---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 99: کسی که حسابی قوی به نظر می‌رسد • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 99: کسی که حسابی قوی به نظر می‌رسد

0

لبه‌ی پشت‌بام ایستادم و از‌تاجرایی​ اون سوراخی که درست شده‌درمیارن​ بود، پایین رو نگاه کردم.

از اونجایی که طرف حسابی خرپول‌رفت​ بود، یه فضای به شدت بزرگ‌بهم​ و وسیع جلوی چشمام سبز شد.

«این که‌ببینم​ خونه نیست،‌زیر​ قصر پادشاهیه.»

اون‌قدر پولدار بود که بتونه قاتل بفرسته سراغ من، یا این‌ور و‌بهم​ اون‌ور پول پخش کنه تا یه مشت گوشت دم‌توپ برای جنگیدن با اتحاد‌ردای​ بهشت جنوبی استخدام کنه. پس جای تعجب نداشت که عمارتش این‌قدر مجلل باشه.

من همیشه به تاجرایی که پولشون رو‌راه​ از راه حلال و تجارت درست درمیارن‌اگه​ احترام می‌ذارم، حتی اگه استاد موریم هم نباشن.

ولی خب، عوضی‌های جناح‌پودر​ غیرمتعارف مثل این جامعه‌همین​ شمشیر هژمون فرق دارن.

اینا حتماً این ثروت رو با‌فوران​ له کردن زندگی، پول و هست و‌نفر​ نیستِ یه عالمه آدم بی‌گناه جمع کردن.

درست همون موقع که داشتم با‌رفت​ خودم فکر می‌کردم به خاطر بزرگی‌بهم​ بیش از حد خونه هیچی نمی‌تونم ببینم...

یهو یه چی‌باشه​ شمشیر از زیر‌پولشون​ پام فوران کرد.

ترق!

جاخالی دادم و رفتم لبه‌ی پشت‌بام،‌فوران​ و همون لحظه یه نفر با‌لحظه​ چی شمشیرش کل سقف رو پودر کرد.

آوارهای سقف رفت رو هوا‌آوارهای​ و همین باعث شد زیردست‌های جامعه‌نتونن​ شمشیر هژمون نتونن بهم نزدیک بشن.

در حالی که لبه‌ی سقف به‌پولشون​ سختی تعادلم رو حفظ کرده بودم، مهارت‌حتی​ یارویی که پایین بود رو برانداز کردم.

همون لحظه، یه شمشیرزن با ردای‌رفت​ سرخ پرید رو هوا و لبه‌ی‌بهم​ پشت‌بام فرود اومد و زل زد بهم.

«نکنه رئیس محافظاست؟»

به نظر می‌رسید اوایل سی سالگیش باشه. حتی وقتی بی‌حرکت‌زیردست‌های​ ایستاده بود، انتهای ابروهاش به سمت بالا خمیده می‌شد و یه‌مهارت​ قیافه‌ی حق‌به‌جانب بهش می‌داد که کاملاً برازنده مسیر یه هژمون بود.

ولی برای کسی که رهبری جامعه‌پولشون​ شمشیر هژمون رو بر عهده داشته‌می‌ذارم​ باشه، زیادی جوون به نظر می‌رسید.

مرد سرخ‌پوش ازم پرسید:

«کی تو رو فرستاده؟»

خنده‌دار این بود که این دقیقاً‌رفت​ همون سؤالی بود که خودم از‌بهم​ قاتل جامعه عبور از رودخانه پرسیده بودم.

ولی خب، یه مرد سیاه‌پوش‌تاجرایی​ هیچ‌وقت نیازی نمی‌بینه به این‌درمیارن​ چرت و پرتا جواب بده.

«...»

همون موقع، شعله‌های آتش‌زیر​ از محوطه مرکزی عمارت‌ترق​ خاندان کانگ زبانه کشید.

نام گا-راک داشت مثل دیوونه‌ها‌آوارهای​ این‌ور و اون‌ور می‌دوید و‌زیردست‌های​ همه‌جا رو به آتیش می‌کشید.

انگار یه ابزار احتراق با باروت درست کرده بود،‌تجارت​ چون پشت سر هم صدای انفجار می‌اومد و شعله‌ها‌ولی​ همراه با فریاد آدم‌ها از هر گوشه‌ای زبانه می‌کشید.

با یه پوزخند‌سقف​ سرد به مرد‌رفت​ سرخ‌پوش نگاه کردم.

«...»

تو حالت عادی، وقتی خونه‌ی یکی داره تو آتیش‌باعث​ می‌سوزه باید حسابی دست و پاش رو گم کنه، ولی‌کرده​ قیافه‌ی این یارو سرخ‌پوشه حتی یه ذره هم تکون نخورد.

این خونسردیش باعث می‌شد فکر کنم‌پولشون​ اون‌قدر پول داره که سوختن یه‌می‌ذارم​ همچین خونه‌ای اصلاً براش پشیزی اهمیت نداره.

رزمی‌کارای جامعه شمشیر هژمون‌پودر​ از پایینِ پشت‌بام هویت‌همین​ مرد سرخ‌پوش رو لو دادن.

«ارباب تالار، حالتون خوبه؟»

در کمال تعجب، مرد سرخ‌پوش‌آوارهای​ که ظاهراً مقام ارباب تالار‌زیردست‌های​ رو داشت، جواب زیردست‌هاش رو داد:

«زنده‌اش رو بگیرید.‌باشه​ شکنجه‌اش می‌کنیم تا‌پولشون​ بفهمیم کی فرستادتش.»

«چشم.»

شمشیرزن‌ها از‌ببینم​ قسمت‌های خرد شده‌ی‌پام​ سقف پریدن بالا.

صدام رو یه‌سقف​ کم تغییر دادم‌رفت​ و زیر لب گفتم:

«زنده من رو‌باشه​ بگیرید؟ اونم با‌پولشون​ این مهارت‌های داغونتون؟»

به اون پنج شیش تا شمشیرزن‌رفت​ نگاه کردم و بعد خودم رو‌بهم​ از همون سقف شکسته انداختم پایین.

وقتی مطمئن شدم شمشیرزن‌ها و‌پام​ اون یارو سرخ‌پوشه هم دنبالم پریدن‌رفتم​ پایین، دوباره مثل فنر پریدم بالا.

به هر‌شمشیرش​ حال، مهارت سبکی‌آوارهای​ من حرف نداره.

این احمق‌های بی‌مصرف وقتی پریدم پایین،‌پولشون​ همه‌شون پریدن پایین، و وقتی دوباره‌می‌ذارم​ پریدم بالا، همه‌شون هم‌زمان باهام پریدن بالا.

شمشیرم رو تو یه فرم کشیدن شمشیر چرخوندم‌همین​ و نیش خرگوش سیاه رو کوبیدم تو صورت‌سختی​ اونی که اول از همه پریده بود بالا.

شلپ!

با این صدا، یکی از شمشیرزن‌ها رو‌هوا​ تو همون هوا از وسط پاره کردم و‌حالی​ بلافاصله دوباره پریدم پایین تو اون عمارت پهناور.

به سقف نگاه کردم...

این بار‌شمشیرش​ یه سکوت‌پودر​ کوتاه برقرار شد.

احتمالاً به خاطر این بود که یه‌کرد​ نفر به همین راحتی با یه حقه‌ی‌شمشیرش​ روانیِ احمقانه و ساده به فنا رفته بود.

راستش رو بخواین، برای اینکه بین اونا و اتحاد بهشت جنوبی‌نتونن​ تفرقه بندازم، بهترین کار این بود که یه کم آتیش‌بازی راه‌یارویی​ بندازم، خونه رو یه مقدار داغون کنم و بعد جیم بشم.

ولی از اونجایی که رهبر جامعه‌پولشون​ شمشیر هژمون هنوز خودش رو نشون نداده‌حتی​ بود، حس می‌کردم یه جای کار می‌لنگه.

با نگاه کردن به ساختار ساختمون،‌رفت​ به نظر می‌رسید رهبرشون تو عمیق‌ترین‌بهم​ بخش طبقه اول قایم شده باشه.

تصمیم گرفتم قبل از رفتن یه نگاهی به ریخت نحسش بندازم.‌رفتم​ برای همین با نیش خرگوش سیاه به کف زمین ضربه زدم و‌نتونن​ بعد با اجرای یه گام لرزه کل اون قسمت رو پایین آوردم.

بوم!

کل طبقه لرزید و‌همیشه​ یه سوراخ بزرگ باز‌حلال​ شد که مستقیم می‌رفت پایین.

خودم رو پرت کردم کنار تا از شر شمشیرزن‌هایی‌باعث​ که با شمشیرهای کشیده‌شون از بالا می‌افتادن جاخالی بدم،‌حفظ​ و بعد بارونی از سلاح‌های مخفی رو دفع کردم.

جرینگ!

انرژی درونی تزریق شده تو سلاح‌های مخفی حسابی‌همین​ سنگین بود؛ انگار حتی اعضای رده‌پایینشون هم کلی داروی‌تعادلم​ معنوی که با پول خریده بودن رو بلعیده بودن.

در حالی که چشم‌هام رو به سقف دوخته بودم، عقب‌نشینی کردم. با پای عقبم‌اگه​ یه در رو لگد زدم و باز کردم، لیز خوردم بیرون و در حالی‌اینا​ که نیش خرگوش سیاه رو تو دیوار فرو کرده بودم، به حرکتم ادامه دادم.

ممکن بود تیغه آسیب ببینه، برای همین همون‌طور‌همین​ که داشتم عمارت جامعه شمشیر هژمون رو شخم‌سختی​ می‌زدم، چی مرغ شعله‌ور رو بهش تزریق کردم.

تیغه‌ی نیش خرگوش سیاه از همون اولش هم حسابی محکم بود، و از‌نفر​ اونجایی که چی مرغ شعله‌ور رو مثل یه لایه روش کشیده بودم، می‌تونستم اونجا‌حالی​ رو به همون راحتی که یه خونه‌ی کاغذی رو با چاقو می‌بُری، نابود کنم.

تو پایگاه دشمن‌سقف​ هیچ دلیلی برای‌رفت​ تردید وجود نداره.

هر جوری که دلم می‌خواست دیوارها رو‌راه​ خرد می‌کردم و تو مسیرم هر چی‌اگه​ جلوم سبز می‌شد رو می‌بریدم و سوراخ می‌کردم.

وقتی دوباره اومدم تو راهرو، یه شمشیر که یهو از ناکجاآباد پیداش شده بود‌بشن​ رو با نیش خرگوش سیاه دفع کردم، بعد با استفاده از هنر بزرگ جذب ستاره‌اومد​ یارو رو کشیدم سمت خودم و درجا شمشیر رو تا دسته فرو کردم تو شکمش.

خرت!

موهای جنازه رو چسبیدم‌پودر​ و همون‌طور که حرکت‌همین​ می‌کردم، پرتش کردم رو پله‌ها.

وقتی اون احمق‌هایی که با‌تاجرایی​ سر و صدا داشتن از پله‌ها‌احترام​ می‌دویدن بالا، با جنازه برخورد کردن...

زارت!

بدون هیچ رحمی، چی‌زیر​ تیغه رو به سمت‌ترق​ پایین پله‌ها رها کردم.

جنازه دوباره با چی تیغه تیکه‌تیکه شد؛ شمشیرزن‌هایی که جنازه رو‌نتونن​ گرفته بودن هم با چی تیغه پاره‌پاره شدن، و حتی اونایی‌یارویی​ که سعی کردن فرار کنن هم دست و پاشون قطع شد.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، هر دو طرف‌پولشون​ پله‌ها و محوطه‌ی پایینش غرق تو‌می‌ذارم​ معجونی از خون و تیکه‌های گوشت شد...

در حالی که داشتم از پله‌های غرق در‌همین​ خون می‌رفتم پایین، نگاهم برای یه لحظه به‌سختی​ اون مرد سرخ‌پوش افتاد که با احتیاط دنبالم می‌اومد.

حتی تو این وضعیت هم، این مرتیکه‌کرد​ یکی از زیردست‌هاش رو انداخته بود جلو‌شمشیرش​ و خودش اون پشت قایم شده بود.

«...»

مرد سرخ‌پوشِ نسبتاً آروم و‌تاجرایی​ محتاط، با لحنی ثابت که پر‌احترام​ از انرژی درونی بود، دستور داد:

«از پایین راهش رو ببندید.»

هم‌زمان با پیچیدن صدای قدم‌ها روی‌فوران​ پله‌ها و سرازیر شدن مداوم نیروها‌لحظه​ از پایین، مرد سرخ‌پوش ازم پرسید:

«سادو هنگ تو رو فرستاده؟»

راستش رو بخواین، فکر نمی‌کردم اگه بگم‌راه​ سادو هنگ فرستادتم حرفم رو باور کنه، برای‌استاد​ همین ترجیح دادم دهنم رو بسته نگه دارم.

تو همون لحظه، یه‌پودر​ صدای کلفت و بم‌همین​ از پایین به گوش رسید:

«برید کنار.»

یکی از مدیرهای ارشد که‌آوارهای​ از بین جمعیتِ زیردست‌های راه‌بازکرده پیداش‌نتونن​ شده بود، از مرد سرخ‌پوش پرسید:

«ارباب تالار چون، بکشیمش؟»

مرد سرخ‌پوش که با یه‌آوارهای​ آرایش نظامی برای محاصره کردن من‌نتونن​ راهم رو بسته بود، جواب داد:

«زنده دستگیرش کنید.‌یهو​ ولی می‌تونید دست و‌کرد​ پاش رو قطع کنید.»

«چشم.»

مدیر ارشد جامعه شمشیر هژمون که رسیده بود پایین،‌تجارت​ اون‌قدر دراز بود که سرش کم مونده بود بخوره‌ولی​ به سقف. یه نیزه رو روی شونه‌اش بالا آورد.

به محض اینکه این صحنه‌آوارهای​ رو دیدم، هر دو دستم‌زیردست‌های​ رو بردم بالا و گفتم:

«تسلیمم. حریف یه نیزه نمی‌شم.»

هم‌زمان با اعلام تسلیم شدنم، «نیش خرگوش سیاه» رو از دست راستم‌بهم​ ول کردم و قبل از اینکه به زمین برسه، یه لگد دقیق‌شمشیرزن​ و جانانه به قبضه‌اش کوبیدم تا مثل موشک سمت اون مدیره پرواز کنه.

خچ!

نیش خرگوش سیاه با شتابی وحشیانه تو هوا‌همین​ شکافت و درست وسط سینه مردی که تازه‌سختی​ می‌خواست نیزه‌اش رو پرتاب کنه، عمیقاً فرو رفت.

تو همون لحظه، با لگد زدن به دیوارهای دو طرف پله‌ها و استفاده‌نفر​ از نیروی پس‌زنی پایین پریدم، خودم رو به بدن در حال سقوط مدیره‌بشن​ چسبوندم، نیش خرگوش سیاه رو بیرون کشیدم و با دست چپم نیزه‌اش رو قاپیدم.

بعدش هم‌زمان نیزه و نیش خرگوش‌رفت​ سیاه رو تو هوا چرخوندم و‌بهم​ دشمنا رو مجبور کردم عقب بکشن.

یه «باد تیغه» از نیش خرگوش سیاه شلیک‌حلال​ کردم و با چرخوندن بدنم و تاب دادن نیزه،‌نباشن​ اون احمق‌هایی که داشتن نزدیک می‌شدن رو قلع‌وقمع کردم.

به محض اینکه پام به طبقه اول رسید، نیش خرگوش‌زیردست‌های​ سیاه رو غلاف کردم و در حالی که نیزه رو‌بودم​ تو دست راستم گرفته بودم، یه نگاهی به اطراف انداختم.

از بیرون، صدای داد و فریادِ‌فوران​ اینکه آتیش داره پخش می‌شه، همراه با‌نفر​ یه سری انفجارهای پشت‌سرهم به گوش می‌رسید.

«کارت درسته، نام گا-راک...»

معمولاً آدمای خبیثی‌باشه​ مثل من تو‌پولشون​ آتیش‌بازی بدجور استادن.

احتمالاً نام گا-راک داشت یه چرخه‌رفت​ بی‌پایان از فرار کردن، آتیش زدن،‌بهم​ جنگیدن و کشتن رو تکرار می‌کرد.

خب اگه رهبر «جامعه دنیای‌پام​ زیرین جنوبی» باشی، حداقل باید‌دادم​ در همین حد عرضه داشته باشی.

گرفتن یه نیزه بلند و سنگین‌رفت​ تو دستم بعد از این همه‌بهم​ مدت، خاطرات قدیمیم رو زنده کرد.

آخه قدیما با یه اراده تزلزل‌ناپذیر،‌پولشون​ خیلیا رو با همین نیزه‌ها تا‌می‌ذارم​ سر حد مرگ کتک زده بودم.

در حالی که داشتم رزمی‌کارای «جامعه شمشیر هژمون» رو که مثل مور و ملخ‌بشن​ می‌ریختن سرم با نیزه تیکه‌تیکه می‌کردم، به این فکر افتادم که یه ضربه کاری‌فرود​ بزنم و فلنگ رو ببندم. بعدش از ساختمون جیم زدم و وسط محوطه وایسادم.

همون مرد سرخ‌پوش با همون قیافه‌فوران​ خونسردش، از وسط زیردستاش که به‌لحظه​ چپ و راست کنار می‌رفتن، پیداش شد.

«بهت نمی‌خوره‌شمشیرش​ قاتل باشی. تو‌آوارهای​ دیگه کی هستی؟»

غرق در خاطرات‌باشه​ گذشته، به فضای داخلی‌راه​ طبقه اول خیره شدم.

سایه یکی رو دیدم که داشت‌رفت​ می‌اومد بیرون، و کمی بعد، یه‌بهم​ صدای بم و خفه به گوش رسید.

«ارباب تالار‌ببینم​ چون، سادو‌زیر​ هنگ اومده؟»

مرد سرخ‌پوش جواب داد:

«نه. چند تا‌باشه​ موش کثیف یواشکی‌پولشون​ چپیدن این تو.»

«همف...»

نیزه بلند رو‌یهو​ با تمام قوا سمت‌کرد​ منبع صدا پرت کردم.

وووش!

مرد سرخ‌پوش بی‌اختیار بدنش رو چرخوند‌پولشون​ تا جاخالی بده، و نیزه بلند تو‌حتی​ یه خط مستقیم به جلو شلیک شد.

تو همون لحظه، نیزه بلند که از‌هوا​ یه پرده نیمه‌شفاف رد شده بود، با‌بشن​ یه صدای خفه تو هوا متوقف شد.

نمی‌تونستم واضح ببینم،‌یهو​ اما سکوت ناگهانیِ محیط‌کرد​ خودش گویای همه‌چیز بود.

انگار رهبر جامعه شمشیر‌پودر​ هژمون نیزه بلند رو‌همین​ با دستای خالی گرفته بود.

تو دلم‌مجلل​ یه ایول‌همیشه​ بهش گفتم.

«بدک نیست.»

گرفتنِ به این راحتیِ‌زیر​ نیزه‌ای که با «انرژی درونی‌جاخالی​ مرغ چوبی» پر شده بود...

راستش رو بخوای، اگه واقعاً رئیس‌رفت​ جامعه شمشیر هژمون بود، حداقل باید‌بهم​ می‌تونست همچین چیزی رو مهار کنه.

اما من عمداً با یه قیافه کاملاً‌راه​ شوکه و پشم‌ریخته به روبه‌رو خیره شدم، بعد‌استاد​ بدون هیچ مکثی چرخیدم و پریدم تو هوا.

انگار که داشتم یه تئاتر هنری‌رفت​ اجرا می‌کردم، با تمام وجودم نشون دادم‌نزدیک​ که پیش‌بینیم کاملاً غلط از آب دراومده.

هم‌زمان، تعقیب‌کننده‌هام با‌یهو​ وحشی‌گری دنبالم کردن و‌کرد​ دسته‌جمعی پریدن تو هوا.

تو هوا یه چرخ زدم و بعد نیش‌همین​ خرگوش سیاه رو با «فرم کشیدن شمشیر» بیرون‌سختی​ کشیدم و تو هوای خالی یه برش زدم.

شووووش!

پایین‌تنه سه چهار نفرشون با‌آوارهای​ «چی تیغه» قطع شد، و‌زیردست‌های​ پشت‌بندش صدای جیغ‌های وحشتناکی هوا رفت.

بدون دردسر خاصی روی دیوار فرود اومدم،‌کرد​ جاخالیِ سلاح‌های مخفی‌ای که سمتم می‌اومدن رو‌شمشیرش​ دادم و بدون ذره‌ای درنگ عقب‌نشینی کردم.

به لطف «انرژی درونی مرغ مبارز»، تشخیص‌هوا​ صدای باد و جاخالی دادن بدون حتی‌بشن​ نگاه کردن، برام مثل آب خوردن شده بود.

در هر صورت، رهبر جامعه شمشیر‌پولشون​ هژمون برای گرفتن من باید از‌می‌ذارم​ تمام قدرت «مهارت سبکی» خودش استفاده می‌کرد.

اما این مرتیکه خرپول‌پودر​ عین یه پادشاه رو صفحه‌باعث​ شطرنج، از جاش تکون نخورد.

در حالی که داشتم با مهارت سبکی سرعتم‌ترق​ رو یواش‌یواش بالا می‌بردم، یه لحظه بعد نام‌پودر​ گا-راک از تو تاریکی زد بیرون و هم‌قدمم شد.

جفتمون فقط با یه نگاه همه‌چیز رو تأیید‌همین​ کردیم، بعد مهارت سبکیمون رو به کار انداختیم‌سختی​ و تو دل تاریکی با تمام سرعت دویدیم.

فاصله بین ما و سگ‌های شکاریِ پشتمون‌راه​ کم‌کم بیشتر شد و خیلی زود، دیگه اثری‌استاد​ از رزمی‌کارای جامعه شمشیر هژمون به چشم نمی‌خورد.

تو تاریکی حرکت می‌کردم و‌آوارهای​ یه نمه حالم گرفته بود؛ انگار‌نتونن​ خیلی زود بی‌خیال ماجرا شده بودن.

«اون استادایی که‌سقف​ اونجا بودن، همه‌شون‌رفت​ نبودن، مگه نه؟»

در جواب سوالم، نام گا-راک که‌پولشون​ روی کنده یه درخت قطع‌شده نشسته‌می‌ذارم​ بود، ماسکش رو درآورد و گفت:

«اونا فرقه خون راستین، سپاه مار سیاه، فرقه کف دست آهنی، اصناف تجاری، آژانس‌های اسکورت و حتی بانک‌ها رو کنترل‌بودم​ می‌کِنن، پس این قطعاً همه‌شون نیست. اگه تمام اون نیروی انسانی برای حمله به اتحاد بهشت جنوبی جمع می‌شدن، تلفات‌انتهای​ هر دو طرف سر به فلک می‌کشید. تازه کلی هم گوشت دم توپ استخدام کردن، پس نیروهاشون خیلی بیشتر هم شده.»

«حسابی آتیش سوزوندی؟»

«بیشتر از بیست تا ساختمون رو خاکستر کردم. امشب شب سختی‌نتونن​ براشون میشه. باید همین الان بریم به اتحاد بهشت جنوبی ملحق‌یارویی​ بشیم؟ یا از همین‌جا جامعه شمشیر هژمون رو زیر نظر بگیریم؟»

قبل از اومدن به اینجا، نیروهامون رو‌راه​ تقسیم کرده بودم و موقتاً نام یون-پونگ‌اگه​ رو فرستاده بودم سمت اتحاد بهشت جنوبی.

یه لحظه به صدای‌پودر​ اطرافم گوش دادم، بعد زیر‌باعث​ لب به نام گا-راک گفتم:

«نامِ سیاه، ماسکت رو بزن.»

«...»

نام گا-راک، بدون اینکه‌همیشه​ دلیلش رو بدونه، سریع‌حلال​ صورتش رو با ماسکش پوشوند.

ما به یه کوه کم‌ارتفاع فرار کرده بودیم و داشتیم تو‌نتونن​ یه محوطه خالی و متروک استراحت می‌کردیم که یه لحظه بعد،‌یارویی​ یه صدای ضعیف و غیرطبیعی از فاصله خیلی دوری به گوشم رسید.

از نام گا-راک پرسیدم:

«عجیبه. رهبر جامعه‌سقف​ شمشیر هژمون خیلی‌رفت​ از تو قوی‌تره؟»

نام گا-راک سر‌باشه​ تکون داد و با‌راه​ لحن تلخی جواب داد:

«فکر کنم... باید همین‌طور باشه.»

«اگه با هم اینجا وایسیم منتظرش عجیب‌کرد​ به نظر می‌رسه، پس تو اول برو.‌شمشیرش​ اگه دیر کردم، برو همون مسافرخونه قبلی.»

انگشتم رو گذاشتم رو لبام‌آوارهای​ تا بهش بفهمونم حرفی نزنه،‌زیردست‌های​ بعد سرم رو تکون دادم.

نام گا-راک هم‌باشه​ بدون هیچ حرفی دوباره‌راه​ تو تاریکی غیبش زد.

با یه قیافه گیج‌پودر​ به مسیری که ازش‌همین​ اومده بودیم خیره شدم.

شاخه‌های درختای اطراف تکون خوردن و یه‌کرد​ مرد میان‌سال که تا حالا تو عمرم‌شمشیرش​ ندیده بودمش، خیلی سبک از هوا فرود اومد.

مردی بود که‌سقف​ فقط یه ریش‌رفت​ چونه نسبتاً بلند داشت.

مرتیکه دستاش رو پشت‌همیشه​ کمرش گره کرده بود،‌حلال​ اومد جلو و گفت:

«فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟»

این خونسردی‌ببینم​ مسخره‌اش دیگه‌زیر​ چه صیغه‌ای بود؟

به خاطر این بود‌پودر​ که اون اجرای هنری‌همین​ و روح‌نوازم جواب داده بود؟

یا به خاطر این بود که‌پولشون​ رهبر جامعه شمشیر هژمون خیلی ماهرتر‌می‌ذارم​ از چیزی بود که موریم خبر داشت؟

یا شایدم چون شبیه‌پودر​ یه احمق با ردای‌همین​ سیاه به نظر می‌رسیدم؟

وقتی با دقت گوش دادم، اطراف کاملاً ساکت‌ترق​ بود؛ انگار فقط رهبر جامعه شمشیر هژمون از یه‌آوارهای​ مهارت سبکی سریع استفاده کرده بود تا بهم برسه.

وقتی یه موقعیت تک‌به‌تک که بدجور عاشقش‌هوا​ بودم، تو این محوطه متروک و زیر نور‌حالی​ مهتاب شکل گرفت، حس عجیبی بهم دست داد.

«عجب لقمه آماده‌ای.»

یه ماهی گنده که حتی‌آوارهای​ خوابش رو هم نمی‌دیدم، داشت‌زیردست‌های​ درست جلوی چشمام پرپر می‌زد.

حتی بهش نمی‌خورد از اونایی باشه‌فوران​ که راحت می‌میرن، و همین باعث می‌شد‌نفر​ حس رضایتم هی بیشتر و بیشتر بشه.

با دست‌به‌سینه وایسادم و با لحنی‌رفت​ جدی به مردی که حدس می‌زدم‌بهم​ رهبر جامعه شمشیر هژمون باشه، گفتم:

«خوش اومدی.‌مجلل​ یه کچلِ‌همیشه​ نسبتاً قوی‌هیکل.»

ناولها | novelha.net