چپتر 401: صلاحیت ورود به عمارت شکوفه آلو
0اولین جد شیطانی با چشمانی غضبآلود به اربابنمیشد عمارت شکوفه آلو خیره شد و گفت: «چرا بایدبازنشسته با خیال راحت تو اردوگاه دشمن غذا کوفت کنم؟»
ارباب عمارت شکوفه آلو مستقیم تو چشمهای اولین جد شیطانی نگاه کرد و گفت: «مجبورفکر نیستی اینجا رو اردوگاه دشمن ببینی. من هم گروه رهبر فرقه و هم گروه رهبربگه فرقه شیطانی رو مهمانان خودم میدونم. هر وقت درخواستی داشته باشی، تو مهماننوازی کوتاهی نمیکنم.»
با نگاهی تازهآدم به ارباب عمارتضعفی شکوفه آلو خیره شدم.
شاید هنرهای رزمی این مرد از ماحشرات ضعیفتر بود، اما به عنوان یه آدم،خودت هیچ نقطه ضعفی تو وجودش پیدا نمیشد.
برادر ارشد بزرگ از اولین جد شیطانی پرسید: «اربابزاده اول، فکر میکردمپرسید بازنشسته شدی. چرا این همه راه رو کوبیدی اومدی اینجا؟ رد کردنشانقدر انقدر سخت بود؟ بازم، کسی تو جایگاه تو باید میتونست نه بگه.»
اولین جد شیطانی از تو دماغش خندید و پوزخند زد. «کدوم بازنشستگی برای یه عضو فرقه؟ آدم فقط وقتی همسنراه ارشد هو بشه میتونه بازنشسته بشه. تا وقتی بدنم درست کار میکنه، رد کردن دستور سخته. راستی، هیچ دستور دقیقی ازبشه رهبر فرقه شیطانی نشنیدم. فقط بهم گفت بیام اینجا. هوم، شاید قصد داره تو یا رهبر فرقه هائو رو امتحان کنه.»
اولین جد شیطانی نگاهیهیچ به شیطان شهوت انداخت.پیدا «...تو دیگه چه جونوری هستی؟»
«شیطان شهوت.»
«سوالم این نبود. دلیلی که رهبر فرقه شیطانی ما رو اینجا احضار کردهاربابزاده احتمالاً اینه که حشرات موذی رو از قبل پاکسازی کنه. اصلاً تو حق داریکسی اینجا باشی؟ اینکه خودت رو شیطان شهوت مینامی... حتی فرقه هم همچین جونوری نداره.»
اولین جد شیطانی بهنقطه محض رسیدنش، شیطان شهوتنمیشد رو شست و گذاشت کنار.
منم اصلاً حس و حال دفاعضعفی کردن ازش رو نداشتم، برای همینبزرگ اولین جد شیطانی رو تشویق کردم.
«گل گفتی!دلیلی یه حشره موذیاحتمالاً تو جلد آدمیزاد.»
شیطان شهوت با انگشت اشاره به خودش اشارهنمیشد کرد. «من؟ داری درباره من حرف میزنی؟ منمیکردم حشره موذیم؟ یعنی میگی یه حشره پرنده منم؟»
شیطان شهوتآدم امروز قطعاً یهضعفی تختش کم بود.
یا شاید بهآدم روش خودش، یه چیزیوجودش رو رها کرده بود.
اون یه چیز همکرده به احتمال نود وموذی نه درصد عقلش بود.
به همین دلیل، هیچکسنقطه جواب چرت و پرتهاینمیشد شیطان شهوت رو نداد.
«...»
اگه بخوام روراست باشم، حتی ارباب عمارت شکوفه آلو که آدمارشد عادل و موقری بود و برای آداب و رسوم ارزش قائلکوبیدی میشد، هیچ جوابی بهش نداد؛ که خب، از این حرکتش خوشم اومد.
شیطان شهوت آهی کشید و گفت:اینه «خوب گوش کن، پیرمرد ماجو. تنهاداری رقیب من رهبر فرقه شیطانیه. نه تو.»
اولین جد شیطانی با پوزخندیضعفی خندید و به برادر ارشد بزرگبزرگ نگاه کرد. «این جوجه شاگرد توئه؟»
«آره.»
«اگه تنها رقیبش رهبرهیچ فرقه شیطانیه، یعنی ازپیدا تو هم جلو زده؟»
برادر ارشد بزرگ سرش رو کج کرد. «من هیچوقت با تمام توانم با شاگردم نجنگیدم. اما اگه قرار باشه جدی مبارزه کنیم، منم تو وضعیتی قرار میگیرمازش که باید نهایت تلاشم رو بکنم. خیلی وقته تو موریم آفتابی نشدی، نه؟ به نظر میرسه یکم افت کردی. اولین جد شیطانی، شاگرد من انقدر ضعیف بهاحتمال نظر میرسه؟ شاید ندونی، اما اگه شجرهنامه خاندانهاتون رو دنبال کنی، شما دو تا کینه خیلی عمیقی بینتون هست. این یه مسابقه کاملاً مناسب برای یه نبرد سرنوشتسازه.»
تازه اون موقع بود که اولین جد شیطانینمیشد آروم سرش رو چرخوند و با دقت بیشتریمیکردم به شیطان شهوت نگاه کرد. «...یه کینه عمیق؟»
شیطان شهوت سرش رو کج کرد و قبلنمیشد از اینکه حرفی بزنه، به اولین جد شیطانیمیکردم چشمغره رفت. «تویی که با کاخ شکوفه یشم درافتادی؟»
با وجود اینکه هیچ پخی نبودضعفی که بخواد بهش بنازه، شبیه کجومعوجترینبزرگ و روانیترین لاتِ محله به نظر میرسید.
به نظر میرسید دلیلی داشتاحتمالاً که برادر ارشد بزرگ داشتپاکسازی آتیش این دعوا رو تند میکرد.
«اگه مردی که بهش میگن اربابزاده اول بهش میگه حشرهارشد موذی، حتماً دلیلی داره. چرا سعی نمیکنی اون حشره روراه له کنی؟ منم دلم میخواد ببینم حشره موذیِ واقعی کیه.»
اولین جد شیطانی لبخند زد. «مطمئنی؟ داشتم فکرنمیشد میکردم به احترام تو بذارم جون سالم به دربازنشسته ببره، اما اگه کار به اینجا بکشه، پشیمون میشی.»
برادر ارشد بزرگ حرف اولین جد شیطانیوجودش رو قطع کرد. «...خیلی پرحرف شدی. مااربابزاده همهمون آدمایی هستیم که بدون پشیمونی زندگی میکنیم.»
«منظورت رو میفهمم.»
اولین جد شیطانی از جاشضعفی پرید و زودتر از بقیهارشد رفت سمت یه فضای بازتر.
شیطان شهوت نگاهی به اولینضعفی جد شیطانی انداخت و بعدارشد مشروبش رو یه نفس بالا داد.
وقتی شیطان شهوت بلند شد، برادر ارشد بزرگ گفت: «اولین جدارشد شیطانی خیلی باتجربهست و انرژی درونی عمیقی داره. اون مرد داناییه کهاومدی رو انواع هنرهای شیطانی کمیاب تسلط داره، پس جایی برای بیاحتیاطی نیست.»
با وجود نصیحتهای منطقیکرده برادر ارشد بزرگ، شیطان شهوتقبل با پررویی تمام جواب داد.
«چطور آدمی که از هر دری یهپیدا چیزی یاد گرفته میتونه حریف کسی بشهاول که یه مسیر رو تا تهش رفته؟»
حس کردم داره بهنقطه من تیکه میندازه، براینمیشد همین منم یه کلمهای پروندم.
«...عجب عوضیایه. تف! حرومزاده.هیچ یه حشره موذی که فقطنمیشد تو یه چاه سرک کشیده.»
به عنوان کسی که دقیقاً ازاینه هر دری یه چیزی یاد گرفتهداری بود، این حرفش خیلی بهم برخورد.
شیطان شهوت همونطور که حرکت میکرد، به مننمیشد اشاره کرد. «این یکی اصلاً ذات شیطانیش رو ازبازنشسته دست نداده. این یه حرومزاده به اسم شیطان دیوانهست.»
برادر ارشدآدم بزرگ جوابنقطه داد: «میدونم.»
یهو چشمم تو چشم ارباب عمارتضعفی شکوفه آلو افتاد و همون چیزی کهپرسید اومد تو ذهنم رو به زبون آوردم.
«من قبلاً شیطان دیوانه بودم.احتمالاً الان یه شیطان دیوانهی دیوانهامپاکسازی که از اونم زده جلو.»
«...»
«بامزه نبود؟»
ارباب عمارت شکوفه آلوهیچ نگاهش رو ازم دزدیدپیدا و جواب داد: «نه.»
«قرار نیست که همیشه خندهدار باشه.اینه ارباب عمارت شکوفه آلو، بیش ازداری حد روراست بودن هم خودش یه دردیه.»
«رهبر فرقه،آدم شما همنقطه آدم روراستی هستید.»
اینم حرف حقی بود.
ارباب عمارت شکوفه آلو یه خدمتکارضعفی رو صدا زد و بهش دستوربزرگ داد تا شکوفه آلوی هفتم رو بیاره.
تو این فاصله، ما بهاحتمالاً تماشای شاخ و شونه کشیدنِ اولیناصلاً جد شیطانی و شیطان شهوت نشستیم.
اولین جد شیطانی دستهاش رو مثلوجودش یه توریست پشتش قفل کرده بودپرسید و داشت اطراف رو برانداز میکرد.
وقتی فاصلهاش رو زیاد کرد، اولین جدپیدا شیطانی به شیطان شهوت چشمغره رفت واول رو به یه نفر گفت: «چرخ ماه.»
از بیرون عمارت شکوفه آلو، یهضعفی سلاح گرد با طی کردن یهبزرگ مسیر منحنی پرواز کرد و اومد تو.
سرعتش اونقدر زیاد بود که فکر کردمحشرات یه حمله غافلگیرانه به اولین جد شیطانیه،خودت اما اون مرتیکه همونطور رو هوا قاپیدش.
یه تیغه بودهیچ که مثل ماه شبپیدا چهارده، کاملاً گرد بود.
از اون سلاحهایی بود که به نظرپیدا میرسید تو مناطق غربی ازش استفاده میکنن؛اول به جز دستهاش، بقیش تماماً تیغه بود.
وقتی با دقت نگاه کردم، دیدمضعفی که لبه بیرونیش تیزه و لبهبزرگ داخلیش هم به همون اندازه برنده است.
سلاحی بود که اگه بهاحتمالاً چیزی گیر میکرد و میکشیدیش،پاکسازی میتونست هر چیزی رو پاره کنه.
همونطور که به اولین جد شیطانی نگاه میکردم، زیربرادر لب غر زدم: «چه سلاح کثیفی دستش گرفته. قیافهاششدی به این پیشاهنگهای پیری میخوره که نیزه بامبو دستشون میگیرن.»
اولین جد شیطانی بهمنقطه چشمغره رفت. «رهبر فرقه،نمیشد میشه اون گالهت رو ببندی؟»
«چی؟ من؟ دلت میخواد دونقطه به یک کتک بخوری؟ من چیزیارشد از ادب و نزاکت حالیم نیستا.»
اولین جد شیطانی آهی کشید واینه بالاخره سرش رو چرخوند تا بهداری حریفش، یعنی شیطان شهوت، چشمغره بره.
این بار شیطان شهوتنقطه پرید بهم. «داری حواسمنمیشد رو پرت میکنی. خفه شو.»
«باشه. حشره موذی بعدی.»
اولین جد شیطانی چرخ ماهنقطه رو چرخوند و یه شکافبرادر طولانی رو دیوار عمارت جا گذاشت.
چوااااک!
شیطان شهوت که فقط با یه تکون دادن سرش جاخالی دادهبزرگ بود، یه قدم رفت عقب و خنجر موهیست رو از تواومدی لباسش کشید بیرون و شروع کرد به دفع کردن ضربات چرخ ماه.
طبق گفتههای برادر ارشدنقطه بزرگ، اون مرتیکه رونمیشد انواع هنرهای شیطانی تسلط داشت...
اما در کمال تعجب، مبارزهشون بهضعفی همون اندازه معمولی بود که انگاربزرگ دو تا ژنرال دارن با هم میجنگن.
دلیلش این بود که نه ازاینه هنر یخِ شیطان شهوت خبری بود واینکه نه از هنرهای شیطانیِ اولین جد شیطانی.
نبرد اولیه جوری پیش میرفتضعفی که انگار فقط داشتن بدنها وبزرگ انرژی درونی همدیگه رو محک میزدن.
در عوض،آدم سرعت مبارزهشون داشتضعفی آرومآروم بالا میرفت.
تو تمام مدتی که تو موریم بودم، شمشیرهایپیدا سریع زیادی دیده بودم یا باهاشون درگیر شده بودم،میکردم ولی حمله اولین جد شیطانی از همهشون سریعتر بود.
در حدی که باکرده خودم میگفتم آخه چطورموذی میشه اینو دفع کرد.
به نظر میرسید شیطان شهوت هم برای دیدن وبرادر جاخالی دادن با چشماش محدودیتی داره، برای همین جوریشدی واکنش نشون میداد که انگار از روی غریزه جاخالی میده.
فقط وقتی که دیگه جاخالی دادنوجودش کاملاً غیرممکن میشد، خنجر موهیست روپرسید میچرخوند تا چرخ ماه رو دفع کنه.
سرعت حملاتش حتی یه ذرهنقطه هم کم نشد و صدای خونسردارشد اولین جد شیطانی به گوش رسید.
«...تو واقعاً یه حشره پرندهای.»
شیطان شهوت حتی در حالی کهوجودش داشت چرخ ماه رو دفع میکرد،پرسید با لجبازی جواب داد: «خفه شو.»
چیِ بیشکلی که از چرخ ماه ساطع میشد، خیلی زود تمامبزرگ پیچکهای روی دیوار رو برید و یه سری خراش شبیه رداومدی پنجه ببر روی دیوار افتاد که گهگاه تیکههایی ازش فرو میریخت.
در حالی که دیوار داشت به گندوجودش کشیده میشد، شیطان شهوت همچنان به دفاع واول جاخالی دادن در برابر چرخ ماه ادامه میداد.
انگار حواسش جمع بودکرده که هنرهای شیطانی قراره ازقبل همون چرخ ماه شروع بشن.
ضدحملههای شیطان شهوت هم باضعفی دفاع اولین جد شیطانی دفعارشد میشدن و هیچ نتیجهای نداشتن.
تو یه لحظه، شیطان شهوت در کمال خطر، بدنهبرادر چرخ ماه رو که با یه مسیر ظاهراً غیرقابلشدی توقف به سمتش میاومد، با انگشت شست و اشارهاش گرفت.
رقابت نیرویعنوان کف دستهیچ ادامه پیدا نکرد.
چون شیطان شهوت خنجرکرده موهیست رو تو دستموذی راستش نگه داشته بود.
اون دو تا که حالا ازوجودش طریق چرخ ماه به هم وصلپرسید شده بودن، چی خودشون رو بیرون ریختن.
اولین جد شیطانی سعی کردضعفی چرخ ماه رو بچرخونه وارشد بیرون بکشه، ولی اصلاً تکون نخورد.
«...!»
بلافاصله، بدنه چرخ ماه کاملاً یخ زدحشرات و سفید شد و نیروهای غالب سفیدرنگی رویمینامی تیغههای دو طرف انگشتهای شیطان شهوت پخش شدن.
با این حال، هیچنقطه تغییر خاصی تو چهرهنمیشد اولین جد شیطانی دیده نمیشد.
همون موقع، لباس بالاتنه اولین جدوجودش شیطانی پاره پاره شد و شعلههایپرسید آتش دور تیغه چرخ ماه پیچید.
همزمان، اولین جد شیطانی چرخ ماهِ شعلهوروجودش رو به سمت شیطان شهوت که داشت بااول لگد زدن به زمین عقبنشینی میکرد، پرتاب کرد.
حملهای بود که حتی شیطان شهوتاینه که تو هنر یخ استاد بودداری هم به سختی میتونست مهارش کنه.
اولین جد شیطانی چرخ ماه رو که تو یه مسیر کمانیبزرگ حرکت میکرد گرفت و گفت: «...کی فکرش رو میکرد یه مرداومدی بتونه میراث حقیقی کاخ شکوفه یشم رو به ارث ببره. پنج چرخ.»
این الانآدم جر زنینقطه بود یا نه؟
چهار تا چرخ ماه از بیرونضعفی پرواز کردن و اومدن داخل، وبزرگ اولین جد شیطانی همهشون رو کنترل کرد.
با نیروی کف دست دفعشون میکرد و درموذی حالی که داشت بعدی رو دفع میکرد، بعضیهاشونحتی با یه مسیر منحنی به سمت بیرون کشیده میشدن.
اینقدر جذاب بود که انگار داشتم بهپیدا جای هنر شیطانی، یه معرکهگیری خیابونی واول نمایش قدرت میدیدم؛ برای همین براش دست زدم.
تق، تق، تق...
راستش رو بخواید، فکرهیچ نمیکردم شیطان شهوت گولپیدا همچین معرکهگیری خیابونیای رو بخوره.
ولی اگه واقعاً گول میخورد، اوناینه وقت فقط من بودم که این وسطاینکه شبیه یه آشغال بیمصرف به نظر میرسیدم.
پنج تاآدم چرخ ماه توضعفی هوا پرواز میکردن...
در کمال تعجب، شاید چون داشتوجودش با نیروی کف دست دفعشون میکرد، حالااربابزاده از هر پنج تاشون شعله فوران میکرد.
«واو...»
تو کل دنیا هیچکرده هنر شیطانیای به اینموذی خفنی و چشمگیری وجود نداشت.
حتی با اینکه پنج تا تیغهوجودش شعلهور تو هوا میچرخیدن، اولین جدپرسید شیطانی کاملاً ریلکس به نظر میرسید.
به عبارت دیگه، فقطنقطه شیطان شهوت بود کهنمیشد داشت برای خودش سگدو میزد.
«آخه چطوریعنوان میخواد اینوهیچ دفع کنه؟»
بیشتر از اون، این فکراحتمالاً به ذهنم رسید که از بساصلاً دفع کنه خسته و هلاک میشه.
میتونست دفعشون کنه، ولینقطه هیچ نقطه ضعفی براینمیشد حمله متقابل وجود نداشت.
چون یه چرخ ماه دقیقاً از همون مسیرینمیشد رد میشد که شیطان شهوت میخواست ازش حملهمیکردم کنه، یا از جلو راه پیشرویش رو میبست.
به بیان دیگه، شیطانهیچ شهوت تو یه زندانپیدا شعله گیر افتاده بود.
مثل یه پیرمرد که داره وسط بازی «گو»موذی نظر میده، از برادر ارشد بزرگ پرسیدم: «هوی،حتی هوی، اینجوری پیش بره نمیمیره؟ خیلی بدبخت و رقتانگیزه.»
به هر حال، شیطان شهوتضعفی تو جبهه ما بود، برای همینبزرگ چارهای نداشتم جز اینکه تشویقش کنم.
وسط این وضعیت خرکی و خطرناک، شیطانپیدا شهوت شروع کرد به اجرای هنر کفاول دست گل سفید از همون داخل زندان آتش.
چشمهام رو مالیدمآدم و مستقیم بهضعفی جلو خیره شدم.
«همم.»
آخه استفاده از یه هنر رزمیوجودش که تازه همین الان خلقش کردهپرسید تو همچین وضعیتی کار درستی بود؟
ولی هرچی بیشتر نگاه میکردم، میدیدم انگارپیدا هیچ راه دیگهای جز هنر کف دست گلفکر سفید برای مقابله با این وضعیت وجود نداره.
یعنی جوری حرکت میکرد که انگار داره سُرپیدا میخوره، و چرخهای ماه رو با نیروی کف دستیمیکردم که تو چی سرد پیچیده شده بود، دفع میکرد.
این دو تا به شکلاحتمالاً نادری، از نظر ویژگیها کاملاًپاکسازی با هم برابر و درگیر بودن.
بعد، یهو سرمهیچ رو بالا آوردم وپیدا به هوا نگاه کردم.
عجیبه، مسیرهای حرکتی که شعلههاضعفی تو هوا ساخته بودن، حالا خیلیبزرگ واضحتر از قبل باقی مونده بودن.
انگار نخهای قرمز رنگیهیچ با تراکم بالا توپیدا فضای خالی پخش شده بودن.
یه فضایدلیلی نسبتاً شومکرده و نحسی بود...
نگاه شیطان شهوتهیچ هم به همون فضایپیدا خالی دوخته شده بود.
اولین جد شیطانی که تا الان در حاشیه مشغول دفع چرخهای ماه بود، بااول یه حرکت عجیب دستهاش رو به هم نزدیک کرد، و هر پنج تا چرخجایگاه ماه تو هوا متوقف شدن و در حالی که به شدت میچرخیدن، جرقه پخش میکردن.
واقعاً یهعنوان هنر شیطانیهیچ کمیاب بود.
حتی نمیتونستم حدساحضار بزنم چطوری ایناینه کار رو انجام میده.
شیطان شهوت میخواست بهنقطه سمت اولین جد شیطانینمیشد حمله کنه، ولی مکث کرد...
به چرخهای ماههیچ که تو هواوجودش شناور بودن نگاه کرد.
«...»
بعد، شعلههای چرخهای ماه با شدت شروع به چرخیدن کردنپاکسازی و یهو، بعد از اینکه اندازه شعلهها دو برابر شد، هرشست پنج تا شعله دایرهای شکل به سمت شیطان شهوت هجوم آوردن.
چهره شیطانآدم شهوت کاملاً بیحسضعفی و خالی بود...
میتونستم ببینم کههیچ خنجر موهیست تووجودش دستش کاملاً سفید شده.
بعد از اون،آدم دیگه نمیتونستم حرکاتضعفی تکتکشون رو واضح ببینم.
با این حال، خنجر موهیست یکی از چرخهای ماهقبل رو مسدود کرد و اون چرخ ماه که کاملاًنداره یخ زده بود، به یه چرخ ماه دیگه برخورد کرد.
هر دوآدم تاشون همزماننقطه یخ زدن.
با دست چپش یه چرخ ماه دیگه رو نگهبرادر داشته بود، و اونم به محض اینکه یه چرخشدی ماه دیگه رو دفع کرد، بهش چسبید و یخ زد.
این دوعنوان تا همهیچ همزمان یخ زدن.
آخری زیر پای شیطانکرده شهوت بود و اونمموذی کاملاً سفید شده بود.
یه فضا و ابهت عجیب و غریبیپیدا رو صورت شیطان شهوت نشست؛ از اونااول که نمیفهمیدی واقعاً خفنه یا فقط رقتانگیزه.
شیطان شهوتآدم به اولین جدضعفی شیطانی نگاه کرد.
«...همهش همین بود؟»
این بار تجربه کردم که آدماینه وقتی یه حرف به شدت مغرورانهداری میشنوه، چطوری مو به تنش سیخ میشه.
«واو...»
موهای ساعدم سیخ شدهنقطه بود و مجبور شدمنمیشد خودم رو آروم کنم.
سعی کردم اولین جد شیطانی روضعفی که از نظر ابهت و جوبزرگ کاملاً کم آورده بود، تشویق کنم.
«هوی تو.دلیلی یه چیزیکرده بگو دیگه، لالی؟»
همون لحظه،آدم نگاهمون بهنقطه ورودی عمارت افتاد.
حتی اونایی که درگیر مبارزه بودنوجودش هم متوقف شدن تا به مردیپرسید که تازه پیداش شده بود نگاه کنن.
یه مرد با یه سربند سفید کهوجودش یه بقچه بزرگ رو دوشش بود، اومد جلواول و سرش رو یه کم برامون خم کرد.
«...شنیدم دنبال یه پزشک میگشتید، برای همینحشرات اومدم ویزیت تو محل. من مویونگ بک ازمینامی خانه پزشکی مویونگ هستم. کسی اینجا مجروح شده؟»
«...»
«اگه نهآدم که جاینقطه شکرش باقیه.»
مویونگ بک یه «هوو...»هیچ از دهنش بیرون داد، اومدنمیشد نزدیکتر و رو زمین نشست.
در حالی که شیطان شهوت و اولین جد شیطانی هنوز تو روی هم وایساده بودن، مویونگ بک زیرنداره لب غرغر کرد: «...من هر کسی رو فارغ از اینکه مال چه گروهیه درمان میکنم. لطفاً همکاری کنید.انگشت من یه پزشکم. نیازی نیست نگران باشید. از ارشدهای مختلف موریم تقاضا دارم من رو بیطرف حساب کنن.»
مویونگ بک بدون اینکه حتی به ماپیدا سلام کنه، به اون دو نفر کهاول تو روی هم وایساده بودن نگاه کرد.
به مویونگ بک نگاه کردمضعفی و حرفهای زیادی رو کهارشد میخواستم بهش بزنم، قورت دادم.
از زندگی قبلیم میدونستم شیطان سمضعفی چقدر کلهشق و لجبازه، برای همینبزرگ مطمئن بودم که حرف تو کلهاش نمیره.
حالا که فکرش رو میکنم،احتمالاً اولین شرط ورود به عمارتپاکسازی شکوفه آلو همین کلهشقی بود.
دیدن مویونگ بکهیچ باعث شد بهوجودش این نتیجه برسم.
این شرطی بودهیچ که هیچ ربطی بهپیدا مهارت و قدرت نداشت.