنم،‌می‌زد​ باید یه کشیده می‌خوابوندم تو‌غذا​ گوش رهبر فرقه، ولی یادم رفت.

«آخ، حیف شد واقعاً.»

حالا بی‌خیال‌چشم‌هاش​ اینکه چی‌وقتی​ حیف شد...

«سه فاجعه» حالا‌دراز​ دیگه اساتیدِ یه‌خورشید​ نسلِ گذشته بودن.

«شماره یک‌اگه​ زیر آسمان»‌خورشید​ فعلی، من بودم.

ناولها | novelha.net