چپتر 46: دلیل اینکه رهبران اتحاد موریم معمولاً موهای سفیدی دارند
0دوکگو سنگ بعد از اینکه از مرگ رهبر قلعه بادبزنارشد سیاه مطمئن شد، با قدمهای بلند راه افتاد و رفت جلویزاها همون مدیر اجرایی که نیزه به سمتش پرت کرده بود، ایستاد.
مدیر اجرایی که مچ دستش قطع شدهپیش بود، در حالی که داشت جلوی خونریزیکنیم رو میگرفت، به دوکگو سنگ نگاه کرد.
دوکگو سنگ روی یکمهم زانو نشست و بهصورت مدیر اجرایی زل زد.
بعد، مدیر اجرایی بااینقدر همون دست سالمش یه سیلیبفرستمت خوابوند تو گوش دوکگو سنگ.
تق...!
همه، از جمله خودم،دلت انتظار داشتیم دوکگو سنگقلعهتون همونجا یارو رو بکشه.
اما دوکگو سنگ بعد ازنبود خوردن اون سیلی، فقط یهمیمرد پوزخند زد و دوباره بلند شد.
طرز برخورد دوکگو سنگ انگار داشت میگفتدلت حالا که دست این ارشد قطع شده،میخواستیم دیگه حتی ارزش درگیر شدن هم نداره.
واقعاً آدم عجیبی بود.
دوکگو سنگ نگاهم کرد.
«لی زاها، به نظر میرسهنبود تو باید به عنوان ارباب قلعهگفت بعدی کار رو به دست بگیری.»
با یه اشارهچرا دست به دوکگومیزنی سنگ گفتم بیاد جلو.
با قدمهای بلند اومدطرز سمتم، فقط برای اینکه یهاین سیلی محکم از من بخوره.
با یه صدایمیزنی تق بلند، دوکگو سنگپیش تو هوا پرواز کرد.
رفتم بالایکنیم سرش و موهاشنبود رو چنگ زدم.
«چرا اینقدر زر مفتاینقدر میزنی؟ دلت میخواد بفرستمتمیخواد پیش همون ارباب قلعهتون؟»
من و دوکگو سنگ جوریبرخورد به هم زل زدیم کهارشد انگار میخواستیم همدیگه رو تیکهپاره کنیم.
البته مهم نبود کی بهترمیخواد زل میزنه، در هر صورتزدیم اونی که میمرد دوکگو سنگ بود.
دوکگو سنگ گفت:
«تو ارباب قلعه رواینقدر کشتی، خب انتظار داریمیخواد ما چه غلطی بکنیم؟»
راستش رو بخواید، بین تمام چرتوپرتهایی کهمیگفت از زمان رسیدنم به قلعه بادبزن سیاه شنیدهشدن بودم، حرف دوکگو سنگ از همه شوکهکنندهتر بود.
آدما بایدمفت فقط زندگیدلت خودشون رو بکنن.
یعنی چون کل عمرشون رو زیر دست یکی بودناونی که فقط بهشون دستور میداده اینطوری شدن؟ نمیتونستن ازبین این فکر که بیرهبر بودن یعنی فاجعه، خلاص بشن.
حتی این یارو دوکگو سنگمفت که روحیه سرکشیاش از همهپیش بیشتر بود هم همینطوری فکر میکرد.
«این دیگه چه جناح دردسرسازیه.»
موهای دوکگو سنگ رودلت ول کردم، ایستادم وقلعهتون نگاهی به اطراف انداختم.
«دردسرسازه. خیلی دردسرسازه.»
جناحی مثل باند خرگوش سیاه که کلاًدلت از رزمیکاران موریم تشکیل شده بود رومیخواستیم میتونستم خیلی تمیز و راحت جذب کنم.
اما این آدما با مردم عادیانگار قاطی شده بودن، جوری که سختحتی میشد فهمید کی رزمیکاره و کی نیست.
محیطشون اونقدر عجیب و غریبمیخواد بود که قاطی کردنشون با شاگردانمیخواستیم فرقه هائو غیرممکن به نظر میرسید.
تو یهکنیم همچین وضعیتی بایدنبود چه غلطی میکردم؟
من سعی کردم با کشتن رهبرشون آزادشوندلت کنم، اما اینا فقط یه مشت بردهمیخواستیم بودن که منتظر ارباب بعدیشون نشسته بودن.
با این اوضاعی کهطرز پیش اومده بود، بزرگترینحالا مسئولیت میافتاد گردن خودم.
هر چی باشه، من بودم کهبفرستمت اربابِ بردهدارشون، یعنی رهبر قلعه بادبزنهمدیگه سیاه رو تا حد مرگ کتک زدم.
«لعنتی...»
بعد از کمی فکر کردن،مفت به این نتیجه رسیدم که بایدقلعهتون این بار رو به دوش بکشم.
از اونجایی که گناهِ کتک زدن یهمیگفت آدم تا حد مرگ رو مرتکب شدم،درگیر فکر کنم باید تاوانش رو هم پس بدم.
«دوکگو سنگ، همه اونایی که مقامشون پایینتر از مدیران اجراییه رو جمع کن وکنیم بیار به تالار بزرگ. ارشدهایی هم که اونقدر خوششانس بودن که زنده بمونن روراستش ببر یه درمانی براشون جور کن. اونایی که زنده میمونن باید به زندگیشون ادامه بدن.»
دوکگو سنگ با چند تا اشاره دست، تکون دادن چونش و دوکشتی سه کلمه حرف، اوضاع رو راستوریس کرد و بعد جوری دستش روبودم تکون داد که انگار داشت به رهبران تیم میگفت برن داخل تالار بزرگ.
منم خیلی اتفاقی تو جایگاه افتخار، همونجاییمیگفت که رهبر قلعه بادبزن سیاه مینشست، لم دادهشدن بودم و ورود رهبران تیم رو تماشا میکردم.
بعضیهاشون با اعتماد به نفس وارد میشدن و مینشستن،جوری در حالی که یه رهبر تیم دیگه قبل از اینکهمیزنه تو پایینترین جایگاه بشینه، با استرس به اطراف نگاه میکرد.
در هر صورت، زنده نگه داشتن اینمیزنه احمقها تنها کار درستی بود که رهبرغلطی قلعه بادبزن سیاه تو عمرش انجام داد.
حتی باعث شد با خودم فکر کنمدلت نکنه شکستش رو پیشبینی کرده بود و تصمیمهمدیگه گرفته بود با اون پیرمردها راهی بهشت بشه.
شایدم نه.
راستی، برام سوالهمیزنی که اینا بر اساسپیش رتبهشون نشستن یا نه؟
دوکگو سنگ سمت چپم نشست.
«همه اینجان؟»
جوانترین رهبر تیمدوباره که تو پایینترین صندلیمیگفت نشسته بود، جواب داد:
«بله، همه رهبران تیم حاضرن.»
یه نفس عمیقالبته کشیدم و افکارمبهتر رو جمعوجور کردم.
فقط یهزدم چیز بود کهمفت میخواستم بهشون بگم.
اینکه حتی اگه منم نبودم، خطر اینمیگفت تهدیدشون میکرد که تو آینده یه استاددرگیر دیگهای پیداش بشه و کلاً نابودشون کنه.
اما اگه این رودلت بلند میگفتم، قطعاً باهام مثلجوری یه حرومزاده دیوونه برخورد میکردن.
البته شاید یه حرومزاده دیوونه باشم، اینمیزنه درسته، اما تعریف کردن داستانی که هنوز اتفاقبکنیم نیفتاده، هیچ فایدهای به عنوان هشدار براشون نداشت.
دهنم رو باز کردم.
«بهترین کار برای من اینه که یهمیگفت ارباب قلعه جدید منصوب کنم و کلدرگیر قلعه بادبزن سیاه رو زیر نفوذ خودم دربیارم.»
انتظار سوال داشتم، اما چونمیخواد اون بیرون حسابی جهنم به پامیخواستیم کرده بودم، هیچکس هیچ زری نزد.
چیزی کهکنیم برام سوال شدهنبود بود رو پرسیدم:
«کسی اینجا هستچرا که از دوکگومیزنی سنگ قویتر باشه؟»
به محض اینکه سوالمطرز تموم شد، دوکگو سنگ بهاین بقیه رهبران تیم چشمغره رفت.
واو، یعنیمفت اخلاق این یارومیخواد واقعاً اینقدر گنده؟
البته با همچین اخلاقی که بهش اجازهمیزنه میداد به یه ارشد فحش بده، بقیهغلطی رهبران تیم احتمالاً جرئت نمیکردن باهاش دربیفتن.
«دوکگو سنگزدم ارباب قلعهاینقدر بعدی میشه.»
دوکگو سنگ یه جوری نگاه میکردانگار که انگار تنش میخارید یه چیزی بگه،ارزش برای همین انگشتم رو به سمتش گرفتم.
«فقط همون غلطیمیزنی رو بکن کهبفرستمت بهت گفته میشه.»
دوکگو سنگ دهنش رو بست.
برای تغییر وچرا تحول قلعه بادبزن سیاهدلت دستورم رو صادر کردم:
«اولین وظیفهات به عنوان ارباب قلعهانگار اینه که همه رو بسیج کنی وارزش اون دیوار قدیمی قلعه رو خراب کنی.»
دوکگو سنگمفت با لحنیدلت تند جواب داد:
«اول دیوار؟»
واو، آخه منچرا چطوری باید اینمیزنی رو توضیح بدم؟
فقط حسم اینطوریدوباره میگه... یعنی بایدانگار اینطوری توضیحش میدادم؟
اعصابم رو کنترلمیزنی کردم و ازبفرستمت بقیه رهبران تیم پرسیدم:
«مجبورم دلیلشکنیم رو هممهم توضیح بدم؟»
رهبران تیم یکصدا جواب دادن:
«بله.»
محکم زدم تومیزنی پیشونی خودم وبفرستمت بعد توضیح دادم.
«دیوار بدجوری شما رو منزوی کرده. شاید فکر کنید دیوار خوبیه که ازتون محافظت میکنه، اما برای اساتید موریم این اصلاًزمان مانع حساب نمیشه. حتی نتونست جون رهبر قلعه بادبزن سیاه رو که قویترینتون بود نجات بده. این یه جور آرایش فرمون معنویهبیرهبر و به لطف همین، همهتون فقط به داخل نگاه میکنید و انواع و اقسام قوانین رو میسازید تا همدیگه رو محدود کنید.»
یکیشون پرسید:زدم «مگه ایناینقدر مشکلی داره؟»
سرم رو تکون دادم. «آره.»
«چرا؟»
«بیشتر به خاطر اینکه شماها نمیتونید با اونایی که بیرون زندگی میکننکشتی ارتباط برقرار کنید. خیلی منزوی شدید. اوضاع فقط در صورتی تغییر میکنهبودم که شروع کنید به فهمیدن حرف بقیه، مگه نه؟ آه، چقدر خستهکنندهست.»
یه لحظه مکث کردماینقدر تا نفسم رو تازهمیخواد کنم و استراحت کنم.
دهنم خشک شده بود وبرخورد بوی گند بدن رهبران تیمارشد داشت سرم رو گیج میآورد.
دوباره یه سیلیمیزنی به گونه خودمبفرستمت زدم و ادامه دادم.
«با خراب کردن دیوار شروع کنید. بیشتر هم برید بیرون.میمرد دنیا خیلی بزرگتر از قلعه بادبزن سیاهه. وقتی دیوار ازچرتوپرتهایی بین بره، باید از شر اسم "قلعه" هم خلاص بشید.»
کلمه قلعه درچرا اصل به معنیمیزنی یه دژ کوچیکه.
احتمالاً این اسم رو انتخاببرخورد کرده بودن چون جناحشون ازارشد داخل دیوارها شروع شده بود.
در مورد بادبزن سیاه هم کهبفرستمت فقط به معنی یه بادبزن سیاهههمدیگه که شکل دیوارها رو توصیف میکرد.
«دفعه بعد که اومدم اینجا، اگه ببینم دارید حراج برده راه میندازید، یا بدهیهای قمار رو جمع میکنید، یا اصلاً هر غلطی کهشنیده رو اعصابم بره انجام بدید، اول دوکگو سنگ رو میکشم، بعدشم هر رهبر تیمی که قیافهاش یادم مونده باشه رو میفرستم سینه قبرستون.بشن اونوقت میتونید برید بهشت و به رهبر قلعه بادبزن سیاه سلام کنید و بگید "حالتون خوب بوده؟" یا یه همچین چرتوپرتهایی تحویلش بدید.»
یکی اززدم رهبران تیماینقدر ازم پرسید:
«لطفاً دستورات دقیقتری بهمون بده.»
«من چه میدونم حرومزاده. از خودت بپرس.انگار مگه کار رهبر تیم این نیست که بهدرگیر همین جزئیات فکر کنه؟ اسم این مرتیکه چیه؟»
بقیه رهبران تیم اسم،کشتی مقام و تیمی کهراستش رهبری میکرد رو بهم گفتن.
با انگشت بهش اشاره کردم.
«برای تمام جزئیات، ازاینقدر این یارو بپرسید ومیخواد کار رو پیش ببرید.»
با این حال، چون آدمهای عادیانگار زیادی اینجا قاطی این جمع بودن، وقتشارزش بود که کمی جذبه قاطی حرفهام کنم.
«اسم قلعه بادبزن سیاه رو بندازید دور و خودتون بشینید یه اسم جدیدتیکهپاره انتخاب کنید، بعد هم به من خبر بدید. و مخصوصاً، دیگه دور کلمهغلطی 'سیاه' رو خط بکشید. شما حرومزادهها همینطوریش هم مثل یه سگ ولگرد سیاهدل هستید.»
یه رهبر تیم بامهم قیافهای که ازش حماقتصورت میبارید پرید وسط حرفم:
«پس استفادهاون از کلمهپوزخند 'سفید' مشکلی نداره؟»
بهش زل زدم و توپیدم:
«تو دیگه حق نداری هیچبرخورد سوالی بپرسی. حداقل تا وقتیارشد که این جلسه کوفتی تموم بشه.»
«فهمیدم.»
لعنتی، گندکنیم زد بهمهم رشته افکارم.
«...»
میخواستم بیخیال بشم و ادامهبرخورد بدم، ولی یهو آمپرم چسبیدارشد و سر یارو داد زدم.
«مگه تومفت عضو اون جناحمیخواد متعارفِ کوفتی هستی؟»
«نه. اینطور نیست، ولی...»
«اسم گذاشتن رویچرا یه فرقه برای خودشدلت اصول و قاعدهای داره.»
«فهمیدم.»
خودم رو آروممیزنی کردم و روبفرستمت به مدیرها گفتم:
«اگه سوالی دارید، بپرسید.»
«ما فقط اسمتفقط رو میدونیم. نمیدونیمطرز اصلاً کی هستی.»
برای لحظهای پیشونیم رو خاروندم.
خب، معرفی خودمپوزخند به جناح غیرمتعارف ازانگار همین الان شروع میشه.
«در مورد من...»
«بله.»
«من لی زاها هستم، صاحب مسافرخونه سابق تو استان ایلیانگ. الان هم رهبرشدن فرقه هائو هستم. مشتری ثابت رستوران خورشید بهاری. از باند خرگوش سیاه همکار فاکتور میگیریم. دیگه چی مونده؟ آها، من یه برادر ارشد قلابی هم نیستم.»
همونطور که داشتم به این چرتبرخورد و پرتها فکر میکردم، یکی ازدیگه رهبران تیم حرفم رو قطع کرد.
«همینقدر کافیه.»
«کافیه؟ راستی، شماهافقط کلاً چند تاطرز قانون برای خودتون دارید؟»
«زیاد. بالای صد تا.»
به دوکگو سنگ دستور دادم:
«کمشون کنمفت و برسوندلت به سه تا.»
«یهویی ازکنیم صد تا برسونیمنبود به سه تا؟»
با چشمغره بهچرا دوکگو سنگ نگاهمیزنی کردم و گفتم:
«با همون سه تا شروع کن. اگه قانونی بود که واقعاً حس کردیدشدن لازمه، همهتون جمع میشید و با رأیگیری یکییکی اضافهشون میکنید. ولی، زمان اضافه کردنبگیری قانون جدید وقتیه که همهتون با هم اون دیوار تاریک رو خراب کرده باشید.»
بقیه رهبران تیم جواب دادن:
«فهمیدیم.»
به نظرم جلسهالبته گذاشتن از مبارزهبهتر کردن هم سختتر بود.
دلیلش این بود کهاینقدر من و این جماعت توبفرستمت دنیاهای کاملاً متفاوتی زندگی میکردیم.
بیدلیل نیست که رهبرهایطرز قبلی اتحاد موریم همیشهحالا با موهای سفید دیده میشدن.
وقتی سعی میکنی یه مشت حرومزاده مثلپیش اینا رو دور هم جمع کنی و نظراتشونالبته رو یکی کنی، معلومه که موهات سفید میشه.
وقتی جلسه گذاشتن با این احمقها تامیزنه این حد سخته، دیگه خدا میدونه برایغلطی رهبر اتحاد موریم چقدر باید عذابآور باشه.
تازه جلسه با آدمهایاینقدر باهوش که خیلی بیشترمیخواد انرژی آدم رو میگیره.
یه رهبر فرقه از یه فرقهانگار متعارف برجسته، درست وسط کشمکشهای قدرتحتی برمیگرده میگه: «رهبر اتحاد، این یه مقدار...»
یه ارشد ازمیزنی یه خاندان اصیل میگه:پیش «لطفاً تجدید نظر کنید.»
یه استراتژیست که ادعا میشه عاقلترینبهتر آدم دشتهای مرکزیه، میگه: «ولی منکشتی بابت این موضوع یه مقدار نگرانم.»
با شنیدن این چرت و پرتها،میزنی معلومه که آدم هوس میکنه شمشیرشجوری رو بکشه و همهشون رو تیکهتیکه کنه.
ولی با خودت فکر میکنی: «هر چی باشه من رهبرارشد اتحادم، باید تحمل کنم، باید دندون رو جیگر بذارم...» ونگاهم تا به خودت میای میبینی موهات مثل برف سفید شده.
تو همون حالمیزنی و هوای افکارم،بفرستمت زیر لب زمزمه کردم:
«برای همینه کهگفت رزمیکارها باید فقطغلطی با شمشیرشون زندگی کنن.»
همون رهبراون تیمِ احمق دوبارهدوباره دهن باز کرد:
«درسته.»
آهی کشیدم.
«... بایدفقط دندون رودوباره جیگر بذارم.»
میل شدیدم به فرارکشتی کردن رو سرکوب کردم وبخواید رو به رهبران تیم گفتم:
«حرفهام رو آویزه گوشتون کنید. ولی خب، از اونجایی که دور هم جمع شدن بهبکنیم این راحتیها نیست، بیاید امروز یه لقمه غذا با هم بخوریم، بعدش من میزنم بهبکنن چاک. برید یه چیزی برای خوردن آماده کنید. تا همه با هم یه چیزی کوفت کنیم.»
«ارباب قلعه هیچوقتچرا با ما سرمیزنی یه میز غذا نمیخورد.»
بشکنی زدم.
«عالی شد. از این به بعد، رهبران تیم روزی سه بار دور هم جمع میشن و با هم غذا میخورن. گرفتن حق عبور و مرور رو لغو کنید، آدمهایی که اسیر کردید رو آزاد کنید. تمام اسناد مربوطشوکهکنندهتر به اون جایزههای بگیری و ببندی رو بسوزونید و درِ خزانه ارباب قلعه رو باز کنید. رهبران تیم حق ندارن اموال رو بریزن تو جیب خودشون. ازش برای آدمهایی استفاده کنید که قراره تا یه مدت تو مضیقهباند باشن. و چند تا خونه درست و حسابی هم این اطراف بسازید. از بیرون آدم استخدام کنید، دستمزد منصفانهای بهشون بدید و چند تا ساختمون بنا کنید. حتی گداهای فرقه گدایان هم از شما کثافتها تمیزتر زندگی میکنن.»
بعد از این سخنرانی،مهم تازه فهمیدم که چهصورت کار فوقالعاده سختی ازشون خواستم.
پس خیلی طبیعی،چرا تمام مسئولیت رومیزنی انداختم گردن دوکگو سنگ.
«شیرفهم شد؟»
در کمال تعجب، دوکگودلت سنگ سرش رو تکونقلعهتون داد و جواب داد:
«همین کارمیمرد رو میکنم.کشتی متوجهم چی میگی.»
با کمی گیجی پرسیدم:
«واقعاً فهمیدی؟»
دوکگو سنگپوزخند با لحنیطرز خونسرد جواب داد:
«آره، دلیلیفقط نداره کهدوباره نتونم انجامش بدم.»
«این حرومزاده نکنه یهو به روشنگری رسیده؟بکنیم انگار واقعاً زبون آدمیزاد رو میفهمه. خبرسیدنم چرا چیزهایی که گفتم رو خلاصه نمیکنی ببینم؟»
بقیه رهبران تیمفقط همه زل زدنطرز به دوکگو سنگ.
دوکگو سنگ بابرخورد همون لحن همیشه عصبانیاش،این حرفهام رو خلاصه کرد:
«خراب کردن دیوار.»
گفتم:
«خب؟ دیگه؟»
«بیشتر بیرون رفتن.»
«درسته. بعدی.»
«زندگی کردن بین مردم عادی.»
من هم مثل بقیهکشتی رهبران تیم، تو سکوتراستش به دوکگو سنگ خیره شدم.
دوکگو سنگ ادامه داد:
«متوقف کردن آدمربایی و بردهداری. ممنوعیت قمار. تموم کردن باجگیری و گرفتن حق عبور از قایقرانهای مناطق دیگه.البته یه زندگی سالم و تمیز داشتن. خراب کردن خونههای مخروبه و ساختن خونههای جدید. استفاده از ثروتی کهزمان ارباب قلعه جمع کرده برای هزینههای ضروری. رهبران تیم هم حق ندارن دست تو جیب این اموال ببرن.»
تو اون لحظه، اصلاً نمیفهمیدمبرخورد چرا یهو جو بین بقیهارشد رهبران تیم اینقدر سنگین شد.
به هر حال،میزنی دوکگو سنگ بهبفرستمت حرفش ادامه داد:
«دور انداختن اسم قلعه بادبزن سیاه و انتخاب یهبخواید اسم جدید. غذا خوردن با رهبران تیم. کم کردن تعدادآدما قوانین. بحث و رأیگیری برای اضافه کردن تکتک قوانین جدید.»
چرا یهواون فضا اینقدر جدیدوباره و خفقانآور شد؟
«همه اینها هم بعد ازمیگفت این شروع میشه که همهمون باارزش هم اون دیوار رو خراب کنیم.»
نگاهی بهفقط دور و برمطرز انداختم و گفتم:
«خلاصه خوبی بود.میزنی ولی چرا یهوبفرستمت فازتون عوض شد؟»
همون رهبر تیمِالبته شوت و بیخبربهتر رو به من گفت:
«اینها همون چیزهایی هستن که رهبر تیم دوکگوانگار همیشه میگفت. البته همهشون دقیقاً یکی نیستن، ولیدرگیر خیلی شبیهاند. مگه نه؟ همهتون شنیدید دیگه، درسته؟»
«آره، منمطرز هر ازانگار گاهی ازش میشنیدم.»
یهو ساکت شدمپوزخند و به دوکگوبرخورد سنگ خیره شدم.
دوکگو سنگمیمرد هم متقابلاًکشتی بهم زل زد.
از همون اول تاپوزخند آخر، این مرد یهانگار پارچه خشم و غضب بود.
اما تو اونبرخورد نگاهِ دوکگو سنگ،حالا داستانهای بیشماری نهفته بود.
همونطور که چشمهامون تو هم قفل شده بود، منحالا و دوکگو سنگ تو همون سکوت، گفتگویی خیلی عمیقترواقعاً از تمام اون وراجیهایی که تا الان کرده بودم، داشتیم.
یهو تیکههایی از مکالماتکشتی قبلیم با دوکگو سنگراستش تو ذهنم تداعی شد.
این روزهااون اوضاع تو قلعهدوباره بادبزن سیاه چطوره؟
منظورت چیه؟طرز پر ازانگار یه مشت احمقه.
لی زاها، انگار مجبوری خودتطرز به عنوان ارباب بعدیِ قلعهاین کنترل اوضاع رو به دست بگیری.
تو ارباب قلعه روکشتی کشتی، حالا انتظار داریراستش ما چه غلطی بکنیم؟
وسط این سکوت مبهمپوزخند و معذبکننده، همون رهبرانگار تیم احمق سکوت رو شکست:
«امم، برمزدم یه چیزی برایمفت خوردن آماده کنم؟»
تمام رهبرانپوزخند تیم منتظرطرز جواب من موندن.
آه کوتاهیمفت کشیدم ودلت جواب دادم:
«بیخیال غذا.میمرد یه کمکشتی مشروب بیارید.»
امروز بدجوریاون به یه پیکدوباره مشروب نیاز دارم.