---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 215: شایعات چیز ترسناکی هستند • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 215: شایعات چیز ترسناکی هستند

0

«بی‌خیالِ این شکست.»

«......»

رهبر فرقه که دوباره‌انقدر​ چهره بی‌تفاوتش را به‌فرستاده​ دست آورده بود، ادامه داد.

«شما با چهار پادشاه آسمانی که من می‌شناختم فرق دارید. با نسل قبلی که به دست خودم کشته شدند فرق دارید. اونا حتی وسط جنگ جانشینی، یا باید‌وقتی​ من رو راضی می‌کردن یا می‌کشتن. چهار پادشاه آسمانی اون زمان حتی از فرستاده‌های چپ و راستِ مافوق‌شون هم نمی‌ترسیدن. اعتماد به نفس این رو داشتن که اگه‌حساب​ پای جون‌شون وسط باشه، نتیجه مبارزه معلوم نیست. خلاصه بگم، مردایی بودن که لیاقت لقب "پادشاه" رو داشتن. فکرش رو نمی‌کردم چهار پادشاه آسمانی انقدر ضعیف شده باشن.»

فرستاده راست نگاهی به‌بگم​ رهبر فرقه انداخت و‌لقب​ بعد سرش را پایین انداخت.

رهبر فرقه گفت:

«باید برید به مقر قدیمی، از ارشدها‌باشن​ کمک بگیرید و بعدش دستور میدم تا‌پایین​ وقتی احضارتون نکردم وارد تمرین در انزوا بشید.»

«اطاعت، رهبر فرقه.»

«تا اون موقع حق دخالت تو هیچ‌کدوم از امور فرقه رو ندارید. اینکه چه تمرینی‌باشن​ می‌کنید و چطور قوی می‌شید پای خودتونه. اگه روزی دوباره جلوم ظاهر شدید و حس‌بعدش​ کردم وقت‌تون رو تلف کردید، اون موقع حساب گناه امروزتون رو هم می‌رسم. گم شید.»

چهار پادشاه‌نمی‌کردم​ آسمانی یک‌صدا‌ضعیف​ پاسخ دادند:

«ممنونیم، رهبر فرقه.»

تنها پس از ناپدید شدن‌فکرش​ چهار پادشاه آسمانی بود که رهبر‌فرستاده​ فرقه به فرستاده راست نگاه کرد.

«فرستاده راست، به شیطان‌بگم​ شمشیر نخ دادی که‌لقب​ قراره یه حمله غافلگیرکننده بشه؟»

فرستاده راست‌نمی‌کردم​ با لبخند‌ضعیف​ پاسخ داد:

«بله.»

«واکنشش چی بود؟»

«از فرستاده چپ چه واکنش احساسی‌ای‌بودن​ انتظار دارید؟ فقط یه جوری برخورد کرد‌ضعیف​ انگار "چیزی که قرار بود بشه، شده".»

رهبر فرقه آهی کشید.

«ته دلم امید داشتم همشون رو جذب کنه، ولی اوضاع‌نگاهی​ داره عجیب پیش میره. اگه با روبرو شدن با چند‌کمک​ تا ارشد خسته شده، یعنی با شمشیر نور جذب‌شون نکرده.»

«وسط دعوا با اون همه ارشد،‌نمی‌کردم​ جذب کردنشون کار راحتی نبوده. اگه‌راست​ فرستاده چپ واقعاً شکست‌ناپذیر می‌شد چیکار می‌کردید؟»

رهبر فرقه با خونسردی گفت:

«باید بهش تبریک می‌گفتم. ولی اون "آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه" که شیطان‌های شمشیر قبلی ادعاش رو داشتن، شکست‌ناپذیری واقعی نیست. اینکه بدنت در برابر شمشیر‌وارد​ مقاوم باشه دلیل نمیشه شکست‌ناپذیر باشی. تهش فقط جزو ده استاد برتر موریم می‌شدن. هیچ استادی نمی‌تونه با هفت منفذ بسته زنده بمونه، پس هر استادی یه نقطه‌می‌رسم​ ضعفی داره. فقط مسئله اینه که فرستاده چپ نسبت به شیطان‌های شمشیر قبلی، وسواس خالص‌تری روی شمشیر داره، واسه همین پتانسیل رسیدن به جایگاه‌های بزرگ رو نشون میده.»

«اگه همون‌طور که می‌گید هم‌ضعیف​ توی آسیب‌ناپذیری و هم توی هنرهای‌انداخت​ شمشیرش به استادی می‌رسید، چیکار می‌کردید؟»

رهبر فرقه‌لیاقت​ به فرستاده‌"پادشاه"​ راست نگاه کرد.

«من و تو زنده‌ایم تا همچین چیزایی رو ببینیم. از اونجایی که نمی‌دونیم اون پیرمردها دست از کار کشیدن‌انداخت​ یا مردن، وقتشه نسل بعدی اساتید رو بشن. اگه شیطان شمشیر به اون عظمت می‌رسید، با خیال راحت جایگاه‌انزوا​ رهبر فرقه رو می‌دادم به فرستاده چپ و خودم می‌چسبیدم به تمرین. چرا؟ دلت می‌خواد من رهبر فرقه بمونم؟»

«چرا می‌خواید همچین‌انقدر​ مقام بالایی رو‌باشن​ بدید به یه مرتد؟»

رهبر فرقه‌فکرش​ با لبخندی‌انقدر​ کمرنگ گفت:

«اگه کسی به مقام شیطان بهشتی برسه، تایید کی رو لازم داره؟ حرف شیطان بهشتی قانونه. فرستاده راست، واسه تو هم‌قدیمی​ همینطوره. اون هدف بزرگی که براش دنبال قدرت هستی رو فراموش نکن. روزی که از من قوی‌تر بشی، هر لحظه که بخوای‌می‌کنید​ جام رو میدم به تو. این نقش تو و فرستاده چپه، و این چیزیه که من به عنوان "مسیر شیطانی" قبولش دارم.»

«بله، رهبر فرقه.‌خلاصه​ قبل از رفتن‌بودن​ یه سوال دیگه دارم.»

وقتی رهبر فرقه‌انقدر​ سر تکان داد،‌باشن​ فرستاده راست پرسید:

«با رهبر‌فکرش​ فرقه هائو‌انقدر​ چیکار می‌کنید؟»

«هر کاری صلاح می‌دونی بکن.»

«پس منم مشاهده می‌کنم و بعداً قضاوت می‌کنم.‌لقب​ اون‌قدر آدم عجیبیه که نمی‌تونم بر اساس حرفای‌فرستاده​ چهار پادشاه آسمانی و اطلاعات زیردستام قضاوتش کنم.»

رهبر فرقه‌نمی‌کردم​ با لبخندی‌ضعیف​ محو گفت:

«طبق چیزی‌فکرش​ که من‌انقدر​ تایید کردم...»

«بله؟»

رهبر فرقه‌نیست​ انگشتش را‌بگم​ کنار شقیقه‌اش چرخاند.

«مغزش تاب داره.»

فرستاده راست‌فکرش​ سرش را‌انقدر​ کج کرد.

«واقعاً؟ جلوی شما، رهبر فرقه، حتی‌نمی‌کردم​ پیروان جناح شیطانی هم آدمای مودب‌راست​ و نرمالی میشن. باید آدم عجیبی باشه.»

رهبر فرقه که انگار‌بگم​ از حرف‌های فرستاده راست‌لقب​ سرگرم شده بود، پوزخندی زد.

«اگه آدم معمولی‌ای‌انقدر​ بود، ارشد هو‌باشن​ بهش توجه نمی‌کرد.»

فرستاده راستِ‌فکرش​ نور درخشان‌انقدر​ سر تکان داد.

«اگه مردیه که می‌تونه با فرستاده چپ‌انقدر​ کنار بیاد و مورد پسند ارشد هو‌انداخت​ هم هست، یعنی مناسب مسیر شیطانی نیست؟»

رهبر فرقه سرش‌خلاصه​ را به نشانه‌بودن​ منفی تکان داد.

«بعضی وقتا آدمایی پیدا میشن‌شده​ که نمی‌شه راحت تو دسته‌های‌انداخت​ راستین، غیرمتعارف یا شیطانی جاشون داد.»

اولش که دیدم فرقه هائو بعد از‌انقدر​ تموم شدن دعوا رسیدن، گیج شدم، ولی وقتی‌بعد​ جمعیت‌شون زیاد شد، حس عجیبی بهم دست داد.

«چرا همه‌نیست​ این‌قدر دیر دارن‌مردایی​ سرازیر میشن اینجا؟»

باند خرگوش سیاه به‌ضعیف​ رهبری سو گون-پیونگ با‌راست​ پرچم‌های در اهتزاز رسیدند.

قلعه بادبزن سیاه دوکگو سنگ، چهار ژنرال الهی، خوک طلایی، میمون قرمز‌بعد​ و اتحاد بهشت جنوبی هم چند لحظه بعد رسیدند و مسافرخانه هزار مایلیِ‌وقتی​ خراب شده را محاصره کردند، درست مثل کاری که فرقه شیطانی کرده بود.

قبلاً توسط فرقه شیطانی‌"پادشاه"​ محاصره شده بودم، حالا توسط‌شده​ زیردستای خودم کاملاً محاصره شدم.

«......»

حتی وقتی بهشون‌انقدر​ گفتم دعوا تموم شده،‌فرستاده​ هیچ‌کدوم‌شون حاضر نبودن برگردن.

خیلی راه اومده بودن.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌"پادشاه"​ با شرورها مشورت کنم چطور‌شده​ از این اتحاد پذیرایی کنیم.

شیطان شمشیر‌نیست​ با لحنی‌بگم​ تحسین‌آمیز گفت:

«رهبر فرقه،‌نمی‌کردم​ این‌همه نیرو واسه‌شده​ بسیج کردن داشتید؟»

طوری جواب دادم‌نمی‌کردم​ انگار هیچ ربطی‌شده​ به من نداره.

«می‌بینی توروخدا؟ حالا که‌"پادشاه"​ جمع شدن خیلی زیادن.‌ضعیف​ راستش خودمم نمی‌دونم چند نفرن.»

شیطان شهوت گفت:

«یکم دیر کردن، ولی حالا که‌باشن​ همشون اینجان منظره باشکوهیه. ولی چطور‌سرش​ همشون این‌قدر با هم فرق دارن؟»

«فرقه هائو‌فکرش​ همیشه شیر‌انقدر​ تو شیر بوده.»

شیطان شبح با خنده گفت:

«شیر تو شیر؟ با‌بگم​ این تعداد نیرو، اصلاً‌لقب​ نیروی ضعیفی محسوب نمیشن.»

شیطان شهوت و شیطان شبح‌شده​ هم خیلی تعجب کرده بودن‌انداخت​ که نیروهای متحد من این‌قدر بزرگن.

به لطف اونا، شاگردای بیکار فرقه هائو که کار دیگه‌ای نداشتن، ریختن‌بعد​ دور و بر مسافرخانه هزار مایلی که با کندن چاله‌ها یه جورایی صاف‌وقتی​ شده بود و همه جا رو تا جاده اصلی تمیز و مرتب کردن.

به هر حال چون‌"پادشاه"​ مال فرقه هائو بودن،‌ضعیف​ همشون تو نظافت استاد بودن.

این وسط، بعضیاشون یواشکی غنایم‌مردایی​ سالمی که از نیروهای فرقه شیطانی‌نمی‌کردم​ مونده بود رو می‌زدن تو جیب.

از اونجایی که قطعاً بعضیاشون‌شده​ قبل از پیوستن به فرقه‌انداخت​ هائو دزد بودن، کاریش نمی‌شد کرد.

خواهر کوچکتر هونگ‌نمی‌کردم​ شین هم یکی‌شده​ از اونا بود.

نمی‌تونستم جلوشون رو بگیرم که سلاح‌ها رو برندارن، واسه‌شده​ همین هر چیزی که حتی یه ذره سالم بود،‌گفت​ غیب می‌شد و می‌رفت تو جیب شاگردای فرقه هائو.

می‌گفتن اومدن کمک، ولی‌بگم​ حتی به چشم منم‌لقب​ آدمای واقعاً ترسناکی بودن.

به هر حال نمی‌تونستم کسایی که این‌همه راه برای کمک اومده بودن رو همین‌جوری‌گفت​ برگردونم، واسه همین شیطان شهوت یه درخواستی به خانواده مونگ باد و ابر فرستاد‌تمرین​ و منم یه پولی خرج کردم تا شام آماده کنن و تو کمپ بخورن.

خلاصه بگم، اصلاً کافی نبود.

تازه چون نیروهای زیادی جمع شده بودن،‌انقدر​ رزمی‌کارای برکه عقاب سفید هم واسه تماشا‌انداخت​ سرازیر شدن و قاطی فرقه هائو شدن.

تو عمرم همچین وضعیت شیر‌مردایی​ تو شیری، همچین هرج‌ومرجی و‌فکرش​ همچین میدان نبرد دیوونه‌واری ندیده بودم.

«هووف... کاش‌نمی‌کردم​ تعادل رو رعایت‌شده​ می‌کردن و می‌اومدن.»

یاد گرفتم وقتی یه مشت آدم یهویی‌باشن​ جمع میشن، جوگیر میشن و همین باعث‌پایین​ میشه جمعیت‌شون هی بیشتر و بیشتر بشه.

مردم همین‌طور جمع می‌شدن.

آخرش چاره‌ای نداشتم جز اینکه یه‌بودن​ مقر موقت رو خرابه‌های مسافرخانه هزار‌انقدر​ مایلی علم کنم و برم استقبال مهمون‌ها.

از پچ‌پچ‌هایی که این‌ور‌ضعیف​ و اون‌ور می‌شنیدم، فهمیدم اتحاد‌نگاهی​ موریم یه شایعه پخش کرده.

شایعه‌هه هم حسابی تغییر کرده بود و تبدیل شده‌راست​ بود به یه داستان مسخره که نیروهای فرقه شیطانی‌قدیمی​ با فرقه هائو درگیر شدن و فرقه هائو برنده شده.

یه کم که گوش‌"پادشاه"​ دادم، دیدم حتی روی‌ضعیف​ این نبرد اسم هم گذاشتن.

بهش می‌گفتن‌نیست​ «نبرد بزرگ‌بگم​ برکه عقاب سفید».

شایعه بدجور پخش و پلا شده بود، ولی خوشبختانه‌نگاهی​ همه متفق‌القول بودن که کسی که «نبرد بزرگ برکه‌ارشدها​ عقاب سفید» رو رهبری کرده، رهبر فرقه هائو بوده.

پس رسماً از نظر‌انقدر​ جناح ارتدوکس، من شده‌فرستاده​ بودم دشمن خونی فرقه شیطانی.

داشت دیوونه‌م می‌کرد.

یه بار گفتم می‌خوام آواز چه هیانگ از عمارت‌"پادشاه"​ شکوفه آلو رو بشنوم، حرفم رو پیچوندن و گفتن‌نگاهی​ می‌خوام با چه هیانگ از عمارت شکوفه آلو بخوابم.

حالا هم یهو شده بودم رهبر فرقه هائو که‌نگاهی​ یه لشکر از مریدان فرقه هائو رو رهبری کرده‌ارشدها​ و یه بخش از نیروهای فرقه شیطانی رو قتل‌عام کرده.

واسه همینه که شایعه ترسناکه.

قدرت شایعه چقدر بود؟ مسافرخونه‌ها، رستوران‌ها و‌انقدر​ میخانه‌های برکه عقاب سفید واسه حمایت از کمپ‌بعد​ مسافرخانه هزار مایلی، کلی غذا و مشروب فرستادن.

دلیلش ساده بود.

چون من‌نمی‌کردم​ با فرقه‌ضعیف​ شیطانی جنگیده بودم.

خلاصه یه غذای مفتی زدم‌ضعیف​ به بدن، قاطیِ فرقه هائو،‌نگاهی​ جناح ارتدوکس و چهار شرور بزرگ.

فهمیدم جناح ارتدوکس‌لقب​ تو اینجور موقعیت‌ها‌نمی‌کردم​ می‌تونه حسابی دست‌ودلباز باشه.

با اون همه جمعیت حسابی شلوغ‌پلوغ بود، ولی‌لقب​ از یه جایی به بعد، همه‌شون موقع خوردن و‌راست​ نوشیدن شروع کردن به بگو و بخند با همدیگه.

وقتی مشروب رفت تو‌ضعیف​ خونشون، شد بزرگترین خر تو‌نگاهی​ خری که تا حالا دیدم.

معلوم نبود اومدن‌نمی‌کردم​ بجنگن، اومدن منو‌شده​ ببینن یا اومدن مفت‌خوری.

حتی شیطان شمشیر که از جاهای شلوغ و‌ضعیف​ پر سروصدا بدش میاد، تو کمپ گیر افتاده‌سرش​ بود و بدون راه فرار داشت می‌خورد و می‌نوشید.

خوشبختانه، ماه روشن بود.

«حالا چند کلامی می‌شنویم از زبان رهبر‌باشن​ فرقه هائو، کسی که فرقه شیطانی رو‌پایین​ در نبرد بزرگ برکه عقاب سفید شکست داد.»

شتلق، شتلق، شتلق...

صدای تشویق و‌خلاصه​ جیغ و داد‌بودن​ کرکننده بلند شد.

دهن چرب و چیلی‌م‌ضعیف​ رو با آستینم پاک‌راست​ کردم و بلند شدم.

جمعیت انقدر زیاد بود که مجبور‌شده​ شدم برم بالای آوارهای تلنبار شده مسافرخانه‌سرش​ هزار مایلی تا بتونم اطراف رو ببینم.

همه نشسته بودن‌لقب​ و زل زده‌نمی‌کردم​ بودن به من.

«لعنت بهش، چقدر زیادن.»

گیج‌کننده‌ترین موقعیت زندگیم بود.

اگه فقط فرقه هائو بود، می‌تونستم یه مشت‌فرستاده​ چرت و پرت تحویلشون بدم، ولی رزمی‌کارها و حتی‌مقر​ مردم عادی برکه عقاب سفید هم قاطی جمعیت بودن.

یهو چشمم افتاد به‌"پادشاه"​ محقق سفیدپوش که اون نزدیکی‌شده​ روی یه حصیر نشسته بود.

این حروم‌زاده دیوونه قاطی شاگرداش‌مردایی​ شده بود و داشت از‌فکرش​ غذای برکه عقاب سفید می‌خورد.

«...این مرتیکه‌نمی‌کردم​ دیگه رسماً رد‌شده​ داده، مگه نه؟»

محقق سفیدپوش یه چیزی‌انقدر​ به شاگرداش گفت، خندید و‌راست​ بعد به من اشاره کرد.

«...رهبر فرقه می‌خواد‌لقب​ صحبت کنه. همه‌نمی‌کردم​ با دقت گوش بدین.»

«بله استاد.»

با خودم حساب کردم اگه محقق سفیدپوش اینجا دست به مهارت‌های‌بعد​ رزمیش ببره، بیشتر از نصف جمعیت قتل‌عام می‌شن، پس چاره‌ای نداشتم‌دستور​ جز اینکه خودمو بزنم به کوچه علی‌چپ و وانمود کنم ندیدمش.

جمعیت انقدر زیاد‌نمی‌کردم​ بود که طول‌شده​ کشید تا پچ‌پچ‌ها بخوابه.

سر جام وایسادم‌لقب​ تا دور و‌نمی‌کردم​ برم ساکت بشه.

«......»

اولین بار تو‌انقدر​ زندگیم بود که همچین‌فرستاده​ چیزی رو تجربه می‌کردم.

تا حالا جلوی‌نمی‌کردم​ این همه آدم‌شده​ حرف نزده بودم.

تازه، تو جمعیت هم جناح ارتدوکس بود، هم‌ضعیف​ جناح غیرمتعارف، هم فرقه هائو و هم شرورها؛‌سرش​ اون وسط دیوونه‌هایی مثل محقق سفیدپوش هم قاطی بودن.

یه جمع بی‌نقص بود.

آخه چی‌نمی‌کردم​ باید به‌ضعیف​ این جماعت می‌گفتم؟

یه نگاهی به‌نمی‌کردم​ اطراف انداختم و‌شده​ دهنم رو باز کردم.

«من لی‌لیاقت​ زاها هستم،‌"پادشاه"​ رهبر فرقه هائو.»

قبل از اینکه‌خلاصه​ حرف دلم رو بزنم،‌لیاقت​ یکم دیگه مشروب خوردم.

حس کردم باید وانمود‌ضعیف​ کنم مستم، چون امکان‌راست​ نداشت بتونم منطقی حرف بزنم.

«ممنون که اومدین. اگه بخوام یه کلوم حرف حساب بزنم، بذارین‌انداخت​ برم سر اصل مطلب. شاید خیلی‌هاتون ندونین فرقه هائو چه جور‌بعدش​ سازمانیه، ولی فرقه هائو رو میشه یه "فرقه تک‌نفره" صدا زد.»

با این اعلام‌لقب​ غیرمنتظره، مردم شروع‌نمی‌کردم​ کردن به پچ‌پچ کردن.

یه لحظه تحمل‌خلاصه​ کردم و بعد‌بودن​ دهنم رو باز کردم.

«خفه می‌شین یا نه؟‌ضعیف​ چرا وقتی من دارم زر‌نگاهی​ می‌زنم شما هم حرف می‌زنین؟»

«......»

دستام رو محکم‌لقب​ کوبیدم به هم و‌انقدر​ بعد زدم به کمرم.

«توجه! توجه!»

«......»

«همون‌طور که گفتم، فرقه هائو یه فرقه تک‌نفره‌ست. من رهبر فرقه‌م و خودم هم عضو فرقه‌م. من هنرهای رزمیم رو به هیچ‌کس یاد ندادم. پس هیچ عضو رسمی‌ای وجود نداره. اینایی که ریختن‌موقع​ اینجا برادرهای رزمی من تو موریم هستن که قبلاً کمکشون کردم یا نجاتشون دادم. من یه بازرگان گذری رو شاگرد فرقه هائو می‌دونم، یه صاحب مسافرخونه رو هم شاگرد فرقه هائو می‌دونم. ولی تنها‌شیطان​ کسی که رسماً عضو فرقه هائوئه، خودمم. پس، پاپیچِ مردم بی‌گناه نشین و اگه مشکلی دارین، میاین سراغ خودِ رهبر فرقه هائو. از امروز، اتحاد فرقه هائو دوباره منحل میشه. حرفام سخته یا نمی‌فهمین؟»

وقتی داشتم پرت و‌"پادشاه"​ پلا می‌گفتم، شیطان شهوت‌ضعیف​ منو گرفت و کشید پایین.

«رهبر فرقه مست کرده.»

«ولم کن.»

دست شیطان شهوت‌نمی‌کردم​ رو پس زدم و‌باشن​ رو به جماعت گفتم:

«بعد از من‌لقب​ تکرار کنین. فرقه‌نمی‌کردم​ هائو یه فرقه تک‌نفره‌ست.»

«فرقه هائو یه فرقه تک‌نفره‌ست.»

«اگه یه عضو فرقه اذیت بشه، رهبر فرقه هائو وارد عمل میشه. اعضای فرقه‌ای که مد نظر رهبر فرقه‌کمک​ هائوئه، مردم عادی و زحمتکشن. برادرهای رزمی موریم که قبلاً باهاشون ارتباط داشتم، جزو اتحاد فرقه هائو حساب می‌شن.‌تمرینی​ نکته کلیدی اینجاست. اونا به هیچ وجه شاگرد رسمی فرقه هائو نیستن، پس الکی اذیتشون نکنین. همه‌تون فهمیدین چی میگم؟»

نکنه قبل از‌نمی‌کردم​ اومدن رو صحنه‌شده​ تند تند خوردم؟

دور و‌لیاقت​ برم خیلی‌"پادشاه"​ ساکت بود.

حس کردم دارم خواب می‌بینم، واسه‌بودن​ همین یه سیلی زدم تو گوش‌انقدر​ خودم و اطراف رو نگاه کردم.

«این خوابه؟»

از مستیم سوءاستفاده‌نمی‌کردم​ کردم و انگشتم رو‌باشن​ گرفتم سمت محقق سفیدپوش.

«هوی، تو! اون محقق سفیدپوشی که قیافه‌ت‌انقدر​ شبیه لاکِ لاک‌پشته. می‌فهمی چی میگم؟ زورِت‌انداخت​ به ضعیفا نرسه؛ بیا سراغ خودم. شیرفهم شد؟»

فرقه هائو، چهار شرور بزرگ‌مردایی​ و رزمی‌کارهای برکه عقاب سفید، همه‌نمی‌کردم​ یهو زل زدن به محقق سفیدپوش.

نمی‌دونستن اون کیه، ولی‌ضعیف​ چون من بهش اشاره کرده‌نگاهی​ بودم، همه داشتن نگاش می‌کردن.

محقق سفیدپوش شونه‌هاشو انداخت‌انقدر​ بالا، بلند خندید و‌فرستاده​ بعد برام سر تکون داد.

«متوجه شدم.‌لیاقت​ جز تو سراغ‌فکرش​ کی بیام آخه؟»

مردم احتمالا نمی‌دونستن محقق‌بگم​ سفیدپوش کیه، معنی مکالمه‌لقب​ ما رو هم نمی‌فهمیدن.

ولی من‌نمی‌کردم​ همیشه حرف دلم‌شده​ رو جدی می‌زدم.

«آهای محقق، بیا این قضیه رو بین کسایی که هنرهای رزمی‌انداخت​ یاد گرفتن حل کنیم. نمی‌تونی همین‌جوری الکی ضعیفا رو بکشی. نباید‌بعدش​ با مردم مثل مورچه رفتار کنی. من اینو تو چشمات می‌خونم.»

تازه اون موقع بود‌"پادشاه"​ که محقق سفیدپوش با‌ضعیف​ یه قیافه خشک جواب داد.

«...فهمیدم رهبر‌نیست​ فرقه، پس‌بگم​ لطفاً تمومش کن.»

سر تکون دادم‌انقدر​ و به محقق‌باشن​ سفیدپوش چشم‌غره رفتم.

«اگه استادی مثل محقق که از‌شده​ من سرتره بگه بس کن، پس‌بعد​ لابد باید بس کنم. تایید شد.»

تازه اون موقع بود‌"پادشاه"​ که دور و برم‌ضعیف​ رو نگاه کردم و گفتم:

«امیدوارم همه بخورن و بنوشن و به سلامت برگردن خونه. جمعیت خیلی زیاده، پس نیاین‌باشن​ دونه دونه باهام سلام و علیک کنین. بیاین فقط شام بخوریم و خیلی طبیعی، انگار که‌دستور​ داریم میریم خونه، از هم جدا بشیم. همین دیگه، اینم از لی زاها، رهبر فرقه هائو.»

دست تکون دادم و از اون‌باشن​ سکویی که با آوار مسافرخانه هزار‌سرش​ مایلی درست شده بود، اومدم پایین.

به هر حال،‌نمی‌کردم​ این چیزی بود‌شده​ که می‌خواستم بگم.

یه مشت چرت و پرت بود‌نمی‌کردم​ که به امید پخش شدن شایعه‌راست​ «تک‌نفره بودن فرقه هائو» بلغور کردم.

چون سرعتی‌نیست​ که شایعه‌ها پخش‌مردایی​ می‌شن، واقعاً ترسناکه.

ناولها | novelha.net