---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 373: این چیزیه که نیازی نیست بدونی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 373: این چیزیه که نیازی نیست بدونی

0

کوفته‌ها رو تو دستم گرفته بودم و همین‌طور‌چیزی​ که از مناظر برکه عقاب سفید لذت می‌بردم، آروم‌آروم‌سرپیچی​ کنار برادر ارشد قدم می‌زدم. بعد به حرف اومدم:

«برادر ارشد،‌راحت​ بیا امروز‌می‌دادم​ پیاده بریم.»

«چرا؟ این‌طوری خیلی طول می‌کشه.»

«با این‌درباره​ حال، قبل از‌شده​ غروب آفتاب می‌رسیم.»

تمام تلاشم رو کردم تا مثل یه‌درباره​ آدم عادی از مناظر یه روز معمولی‌کرد​ لذت ببرم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

وقتی به این فکر کردم که‌سکوت​ امروز رو چطور بگذرونم، حس کردم‌دهن​ بهترین کار اینه که هیچ غلطی نکنم.

راستش رو بخواید،‌می‌کرد​ من به این سبک‌تاب​ زندگی روزمره عادت دارم.

اما برادر ارشد عادت نداره.

امروز از اون روزهایی‌می‌دادم​ بود که برادر ارشد بیشتر‌کنجکاو​ از همیشه باهام حرف می‌زد.

نیازی نبود درست بعد از غذا‌سکوت​ خوردن از مهارت سبکی استفاده کنیم‌دهن​ و خستگی زندگی رو به جون بخریم.

تو مسیر برگشت، عمداً قدم‌هام‌خیال​ رو کند کردم تا آروم‌سکوت​ کنار برادر ارشد راه برم.

حتی بعد از اینکه از‌شده​ برکه عقاب سفید دور شدیم‌اتحاد​ هم سرعتم رو بیشتر نکردم.

برادر ارشد ذاتاً آدم کم‌حرفی‌مدت‌ها​ بود، برای همین نیازی نبود‌شده​ من هم یه بند فک بزنم.

برادر ارشد بیشتر مسیر‌می‌دادم​ رو با دست‌های گره‌کرده‌چیزی​ پشت کمرش طی می‌کرد.

منم با خیال راحت‌منم​ قدم می‌زدم و کوفته‌ها‌می‌دادم​ رو تو دستم تاب می‌دادم.

بعد از مدت‌ها سکوت، برادر‌شده​ ارشد که انگار درباره چیزی کنجکاو‌موریم​ شده بود، بالاخره دهن باز کرد:

«اتحاد موریم و اتحاد سرپیچی از بهشت‌درباره​ احتمالاً هر طور شده سرمایه‌گذاری می‌کنن، ولی‌کرد​ فکر می‌کنی اون محقق‌ها هم قاطی ماجرا بشن؟»

«نمی‌دونم. برادر دوم سوتی نمیده و حرف بی‌ربط نمی‌زنه،‌کنجکاو​ پس قضیه رو درست و حسابی براشون توضیح میده،‌بهشت​ اما خب آدم خیلی متقاعدکننده‌ای هم نیست. کی می‌دونه؟»

«حالا که فکرش رو‌منم​ می‌کنم، تو اصلاً با‌می‌دادم​ فرقه گدایان تماسی نگرفتی.»

سرم رو تکون دادم.

«نمی‌تونم که‌راحت​ از یه مشت‌مدت‌ها​ گدا اخاذی کنم.»

«پس عمداً سین‌تاب​ گه رو از‌سکوت​ این مبارزه کنار گذاشتی؟»

«آخرین باری که دیدمش، به نظر می‌رسید پیرترین عضو بین سه فاجعه باشه. از طرفی، خلق و خوی اون ارشدِ‌موریم​ گدا جوریه که برای نابودی متقابل هیچ تردیدی به خودش راه نمیده. اگه بشه کنارش گذاشت، خیلی بهتره. اصلاً تصویر‌حسابی​ بدی نمیشه اگه بعد از اینکه ما عقب رانده شدیم، اون ارشد گدا با رهبران اتحاد که کنارش ایستادن، ضدحمله بزنه.»

برادر ارشد‌درباره​ از حرکت ایستاد‌شده​ و نگاهم کرد.

«برادر سوم.»

«بله؟»

برادر ارشد قبل از‌منم​ اینکه حرفی بزنه، چند‌می‌دادم​ لحظه بهم خیره شد:

«اصلاً قصد فرار نداری، نه؟»

«چرا باید فرار کنم؟ تا وقتی رهبر فرقه سر و کله‌اش پیدا نشه، ما عقب‌نشینی نمی‌کنیم. تازه الان کجا می‌تونیم‌طور​ بریم؟ ممکنه یه عوضی دیگه مثل فرستاده راست پیداش بشه. راستش رو بخوای، حتی اگه هیچ‌کس هم برای کمک نیاد،‌متقاعدکننده‌ای​ بازم بد نمیشه. اتفاقاً این‌طوری خیلی هم بهتره. فعلاً باید بجنگیم. باید به اونایی که فرستادیمشون سینه قبرستون ادای احترام کنیم.»

برادر ارشد لبخند ملایمی زد.

«درسته. بی‌احترامی‌کمرش​ به اونایی‌منم​ میشه که کشتیمشون.»

دوباره راه افتادیم.

نگاهم رو به گل‌های‌می‌دادم​ وحشی‌ای که کنار جاده شکوفه‌کنجکاو​ داده بودن دوختم و گفتم:

«بیشترشون از من ضعیف‌تر بودن؛ مثل گاو سرشون رو انداختن پایین، حمله کردن‌باز​ و مردن. البته، اشباح و بعضی از استادها فرق داشتن. به هر حال،‌قاطی​ ما هم باید این وضعیت اسفناک رو با گوشت و پوست خودمون تجربه کنیم.»

نگاهم با نگاه برادر‌منم​ ارشد گره خورد و بدون‌مدت‌ها​ هیچ منظور خاصی لبخند زدم.

بعد از‌درباره​ یه پیاده‌روی‌کنجکاو​ طولانی، ما...

...به مقر فرقه هائو نگاه کردیم؛‌سکوت​ جایی که عملیات ساخت و ساز‌دهن​ و توسعه‌اش حتی شروع هم نشده بود.

بدون هیچ مشتری و صاحب‌مدت‌ها​ مسافرخانه‌ای، اونجا بیشتر شبیه یه‌شده​ معبد متروکه به نظر می‌رسید.

در هر صورت، برنامه‌ام این‌خیال​ بود که همین‌جا منتظر دشمن‌سکوت​ بمونم؛ و البته منتظر متحدانمون.

...

...

...

شیطان شهوت که بعد از ترک اتحاد‌تاب​ موریم تو مسیر برگشت بود، تنها تو‌شده​ یه مسافرخانه نشست و غذا سفارش داد.

کنار میزش پرچمی قرار داشت‌شده​ که برای حمل و نقل،‌اتحاد​ لای یه پارچه پیچیده شده بود.

او داشت شخصاً‌تاب​ این پرچم رو‌سکوت​ به فرقه هائو می‌برد.

...

...

...

شیطان شبح بعد از گرفتن قول سرمایه‌گذاری‌درباره​ تو فرقه هائو از رهبر فرقه ابر معطر،‌اتحاد​ اسبی قرض گرفت و با سرعت جنون‌آمیزی می‌تاخت.

البته که‌راحت​ مقصدش ویلای کوهستانی‌مدت‌ها​ شیطان بهشتی بود.

در طول مکالمه‌اش با رهبر فرقه ابر معطر،‌می‌دادم​ به این نتیجه رسیده بود که چنین مسائلی رو‌باز​ نمیشه با نامه یا از طریق واسطه منتقل کرد.

آداب و رسوم درست این‌شده​ بود که شخصاً به عنوان یه‌موریم​ فرستاده بره و محترمانه درخواست کنه.

شیطان شبح‌راحت​ به اسبش‌می‌دادم​ هی زد.

...

...

...

روی میز ایم سو-بک نقشه‌مدت‌ها​ بزرگی پهن شده بود که منطقه‌بالاخره​ اطراف اتحاد موریم رو نشون می‌داد.

او پرچم کوچکی رو که از چوب‌درباره​ تراشیده شده بود، پایین برکه عقاب سفید قرار‌اتحاد​ داد و بعد به گونگسون وول نگاه کرد.

گونگسون وول‌کمرش​ سرش رو کج‌خیال​ کرد و پرسید:

«یعنی اتحاد سرپیچی‌چیزی​ از بهشت واقعاً تو‌دهن​ این درگیری شرکت می‌کنه؟»

ایم سو-بک سرش‌تاب​ رو به نشانه‌سکوت​ تایید تکون داد.

...

...

...

من و برادر ارشد شخصاً مسافرخانه قدیمی رو خراب و‌شده​ اوراق کردیم و بعد، آوارهای به‌هم‌ریخته رو تو گودالی که با‌سرمایه‌گذاری​ ضربه آسمان درخشان خورشید و ماه ایجاد شده بود، دفن کردیم.

از اونجایی که نمی‌تونستیم فقط بشینیم و تمرین‌چیزی​ کنیم، زمینی رو که قرار بود با طلوع‌موریم​ آفتاب مسافرخانه زاها روش بنا بشه، آماده کردیم.

اول از همه، پرچم اتحاد موریم رو‌تاب​ که همراه شیطان شهوت رسیده بود، درست وسط‌بالاخره​ زمین کاشتیم و دوباره از صفر شروع کردیم.

خیلی خوب می‌دونم که داریم از‌بالاخره​ هیچ شروع می‌کنیم و کاری که شروع‌بهشت​ کردیم ممکنه دوباره با شکست مواجه بشه.

اما این‌راحت​ راه و‌می‌دادم​ رسم فرقه هائوئه.

...

...

...

فرستاده راست نور تابان که دره منشا عمیق‌چیزی​ رو تصرف کرده بود، تو تالار بزرگ تنها‌موریم​ غذا می‌خورد و فقط چند زن بهش خدمت می‌کردن.

همین‌طور که از ضیافتی لذت می‌برد که‌درباره​ حتی پادشاه یه کشور رو هم به حسادت‌اتحاد​ وامی‌داشت، به درهای بسته تالار بزرگ نگاه کرد.

کسی به درها ضربه زد و‌راحت​ بعد با آهی وارد شد و‌چیزی​ به فرستاده راست نور تابان نگاه کرد.

او ارباب‌زاده‌درباره​ دوم فرقه‌کنجکاو​ شیطانی بود.

فرستاده راست نور‌تاب​ تابان به محض دیدن‌درباره​ ارباب‌زاده دوم لبخندی زد.

«...پیداش کردی؟»

ارباب‌زاده دوم جواب داد:

«هنوز نه.»

فرستاده راست نور تابان استخوان‌مدت‌ها​ بزرگ یه ران رو با‌شده​ دست‌هاش تیکه پاره کرد و گفت:

«پیداش نکردی، پس‌تاب​ با چه رویی‌سکوت​ پاشدی اومدی اینجا؟»

«...»

فرستاده راست نور‌چیزی​ تابان نگاهی به‌بالاخره​ ندیمه‌ها انداخت و گفت:

«نکنه یکی از شماها معشوقه یا خواهر ناتنی‌چیزی​ این ارباب‌زاده دوم باشه؟ نظرتون درباره این که‌موریم​ همچین آدم بی‌عرضه‌ای دومین پسر رهبر فرقه شیطانیه چیه؟»

با وجود لحن بی‌تفاوتش، ندیمه‌های خدمتکار طوری‌درباره​ جا خوردند که انگار قالب تهی کرده باشند‌اتحاد​ و همگی با هم روی زمین سجده کردند.

«لطفاً به‌کمرش​ ما رحم‌منم​ کنید، رهبر فرقه.»

فرستاده راست نور‌چیزی​ تابان وسط غذا‌بالاخره​ خوردنش زد زیر خنده.

«چرا موقع غذا‌تاب​ خوردن همه‌تون این‌طوری‌سکوت​ می‌شید؟ ارباب‌زاده دوم.»

«حرفت رو بزن.»

«امکان نداره ارباب بزرگ یانگ به فرقه برگشته باشه. اون آدم‌درباره​ محتاطیه و از هوس‌های رهبر فرقه حسابی می‌ترسه. عمراً خودش با پای‌احتمالاً​ خودش بره تو لانه ببر. حتماً تو یه خانه امن قایم شده.»

«من تمام‌درباره​ خانه‌های امنی رو‌شده​ که می‌شناختم گشتم.»

«معلومه یه خانه امن هست که تو ازش خبر نداری. یا شایدم داره نقشه‌کرد​ می‌کشه یه مشت استاد رو دور هم جمع کنه و دره منشا عمیق رو‌بشن​ پس بگیره. البته اگه این اتفاق بیفته، تمام بچه‌های اینجا می‌میرن. تو چی فکر می‌کنی؟»

«نمی‌دونم.»

«نمی‌دونی؟ تو هیچ‌چی نمی‌دونی. تو هیچی نمی‌دونی، ای احمق بی‌عرضه. احتمالاً فقط چون پسر رهبر فرقه شیطانی هستی، پیش‌اتحاد​ خودت فکر کردی خیلی آدم مهمی هستی. در واقع، تو چیزی جز یه زباله بی‌مصرف نیستی. در بهترین حالت، فقط‌قضیه​ یه نیمچه‌احمقی هستی که هنرهای رزمی‌اش یه کم پیشرفت کرده. اصلاً چه غلطی از دستت برمیاد؟ به پدرت چیزی گفتی؟»

«نه، نگفتم.»

«چرا؟»

«چون به محض اینکه بفهمه، دستور میده‌درباره​ همه رو بکشن، بدون اینکه براش مهم‌کرد​ باشه چه بلایی سر دره منشا عمیق میاد.»

فرستاده راست نور‌می‌کرد​ تابان با صدای‌راحت​ بلند زد زیر خنده.

«فرق تو و پدرت دقیقاً همینه. برای اون‌باز​ اصلاً مهم نیست که خانواده همسر دومش اینجان‌سرمایه‌گذاری​ یا پسر دومش. تحرکات رهبر فرقه هائو چطوره؟»

«شایعه شده که‌تاب​ اون پایینِ برکه‌سکوت​ عقاب سفید مستقر شده.»

«اونجا داره چه غلطی می‌کنه؟»

«می‌گن داره یه مسافرخانه می‌سازه.»

«مسافرخانه؟»

«انگار داره همون مسافرخانه‌ای‌می‌دادم​ رو که یه زمانی‌چیزی​ دست ما بود، دوباره می‌سازه.»

فرستاده راست نور‌تاب​ درخشان نگاهی به‌سکوت​ ارباب‌زاده دوم انداخت.

«اوه، که این‌طور؟ پس‌منم​ ظاهراً واقعاً یه مسافرخانه‌دار‌می‌دادم​ بوده. چه کار عجیبی.»

ارباب‌زاده دوم‌درباره​ با لحنی‌کنجکاو​ محتاطانه گفت:

«فرستاده راست، هنوز دیر نشده. نظرت چیه به جای دستگیری ارباب بزرگ یانگ، تجدید قوا کنیم و رهبر‌بهشت​ فرقه هائو رو بکشیم؟ این‌جوری همه چیز حل می‌شه... اگه این کار رو بکنی، برام مهم نیست که‌حسابی​ تمام ثروت دره منشا عمیق رو خرج کنم. همون‌طور که می‌دونی، ثروتی که اینجا جمع شده خیلی زیاده.»

فرستاده راست نور‌تاب​ درخشان لبخندی زد‌سکوت​ و جواب داد:

«بیا این کار رو بکنیم. از این به‌می‌دادم​ بعد، هر بار که من رو فرستاده راست‌دهن​ صدا بزنی، یه خدمتکار به جای تو می‌میره.»

ارباب‌زاده دوم نگاهی به‌کنجکاو​ خدمتکارانی که روی زمین‌باز​ به خاک افتاده بودند انداخت.

فرستاده راست نور درخشان تمام زنان‌سکوت​ دره منشا عمیق را گروگان گرفته‌دهن​ بود، بنابراین فرار کردن هیچ معنایی نداشت.

علاوه بر این، هر وقت که هوس می‌کرد‌چیزی​ او را برای انجام کارهای مختلف می‌فرستاد و‌موریم​ هر بار هم مهلت دقیقی برای بازگشتش تعیین می‌کرد.

اگه دیر‌کمرش​ می‌کرد، یه خدمتکار‌خیال​ دیگه کشته می‌شد.

ارباب‌زاده دوم که از نظر روحی‌بالاخره​ و جسمی داغون شده بود، به‌سرپیچی​ فرستاده راست نور درخشان نگاه کرد.

«فقط من رو بکش.»

فرستاده راست نور درخشان که مشغول‌سکوت​ غذا خوردن بود، یک بار محکم روی‌باز​ میز کوبید و با انگشت اشاره کرد:

«تو حتی ارزش کشتن هم نداری. تیکه آشغالِ بی‌مصرف. پسر رهبر فرقه شیطانی هستی، ولی حتی یه کار رو هم نمی‌تونی درست انجام بدی. چهارده روز‌می‌کنن​ بهت وقت می‌دم. مو به مو می‌فهمی این رهبر فرقه هائو چه فکری تو سرشه که داره پایین برکه عقاب سفید یه مسافرخانه می‌سازه. بعدش هم از‌تماسی​ پول استفاده می‌کنی تا مخفیگاه ارباب بزرگ یانگ رو پیدا کنی. از صبح روز پونزدهم، یکی‌یکی از تعداد اعضای خانواده‌ات تو اینجا کم می‌کنم. حالا گمشو بیرون.»

همین که ارباب‌زاده دوم‌کنجکاو​ برگشت تا برود، فرستاده‌باز​ راست نور درخشان گفت:

«این طرز رفتار کسیه که دستور گرفته؟‌درباره​ حداقل قبل از رفتن باید جواب بدی.‌کرد​ بابات تو فرقه این‌جوری بهت یاد داده؟»

ارباب‌زاده دوم به فرستاده راست‌مدت‌ها​ نور درخشان نگاه کرد و‌شده​ بعد سرش را کمی پایین انداخت.

«فهمیدم.»

«فهمیدم؟»

«فهمیدم.»

«فهمیدم؟»

ارباب‌زاده دوم جوری به نظر می‌رسید که‌تاب​ انگار داشت عقلش را از دست می‌داد، بعد‌بالاخره​ دوباره به فرستاده راست نور درخشان جواب داد:

«فهمیدم، رهبر فرقه.»

«احمقِ بی‌شعور، گمشو بیرون.»

بعد از اینکه ارباب‌زاده دوم از‌سکوت​ آنجا رفت، فرستاده راست نور درخشان‌دهن​ رو به خدمتکارها کرد و گفت:

«بلند شید.»

«چشم.»

«نیازی نیست بترسید. تا وقتی که اون‌درباره​ ارباب‌زاده دوم درست رفتار کنه، من هیچ‌کرد​ قصدی برای دست درازی به شما ندارم.»

«ممنونیم، رهبر فرقه.»

«امروز بعد از اینکه غذا خوردیم، بیاید بریم‌می‌دادم​ تو جویبار دره بازی کنیم. همه‌مون با هم می‌ریم،‌باز​ پس همه‌تون شکم‌هاتون رو سیر کنید و آماده بشید.»

«چشم.»

تازه آن موقع بود‌می‌دادم​ که خدمتکارها با عجله‌چیزی​ از تالار بزرگ بیرون رفتند.

فرستاده راست نور‌تاب​ درخشان دوباره آن‌ها‌سکوت​ را صدا زد:

«دخترها.»

«بله، رهبر فرقه.»

«اگه هر کدوم از شما مخفیگاه ارباب بزرگ یانگ رو می‌شناسه، قصد دارم یه پاداش بزرگ بهش بدم.‌بهشت​ این پاداش بزرگ چیه؟ بهتون آزادی می‌دم. آزادی برای ترک کردن دره منشا عمیق. حتی اون‌هایی که چیزی‌حسابی​ یادشون نمیاد هم خوب فکر کنن. این قضیه فقط زمانی تموم می‌شه که ارباب بزرگ یانگ مرده باشه.»

«چشم، رهبر فرقه.»

فرستاده راست نور درخشان دستش‌خیال​ را تکون داد، انگار که‌سکوت​ داشت یک مگس مزاحم را می‌پراند.

...

...

...

«رهبر فرقه، ارباب‌می‌کرد​ تالار ببر طلایی‌راحت​ تقاضای شرفیابی داره.»

«بذار بیاد تو.»

ارباب تالار ببر طلایی از پله‌ها‌سکوت​ بالا رفت و وارد تالار رهبر فرقه‌باز​ شد، سپس با کمی فاصله زانو زد.

«چی شده؟»

به محض اینکه ارباب تالار ببر طلایی، رئیس‌می‌دادم​ خانواده وی میونگ‌چون را دید که کنار رهبر‌دهن​ فرقه ایستاده بود، دندان‌هایش را کمی روی هم سایید.

احساس کرد‌درباره​ که الکی‌کنجکاو​ زانو زده است.

ارباب تالار ببر‌تاب​ طلایی به گزارش‌سکوت​ خود ادامه داد:

«رهبر فرقه، طبق تحقیقات من، فرستاده راست نور درخشان، ارباب‌زاده دوم و ارباب بزرگ یانگ شکست خوردن و پراکنده‌احتمالاً​ شدن. بعد از اون، فرستاده راست نور درخشان بی‌دلیل یه فرقه رو تو منطقه جناح غیرمتعارف قتل‌عام کرده و‌توضیح​ غیبش زده. شاهدهای زیادی هستن. به نظر می‌رسه تمام نیروهایی که این سه نفر رهبری می‌کردن هم کشته شدن.»

رهبر فرقه که‌می‌کرد​ کج روی صندلی ارباب‌تاب​ نشسته بود، جواب داد:

«که این‌طور. به نظر می‌رسه فرستاده راست برای خودش مستقل‌اتحاد​ شده. با خانواده‌های متعلق به تالار بیرونی تماس بگیر و‌محقق‌ها​ بهشون بگو کاندیداهاشون رو برای مقام فرستاده راست معرفی کنن.»

«چشم.»

«وقتی نماینده تالار درونی مشخص شد، فرستاده راستِ جانشین رو‌شده​ از طریق یه دوئل مرگ و زندگی انتخاب می‌کنم. قبل از‌سرمایه‌گذاری​ اون، شما تو تالار بیرونی بین خودتون نماینده‌تون رو مشخص کنید.»

«فهمیدم.»

«گزارش دیگه‌ای هست؟»

«شیطان شمشیرِ مرتد و هدفِ نابودی ما یعنی رهبر فرقه هائو،‌بالاخره​ از پایین برکه عقاب سفید تکون نخوردن. تعداد کارگرهای ساختمانی داره‌می‌کنن​ کم‌کم بیشتر می‌شه و به نظر می‌رسه دارن یه چیزی می‌سازن.»

«چه جور چیزی؟»

«به نظر‌کمرش​ می‌رسه یه‌منم​ مسافرخانه باشه.»

«مسافرخانه؟»

«بله، و تو یه طرفِ محل ساخت و ساز، یه‌شده​ پرچم کاشته شده. به ترتیب، کلماتِ اتحاد، سرپیچی از بهشت،‌طور​ خرگوش سیاه، دنیای زیرین جنوبی و عطر ابر روش نوشته شده.»

«معنیش چیه؟»

«به نظر می‌رسه‌می‌کرد​ پرچم جناح‌هاییه که تو‌تاب​ ساخت مسافرخانه مشارکت دارن.»

«جناح‌هایی نیستن‌درباره​ که به فرقه‌شده​ هائو ملحق شدن؟»

«آه، انگار‌راحت​ همون معنی‌می‌دادم​ رو می‌ده.»

«که این‌طور.‌راحت​ اگه گزارش دیگه‌ای‌مدت‌ها​ نیست، می‌تونی بری.»

«چشم.»

همین که ارباب تالار ببر طلایی از جایش‌باز​ بلند شد، رهبر فرقه جوری که انگار تازه‌سرمایه‌گذاری​ یادش آمده باشد، فرستاده چپ وی را معرفی کرد:

«آه، شما دو تا همدیگه‌مدت‌ها​ رو می‌شناسید، مگه نه؟ با‌شده​ هم سلام و علیک کنید.»

فرستاده چپ وی به‌می‌دادم​ ارباب تالار ببر طلایی‌چیزی​ نگاه کرد و کوتاه گفت:

«ارباب تالار ببر‌می‌کرد​ طلایی، خیلی وقته‌راحت​ همدیگه رو ندیدیم.»

ارباب تالار ببر طلایی‌کنجکاو​ با چهره‌ای که کمی‌باز​ جا خورده بود، جواب داد:

«به فرستاده چپ وی‌می‌دادم​ سلام عرض می‌کنم. تبریک‌چیزی​ دیرهنگامِ من رو بپذیرید.»

«من هم‌راحت​ مشتاقانه منتظر همکاری‌مدت‌ها​ با شما هستم.»

«بله.»

رهبر فرقه و فرستاده چپ‌شده​ وی در سکوت رفتن ارباب‌اتحاد​ تالار ببر طلایی را تماشا کردند.

رهبر فرقه‌راحت​ خندید و فرستاده‌مدت‌ها​ چپ وی پرسید:

«چرا می‌خندید؟»

«خیلی واضحه که‌می‌کرد​ ارباب تالار ببر‌راحت​ طلایی ازت خوشش نمیاد.»

«همین‌طوره. راستی،‌درباره​ رفتنِ فرستاده راست‌شده​ رو پیش‌بینی می‌کردید؟»

رهبر فرقه‌راحت​ سرش را‌می‌دادم​ تکان داد.

«پیش‌بینی نمی‌کردم. ولی از اونجایی‌مدت‌ها​ که شیطان شمشیر هم گذاشت‌شده​ رفت، خیلی هم عجیب نیست.»

«چرا یهو گذاشت رفت؟»

«انگار رهبر فرقه‌چیزی​ هائو بدجوری مسخره‌اش کرده‌دهن​ و احمق جلوه‌اش داده.»

«واقعاً به خاطر یه‌می‌دادم​ دلیل به این مسخرگی‌چیزی​ می‌ذاره می‌ره؟ نمی‌تونم درکش کنم.»

رهبر فرقه‌راحت​ به فرستاده چپ‌مدت‌ها​ وی نگاه کرد.

«از وقتی بزرگ‌می‌کرد​ شدی تا حالا‌راحت​ کسی مسخره‌ات کرده؟»

«نه.»

«برای فرستاده راست هم باید همین‌طور باشه. کسی که وقتی چهار پادشاه بهشتی شکست خوردن اون‌قدر رقت‌انگیز به نظر می‌رسید، حتماً وقتی خودش‌ولی​ شکست خورده عقلش رو از دست داده. وقتی یه آدم کمال‌گرا طعم شکست رو می‌چشه، معمولاً زمین‌گیر می‌شه. ارباب‌زاده دوم و ارباب بزرگ‌اصلاً​ یانگ تو خطرن و ممکنه تو دره منشا عمیق اتفاقی بیفته، پس فرستاده چپ، چند نفر رو بفرست تا حسابی اونجا رو بررسی کنن.»

«فهمیدم.»

«سوال دیگه‌ای داری؟»

فرستاده چپ وی لحظه‌ای‌کنجکاو​ فکر کرد و بعد‌باز​ با لحنی محتاطانه پرسید:

«آه، اون چیزی که‌می‌دادم​ ارباب‌زاده اول اون روز زیر‌کنجکاو​ بغلش گرفته بود چی بود؟»

رهبر فرقه با دقت‌می‌دادم​ به چشم‌های فرستاده چپ‌چیزی​ وی خیره شد و گفت:

«این چیزیه‌کمرش​ که لازم‌منم​ نیست بدونی.»

«چشم.»

فرستاده چپ وی سرش را‌مدت‌ها​ خم کرد و بعد از‌شده​ تالار رهبر فرقه خارج شد.

رهبر فرقه با دقت به‌مدت‌ها​ پشتِ فرستاده چپ وی که در‌بالاخره​ حال دور شدن بود، خیره شد.

ناولها | novelha.net