---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 46: دلیل اینکه رهبران اتحاد موریم معمولاً موهای سفیدی دارند • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 46: دلیل اینکه رهبران اتحاد موریم معمولاً موهای سفیدی دارند

0

دوکگو سنگ بعد از اینکه از مرگ رهبر قلعه بادبزن‌ارشد​ سیاه مطمئن شد، با قدم‌های بلند راه افتاد و رفت جلوی‌زاها​ همون مدیر اجرایی که نیزه به سمتش پرت کرده بود، ایستاد.

مدیر اجرایی که مچ دستش قطع شده‌پیش​ بود، در حالی که داشت جلوی خونریزی‌کنیم​ رو می‌گرفت، به دوکگو سنگ نگاه کرد.

دوکگو سنگ روی یک‌مهم​ زانو نشست و به‌صورت​ مدیر اجرایی زل زد.

بعد، مدیر اجرایی با‌این‌قدر​ همون دست سالمش یه سیلی‌بفرستمت​ خوابوند تو گوش دوکگو سنگ.

تق...!

همه، از جمله خودم،‌دلت​ انتظار داشتیم دوکگو سنگ‌قلعه‌تون​ همونجا یارو رو بکشه.

اما دوکگو سنگ بعد از‌نبود​ خوردن اون سیلی، فقط یه‌می‌مرد​ پوزخند زد و دوباره بلند شد.

طرز برخورد دوکگو سنگ انگار داشت می‌گفت‌دلت​ حالا که دست این ارشد قطع شده،‌می‌خواستیم​ دیگه حتی ارزش درگیر شدن هم نداره.

واقعاً آدم عجیبی بود.

دوکگو سنگ نگاهم کرد.

«لی زاها، به نظر می‌رسه‌نبود​ تو باید به عنوان ارباب قلعه‌گفت​ بعدی کار رو به دست بگیری.»

با یه اشاره‌چرا​ دست به دوکگو‌می‌زنی​ سنگ گفتم بیاد جلو.

با قدم‌های بلند اومد‌طرز​ سمتم، فقط برای اینکه یه‌این​ سیلی محکم از من بخوره.

با یه صدای‌می‌زنی​ تق بلند، دوکگو سنگ‌پیش​ تو هوا پرواز کرد.

رفتم بالای‌کنیم​ سرش و موهاش‌نبود​ رو چنگ زدم.

«چرا این‌قدر زر مفت‌این‌قدر​ می‌زنی؟ دلت می‌خواد بفرستمت‌می‌خواد​ پیش همون ارباب قلعه‌تون؟»

من و دوکگو سنگ جوری‌برخورد​ به هم زل زدیم که‌ارشد​ انگار می‌خواستیم همدیگه رو تیکه‌پاره کنیم.

البته مهم نبود کی بهتر‌می‌خواد​ زل می‌زنه، در هر صورت‌زدیم​ اونی که می‌مرد دوکگو سنگ بود.

دوکگو سنگ گفت:

«تو ارباب قلعه رو‌این‌قدر​ کشتی، خب انتظار داری‌می‌خواد​ ما چه غلطی بکنیم؟»

راستش رو بخواید، بین تمام چرت‌وپرت‌هایی که‌می‌گفت​ از زمان رسیدنم به قلعه بادبزن سیاه شنیده‌شدن​ بودم، حرف دوکگو سنگ از همه شوکه‌کننده‌تر بود.

آدما باید‌مفت​ فقط زندگی‌دلت​ خودشون رو بکنن.

یعنی چون کل عمرشون رو زیر دست یکی بودن‌اونی​ که فقط بهشون دستور می‌داده این‌طوری شدن؟ نمی‌تونستن از‌بین​ این فکر که بی‌رهبر بودن یعنی فاجعه، خلاص بشن.

حتی این یارو دوکگو سنگ‌مفت​ که روحیه سرکشی‌اش از همه‌پیش​ بیشتر بود هم همین‌طوری فکر می‌کرد.

«این دیگه چه جناح دردسرسازیه.»

موهای دوکگو سنگ رو‌دلت​ ول کردم، ایستادم و‌قلعه‌تون​ نگاهی به اطراف انداختم.

«دردسرسازه. خیلی دردسرسازه.»

جناحی مثل باند خرگوش سیاه که کلاً‌دلت​ از رزمی‌کاران موریم تشکیل شده بود رو‌می‌خواستیم​ می‌تونستم خیلی تمیز و راحت جذب کنم.

اما این آدما با مردم عادی‌انگار​ قاطی شده بودن، جوری که سخت‌حتی​ می‌شد فهمید کی رزمی‌کاره و کی نیست.

محیطشون اون‌قدر عجیب و غریب‌می‌خواد​ بود که قاطی کردنشون با شاگردان‌می‌خواستیم​ فرقه هائو غیرممکن به نظر می‌رسید.

تو یه‌کنیم​ همچین وضعیتی باید‌نبود​ چه غلطی می‌کردم؟

من سعی کردم با کشتن رهبرشون آزادشون‌دلت​ کنم، اما اینا فقط یه مشت برده‌می‌خواستیم​ بودن که منتظر ارباب بعدی‌شون نشسته بودن.

با این اوضاعی که‌طرز​ پیش اومده بود، بزرگترین‌حالا​ مسئولیت می‌افتاد گردن خودم.

هر چی باشه، من بودم که‌بفرستمت​ اربابِ برده‌دارشون، یعنی رهبر قلعه بادبزن‌همدیگه​ سیاه رو تا حد مرگ کتک زدم.

«لعنتی...»

بعد از کمی فکر کردن،‌مفت​ به این نتیجه رسیدم که باید‌قلعه‌تون​ این بار رو به دوش بکشم.

از اونجایی که گناهِ کتک زدن یه‌می‌گفت​ آدم تا حد مرگ رو مرتکب شدم،‌درگیر​ فکر کنم باید تاوانش رو هم پس بدم.

«دوکگو سنگ، همه اونایی که مقامشون پایین‌تر از مدیران اجراییه رو جمع کن و‌کنیم​ بیار به تالار بزرگ. ارشدهایی هم که اون‌قدر خوش‌شانس بودن که زنده بمونن رو‌راستش​ ببر یه درمانی براشون جور کن. اونایی که زنده می‌مونن باید به زندگی‌شون ادامه بدن.»

دوکگو سنگ با چند تا اشاره دست، تکون دادن چونش و دو‌کشتی​ سه کلمه حرف، اوضاع رو راست‌وریس کرد و بعد جوری دستش رو‌بودم​ تکون داد که انگار داشت به رهبران تیم می‌گفت برن داخل تالار بزرگ.

منم خیلی اتفاقی تو جایگاه افتخار، همون‌جایی‌می‌گفت​ که رهبر قلعه بادبزن سیاه می‌نشست، لم داده‌شدن​ بودم و ورود رهبران تیم رو تماشا می‌کردم.

بعضی‌هاشون با اعتماد به نفس وارد می‌شدن و می‌نشستن،‌جوری​ در حالی که یه رهبر تیم دیگه قبل از اینکه‌می‌زنه​ تو پایین‌ترین جایگاه بشینه، با استرس به اطراف نگاه می‌کرد.

در هر صورت، زنده نگه داشتن این‌می‌زنه​ احمق‌ها تنها کار درستی بود که رهبر‌غلطی​ قلعه بادبزن سیاه تو عمرش انجام داد.

حتی باعث شد با خودم فکر کنم‌دلت​ نکنه شکستش رو پیش‌بینی کرده بود و تصمیم‌همدیگه​ گرفته بود با اون پیرمردها راهی بهشت بشه.

شایدم نه.

راستی، برام سواله‌می‌زنی​ که اینا بر اساس‌پیش​ رتبه‌شون نشستن یا نه؟

دوکگو سنگ سمت چپم نشست.

«همه اینجان؟»

جوان‌ترین رهبر تیم‌دوباره​ که تو پایین‌ترین صندلی‌می‌گفت​ نشسته بود، جواب داد:

«بله، همه رهبران تیم حاضرن.»

یه نفس عمیق‌البته​ کشیدم و افکارم‌بهتر​ رو جمع‌وجور کردم.

فقط یه‌زدم​ چیز بود که‌مفت​ می‌خواستم بهشون بگم.

اینکه حتی اگه منم نبودم، خطر این‌می‌گفت​ تهدیدشون می‌کرد که تو آینده یه استاد‌درگیر​ دیگه‌ای پیداش بشه و کلاً نابودشون کنه.

اما اگه این رو‌دلت​ بلند می‌گفتم، قطعاً باهام مثل‌جوری​ یه حروم‌زاده دیوونه برخورد می‌کردن.

البته شاید یه حروم‌زاده دیوونه باشم، این‌می‌زنه​ درسته، اما تعریف کردن داستانی که هنوز اتفاق‌بکنیم​ نیفتاده، هیچ فایده‌ای به عنوان هشدار براشون نداشت.

دهنم رو باز کردم.

«بهترین کار برای من اینه که یه‌می‌گفت​ ارباب قلعه جدید منصوب کنم و کل‌درگیر​ قلعه بادبزن سیاه رو زیر نفوذ خودم دربیارم.»

انتظار سوال داشتم، اما چون‌می‌خواد​ اون بیرون حسابی جهنم به پا‌می‌خواستیم​ کرده بودم، هیچ‌کس هیچ زری نزد.

چیزی که‌کنیم​ برام سوال شده‌نبود​ بود رو پرسیدم:

«کسی اینجا هست‌چرا​ که از دوکگو‌می‌زنی​ سنگ قوی‌تر باشه؟»

به محض اینکه سوالم‌طرز​ تموم شد، دوکگو سنگ به‌این​ بقیه رهبران تیم چشم‌غره رفت.

واو، یعنی‌مفت​ اخلاق این یارو‌می‌خواد​ واقعاً این‌قدر گنده؟

البته با همچین اخلاقی که بهش اجازه‌می‌زنه​ می‌داد به یه ارشد فحش بده، بقیه‌غلطی​ رهبران تیم احتمالاً جرئت نمی‌کردن باهاش دربیفتن.

«دوکگو سنگ‌زدم​ ارباب قلعه‌این‌قدر​ بعدی می‌شه.»

دوکگو سنگ یه جوری نگاه می‌کرد‌انگار​ که انگار تنش می‌خارید یه چیزی بگه،‌ارزش​ برای همین انگشتم رو به سمتش گرفتم.

«فقط همون غلطی‌می‌زنی​ رو بکن که‌بفرستمت​ بهت گفته می‌شه.»

دوکگو سنگ دهنش رو بست.

برای تغییر و‌چرا​ تحول قلعه بادبزن سیاه‌دلت​ دستورم رو صادر کردم:

«اولین وظیفه‌ات به عنوان ارباب قلعه‌انگار​ اینه که همه رو بسیج کنی و‌ارزش​ اون دیوار قدیمی قلعه رو خراب کنی.»

دوکگو سنگ‌مفت​ با لحنی‌دلت​ تند جواب داد:

«اول دیوار؟»

واو، آخه من‌چرا​ چطوری باید این‌می‌زنی​ رو توضیح بدم؟

فقط حسم این‌طوری‌دوباره​ می‌گه... یعنی باید‌انگار​ این‌طوری توضیحش می‌دادم؟

اعصابم رو کنترل‌می‌زنی​ کردم و از‌بفرستمت​ بقیه رهبران تیم پرسیدم:

«مجبورم دلیلش‌کنیم​ رو هم‌مهم​ توضیح بدم؟»

رهبران تیم یک‌صدا جواب دادن:

«بله.»

محکم زدم تو‌می‌زنی​ پیشونی خودم و‌بفرستمت​ بعد توضیح دادم.

«دیوار بدجوری شما رو منزوی کرده. شاید فکر کنید دیوار خوبیه که ازتون محافظت می‌کنه، اما برای اساتید موریم این اصلاً‌زمان​ مانع حساب نمی‌شه. حتی نتونست جون رهبر قلعه بادبزن سیاه رو که قوی‌ترینتون بود نجات بده. این یه جور آرایش فرمون معنویه‌بی‌رهبر​ و به لطف همین، همه‌تون فقط به داخل نگاه می‌کنید و انواع و اقسام قوانین رو می‌سازید تا همدیگه رو محدود کنید.»

یکی‌شون پرسید:‌زدم​ «مگه این‌این‌قدر​ مشکلی داره؟»

سرم رو تکون دادم. «آره.»

«چرا؟»

«بیشتر به خاطر اینکه شماها نمی‌تونید با اونایی که بیرون زندگی می‌کنن‌کشتی​ ارتباط برقرار کنید. خیلی منزوی شدید. اوضاع فقط در صورتی تغییر می‌کنه‌بودم​ که شروع کنید به فهمیدن حرف بقیه، مگه نه؟ آه، چقدر خسته‌کننده‌ست.»

یه لحظه مکث کردم‌این‌قدر​ تا نفسم رو تازه‌می‌خواد​ کنم و استراحت کنم.

دهنم خشک شده بود و‌برخورد​ بوی گند بدن رهبران تیم‌ارشد​ داشت سرم رو گیج می‌آورد.

دوباره یه سیلی‌می‌زنی​ به گونه خودم‌بفرستمت​ زدم و ادامه دادم.

«با خراب کردن دیوار شروع کنید. بیشتر هم برید بیرون.‌می‌مرد​ دنیا خیلی بزرگتر از قلعه بادبزن سیاهه. وقتی دیوار از‌چرت‌وپرت‌هایی​ بین بره، باید از شر اسم "قلعه" هم خلاص بشید.»

کلمه قلعه در‌چرا​ اصل به معنی‌می‌زنی​ یه دژ کوچیکه.

احتمالاً این اسم رو انتخاب‌برخورد​ کرده بودن چون جناحشون از‌ارشد​ داخل دیوارها شروع شده بود.

در مورد بادبزن سیاه هم که‌بفرستمت​ فقط به معنی یه بادبزن سیاهه‌همدیگه​ که شکل دیوارها رو توصیف می‌کرد.

«دفعه بعد که اومدم اینجا، اگه ببینم دارید حراج برده راه می‌ندازید، یا بدهی‌های قمار رو جمع می‌کنید، یا اصلاً هر غلطی که‌شنیده​ رو اعصابم بره انجام بدید، اول دوکگو سنگ رو می‌کشم، بعدشم هر رهبر تیمی که قیافه‌اش یادم مونده باشه رو می‌فرستم سینه قبرستون.‌بشن​ اون‌وقت می‌تونید برید بهشت و به رهبر قلعه بادبزن سیاه سلام کنید و بگید "حالتون خوب بوده؟" یا یه همچین چرت‌وپرت‌هایی تحویلش بدید.»

یکی از‌زدم​ رهبران تیم‌این‌قدر​ ازم پرسید:

«لطفاً دستورات دقیق‌تری بهمون بده.»

«من چه می‌دونم حروم‌زاده. از خودت بپرس.‌انگار​ مگه کار رهبر تیم این نیست که به‌درگیر​ همین جزئیات فکر کنه؟ اسم این مرتیکه چیه؟»

بقیه رهبران تیم اسم،‌کشتی​ مقام و تیمی که‌راستش​ رهبری می‌کرد رو بهم گفتن.

با انگشت بهش اشاره کردم.

«برای تمام جزئیات، از‌این‌قدر​ این یارو بپرسید و‌می‌خواد​ کار رو پیش ببرید.»

با این حال، چون آدم‌های عادی‌انگار​ زیادی اینجا قاطی این جمع بودن، وقتش‌ارزش​ بود که کمی جذبه قاطی حرف‌هام کنم.

«اسم قلعه بادبزن سیاه رو بندازید دور و خودتون بشینید یه اسم جدید‌تیکه‌پاره​ انتخاب کنید، بعد هم به من خبر بدید. و مخصوصاً، دیگه دور کلمه‌غلطی​ 'سیاه' رو خط بکشید. شما حروم‌زاده‌ها همین‌طوریش هم مثل یه سگ ولگرد سیاه‌دل هستید.»

یه رهبر تیم با‌مهم​ قیافه‌ای که ازش حماقت‌صورت​ می‌بارید پرید وسط حرفم:

«پس استفاده‌اون​ از کلمه‌پوزخند​ 'سفید' مشکلی نداره؟»

بهش زل زدم و توپیدم:

«تو دیگه حق نداری هیچ‌برخورد​ سوالی بپرسی. حداقل تا وقتی‌ارشد​ که این جلسه کوفتی تموم بشه.»

«فهمیدم.»

لعنتی، گند‌کنیم​ زد به‌مهم​ رشته افکارم.

«...»

می‌خواستم بی‌خیال بشم و ادامه‌برخورد​ بدم، ولی یهو آمپرم چسبید‌ارشد​ و سر یارو داد زدم.

«مگه تو‌مفت​ عضو اون جناح‌می‌خواد​ متعارفِ کوفتی هستی؟»

«نه. این‌طور نیست، ولی...»

«اسم گذاشتن روی‌چرا​ یه فرقه برای خودش‌دلت​ اصول و قاعده‌ای داره.»

«فهمیدم.»

خودم رو آروم‌می‌زنی​ کردم و رو‌بفرستمت​ به مدیرها گفتم:

«اگه سوالی دارید، بپرسید.»

«ما فقط اسمت‌فقط​ رو می‌دونیم. نمی‌دونیم‌طرز​ اصلاً کی هستی.»

برای لحظه‌ای پیشونیم رو خاروندم.

خب، معرفی خودم‌پوزخند​ به جناح غیرمتعارف از‌انگار​ همین الان شروع می‌شه.

«در مورد من...»

«بله.»

«من لی زاها هستم، صاحب مسافرخونه سابق تو استان ایلیانگ. الان هم رهبر‌شدن​ فرقه هائو هستم. مشتری ثابت رستوران خورشید بهاری. از باند خرگوش سیاه هم‌کار​ فاکتور می‌گیریم. دیگه چی مونده؟ آها، من یه برادر ارشد قلابی هم نیستم.»

همون‌طور که داشتم به این چرت‌برخورد​ و پرت‌ها فکر می‌کردم، یکی از‌دیگه​ رهبران تیم حرفم رو قطع کرد.

«همین‌قدر کافیه.»

«کافیه؟ راستی، شماها‌فقط​ کلاً چند تا‌طرز​ قانون برای خودتون دارید؟»

«زیاد. بالای صد تا.»

به دوکگو سنگ دستور دادم:

«کم‌شون کن‌مفت​ و برسون‌دلت​ به سه تا.»

«یهویی از‌کنیم​ صد تا برسونیم‌نبود​ به سه تا؟»

با چشم‌غره به‌چرا​ دوکگو سنگ نگاه‌می‌زنی​ کردم و گفتم:

«با همون سه تا شروع کن. اگه قانونی بود که واقعاً حس کردید‌شدن​ لازمه، همه‌تون جمع می‌شید و با رأی‌گیری یکی‌یکی اضافه‌شون می‌کنید. ولی، زمان اضافه کردن‌بگیری​ قانون جدید وقتیه که همه‌تون با هم اون دیوار تاریک رو خراب کرده باشید.»

بقیه رهبران تیم جواب دادن:

«فهمیدیم.»

به نظرم جلسه‌البته​ گذاشتن از مبارزه‌بهتر​ کردن هم سخت‌تر بود.

دلیلش این بود که‌این‌قدر​ من و این جماعت تو‌بفرستمت​ دنیاهای کاملاً متفاوتی زندگی می‌کردیم.

بی‌دلیل نیست که رهبرهای‌طرز​ قبلی اتحاد موریم همیشه‌حالا​ با موهای سفید دیده می‌شدن.

وقتی سعی می‌کنی یه مشت حروم‌زاده مثل‌پیش​ اینا رو دور هم جمع کنی و نظرات‌شون‌البته​ رو یکی کنی، معلومه که موهات سفید می‌شه.

وقتی جلسه گذاشتن با این احمق‌ها تا‌می‌زنه​ این حد سخته، دیگه خدا می‌دونه برای‌غلطی​ رهبر اتحاد موریم چقدر باید عذاب‌آور باشه.

تازه جلسه با آدم‌های‌این‌قدر​ باهوش که خیلی بیشتر‌می‌خواد​ انرژی آدم رو می‌گیره.

یه رهبر فرقه از یه فرقه‌انگار​ متعارف برجسته، درست وسط کشمکش‌های قدرت‌حتی​ برمی‌گرده میگه: «رهبر اتحاد، این یه مقدار...»

یه ارشد از‌می‌زنی​ یه خاندان اصیل میگه:‌پیش​ «لطفاً تجدید نظر کنید.»

یه استراتژیست که ادعا می‌شه عاقل‌ترین‌بهتر​ آدم دشت‌های مرکزیه، میگه: «ولی من‌کشتی​ بابت این موضوع یه مقدار نگرانم.»

با شنیدن این چرت و پرت‌ها،‌می‌زنی​ معلومه که آدم هوس می‌کنه شمشیرش‌جوری​ رو بکشه و همه‌شون رو تیکه‌تیکه کنه.

ولی با خودت فکر می‌کنی: «هر چی باشه من رهبر‌ارشد​ اتحادم، باید تحمل کنم، باید دندون رو جیگر بذارم...» و‌نگاهم​ تا به خودت میای می‌بینی موهات مثل برف سفید شده.

تو همون حال‌می‌زنی​ و هوای افکارم،‌بفرستمت​ زیر لب زمزمه کردم:

«برای همینه که‌گفت​ رزمی‌کارها باید فقط‌غلطی​ با شمشیرشون زندگی کنن.»

همون رهبر‌اون​ تیمِ احمق دوباره‌دوباره​ دهن باز کرد:

«درسته.»

آهی کشیدم.

«... باید‌فقط​ دندون رو‌دوباره​ جیگر بذارم.»

میل شدیدم به فرار‌کشتی​ کردن رو سرکوب کردم و‌بخواید​ رو به رهبران تیم گفتم:

«حرف‌هام رو آویزه گوش‌تون کنید. ولی خب، از اونجایی که دور هم جمع شدن به‌بکنیم​ این راحتی‌ها نیست، بیاید امروز یه لقمه غذا با هم بخوریم، بعدش من می‌زنم به‌بکنن​ چاک. برید یه چیزی برای خوردن آماده کنید. تا همه با هم یه چیزی کوفت کنیم.»

«ارباب قلعه هیچ‌وقت‌چرا​ با ما سر‌می‌زنی​ یه میز غذا نمی‌خورد.»

بشکنی زدم.

«عالی شد. از این به بعد، رهبران تیم روزی سه بار دور هم جمع می‌شن و با هم غذا می‌خورن. گرفتن حق عبور و مرور رو لغو کنید، آدم‌هایی که اسیر کردید رو آزاد کنید. تمام اسناد مربوط‌شوکه‌کننده‌تر​ به اون جایزه‌های بگیری و ببندی رو بسوزونید و درِ خزانه ارباب قلعه رو باز کنید. رهبران تیم حق ندارن اموال رو بریزن تو جیب خودشون. ازش برای آدم‌هایی استفاده کنید که قراره تا یه مدت تو مضیقه‌باند​ باشن. و چند تا خونه درست و حسابی هم این اطراف بسازید. از بیرون آدم استخدام کنید، دستمزد منصفانه‌ای بهشون بدید و چند تا ساختمون بنا کنید. حتی گداهای فرقه گدایان هم از شما کثافت‌ها تمیزتر زندگی می‌کنن.»

بعد از این سخنرانی،‌مهم​ تازه فهمیدم که چه‌صورت​ کار فوق‌العاده سختی ازشون خواستم.

پس خیلی طبیعی،‌چرا​ تمام مسئولیت رو‌می‌زنی​ انداختم گردن دوکگو سنگ.

«شیرفهم شد؟»

در کمال تعجب، دوکگو‌دلت​ سنگ سرش رو تکون‌قلعه‌تون​ داد و جواب داد:

«همین کار‌می‌مرد​ رو می‌کنم.‌کشتی​ متوجهم چی می‌گی.»

با کمی گیجی پرسیدم:

«واقعاً فهمیدی؟»

دوکگو سنگ‌پوزخند​ با لحنی‌طرز​ خونسرد جواب داد:

«آره، دلیلی‌فقط​ نداره که‌دوباره​ نتونم انجامش بدم.»

«این حروم‌زاده نکنه یهو به روشنگری رسیده؟‌بکنیم​ انگار واقعاً زبون آدمیزاد رو می‌فهمه. خب‌رسیدنم​ چرا چیزهایی که گفتم رو خلاصه نمی‌کنی ببینم؟»

بقیه رهبران تیم‌فقط​ همه زل زدن‌طرز​ به دوکگو سنگ.

دوکگو سنگ با‌برخورد​ همون لحن همیشه عصبانی‌اش،‌این​ حرف‌هام رو خلاصه کرد:

«خراب کردن دیوار.»

گفتم:

«خب؟ دیگه؟»

«بیشتر بیرون رفتن.»

«درسته. بعدی.»

«زندگی کردن بین مردم عادی.»

من هم مثل بقیه‌کشتی​ رهبران تیم، تو سکوت‌راستش​ به دوکگو سنگ خیره شدم.

دوکگو سنگ ادامه داد:

«متوقف کردن آدم‌ربایی و برده‌داری. ممنوعیت قمار. تموم کردن باج‌گیری و گرفتن حق عبور از قایق‌ران‌های مناطق دیگه.‌البته​ یه زندگی سالم و تمیز داشتن. خراب کردن خونه‌های مخروبه و ساختن خونه‌های جدید. استفاده از ثروتی که‌زمان​ ارباب قلعه جمع کرده برای هزینه‌های ضروری. رهبران تیم هم حق ندارن دست تو جیب این اموال ببرن.»

تو اون لحظه، اصلاً نمی‌فهمیدم‌برخورد​ چرا یهو جو بین بقیه‌ارشد​ رهبران تیم این‌قدر سنگین شد.

به هر حال،‌می‌زنی​ دوکگو سنگ به‌بفرستمت​ حرفش ادامه داد:

«دور انداختن اسم قلعه بادبزن سیاه و انتخاب یه‌بخواید​ اسم جدید. غذا خوردن با رهبران تیم. کم کردن تعداد‌آدما​ قوانین. بحث و رأی‌گیری برای اضافه کردن تک‌تک قوانین جدید.»

چرا یهو‌اون​ فضا این‌قدر جدی‌دوباره​ و خفقان‌آور شد؟

«همه این‌ها هم بعد از‌می‌گفت​ این شروع می‌شه که همه‌مون با‌ارزش​ هم اون دیوار رو خراب کنیم.»

نگاهی به‌فقط​ دور و برم‌طرز​ انداختم و گفتم:

«خلاصه خوبی بود.‌می‌زنی​ ولی چرا یهو‌بفرستمت​ فازتون عوض شد؟»

همون رهبر تیمِ‌البته​ شوت و بی‌خبر‌بهتر​ رو به من گفت:

«این‌ها همون چیزهایی هستن که رهبر تیم دوکگو‌انگار​ همیشه می‌گفت. البته همه‌شون دقیقاً یکی نیستن، ولی‌درگیر​ خیلی شبیه‌اند. مگه نه؟ همه‌تون شنیدید دیگه، درسته؟»

«آره، منم‌طرز​ هر از‌انگار​ گاهی ازش می‌شنیدم.»

یهو ساکت شدم‌پوزخند​ و به دوکگو‌برخورد​ سنگ خیره شدم.

دوکگو سنگ‌می‌مرد​ هم متقابلاً‌کشتی​ بهم زل زد.

از همون اول تا‌پوزخند​ آخر، این مرد یه‌انگار​ پارچه خشم و غضب بود.

اما تو اون‌برخورد​ نگاهِ دوکگو سنگ،‌حالا​ داستان‌های بی‌شماری نهفته بود.

همون‌طور که چشم‌هامون تو هم قفل شده بود، من‌حالا​ و دوکگو سنگ تو همون سکوت، گفتگویی خیلی عمیق‌تر‌واقعاً​ از تمام اون وراجی‌هایی که تا الان کرده بودم، داشتیم.

یهو تیکه‌هایی از مکالمات‌کشتی​ قبلیم با دوکگو سنگ‌راستش​ تو ذهنم تداعی شد.

این روزها‌اون​ اوضاع تو قلعه‌دوباره​ بادبزن سیاه چطوره؟

منظورت چیه؟‌طرز​ پر از‌انگار​ یه مشت احمقه.

لی زاها، انگار مجبوری خودت‌طرز​ به عنوان ارباب بعدیِ قلعه‌این​ کنترل اوضاع رو به دست بگیری.

تو ارباب قلعه رو‌کشتی​ کشتی، حالا انتظار داری‌راستش​ ما چه غلطی بکنیم؟

وسط این سکوت مبهم‌پوزخند​ و معذب‌کننده، همون رهبر‌انگار​ تیم احمق سکوت رو شکست:

«امم، برم‌زدم​ یه چیزی برای‌مفت​ خوردن آماده کنم؟»

تمام رهبران‌پوزخند​ تیم منتظر‌طرز​ جواب من موندن.

آه کوتاهی‌مفت​ کشیدم و‌دلت​ جواب دادم:

«بی‌خیال غذا.‌می‌مرد​ یه کم‌کشتی​ مشروب بیارید.»

امروز بدجوری‌اون​ به یه پیک‌دوباره​ مشروب نیاز دارم.

ناولها | novelha.net