چپتر 332: خداحافظی.
0یه قطره بارون از آسمونبریزه چکید و دقیقاً نشست رویاوج تیغهای که هاله بنفش داشت.
معمولاً وقتی بارون میخوره به چیز داغ،فرقه با یه صدای «جیز» بخار میشه، ولی قطرهایراحت که خورد به شمشیر چوبی، بیسروصدا غیب شد.
بخاطر شلوغی و هرجومرجگرفتم دور و بر بود؟ یادادم من صدای ضعیفش رو نشنیدم؟
با نگاهی پرسشگر به چهار پادشاهپریدم آسمانی نگاه کردم و برخلاف انتظارم، دیدمبودن که اونا هم همین کنجکاوی رو دارن.
تو لحظهای که باید سعی میکردیم همدیگهبودن رو بکشیم، پادشاه خیرخواه ازم پرسید: «رهبرسمت فرقه، اون دیگه چه کوفتیه؟ چه هنر رزمییه؟»
جواب دادن راحت نبود.
حس میکردم اگه حتی یهغرق نفس برای حرف زدن هدرلحظه بدم، هر چهارتاشون یهو میریزن سرم.
«......»
با صدای تپتپ،اینکه بارون آروم شروعهوا کرد به باریدن.
ولی خب، منم باید حمله چهار پادشاهفرقه آسمانی رو میدیدم تا ضدحملهم رو انتخابدادن کنم، واسه همین دهنم رو باز کردم.
«این...»
هر چهارچپم نفر همزمانمثل حمله کردن.
با نیروی کف دستسقف چپم زمین رو خورد کردممورب و مثل موشک پریدم بالا.
قبل از اینکهخیرخواه سقف بریزه، هررهبر چهارتاشون رو هوا بودن.
به صورت مورب اوج گرفتم و شمشیرسمت چوبی رو که در چی شمشیر مه بنفشکشید غرق شده بود، سمت پادشاه خیرخواه تاب دادم.
تو اون لحظه،زمین شمشیر پادشاه خیرخواهپریدم مثل پنیر بریده شد.
پادشاه خیرخواه شونش رو عقببریزه کشید تا از چی شمشیر جاخالیگرفتم بده و تلپپی افتاد طبقه پایین.
روی یه تیکه سالم ازپرسید سقف فرود اومدم و بهکوفتیه اون سه تا چشمغره رفتم.
دیدن قیافه چهار پادشاه آسمانی بعدشده از اینکه شمشیر پادشاه خیرخواه بابریده یه ضربه پودر شد، واقعاً تماشایی بود.
همونطور که نمنم بارون داشتموشک شدیدتر میشد، بالاخره جواب دادم:سقف «... این هنر الهی مه بنفشـه.»
پادشاه آسمانیقبل سفید جوابسقف داد: «تبریک میگم.»
پادشاه جهانبکشیم زیرین سیاه همپرسید یه کلمه گفت:
«تبریک.»
یه لحظه سکوت برقرار شد، بعد اون سهقبل تا همزمان تو هوا حمله کردن، در حالی کهگرفتم نیروی کف دست پادشاه خیرخواه از پایین فوران کرد.
از لبه دیواراینکه لرزان پشتبوم جهش کردمبودن و رفتم سمت مخالف.
تو همونبکشیم لحظه، آسمونازم جرقه زد.
صاعقه داشت میزد.
کف دست چپم رو سمت اون سهبالا نفر گرفتم و چی صاعقه از هنرصورت ده مرحلهای صاعقه سفید رو آزاد کردم.
چیز خاصی نبود.
فقط یه تقلیدخیرخواه الکی از حملهرهبر مشترک با آسمون بود.
کررررا-کا-کا-بوم!
صدای رعد وزمین برق همه صداهاپریدم رو خفه کرد.
در حالی که اون سه نفر چی شمشیرشون رو آزاد کردنگرفتم تا جلوی چی صاعقه رو بگیرن، پنجره زیر پاشون شکست وکشید پادشاه خیرخواه ظاهر شد و نیروی کف دستش رو شلیک کرد.
«شجاعه.»
منم چی شمشیری که دورغرق تیغهم پیچیده بود رو مستقیملحظه کوبیدم تو بدن پادشاه خیرخواه.
شوااااااک!
پادشاه خیرخواه که داشت با حرکت دستش نیروی کف دستاوج میزد تا مثلاً چی شمشیر رو تو هوا بگیره، چندشونش بار محکم خورد به دیوار و بعدش سقوط کرد رو زمین.
پادشاه آسمانی سفیدخیرخواه نگاهم کرد ورهبر گفت: «پادشاه خیرخواه، سالمی؟»
صدایی از پایین اومد:
«نه.»
صدای باز شدن در اومد، پشتبندشهوا صدای پادشاه خیرخواه که احتمالاً زخمی شدهشده بود و داشت از پلهها میومد بالا.
من لبه پشتبوم وایسادمازم و مراقب بودم که چهاردیگه پادشاه آسمانی نتونن رد بشن.
درست وقتی صدایاوج نزدیک شدن پادشاهشده خیرخواه بلندتر شد...
پادشاه زمین آبی، پادشاه آسمانی سفید و پادشاه جهان زیرینسقف سیاه از فاصله دور چی شمشیر و نیروی کف دستشونسمت رو آزاد کردن، انگار داشتن تکنیکهای نهاییشون رو اجرا میکردن.
همزمان که داشتم تکنیکهای نهایی اون سهبودن نفر رو با شمشیر چوبی دفع میکردم، دوتاتاب دست از کف زمین زیر پام زد بیرون.
لحظهای که دستهای پادشاه خیرخواه دور مچفرقه پاهام حلقه شد، جای دستم رو روی شمشیرراحت چوبی تنظیم کردم و فرو کردمش تو زمین.
به محض اینکه صدای خفه برخوردشده شنیده شد، اون سه نفر جهشبریده کردن و یه قدم پریدن جلو.
شمشیر چوبی رو ول کردم وپریدم بلافاصله یه پرده یخی از هنرهوا بیقلب سایه ماه جلوم درست کردم.
لحظهای که پرده یخی شکست، خنجر وزغبودن درخشان رو از تو لباسام کشیدم بیرونسمت و پرت کردم سمت پادشاه زمین آبی.
بلافاصله بعد از جاخالی دادن از شمشیر پادشاهاون جهان زیرین سیاه، کف دست چپ پادشاه آسمانینبود سفید رو با کف دست خودم دفاع کردم.
وقتی مطمئن شدم خنجر وزغ درخشان تو کفتاب دست پادشاه زمین آبی فرو رفته، پادشاه آسمانی سفیدبده و پادشاه جهان زیرین سیاه به حملهشون ادامه دادن.
یه حمله مشترکزمین بود که تقریباپریدم فرار ازش غیرممکن بود.
چون ابتکار عمل روسقف از دست داده بودم، عجیبمورب نبود اگه بدنم سوراخسوراخ میشد.
بالاتنهم رو کامل خم کردم عقب و بااون بدبختی تونستم با استفاده از قدمهای الهی ابرنبود نردبان خودم رو یه قدم هل بدم عقب.
به صورت افقی، عین یه شبح شناور حرکت کردم،دادم با کف دست چپم کوبیدم رو زمین تا تعادلم روافتاد حفظ کنم، ولی دیدم حمله اون سه نفر دوباره منتظرمه.
جفت کف دستام رو باموشک مهر دست بزرگ مرغ شعلهور پوشوندمبریزه و رو به جلو شلیک کردم.
اونا هم با شمشیرشون جوری ضربههوا زدن انگار دارن به سپر میکوبن،غرق یا با نیروی کف دست ضدحمله زدن.
کواااااااااانگ!
موج انفجار خورد تو صورتم، لبهشده لباسام و موهام تو هوا شلاقبریده میخوردن و یهو بارون شدیدتر شد.
تو اون وضعیت بنبستمثل با چهار پادشاه آسمانی،قبل حال پادشاه خیرخواه رو پرسیدم:
«پادشاه خیرخواه مرد؟اینکه شمشیر چوبی منهوا باید پیش اون باشه.»
پادشاه زمین آبی از اونپرسید دستی که خنجر وزغ درخشانکوفتیه توش گیر کرده بود خونریزی داشت.
فکر کنم یادمه قبلاًگرفتم هم دست اون مرتیکهتاب رو سوراخ کرده بودم.
به هر حال،زمین یعنی اونم حالپریدم و روز خوشی نداشت.
پادشاه آسمانی سفیداینکه و پادشاه جهان زیرینبودن سیاه نسبتاً سالم بودن.
اما قیافه پادشاه خیرخواهازم که با تاخیر رسیداون بالا، واقعاً داغون بود.
شمشیر چوبی تو شونش فروغرق رفته بود و نوکش ازلحظه اونور ساعدش زده بود بیرون.
با همون وضعیت، پادشاهمثل خیرخواه رفت سمت پادشاه آسمانیاینکه سفید و گفت: «بکشش بیرون.»
پادشاه آسمانی سفید نگاهم کرد.
منم قصد نداشتم وسط اینپرسید صحنه نکبتبار بهشون حمله کنم،کوفتیه پس یه سر تکون دادم.
«بکشش بیرون.»
وقتی پادشاه آسمانی سفید شمشیرموشک رو کشید بیرون، صورت پادشاه خیرخواهبریزه از درد کج و کوله شد.
تو اون فاصله،اینکه بارون شدت گرفت وبودن همهمون خیس خالی شدیم.
در اصل، نه فقطازم چهار پادشاه آسمانی، بلکه منمدیگه آدمی نبودم که اشک بریزم.
ولی همونطور که اونجا وایسادهغرق بودیم و میذاشتیم رگبار صورتمون روپنیر بشوره، انگار همهمون داشتیم گریه میکردیم.
گذاشتم احساساتمچپم کنترل رو دستموشک بگیره و گفتم:
«اسمهای آسمان، زمین و انسان احتمالاً برای آدم کشتن گذاشته نشدن. حتماً باید زنده بمونید؟ نمیدونم. تا حالا کسی شما رو بخشیده؟ نمیدونم. میخواستمبده از مردم عادی که اینجا بودن بپرسم شما حرومزادههایی هستین که لایق مرگین یا نه، ولی نمیبینمشون. همشون کجا رفتن؟ الان وقت غذا پختنبنفشـه نیست. بیایید فرض کنیم عمر شما نه به دست من، بلکه بخاطر اینکه مردمی که اینجا بودن رفتن، تموم میشه. بیایید تا تهش بریم.»
پادشاه آسمانی سفید که ماتپرسید و مبهوت نگاهم میکرد، شمشیرکوفتیه چوبی رو پرت کرد سمتم.
منم بدون هیچاوج حرفی شمشیر چوبیشده رو تو هوا قاپیدم.
پادشاه آسمانی سفید بامثل لحنی که انگار داشتقبل التماس میکرد ببخشمش، گفت:
«رهبر فرقه، ما زندگی دیگهای بلد نیستیم. این موضوع تمام این مدتغرق کلافهم میکرد، ولی الان فکر کنم یه تیکه کوچیک از جواب رو پیداتلپپی کردم. جواب اینکه چرا اینقدر کلافهکننده بود. لطفاً به پادشاه خیرخواه رحم کن.»
پادشاه آسمانی سفید یقه پادشاه خیرخواهرهبر که بدجور زخمی شده بود رو گرفتجواب و خیلی راحت پرتش کرد پایین ساختمون.
کاری کرد که معلوم نبود دنبال مرگهسمت یا زندگی، ولی حتی از دید من همکشید اون کسی نبود که با همچین سقوطی بمیره.
اما پادشاه خیرخواهزمین موقع افتادن یهپریدم چیزی داد زد.
پادشاه زمین آبی که زیر بارون خیسِ آبصورت شده بود، خنجر وزغ درخشان رو از کفدادم دستش بیرون کشید و پرت کرد سمت من.
«... بگیرش.»
«...!»
یه لحظه حسزمین کردم چشام دارهپریدم از کاسه درمیاد.
اگه این حرومزادهها ذرهایسقف شرم و حیا داشتن،صورت چرا انقدر زندگی نکبتباری داشتن؟
«شما حرومزادههای رقتانگیز...»
پادشاه جهان زیرین سیاه گفت: «ما هیچسمت بهونهای نداریم که نتونستیم جلوی طغیان بعضی ازکشید اشباح رو بگیریم، میگفتن خیلی وقته کشتار نکردن.»
وقتی آب بارون رفت تو چشممپریدم پلک زدم، و بعد دیدم کههوا بارون بنفش داره از آسمون میباره.
«... واسه همینهاینکه که نمیتونم مثلهوا آدم سالم زندگی کنم.»
به دلیلی، فقط خشم نبود؛پرسید یه حس غمی برای چهارکوفتیه پادشاه آسمانی هم قاطیش بود.
پادشاه زمین آبی، بهخصوص، کسی بودشده که تو زندگی قبلیم خیلی از رهبرانشونش فرقههای بزرگ و کوچیک رو کشته بود.
آیا پادشاه زمین آبیِ اون موقع با الانقبل فرق داشت؟ ذهنم اونقدر آشفته بود که بهاوج زور میتونستم شمشیرم رو چند بار تاب بدم.
سرم رو تکون دادم.
«بیاید. مهم نیست کیازم میمیره، بیاید تو زندگیاون بعدی همدیگه رو ببینیم.»
اون سه نفر نگاهی رد و بدلسمت کردن، بعد مثل بارون و با پاشیدنعقب گل و لای به سمتم هجوم آوردن.
حس میکردم دارم خودمثل فضا رو میبرم، حتیقبل وقتی شمشیرم رو تاب میدادم.
شاید بخاطر هنر الهیسقف مه بنفش بود، همهصورت چی داشت بریده میشد.
شمشیر حریفها رو بریدم، قطرات بارونرهبر رو بریدم، و قبل از اینکه بفهمم،جواب داشتم دست و پاهاشون رو قطع میکردم.
غرق خون و بارونگرفتم بودم، ولی تو اینتاب لحظه، جفتشون یکی بودن.
حتی بالاتنه پادشاه زمین آبی،موشک که احتمالاً زره محافظ پوشیده بود،بریزه نتونست جلوی شمشیر چوبی دووم بیاره.
انقدر پوچ و بیهوده بریدمشون که نمیدونستم دارمصورت چهار پادشاه آسمانی رو با مهارت خودم میکشمدادم یا فقط دارم تو خودکشی بهشون کمک میکنم.
انگار فقط یه لحظه جنگیدیم، ورهبر در عین حال انگار صدها ضربهرزمییه تو بارون رد و بدل کردیم.
وقتی یکم به خودم اومدم، بدنهای تیکهتیکه شده چهار پادشاه آسمانی همهبریده جا پخش بود، و یه مهِ خونین دورم بلند شده بود انگارفرود داشت تبخیر میشد، شاید بخاطر انرژی ذاتی هنر الهی مه بنفش بود.
بخاطر این بود که مخلوط بارونپریدم و خون داشت میسوخت، یا من توبودن وضعیتی بودم که رنگها رو تشخیص نمیدادم؟
به پادشاه زمین آبی، پادشاه آسمانی سفیدبودن و پادشاه جهان زیرین سیاه اعلام کردم:سمت «... خداحافظ. الان باید برم اشباح رو بکشم.»
تازه اون موقع متوجه خنجرپرسید وزغ درخشان شدم که تو سینههنر پادشاه آسمانی سفید فرو رفته بود.
کی اونجا گیر کرد؟ خنجر وزغ درخشان روتاب بیرون کشیدم تا بذارمش کنار، و وقتی اونجاخالی سه نفر هیچ واکنشی نشون ندادن عصبانی شدم.
«به آرامشچپم برسید! بهمثل آرامش برسید!»
بخاطر این بوداینکه که تو ارتفاعهوا جنگیدیم؟ حتی نمیدونستم کجام.
رفتم لبه نرده و بهپرسید پایین نگاه کردم، به میدان نبردهنر آسورایی که اون پایین برپا بود.
اجساد یخزده مثلاوج مجسمههای سنگی همهشده جا ایستاده بودن.
اشباح، شیطان شمشیر، شیطان شبحموشک و شیطان شهوت همه تو همبریزه گره خورده بودن، گرفتار تو جهنم.
یهو سرم رو بلند کردم وهوا مردایی رو دیدم که شبیه نگهبانای جهنمشده بودن و زل زده بودن به من.
یکیشون ردای سفیدخیرخواه پوشیده بود، اونرهبر یکی ابروهای سفید داشت.
تازه اونمورب موقع القابشونگرفتم یادم اومد.
زل زدم به محقق سفیدپوشموشک و ارباب جوان و گفتم:سقف «به چی نگاه میکنید، حرومزادهها؟»
شمشیر چوبیمقبل رو گرفتمسقف سمت ارباب جوان.
«همین الان گورتون رو گم کنید. اگه نرید، فوراً ازکوفتیه محقق جای دره منشا عمیق رو میپرسم و میدوم اونجا.نفس محقق، دره منشا عمیق کجاست؟ بنال. تو هم میخوای بمیری؟»
محقق سفیدپوش نگاهم کرد.
«رهبر فرقه، خودت رومثل جمع و جور کن.قبل دچار انحراف چی شدی.»
«من؟»
«آره.»
«باشه. باید آروم شم.»
نفسم رو منظم کردم،مثل بعد با یه بازدم لرزوناینکه به ارباب جوان نگاه کردم.
«هنوز انحراف چیاینکه نیست. سفیدپوش، بیاهوا ارباب جوان رو بکشیم.»
محقق سفیدپوشبکشیم به اربابازم جوان نگاه کرد.
«ارباب جوان، برای امروز باید عقبنشینی کنید. اگه نرید،دادم من همین الان میرم پایین و اول پادشاه خیرخواهتلپپی رو میکشم. اگه ژنرال هستید، باید بدونید کی عقبنشینی کنید.»
«......»
ارباب بزرگ یانگ بهسقف ما نگاه کرد، آهصورت کوتاهی کشید و خداحافظی کرد.
«بازم همدیگه رو میبینیم.»
ارباب جوان پریداوج عقب و بینشده ساختمونا پرید پایین.
به چشم من،زمین انگار داشت سقوط میکردبالا تو یه جهنم دیگه.
دلیل اینکه گذاشتم ارباب جوان برههوا این بود که بهتر بود سریعترغرق به چهار شرور بزرگ ملحق شم.
اگه جنگ طولانی با اربابپرسید جوان میکردم، خطرش بود که چهارهنر شرور بزرگ توسط اشباح شکست بخورن.
اگه بپرسی کشتناوج اولویته یا نجاتشده دادن، نجات دادن اولویته.
به محقق سفیدپوشزمین که حالا تنهاپریدم مونده بود نگاه کردم.
«امپراتور رزمی،قبل تو هم کمکبریزه کن. حریفا اشباحن.»
«چرا باید کمک کنم؟»
«اگه امپراتور رزمی هستی، باید انتقام رهبر قبلی اتحاد موریم رو بگیری. اگه محققی، باید انتقام خدایبده شمشیر رو بگیری. اگه رفیق منی، باید به برادرای قسمخوردهم کمک کنی. تو چه کوفتی هستی؟ فقط مثلهمونطور منحرفا با اون همه مهارت وایسادی تماشا میکنی؟ بیا با هم بریم پایین. رفیق، دارم ازت خواهش میکنم.»
محقق سفیدپوش پوزخند زد.
«حرفای پرمعنیای میشنوم. گفتی خواهش؟»
«اگه بتونم قدرت امپراتورازم رزمی رو قرض بگیرم،اون معلومه که باید خواهش کنم.»
محقق سفیدپوش زیر بارون خندید.
«رهبر فرقه هائو لابد مردیه کهپریدم حساب بدهی و کینه رو خوبهوا از هم جدا میکنه، مگه نه؟»
«اخلاق منقبل رو کهسقف میشناسی، نه؟»
همون لحظه،بکشیم غرش عظیمیازم بلند شد.
نگاهی به پاییناوج انداختم و بعد ازسمت محقق سفیدپوش خداحافظی کردم.
«من اول میرم جهنم.»
«باشه.»
لبه پشتبوم ساختمونخیرخواه تلوتلوخوران وایسادم ورهبر بعد همینطوری سقوط کردم.
با سر شیرجه زدم، بعد درستشده قبل از اینکه زمین دیده بشه بدنمشونش رو چرخاندم و رو پاهام فرود اومدم.
شاید بخاطر رگبارزمین ناگهانی بود، پاهامپریدم چلپچلوپکنان رفت تو گل.
تو جهنمِ بارونیاینکه قدم زدم وهوا دنبال شرورا گشتم.
لابد چون گناهانشونخیرخواه زیاده دارن تورهبر همچین جایی میجنگن.
در مورد منم همینطوره.
شرورا و کسایی که یادشون رفته بودبالا شرورن یا نه، به هم چسبیده بودنصورت و تصویری از جهنم رو نقاشی میکردن.
انگار جهنم یخ منجمد وبریزه جهنمی که توش بدن تیکهتیکهاوج میشه، روی هم افتاده بودن.
شمشیر چوبیمبکشیم رو کشیدم وپرسید پرسیدم: «داداش بزرگ؟»
از یهمورب جایی، جواب شیطانغرق شمشیر شنیده شد.
«اینجام.»
شمشیر چوبیم رو فرو کردمبریزه تو گردن یه شبح که هنوزگرفتم نفس میکشید و پرسیدم: «داداش دومی؟»
از یه جاییخیرخواه سمت چپ، شیطانرهبر شبح جواب داد.
«اینجا.»
سرم رو تکونزمین دادم، بعد گردن یهبالا شبح یخزده رو زدم.
«اسهالی؟»
اون نزدیکا،بکشیم شیطان شهوتازم نعره زد.
«پرت! اینجام، حرومزاده.اوج چه غلطی میکنی،شده چرا زودتر نمیای اینجا!»
«پس بالاخره فهمیدی.زمین چه جور آدمیپریدم هستی؟ بدک نیست.»
بین اشباح،قبل چهار شرورسقف بزرگ داشتن میرقصیدن.
واسه زنده موندنخیرخواه تو همچین جهنمی،رهبر باید رقصنده خوبی باشی.
اگه منمورب نرم جهنم،گرفتم کی میره؟
وارد جهنم شدم، با یهموشک رقص بینظم و مندرآوردی، و شمشیرمبریزه رو سمت بارونِ سیلآسا بالا بردم.