چپتر 186: همهجا تاریک بود
0بساط عرقخوریمون اینطوری پیش رفت.
شیطان شمشیر بعد از پنجحرف پیاله کشید کنار و استاد یوک-هاپخون هم با هفتتا پیاله پاتیل شد.
استاد یوک-هاپ همون لبهی میز کوتاه ولو شداینجور و خروپفش رفت هوا. شیطان شمشیر هم بهونهنمیتونست آورد که الکل بهش ساخته و چپید تو اتاقش.
درددل کردناونجایی پای بساطکردنهای عرقخوری؟ زرشک!
اصلاً از این خبرا نبود.
آخر سر، من و شیطان شهوت مثل دودهنم تا آدم قحطیزده که افتاده باشن تو مسابقهیفرو عرقخوری، هر چی کوزه مونده بود رو رفتیم بالا.
از اونجایی که جز همون فحشکش کردنهایمیره همیشگی حرف دیگهای با شیطان شهوت نداشتم،همینطوری دهنم رو بستم و خفه خون گرفتم.
اقامتگاه شیطان شمشیر تو سکوت مطلقیحرف فرو رفته بود و فقط صدایخون خروپفهای ملایم استاد یوک-هاپ سکوت رو میشکست.
وقتی دیگه قطرهای کوفتکردنی نموند، شیطان شهوتنخورد مثل یه نگهبان شیفت شب رفت بالایارشد دیوار و زل زد به تاریکیِ اطراف.
«داری چه غلطی میکنی؟»
شیطان شهوتزده با صدایبرگشت آرومی جواب داد:
«معمولاً به پنج پیاله نمیرسههمیشگی که میکشه کنار، ولی فکربستم کنم امروز یهکم زیادهروی کرد.»
منظورش این بودبده که چون استادش مستنخورد کرده، وایساده کشیک بده.
«مگه دفعهیفحشکش پیش همهمیشگی همینقدر نخورد؟»
«اون دفعه فقط مزهمزه میکرد.»
«یعنی ظرفیتاونجایی ارشد توکردنهای عرقخوری اینقدر پایینه؟»
شیطان شهوت که تامگه اون موقع زل زدهاون بود به تاریکی، برگشت سمتم.
«ظرفیت عرقخوری فقط با خوردن میره بالا. مندهنم و تو با اینجور چیزا پاتیل نمیشیم، ولیفرو آدمایی که عادت به خوردن ندارن همینطوری میشن.»
«نمیتونست مستیش رو با انرژیسمتم درونی بپرونه؟ اون مرتیکه یوک-هاپنمیشیم که تو سهسوت بیهوش شد.»
شیطان شهوت جواب داد:
«وقتی با مهمون مینوشی،مگه دلیلی نداره مستیت رواون با انرژی درونی بپرونی.»
عجیبه، ولی تازه بعد از اینکه تهموندهینداشتم کوزهها رو درآوردیم، من و شیطان شهوتسکوت طولانیترین مکالمهی بدون فحشمون رو با هم داشتیم.
شیطان شهوت در حالیبرگشت که دوباره به تاریکیاینجور خیره شده بود، ازم پرسید:
«گفتی رهبر فرقه روکردنهای تو قصر شب خونیننداشتم دیدی. چهجور آدمی بود؟»
«آره، دیدمش.»
«فقط با نگاه کردنهمیشگی بهش زانوهات سست شد؟دهنم شایعات که اینطوری میگن.»
«معلومه کهزده نه. ولیبرگشت ابهت خاصی داشت.»
«به گفتهی استادم، حتی بیشتر آدمای تو فرقه هم نمیتونن مستقیمخفه تو چشماش نگاه کنن. از روی احترام نیست، بیشتر به خاطرملایم اینه که حرف زدن با سرِ پایین جلو رهبر فرقه، براشون راحتتره.»
«واقعاً هم ترسناکه.»
«چرا؟»
«چون از اونتاریکی آدماییه که عمراًخوردن بتونی افکارش رو بخونی.»
شیطان شهوت جواب داد:
«چرا نتونی؟ احتمالاً تنها چیزی که تونخورد سرشه اینه که همه رو تا حد مرگاینقدر کتک بزنه و بشه شماره یک زیر آسمان.»
«منظورم اهدافش نیست. حتی تو موقعیتهای روزمرهنداشتم یا یه مکالمهی عادی هم نمیتونی بفهمیسکوت تو اون کلهاش چی میگذره. ترسناکیش دقیقاً همینه.»
شیطان شهوت یهو بیمقدمه گفت:
«حالا که بهش فکرکردنهای میکنم، من عملاً به خاطردهنم فرقه شیطانی به دنیا اومدم.»
«جدی؟»
«میشه اینطور گفت. اگه فرقه شیطانی کاخ شکوفه یشم رو نابود نمیکرد، آدمای کاخ آواره نمیشدن. اگه هم آواره نمیشدن، دلیلی برای به دنیا اومدن من وجود نداشت. به هر حال، اونجا فرقهای بود کهغلطی ارباب قصر فقط برای مراقبت از زنا ساخته بود. از اونجایی که فرقه شیطانی همچین فرقهای رو نابود کرد، میشه گفت من به دنیا اومدم. خب، من شکایتی از اینکه تو یه خانوادهی خوب بهپایینه دنیا بیام نداشتم، ولی یهو دیدم یه برادر بزرگتر از یه ننه دیگه دارم و خودم هم پسر یه صیغهایام. اینا رو میتونم درک کنم. ولی کل این وضعیت، محیطی بود که خودم انتخابش نکرده بودم.»
«خب که چی؟»
شیطان شهوت سرش رو چرخوند سمتم،حرف ولی نور ماه اونقدر جوندار نبودخون که بتونم قیافهاش رو واضح ببینم.
«همینطوری گفتم. همهی اینا فقط به خاطر این اتفاق افتاد که رهبر فرقه قوی بود. چرا باید کاری میکرد که زندگی یکیخوردن دیگه اینقدر گند و داغون شروع بشه؟ هر چی بیشتر سعی کردم دلیلش رو بفهمم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که هیچمستیت دلیل خاصی پشتش نبوده. میگن بیشترشون فقط به خاطر این کشته شدن که کاخ شکوفه یشم از فرقه شیطانی اعلام استقلال کرد.»
حرفش که تموم شد، یهوحرف با نگاهی خالی به تاریکی زلخون زد و با لحن متفاوتی گفت:
«شما حرومزادههازده دیگه کی هستین؟سمتم همهتون بکشین بیرون.»
از روی میز کوتاه پریدمهمیشگی و کنار شیطان شهوت روبستم دیوار وایسادم و بیرون رو پاییدم.
این فکر که هیچ دلیلی برای حمله بهمون تو برکه عقابمیکرد سفید وجود نداره از ذهنم گذشت، ولی بلافاصله با خودم گفتمخوردن دلیلی هم نداره که استادای رزمی نتونن پاشون رو بذارن اینجا.
تاریکی مطلق انگار موج برداشتحرف و بعد، سه چهار تاخفه مرد آروم از توش اومدن بیرون.
همهشون لباسای درست و حسابیسمتم تنشون بود، برای همین نمیشدنمیشیم فهمید از کدوم گوری اومدن.
صدای یه مرد بلند شد:
«ارشد شیطانکشیک شمشیر داخلمگه تشریف دارن؟»
شیطان شهوت جواب داد:
«پرسیدم شمازده حرومزادهها ازبرگشت کدوم گوری اومدین؟»
صاحب صدا چند قدم دیگه اومدحرف جلو، یه نگاه به من وخون شیطان شهوت انداخت و جواب داد:
«بهشون بگین اربابزاده سوم اومده.»
قبل از اینکه شیطان شهوتحرف بتونه چیزی بگه، صدای شیطانخفه شمشیر از تو اقامتگاه بلند شد:
«بیا تو.»
تو تاریکی،اونجایی زیردستها رو بههمیشگی یه نفر گفتن:
«بفرمایید داخل.»
یه مرد جوون با قیافهایحرف خونسرد پیداش شد و بدون هیچخون حرفی رفت تو اقامتگاه شیطان شمشیر.
زیردستهاش همگی بیرون منتظر موندن.
من و شیطان شهوتکردنهای رو دیوار نشستیم و مرددهنم جوون رو زیر نظر گرفتیم.
از اونجایی که بهشمگه میگفتن اربابزاده سوم، باید پسردفعه سوم رهبر فرقه شیطانی میبود.
در حالی که دستاش رو پشتش قفل کرده بود،بستم یه نگاهی به اقامتگاه شیطان شمشیر انداخت و نیمنگاهیفقط هم به استاد یوک-هاپ که تازه داشت بیدار میشد، کرد.
حتی منم میتونستمتاریکی ببینم که بدجورخوردن شبیه رهبر فرقه است.
رهبر فرقه اونقدر قیافهی عجیب و غریبیدیگهای داشت که با وجود اینکه بار اولاقامتگاه بود پسرش رو میدیدم، محال بود نشناسمش.
شیطان شمشیر که تو اتاقدفعهی لباسای راحتی تنش کرده بود، اومدمیکرد بیرون و به اربابزاده سوم گفت:
«خوش اومدی.»
اربابزاده سومزده سر تکون دادسمتم و جواب داد:
«نور درخشان، حالتون چطوره؟»
شیطان شمشیر بابده یه نگاه خالی بهنخورد اربابزاده سوم زل زد:
«گمون نکنم برای مردنهمیشگی اومده باشی. چی باعثدهنم شده تا اینجا بکوبی بیای؟»
«نور درخشان،زده ارشد شیطان توهمسمتم از دنیا رفتن.»
«خب که چی؟»
«از اونجایی که ایشون بازنشسته شده بودن، کسی دنبال انتقام نبود، براییعنی همین خودم شخصاً اومدم. طبق گزارشها، ایشون به دست رهبر فرقه هائواینجور کشته شدن. پرسوجو که کردم، بهم گفتن ایشون مردیه که شما میشناسینش.»
«میشناسمش.»
اربابزاده سوم سر تکون داد:
«چون میشناسینش، نمیتونم همینطوری بیام تو اقامتگاهتون، موهای رهبردهنم فرقه هائو رو بگیرم و بکشمش بیرون، مگه نه؟رفته اومدم شما رو ببینم و از قبل هماهنگ کنم.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«پسر سوم،فحشکش آرزوی شیطانهمیشگی توهم چی بود؟»
«اینکه من روتاریکی معاون رهبر فرقه کنهمیره و خانوادهام زنده بمونن.»
«اگه همچین مردی سقوط کرده، بهتره بفهمی که شانست ته کشیده و محتاطتر عملاقامتگاه کنی. فکر میکنی پدرت از اینکه اینقدر تو چشم باشی خوشحال میشه؟ اینکه یهنموند کاندیدای جانشینی تمام این راه رو تا برکه عقاب سفید بکوبه بیاد، یعنی چی؟»
اربابزاده سوم جواب داد:
«حتی اگه شما هم ناراضی باشین، از دیدگاه شخصی، این پدربزرگخون مادری من بود که بهش حمله شد، پس مگه پدرم درکمیشکست نمیکنه؟ اگه حتی این رو هم نتونه درک کنه، آدم نیست.»
«اگه تو یه سرزمین غریبه هار بشی و وحشیبازی دربیاری، ممکنه پدرت ازت ایراد بگیره و اینورمستیش و اونور درگیری پیش بیاد. میتونی جمعش کنی؟ آخر سر، دستاوردهای برادرات بیشتر از تو میشه. تویی کهدرآوردیم ارشد شیطان توهم رو از دست دادی، حتی تو خود فرقه هم منزوی میشی، پس این راهش نیست.»
«اگه جایاونجایی من بودین چیکارهمیشگی میکردین، نور درخشان؟»
«چرا هنوز من نورمگه تابان هستم؟ این جایگاهاون تا الان باید پر میشد.»
اربابزاده سومفحشکش خنده کوتاهیهمیشگی کرد و گفت:
«این جایگاهی نیست که بشه به این راحتیها به دستش آورد. آدم جدیدی که بخوادمیشن نور تابان بشه، اول باید خائن رو از بین ببره تا هم تو فرقه وعجیبه هم بیرون از اون به رسمیت شناخته بشه. به زودی خبرهای خوبی براتون میرسه، ارشد.»
«خبر خوشایندیه. بگذریم. اگه جای تو بودم، مرگ ارشد شیطان توهمخفه رو بهونه میکردم و میرفتم تو خونه خانواده مادریم قایم میشدمملایم تا این طوفان بزرگ بگذره، ولی بعیده که به حرفم گوش بدی.»
اربابزاده سوم سر تکان داد.
«خوب شرایط رو میبینی. من به عنوان یک رزمیکار به شما احترام میذارم ارشد، ولی دلیلی نمیبینم که در برابر نصایح یک خائن سر خم کنم. شنیدم برکهنگهبان عقاب سفید پاتوق حرومزادههای روانی جناح متعارفه که تو گروههای کوچیک جمع میشن و هیچ غلطی نمیکنن جز عرقخوری... کی فکرش رو میکرد که تو، نور تابان، هم اینطوریبده بوی گند الکل بدی. نمیفهمم چرا خودت رو تو همچین خرابشدهای حبس کردی و داری عمرت رو هدر میدی. چرا برنمیگردی و سرت رو خاکِ پای رهبر فرقه نمیکنی؟»
شیطان شمشیرزده خنده آرومبرگشت و خفهای کرد.
اربابزاده سوماونجایی به حرفشکردنهای ادامه داد:
«نور تابان، رهبر فرقه بارها گفته که تو رودفعه خیلی حقیر و رقتانگیز میبینه. خیلیا از شنیدن اینزده خبر که دست به شمشیر چوبی بردی، حسابی کیف کردن.»
شیطان شهوت که تاهمیشگی اون موقع ساکت گوشدهنم میداد، پرید وسط حرفش:
«تیکه آشغالِ گستاخ... فکر کردیسمتم چون پسر رهبر فرقهای خیلی مقامآدمایی بالایی داری؟ حواست به دهنت باشه.»
اربابزاده سوماونجایی نگاهی بهکردنهای شیطان شهوت انداخت.
«آها، پس تویی.بده خونِ کثیف وهمینقدر پستِ کاخ شکوفه یشم...»
همین که شیطان شهوت بیسروصداحرف از کنار دیوار بلند شد،خفه شیطان شمشیر به حرف آمد:
«ما هنوززده داریم حرفبرگشت میزنیم، مونگ رانگ.»
سینه شیطان شهوت یککردنهای بار بالا و پاییننداشتم رفت و بعد جواب داد:
«بله.»
اربابزاده سوم لبخندیکردنهای زد و بهدیگهای شیطان شمشیر نگاه کرد.
«ارشد، تو کل موریم اساتید زیادی نیستن که رهبر فرقه بخواد شخصاً باهاشون روبهرو بشه. یعنی اساتید زیادی نیستن که بخواد با دستای خودش بکشتشون. دلیلدلیلی اینکه میتونی تو همچین جایی با خیال راحت استراحت کنی همینه. خودت هم اینو میدونی، مگه نه؟ اون میخواد تو به هر قیمتی که شده قویتردیدی بشی. دیر یا زود، خودت هم دلت میخواد شخصاً حسابکتابت رو با رهبر فرقه صاف کنی. فعلاً برای امروز، رهبر فرقه هائو رو بدون دردسر تحویل بده.»
شیطان شمشیر آه کوتاهی کشید.
«پسر سوم، تو خیلی به خودت مطمئنی. این مبارزه آسونی نخواهد بود. من بهتر از هر کسی میدونم که همه شما جانشینهاخوردن از همون بچگی درک رزمی فوقالعادهای داشتین. اما آرزوی مشترک من و رهبر فرقه این بود که تو وضعیت کاملتری وارد میدانمستیت نبرد مرگ و زندگی بشین. بهتر نیست قبل از اینکه اینطوری هار بشی و بیفتی به جون بقیه، یه کم بیشتر زندگی کنی؟»
«بعد از کشتن رهبر فرقه هائو یه کم جلوی خودم روخون میگیرم. به هر حال، وقتی اومدم میدونستم که قراره دست ردمیشکست به سینهام بزنی. ولی معنیش این نیست که هیچ راه دیگهای ندارم.»
اربابزاده سوم به شیطانبرگشت شمشیر نگاه کرد واینجور چند بار سر تکان داد.
«نور تابان، از دیدنت بعد از این همه مدت خوشحال شدم. امیدوارم در حالی که بامطلقی اون حرومزادههای جناح متعارف مینوشی و عیاشی میکنی، زندگی آرومی داشته باشی. تو خیلی زجر کشیدی نورتاریکیِ تابان، پس میتونی این رو به عنوان یه تعطیلات پاداشی قبل از مرگت در نظر بگیری. میبینمت.»
اربابزاده سوم برگشتبده و با قدمهای بلندنخورد از اقامتگاه بیرون رفت.
همونطور که داشتکردنهای میرفت، رو بهدیگهای پشت سرش گفتم:
«مرتیکه عوضی تا آخرش همسمتم بدون اینکه پشت سرش رونمیشیم نگاه کنه رفت. چقدر مسخره.»
حرفهای اربابزاده سوم رو توهمیشگی سرم سبکسنگین کردم و بعدبستم به شیطان شمشیر خیره شدم.
«... راستی ارشد، بازم همدیگه رو میبینیم.نخورد من دیگه باید برم. خیلی مست کردی،ارشد پس نیازی نیست برای بدرقه باهام بیای.»
شیطان شمشیرفحشکش صدام زدهمیشگی تا متوقفم کنه.
«رهبر فرقه، عجله نکن.»
«مگه الان دقیقاًفحشکش همون موقعیتی نیست کهدیگهای باید توش عجله کنم؟»
استاد یوک-هاپ که هنوزمگه مستی کاملاً از سرشاون نپریده بود، پرید وسط حرفمون:
«چه خبره این وسط؟»
شیطان شمشیر دلیلتاریکی ناپدید شدنِ ناگهانی اربابزادهمیره سوم رو توضیح داد:
«اون به خاطر من نیومده بود؛ اومده بود تا رهبر فرقه هائو رو تحریکاقامتگاه کنه. اگه همینطوری از برکه عقاب سفید بره، مستقیم میره سراغ فرقه هائو تانموند موی دماغشون بشه. اینطوری کاری میکنه که رهبر فرقه با پای خودش بره سراغش...»
استاد یوک-هاپ بالاخره دوزاریاش افتاد.
«آها.»
«مشکل اینجاست که مابرگشت نمیدونیم اربابزاده سوم با کیاست.چیزا پس بیگدار به آب نزن.»
برداشت منم دقیقاً همین بود.
با اینکه به نظر میرسید اربابزاده سوم داره با شیطان شمشیر بحثیعنی میکنه، ولی نیت اصلیش این بود که با اون جمله «معنیش ایناینجور نیست که هیچ راه دیگهای ندارم»، من رو از اینجا بکشونه بیرون.
تازه، حتی از دید من هم شیطان شمشیر مردیبستم بود که باید با رهبر فرقه روبهرو میشد، پسفقط افتادن دنبال یه جوجهفوکولی مثل اون براش افت کلاس داشت.
اربابزاده سوم تو اینبرگشت ملاقاتش عوامل مختلفی رواینجور در نظر گرفته بود.
شیطان شمشیر بعدفحشکش از لحظهای مکثحرف رو به من گفت:
«این یه تحریک کاملاً آشکار و تابلوئه،نخورد ولی اصلاً خوشم نمیاد که اینطوری دارنارشد تو رو هم دنبال خودشون میکشن، رهبر فرقه.»
با لحن آرومی جواب دادم:
«چارهای نیست. بعضی وقتا مجبوریسمتم تو تله دشمن بیفتی. یوک-هاپ،نمیشیم تو هنوز مستی، پس همینجا بمون.»
شیطان شمشیر دستش رو دراز کرد،حرف انگار میخواست بگه قبل از رفتنخون حرفم رو تا آخر گوش کن.
«رهبر فرقه، گاردت رو پاییندفعهی نیار. اون دقیقاً زمانی هدفت قرارمیکرد میده که اصلاً انتظارش رو نداری.»
«میدونم.»
«در ضمن... در هر صورت، پسر رهبر فرقه شیطانی یه نماد محسوب میشه. منظورم اینه که لزوماً نیازی نیستدرونی تو کسی باشی که میکشیش. فقط کافیه دستگیرش کنی و تحویلش بدی؛ اون وقت به دست رقباش برای جانشینیبدون کشته میشه. نتیجه این کار با اینکه خودت بکشیش زمین تا آسمون فرق داره، پس این رو یادت باشه.»
«تو ذهنم میمونه.»
در حالی که بهمگه دیوار تکیه داده بودم،اون محکم سرم رو تکون دادم.
تو بدترین زمانکردنهای ممکن، امروز بیش ازنداشتم حد عرق خورده بودم.
«اه، لعنت بهش...»
اصلاً قصد نداشتم از استاد یوک-هاپ، شیطان شمشیر یادهنم شیطان شهوت کمک بخوام، برای همین مستقیم زدم به دلفقط تاریکی، همون جایی که اربابزاده سوم توش ناپدید شده بود.
شاید به خاطر تاریکی مطلقدفعهی اطرافم بود، اما الکل مداممزهمزه داشت بیشتر بهم فشار میآورد.
همونطور که لحظهای مات وحرف مبهوت ایستادم تا نفسم رو تازهخون کنم، صدای شیطان شهوت رو شنیدم:
«ارباب...»
با اینکه شیطان شهوتکردنهای حرف دیگهای نزد، اما جوابدهنم شیطان شمشیر به گوش رسید:
«برو. محتاطانه عمل کن.»
«چشم، فهمیدم.»
به محض اینکه نفسم جاسمتم اومد، اول با انرژی درونیامنمیشیم مستی رو از سرم پروندم.
اگه تو این وضعیت از مهارت سبکیامدیگهای استفاده میکردم، این خطر وجود داشت که موقعسکوت دویدن هر چی خورده بودم رو بالا بیارم.
این بار، صدایبده استاد یوک-هاپ ازهمینقدر داخل اقامتگاه بلند شد:
«ارشد شیطانفحشکش شمشیر، بازمهمیشگی همدیگه رو میبینیم.»
همونطور که انتظارتاریکی میرفت، صدای شیطانخوردن شمشیر به گوش رسید:
«تو یکی چرت و پرت گفتن رو تمومنداشتم کن و همون جا بشین. بعد از اینکهمطلقی کاملاً مستی از سرت پرید برو بهشون ملحق شو.»
چی حقیقیام رو یک بار تو کل بدنم به گردش درآوردم،میکرد بعد مستی شرابی که سر کشیده بودم رو از نوک انگشتخوردن اشارهام بیرون کشیدم، انگار که داشتم یه سم رو درمان میکردم.
روش بینقصی نبود،کردنهای ولی مستیام تادیگهای حدودی کمتر شد.
در حالی که به تاریکیسمتم زل زده بودم، شیطان شهوتنمیشیم جلو اومد و کنارم ایستاد.
نگاهی بهاونجایی شیطان شهوتکردنهای انداختم و گفتم:
«چه خبرته، ریدویِ مست؟»
شیطان شهوت اخمهاشکردنهای رو تو همدیگهای کشید و جواب داد:
«این بدن از خونِ کثیفِ کاخ شکوفه یشمه، پسچیزا به من کاری نداشته باش. ای دهاتیِ بیجنبه کهانرژی حتی نمیتونی دو پیک عرق رو تو شیکمت نگه داری.»
«باید به اندازه عرق میخریدی.»
خمیازهای کشیدم وبده بعد همراه با شیطاننخورد شهوت وارد تاریکی شدم.
از اونجایی کهکردنهای وارد خیابون اصلیدیگهای نمیشدیم، مسیر تاریک بود.
نمیتونستم بفهمم من دارمبرگشت تعقیبش میکنم یا اوناینجور داره منو میکشونه دنبال خودش.
فعلاً نمیتونستم بفهمم که آیا واقعاً قصد داشتنداشتم به فرقه هائو حمله کنه، یا همون دورمطلقی و بر منتظر بود تا با من روبهرو بشه.
همهچیز در اطرافمبده تو تاریکی مطلقهمینقدر فرو رفته بود.